هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۴:۱۳ دوشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۷

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۵۱:۲۸
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 240
آفلاین
در یک صبح افتابی، من، نیمفادورا و ارنی در محوطه ی هاگوارتز درحال قدم زدن و صحبت کردن بودیم.
نسیم ملایمی می وزید و عطر گل های بهاری را با خودش به این سو و ان سو میبرد و نوک درختان بلندقامت جنگل ممنوعه را به تاب خوردن و بازی کردن وا می داشت.
حرفی از طرف نیمفادورا باعث شادی و خوشحالی من و ارنی شد.
- هی بچه ها، یادتون که نرفته امروز جلسه ی اخر دفاع در برابر جادوی سیاهه؟
پاک یادم رفته بود. با نگاهی به ارنی متوجه شدم که او نیز یادش نبود. از تصور این که بالاخره این کلاس با همه ی موقعیت های خطرناکش و تکلیف های سختش به پایان میرسید گل از گلم شکفت.

بعدازظهر، همراه با ارنی و نیمفادورا و بقیه ی بچه ها جلوی در بسته ی کلاس منتظر بودیم. بعد از گذشت چند دقیقه، در کلاس باز شد و چهره ی شاد و سرخوش پروفسور بونز پدیدار شد.
با نگاهی حاکی از تعجب به بقیه نگریستم، چرا که پروفسور بونز به ندرت شاد بود و این اولین باری بود که تا این حد سرحال بود. جلوی پروفسور پاتیل بزرگی درحال جوشیدن بود که رنگ تیره و بوی زننده ای داشت. در کنار پاتیل شیشه ی کوچکی پر از ماده ی شفاف به چشم میخورد.
پروفسور با صدای بلندی شروع به صحبت کرد:
- دانش اموزای عزیزم! شما با بزرگترین جادوگر قرن رو به رو هستید! جادوگری که تونست برای زهری که تابه حال هیچ پادزهری نداشته، پادزهری قوی بسازد.
توی این پاتیل سمی هست که با خوردن حتی یک قطره از اون به خوابی ابدی فرو می رید. تاکنون هیچ پادزهری وجود نداشته که بتونه بر این زهر غلبه کنه. اما من با به کار بردن سخت ترین و پیچیده ترین جادوها پادزهری ساختم که اثرات زهر رو بطور کامل از بین میبره.
توی این جلسه، به علت اینکه اخرین جلسه ایه که باهمیم، من میخوام طرز تهیه ی این معجون استثنایی رو به شما اموزش بدم. اما قبل از شروع درس، خودم این معجون رو امتحان میکنم تا همتون شاهد قدرت خارق العادش باشین!

بعد از این سخنرانی، پروفسور بونز مقداری سم را از داخل پاتیل برداشت و درون لیوانی ریخت. سپس با نگاهی لبریز از شادی و شعف لیوان را سرکشید و بلافاصله بطری شیشه ای را نیز خورد.
من، نیمفادورا، ارنی و بقیه ی بچه ها، همگی منتظر اتفاقی بودیم؛ اما یک اتفاق خوب، نه اتفاقی که چندی بعد رخ داد!
پروفسور بونز با تکانی مختصر به زمین افتاد و سپس شروع به لرزش شدیدی کرد. هیچ کس کار خاصی انجام نداد یا به دنبال کمک نرفت، زیرا همه منتظر اثر پادزهر بودند.
پروفسور به خس خس شدیدی افتاد و جویده جویده حرفی زد:
- مثل اینکه... من.... دچار.. مشکلی... شده بودم... پادزهر.... دستورالعمل.... غلطی.. داشت...بخاطر همین... اثر... نکرد..

سپس پروفسور بونز کم کم به تکه های ریزی تبدیل شد و به هوا رفت و از نظر ناپدید شد. اندکی بعد، جز چند تکه لباس چیزی بر صندلی وجود نداشت!

با وحشت نگاهی به نیمفادورا و ارنی انداختم و با قیافه های ماتم زده ی انان مواجه شدم. سرانجام با صدایی که از ته گلویم در میامد گفتم:
- خب، مثل اینکه سرنوشت این یکی استادمون اینجوری بود. میدونستم سال بعد دیگه اینجا نیست ولی فکر نمیکردم اینجوری بره، من فکر میکردم خیلی راحت و بی دردسر استعفا بده و بگه از این شغل خسته شده!
ارنی و نیمفادورا به نشانه ی موافقت سر تکان دادند.
_ فقط امیدوارم سال بعد استادمون به طرز بهتری از هاگوارتز بره!
من و نیمفادورا در جواب به ارنی سری تکان دادیم و همراه با بقیه ی دانش اموزان بهت زده به بیرون از کلاس رفتیم تا خبر چگونگی از بین رفتن پروفسور بونز را به بقیه بدهیم.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲۰:۴۲ جمعه ۱۵ تیر ۱۳۹۷

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۸:۱۳:۳۶ دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
روز قشنگی در جریان بود. آسمان صاف و آفتابی، هوا لطیف و دلپذیر و چهره دانش آموزان هاگوارتز کاملا شاد و خوشحال به نظر می رسید.

رز نفس عمیقی کشید و روی سبزه ها دراز کشید.
_ خیلی خیلی خوشحالم... امروز دیگه کلاسا تموم می شن. بعد از دفاع در برابر جادوی سیاه تقریبا دیگه هیچ کاری نداریم!

پنی سرش را به تایید تکان داد و گفت:
_ خیلی دلم برای مامان و بابام تنگ شده!
_ منم همینطور... بنظرت پروفسور بونز امروز اجازه می ده برای دوئل بریم؟
_ به نظر من که اجازه می ده! هر چقدرم که به نظر جدی جلوه کنه یه قسمتی از وجودش واسه این کارا جون میده! مطمئنم!

* * *

پروفسور بونز لبخندی زد و کتاب "دفاع در برابر جادوی سیاه" اش را بست و به صندلی اش تکیه داد.
_ امروز دیگه آخرین جلسه ست! من که دیگه حوصله درس دادن ندارم و چیزیم نمونده. شما چطور؟

موجی از صداهای بچه ها که موافقت خود را نشان می دادند در کلاس پیچید. پروفسور بونز لبخند پر شیطنتی زد و گفت:
_ خوب، اگه درس ندم چیکار کنیم؟
_ پاک کن بازی کنیم پروفسور!

پروفسور بونز نیشخندی به این همه خوشمزگی او زد و چوبدستیش را حرکت داد:
_ تو، استیونز، یکی بزن پس کَلّش! واقعا چطور بااین همه خوشمزگی هنوز نخوردنت مکفرسون؟!

ملی بلند شد و گفت:
_ آقا اجازه! مامانش بهش فلفل میزنه!

بچه ها خندیدند و پنی گفت:
_ پروفسور چطوره این جلسه رو دوئل کنیم؟
_تو جنگل ممنوعه؟

چشم های پروفسور بونز برق زد.
_ دوئل؟ اونم تو جنگل ممنوعه؟ ولی... اونجاخیلی خطرناکه!
_ پروفسور؟ شما که استاد دفاعید چرااینو می گید؟

و بااین ضربه آخر پروفسور بونز موافقت خود رااعلام کرد و ساعتی بعد همه در جنگل ممنوعه در حال نشان دادن طلسم هایی که انجامشان را یاد داشتند به دوستانشان بودند.
جنگل ممنوعه با آن همه جذابیت هایی که داشت همیشه می توانست به عنوان یک تهدید جدی به حساب بیاید؛ حتی اگر هیچ موجودی در آن ساعت از روز دیده نمی شد، باز هم پر از خطرهایی بود که در کمین بودند. پنی با این فکر رو به پروفسور بونز کرد و گفت:
_ پروفسور من فکر می کنم نباید اینجا باشیم!
_ چرا؟
_ خوب... جلسه آخره و ما تو این چند سال همیشه اواخر جلسه های دفاع یه بلایی سرمون اومده! خصوصا شما! الان با اومدن تو جنگل ممنوعه، ما دقیقا اومدیم تو دهن شیر!

یکی از پسرهای گریفیندوری با دلخوری گفت:
_ خیلیم دلت بخواد!

پنی پوفی از سر حرص کشید و دندانهایش را به هم فشرد‌. پروفسور بونز خنده ای از سر آسودگی کرد:
_ سخت نگیر، کلیرواتر! مثلا قراره چی بشه؟ یه سنتور بیفته روی منو گردنم آویزون بشه؟
همه خندیدند وپنی شانه ای بالا انداخت؛ به هرحال او فکرش را با بقیه درمیان گذاشته بود و حالا عذاب وجدانی هم نداشت.
مرینا به سمتش آمد و گفت:
_ پنی تو خوب بلدی استوپفای رو اجرا کنی نه؟ ببین اشکال من چیه که جواب نمی گیرم!
و چوبدستیش را به طرف درخت بالای سرشان _ که درختی با شاخ و برگ های انبوه و فراوان بود _ گرفت.
_ استوپفای!

نور قرمز رنگ با ضعف پیش رفت و چند تا از شاخ و برگ هارا تکان داد و به زمین ریخت.

_ ببین مری! باید همزمان با گفتن طلسم انعکاسشو توی ذهنتم حس کنی! و اینجوری... دستتو تکون بدی!
و چوبدستیش را تکان داد. مرینا دوباره طلسم را تکرار کرد و چوبدستی را تکان داد اما بازهم در اجرای صحیحش دچار مشکل بود.
_ نمی شه پنی! هیچ جوره نمیتونم این طلسمو اجرا کنم!
پنی به مرینا نزدیک تر شد و دست او را که چوبدستیش را احاطه کرده بود گرفت.

_ استوپفای!
و همزمان تکان خاصی به چوبدستی داد.
طلسم این بار پر نور و قرمز رنگ پیش رفت؛ بدون توجه به پروفسور بونز که درست زیر آن قرار گرفته بود و دانش آموزان موفقش را نگاه می کرد. پیش رفت و در میان شاخ و برگ های درخت ناپدید شد.

_ آخ!
صدای نعره بلندی که این را فریاد میزد بلند شد و به دنبال آن موجودی با ظاهری نیم اسب- نیم انسان از درازای آن فرود آمد. همچنان رو به پایین پیش آمد و درست روی پروفسور بونز افتاد.

_ آخ!
صدا متفاوت، و بسیار بلندتر از صدای قبلی بود. پروفسور بونز حالا دیگر دیده نمی شد و سنتور روی زمین افتاده بود.
چند لحظه بعدسنتور از جایش بلند شد و داد زد:
_ شماها دیوونه این؟

اما کسی به اونگاه نمی کرد. نگاه ها همه روی پروفسور بونز بود که گردنش کاملا شکسته و سرش با زاویه ای حاده روی شانه اش قرار داشت.

_ خوب راستش فکر می کنم... اون باید برای پیشگویی ادامه تحصیل می داد!


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۱۵:۰۳ چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۷

هرميون گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۰ شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۹ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
از خلاف آمد عادت بطلب کام
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 109
آفلاین
گرمای زودهنگام تابستانی، کلاس استاد بونز را که شبیه یک بوته زار جادویی درست شده بود، در بر گرفته بود. هرماینی به همراه رون و لیزا زیر سایه ی چند سرخس غول پیکر نشسته بود و کاغذ و قلم پری در دست داشت، تا آخرین توصیه های استاد دفاع را یادداشت کند.

-...اگه تو یه جنگل گم شدید نور چوبدستی و ورد لوموس باعث میشه فقط جلوی دماغتون رو ببینید. این اشتباهه، باید...

هرماینی خمیازه ای کشید و به اطرافش نگاه کرد، نصف بچه ها چرت می زدند و نصف دیگرشان انگار با چشمان باز خوابیده بودند. هرماینی سقلمه ای به رون زد:
-هی رون. رون، پاشو استاد هی اینورو نگا میکنه.
-ها؟ ول کن هرماینی.

-رونالد ویزلی؟
-خررررپففففف.

هرماینی نیشگون بزرگی از دست رون گرفت و رون مثل برق گرفته ها سرجایش صاف نشست.
-استاد! داشتم به حرفاتون فکر می کردم استاد!
-با چشمای بسته ویزلی؟
-انقدر عمیق بود صحبتاتون، اصن به خلسه رفتم.

هرماینی ادامه بهانه های رون را نشنید. ناگهان چشمش به چیز عجیبی افتاده بود. یک قارچ ژله ای و کبود رنگ در نزدیکی آنها درآمده بود، که تا آن موقع آنجا نبود. قارچ درآن کلاس چیز نایابی نبود، ولی این یکی به طرز عجیبی برایش بسیار آشنا و شوم بود. به اطراف نگاه کرد، آنها دسته دسته و به آرامی همه جا و در اطراف همه دانش آموزان رشد کرده بودند. بزرگترین دسته در کنار میز استاد بود... . آنهارا کجا دیده بود و چه چیز شومی درباره آنها وجود داشت؟

ناگهان چراغی در ذهن هرماینی روشن شد. گلخانه شماره3! قارچ های توهم زا!

به سرعت دهانش را باز کرد که هشدار بدهد، اما دیر شده بود. در کسری از ثانیه دود کبود رنگی همه جارا فرا گرفت و گرد طلایی رنگی به همه طرف پاشیده می شد. صدای سرفه ها و لوموس های بی حاصل از همه طرف به گوش می رسید. هرماینی لیزا و رون را به زمین کشید.
-بخوابید رو زمین. تا میتونید دود رو تنفس نکنید. باید راه خروج و استاد رو پیدا کنیم.

-ما راه ورود رو هم به زور پیدا کردیم!
لیزا درحالی که چشمانش از ترس گشاد شده بود، این را فریاد زد.در سطح زمین دود رقیق بود ولی صدای جیغ ها از همه طرف می آمد. رون با شنیدن صدای جیغ جینی ازجایش بلندشد... که کاری کاملا اشتباه بود.

-جینی؟ کجا... . عنکبوت. اینجا عنکبوت دارههههههه.

هرماینی سعی کرد رون را که می دوید بگیرد. اما او دور شده بود.
-نه رون! وایسا! لعنتیِ حواس پرت.

-نه نه، تو... تلسکوپ خوبی بودی... چ...را میخوای... منو بخوری.
-نـــــزدیک نشو.
-اسنیپپپپ، اسنیپ اومده ازمون نمره کم کنــــــه.
-بانو نجینی. من همیشه دوس داشتم شمارو از نزدیک ببینم.
-واقعا فکر میکنی من پرتقال خوش هیکلی هستم؟

مه کمرنگ تر شده بود. هرماینی و لیزا سینه خیز از کنار سوجی که سیب سرخی را عاشقانه نگاه می کرد، گذشتند.

-چه افتضاحی هرماینی. چیکارکنیم حالا؟
-ببین میتونی استادو پیدا کنی. اون راه خروجو بلده. قارچ ها بعد یه ساعت دود بیشتری تولید میکنن! اونوقت ما هم درامان نیستیم.

لیزا سرعتش را دوبرابر کرد.
-نه نه، اصلا تو کتم نمیره! چرا؟

آنها پایه های میز را دیدند. پرفسور بونز با آرامش پشت آن نشسته بود و چیزهایی می گفت.
-دوشیزه دراکو مالفوی! آیا وکیلم شما را به عقد دایم آقای پری هاتر دربیاورم؟

هرماینی و لیزا سرجایشان خشکشان زده بود که با صدای پرفسور بونز که صدایش را نازک تر کرده بود و به خودش جواب می داد، از خنده روی زمین غلطیدند.

بونز صدایش را نازک کرد و گفت:
-عروس رفته مهرگیاه بچینه.

سپس صدایش را کلفت کرد و ادامه داد:
-عزیزم بله رو بگو دیگه، داره صبرم تموم میشه.

لیزا از خنده به نفس نفس افتاده بود.
-این وضعش از همه خراب تره.

لیزا همینطور که می خندید دود غلیظی را فرو داد.

هرماینی خنده اش قطع شد و به لیزا نگاه کرد.
-نه.

لیزا با لبخند ملیحی به هرماینی نگاه می کرد:
-پاستیل شکریِ مــــــن.

-یا بیژامه ی مرلین.


ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۱۳ ۱۵:۲۶:۰۵

lost between reality and dreams


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۱۴:۳۷ سه شنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۸:۰۵:۳۵ پنجشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 359
آفلاین
ازتون می خوام که جلسه ی آخر و پایان سال یه سری بزنین و بگین که چه خطر مهلکی،ممکنه در انتظار دانش آموزان باشه و یا به طور خاص برای استاد دفاع که قراره بر اثر طلسم ولدک به طرز مشکوکی تا آخر سال از هاگوارتز بره. چرا و چگونه میره و ممکنه چه بلایی سرش بیاد!



سر میز غذاخوری هافل همراه با بقیه ی بچه های هلگا، نشسته بودم.بسیار خوشحال بودم چون فشار درس ها از روی دوشم برداشته شده بود. در حالی که مثل رز، از خوشحالی، ویبره می رفتم، یک ران بزرگ مرغ را در دهان خود جای دادم. انقدر بزرگ بود که نزدیک به خفه شدن،بودم.

همه ی بچه ها سر میز گروه خود نشسته بودند و پروفسور مک گونگال، آقای فلیچ( در واقع تظاهر می کردند)، معلم،گروه خود و در آخر پروفسور عزیزمون، دامبلدور را تشویق می کردند. استاد ها در گوشه ای از بالای سالن، در حال تماشای بچه ها بودند، اما به حرف های پروفسور هم، توجه می کردند.

هر چند نمی دانستم برای چه آنها، خودشان را از دید بقیه، پنهان می کنند.من تک تک چهره های استاد ها را بررسی کردم که ببینم در چهره ی آنها چه می گذرد. البته از این فاصله خیلی خوب نمی توانستم ببینم ولی حداقل یک حدسی می توانستم بزنم!

همه ی معلم ها خوشحا... ناگهان چشمم به ادوارد بونز افتاد که از همه عقب تر بود و چهره ی نگرانی داشت. به همه طرف نگاه می کرد و همه را زیر نظر داشت. بر خلاف همیشه،که او ، لباس سرمه ای به تن می کرد و کتونی به پا داشت، امروز‌، یه شنل مشکی( مثل خودم)، لباس مشکی و پوتین قرمز و مشکی پوشیده بود.

چرا آقای بونز، دقیقا مثل من لباس داشت؟ او مطمئن شد که هیچکی او را نمی بیند( البته شاید حواسش به من نبود) و بعد از دیدم محو شد. سریع رویم را به طرف لیندا کردم

- لیندا!

او ژله ای در دهان داشت اما با این حال گفت:
- چیه؟
- ادوارد...
- آقای بونز.
- حالا هر چی! اون به همه یه نگاه مشکوک...
- خودم حواسم بود.
- بابا، این قدر نپر تو حرفم. بذار بگممم.

او نگاهی مثل: "بگو دیوونه" انداخت.

- کجا بودم؟ آهان... خب،اون به همه یه نگاه انداخت و از این جا رفت.
- نه. اون همینجاسـ...
-دیدی نیست؟
- اوه... به نظرت کجا رفته؟
-میای بفهمیم؟
او لبخندی زد و گفت: آره.

من و او از سر میز بلند شدیم . همه از ما پرسیدند"کجا میرید؟"
و ما هم بهترین جواب را به آنها می دادیم:" دستشویی"
آنها نگاه هایی مشکوک به ما انداختند ولی قبول می کردند. بالاخره بعد این همه سختی، به بیرون سالن و به حیاط رسیدیم. هوا بسیار خنک بود اما هیچ صدایی مثل پرنده یا زوزه ی باد،به گوش نمی رسید.

لیندا با صدای بسیار آرام که فقط من می شنیدم، گفت: حالا باید کجا رو دنبالش بگردیم؟
- باید تقسیم شیم. تو بر...
ناگهان صدایی دخترانه و شبیه صدای آملیا به ما گفت: مثلا می خواستین برین دستشویی؟!

من به سرعت به پشت برگشتم . درست حدس زده بودم.او خود آملیا فیتلوورت با آن تلسکوپ دوست داشتنیش، آنجا بود. البته او تنها نبود، تانکس با او همراه بود. غرغری کردم و جواب او را دادم:

- چرا دنبال ما اومدین؟
- آخه خیلی ضایع بود که داشتین دروغ می گفتین. اینجا چیکار می کنین؟
- اومدیم دنبال آقای بونز.
- ترم تموم شده. بعد تو هنوز اونو آقای بونز صدا می کنی؟
من نگاهی به لیندا کردم. اما بعد مدتی، به او گفتم:
- خب پخش شین. آملیا تو برو به دستشویی
- یه لحظه صبر کن، چرا من باید برم دستشویی؟ ادوارد به این مشکوکی نمیره دستشویی! من می رم تو راهرو ها.
-خیله خب، تانکس...
ناگهان صدای فریادی، مثل صدای بونز، از جنگل به گوش رسید. با وجود فاصله حیاط از جنگل، صدا از اینجا خفیف به نظر میرسید اما انقدر بلند بود که شنیده شود.
من لبخندی زدم و گفتم: فکر کنم که می دونم باید کجا رو بگردیم.
⛑⛑⛑⛑⛑💼💼💼💼
فلش بک

- ادوارد، پاشو.

ادوارد چشمانش را باز کرد و به شخص خیره شد.با صدایی خواب آلود گفت:
- تو... کی ای؟ چیکارم داری؟
-فعلا لازم نیست بدونی کی ام. فقط اومدم بهت یه چیزی بگم. موقعی که همه دارن جشن آخر ترمو میگیرن، تو بیا جنگل.
- برای چی؟
- خودت می فهمی.
و او خود را از پنجره به بیرون پرتاب کرد. و ادوارد هنوز تو شک بود.
❤️❤️❤️
سالن جشن.

او به همه نگاهی شکاک انداخت. او دوست داشت که وقتی به جنگل می رود، لباسی سیاه و مخوفی بپوشد. او مجبور بود که لباسی شبیه به ماتیلدا بپوشد چون از مدل لباس او خوشش می آمد نه از خودش! پس، اینکه او لباسی شبیه به ماتیلدا میپوشد، هیچ ربطی به او نداشت.

او از سالن، حیاط و هاگوارتز خارج شد و به جنگل رسید . او به وسط های جنگل رفت و منتظر آن مرد ماند. بعد مدتی مرد از کنار بوته ها به ادوارد نزدیک شد.
- سلام بونز، سریع حرف اصلی رو میزنم و طفره نمیرم. من از موقعی که تو استاد شدی، از تو کینه گرفتم. چون من یه دوست توی هاگوارتز دارم. اونم می خواست مثل تو استاد بشه ولی تو نذاشتی. پس حالا وقت انتقامه.

او چاقویی به شکم ادوارد زد و از آنجا دور شد. او به زمین افتاد و از درد فریاد کشید. او امیدوار بود که کسی به او شک کرده باشد و دنبال او آمده باشد.

پایان فلش بک
💕💕💕💕
هوا مثل یک کتک محکم، به صورتم می خورد. ما چهار تا هافلی یعنی: من، آملیا، لیندا و تانکس، به طرف فریاد رفته بودیم و الان در جنگل بودیم. بخاطر سرعت زیادم، نمی توانستم زیاد به درخت هایی که، هر وقت به جنگل میرفتم، آنها را می دیدم و لذت می بردم، توجه کنم.

- بچه ها صبر کنید. نفسم بند اومد.

همه برای لحظه ای کوتاه ایستادیم. همه به وضوح خسته بودند. به طوری که با وجود تاریک بودن هوا، می توانستم خیس بودن چهره هایشان را ببینم.

من نفس نفس زنان گفتم: بچه ها فکر نمی کنین که ما داریم دور خودمون می چرخیم؟
لیندا گفت: از کجا انقدر مطمئنی؟
- من این سنگ بزرگ رو هر ده دقیقه یه بار، تو راه، می بینم.
- یعنی همینطوری داریم دور خودمون، می چرخیم؟
- آره. بیاین از سمت راســ...

ناگهان صدایی باعث قطع حرف من شد.
- کمکم کنید!
من روبه بقیه کردم و گفتم : بیاین. صداش از سمت راست میاد.

همه با هم به سمت ادوارد رفتیم. بعد مدتی ادوارد را که در زمین دراز کشیده بود و از او خون می رفت را، پیدا کردیم.
- آقای بونز، شما حالتون خوبه؟
- آخه این چه سوالیه؟ معلومه که خوب... نیست.
آملیا رو به من کرد و گفت: چوبدستیتو آوردی؟ من با تلسکوپم هیچ کاری نمی تونم کنم.
- آره. الان ادواردو خوب می کنم.

من چوبدستی را به سمت ادوارد گرفتم. وردی خواندم. ناگهان دیگر خبری از ادوارد نبود. بعد چند ثانیه، تازه فهمیدم که به جای خوب کردن ادوارد‌، آن را به مورچه تبدیل کردم.



Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲۰:۰۸ شنبه ۹ تیر ۱۳۹۷

نیمفادورا تانکس old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۶ شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۵۲ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 114
آفلاین
همه ی بچه ها شادی کنان بالا و پایین می پریدند؛ چون پرفسور بونز برای اولین بار می خواست ما را به اردو ببرد. خودش اسم اردو را گذاشته: اردوی آخر سال.
پرفسور بونز مرد سخت گیری است، و از اردو و تفریحات دیگر چندان لذت نمی برد؛ به همین دلیل همه از تصمیم او تعجب کردیم.

همه در تب و تاب اردوی آخر سال هستند، و هرجا قدم می گذاری حرف اردو را می زنند.
من، رز و ماتیلدا و در آخر کل بچه های هافل در حال برنامه ریزی بودیم.

ماتیلدا گفت: همه باید کیسه خواب بیارن چون قرار است دو روز آنجا بمانیم. ادامه داد: کسی میدونه قرار است کجا چادر بزنیم؟
هیچ کس نمی دانست. داوطلب شدم تا بروم و از پرفسور بونز بپرسم.

همان طور که در راهرو پیش می رفتم، دره کلاسی باز شد، و پرفسور بونز که در دستش معجونی به رنگ سبز لجنی بود، خارج شد.

با حواس پرتی گفت: آه، تانکس چرا این جایی؟
_می خواستم بپرسم در اردو کجا می خواهیم چادر بزنیم ؟
_آها...اردو، کنار رودخانه ای که در چند مایلی اینجا است.
تشکر کردم و به سالن عمومی برگشتم.
در تمام مدت فکر می کردم: چرا پرفسور بونز آن قدر هراسان و حواس پرت بود؟
با رسیدن به سالن عمومی حواسم از پرفسور بونز و معجون و... پرت شد.

روز اردو فرا رسید، و همه با ساک های بسته بندی شده جلوی در منتظر پرفسور بونز بودند.
من و بقیه ی هافلی ها هم کناری ایستاده بودیم. قرار بود فقط دانش آموزان و پرفسور بونز به اردو برویم.

سوار کالسکه شدیم.
بالاخره به محل مورد نظر رسیدیم؛ رودخانه ی خورشانی که آب زلالی داشت، در یک طرف و درختان بلند قامت سرو، در طرف دیگری قرار داشت.
پرفسور بونز با تکان چوبدستیش 5 چادر بزرگ برافراشت؛ که عکس چهار گروه هاگوارتز رویش نمایان بود.

بعد از گذاشتن وسایل در چادر و مرتب کردن جای خواب کم کم دیگر هوا تاریک شده بود.
پرفسور بونز آتشی بر افروخت و همه دور آتش نشسته و سوسیس های کبابی را نوش جان کردیم.
کم کم همه خمیازه کشان داخل کیسه خواب ها رفتیم. من زودتر از موقع های دیگر به خواب رفتم.

فردا صبح، موقعی که آفتاب داشت طلوع می کرد از خواب بیدار شدم. هوا خنک و دلپذیر بود، و پرندگان جیک جیک کنان از درختی، به درخت دیگر می پریدند.
از چادر بیرون رفتم؛ آب رودخانه خنک بود و جان می داد برای این که دستی به آب زد. پس تا بقیه بیدار شوند، کفش ها و جوراب هایم را در آوردم و پاهایم را داخل آب بردم، اما زود از این کار دست کشیدن چون انگشت هایم داشتند منجمد می شدند.

تصمیم گرفتم دنبال پرفسور بونز بگردم، تا بگم کی صبحانه می خوریم، چون از شکمم صدای قار و قور بلند شده بود.
پرفسور را کنار چادر خودش پیدا کردم. در حال درست کردن شربت بود.

_سلام پرفسور.
طوری که انگار کسی یک سطل آب یخ رویش ریخته باشد، بالا پرید.
_اه...سلام تانکس...اینجا چی کار میکنی؟...صبح به این زودی؟
سعی می کرد چیزی را پشتش مخفی کند. فضولیم گل کرد.

_ام...پرفسور، لیندا داره منو صدا می کنه، ببخشید.
با تعجب نگاهم کرد و سری تکان داد.
تصمیم گرفتم با دوربین شکاری املیا که با خودش آن را همه جا می برد، از کار پرفسور سر در بیارم.

با ساکت ترین حالت ممکن بالای سر املیا رفتم. دوربین همان جا بود کنار کیسه خوابش.
دوربین را برداشتم و پشت سنگ بزرگی، جایی که به پرفسور بونز دید داشته باشم، پنهان شدم.

خب فقط کافی بود ان را تنظیم کنم. پرفسور در حال اضافه کردن پودری سفید به پارچ شربت ها بود. همان معجون سبز لجنی را داخل پارچ ریخت و حسابی هم زد. از آن دود سبز رنگی خارج می شد.

کم کم به این فکر افتادم که آن چیزی که داخل پارچ است، شربت نیست. بله حتما همین طور بود چون اگر شربت معمولی بود قیافه اش آن طور نمی شد.
باید به بچه های دیگر خبر می دادم تا اگر از آن معجون به آنها تعارف شد به آن لب نزنند.

در همین فکر ها بودم که چیز محکمی به سرم خورد. تققق...
برگشتم دیدم املیا با لپ هایی گل سرخ از فرط عصبانیت آنجا ایستاده.
_هی دورا دوربینمو رد کن بیاد.
دوربین شکاری را به طرفش گرفتم، و تمام اتفاق هارا برایش تعریف کردم.
وقتی تمام بچه ها بیدار شدند، املیا برای همه تعریف کرد چه اتفاقی افتاده و من چه دیدم.

سر صبحانه همه سعی کردند خودشان را عادی جلوه دهند.

پرفسور بونز توضیح داد: خب بچه ها حالا وقت شنا کردن در رودخانه است. همه باید از از این شربت بخورد ند تا در آب سرد رودخانه سرما نخوردند.
رز گفت: پرفسور خودتان اول بخورید.

اما تا پرفسور به خودش بجنبد من و لیندا دست هایش را گرفتیم و اریک یک لیوان پر از معجون را به خوردش داد.

وای چه اتفاقی افتاد؟
پرفسور در حال آب رفتن بود، به طوری که فقط لباس هایی روی صندلی افتاده بود. و انگار آدمی در زیر آنها وجود نداشت.
که البته واقعا هم نداشت.
لحظه ای بعد وزغ چاق و زشتی روی نون ها پرید.

کی انتظار داشت پرفسور بونز می خواست شاگردانش را  به وزغ تبدیل کند؟
من که نه.



تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲۳:۳۹ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷

ادوارد بونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۵ شنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۰:۱۹:۲۹ جمعه ۸ فروردین ۱۳۹۹
از اینوره!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 475
آفلاین
جلسه ی اول دفاع در برابر جادوی سیاه



پشت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه همهمه و ازدحام بیداد می کرد. دانش آموزای گروههای مختلف به در بسته ی کلاس فشرده شده بودن و توی هم می لولیدن! البته و صد البته که دلیل این ازدحام و شلوغی به دلیل استقبال کم نظیر یا بی نظیر یا نظایری از این دست نبودن. همه ی این ها صرفا جهت اطلاع از استاد ناشناسی بود که هنوز رویت نشده بود و کسی خبر نداشت که کی یا چیه!

و خب این هم بی تاثیر نیست که هر جای شلوغی مشتری های خاص خودش رو جلب می کنه و هرچه در هم تر و خر تو خر تر فضا برای ارزشی بازی مهیا تر! انگار که مثلا تیم کوئیدیچ ایران رفته باشه جام جهانی و کسی به کسی نباشه تو خیابونا!

فلش بک


مهمانی یا جشن آغاز سال شروع شده بود و هاگرید با لیستی از اسامی وایستاده بود کنار چهار پایه و کلاه گروهبندیِ روش در انتظار سال اولی هایی که قرار بود ماجراجویی جادوییشون رو امسال آغاز کنن!

- "سیلام بچه‌ها! امممم ... خوش اومدین! موبارکا باشه!" بی زحمت اسم هرکه ر که خاندم بدو بدو بیاد تا گروهبندیش کنم!

و سپس اسم اولین دانش آموز رو صدا زد و اون بدبخت هَوَلِ هاگوارتز ندیده قبل از رسیدن به صندلی سکندری خورد و سر به جای ته جلوی چارپایه متوقف شد. هاگرید هم که کاری به این کارها نداشت و کار خودش رو ادامه می داد چون اصولا براش فرقی نداشت از سر شروع کنه یا از ته!

در همین حال مدیر از روی صندلیش بلند شد و دستاش رو مثل دامبلدور از هم باز کرد اومد یه لبخند فراخ هم بزنه ولی اونقدر جون نداشت که مقابل کره ی خونش مقاومت کنه و به همون حالت دوباره روی صندلیش افتاد و به خواب رفت!

- ای دادوبیداد! داداش هوری کار من که هنو تموم نشده.. ای بابا.. اساتید بامعرفت! همه رفیق مفیقا.. یه دستی برسونین داداشمون رو از کف اِسفال جم کنین.. ای بابا!

هاگرید هم دوان دوان به سمت میز اساتید رفت و بچه ای که از ته گروهبندی شده بود رو به همان حال رها کرد. به لب میز که رسید یادش اومد که راهی برای اونور میز رفتن نداره پس میز رو از وسط نصف کرد و با حرکت بعدی صندلی خالی استاد دفاع در برابر جادوی سیاه رو شوت کرد اونور و هوریس کروی رو از کف زمین جمع کرد. کلاه گروهبندی فریاد زد:

-اسلایترین!


پایان فلش بک


از همون روز تا الان که تمام اساتید دیگه سر کلاس ها حاضر شده بودند اما اثری از آثار استاد دفاع در برابر جادوی سیاه رویت نشده بود؛ تا همین لحظه که شایعاتی بر سر زبان ها افتاد که استاد توی کلاس منتظره! و دقیقا در همان لحظه در با صدای ناله ی خسته ای باز شد از میان تاریک و روشن درون کلاس پیکر مرد قد بلندی در آستانه ی در ظاهر شد:

- خب.. لطفا فقط اون فرزندان روشنایی که امروز کلاس داشتن به صف وارد شن.. مابقی هم می تونن برگردن و به پرواز شادمانه شون در این هوای روح افزا ادامه بدن!

و لبخندی زد و از جلوی در کنار رفت. در آن طرف در هم دانش آموزان سال اولی صف کشیدند و مابقی اراذل شلوارها و رداها رو بالا کشیدن و رفتن خونه هاشون!

فضای درون کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه تماما دگرگون شده بود. کل دیوارها با خزه و پیچک و گل های عجیب و غریب پوشیده شده بود و وسط مسط نیمکت ها درخت های آلبالو و گیلاس به بار نشسته به چشم می خورد. توی شکم و بین استخوانهای دم تا جمجمه ی اسکلت قدیمی اژدهایی که از سقف آویزان بود هم انواع و اقسام نوادگان دایناسورها و تخم گذارهای پرنده و خرنده ی ریز و درشت لونه کرده بودن.

و حتی خود پروفسور بونز که ردای آبی بلندی پوشیده بود از بین موهای سیاهش برگهای سبز رنگی بیرون زده بود و جوانه ها و شکوفه های ریزی روی آستین و کلاه ردایش به چشم می خورد.

- خب سال اولی های عزیزم! من خیلی دیر خبر دار شدم که برای کلاس امروز شما برگزیده شدم.. در واقع مدیریت مدرسه اون روز روی کره بودن.. کره به معنای جسم گوی شکل نه.. اون کَره ای که تو نوشیدنی های رزمرتا ست.. بله.. مدیریت روی کره بودن و تاریخ ها رو قروقاطی دادن! منم به هر حال همین طور بدون آمادگی قبلی به پیشواز شما اومدم.

پروفسور بونز برگشت و به دانش آموزان پشت سرش که بین درختا و وسط بوته ها و چمن ها می چریدند نگاهی انداخت. به دخترای که گوشواره ی گیلاسی داشتن و پسرایی که هسته آلبالو به هم تف می کردن!

- ریش دامبلدور آخر و عاقبت هممون رو تا آخر این ترم به خیر کنه! من یکی که حداقل تا پایان سال به طلسم استاد یک ساله ی دفاع در برابر جادوی سیاه دچار می شم و احتمال این که زنده بمونم و برم یا بمیرم کاملا پنجاه پنجاست! تکلیف این جلسه تون دقیقا همینه:

برگشت و به سمت تخته سیاهی که از دل پیچک ها بیرون زد اشاره کرد که نوشته ی طلایی رنگی به سرعت رویش ظاهر شده بود: " ازتون می خوام که جلسه ی آخر و پایان سال یه سری بزنین و بگید که چه خطر مهلکی ممکنه در انتظار دانش آموزان باشه و یا به طور خاص استاد دفاع که قراره بر اثر طلسم ولدک به طرز مشکوکی تا آخر سال از هاگوارتز بره چرا و چگونه میره و چه بلایی ممکنه سرش بیاد!" یقینا از بهترین ایده یا سوژه برای پایان سال استفاده خواهد شد و دانش آموز مربوطه تا آخر سال نور چشمی استاد میشه و بهش طلسم های خصوصی تدریس میشه!

- خب بعد از این که عنوان تکلیفتون رو یادداشت کردید، چوبدستی هاتون رو در بیارید تا یه کم طلسم بازی کنیم!

و خودش اول از همه چوبدستیش رو بیرون کشید و پشت میزش وایستاد و از ته دل ذوق کرد!


می تراود مهتاب..


"وقتش رسیده که همه‌ی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور



پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲۱:۳۱ جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۹۴

گریفیندور، مرگخواران

وینکی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱:۰۹:۲۵ دوشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۹
از پروپاگاندا
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 513
آفلاین
همانا ما، استاد جایگزین با تاخیر نمرات را میگذاریم. چرا که پرنتیس در مشکلاتی فرو رفته و اینجور چیزها. باشد تا رستگار گردد.

ریون کلاو

آنتونین دالاهوف: 30
انتظار نقد هم داری واقعا؟ :D

مونیکا ویلکینز: 24
همیشه بعد از کلمه ی گفت یا هر فعلی که قسمت فضا سازی رو تموم کنه، یه اینتر میزنیم. اگه دیالوگ مربوط به آخرین فاعل هم نباشه که دو تا اینتر میزنیم. به علاوه بعضی قسمت ها توی رولتون باعث گیج شدن خواننده میشه. شما یهویی از دیالوگ پریدین به فضا سازی.
دیالوگ ها رو توی پرانتز چرا قرار دادین؟ معمولا بهتره دیالوگ ها به این صورت باشه:
من گفتم:
-سلام!

یا حتی گیومه. اما فرمت بالا خیلی بهتره. چیزیه که ما توی رول ازش بهره میبریم.
با علائم نگارشی مهربون باشین. نقطه و این چیزا. :دی

لینی وارنر: 0
بله. یه بار هم 30 نگیر.


پیکسی وارنر: 30
واقعا؟ انتظار کمتر از این هم داشتی؟ نکنه نقد هم میخوای؟




گریفیندور

جینی ویزلی: 27
صحنه سازی و فضا خوب بودن. فقط اگه یه کم بیشتر روش مانور میدادین و اون حس رو به خواننده منتقل میکردین بی نقص از آب در می اومد.
آخرش رو هولکی تموم کردین. هوم؟ یعنی... جینی یهو از جنگل پرید بیرون. ماجرا رو تعریف کرد. ملت خندیدن و رفتن خونشون. تمام؟ :دی
دقت کنید به اینجا:
نقل قول:
بعد از يك مدت كه گذشت از بين همه ي آنها سالي زبون باز كرد و گفت : از اينكه اينجا بمونين كه پرنتيس تكليفشو عوض نميكنه. پس بهتره راه بيافتيد و خودش اولين نفر به راه افتاد.

نه! چیزی که برای مونیکا نوشتم رو بخونید.
+اون آواداکداورا مگه طلسم ممنوعه نیست؟ مگه جینی ویزلی یه شخصیت سفید نیست؟ به نظرم طلسم مرگ زیاده روی بود.

هافلپاف

عمه لاکی: 30

دو نکته:
همیشه پیش نمایش کنین.
علائم نگارشی به کلمه ی قبل می چسبن و از کلمه ی بعد فاصله میگیرن.
عمه.

اسپلمن: 26
همیشه از پیش نمایش بهره بگیرین.
املاتونو قوی کنین. :D
یه آواتار پیدا کنین. شناسه ی بی آواتار مثل انسان بی صورته. آواتار چهره ی شخصیت شماست.
علائم نگارشی. توضیحات پست بالا رو بخونین.
اینقدر تغییر لحن ندین توی رولتون.
خیلی طولانی بود. میتونستین کوتاهترش کنین. :دی
اشکالات مونیکا رو شما هم داشتین.

رز زلر: 28
با اسمایلی ها مهربون باشین. :دی
لحن محاوره ای برای دیالوگ ها. تو خونه که نمیگین: سلام مادر. من از مدرسه ی خویشتن بازگشته ام. در راه مرکبم مرا لگد زد و از خویش راند. ولیکن هم اکنون من در خانه ام مادر. آن مرکب را هم سر ببرید و برای شام حاضر کنید مادر. مرکب تسترالی است!
توی رول از اسامی خودمونی مثل لاکی لوک استفاده نکنید.
رولتون جدی بود یا طنز؟ تشخیصش سخت بود. :دی برای طنز نویسی فقط بریزید و بپاشین. کل رول رو با مرکبی که بالا ذکر کردم یورتمه برین. از نی نوشابه بالا برین و توی اورست سقوط کنین. هر چی. هر چی!

اسلیترین
شرکت کننده نبود.


ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۱۳ ۲۲:۱۲:۱۶

mērī Arbab
īlon jorrāelagon ao ñuha āeksio


!smoke ROLE every day


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۱۸:۰۲ چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۴

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۴۷:۰۷ جمعه ۱۵ فروردین ۱۳۹۹
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 922
آفلاین
با نام هلگا !

- به عنوان تكليف اين جلسه ازتون ميخوام به جنگل ممنوعه برين، از هر طلسمي ميتونين( و توي داستان ذكر شده) استفاده كنين و جون سالم به در ببرين... (سي نمره.)

هاگريد در حالي كه دانش آموزانش را از سراشيبي پايين مي برد و آنها را به سمت جنگل ممنوعه راهنمايي مي كرد، با شادماني گفت:
_ درس امروز درس زيبايي هست. توي اين جلسه ما با يك موجود افسانه اي رو به رو مي شويم كه مطمئناً همه ي شما آن را مي شناسيد؛ تك شاخ ها!

بلافاصله بعد از حرف هاگريد موجي از زمزمه ي بچه ها بلند شد:
_ أسب تك شاخ؟
_ شنيدم خيلي خوشگله!
_ مي شه يكم از موهايش رو برداريم؟ پول زيادي داره!
_ آخي! عجيجم!

هاگريد با خشنودي به عكس العمل بچه نگاه كرد و گفت:
_ كسي مي تواند مهم ترين خصوصيات تك شاخ ها را بگويد؟

ممد پاتري از وسط گريفندوري ها فرياد زد:
_ خيلي شاخ هستن!
بعد از اين حرف ممد، بچه ها جرئت پيدا كردند و نظرات شان را گفتند:
_ تك هستن!
_ شاخ دارن!
_ پولدارن!
هاگريد:

بين اين همه سر و صدا صداي ريزي كه به زحمت شنيده مي شد گفت:
_ تك شاخ ها با دختر ها خوب هستند ولي با پسرها ميانه اي ندارند.
هاگريد با شنيدن حرف زلزله روحيه ي از دست رفته اش را باز يافت و با اميد واري پرسيد :
_ بله اين يكي از خصوصيات تك شاخ ها بود، باز هم مي توانيد بگويد؟
اين بار دوست زلزله، لاكي لوك با صداي بلند و رسا جواب داد:
_ تك شاخ ها خيلي سريع و زيبا هستند و كلا با إنسان ها صميمي نمي شوند ولي اگر هم بشوند با دختر ها رابطه ي خوبي برقرار مي كنند...

روونا ي آبي پوش ادامه داد:
_ از موهاي تك شاخ در چوب دستي ها استفاده مي شوند ولي در معجون سازي هم كاربرد دارد و اين موها ارزشمند هستند.

هاگريد سري تكان داد و به ريونكلاو و هافلپاف امتياز داد. بعد به يك تك شاخ كه كمي دور ايستاده بود أشاره كرد. پسر ها كنار رفتند و دختر ها با شور و شوق به تك شاخ نزديك شدند.

هاگريد بين دخترها و پسرها ايستاده بود و توضيحاتي در باره ي تك شاخ ها مي داد و بعضي از بچه ها مشغول جزو برداري بودند ولي رز نه تنها جزو برداري نمي كرد بلكه به توضيحات گوش هم نمي داد. او به تك شاخي كه بين دو درخت جلويش پنهان شده بود، توجه مي كرد. قدمي به جلو برداشت و وقتي ديد تك شاخ فرار نمي كند، جرئت پيدا كرد و جلو تر رفت.

بلاخره به تك شاخ رسيد، از روي شاخ كوچكش فهميد كه هنوز بالغ نشده است. دستش را جلو برد و پايين شاخ اش را نوازش كرد. تك شاخ چشمانش را بست و گوشنه اش را به دست رز ماليد ولي بعد با خجالت عقب رفت. رز قدمي به جلو برداشت و تك شاخ شروع به دويدن كرد. رز مبهوت به دويدن زيباي تك شاخ خيره شد. تك شاخ كمي جلو تر ايستاد و با سر به رز اشاره كرد كه بيا جلو. رز به سمت تك شاخ دويد.

تك شاخ اين حركت را به حساب بازي گذاشت و دوباره شروع به دويدن كرد و رز هم به دنبالش دويد ولي تك شاخ از او تند تر مي دويد و رز كه مي خواست به او برسد، سرعتش را بالا برد ولي پايش گير كرد و زمين خورد و تك شاخ را هم گم كرد و با كمي نگاه كرد به اطراف فهميد خودش هم گم شده!

براي لحظه اي ترس سر تا پاش را فرا گرفت ولي مانند داستان ها نشد، نه إمداد غيبي از راه رسيد و نه ترسش از بين رفت. برعكس بر هراسش افزوده شد.

سعي كرد آرامشش را بر گرداند. نفس هاي عميق و پياپي كشيد و به خود اميدواري داد كه راه را پيدا مي كند. در مرحله ي بعد با گفتن فرولا دستش را باند پيچي كرد، بعد بلند شد و كمي دور و برش را نگاه كرد و سعي كرد چيز آشنايي پيدا كند.

ولي وقتي چيزي پيدا نكرد، سعي كرد با استفاده از قطب نما جهت را پيدا كند و براي همين چوب دستي را وسط دستش گذاشت و با استفاده از ورد فوربوینت چوب دستي را به قطب نما تبديل كرد. چوب دستي_قطب نما، وسط دستان رز چرخيد و بلاخره به سمتي ايستاد. او زياد در كار كردن با قطب نما وارد نبود در واقع يك بار بيشتر كار نكرده بود ولي احتمال مي داد جهتي كه عقربه نشان مي داد، شمال باشد.

عقربه را در نظر گرفت و در همان سمت به راه افتاد ولي هيچ فايده اي نداشت و گم تر از قبل روي زمين نشست.

هوا كم كم تاريك مي شد و وحشت رز هم بيشتر مي شد، الان حدود يك ساعتي بود كه گم شده بود و هر چه مي گشت نمي توانست راه را پيدا كند. بلاخره نا اميد شد و روي تخته سنگي نشست. همين طور كه در دل به مورگانا و مرلين دعا مي كرد، احساس كرد در بوته هاي بلند جلويش چيزي حركت مي كند. هم ترسيد و هم خوشحال شد.

بلند شد و به طرف بوته رفت ولي كسي آنجا نبود. زير لب ورد لوموس را گفت و آرام ارام و بي سر وصدا كمي جلوتر رفت و همان بچه تك شاخ را ديد. جيغ خفه اي از سر خوشحالي كشيد و به كنار تك شاخ رفت و بدنش را نوازش كرد و پرسيد:
_ مي توني من رو به هاگوارتز برسوني؟

تك شاخ شيهه اي كشيد و با سر به راهي اشاره كرد. رز از جايش بلند شد. نمي دانست بايد با تك شان برود يا نه، آخرين باري كه با او همراه شده بود، گم شده بود. تك شاخ شيهه اي كشيد و دوباره به راه اشاره كرد. رز تصميم گرفت با او برود براي اينكه امكان نداشت گم تر از اين شود!


با او به سمت شرق رفت و در كمال خوش شانسي پس از نيم ساعت، وقتي كه رز كم كم داشت نا اميد مي شد، قلعه ي هاگوارتز پيدا شد. رز از شدت خوشحالي نمي دانست چيكار كند! با خوشحالي فرياد كشيد:
_ بلاخره رسيدم! نوكس!
چوب دستي خاموش شد و او به سرعت باد شروع به دويدن كرد ولي در وسط راه ايستاد، برگشت و تك شاخ را بغل كرد و پس از خداحافظي با او دوباره دويد و اين بار تا به قلعه نرسيد، نايستاد.





پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲۳:۱۵ جمعه ۶ شهریور ۱۳۹۴

اسپلمنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۲۸ جمعه ۹ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱:۵۵ دوشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۵
از محفل ریدل های ققنوس
گروه:
کاربران عضو
پیام: 55
آفلاین
همه جا تاریک و دگیر بود.درختانی با سایه های بلند و وحشتناک همه جا قرار داشت.صدای زوزه حراس انگیزی به گوش میرسید و جنبش باد،برگ درختان را تکان میداد.کسی آنجا نبود.اسپلمن تنهای تنها در جنگل ممنوعه گیر افتاده بود.بد تر از همه این بود که نمیدونست کجاست و راه خروج رو بلد نبود.
-لوموس
آرام آرام قدم بر میداشت و مواظب دور و ورش بود.همینطور که قدم بر میداشت تکه چوبی روی زمین دید که روی آن نوشته:
-چوب دستی اتان را به سرعت فرفره بر خلاف جهت عربه های ساعت تکان دهید.
اما اسپلمن توجه خاصی به نوشته روی تکه چوب نکرد و به راهش ادامه داد. ناگهان یکی از درختان بلند قامت جنگل سقوط کرد و بر زمین افتاد.اسپلمن حیرت زده مانده بود.همینطور که به درخت مینگریست برگ های آن درخت برخاستند و درخت کچل شد.برگ ها به باد سپرده شدند و باد برگ ها را با خود برد.سپس چوب آن درخت تکه تکه شد و هر تکه اش به جایی پرتاب شد.
اسپلمن خیلی تعجب کرده بود و نمیدانست چه اتفاقی دارد رخ میدهد.ناگهان درختی دیگرم به همین شکل درآمد.کمی دیگر درخت های بعدی هم اینطور شدند.
اسپلمن هم کنجکاو شده بود و هم میترسید.کمی جلوتر رفت...
به دور دست ها نگاه کرد و از دور موجودی که تمام بدنش سیاه رنگ بود و دندان های سفیدش برق میزد و چشمان قرمز رنگی داشت را دید.او بود که این بلا را سر درختان در می آورد.
کمی جلوتر رفت که ناگهان موجود سیاه رنگ چشمانش را به چشم های اسپلمن خیره کرد و سپس غرشی بلند سر داد و به طرف اسپلمن حرکت کرد.
اسپلمن سر جایش ایستاده بود و تکان نمیخورد که ناگهان آن موجود سیاه و وحشتناک مایعی سیاهرنگ به طرفش پرتاب کرد.اسپلمن سریعا جاخالی داد و در پشت یکی از درختان بزرگ پنهان شد اما کمی از از مایع سیاه به پای اسپلمن اثابت کرد.پای او شدیدا درد آمد و ناله ای بلند کشید که ناگهان درختی که اسپلمن به آن تکیه داده بود سقوط کرد.اسپلمن به سختی با پای در آمده اش دوید و دوید تا که درخت روی او سقوط نکند.
جان سالم بدر برد اما ناگهان موجود سیاه رنگ را دید که جلو ترش ایستاده است.اسپلمن سریعا چوب دستی اش را بالا برد.
-استوپی فای.
اما موجود سیاهرنگ که در هوا معلق بود و کمی با زمین فاصله داشت خیلی راحت جاخالی داد و ورد اسوپی فای به او برخورد نکرد.
اسپلمن چند بار ورد استوپی فای را به او پرتاب کرد اما فایده ای نداشت.موجود سیاه رنگ که پا نداشت و فقط دست داشت،دستانش را بالا برد و غرشی کرد که باعث شد اسپلمن به چند متر آن طرف تر پرتاب شود.موجود سیاه نزدیک تر می آمد.اسپلمن دیگر خسته شده بود.
-پترفیکوس توتالوس
موجود سیاهرنگ در هوا معلق مانده و دست و پایش خشک شده بود.انگار که ورد اثر کرده بود.
-استوپی فای
اسپلمن آن موجود را شکست داد و نفس عمیقی کشید و خوشحال بود که از شرش خلاص شده که ناگهان اتفاق عجیبی افتاد.
حدود سی تا از آن موجود سیاهرنگ دور و ورش را گرفته بودند.سی درخت همزمان از جا کنده شد.صدای سقوط درختان همه جنگل را گرفت.
یک نفر از آن موجودات مایع سیاه رنگ را به طرف اسپلمن پرتاب کرد.
-پروتگو
اما نه....ورد پروتگو اثری نداشت و اسپلمن درحالی که میلرزید پهن زمین شد.چشمان اسپلمن بسته شد.بدنش روی زمین ولو شد و آستین پیراهنش پاره شد.

سکوت تمام جنگل ممنوعه را برداشته بود،دیگر صدای زوزه ای نمی آمد،تعداد درختان جنگل کمتر شده بود و ممکن بود هنوزم کمتر شود.دیگر آن موجودات ترسناک دور و بر اسپلمن نبودند.
کمی بعد انگشتان اسپلمن تکان خورد و چشمانش کم کم باز شد.تمام بدنش درد میکرد.به سختی تمام بلند شد و سر پا ایستاد اما دوباره بر روی زمین افتاد.همینطور که نشسته بود با خودش فکر کرد که چرا آن موجودات او را نکشتند؟کمی بیشتر فکر کرد و متوجه شد که آن موجودات سیاهرنگ زیاد هم باهوش نبودند.زمانی که اسپلمن بی هوش شده بود آنها فکر کردند که او مرده است.پس اگر خودت را به مردن بزنی آن موجودات خبیث گول میخورند و دیگر کاری به کارت ندارند.
اسپلمن نگاهی به دور و ورش کرد و چوب دستی اش را برداشت.سپس با تلاش زیاد بلند شد و به راهش ادامه داد.رفت و رفت و رفت که ناگهان به تابلویی برخورد.روی تابلو که نیمی از آن تکه شده بود،حک شده بود:
-منطقه چشم قرمزان خبیث.نقطه ضعف:....
اسپلمن تا به حالا همچین اسمی نشنیده بود و هیچ اطلاعی درمورد چشم قرمزهای خبیث نداشت.
وارد آن منطقه شد و یکی از آن چشم قرمز ها را دید که پشتش را به اسپلمن کرده بود.
-استوپی فای
وقتی که آن چشم قرمز را شکست داد که انگار نگهبان منطقه چشم قرمز ها بود،وارد آنجا شد.
حالا موقع ریسک بود.
اسپلمن روبه روی یکی از چشم قرمز ها قرار داشت.چشم قرمز مایعی سیاه رنگ پرتاب کرد و اسپلمن جاخالی داد و ماده سیاه به او اثابت نکرد.در همین حال اسپلمن خودش را به مردن زد و زیر چشمی دید که چشم قرمز خنده ای مرموزانه کرد و دیگر کاری به کار اسپلمن نداشت.وقتی چشم قرمز سرش را برگرداند اسپلمن ورد استوپی فای را روی او اجرا کرد.
حالا اسپلمن خنده ای مرموزانه کرد و جلو تر رفت.
با اینکه آن موجودات قدرت حمله ای زیادی داشتند اما هوش و جان زیادی نداشتند و ضعیف بودند.
ایندفعه اسپلمن پنجتا از چشم قرمزان را جلویش دید.زمانی که چشم قرمزان ماده سیاه رنگ پرتاب کردند اسپلمن ملقی زد و باز هم خودش را به مردن زد.سپس بلند شد.
پترفیکوس توتالوس،استوپی فای......
اسپلمن آن پنج تا را هم به راحتی شکست داد.

در همین حال یکی از چشم قرمزان،گویی را جنب رییس چشم قرمز ها برد که توی آن اسپلمن را نشان میداد که دارد با آن ها میجنگد.
رییس چشم قرمز ها هیکلی گنده داشت و برعکس چشم قرمزان دیگر پا داشت.و انگار که او مثل سربازان گول نمیخورد.
-باید پیش اون مرد برم و خودمون دوتا باهم دوعل بزاریم.
رییس چشم قرمز ها خیلی سریع حرکت میکند تا که پیش اسپلمن برود.

اسپلمن همینطور در منطقه چشم قرمز ها پرسه میزد،دیگر خبری از آنها نبود.ناگهان موجودی سیاه رنگ با چشمان قرمز و هیکلی گنده،جلویش ضاهر میشود.
-ههه.او سلام.شنیدم که شورش راه انداختی توی منطقه من.تو که اینقدر قدرتمندی،فکر نکنم بد نباشه دوتایی باهم مبارزه کنیم.
معلوم بود که این چشم قرمز مثل بقیه شان نبود.
-باشه.
رییس خبیث ها و اسپلمن در روبه روی هم قرار گرفتند.اسپلمن تا خواست وردی بخواند و چوب دستی اش را تکان دهد،رییس چشم قرمز ها ضربه محکم به اسپلمن میزند.جوری که اسپلمن به یک طرف پرتاب میشود و چوب دستی اش به طرف دیگر.سپس دوباره ضربه ای دیگر به او زد.
اسپلمن دیگر داشت نا امید میشد.روی زمین افتاده بود و چوب دستی اش طرف دیگر.سر و صورتش خون آلود بود.ناگهان فکری به ذهنش رسید.چیزی به یادش آمد.جنس تابلو تکه شده با اون تکه چوبی که اول راه دید،یکی بود.پس هر دو مربوط به هم میشدند.کمی بیشتر فکر کرد تا جمله ها را به یاد آورد و به هم بچسباند.سپس زمزمه کنان زیر لب گفت
-منطقه چشم قرمزان خبیث.نقطه ضعف؟نقطه ضعف؟نقطه ضعف؟آها چوب دستی اتان را به سرعت فرفره بر خلاف جهت عقربه های ساعت بچرخانید.
رییس چشم قرمزان تا خواست به طرف او حمله کند،اسپلمن جستی زد و خود را به چوب دستی اش رساند.
چوبش را جلوی چشم قرمز گنده گرفت و چرخاند،چرخاند و چرخاند.
ناگهان رییس چشم قرمز ها دست روی سرش گذاشت و ناله میکرد.
-این کارو نکننن.خواهش میکنم این کارو نکننن.اههههههه.
اسپلمن چرخش چوب دستی را متوقف کرد و سپس ورد استوپی فای را به طرف رییس چشم قرمز ها پرتاب کرد.موجود خبیث بر روی زمین افتاد و اسپلمن بالای سرش آمد.
-اه لعنت به این سربازای ابله گفتم تمام تابلو رو نابود کنید.نهههه.منو نکش.منو نکش.خواهش میکنم.هر کاری بخوای میکنم.
-باشه ولی دوتا شرط داره.
-هرچی باشه قبول میکنم.
-یک اینکه دیگه به این کارا ادامه ندید و دیگه قصد نداشته باشید کسی رو بکشید.وگرنه حالا که نقطه ضعفتون رو میدونم ایندفه با یک گروه بر میگردم.
-نه نه.ما هیچ کس رو نمیکشیم.گروه چشم قرمز ها تازه وارده و تو اولین کسی بودی که خواستیم بکشیمت.
-خیلی خب.و دو اینکه راه خروج رو نشونم بدی.
-باشه.
بالاخره اسپلمن به همراه رییس چشم قرمز ها از جنگل ممنوعه خارج میشود.چشم قرمز ها هم از ترس اینکه اسپلمن با گروهی به سراغش بیاید،گروه خباثتشان را متوقف کردند.اون هایی هم که اسپلمن با ورد بهشون حمله کرده بود،به هوش آمدند.

حالا اسپلمن بیرون از جنگل ممنوعه ایستاده بود.از خوشحالی در پوست خودش نمیگنجید.سرش گیچ میرفت و ناگهان بر روی زمین افتاد.

آرام آرام چشمانش را باز کرد و آدام لی دوستش، و چند نفر دیگر را بالای سرش دید.انگار که داخل بیمارستان بود.
آدام:خب چی شد؟
اسپلمن:چی چی شد؟
-خب جنگل ممنوعه دیگه.چیشد که توی جنگل ممنوعه گیر افتاده بودی و آخرش اینجوری شد که شد.
-آها.ماجراش طولانیه.بعدا برات تعرف میکنم.


casper


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲۱:۱۵ چهارشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۴

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۱:۲۱:۰۸ جمعه ۲ خرداد ۱۳۹۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4826
آفلاین
ارشد ریونکلاو

*
هنوز هم باور جایی که در آن قرار داشت برایش سخت بود. مثل یک چشم بر هم زدن بود، تغییر حیاط هاگوارتز، با درختان درهم گوریده‌ی جنگل ممنوعه...

تا به خودش آمد، خود را احاطه شده میان گیاهان و درختان جنگل ممنوعه یافت. نمی‌دانست که چگونه از میان هم‌کلاسی‌هایش به میان جنگل راه پیدا کرده بود. آخرین چیزی که به یاد داشت چهره‌ی مطمئن استادش بود که از آموزه‌های خود اطمینان کامل داشت و آن‌ها را یکی‌یکی راهیِ جنگل ممنوعه می‌کرد.

به هر حال دیگر چاره‌ای نداشت و باید با آن رو به رو می‌شد. نفس عمیقی می‌کشد و نگاه کنجکاوش اطراف را می‌کاود. در هم پیچیدگی گیاهان و شاخ و برگ درختان به قدری زیاد بود که یافتن راه از میان آن‌ها را دشوار می‌دید. اما بالاخره باید حرکتی می‌کرد. بنابراین با قدم‌هایی آرام به جلو حرکت می‌کند.

نمی‌دانست باید با احتیاط و آرام حرکت کند تا مبادا توجه حیوانی جادویی را به خود جلب کند و در عوض خطر مواجهه با گیاهان جادویی خشمگین را بپذیرد، یا با سرعت به جلو براند بلکه موجود جادویی‌ای فرصت گیر انداختنش را نداشته باشد. اصلا راه خروج از کدام طرف بود؟ آیا راهی که می‌رفت او را به مقصد می‌رساند و از آن جنگل لعنتی خلاص می‌کرد؟

اینقدر حدس و گمان‌ها ذهنش را آشفته کرده بودند که متوجه مِهی که به مرور دورش را فرا می‌گرفت نشده بود. او در تاریکی مطلق فرو رفته بود. بی‌معطلی "لوموس"‌ـی زیر لب می‌گوید و نور چوبدستی‌اش را به سمت مسیر باریکی که یافته بود می‌گیرد. ناگهان نسیم خنکی وزیدن را آغاز می‌کند و موهایش را در دست باد رها می‌کند. نمی‌دانست چرا، اما سرمای حاصل از این نسیم بیشتر از آنچه انتظارش را داشت بود. یا شاید هم بیش از حد حساس شده بود؟

صدای قرچ‌قرچی باعث می‌شود بایستد و گوش‌هایش را تیز کند. مطمئن بود که این صدا حاصل از قدم برداشتن خودش نبود؛ و این‌بار حدسش کاملا درست بود. عبور شاخه‌های باریک را از گوشه‌ی چشمان وحشت‌زده‌اش که قفل شده بودند می‌دید. تصمیمش برای حرکت کردن حتی به صدم ثانیه هم نکشیده بود، اما گویا سرعت حرکت این گیاه که از یافتن طعمه‌ای خوشنود بود، بیشتر از خودش بود. به محض اینکه دستور مغزش برای حرکت دادن پاها صادر شده بود، پیچیدن گیاهی را دور مچ پایش حس کرده بود.

بر زمین می‌افتد و بوی چمنِ نه‌چندان مطبوعی که بر روی آن سقوط کرده بود حس بویایی بینی‌اش را تحریک می‌کند. قبل از اینکه بخواهد حرکت دیگری کند کشیده شدن پاهایش که نه، کشیده شدن کل بدنش به سوی گیاهی که برای بلعیدنش دهان باز کرده بود را حس کرد. به چوبدستی‌اش که بر اثر پرتاب شدن بر زمین کنار دستش افتاده بود چنگ می‌زند و آن‌ را به سمت شاخه‌هایی که حالا هردو پایش را گرفته بودند می‌گیرد.
- پتریفیکوس...

حرکت تندی که گیاه انجام می‌دهد، او را از گفتن ادامه‌ی طلسم بازمی‌دارد. اصلا این چه طلسمی بود که می‌خواست استفاده کند؟ خشک شدن گیاه درست است که حرکتش را متوقف می‌کرد، اما بعدش را چگونه می‌خواست حل کند؟ شاخه‌های همچون سنگ شده‌ی دور پایش را چگونه می‌خواست جدا کند؟ باید چاره‌ای دیگر می‌اندیشید...
- ریداکتو!

همین بود. طلسمی که از ابتدا باید به آن متوسل می‌شد همین طلسمی بود که با ایجاد انفجار گیاه را متلاشی می‌کرد و حتی شاید از ترس جانش او را وادار به عقب‎‌نشینی می‌کرد. شاخ و برگ‌های گیاه انبوه‌تر از آن بود که با یک طلسم شکست بخورد و تسلیم شود. بنابراین با فریادهایی متوالی، طلسم‌های منفجر کننده‌اش را نثار گیاه می‌کند.

بالاخره سنگینی پیچیدن گیاه دور مچ پایش را حس نمی‌کند. گیاه هنوز دست برنداشته بود، اما به او فرصتی برای فرار داده شده بود. لینی به سرعت از جای برمی‌خیزد و در حالی که برای آخرین بار چندین ریداکتو به سمت گیاه شلیک می‌کرد، به سویی مخالف او می‌دود. آن‌قدر تند می‌دوید که حتی نمی‌فهمید کجا دارد می‌رود و در حال عبور از کنار چه چیزهایی است. فقط با سرعت شاخه‌های مزاحم را کنار می‌زد و به جلو پیش می‌رفت.
- اوه نه...

دویدنش به ناگاه تبدیل به قدم‌هایی آهسته می‌شود تا جایی که کاملا از حرکت باز می‌ماند. به نظر می‌رسید به درون باتلاقی قدم گذاشته بود. نگاه نگرانش را به جلو می‌دوزد. مسیر کمی تا انتهای باتلاق باقی مانده بود، خوشخبتانه این باتلاق از آن کوچک‌هایش بود. لبخندی می‌زند و سعی می‌کند دوباره به جلو قدم برداشتن را از سر گیرد. هشت قدم... هفت قدم... بیشتر فرو رفتنش را حس می‌کند... شش قدم... فقط چهار قدم دیگر مانده بود و باید ادامه می‌داد. پنج قدم...

غرشی که به صورت ناگهانی به هوا برمی‌خیزد و زمین اطراف را به لرزه در می‌آورد او را از حرکت بازمی‌دارد. با چشمانی متعجب و هراسان نگاهش را از پاهای در باتلاق فرو رفته‌اش برمی‌دارد و به جلو می‌دوزد. موجودی عجیم‌الجثه که بی شباهت به کرگدن نبود، جلویش ایستاده بود. موجودی که نظیرش را تا به حال تنها در کتاب‌های موجودات جادویی‌اش دیده بود. تا به آن لحظه فکر می‌کرد تامل کردن بدترین چیزی است که او را به خاطر باتلاق به خطر می‌اندازد، اما اکنون ایرامپنتی که مقابلش بود را خطرناک‌تر از فرو رفتن در باتلاق می‌بیند. سعی کرد این‌بار قدیمی به عقب بردارد، اما نمی‌تواند.

در دل مرلین مرلین می‌کند که او خطر موجود در باتلاق و فرو رفتن در آن را متوجه شود و جلوتر نیاید. اما ایرامپنت شروع به قدم زدنی آهسته و آرام در اطراف باتلاق می‌کند. این صحنه برای لینی این گونه بود که گویا آرامش قبل از طوفانی را به چشم می‌دید. نمی‌توانست به امید حمله نکردن او بنشیند و باید کاری می‌کرد. مطمئنا این باتلاق مدت زیادی ایرامپنت را از قدم گذاشتن در آنجا باز نمی‌داشت. بنابراین شروع به جستجو در مغزش می‌کند. باید راهی برای دور کردنش پیدا می‌کرد.
- اینسندیو.

آتشی که از انتهای چوبدستی‌اش خارج می‌شود برای لحظه‌ای ایمپدیمنت را سرجایش متوقف می‌کند. لینی چوبدستی‌اش را تکان‌هایی وحشیانه می‌دهد و سعی می‌کند آتش را در نزدیکی او بگیرد. ایرامپنت با خشم به جلو یورش می‌برد، اما قبل از اینکه به درون باتلاق قدم بگذارد پوستش با آتش برخورد کرده و او را به عقب رفتن وا می‌دارد. چند بار دیگر نیز تلاش می‌کند، اما هر بار آتش مانعش می‌شود. در نهایت با غرش خفیفی راه دیگری را در پیش می‌گیرد و او را تنها می‌گذارد.

با دور شدن موجود کرگدن مانند، بار دیگر نفسی عمیق می‌کشد، اما پیش از آنکه نفس عمیقش را تکمیل کند، فرو رفتن بیشترش در باتلاق را حس می‌کند. این وقفه‌ی زمانی حسابی او را در باتلاق فرو برده بود. نگاهش به درختی جلب می‌شود که در انتهای باتلاق قد علم کرده بود. درست است که طلسم "اینکار سروس" بدن انسان‌ها را طناب پیچ می‌کرد، اما از کجا معلوم که روی درخت نیز اثری مشابه نمی‌گذاشت؟

طلسم را زمزمه می‌کند و طبق انتظارش طنابی به سرعت دور تنه‌ی درخت پیچیده می‌شود. حال کافی بود با طلسم "اکسیو" انتهای طنابی که همچنان در حال تابیدن دور تنه‌ی درخت بود را به چنگ می‌آورد... و به دستش هم می‌آورد. لینی طنابی را که انتهایش دور درخت پیچیده بود و ابتدایش در دست خودش قرار داشت را می‌گیرد و سعی می‌کند با استفاده از آن خودش را از باتلاقی که در آن گیر افتاده بود بیرون بکشید. چهار قدم... سه قدم... دو قدم... یک قدم... و حال لینیِ گل‌آلود بر روی زمین افتاده بود و نفس‌نفس می‌زد.

اما وقتی برای تلف کردن نداشت. بنابراین دوباره از جای برمی‌خیزد و تنها چند قدم به جلو برداشتن برایش کافی بود تا مسیر پهنی که از دور نمایان بود را ببیند. دوان‌دوان خودش را به مسیر می‌رساند و مستقیم آن را ادامه می‌دهد. طولی نمی‌کشد که باریکه‌ی نوری که خبر از پایان جنگل ممنوعه می‌داد را می‌بیند. خوش‌حالی وصف‌ناپذیری سراسر وجودش را فرا می‌گیرد و به سوی روشنایی می‌دود...


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۴ ۲۱:۳۲:۵۹








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.