هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: وداع با لرد سیاه
پیام زده شده در: ۲۱:۳۶:۳۸ سه شنبه ۲ مهر ۱۳۹۸
#18

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۰:۴۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5602
آفلاین
-ردای خواب...ردای اضافه...دمپایی...عروسک پشمالو برای بغل کردن حین خواب...عکس نجینی و مادرمان...وسایل ما آماده است. چمدانمان را می بندیم و رهسپار می شویم. سرمان چرا گیج می رود؟ احساس سرما و ضعف می کنیم. ما دچار افت قند خون شدیم. قبل از رفتن، قندمان را تنظیم کنیم. اربابی باشیم متعادل.

به سمت آشپرخانه رفت.
-خب... چی باید بخوریم؟ میوه؟ حرفشم نزن! ...قند؟ مگه ما اسبیم؟ ...شکلات؟ این یکی می شه.

قفسه ای پر از نوتلاهای کوچک و بزرگ توجهش را به خود جلب کرد.
-یارانی داریم هله هوله خور. یکی از همینا رو بر می داریم و از اونجایی که ارباب هستیم، بزرگترینشان را بر می داریم.

دستش را به طرف بالاترین قفسه دراز کرد. ولی قفسه آنقدرها محکم نبود و با یک فشار کوچک به طرف لرد سیاه سقوط کرد.


کمی قبل:

-هی بهشون می گم گوشنمه...گوش نمی کنن. منم موشکلاتمو خودم حل می کونم. الکی که نیست. براشون از محفل پیغام تهدید آمیز آوردم.

چشمان هاگرید در سطح آشپزخانه به دنبال چرب و چیلی ترین و پر کالری ترین خوراکی می گشت. خیلی زود آن را پیدا کرد.
-شوکولاااااات....شوکولات بزرگ متحرک...همینو می خورم...

و قبل از این که شکلات بزرگ متحرک موفق به اعلام هویتش بشود، آن را درسته قورت داد....
-خیلی شوکولات خوردم. احساس قدرت می کنم. الان حتی می تونم یه لورد باشم. لورد شوکولاتی!


یک هفته بعد...

-چشمانتان را در خواهیم آورد و به کف دستهایتان پیوند خواهیم زد.

فنریر از ترس پشت مروپ پنهان شده بود. بیشتر مرگخواران هم دست کمی از او نداشتند. با نگرانی به شکم هاگرید زل زده بودند.
گابریل کمی جلو رفت.
-ارباب...ما منتظر شما بودیم. چرا تا حالا حرفی نزدین؟
-ما در حال عبور از مجاری تنگ و تاریک دستگاه گوارشی این نره غول بودیم. الان تازه افتادیم تو معده و جامون گشاد شد و موفق به صحبت شدیم.

سدریک با چهره ای بغض آلود تلاش کرد که اوضاع را آرام کند.
-نگران نباشین ارباب...میایین بیرون. منم پارسال یه هسته هلو قورت داده بودم. دکتر گفت صبر کنم تا از راه های طبیعی دفع بشه.

-دکتر بی جا کرد! همین الان ما رو از این جا خارج کنین. :

-ارباب...شما الان جسد نیستین؟ زنده محسوب می شین؟
-اینقدر نگران ما هستی آلک؟
-نه ارباب...من فقط دنبال پولم! دیگه نمی شه تحویل موزه دادتون. فکر نمی کنم قبول کنن.


دقایقی بعد، هاگرید به میز جراحی بسته شده بود.
-نامردا...حداقل بی حس می کردین!

بلاتریکس اره برقی را روی شکم هاگرید گذاشت...ارباب سرتونو بپایین!

لرد سیاه سریعا از مری بالا رفت و خودش را به خالی ترین نقطه بدن هاگرید که مغزش بود رساند.
صدای اره برقی به گوش رسید...و هاگریدی که گاهی ادعا می کرد قلقلکش می آید و گاهی درخواست می کرد همانجا لیپوساکشنش هم بکنند.
وقتی شکم به اندازه کافی باز شد، دستان بلاتریکس با عجله اعضا و جوارج داخلی هاگرید را یکی یکی بیرون می انداختند.
-این که ارباب نیست...اینم کلیه شه...این یکی باید قلبش باشه...اینم به درد نمی خوره...ارباب...کجایین!

لرد سیاه که متوجه امن بودن اوضاع شده بود، از مغر خارج شد.
با دیدن لرد آلوده، روح از بدن گابریل جدا شد و چهار نعل به سمت جهنم شتافت.

-ارباب...بدوزیمش؟

اشاره لیسا به شکم هاگرید بود.
لرد نگاهی به بچه رابستن کرد که در حال بازی با دل و روده هاگرید بود.
-نمی شه که خالی بمونه...شل و ول می شه....یافتیم! اونو بذارین توش...و بعد بدوزین...

مرگخواران مسیر انگشت اشاره لرد سیاه را دنبال کردند و به هوریس اسلاگهورنی رسیدند که خود را به شکل مبل در آورده بود و در حال تلاش برای خروج از در پشتی خانه ریدل ها بود.
هوریس، اندکی خلاقیت نداشت و همش مبل می شد!
به دلیل همین بی خلاقیتی، بلافاصله دستگیر شد و به جایی که لایقش بود فرستاده شد تا در آن جا هر چقدر که دلش می خواهد اشک تمساح بریزد.


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: وداع با لرد سیاه
پیام زده شده در: ۱۵:۳۰:۴۶ دوشنبه ۱ مهر ۱۳۹۸
#17

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۰۲:۳۳
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 511
آفلاین
در خانه ریدل، همه چیز در هم پیچیده بود.
در مغز بلاتریکس که نشسته و سعی در نوشتن این پست را داشت نیز همینطور.
بلاتریکس از همیشه در هم گوریده تر بود.
گفتم در هم گوریده؟... اصطلاح لینی بود!

-بلاتریکس؟

رشته کلام ذهنی بلاتریکس گم شد!
-رشته کلام منو گم می‌کنی؟ بزنم لهت کنم؟

مرگخوار مذکور می‌خواست بگه نه، نزن، درد داره، اما بلاتریکس امون نداد و بلند شد که بزنه.
-وایسا بی‌خرد... گفتم بی خرد؟ اصطلاح ارباب بود!

مرگخوار که قیافه بلاتریکس رو حمل بر بیخیال شدنش گذاشته بود، نفس راحتی کشید.

-نفس راحت می‌کشی بی مصرف؟ ارباب من نیستن و تو نفس راحت می‌کشی؟ الان منظورت این بود که بهتر که ارباب نیست تا یه نفس راحت بکشیم؟ لابد فردا ادعای لردیت هم می‌کنی!

بلاتریکس دوباره بلند شده بود و بیخیال چوبدستی، خنجرکشان به دنبال مرگخوار بخت برگشته روانه شده بود و قسم می‌خواد خونش را حلال می‌کند.

-این کوباب من چی شد؟ گشنمه!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: وداع با لرد سیاه
پیام زده شده در: ۱:۱۲:۵۶ دوشنبه ۱ مهر ۱۳۹۸
#16

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹:۲۶ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۳۶:۴۳
از کجا به نظرت؟🤔
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 152
آفلاین
- خب، فهمیدین چی شد؟
- آره خانوم وزیر خنگ بودن نیستن می‌شیم که!
- میگم... ما که گفتیم منتظر لرد بمونیم دیگه چرا باید لرد جدید معرفی کنیم؟
- ارباب که برنمی‌گرده بابا، الان فقط باید به فکر منافع خودمون باشیم و نذاریم هوریس و هاگرید و رودولف همه رو گول بزنن و مال و ثروت ارباب رو بکشن بالا! اون ثروت مال ماست... ما براش زحمت کشیدیم!

ئلا سعی کرد دیانا را با چرب زبانی قانع کند.
- راست می‌گه دیانا، اون ثروت اگه ازش مالیات کسر می‌شد هیچی نبود، ما به اینجا رسوندیمش چون مالیات نگرفتیم!

دیانا با گیجی سری تکان داد.

- ولی شما گفتین پسر عزیزم برمی‌گرده!
- لاف زدیم بانو، ارباب به فنا رفت... یعنی اینکه فوت شدن!
- خب... خب الان چیکار باید بکنم؟
- شما فقط طبق نقشه پیش برین و کباب لرد شکلاتی رو سمی کنین که بمیره... بقیه‌ش با ما!

مروپ اشک‌هایش را پاک کرد و به طرف آشپزخانه رفت. گابریل هم با رضایت به نقشه‌اش که داشت به خوبی پیش می‌رفت فکر می‌کرد.

اما او یک چیز را نمی‌دانست و آن، این بود که لرد شکلاتی حالا یک هورکراکس دارد.


نزدیک ارباب بشین، شفافتون می‌کنم!




تصویر کوچک شده


پاسخ به: وداع با لرد سیاه
پیام زده شده در: ۲۳:۴۴:۴۵ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
#15

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸:۵۱ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
-جناب هاگرید؟

هاگرید نگاه بزرگی به بانز میندازه. دست خودش نیست. نگاهش بزرگه.
-من جناب نیستم. لورد عزیزم. لورد شوکولاتی. اون انگشتتم بیگی پایین تا از بند سوم نشکوندمش. انگار بچه مدرسه ایه. حالا چیه جانم؟

-من گیاه دوست ندارم. خام هم دوست ندارم. چه کنم؟

هاگرید کتلت گوشتالوی بزرگی از لابلای موهاش درمیاره و گاز میزنه.
-نیمیشه خب...دستور دستوره. ولی منم لوردی هستم انعطاف پذیر. الان برای این وضعیت بغرنج چاره ای می اندیشم. اه...چرا به این کتلت مو چسبیده؟ آشپزا بهداشت رو رعایت نمیکنن.

بانز یه لحظه میخواد دوباره انگشتشو بالا بگیره...ولی یاد تهدید هاگرید میفته.
-ببخشید جناب لرد هاگرید. من داشتم فکر میکردم که لرد قبلی الان نیست. منم نیستم. از وقتی یادم میاد هم نبودم. این ممکن نیست به این معنی باشه که من لرد قبلی هستم؟

مغز نداشته ی هاگرید هنگ میکنه.
-یاران ما...بیایین اینو ببرین سه کیلو پنیر بکنین تو حلقومش که کمی خنگ بشه و یاد بیگیره که زیاد فکر نکنه.

عوامل لرد میان و بانزو برای مجازات میبرن.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: وداع با لرد سیاه
پیام زده شده در: ۵:۱۲:۵۷ جمعه ۲۹ شهریور ۱۳۹۸
#14

اسلیترین، مرگخواران

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۳:۰۵
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 207
آفلاین
- آییی ... اووووی ... آآخخخخخ ... اوووخخخ! نکن هوریس ... تورو مرلین! یه کیک یزدی ارزششو نداشت.
- رودولف یه چیزی بذار تو دهن این تا بتونم تمرکز کنم.
- اصن نخواستم کیک یزدیتو ... الان پسش می‌دم ... صبر کن ... نه این‌طوری نمیشه ... الان بالا میارمش ... آآآخخخخ!
- این چرا هنوز ناله می‌کنه؟ من کارم تموم شد.
- نه هوریس ... من اینجوری اصلا نمی‌تونم!
- بس کن هاگرید! درش آوردم!

هاگرید چشم باز کرد و متوجه شد کار هوریس با چتر صورتی‌اش تمام شده. چتر را از دست او قاپید و در آغوش گرفت. هوریس و رودولف با تعجب به او خیره مانده بودند. هاگرید در مرحله دشوار و طاقت فرسای بیرون کشیدن بخشی از روحش، در آرامش نشسته بود اما به محض این که چوبدستی هوریس به نوک چترش فرو رفت، صدای نعره‌هایش بلند شد.

- این هم از هورکراکس! دیگه چیزی برای ارباب شدن کم نداری.
- یعنی لورد شدم؟ پس جن چی؟
- جن؟
- من شنیدم لورد جنش خوب بوده که لورد شده.
- ژن تو هم خوبه. حالا برو اعلام اربابی کن ... جک و جونور بین ما زیاده! سعی کن از اونا شروع کنی. زبون همو بهتر می‌فهمین. گربه‌ای ماری پیکسی ای چیزی ...

هوریس و رودولف کنجی کمین کردند تا از دور اوضاع را بررسی کنند. بر خلاف پیش بینی آن‌ها همه چیز به نظر خوب پیش می‌رفت. جذابیت و کاریزمای ذاتی هاگرید باعث شده بود مرگخوارها دورش جمع شوند. دقایقی بعد، هاگرید رداهای حریرالاسود را بین آن‌ها توزیع کرده و مشغول نطق بود.

- خولاصه که آتیش باشید. اختیار باشید. آتیش به اختیار باشید. حالا آتیش به اختیار چیه؟ یک قطاریه که در زیر زمینه. این میاد تو ایستگاه. می‌ایسته. درهای خودش رو باز می‌کونه و مردم توی ایستگاه، واردش می‌شن. دیانا! کوجا می‌ری؟

- ببخشید لرد ... باید برم آشپزخونه یک چیزی رو با بانو مروپ ...

- لازم نیست. به مروپم بگو بیاد! تا کی ما می‌خوایم ساحره رو تو مطبخ حبس کونیم؟ ساحره باید در صحنه باشه. مهم ترین رکن هر گروهی غذاس. رژیم غذایی ما اگر اصلاح بشه، همه چی اصلاح می‌شه. از این به بعد همه خام گیاهخواری می‌کونیم. دیگه لازم به پختن غذا نیست. تو فنریر! برو ثیب زمنی‌ای پیازی میوه‌ای چیزی بیارین بخوریم. دیدین اصلاح شد؟ دیدین ساحره از مطبخ در اومد؟ اصلا ساحره به درک! ساحره که مهم نیست. من خودم یک عمر عزب زندگی کردم و ساحره‌ها رو به چترم نگرفتم. قبلا هم گوفتم. من خیلی روحم لطیفه. واسه همین خام گیاهخواری می‌کونم. حیوونا رو که میکشین دلم کوباب می‌شه. گوفتم کوباب! هوس کوباب کردم. مورفین اون سیخ رو الکی نگیر دستت ... برو کوباب درست کن!

مرگخواران به چهره‌های مات و مبهوت به یکدیگر نگاه می‌کردند ...


ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۲۹ ۵:۵۶:۰۵
ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۲۹ ۶:۰۱:۱۶

ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: وداع با لرد سیاه
پیام زده شده در: ۲۲:۴۵:۲۳ پنجشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۸
#13

گریفیندور

اما دابز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱:۲۰ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۰۲:۰۱
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 45
آفلاین
دیانا لبخندی شیطانی زد و رفت تا کشف جدیدش را به بقیه مرگخواران، از همه مهم تر به بلاتریکس نشان دهد. اما وقتی وارد سالن شد....
- من یک کشف بزرگ کردم.
او تا وضعیت مرگخوار ها را دید جا خورد.
- شما ها چه تون شده؟
مرگخواران که از شدت گرسنگی وا رفته بودند و همه جا ولو شده بودند به دیانا توجه نکردند .
- نشنیدید گفتم یک کشف بزرگ کردم! آهای با شما هستم!
مرگخوار ها چون می دانستند حرف زدن نیز از آنها انرژی می گیرد ، برای اینکه انرژی (رو به اتمامشان) تمام نشود حرفی نزدند و جواب دیانای کاشف را نداند. اما دیانا نا امید نشد! او باید بلاتریکس را می یافت و به کمک او این معما را حل می کرد.
- کسی می دونه بلاتریکس کجاست؟
باز کسی جوابش را نداد. او مجبور شد خودش به تنهایی به دنبال بلاتریکس بگردد. او شروع به جست و جو کرد. البته هنوز شروع به جست و جو نکرده بود که سر و کله خود بلاتریکس پیدا شد.
- بلاتریکس من یک کشف بزر....
- دیانا حواسم رو پرت نکن!
دیانا از این حرکت بلاتریکس متعجب شد ولی چیزی نگفت. بلاتریکس درحالی که رکسان را دنبال می کرد و سعی داشت کروشیو هایی که می زند دقیقا به رکسان بخورد فریاد زد: رکسان اگه واقعا مرگخواری وایستا! رکسان که نمی دانست در این موقعیت چه باید بکند، به یاد نجات جان خود افتاد و توقف نکرد.
- یعنی تو مرگخوار نیستی؟
اینبار رکسان ایستاد و بلاتریکس لبخندی زد ، اما تا خواست کروشیویی نثار رکسان کند دیانا پرید وسط و تمرکزش را به هم ریخت.
- آهای! من یک کشفی کردم بلاتریکس.یک کشف..
- دیانا ببین چی کار کردی! از دستم در رفت!
رکسان که توقف کرده بود و با این کار مرگخواری و وفا داری اش را ثابت کرده بود ، فرصت را غنیمت شمرد و. دوباره فرار کرد.
- بلاتریکس من کشفی راجع ارباب انجام دادم که....
دیانا تا چهره بلاتریکس بعد از شنیدن کلمه ارباب را دید ، ادامه حرفش را قورت داد و تصمیم گرفت از جلوی چشمان بلاتریکس دور شود. بی حوصله گوشه ای نشست. چرا کسی به حرف او گوش نمی کرد؟ شاید باید سراغ کس دیگری می رفت! بله خودش بود! کسی که بیشترین نزدیکی را با ارباب داشت. کسی که اکنون از همه غمگین تر بود، کسی که در آشپزخانه داشت غذا درست می کرد..
و او کسی نبود جز، بانو مروپ!



من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart


پاسخ به: وداع با لرد سیاه
پیام زده شده در: ۱۴:۳۹:۳۸ پنجشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۸
#12

دیانا کارتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۱:۰۶ دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 243
آفلاین
کمی آن طرف تر ..نه یه ذره بیشتر... آها یه خورده دیگه برو..
خوبه حالا پایین.. اوکیه اوکیه!

دیانایی بود که به دنبال ردی بجا مانده از اربابش ، در زیر تخت، توی کشو، توی کمد، زیر لیوان و در دستشویی و حمام و جایخی میگشت!
با ذره بینی بزرگ کل خانه ی ریدل را طی کرده بود.
چیزی پیدا نکرده بود و در حال تسلیم شدن بود که با ذره بین در دستش چیزی را پیدا کرد که میتوانست خیلی چیز ها را تغییر دهد...
در دستان دیانا حالا مهره ی اصلی این داستان کثیفی که هوریس شروع اش کرده بود قرار داشت!

دیانا حریص بود و با پیدا کردن آن چیز مهم فکر های شیطانی در سرش میگذشت... دیانا تار موی لرد سیاه را پیدا کرده بود!

غافل از اینکه لرد سیاه فاقد هر نوع مویی بود!


ویرایش شده توسط دیانا کارتر در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۲۸ ۱۴:۴۴:۳۷

تصویر کوچک شده


پاسخ به: وداع با لرد سیاه
پیام زده شده در: ۲۳:۳۱:۱۱ چهارشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۸
#11

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۴۶:۵۸
از جایی که ارباب هست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 129
آفلاین
سو درحالی که کیسه ای پر از گلابی را به زحمت به دنبال خود می کشید تا به مروپ بدهد، تصمیم گرفت برای آخرین بار تلاشش را بکند تا افراد گرسنه ای را که قرار بود از غذای بانو مروپ بخورند، از مرگ حتمی نجات دهد.
- ولی بانو، مطمئنین تو دستور پختِ کوبیده پیاز نیست؟
- سول مامان؟ داری برای دومین بار از نحوه ی آشپزی مامان ایراد می گیری؟ یه بار بهت گفتم توی کوبیده گلابی هست نه پیاز؛ پیاز مال محفلیاست! غذای عزیز مامان نباید با مواد محفلی درست بشه.

سو تصمیم گرفت دیگر اعتراضی نکند و بانو مروپ را به حال خود بگذارد تا غذاها را به روش خودش بپزد. از دست سو کاری بر نمی آمد؛ اما چرا، سو می توانست کاری کند. او باید به بقیه توصیه می کرد که اگر جانشان را دوست دارند، از این غذاها نخورند.

در همین لحظه سدریک وارد آشپزخانه شد و با تعجب به مروپ که گلابی ها را بدون این که خرد کرده باشد، همراه با شاخ و برگشان درون ظرف تکه های بزرگ گوشت می انداخت، زل زد.

سدریک با احتیاط گفت:
- اِ... بانو مروپ؟ چی دارین درست می کنین؟
- کوبیده عزیز مامان؛ برای پسر از دست رفته م کوبیده درست می کنم.
- اِ چه جالب، نمی دونستم کوبیده گلابیم داره! ولی ببخشید، نباید گوشتارو چرخ کنین؟
- نه سدریک مامان. نباید چرخ کنیم. نکنه به دستور پخت من شک داری؟ پسر عزیزم همیشه کوبیده رو اینجوری دوست داشت!

مروپ با یادآوری خاطرات گذشته دوباره از خود بی خود شد و با هر چه دم دستش بود، به سر و صورت خود کوبید و دوباره گریه و شیون را از سر گرفت.

سدریک که در اصل برای این به آشپزخانه آمده بود تا بگوید مهمانان از شدت گرسنگی دیگر نای عزاداری ندارند و کم کم دارند از حال می روند، با دیدن وضعیت مروپ تغییر عقیده داد و قبل از این که مسئولیتِ درست کردن بخشی از غذا بر دوشش گذاشته شود، به سرعت از آشپزخانه خارج شد.


فقط ارباب!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: وداع با لرد سیاه
پیام زده شده در: ۱۷:۲۷:۰۱ چهارشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۸
#10

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۲:۳۰
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 121
آفلاین
رودولف و آلکتو روی مروپ حساب زیادی باز کرده بودند.

مروپ که در حالت عادی هم همیشه قیمه هایش در ماست ها بود حالا شرایطش بدتر از وقت های دیگر بود.
هرچه باشد داغ فرزند دیده بود!

در آشپزخانه

تعدادی از مرگخواران در حال کمک به مروپ بودند.
_سول مامان...اون عرق نعناع رو بیار بریزم توی حلوای عزیز مامان.
_بانو مطمئنید اون گلاب نبود؟!
_سول مامان؟ داری از آشپزی مامان ایراد میگیری؟ حلوا اصلش با عرق نعناع درست میشه نه گلاب! ضمنا نمکدون هم بیار...نباید حلوای عزیز مامان بدون نمک بمونه.

سو لی که دید مروپ همینطوری هم اشکش مانند آبشار جاری است و هر دو دقیقه یکبار صورتش را چنگ میزند و غش میکند، بیخیال بحث با مروپ شد.
_بله بانو...حتما!
_گوشتای مشکوکی هم که آلکتو مامان آورد رو بیار جلوی دست بی زحمت، میخوام قاطی گلابیش کنم و کوبیده ش کنم.
_بانو آخه کوبیده که گوشت و پیازه نه گوشت و گلابی!
_
_هیچی هیچی. شما ادامه بدین بانو.




پاسخ به: وداع با لرد سیاه
پیام زده شده در: ۱۶:۳۰:۴۱ چهارشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۸
#9

آلکتو کرو old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۴ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۰۰:۵۵ سه شنبه ۵ آذر ۱۳۹۸
از ما هم شنفتن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 204
آفلاین
- یالله!بانو اومدیم کمکتون کنیم دس تنها نباشین. البت این گوشتا رو هم آوردیم واس ناهار که ، یه موقع ارباب ع اون دنیا آخ مون نکنن! ای دنیا ما که ع دار خودت یه دونه ارباب بیشتر نداشتیم اونم ع ما گرفتیش؟
آلکتو گریه کنان این را گفت و خواست از آشپزخانه بیرون برود که ناگهان چیزی یادش آمد.
- فقط یه چیزه کوچولو بانو، ع این گوشتا رو که طبخ کردین خودتون یه وخ نخورینا!

بانو مروپ که تعجب کرده بود، درحالی که اشک چشمانش را پاک می کرد پرسید:
- خب چرا؟
- خب این گوشتا زیاد گوشتای مناسبی نیستن واس شما بختیاری گرفتیم این غذا واس مهموناس.

در آن لحظه ناهار برای بانو مروپ اهمیت چندانی نداشت. بنابراین چیزی نگفت.
آلکتو از آشپز خانه خارج شد و به ملت عذا دار پیوست.

- خب تشکر ویژه باید بکنیم از خانواده های داغدار: لسترنج، وارنر، ویزل...
- خالیم... خالی!
- خب خالی، کرو، کارتر، اسلاگهورن، گری بک و دیگر داغداران عزیز!
- چرا منو نگفت اصلا قهرم با همشون!
- پس چرا ناهار رو نمیارن؟ مردیم از گشنگی؟
- نگران نباشین میارن!
این را آلکتو درحالی که لبخند شیطانی بر لب داشت گفت.


ویرایش شده توسط آلکتو کرو در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۲۷ ۱۶:۵۲:۱۵

اگر بار گران بودیم رفتیم!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.