هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۱:۰۳:۲۱ سه شنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

سر کادوگان


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۹ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
امروز ۲:۴۲:۵۶
از این تابلو به اون تابلو!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
گریفیندور
پیام: 186
آفلاین
دستور نگارش زبان، هیچ ربط خاصی به نحوه تکلم ندارد. خیلی وقت ها یک جمله را اینگونه می‌نویسیم و اینجوری می‌خونیمش. خیلی از اهالی جادوگران نحوه‌ی صحبت و زبان محاوره‌ای خاص خودشان را دارند که حتی از نحوه‌ی گفتار متداول هم، عجیب غریب‌تر است. حالا میان این همه شخصیت غیر متداول و عجیب و غریب هم، شاید الکتو کرو نامتناسب‌ترین نحوه‌ی نوشتن را می‌توانست یاد تام بدهد! ولی خب، تام که مغزش را بوکات خورده بود، با اندک نور امیدی که به دلش تابیده شده بود، کنار دست الکتو و میرتل کف توالت نشست و مشتاقانه منتظر شد.
- ببین، کاری نداره که داوشم! همچین خودکار رو بیگیر دستت و عشقی عشقی، هر چی تو این دل بی‌صاحابته رو بینویس رو کاغذ!

تام با نظارت الکتو و کمک میرتل، نامه‌ای برای استاد روزیه نوشت، به امید اینکه شاید بتواند ذره‌ای نمره برای تیمش کسب کند:

نقل قول:
عرض سلام و علیک خدمت آبجی گلمون استاد روزیه
عرضم به حضورتون استاد، خواستیم براتون یه چشمه از نوشتنمون رو کنیم، که دیه نگین تام خنگ شده و بوکات موکات رفته به کله‌اش و ا این صوبتا! حاجیتون تام کارش رو بلده! نمره دفاع ما رو بدین بریم.
زت زیاد!
کوچیک شما تام



تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده




پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۰:۰۱:۲۳ سه شنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

آلکتو کرو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۴ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۴۳:۱۸ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از ما هم شنفتن...
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
ناظر انجمن
پیام: 199
آفلاین
نقل قول:
بوکات یکی از دلایل عمده فراموشیه


دروئلا این را در دفترچه اش یاداشت کرد. ناگهان به یاد آورد که او مرگخوار است و کوچک ترین توجهی نسبت به قوانین ندارد. اما به محض اینکه چوبدستی اش را بیرون کشید تا کروشیویی نثار تام کند، متوجه شد تام غیبش زده است.
تام سرخورده شده بود؛ آنقدر سرخورده که حوصله بحث با اعضای بدنش را هم نداشت. به همین دلیل با سرافکندگی به دستشویی دخترانه طبقه دوم، یعنی جایگاه میرتل گریان پناه آورده بود.
- اصلا چرا باید اینجوری بشه؟ چرا من یادم نمیاد چطوری باید بنویسم؟
- ای بابا تو چرا گیر دادی به نوشتن؟ بر همون شطرنجت رو بازی کن!

تام از دست اعضای بدنش کلافه شده بود. بنابراین جواب مغز را نداد.
در همین حین صدایی توجه تام را به خود جلب کرد.
- آره داشتم می گفتم خواهر! یارو برگشت بهم گفت چون بی کمالاتم منو تو آرایشگاهش راه نمی ده!
- بمیرم برات چی کشیدی تو!

تام به طرف صدا رفت و کنار روشویی میرتل گریان و آلکتو کرو را در حالی که یکدیگر را در آغوش گرفته بودند و گریه می کردند، دید.
- منم می تونم بیام پیش شما؟

آلکتو درحالی که داشت اشک هایش را پاک می کرد، گفت:
- به توام انگ بی کمالاتی زدن بیرونت کردن؟
- نه؟
- پس چی؟

تام نگاهی محزون به آن دو انداخت:
- من شاگرد خیلی زرنگی بودم؛ ولی الان حتی نمی دونم چجوری باید یه چیزی رو بنویسم!

همین حرف تام کافی بود تا میرتل و آلکتو زیر گریه بزنند. تام درحالی که اشک هایش را پاک می کرد پرسید:
- شما می دونید چجوری باید یه چیزی نوشت؟



People gonna say
If you need a break, someone'll take your place
People gonna try
To tell you that you're fine with dollars in their eyes


شناسه قبلي:پالي چپمن

روسیاهیم ارباب!


تصویر کوچک شده



پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۸:۰۴:۳۸ سه شنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۸

گریفیندور

آستریکس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۹ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۱۶:۱۲ جمعه ۱۰ آبان ۱۳۹۸
از شبانگاه توی سایه ها.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 142
آفلاین
_اهم اهم.
_ هاا! چیه؟! باز برگشتی که.
_ما به تاممون وفاداریم.
_ اره تو نمیری، یکی تو وفاداری یکیم دوست دختر قبلی تام.

بحث و جدل های مغز و فک با بلند شدن تام متوقف شد. تام سرشو بلند کرد و ایستاد ، روبروش دروئلا ایستاده بود و هاچو واچ بهش نگاه میکرد او هم خیره نگاش کرد.
همچنان پس از طی ده ها ده دقیقه هاچو واچ همو نگاه میکردند که بلاخره مغز خسته شد و با کمک فک یه حرکتی زدن بلاخره.
_ شما میدونید چجوری مینوسن؟
_ اممممم... چیزه...من... نمیدو...امممم... شاید بدونم.
_خب این چیه الان؟

تام مداد رو نشونش داد و منتظر جواب ماند.
_مداده. باهاش مینوسن.
_چجوری؟
_روی کاغذ میکشنش‌.

تام سریع یکی از کتاب هایی که از قفسه افتاده بود رو برمیداره ، یکی از صفحاتشو باز میکنه و با مداد شروع میکنه به خط خطی کردن.
_اینطوری؟

دروئلا به صفحات کتاب خیره میشه ولی چیزی جز چند تا خرچنگ قورباغه خط خطی شده نمیبینه‌.
_ اره.
_خب چی نوشتم؟
_نمیدونم.
_راستی این چیه دیگه؟!
_ کتاب.
_چیکارش میکنن؟!
_میخوننش.
_پس من چرا نوشتمش؟!
_چون خواستی و نوشتی.
_چرا خواستم؟!
_چون میتونستی بخواهی.
_ چرا تونستم؟!

دروئلا باز هم قانون ممنوع بودن استفاده از جادوهای ممنوعه رو به خودش یاد اور شد و همزمان چند تا فش بووووقی نثار تصویت کننده قانون کرد.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱:۲۰:۴۳ دوشنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۲۶:۴۷ یکشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۸
از جایی که ارباب هست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 125
آفلاین
دعوا در میان اعضای بدن تام دیگر به جاهای خطرناکی کشیده شده بود. فک همچنان معتقد بود که زیاد حرف زدن تام، هیچ ربطی به او ندارد:
- چند بار بهت گفتم؛ بازم میگم! به من هیچ ربطی نداره که تام همش حرف می زنه!

مغز که با اصرار، بر ارتباط فک با حرف زدنِ تام پافشاری می کرد، گفت:
- چرا دیگه، به تو خیلیم ربط داره! اگه تو خودتو سفت نگه داری و باز نشی، تامم دیگه نمی تونه انقد حرف بزنه و آرامش ما رو به هم بزنه! اگه نمی تونی این کارو بکنی، پس لطفا زحمتو کم کن!

این بار دیگر واقعا به فک بر خورد؛ خیلی خیلی برخورد. این شد که بند و بساطش را جمع کرد و تصمیم گرفت که از تام جدا شود و به دنبال صاحب جدیدی برای خود بگردد.
- باشه، الان که من رفتم و تام دیگه هیچی نتونست بگه، بهتون می گم!

و سپس با یک حرکت از صورت تام جدا شد و او را با صورتی که لب و پوستش از قسمت زیر بینی به بعد آویزان بود، تنها گذاشت.

فک رفت تا صاحب جدیدی پیدا کند. کمی آن طرف تر، با دروئلا که همچنان داشت با وسواس کتاب های بر زمین افتاده را معاینه می کرد، مواجه شد.

با خوشحالی از این که به این زودی صاحب جدیدی پیدا کرده، با سرعت زیادی به سمت دروئلا حرکت کرد. اما کمتر کسی دوست دارد که فک یک انسان، درحالی که دندان های بالا و پایینش را مدام به هم می کوبد، با سرعتی زیاد، به طرفش بدود.

دروئلا نیز جزو آن " کمتر کسی" بود و هیچ از این رویداد خوشش نیامد. بنابراین، قطور ترین و سنگین ترین کتابی را که دم دستش بود، برداشت و آن را محکم بر روی فک تام که حالا به یک متری اش رسیده بود، کوبید.

فک شوکه شد. آنقدر از شدت ضربه و واکنش دروئلا شوکه شد که چند تا از دندان هایش را از دست داد. پس از برخورد آن ضربه ی پرقدرت بر کل هیکلش و آسیب های وارده که باعث شده بود به سختی بتواند باز و بسته شود، به این نتیجه رسید که دروئلا به هیچ وجه نمی تواند صاحب خوبی باشد و بهتر است که همان به سر جای خودش، در دهان تام باز گردد.


فقط ارباب!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۴:۰۳:۵۸ یکشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

آرتور ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۲ جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۸:۰۹:۳۴ پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸
از خانه ویزلی ها
گروه:
ایفای نقش
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 470
آفلاین
دروئلا حسابی روی تام و چهره پوکرش دقیق شده بود. ساعت ها آنجا بود و پشت قفسه ای، در شکل و شمایل نشستن، ایستادن، خوابیدن، سر و ته و ته و سر، کمینش را نموده بود. همینطور که کمینش را مینمود، در طرفی دیگر تام همچنان روی مداد و کاغذ خیره بود.
-کمک!

دروئلا که چیزی متوجه نشده بود، بالاخره تصمیم گرفت به تام نزدیک تر شود تا شاید متوجه بشه که تام توی چه مرحله از تغییرات قرار داره. از جاش بلند شد و خواست قدمی برداره و به سمت تام بره که به خاطر خواب رفتگی پاش و خشک شدن بدنش، به دلیل کمین زیاد، با دماغ مبارک، به اندرون قفسه رفت و قفسه ها روی سر تام آوار شد.
-دماغم.
-آخ... مغزم، چشمانم.

دروئلا از جاش بلند شد و در حالی که دماغش خونریزی داشت، از خرابکاری که کرده بود، انقدر تو سر خودش زد که سرش هم خونین و مالین شد. به سمت قفسه رفت و سعی کرد قفسه را جا به جا کند.
-آخی... کتابای نازنین. حتما خیلی دردشون گرفته.
-چجوری مینویسن؟!

مغز که دید تام، حتی توی این شرایط هم بیخیال فکر کردن نیست، دست نداشته اش را از گوش تام بیرون آورد و یه پس گردنی ملس به تام زد.
-تو فکر نکنی بهتره.
-تازشم میرم دسشویی... لباس شویی رو خودم روشن میکنم.
-ببند فکتو.

فک ازین گونه گفتار مغز برنجید:
-اوی... درست صحبت کنا. به من چه که اون انقدر حرف میزنه.
-ناسلامتی تو فکی. تکون نخور تا حرف نزنه خب.

در حالی که اعضای بدن تام، کم کم به جون هم میافتادن، دروئلا نگران کتاب ها بود و سعی میکرد قفسه را بلند کند و کتاب ها را از زیر قفسه نجات دهد و حتی نیم نگاهی هم به تام نمیکرد.


اتحاد گریفیندور


معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!


تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۶:۱۰:۴۴ جمعه ۲۶ مهر ۱۳۹۸

ریونکلاو

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷:۵۸ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۷:۲۳:۰۴ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از بالای درختِ کنار غار🖤
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 49
آفلاین
سوال تام، مغزش را مشغول نکرد، بلکه کاری کرد که مغز برایش مهم نباشد که نوشتن چیست!
-به من چه! من دلم نخواد فکر کنم باید چیکار کنم؟
-نوشتن چیه؟
-من نمیخوام فکر کنم!
-نوشـ...

ادامه حرف تام در مغزش خفه شد. در هر حال مغز نمیخواست فکر کند. دستور فکر نکردن صادر شد. هیچ عضوی از اعضای بدن تام فکر نمیکرد و تام در تکاپوی جمع کردن دست و پاهایش بود.
-دهه!
-دستور دادن فکر نکنیم!

مغز دستور فکر نکردن داده بود ولی خودش داشت به کارش فکر میکرد!
-بهتره دستور رو لغو کنم!

مغز همچنان فکر میکرد ولی نه مثل همیشه! پس دستور لغو صادر شد و تام دوباره به مداد نگاهی انداخت.
-چیجوری باید بنویسم اصلا؟ د یکی کمک کنه!

و همچنان تام منتظر بود تا در کاری که حتی نمیدانست چیست، کمکش کنند.


Une fille française
~Only Raven~


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۵:۴۹:۵۹ جمعه ۲۶ مهر ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۵:۲۵:۴۲ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 359
آفلاین
-مُرد؟

دروئلا به محض اینکه سرش را بالا گرفت، با تام خشک شده ای روبرو شد که ظاهرا با حالت متعجب و دهان باز و چشمانی بی رمق اما حیرت زده، زندگی را بدرود گفته بود.
چرا که هیچگونه علامت حیاتی در چهره تام به چشم نمی خورد.

-می دونستم. آخرشم بوکات زد کشتش. باید به عنوان نمونه ببرمش سر کلاس و به بچه ها نشونش بدم.

اما قبل از آنکه از جایش بلند شود و به طرف تام برود، اتفاق ناامید کننده ای افتاد. تام تکان خورد و این یعنی... متاسفانه زنده بود!

-هیــــــــــن!

نگاه تام هنوز روی مداد درون دستش خشک شده بود.
-پناه بر روونا! یعنی با این می نویسن؟!

تام خوف کرده بود. فکش هم افتاده بود.
اما فکش از مدت ها قبل در سکوت نشسته و رفتار اعضای سرکش بدن تام خیره شده بود. مگر او چه چیزی از چشم ها کمتر داشت که چندین پست به آنها اختصاص یافته بود؟!
فورا عزمش را جزم کرد و با پرشی بلند، سر جایش برگشت. بعد از سالها پر چانگی، حسابی ورزیده و قدرتمند شده بود.

نقل قول:
بوکات باعث مرگ موقت و حیرت فراوان از اجسام عادی میشه.


دروئلا نقطه‌ی پایان جمله را گذاشت و با دقت بیشتری به تام خیره شد.
تام مشغول فعالیت بسیار مهمی بود. اون با دقت هر چه تمام تر، نوک مداد را به صفحه کاغذ نزدیک می کرد.
با اینحال، چیزی از حالت حیرت زده‌ی او کم نشده بود.
-وایسا ببینم... اصلا چجوری باید بنویسم؟


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۳:۳۸:۲۲ جمعه ۲۶ مهر ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۱:۰۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۱:۰۲:۱۶ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
از کی تا حالا؟!
گروه:
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 202
آفلاین
خلاصه: تام همیشه به هوش و درس‌خوان بودن معروف بود، ولی چند وقتی میشد که درس‌نخوان و بی‌هوش شده بود! دروئلا اعتقاد داشت این تغییر حالت تام به دلیل وجود موجودی به اسم "بوکات" در مغز تام است، او عقیده داشت بوکات‌ها موجوداتی هستند که در مغز جادوگران رخنه کرده و از فهم مطالبی که مغز با خواندن فرا میگیرد، جلوگیری میکند. حالا تام تصمیم داره که با حل کردن جدول هوشش رو برگردونه و دروئلا هم پشت قفسه ای کمین کرده و رفتارشو یادداشت میکنه!

------------------
- قارقور نمیشه؟

چشم چپ تام در حالی که داشت با یه عصب می زد تو سر چشم راست و با عصبی دیگر درد رو به مغز می‌فرستاد اینو گفت!

- قارقور؟! جان من قارقور؟! حالا من عقلم پریده شما چه مرگتونه؟

تام این حرفو زد و دوباره به فکر فرو رفت...
- مغز من!
- با من بودی؟!

مغز تام از این همه محبت یهویی دچار گرخیدگی شده بود.

- مغز جونم! میشه باهم دیگه فکر کنیم و جواب اینو بدست بیاریم؟

تام چندین دقیقه در سرش با مغز خود حرف میزد و آخر فریاد زد:
- فهمیدم! ققنوس میشه!

و دروئلا در دفتر خود یادداشت کرد:
نقل قول:
بوکات باعث رفتن به حالت عرفان و عشق ورزیدن بیشتر نسبت به اعضای بدن می‌شود!



هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۱:۰۳:۲۱ جمعه ۲۶ مهر ۱۳۹۸

هافلپاف

اگلانتاین پافت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶:۲۸ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۹:۵۸:۲۳ یکشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 36
آفلاین
وی در حالی که تکرار می کرد:
_پنج حرفه...با ق شروع میشه. پنج حرفه، با ق...
دار فانی را وداع گفت.


تام در یک ساعت گذشته، درحالی که به کلمه ی پنج حرفیه جدول فکر می کرد، چیزهای جالبی کشف کرده بود.
این که روی مچ دست چپش خال کوچکی دارد، پنجره ی هجدهم ضلع شرقی از سمت چپ ترک کوچکی دارد، کتاب سی و چهارم از طبقه ی سوم در قفسه چهارم جلد ندارد و ساعت مچیه کتابدار، سه دقیقه جلو است.

سر، سعی میکرد چشم هارا متقائد کند تا به جدول نگاه کنند، نه به اطراف.
_چشم ها...روی جدول تمرکز کنید.
_نمی خوایم.
_باز دوباره جمع بستی؟
_خب میگه چشمها...نگفت چشم که.

چشم چپ در حدقه چرخید تا به سر نگاه کند:
_یه بار...آخ...فقط یه بار دیگه...این دیگه چه کوفتیه.

چشم راست با خوشحالی گفت:
_تو عصبتو کشید...اون عصبی که به مغز وصل بود، یعنی الان...
_ساکت شید احمق هاااا...

مغز تام بیدار شده بود.
_نمیذارید یه استراحت بکنیم؟ حالا همه باید بخوابن.
_نچ...نچ...نچ. ما دیگه از تو دستور نمی گیریم...ما هرجارو که بخواییم نگاه میکنیم.
_دوباره که جمع بستی.

چشم راست، چشم چپ و مغز شروع به کشمکشی اساسی کرده بودند.


ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۲۶ ۱۱:۰۸:۱۳
ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۲۶ ۱۱:۱۰:۳۱

شناسه ی قبلی نیمفادورا تانکس

ارشدتصویر کوچک شده



.تصویر کوچک شده


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۹:۰۳:۰۹ سه شنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱:۵۹:۰۳ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 4756
آفلاین
اما متمرکز شدن از لازمه‌های درس خوندن بود و تام در حال حاضر آغشته به معجون حلال مشکلات هکتور بود، پس تمام اعضای بدنش خواسته و ناخواسته دست به دست هم می‌دادن تا نشه اونچه که باید بشه!

- چشما؟ چی شدین پس؟

چشما از شدت تلاش برای متمرکز شدن نزدیک بود از حدقه‌ی چشم تام پرت شن بیرون، اما قبل از اینکه بخواد این بلا سرشون بیاد و تام دوباره سرشون داد بزنه، تقصیرو می‌ندازن گردن سر.
- کله سرگیجه گرفته. ما گیج می‌ریم نمی‌تونیم درست ببینیم. خودت می‌فهمی دیگه؟!
- نخیر شما آتش به اختیار شدین چیو بفهمم. زود بشمرین این خونه‌ها رو ببینم!

درسته که اعضای بدن تام اختیارشونو دست خودشون گرفته بودن، اما هنوزم اعضای بدنش بودن و تام حسشون می‌کرد و هرکاری می‌کردن می‌فهمید. پس به وضوح متوجه سرگیجه شده بود، فقط سعی داشت با انکار کردنش بدنش رو در راستای اهدافش هدایت کنه.

- خب باشه بازم تلاش می‌کنیم.

چشما که از سرگیجه‌ی سر چپل چوله همه چیو می‌دیدن، حالا با دعوا شدن مجددشون اشک هم توشون جمع شده بود و کار دیدن بیش از پیش سخت شده بود. اما اونا دیگه قادر به تحمل یک فریاد دیگه از جانب تام نبودن. پس به درجه‌ای از ایمان برای شمردن خونه‌های جدول می‌رسن که معجون در این یه مورد مجبور به تسلیم شدن می‌شه.
- خیله خب چهارتا خونه جدولو می‌خواین بشمرین دیگه. بشمرین! اما من هنوزم نمی‌ذارم درس بخونین.

طولی نمی‌کشه که دوباره دنیا به روی چشما صاف و صوف می‌شه و اشک‌های بهاریشون هم متوقف می‌شه.
- پنج حرفه!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.