هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
پیام زده شده در: ۱۸:۴۷:۲۹ شنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۹

ریونکلاو

سوزانا هسلدن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۸:۳۳ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۶:۰۵:۲۸ سه شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 49
آفلاین
سلام و درود خدمت کسی که قراره اینو بخونه
خب، همون طور که دارید مشاهده می فرمایید بنده علاقه‌ی بسیار عجیبی دارم که محفلی بشم برای همین خدمت رسیدم تا برای عضویت اقدام کنم. نمی‌دونم چی باید بگم و چی باید نگم اما خب به هر حال اینو بدونید که من اگه محفلی نشم میمیرم
میخوام محفلی شم چون دلم می‌خواد توی محفل ققنوس، مفید باشم و کلا چند تا کار خیر از دستم بر بیاد. نوکر پروف هم هسم
در آخر امیدوارم که هر چه زودتر به این درخواست رسیدگی کنین و منم بتونم به جمع مقدس محفلی ها بپیوندم

تا درودی دیگر، فعلا بای بای

پروفسور یه مدت نبود.پروفسور رفت ماموریت سری مهم برای محفل انجام داد. یه موقع ملت فکر نکرد رفت دنبال جان پیچ های اونی که دماغ نداشت. کریچر جغد پروفسور برای شما فرستاد.


ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۱۸ ۲۳:۴۲:۰۴

Purple and black dreams, a velvet doll and the
∞ ...stars waving meتصویر کوچک شده


پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
پیام زده شده در: ۱۵:۴۰:۲۱ یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸

محفل ققنوس

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۳۵:۳۱
از دست شما
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 265
آفلاین
بسمه تعالی


- باباجان کسی نیست یه لیوان آب بده دست من؟

آلبوس دامبلدور روی مبل لم داده و با هیجان مطلبی در حاشیه روزنامه را مطالعه می‌کرد؛ ستون کوچکی بود راجع به انواع بافتنی‌ و گلدوزی و قص علی هذا...

- بفرمایید.
- دستت دردنکنه باباجان.

پیرمرد سر برنگرداند، لیوان آب را بر حسب عادت از جایی که انتظارش را داشت برداشته و لاجرعه سرکشید، بعدش هم آخیشی گفته و بیشتر در مبل فرو رفت. حس و حال خوبی به او دست داد. با خودش اندیشید که « واقعا یک لیوان آب توی یه بعد از ظهر بهاری چه قدر می‌تونه حال آدم رو خوب کنه! » و با همین تصور لبخند پت و پهنی به صورتش نشست و لپ‌هایش گل انداخت.

- بی‌اصل و نسبای هیپوگریف بی‌شعور خرِ گاوِ بزه... تو چی می‌گی؟
-

با شنیدن فریادهای فحش و ناسزایی که چنان موزون و دلربا بودند، از روی مبل جست و خیز کنان به سمت تابلو مادر سیریوس رفت تا خودش را از آن اثر هنری بهره مند نماید.
- ببینم؛ تا حالا کسی بهت گفته چشات تسترال داره؟
- چشای عمت تسترال داره... حالا یعنی چی؟

دامبلدور به سمت تابلو خم شد.
- یعنی... آدم می‌خواد واسه دیدنشون بمیره.

مادر سیریوس ابتدا سرخ شد و بعدش به آن طرف تابلو رفت، پرده‌های دو طرف تابلو را هم کشید و از همانجا فحش‌ها و ناسزاهای موهومی را فریاد کشید.

- سلام پروفسور!
- سلامته قربان تی بلامیسر.
- خوبین؟

پیرمرد چندقدمی به سمت ریموند و کوین رفته و در چند قدمی آنها متوقف شد. یک دستش را بالاگرفت و قصد داشت نطقی طولانی و پرحرارت ایراد کند، اما در عوض روی زمین افتاد و دچار تشنج شد.

- پروفسور مرد.
- نه نه نه! پرفسور نمرد... پروفسور فقط به الکل و وایتکسی که کریچر به اون داد تا زدعفونیش کرد یک واکنش طبیعی نشون داد.

جن خانگی لیوان خالی را از کنار میز بلند کرده و با لبخندی پدرانه به پیرمردی که کف سفیدی از دهانش خارج می‌شد، نگاه کرد.

تبریک می‌گم ورود کریچر عزیز رو به محفل ققنوس!


Vita brevis


پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
پیام زده شده در: ۲۱:۲۱:۰۷ سه شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۸

اسلیترین، محفل ققنوس

کریچر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۷ پنجشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۳:۵۵:۲۱ چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۹
از میدان گریمولد، خانه شماره 12
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
محفل ققنوس
ناظر انجمن
پیام: 103
آفلاین
به نام ارباب ریگولوس شهید

کریچر در راستای وصیت ارباب ریگولوس اومده عضو محفل ققنوس شه و بطری وایتکس هم آورد که زد همه جا رو سفید کرد!


سلام و درود به تو کریچرخان،
یک دونه جغد داره می‌آد به سمتت که دریابش لطفا...


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۲۱ ۲:۲۴:۰۰

تصویر کوچک شده

وایتکس!



پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
پیام زده شده در: ۰:۲۷:۱۶ دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۸

محفل ققنوس

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۳۵:۳۱
از دست شما
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 265
آفلاین
بسمه تعالی



دامبلدور پیر و فرتوت روی میز خم شده و با لبخندی مهربانانه به سطح میز خیره شده بود.

- برو... برو...

بر سطح میز مورچه کوچکی نشسته، پایی روی پای دیگر انداخته و به افق خیره شده بود و دلش نمی‌خواست تکان بخورد.

- ببین باباجان... اگه خودت رو به اون دست برسونی یه دونه گندم بهت می‌دم.

مورچه با چشمان خسته‌اش نگاهی به پیرمرد انداخته و یک ابرویش را بالا داد.

-دِ... خب الان ندارم، با این ریش سفیدم دروغ که نمی‌گم.

حشره شانه بالا انداخته و ولوتر شد.

- ای بابا، کسی اینجا نیست؟ کسی یه دونه ارزن نداره؟ یک کاری داشتم اینجا... آباریکلا، شما برو واسه من یه دونه گندم بیار.
- چشم.

پسرکی که معلوم نبود از کجا آمده آرام به طرف در رفته و آن را گشوده و ناگهان سر جایش متوقف شد.

- برو دیگه.
- کجا؟
- گندم بیاری دیگه.
- آهان.

پسرک از ورودی در گذشته و آن را پشت سرش بست.

- خدا رو شکر!

یک جای کار می‌لنگید.
دامبلدور از سر جایش بلند شده و آهسته به سمت در رفته و گوشش را به آن چسباند؛ صدایی نشنید. در را باز کرد.

- چرا؟!
-تو‌کی؟چی‌می‌خوای؟چی‌کار داری؟هان؟هان؟هان؟

پیرمرد در سکوت چند قدمی عقب رفت، جای یک کف پا وسط ریشش مانده بود.

- گفتم بری برام ارزن بیاری بابا.
- ها؟...آآآ!

کوین به راهش برای یافتن گندم ادامه دار، در حالی که دامبلدور به آهستگی روی زمین جان می‌داد.
و مورچه هم همچنان خرسند روی میز لم داده بود.

تبریک می‌گم ورود جناب آقای کوین آبلی رو به محفل ققنوس


Vita brevis


پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
پیام زده شده در: ۲۱:۰۱:۱۷ پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۹۸

محفل ققنوس

کوین آبلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۱ پنجشنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۰:۱۶:۱۱ جمعه ۶ تیر ۱۳۹۹
از کجا؟!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 16
آفلاین
اهم اهم...سلام.
من برای چی اومده بودم اینجا؟
آهان! می شه منو راه بدین تو؟
اصلا دلتون میاد به یکی که حرفاشو یادش می ره اجازه ورود ندین؟


سلام کوین جان،
یه جغد داره می‌آد سمت خونه‌تون، برو خونه اونجا می‌بینیش فقط... یادت می‌مونه؟


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۱ ۲۳:۰۱:۳۵

شناسه قبلی: ارنی مک میلانتصویر کوچک شده


پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
پیام زده شده در: ۲۲:۱۷:۴۱ پنجشنبه ۲۶ دی ۱۳۹۸

محفل ققنوس

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۳۵:۳۱
از دست شما
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 265
آفلاین
بسمه تعالی




در باز بود و او با وحشت تماشایش می‌کرد.

- استدعا می‌کنم، تمنا می‌کنم، این کارو با من نکنید!
- ها؟!
- عاجزانه التماس می‌کنم! بفرمایید.

رون کمی سرش را خارانده و به شخصی که با چشمان اشک‌آلود به در اشاره می‌کرد نگاهی انداخت، بعد به در نگاه کرد.
بعد رفت تو.

- پووف.

گروومپ گرااامپ!

- سووووولااااام!

هاگرید خوش‌حال و خرسند، جهش کنان به سمت خانه شماره دوازده گریمولد می‌آمد.

- خوبی؟ خوشی؟ سولامت هسّی؟
- سلام، زیر سایه شما خوب هستم. شما خوب هستین؟

هاگرید ناگهان براق شد و با دقّت مشغول وارسی اطراف شد.

- ببخشید می‌پرسم ولی چی شده؟
-دونبال مرگخوری می‌گردم که گوفتی.
- ... پوزش، ولی من کی راجع به مرگخوارا حرف زدم؟
- همین تازه، گوفتی سایه مایه و اینا. این لامصبا همش تو سایه مایه می‌پلکن.
- نه، من سایه شما رو می‌گفتم، نه اسمشونبر رو، سایه شما.

هاگرید به انگشتانی که به شکمش اشاره کرده بودند نگاه کرد.
- مرگخورا تو شیکممن؟
- ... فراموشش کنید، لطفا بفرمایین داخل، این بیرون هوا سرده.
- نه باو، خوبه تو برو تو. من اینجا با هور- یکی قرار دارم.
- شرمنده می‌کنید، اوّل شما بفرمایید.
- می‌گم قرار دارم، خوبیت نداره دم در باشی.
- شرمنده می‌فرمایید من ابداآآآآآآآآآ!

هاگرید اما را بلند کرده و به درون خانه گریمولد شوت کرد.
او طاقت تعارفات پایان ناپذیر دخترک را نداشت.


ورود دوشیزه اما دابز رو به محفل ققنوس تبریک می‌گم!


Vita brevis


پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
پیام زده شده در: ۲۲:۲۵:۲۶ دوشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

اما دابز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۲:۵۶:۲۷ یکشنبه ۱ تیر ۱۳۹۹
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 146
آفلاین


تق تق تق!


- سلام! می شه در و باز کنین من بیام تو؟

با سلامی دوباره خدمت پرفسور عزیز! پرفسور می شه بی زحمت در رو باز کنین منم بیام داخل؟ اینجا هوا یکم زیادی سرده؛ تازه کسی نیست که ازش سوال بپرسم و دانشی به دانش خودم بیفزایم.

من اینجا منتظرم بی زحمت در رو باز کنین.


تصویر کوچک شده

من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟
1،2

هرگز ناامید و دلسرد نمی شم!
معتقدم حتی کوچکترین جرقه ها هم می تونن آتشی بزرگ به پا کنن.


بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!


پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
پیام زده شده در: ۲۱:۵۲:۱۲ چهارشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۸

محفل ققنوس

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۳۵:۳۱
از دست شما
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 265
آفلاین
بسمه تعالي




- دست نزن! مگه خودت دم نداری؟

بچه با کنجکاوی برگشته و نگاهی به ماتحتش انداخته، دستی به آن کشید. دمی روی آن نبود.

- نه ندارم.
- بزرگ بشی در می‌آری. اونوقت هر چه قدر خواستی باش ور برو.

مرد ابتدا بچه را خر کرده و سپس دمش را از دسترس او خارج کرده و با دست‌هایی که روی سینه‌اش گره زده بود، عبوسانه به تابلوی رو به رویش خیره شد؛ ساحره‌ای که دائما به این و آن هیس می‌کرد. با افتادن نگاه ساحره به پسربچه لبخندی بسیار بزرگ روی لب‌هایش نشسته و زیرلب گفت «مامانی قربونت بره، قند و عسلم!» و جوابش هم لبخندی پت و پهن بود که دو ردیف دندان با جاهای خالی متعدد را نمایان کرد.

- نکن پسره بد!

پسرک همزمان با لبخند زدن به تابلو دم مرد را کشیده و از جا پرانده بودش.

- هوی! با بچه درست صوبت کن! تو روحیه‌ش اثر می‌ذاره!

مرد دمدار از ترس تابلو در جایش فرو رفت.
- خب به این بگو به دم من دست نزنه!

زن درون تابلو چینی به بینی انداخته و با نگاهش مرد را تحقیر کرد.
- خجالت بکش! بچّه‌س! یه دو دیقه بذار با اون دمه بازی کنه، چی ازت کم می‌شه؟!

نگاه پرتره برای چند لحظه روی مرد ثابت مانده و در سکوت شماتتش کرده و دست آخر با چشمانی پر از عشق مرتب به سمت کودک برگشت:
- عزیز دلم این لیاقت نداره با دمش بازی کنی، یک صندلی...
- خیـــــلی خــــــب.

مرد رویش را آن طرف گرفته و دمش را به سمت پسربچه گرفت.
- آخ! یواش بچه‌جوون!

طفل مشغول نوازش و بررسی دم شد، چشمان پسرک از شوق و ذوق برق می‌زد. انگشتان کوچکش در میان موهای دم دویده و...
- مو نکن!
- فقط یه دونه واسه یادگاری برداشتم.

گرمای چشم‌های معصوم پسرک اخم مرد را ذوب کرد. پوزخندی زد و نمایشی آه کشید.
- جهنم، مال خود...
- آقای اسنافل، بفرمایید. شما بودید که به خاطر مشکل در تغییر شکل ناموفق دم درآورده بودین.
- بله بله خودم بودم.

مرد بلند شده و با عجله به طرف در مطب دکتر رفت، در آستانه در برگشت و از روی شانه نگاهی به پسرک که همچنان چشمانش به دم خیره شده بود، انداخت.

- عزیزم داری می‌ری؟

پرستار در لحظه آخر به سمت زنی که به تازگی از یکی دیگر از اتاق‌ها بیرون آمده بود، برگشت. زنی که شباهت بی‌نظیری با پرتره داشت.

- دلم برای همتون تنگ می‌شه!

دو زن یکدیگر را با حرارات به آغوش کشیدند و پس از آن که چند ضربه اطمینان بخش به پشت یکدیگر زدند از هم جدا شدند.

- راستي مي‌شه اين تابلوئه رو ببرم؟
- نمی‌دونم، ولی فکر نکنم مشکلی داشته باشه...

آن دیگری دستش را به سمت پسرک گرفت.
- پسرم می‌آی بریم؟

پسرک بدون جواب دادن به سمت مادرش دویده و دستش را گرفت.

- خدافظ والبورگا، خدافظ سیریوس کوچولو!



ورود سیریوس بلک عزیز رو به محفل ققنوس تبریک می‌گم!


Vita brevis


پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
پیام زده شده در: ۰:۳۷:۳۸ سه شنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۸

محفل ققنوس

سیریوس بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۹ پنجشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۴:۴۴:۰۶
از پیشمون هرگز نمیرن...و میتونی همیشه پیداشون کنی.. اینجا !
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 21
آفلاین
قـــــیـــژژژژژژژ قـــــیــــــژژژژژژ! ( افکت پارک کردن موتور سیکلت )

سلام پروفسور!
برای اینکه به اینجا برسم، مسیر طاقت فرسایی رو سپری کردم. چه کوه ها و دشتهایی که از آنها عبور نکردم. چه گذرگاه های مرگباری که یک میلیمتری ردشان کردم. برای حرکت از عالم روحانی و مرگ به سمت عالم مادی، نیاز بود همچون کریتوس، غول های هفتگانه‌ای رو نفله کنم که خب مشاهده میفرمایید که صحیح و سالم اینجا هستم. آپشن های جدیدی هم پیدا کردم البته. موتورم همچون موتور گوست رایدر، آتشین میشه. چوبدستیم، از جنس چوب درخت های اون دنیاست. 2 سانتی متر بلندتر شدم. البته فکر کنم اون به خاطر کفش‌های جدید خفنمه.

و کلی آپشن دیگه. البته تمام این خطرات رو برای بدست اوردن این آپشن ها به جان نداشته ام نخریدم! بلکه فقط و فقط برای زنده نگه داشتن "عشق" ، قیام حق علیه ظلم و ستم و بازگرداندن دنیای جادویی به مستضعفین بوده. البته با اجازه شوما. خلاصه اینکه در خدمتیم. تقاضا دارم من رو در جمع نورانی خودتون بپذیرید.


باباجان از همین الان امیدت رو از این پیرمرد برگرفتی؟! خب عزیز من می‌اومدی کینگزکراس... یه بلیط VIP می‌دادم دستت... می‌رفتی حالشو می‌بردی! فعلا یه جغد می‌فرستم برات، یه نگاهی هم بهش بنداز جا داشت چندتا آپشن بزن روش.





ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۱۹ ۲۰:۳۲:۵۰



پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
پیام زده شده در: ۱۴:۳۲ سه شنبه ۵ آذر ۱۳۹۸

فرد ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۱۷ پنجشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۹:۳۳:۳۷ جمعه ۲ خرداد ۱۳۹۹
از این حرفا گوشم پره
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 8
آفلاین
سلام دمبل...
بنده به عنوان سلطان سیکس پک ها و چماق دار بیکار هاگ درخواست عضویت در محفل ققنوس رِ داشتم، و از آنجا که قدیما نیز بودیم امیدوارم دوباره از اون آغوشا بمالی بهمون...
بوس بوس سوتووووون...


علیک سلام باباجان،
اوّل این که خوش اومدی و خونه خودته اصن بفرما بغل. یک جغدی هم می‌آیه به سویت که یه آب و دونی بهش بده و بعد روونه‌اش کن.


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۱۰ ۲۱:۰۱:۱۵


بدانيد و آگاه باشيد... حماسه ويزلى را پايانى نيست..!

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.