جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

21 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
20
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  107 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  220 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  224 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  311 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  214 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: چهارشنبه 28 آبان 1399 18:42
نمایش جزئیات
آفلاین
پس از حرف تام همه کله ها به طرف آگلا چرخید.
- چرا به من نگاه میکنید؟ مگه چی شده؟

که ناگهان نگاه بلاتریکس مانند خنجر به تام دوخته شد. و تام احساس کرد دارد زیر نگاه بلاتریکس دارد آتش میگیرد.

- آدم کم آوردی گلابی؟ میخوای به 100 قطعه سلولی تقسیمت کنم؟

تام که احساس کرد در خطر است. فکر کرد باید کاری بکند وگرنه همین اتفاق خواهد افتاد. که در همین لحظه پلاکس گفت:
- خب، یکی ایده...

که کله کتی از پشت در پیدا شد.
- ایده، چه کلمه گوشنوازی! خب موضوع چیه؟

بلاتریکس داشت منفجر میشد.

- خب ایندفعه برای کار های الکترونیکی نیازم دارید. چه کار باحالی!

بلاتریکس هم که داشت منفجر میشد توانست در این بین حرفی بزند. آن هم با فریاد:
- پس تو...

که پلاکس تا میتوانست خود را سریع به بلاتریکس رساند.
- بلاتریکس، من در این مدت 5 بار در رو باز کردم ولی کتی پشت در نبود مطمئن باش.

در همان لحظه هم کتی تام را به کناری پرت کرده و خودش پشت کیبورد نشسته بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کتی بل در 1399/8/28 19:20:49
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: چهارشنبه 28 آبان 1399 18:11
نمایش جزئیات
آفلاین
تام سرش رو پایین انداخت و به سمت لپ تاپ رفت، ایستادن کنار بلاتریکس مثل درد آمپول بود! هر چقدر هم آمپول بزنی باز هم دردت میگیرد و هرچقدر هم بدنت تیکه تیکه شه، دردت میگیره.

-خب...

تام نگاهی به مانیتور و سپس به صفحه ی کیبورد انداخت، هیچی از این وسیله ی عجیب، نمی دونست.

-فکر کنم که...

به اطرافش نگاهی کرد، حس بچه ای چهارساله رو داشت. نگاهی به اطراف لپ تاپ انداخت، چی باید میگفت؟

-خب به نظر میاد که...

سکوت بلاتریکس غیر عادی بود و از طرفی هم خب بلاتریکس چیزی نداشت برای گفتن! اگه الان جلوش یه رادیو خراب بود یه چیزی میگفت اما این یک لپ تاپ بود.بلاتریکس همینطور به تام و سپس به لپ تاپ نگاه میکرد که ناگهان تام دادی سر داد!

-مشکلش اینه که اگلا باهاش قهره! اگلا باید بیاد با لپ تاپ آشتی کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 مهر 1399 11:30
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

مرگخوارها وارد یک لپ تاپ شدن و از سایتی به اسم جادوگران سر درآوردن. لرد سیاه به اونا ماموریت داده که عضو سایت بشن تا بتونن درموردش تحقیق کنن. اونا شناسه ‎ای می‌سازن اما بعد تصمیم به تغییر شخصیت می‌گیرن. سپس به قصد تغییر شخصیت، می‌خوان که بلیت بزنن، ولی از اونجایی که بلیت زدن بلد نبودن توی این‌کار موفق نمیشن و حالا می‌خوان از روش غیرقانونی، یعنی مولتی ساختن، شانسشون رو امتحان کنن.

***


مرگخواران، بالاخره می‌خواستند کاری که در آن استاد هستند را انجام دهند... خلاف کردن!
و قطعاً در هرکجا که جعل، آدم‌کشی، آدم‌ربایی، دزدی، قمه‌کشی، ایجاد رعب و وحشت، فرار از زندان، خشونت خانگی و حتی مزاحمت برای نوامیس پیش می‌آید؛ نام یک لسترنج می‌درخشد.

این شد که بلاتریکس صبر را کنار گذاشت، دستانِ پرتوانش را از چوبدستی‌اش جدا کرد و آن را غلاف کرد، قولنج انگشت‌هایش را شکاند و با چهره‌ای که در آن اعتماد به نفس و شوقِ تاثیرگذارترین بودن در یک ماموریت دیگر موج میزد؛ خود را به کیبورد رساند.

دستانش را بالا برد، به مانندِ رهبر ارکستری که آماده‌ی به وجد آوردن حضار است آن‌ها را روی کیبورد به رقص درآورد و در حالی که از سرعتِ تایپ کردن و صدای دکمه‌ها لذت می‌برد، ساخت شناسه جدید را به پایان رساند.

«پست الکترونیکی نامعتبر است.»

می‌دانید... خیلی سخت است.
اینکه میان آدم‌هایی که تو را الگو و برتر می‌دانند ایستاده باشی... برای هدفت از جان و دل مایه بگذاری... تمامِ نگاه‌ها را به خود خیره کنی و در نهایت... برای دقت نکردن به زبان کیبورد موفقیتِ عظیمی را در لحظه‌ی آخر از دست بدهی.
این خلاصه‌ی اتفاقی بود که برای بلاتریکس افتاد. او که از شعفِ انجام دادنِ ماموریتش سر از پا نمی‌شناخت، دیگر به نکته بی‌اهمیتی مانند نشانکِ کوچکِ کنارِ صفحه، که به جای زبانِ انگلیسی بر روی FA بود، توجه نکرد و همین نکته باعثِ سرافکندگی‌اش میان مرگخواران شد.

اما بلاتریکس که سرافکنده نمیشد!
- تام! ببین چی کار کردی! ناخنِ شستِ پایِ چپت خورد توی ساقِ پای راستم باعث شد این خراب شه! حالا که گند زدی خودت میای جمعش می‌کنی تا مجبور نشدی تیکه هاتو از تو سطل‌آشغال جمع کنی!

و تام... مثل همیشه مظلوم و مجبور بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/7/22 11:34:22
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/7/22 11:41:55
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/7/22 11:54:50
آروم آقا! دست و پام ریخت!

پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: یکشنبه 13 مهر 1399 19:40
نمایش جزئیات
آفلاین
در همین هنگام پنجره‌ی تبلیغی روی صفحه ظاهر شد.

نقل قول:

آیا از بلیت زدن به مدیرانِ غیر منطقی رنج می‌برید؟ آیا می‌خواهید شناسه‌ی جدیدی "تشکیل" دهید؟ در کمال آسودگی تُفی بیندازید و
کار خود را به نیوت اسکمنــــ....


- عه چی شد؟
- شناسشو بستن کردن انگار!

و تنها ناجی‌اشان به همین راحتی از دست رفته بود. دقیقاً در لحظه‌ای که مرگخواران می‌خواستند جامه بدرند و سر به کوه‌های تسترال‌نشین بگذارند، پیغام دیگری روی صفحه ظاهر شد.

نقل قول:
- پیس پیس! بیاین این طرف! با آی پی جدید اومدم!

و مرگخواران رفتند آنطرف!

مروپ از پشت لپ‌تاپ، میوه‌ای در دهانِ نیوت چپاند و بعد با دستمال صفحه‌ی لپ‌تاپ را پاک کرد.
- نیوت مامان اینو بخوره و جون بگیره! بعدشم جون بکنه و بگه که چطوری مولتی بسازیم!
- کاری نداره که! فقط کافیه بگردین و ببینین شناسه‌ی قبلیِ مدیرا چی بوده. یکیشو انتخاب کنین، اسم و پروفایلشو کپی کنین و با همون وارد ایفا شین! کاملاً تضمیــــــ...

و دیگر نیاز به توصیف علتِ قطع شدن یهویی نیوت نبود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همتونو بیل می‌زنم!
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: یکشنبه 23 شهریور 1399 23:32
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
انگشت‌های آگلانتاین و انگشت‌های تام با سرعت تایپ دو برابر زیر بار سنگین نگاه ناظرانه‌ی بلاتریکس مشغول نوشتن بلیت برای مدیران بودند.

از آنجایی که مچ دست آگلانتاین، مچ دست تا نبود، پس انگشتان تام قاعدتاً نمی‌توانستند به آن بچسبند. یا اگر می‌توانستند، صرفاً برای صحنه‌سازی و گول زدن مخاطب چسباننده بود.
در واقع آن انگشت‌ها نچسبیده بودند.

آن انگشت‌ها همینطور که آگلانتاین تند تند متن بلیت را تایپ می‌کرد به این ور و آن ور پرتاب می‌شدند و به دک و پوز مرگخواران می‌خوردند. مرگخواران هم کم نمی‌آوردند و انگشت‌هایی را که به دک و پوزشان می‌خورد را می‌خوردند.

اما آن‌‌ها مرگخوار بودند، نه انگشت‌‌خوار. هر چند که انگشت‌های تام بوده باشند و تام هم دوست نداشته باشد که انگشت‌هایش خورده شوند.

و هکتور هنوز هم دوست داشت خودش بلیت را بنویسد.
هکتور قبول نداشت که خودش ننویسد و آگلانتاین بنویسد.
هکتور برنمی‌تابید که آگلانتاین هیچوقت پیپش را به او نمی‌داد تا معجونش را با آن هم بزند.
هکتور عقده‌ای شده بود.
هکتور ناگهان نفرتی عمیق در وجود خودش نسبت به آگلانتاین احساس کرد.

هکتور در جهت آگلانتاین ویبره‌زنان حرکت کرد.
هکتور نقطه ضعف آگلانتاین را خوب می‌دانست.
هکتور پیپ آگلانتاین را گرفت و با موج ویبره‌ی قدرتمندی که رد لرزشش را از ترقوّه تا مُچ دست و نوک انگشتانش می‌شد دید، از پنجره به بیرون پرتاب کرد.

به دنبال پرتاب پیپ، تو گویی نخی نامرئی به آگلانتاین و پیپ وصل باشد، آگلانتاین نیز در حالی که داشت به هوا چنگ می‌زد تا پیپش را بگیرد، به دنبال پیپ در هوا به پرواز در آمد و از پنجره به بیرون پرید.
سپس در حالی که بلأخره در حالی که روی زمین و هوا معلق بوده و پیپش را به دست آورده بود، پیپ را در دهانش گذاشت، پُکی به آن زده و سپس به سمت پایین سقوط کرد و مُرد.

داخل اتاق - مرگخواران

مرگخواران دیگر کسی را نداشتند که نوشتنش خوب باشد و بتواند بلیت را بنویسد.
هر کدام یکی از انگشت‌های تام را به دهان گرفته و فکر می‌نمودند.

بلاتریکس که حوصله‌اش از این همه بلاتکلیفی سر رفته بود، خودش به عنوان رهبر وارد عمل شد.
- مرگخوار جماعت قانون و قائده سرش نمی‌شه! وسیله مهم نیس، هدف مهمه!

قرار بود از راه غیر قانونی‌اش وارد شوند.

- پس... پس ینی باید مولتی بسازیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: دوشنبه 27 مرداد 1399 03:27
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس نفس عمیقی کشید؛ از آن نفس های عمیقی که قبل از فریاد زدن می کشید.

فریادش به گوش کسی نرسید چون از محدوده ی شنوایی آدم ها خارج شده بود؛ اما موج صدا که شکستن چند تا از شیشه های خانه ریدل ها را به همراه داشت، تام و اگلانتاین را به پشت لب تاپ هل داد.

ثانیه ای بعد هر دو با دستپاچگی به مانیتور زل زده بودند.
- بنویس دیگه...
- می‌بینی که انگشتام افتادن...خودت بنویس.
- اهم؟!...

اگلانتاین سرش را بلند و با بلاتریکس که با لبخندی رضایت بخش به او نگاه می کرد روبه رو شد.
- به مرلین الان شروع می کنیم بلا.

پافت پیپِ خاموش را روی لبش گذاشت، انگشتان تام را به مچ دستش وصل کرد و شروع به نوشتن کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب...ناراحت شدید؟

پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: دوشنبه 27 مرداد 1399 01:22
نمایش جزئیات
آفلاین
ادوارد غمگین و دل شکسته از پای لپ تاپ بلند شد و قطره اشکی که از چشمش جاری شده بود را پاک کرد و همین باعث شد خراش جدیدی روی صورتش بیفتد.

ولی کسی به این اتفاق غم بار توجهی نکرد.

نگاه بلاتریکس بین مرگخواران چرخید.
-یعنی یه آدم عاقل و قابل اعتماد این جا پیدا نمی شه؟ اینه ارتشی که لایق لرد سیاهه؟

-من! من! خواهش می کنم! من می تونم! خوب می نویسم! عالی می نویسم!

هکتور بود که در حالی که انگشتش را بالا گرفته بود، بالا و پایین می پرید.

بلاتریکس به سرعت رد کرد.
-تو با این پس لرزه هایی که داری کل بلیط رو اشتباه تایپ می کنی از دم بلاکمون می کنن.

با آرام گرفتن موقتی هکتور، بلاتریکس به جستجو ادامه داد.
-رودولف که نمی شه. بین مدیرا دختر هست... تام بنویسه؟ اگلانتاین؟ سدریک؟ شیلا؟ ربکا؟ لیسا! تو می نویسی؟

لیسا که پشتش را به لپ تاپ کرده بود، حرفی نزد! جواب مشخص بود. بلاتریکس از لیسا هم قطع امید کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 تیر 1399 17:57
نمایش جزئیات
آفلاین
مروپ، سبد به دست به سمت لپ تاپ رفت.
- شما بلد نیستین که با یه لپ تاپ چطوری باید رفتار کرد.

بعد در حالی که سبد میوه رو روی لپ تاپ خالی می‌کرد با جملاتش لپ تاپ رو تشویق به خوردن می‌کرد.
- بخور عزیز مامان. ببین چقدر لاغر شدی. باید انرژی بگیری.
- بانو لپ تاپ که میوه نمی‌خوره.
- همه میوه می‌خورن آلبالوی مامان.

بلاتریکس، ناامید به مروپ که لپ تاپ رو تشویق می‌کرد نگاه می‌کرد. باید هرچه زود تر بلیط رو می‌نوشتن ولی نمی‌تونست این رو مستقیم به مروپ بگه. بنابراین بهونه‌ای جور کرد.
- بانو مروپ؟ بچه گرسنه‌ان میشه چند تا از اون میوه‌ها رو بهشون بدین؟ میوه می‌خوان.

- واقعا؟

مروپ به سرعت شروع کرد به جمع آوری میوه‌هایی که روی لپ تاپ ریخته بود. برای مروپ مرگخوارها به لپ تاپ اولویت داشتن. باید می‌تونستن به خوبی به عزیز مامان خدمت کنن. بعد از جمع کردن میوه ها، به سمت مرگخوار‌ها رفت تا به زور به همشون میوه بده. بین این هرج و مرجی که مروپ ایجاد کرده بود چشم بلاتریکس به کسی افتاد که پشت لپ تاپ نشسته بود.

- ادوارد! داری چیکار می‌کنی ؟

ادوارد با دهنی پر از میوه پشت لپ تاپ نشسته بود. به نظر می‌رسید که بخاطر مقاومت نکردن درمقابل مروپ تونسته خودش رو به لپ تاپ برسونه.
- من می‌تونم بنویسم. می‌تونم کمک کنم.
- نه! نمی‌تونی. تنها درصورتی می‌تونی کمک کنی که قرار باشه لپ تاپ رو خرد کنیم.
- ولی...
- نه! برو.
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده

نهی از معروف و امر به منکر.
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 تیر 1399 13:12
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس تصمیم گرفت یکی دیگر از اعضای ریونکلا را برای نوشتن انتخاب کند.

_لینی .تو بیا این بلیطو بنویس .تو که نوشتن بلدی ؟

_ معلومه که بلدم.هوش سرشار روونا ریونکلا در من جریان د....

_ بسه دیگه بیا بشین .

لینی جلو امد و پشت لپ تاپ نشست و شروع به نوشتن کرد.

_ به استحضار می رسانیم درخواست ...

_ خوبه ظاهرا یکی اینجا نوشتن بلده.

لینی که از این تعریف بلاتریکس بسیار راضی بود با خوشحالی ادامه داد.
_ به استحضار می رسانیم درخواست تغییر شناسه خود از شوهر خاله ...

ناگهان لینی دست از نوشتن برداشت.

_ چی شد پس ؟
_ من دیگه نمی تونم .خسته شدم .این کیبورد داره به دستام فشار میاره .بقیه شو بدین به یکی دیگه.

بلاتریکس انقدر عصبانی بود که به چند نفر از مرگخواران که می خواستند حرف بزنند کروشیو زد تا توانست کمی آرام شود .حالا باید بقیه نوشتن را به کس دیگری می سپرد که ناگهان بانو مروپ وارد شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Happiness cannot be found But it can be made
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: یکشنبه 18 خرداد 1399 16:16
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

مرگخوارها وارد یک لپ تاپ شدن و از سایتی به اسم جادوگران سر درآوردن. لرد سیاه به اونا ماموریت داده که عضو سایت بشن تا بتونن درموردش تحقیق کنن. در ابتدا اونا شخصیت "شوهرخاله‌ی پسردایی سیموس فینیگان" رو انتخاب می کنن اما حالا می خوان تغییر شخصیت بدن برای همینم دو راه دارند، یا شناسه مولتی بسازن و یا بلیط ارسال کنن برای مدیریت و اطلاع بدن که میخوان شناسه شونو ببندن و شناسه جدید باز کنن. مرگخوارا فعلا راه دوم رو انتخاب کردن و گابریل مسئولیت نوشتن بلیط رو به عهده گرفته.

* * *


-چرا هیچی تایپ نمی کنی خب؟
-این کیبورده چرا این ریختیه؟ اون کلید اسپیس بار کیبورد چرا حق بقیه رو خورده و انقدر بزرگه؟ اصلا چرا دوتا کلید های اینتر با هم انقدر تفاوت دارند؟

از سر گابریل دود های خطرناکی به آسمان بر می خاست!
-چرا یه سری اعداد اون بالائه و یه سری اعداد سمت راست؟! اصلا این لعنتیا چرا هیچکدوم در یک زاویه و در راستای هم قرار نگرفتن؟ عاااا...من دیگه تحمل ندارم!

گابریل لپ تاپ را بالای سرش برد تا به سمت زمین پرتاب کند. در همان لحظه با لگد اگلانتاین، تام به زمین افتاد و متلاشی شد. لپ تاپ درست بر روی شش هایش فرود نرمی آمد.

بلاتریکس که خون جلوی چشمانش را گرفته بود موهای گابریل را به شست پایش گره زد و در حالی که سایر اعضا و جوارح تام را زیر قدم هایش له می کرد به سرعت خودش را به لپ تاپ رساند و آن را نوازش کرد.

آن لپ تاپ تنها راه انجام ماموریت و رضایت اربابش بود!
-شانس آوردین که یه خط هم بهش نیفتاد.

مرگخواران خیلی خوب می دانستند اگر یک خط بر روی لپ تاپ می افتاد چه بر سرشان می آمد؛ هر چه باشد از اعضای له شده تام و گابریل گره خورده کاملا قابل حدس بود!

بلاتریکس، ناامیدانه در بین مرگخواران به دنبال یک آدم با سواد و متعادل گشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!