جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
تولد 22 سالگی
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

83 کاربر(ها) آنلاین هستند (73 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
83
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: یکشنبه 13 مهر 1399 19:40
نمایش جزئیات
آفلاین
در همین هنگام پنجره‌ی تبلیغی روی صفحه ظاهر شد.

نقل قول:

آیا از بلیت زدن به مدیرانِ غیر منطقی رنج می‌برید؟ آیا می‌خواهید شناسه‌ی جدیدی "تشکیل" دهید؟ در کمال آسودگی تُفی بیندازید و
کار خود را به نیوت اسکمنــــ....


- عه چی شد؟
- شناسشو بستن کردن انگار!

و تنها ناجی‌اشان به همین راحتی از دست رفته بود. دقیقاً در لحظه‌ای که مرگخواران می‌خواستند جامه بدرند و سر به کوه‌های تسترال‌نشین بگذارند، پیغام دیگری روی صفحه ظاهر شد.

نقل قول:
- پیس پیس! بیاین این طرف! با آی پی جدید اومدم!

و مرگخواران رفتند آنطرف!

مروپ از پشت لپ‌تاپ، میوه‌ای در دهانِ نیوت چپاند و بعد با دستمال صفحه‌ی لپ‌تاپ را پاک کرد.
- نیوت مامان اینو بخوره و جون بگیره! بعدشم جون بکنه و بگه که چطوری مولتی بسازیم!
- کاری نداره که! فقط کافیه بگردین و ببینین شناسه‌ی قبلیِ مدیرا چی بوده. یکیشو انتخاب کنین، اسم و پروفایلشو کپی کنین و با همون وارد ایفا شین! کاملاً تضمیــــــ...

و دیگر نیاز به توصیف علتِ قطع شدن یهویی نیوت نبود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همتونو بیل می‌زنم!
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: یکشنبه 23 شهریور 1399 23:32
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
انگشت‌های آگلانتاین و انگشت‌های تام با سرعت تایپ دو برابر زیر بار سنگین نگاه ناظرانه‌ی بلاتریکس مشغول نوشتن بلیت برای مدیران بودند.

از آنجایی که مچ دست آگلانتاین، مچ دست تا نبود، پس انگشتان تام قاعدتاً نمی‌توانستند به آن بچسبند. یا اگر می‌توانستند، صرفاً برای صحنه‌سازی و گول زدن مخاطب چسباننده بود.
در واقع آن انگشت‌ها نچسبیده بودند.

آن انگشت‌ها همینطور که آگلانتاین تند تند متن بلیت را تایپ می‌کرد به این ور و آن ور پرتاب می‌شدند و به دک و پوز مرگخواران می‌خوردند. مرگخواران هم کم نمی‌آوردند و انگشت‌هایی را که به دک و پوزشان می‌خورد را می‌خوردند.

اما آن‌‌ها مرگخوار بودند، نه انگشت‌‌خوار. هر چند که انگشت‌های تام بوده باشند و تام هم دوست نداشته باشد که انگشت‌هایش خورده شوند.

و هکتور هنوز هم دوست داشت خودش بلیت را بنویسد.
هکتور قبول نداشت که خودش ننویسد و آگلانتاین بنویسد.
هکتور برنمی‌تابید که آگلانتاین هیچوقت پیپش را به او نمی‌داد تا معجونش را با آن هم بزند.
هکتور عقده‌ای شده بود.
هکتور ناگهان نفرتی عمیق در وجود خودش نسبت به آگلانتاین احساس کرد.

هکتور در جهت آگلانتاین ویبره‌زنان حرکت کرد.
هکتور نقطه ضعف آگلانتاین را خوب می‌دانست.
هکتور پیپ آگلانتاین را گرفت و با موج ویبره‌ی قدرتمندی که رد لرزشش را از ترقوّه تا مُچ دست و نوک انگشتانش می‌شد دید، از پنجره به بیرون پرتاب کرد.

به دنبال پرتاب پیپ، تو گویی نخی نامرئی به آگلانتاین و پیپ وصل باشد، آگلانتاین نیز در حالی که داشت به هوا چنگ می‌زد تا پیپش را بگیرد، به دنبال پیپ در هوا به پرواز در آمد و از پنجره به بیرون پرید.
سپس در حالی که بلأخره در حالی که روی زمین و هوا معلق بوده و پیپش را به دست آورده بود، پیپ را در دهانش گذاشت، پُکی به آن زده و سپس به سمت پایین سقوط کرد و مُرد.

داخل اتاق - مرگخواران

مرگخواران دیگر کسی را نداشتند که نوشتنش خوب باشد و بتواند بلیت را بنویسد.
هر کدام یکی از انگشت‌های تام را به دهان گرفته و فکر می‌نمودند.

بلاتریکس که حوصله‌اش از این همه بلاتکلیفی سر رفته بود، خودش به عنوان رهبر وارد عمل شد.
- مرگخوار جماعت قانون و قائده سرش نمی‌شه! وسیله مهم نیس، هدف مهمه!

قرار بود از راه غیر قانونی‌اش وارد شوند.

- پس... پس ینی باید مولتی بسازیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: دوشنبه 27 مرداد 1399 03:27
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس نفس عمیقی کشید؛ از آن نفس های عمیقی که قبل از فریاد زدن می کشید.

فریادش به گوش کسی نرسید چون از محدوده ی شنوایی آدم ها خارج شده بود؛ اما موج صدا که شکستن چند تا از شیشه های خانه ریدل ها را به همراه داشت، تام و اگلانتاین را به پشت لب تاپ هل داد.

ثانیه ای بعد هر دو با دستپاچگی به مانیتور زل زده بودند.
- بنویس دیگه...
- می‌بینی که انگشتام افتادن...خودت بنویس.
- اهم؟!...

اگلانتاین سرش را بلند و با بلاتریکس که با لبخندی رضایت بخش به او نگاه می کرد روبه رو شد.
- به مرلین الان شروع می کنیم بلا.

پافت پیپِ خاموش را روی لبش گذاشت، انگشتان تام را به مچ دستش وصل کرد و شروع به نوشتن کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب...ناراحت شدید؟

پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: دوشنبه 27 مرداد 1399 01:22
نمایش جزئیات
آفلاین
ادوارد غمگین و دل شکسته از پای لپ تاپ بلند شد و قطره اشکی که از چشمش جاری شده بود را پاک کرد و همین باعث شد خراش جدیدی روی صورتش بیفتد.

ولی کسی به این اتفاق غم بار توجهی نکرد.

نگاه بلاتریکس بین مرگخواران چرخید.
-یعنی یه آدم عاقل و قابل اعتماد این جا پیدا نمی شه؟ اینه ارتشی که لایق لرد سیاهه؟

-من! من! خواهش می کنم! من می تونم! خوب می نویسم! عالی می نویسم!

هکتور بود که در حالی که انگشتش را بالا گرفته بود، بالا و پایین می پرید.

بلاتریکس به سرعت رد کرد.
-تو با این پس لرزه هایی که داری کل بلیط رو اشتباه تایپ می کنی از دم بلاکمون می کنن.

با آرام گرفتن موقتی هکتور، بلاتریکس به جستجو ادامه داد.
-رودولف که نمی شه. بین مدیرا دختر هست... تام بنویسه؟ اگلانتاین؟ سدریک؟ شیلا؟ ربکا؟ لیسا! تو می نویسی؟

لیسا که پشتش را به لپ تاپ کرده بود، حرفی نزد! جواب مشخص بود. بلاتریکس از لیسا هم قطع امید کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 تیر 1399 17:57
نمایش جزئیات
آفلاین
مروپ، سبد به دست به سمت لپ تاپ رفت.
- شما بلد نیستین که با یه لپ تاپ چطوری باید رفتار کرد.

بعد در حالی که سبد میوه رو روی لپ تاپ خالی می‌کرد با جملاتش لپ تاپ رو تشویق به خوردن می‌کرد.
- بخور عزیز مامان. ببین چقدر لاغر شدی. باید انرژی بگیری.
- بانو لپ تاپ که میوه نمی‌خوره.
- همه میوه می‌خورن آلبالوی مامان.

بلاتریکس، ناامید به مروپ که لپ تاپ رو تشویق می‌کرد نگاه می‌کرد. باید هرچه زود تر بلیط رو می‌نوشتن ولی نمی‌تونست این رو مستقیم به مروپ بگه. بنابراین بهونه‌ای جور کرد.
- بانو مروپ؟ بچه گرسنه‌ان میشه چند تا از اون میوه‌ها رو بهشون بدین؟ میوه می‌خوان.

- واقعا؟

مروپ به سرعت شروع کرد به جمع آوری میوه‌هایی که روی لپ تاپ ریخته بود. برای مروپ مرگخوارها به لپ تاپ اولویت داشتن. باید می‌تونستن به خوبی به عزیز مامان خدمت کنن. بعد از جمع کردن میوه ها، به سمت مرگخوار‌ها رفت تا به زور به همشون میوه بده. بین این هرج و مرجی که مروپ ایجاد کرده بود چشم بلاتریکس به کسی افتاد که پشت لپ تاپ نشسته بود.

- ادوارد! داری چیکار می‌کنی ؟

ادوارد با دهنی پر از میوه پشت لپ تاپ نشسته بود. به نظر می‌رسید که بخاطر مقاومت نکردن درمقابل مروپ تونسته خودش رو به لپ تاپ برسونه.
- من می‌تونم بنویسم. می‌تونم کمک کنم.
- نه! نمی‌تونی. تنها درصورتی می‌تونی کمک کنی که قرار باشه لپ تاپ رو خرد کنیم.
- ولی...
- نه! برو.
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده

نهی از معروف و امر به منکر.
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 تیر 1399 13:12
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس تصمیم گرفت یکی دیگر از اعضای ریونکلا را برای نوشتن انتخاب کند.

_لینی .تو بیا این بلیطو بنویس .تو که نوشتن بلدی ؟

_ معلومه که بلدم.هوش سرشار روونا ریونکلا در من جریان د....

_ بسه دیگه بیا بشین .

لینی جلو امد و پشت لپ تاپ نشست و شروع به نوشتن کرد.

_ به استحضار می رسانیم درخواست ...

_ خوبه ظاهرا یکی اینجا نوشتن بلده.

لینی که از این تعریف بلاتریکس بسیار راضی بود با خوشحالی ادامه داد.
_ به استحضار می رسانیم درخواست تغییر شناسه خود از شوهر خاله ...

ناگهان لینی دست از نوشتن برداشت.

_ چی شد پس ؟
_ من دیگه نمی تونم .خسته شدم .این کیبورد داره به دستام فشار میاره .بقیه شو بدین به یکی دیگه.

بلاتریکس انقدر عصبانی بود که به چند نفر از مرگخواران که می خواستند حرف بزنند کروشیو زد تا توانست کمی آرام شود .حالا باید بقیه نوشتن را به کس دیگری می سپرد که ناگهان بانو مروپ وارد شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Happiness cannot be found But it can be made
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: یکشنبه 18 خرداد 1399 16:16
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

مرگخوارها وارد یک لپ تاپ شدن و از سایتی به اسم جادوگران سر درآوردن. لرد سیاه به اونا ماموریت داده که عضو سایت بشن تا بتونن درموردش تحقیق کنن. در ابتدا اونا شخصیت "شوهرخاله‌ی پسردایی سیموس فینیگان" رو انتخاب می کنن اما حالا می خوان تغییر شخصیت بدن برای همینم دو راه دارند، یا شناسه مولتی بسازن و یا بلیط ارسال کنن برای مدیریت و اطلاع بدن که میخوان شناسه شونو ببندن و شناسه جدید باز کنن. مرگخوارا فعلا راه دوم رو انتخاب کردن و گابریل مسئولیت نوشتن بلیط رو به عهده گرفته.

* * *


-چرا هیچی تایپ نمی کنی خب؟
-این کیبورده چرا این ریختیه؟ اون کلید اسپیس بار کیبورد چرا حق بقیه رو خورده و انقدر بزرگه؟ اصلا چرا دوتا کلید های اینتر با هم انقدر تفاوت دارند؟

از سر گابریل دود های خطرناکی به آسمان بر می خاست!
-چرا یه سری اعداد اون بالائه و یه سری اعداد سمت راست؟! اصلا این لعنتیا چرا هیچکدوم در یک زاویه و در راستای هم قرار نگرفتن؟ عاااا...من دیگه تحمل ندارم!

گابریل لپ تاپ را بالای سرش برد تا به سمت زمین پرتاب کند. در همان لحظه با لگد اگلانتاین، تام به زمین افتاد و متلاشی شد. لپ تاپ درست بر روی شش هایش فرود نرمی آمد.

بلاتریکس که خون جلوی چشمانش را گرفته بود موهای گابریل را به شست پایش گره زد و در حالی که سایر اعضا و جوارح تام را زیر قدم هایش له می کرد به سرعت خودش را به لپ تاپ رساند و آن را نوازش کرد.

آن لپ تاپ تنها راه انجام ماموریت و رضایت اربابش بود!
-شانس آوردین که یه خط هم بهش نیفتاد.

مرگخواران خیلی خوب می دانستند اگر یک خط بر روی لپ تاپ می افتاد چه بر سرشان می آمد؛ هر چه باشد از اعضای له شده تام و گابریل گره خورده کاملا قابل حدس بود!

بلاتریکس، ناامیدانه در بین مرگخواران به دنبال یک آدم با سواد و متعادل گشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: جمعه 19 اردیبهشت 1399 17:34
نمایش جزئیات
آفلاین
- اهم...خب بگید دیگه...چی بنویسم؟
- اممم...
-

مرگخواران به فکر فرو رفته بودند تا بهترین جمله سازی را انجام دهند.
- به اصطحضار می رسانیم که...
- رودولف...مطمئنی دبستان رو گذروندی؟

رودولف که انگار شوخی بامزه ای شنیده است، زد زیر خنده و گفت:
- نه بابا...زمان ما هاگوارتز همش تعطیل بود. یا هوا آلوده میشد یا برف می بارید یا ویروس...

لبخند بلاتریکس نشان میداد که اگر یک کلمه دیگر از دهان رودولف خارج شود، هرچه دیده از چشم خودش دیده.

- به استهظار می رسانیم...

سرعت عمل بلا به گونه ای زیاد شده بود که با یک دست رودولف را به گوشه ای پرتاب و با دست دیگرش گابریل را پشت لب تاپ بنشاند.
- ببینم...دبستانو که گذروندی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در 1399/2/19 18:17:12
ارباب...ناراحت شدید؟

پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: جمعه 19 اردیبهشت 1399 00:08
نمایش جزئیات
آفلاین
- من یه چندتا بلیط سینما دارم. براشون بفرستیم خوشحال میشن حتما.

تام این را گفت و بلیط هایش را روبروی رودولف گذاشت.

- به به. بلیط اضافه هم داری تام؟ بالاخره ساحره ای با این کمالات نباید تنها بره.
-
- نه چیز... یعنی... چه کاریه بابا؟ یه بلیط می‌فرستیم براشون دیگه.

رودولف بعد از تفهیم شدن جهت پیامی دیگر وارد پروفایل مافلدا شد.

نقل قول:
سلامی دوباره به مدیر باکمالات.
الحق که سایتتون خیلی برازنده س. اصن سایتی که مدیرش شما باشی نباید هم غیر این باشه.
بلیط خواسته بودین مثکه؟
بفرمائین. چندتاهم گرفتم که با خانواده برین.
حالا ما می‌تونیم شناسه بسازیم؟


رودولف پخ را ارسال کرد.

"چندساعت بعد"
- ببین جواب نداده؟
- عه چرا!

رودولف پیام مافلدا را باز کرد.
نقل قول:
مرلینا! این دیگه کیه؟
مهندس! باید از طریق تماس با ما یه بلیط بزنی که درخواستت بررسی بشه.

- لااقل بهمون گفته مهندس... فهمیده چقدر فهمیده ایم.

بلاتریکس پس کله ی رودولف زد و به جای او نشست.
حالا باید یک بلیط واقعی می‌فرستادند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آروم آقا! دست و پام ریخت!
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: پنجشنبه 18 اردیبهشت 1399 18:58
نمایش جزئیات
آفلاین
_خب...پس یه شخصیت جدید انتخاب کنیم!
_این شوهرخاله‌ی پسردایی سیموس فینیگان رو چیکار کنیم پس؟
_این رو ولش کنیم، یک شخصیت دیگه معرفی کنیم!
_نمیشه خب دیگه طبق قوانین سایت...ممنوعه!

با این جمله‌ی تام، مرگخواران هاج و واج به یکدیگر نگاه کردند...
_خب...پس باید چیکار کنیم؟
_دو راه داریم...یا بدون اینکه مدیرها بفهمن یک دونه دیگه بسازیم که بهش میگن "مولتی"!
_اون یکی راه؟
_راه دوم اینکه اگه باهاشون صحبت کنیم و دلایل رو بگیم، شاید قبول کنن شخصیت رو عوض کنیم!

مرگخواران کمی فکر کردند...راه اول کمی خطرناک تر بود...ولی راه دوم ضرری نداشت و حتی در صورتی که موفق نمی‌شدند، می‌توانستند همان راه اول را بروند...
_خب...این خانومه کی بود؟ مدیر و راهنما و فلان...مافلدا؟
_اوهوم!
_خب...شما زبون ساحره ها رو نمیدونید...من باهاش صحبت میکنم، راضیش میکنم...بدین به من دستگاه مشنگی رو!

دو ساعت بعد!

_خب رودولف...دو ساعته داری باهاش حرف میزنی، چی شد؟
_چقدر خانوم باکمالاتی بو...چیز...چرا اینجوری نگاه میکنی بلا؟ منظورم راهنمای خوبی بود!
_حالا میگی چی گفت یا نه؟
_دیگه یه سری آشنایی های اولیه بود و از خصوصیاتش گفت و یه سری حرفای خصوصی!
_در مورد تغییر شناسه چی گفت رودولف؟
_آها..گفت باید "بلیط" بدین!
_بلیط؟ چرا بلیط؟
_بلیط چی هست اصلا؟
_طبق اطلاعات من، کلا دو نوع بلیط داریم...یکی برای سوار شدن وسایل نقلیه، یکی برای ورود به استادیوم و سالن های تئاتر و اینا....کدوم نوع رو میگفت رودولف؟
_نمیدونم دیگه...وقت نشد در مورد اینا صحبت کنیم، بیشتر داشتیم در مورد رنگ مورد علاقه و اینکه مهمترین چیز توی زندگی صداقت هست و...ام...بلا عزیزم؟

مرگخواران وقتی برای دعوای قریب الوقوع بلاتریکس و رودولف نداشتند...آنها حالا یا باید بلیطی پیدا کرده و برای مدیریت می‌فرستاند، و یا راه مولتی شدن را پیش میگرفتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!