هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۰:۲۹:۴۴ چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

پلاکس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۸:۱۹ شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۶:۰۴
از ما هم شنیدن!
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 108
آفلاین
پلاکس بلک   vs    نیوت اسکمندر


_ هه! اصیل زاده؟ تو حتی لیاقت هافلپاف رو هم نداری!

پلاکس صدای شکستن چیزی را از اعماق وجودش حس کرد، سرش را بین تمام کسانی که با پوزخند نگاهش می کردند چرخاند؛ دستش را مشت کرده بود و ناخنش را کف دستش فشار میداد تا مبادا اشک بریزد.

_ مالفوی! اگه اصیل بودن یعنی کسی مثل تو خودخواه و عوضی باشه ترجیح میدم اسم بلک رو مثل آشغال بندازم دور!

به چهره سرخ مالفوی تمامی طرفداران توجهی نکرد و با قدم های محکم از تالار خصوصی اسلیترین خارج شد.

_اصیل زاده، اصیل، باستانی، اگه من نخوام بلک باشم باید چی کار کنم؟ لعنت بهت مالفوی!

همانطور که با سرعت راه را طی می کرد و زیر لب غر میزد متوجه شد هدفی برای رفتن ندارد!
هنوز هم در راهروهای زیرزمین بود، راهروی باریک کنار دیوار سمت راستش دیده می‌شد. عصبانی بود ولی این باعث نمی شد که کنجکاوی اش بروز نکند و چند ثانیه بعد در راهروی باریک نباشد.

_ یادم باشه این راه رو هم به اکتشافات هاگوارتز اضافه کنم!

تمام راه رو پوشیده از تابلو بود تابلوهایی تماما خالی!
در کنار یکی از مشعل هایی که باعث روشنایی آنجا شده بود دریچه کوچکی با فاصله زیادی از زمین دیده می شد. پلاکس نزدیک رفت و بدون تردید دریچه را به سمت بیرون کشید؛ حفره تقریباً کوچکی روی دیوار بود، در وسط حفره جعبه کهنه ای به چشم می‌خورد.
پلاکس هیچ اهمیتی به اتفاقاتی که ممکن بود بیفتد نمی‌داد، جعبه را برداشت و دریچه را بست روی زمین نشصت تا با دقت بیشتری بتواند بررسی کند.

_ عجب چیز باحالی گیر آوردما!
اگه توش یه عالمه سکه باشه یا گردنبند زمان برگردان، حتی به شکلات قورباغه‌ای هم راضیم.

پلاکس به راحتی در جعبه را باز کرد؛ برخلاف تصوراتش آینه جیبی خاکستری رنگی در وسط جعبه خودنمایی می‌کرد.
آینه را در دست گرفت:
_ آینه به چه درد میخوره؟ فقط میتونم باهاش پلاکس اصیل زاده و مزخرف رو ببینم.

آینه را جلوی صورتش گرفت، چهره‌اش پدیدار و سپس ناپدید شد؛ بارها و بارها این اتفاق تکرار شد.
پلاکس آینه را چرخاند و همه جایش را وارسی کرد، در قسمت پایین دسته حروفی طلایی رنگ توجهش را جلب  کرد:
_ تنها راه نجات شما خواسته است از اعماق وجود!

پلاکس متوجه منظور آینه نشد، آن را برگرداند؛ نور شدیدی به چشمش خورد و بدنش را حس مور مور شدن فرا گرفت، لحظه احساس کرد پوست و گوشت و استخوانش به آب تبدیل شدند.
از احساسات عجیب و غریبی که داشت کلافه بود، هیچ حرکتی برایش ممکن نبود.
چشمانش را بست و فریادی از ته دل کشید.
چشمانش را باز کرد؛ قلعه‌ای در کار نبود! زمین وسیعی پیش رویش بود، آسمان پر از دود و خاکستری رنگ بود.
صداهای مختلفی از پشت سر باعث شد برگردد.
دهکده کوچکی با خانه های کوچک و نقلی چند متر آن طرف تر روبه رویش بود.
ناگهان صدا ها بیشتر و بیشتر شد و موجودات بی شماری در سر تا سر دهکده جاری شدند؛ زنان و کودکان می‌دویدند و مرد ها سعی داشتند از خانواده خود محافظت کنند.
موجودات قد بلند سبز رنگی با چهره های زشت و دماغ های بزرگ در حالی که گرز یا شمشیر در دست داشتند به هر طرف هجوم می‌بردند و همه چیز را ویران میکردند.
پلاکس ترسیده بود، هیچ رحمی در آن غول های بی شاخ و دم دیده نمیشد.
اما باید جلو می‌رفت تا میفهمید کجاست و چه بلایی بر سرش آمده!
درحالی که سعی میکرد خودش را پشت خانه ها و نرده ها پنهان کند نزدیک رفت.
غول ها عصبانی تر از قبل بودند، آنچنان غول به نظر نمی‌رسیدند و مثل یک انسان مجنون رفتار میکردند!
آب دهانش را به سختی قورت داد، ترس کم کم مهمان احساساتش شد.
دخترکی از زیر کالسکه ای که واژگون شده بود بیرون آمد و در حالی که جیغ میزد به سمت کلبه ای دوید.
یکی از غول ها پشت دخترک ظاهر شد و لباسش را کشید، دختر که چهار پنج ساله به نظر می‌رسید روی زمین افتاد.
تمام صداها قطع شد؛ صدای جیغ دختر و خنده وحشتناک موجود وحشتناک در گوش پلاس پیچید.
وحشت زده بود، وحشت، وحشت، وحشت!
نمی‌توانست حرکتی بکند؛ پاهایش روی زمین قفل شده بود.
سایه شخصی را جلوی رویش احساس کرد. از ترس به جلو پرید و برگشت؛ شمشیر تیز و بلند غولی در زمین فرو رفته بود و با عصبانیت به پلاکس نگاه میکرد.
پلاکس تمام عزمش را جزم کرد و با تمام توان دوید.
پشت خانه تقریباً سالمی پناه گرفت، دستش را روی قلبش گذاشت، از تپش شدید درد گرفته بود!
از شمال دهکده، همان‌جایی که غول ها ظاهر شده بودند چند نفر که شبیه انسان بودند به سمت غول ها میامدند.
پلاکس با دیدن ردا های آنها کنجکاوانه کمی نزدیک رفت:
_ امکان نداره! اونا دانش آموز هاگوارتزن؟
_ آره!
پلاکس وحشت زده به سمت صدا برگشت.
با دیدن لونا که با خونسردی نگاهش می کرد کمی آرام گرفت:
_ شما اینجا چیکار می کنید؟ جریان چیه؟

لونا شانه ای بالا انداخت و به سمت یکی از ساختمان‌های کاملا ویران و غارت شده رفت.

_اونا هاگوارتز رو می خواستن، چون نتونستن بگیرنش هجوم آوردن اینجا.
پلاکس با سرعت خودش را به لونا رساند:
_ اونا کین؟
_ اسمشون فلیکسه! بینهایت ازشون تو دنیا وجود داره، حالا هم یه نیروی شیطانی بهشون مسلط شده!

لونا با عجله وارد ساختمان شد، پلاکس تقریبا پشت سر او دوید:
_ یعنی چی؟

لونا چوب دستی شکسته ای را بیرون کشید و به سمت پلاکس برگشت:
_ میشه چوب دستی تو قرض بگیرم؟

پلاکس چوبدستی اش را بیرون آورد و به لونا داد،سپس پرسشگرانه به او خیره شد.
لونا وردی زیر لب خواند و چوبدستی اش را تعمیر کرد، چوب دستی پلاکس را به دستش داد و همانطور که از ساختمان مخروبه خارج می‌شد گفت:
باید نابودشون کنی! آواداکادورا!

و از خانه خارج شد.
پلاکس نگاهی به چوب دستی انداخت، مبارزه؟ آن هم در یک جنگ؟ به وضوح لرزید، زانوانش خم شدند و روی زمین افتاد؛ چهره دخترک و آخرین نگاهش مدام در ذهنش می چرخید! عرق سردی که به پیشانی اش نشسته بود پاک کرد و بلند شد.

قلبش با شدت زیادی میکوبید! با ترس قدم برمیداشت.
از در بیرون رفت و نگاهی به اطراف انداخت، بیشتر خانه ها سوخته و ویران شده بودند؛ دانش آموزان هاگوارتز و همینطور اغلب استادان سخت مشغول مبارزه بودند.
باز هم پاهایش قفل شد! اصلا توان حرکت نداشت. از ضعف خودش متنفر بود، چوبدستی اش را در دست فشرد و مصمم تصمیم گرفت حمله کند.
باز هم ضعف به سمتش حمله ور شد و روی زمین افتاد. آنقدر از خودش بدش آمده بود که دلش میخواست فریاد بزند.

جیغ وحشتناکی به گوشش خورد و کسی محکم به پهلویش ضربه و چند متر و تابش کرد.
درحالی که از ترس نفسش بند آمده بود بلند شد.
اسنیپ در حالی که پایش را از روی گلوی یک فلیکس برمیداشت به سمتش چرخید:
_ مواظب باش! اگه می‌ترسی برو داخل یکی از خونه ها پناه بگیر، هوا که تاریک شد بیا بیرون.

منتظر جواب نماند و با سرعت دور شد. پلاکس تصمیم گرفت همان کار را بکند، هیچ کاری از دستش بر نمی آمد و مجبور بود پنهان شود!
به سمت یکی از خانه ها رفت و واردش شد.
از پله های خانه بالا رفت و در گوشه اتاق خواب نشست، تخت کوچکی و کمد بچگانه ای در اتاق بود؛ خم شد تا عروسکی را که بخاطر ریزش سقف خاکی شده بود بردارد، زیر تخت تکان خوردن چیزی توجهش را جلب کرد.
کمی بیشتر خم شد و با دقت زیر تخت را نگاه کرد؛ پسر بچه ای در حالی که زانوانش را در آغوش گرفته بود نشسته بود و می لرزید.

_ هی! تو حالت خوبه؟ بیا بیرون، نترس من دوستم!

پسرک آرام بیرون آمد و همانطور که می‌لرزید ایستاد. چهره دلنشین و معصومی داشت، موهایی بور و چشمانی سبز!

_ حالت خوبه؟ پدر و مادرت کجان؟
_ م... من خوبم. مامان و بابام... اون بیرون بودن!

بغض گلویش را فشرد و اشک از چشمانش جاری شد، پلاکس که خودش را از پسرک هم ترسو تر می‌دانست نزدیکش رفت و بغلش کرد:
_ نترس، نترس عزیزم! مامان و بابات حالشون خوبه و زود برمی‌گردن.

پسر دستانش را دور کمر پلاکس حلقه کرد و سرش را در سینه او فرو برد.
چند دقیقه نگذشته بود که هر دو به دور از هیاهو های بیرون به خواب عمیقی فرو رفته بودند.


✷ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ✷


پلاکس چشمانش را باز کرد، اولین چیزی که دید ماه بود که از پشت پنجره دیده میشد!
خواست با عجله بلند شود اما سنگینی پسرک مانع شد، خم شد و گونه او را بوسید، بغلش کرد و روی تخت گذاشت:
_ اگه پدر و مادرت رو ندیدی، غصه نخور، مرد باش!

اشک هایش را پس زد و از خانه خارج شد؛ همه چیز حتی از قبل هم ویران تر شده بود، خانه های زیادی آتش گرفته بودند و هنوز دود فضا را گرفته بود.
تنها صدایی که به گوش می‌رسید صدای جیرجیرک ها بود، و تنها چیزی که دیده میشد جنازه های کوچک و بزرگ در زیر نور آسمان شب!
از کنار هرکدام می‌گذشت اشک میریخت، با همه آنها خاطره داشت، آرزو هایشان را می‌دانست، علاقه هایشان را می‌دانست!
کم کم همه را از نظر گذراند، چشمش به دنبال شخص  خاصی میگشت.
درکنار یکی از درختان خشک مرد قد بلندی با ردای سیاه و موهای آشفته روی زمین افتاده بود؛ چشمان پلاکس از حرکت ایستاد و به سمت او دوید.
کنارش زانو زد و نبضش را در دست گرفت... سکوت!
سرش را روی سینه محبوب ترینش گذاشت، اشک ریخت، از اعماق وجودش اشک ریخت، اما اشک ریختن نمی‌توانست آرامش کند.
بلند شد و به سمت جنازه ها ایستاد:
_ جـــــــــــــــنـــــــــــــــگ! تو میتونی قتل عام کنی! میتونی بکشی! میتونی ویران کنی! من ضعیف بودم و کم آوردم، همشون رو از دست دادم.

بغض گلویش را فشرد و صدایش پایین آمد:
_ آرزو میکنم... هرگز، هرگز و هرگز نباشی. نباشی تا اونا باشن، تا پرفسور... سوروس... اسنیپ... بی جون... کنار یه درخت... نیوفته!

قلب شکسته اش درد عمیقی گرفته بود؛ بازهم همان احساسات غریب به سراغش آمد، بدنش مور مور شد و سریع تر از قبل در همان راه روی باریک ظاهر شد.

_ بلک! فکر نمیکنم بهونه خوبی برای بودن در اینجا، اون هم این ساعت از شب داشته باشی.

با دیدن اسنیپ که صحیح و سالم ایستاده بود بغضش ترکید و بلند هق هق کرد.
اسنیپ دلیل گریه های او را نمی‌دانست ولی دلش سوخت، حتما برای گریه های جان خراشش دلیل خوبی داشت، برای همین زیاد سخت نگرفت و از غرورش گذشت:
_ تا پنج دقیقه دیگه اگر در رخت خواب نبودی باید تا پایان سال دفتر من رو بسابی بلک!

پلاکس بلند شد، صحیح و سالم بودن اسنیپ برایش به اندازه دنیا میارزید.

پایان




My beautiful lord

I am a weird painter


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۳:۲۱:۱۹ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۹

نیوت اسکمندر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۲:۳۸ یکشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۸:۵۷:۱۵ یکشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۹
از رنجی خسته ام که از آن من نیست !
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 128
آفلاین
با احترام با حریف پلاکس بلک شروع میکنم .


این سوژه خیلی فرق داره ! درباره آیینه اس ولی هیچ آیینه درونش نیس ! درباره جادوس ولی هیچ جادویی درونش نیس .
روز روزگاری ! هه ! خیلی این جمله رو دوست دارم معمولا برای داستان های جادویی استفاده میشه و اما این اول داستان است .
در پس کوچه های شهر بزرگ تهران دخترکی تنها بود که در زیر زمین خانه زندگی میکرد اسم او مه ناز بود کلان سیزده سالش بود ولی فهمیده تر از یک هجده ساله .چهره ایی همچون معصوم و قدی متوسط داشت همیشه روسری قرمزی که روش گل داشت رو سرش میکرد و یک مانتوی قهوه ایی داشت که خیلی دوسش داشت ، آخه مادرش اونو بهش هدیه داده بود و شلوار مخملی سرمه ایی پاش بود چشمانی همچون یاقوت .مه ناز جوراب نداشت و با دمپایی راه می‌رفت و برای همین نوک پاهاش همیشه زخمی بود مه ناز زیبا بود مانند اسمش .صاحب خانه آنجا مردی به نام سام بود که همیشه مست بود از وقتی زنو بچش تو تصادف مردند برای فراموشی خاطراتش به مستی روی آورده بود حق میدم بهش بعضی ها کم میارن. اون مردی قد بلند بود و هیکل و خوشتیپ چشمایی عسلی و موهای خرمایی که همیشه دورشو سایه میزد و از همیشه جذاب تر میشد از نظر حاج آقا طبقه بالا خودشو شبیه شیطون درست میکرد و در طبقه بالا روحانی زندگی میکرد که هر شب به دعا می‌نشست اون مجرد بود بقول خودش (زن درست حسابی و مسلمون نیس) بهش میگفتن حاج احمدیان ! اون شکم داشت و ریشب سفید و همیشه بوی عطر میداد آخه همیشه می‌گفت تو محضر خدا باس خوش بود و تمیز بود . زندگی اون سه نفر جالب بود . دخترک گل می‌فروخت شب گشنه به خانه می آمد ، صاحب خانه در پارتی های شبانه بود و نصفه شب با همان حالت مستی برای دخترک شام می آورد ، و روحانی شام خود را خیلی مفصل و تنها میخورد و بعد به دعا می نشست .
آه خدایا ! آدم های عجیبی داری ! یکی هرشب در محضر توست که بندگان گشنه را فراموش میکند . یکی آنقدر مست است ، ولی در مستی نگران شکم گشنه دخترک زیر زمین نشین است ، و دخترکی که صبح تا شب را بدون غذا سر میکند و در آخر با غذای نصفه شبه صاحب خانه سیر می‌شود .چه دنیایی است که ساخته ایی؟ آیا انصاف است ؟ . بگذریم ! . روزی دخترک در کنار پارک ملت تهران در حال گل فروختن بود .

-آقا یک گل می‌خری ؟ آقا شما چی ؟ آقا ؟خانمتون گل نمی‌خواد ؟ آقا بخر دیگه ! بخدا نیاز دارم .

ولی کسی توجهی نمی‌کرد .دخترک خسته بود ! دل شکسته .ولی دست برنداشت رفت داخل خیابان ها به فروختن گل .چراغ قرمز شد .

-آقا واسه خانوم خوشگلتون گل بخرید !

جواب داد ! آآآره جواب داد . وای خداجون مرسی که ازش گل میخرن .خیلی خوب بود که مردم ازش گل میخریدن انگار خدا اونو دیده بود .از هر ده تا ماشین پنج تاشون گل می‌خریدند .دخترک خوشحال بود .ادامه داد.

-أقا گل نمی‌خواین؟

راننده روحانی نگه داشت .
-دخترم گل هات چنده ؟
-شاخه ایی ده تومن!
-اوه چه گرون دختر !
-آقا وضع اینجا همینه خرجا رفته بالا!

روحانی خنده زیبایی کرد و از دختر پنج تا گل خرید .آآره ایندفعه هم جواب داد خدایا شکرت که گل دختر داستانمون خوشحاله . دخترک اون روزدویست هزار تومان جمع کرد . زود به خونه برگشت ، زود تر از همیشه .
دوتا غذا گرفت و به خونه برد .از شانس خوب اون روز دخترک آقا سام هم خونه بود و داشت غذا درست میکرد اونم تخم مرغ. آخه آقا سام همش غذا سفارش میداد ولی دستش انگار پول نبود .مثل اینکه اتفاقی افتاده آخه آقا سام سابقه نداشته اینجوری باشه .
دخترک رفت در خونه رو زد و با صورتی خندون دم در ایستاد و با شیطنت خاصی به در نگاه کرد .ولی در باز نشد ! دوباره در زد! تق تق تق ! نه خبری نبود ! آخه چیشد یعنی ؟ ایندفعه محکم در زد و دست برنداشت ایندفعه آقا سام اومد دم در ولی چشماش خیس بود .چرا آخه ؟دخترک پژمرده شد .

-آقا سام چیزی شده؟

سام با دیدن دخترم همینطور با آستینش اشکاشو پاک کرد .
-(دماغشو با آستینش تمیز می‌کنه ) نه نه ! فقط داشتم پیاز پوست میکندم!

دخترک نخواست آقا سام غرورش خورد بشه و چیزی نگفت و با شیطنت و شادی همیشگیش غذاهارو بالا گرفت.

-اقا سام ! با اینکه بوی سوختن تخم مرغتون میاد ! و ازونجایی که تخم مرغ سوخته رو با پیاز نمی‌خورن بیا برات کباب گرفتم!

سام حالت شیطنت گرفت و دخترک رو از زیر بغلاش گرفت و آورد خونه و صدای خنده ایی از دختر درومد که درونش جیغ های با ذوق آمیخته شده بود .

-ای شیطون حالا به من تیکه میندازی؟
-نه بخدا !

از نظر آقا سام مه ناز مثل بچش بود و کوچیک بود پس باهاش راحت بود.

-نه به جون جفتمون !
-اع جون من قسم میخوری! حالا که از سلاح قلقلک استفاده کردم میفهمی جونمو از سر راه نیاوردم .

آقا سام مرده خوبی بود . روی هر بنی بشری اگه نظر داشت روی این بچه حتی کوچک ترین نظری نداشت اما نه از دید حاج احمدیان .

-نه تروخدا. وای نه .

صدای خنده بچگانه فضا رو پر کرده بود.آقا سام چون اون بچه شبیه بچه خودش بود آورد تو زیر زمین خونش ولی چرا نیاوردش خونه خودش ؟ جواب اینه آخه به گفته خودش نمی‌خواست بهش عادت کنه و همیشه باشه چون هنوز غم بچه و زن از دست رفته خودش تو دلش بود .

فلش بک زمانی که دخترکو بغل کرد

حاج احمدیان وارد حیاط شد و دخترکو دید که آقا سام بغل کرد و برد تو خونه و صدای بلند شدن خنده اومد .

-الله اکبر ! خدایا خداوندا ! چنین آدم های هوسرانو از بین ببر .

و به سمت خونه خودش رفت.

پایان فلش بک

سفره ایی زیبارو پهن کرده بود و دوتا کباب که بوش برای مه ناز از هرچی بهتر بود . آخه حاصل زحمت خودشو داشت میخورد .

-دست مه ناز خانمِ کوچولو درد نکنه ! امروز با دستای کوچیکتر منو یه دنیا شرمنده کردی !
-نگین آقا سام ! شماهم کم برا من زحمت نکشیدید ! همینکه اجاره نمی‌گیرین خودش یه دنیاس .
-شیطونِ زبون باز .

هردو ناهار خودشون رو خوردند و تمام شد با اصرار آقام سام سفره جمع شد . دخترک از کیف کوچولوی زرد رنگ خودش پول اون روز خودشو درآورد و برد پیش سام.سام در حال شستن قاشق ها بود که تموم شد و داشت دستاشو خشک میکرد که با دستای پر پول دخترک رو به رو شد ‌.

-این چیه؟
- آقا سام شما کم زحمت نکشیدید ! خواستم یکم از زحمت هاتون رو جبران کنم .
-دخترم این حاصل امروز توعه ! بزارش نیازت میشه .
-ولی آقا سام!

سام اصرار بر نگه داشتن پول پیش دخترک بود ولی دخترک بزور پول رو به آقا سام داد.
-دست منو رد نکنید!
-هوف ! باشه مه ناز خانم کوچولوعه شیطون .

اون روز گذشت غمگینیه آقا سام ازین نبود که پول نبود ! برعکس پول بود ولی خانواده ایی نبود .اون روز خیلی روز خوبی برای سام بود . دخترم به زیر زمین رفت و استراحت کرد از بس خوشحال بود که نمیتونست بخوابه ولی خوابید .در طبقه بالا حاج احمدیان ‌نمازش تموم شد و داشت دعا می‌کرد اونم با گریه و اشک فراوان .
-خدایا خداوندا ! این جوان های هوسران رو از بین ببر ! تا دخترایی مثل این دختر بچه خراب نشوند .الهی آمین .

چنان اشک می‌ریخت که حتی خدا هم دلش به باور کردن بود ولی ....بگذریم ! فردای آن روز آقا سام رفته بود فروشگاه لباس ! و برگه ایی تو دستاش بود و کیسه ایی پر از لباس های خوش رنگ و زیبا و وسایل دخترانه گرفته بود . انگار برای بچش میخواست اتاق بچینه . آقا سام داشت به سمت ماشین می‌رفت که لباس هارو به وسایل دیگه اضافه کنه
ناگهان صدای ترمز و دیگر هیچ ! دیگر خبری از خوشحالی نبود . خون زمین روز قرمز کرده بود .آقا سام داشت نفس میزد ولی نه نفس نبود خرِ خِر بود میخواست چیزی بگه ولی نمیتونست.
-دخخخخـ.....
-زنگ بزنین اورژانس سریییع!

صدای اورژانس اومده بود و به نزدیک ترین بیمارستان بردنش.

-سریع ببرینش اتاق عمل سریع بچه ها ! آماده شین.

اتاق عمل

-دکتر خون کم داره!
-خون بدین.

بوق بوق بوق بوق بوق بوق بوق بوق این صدای بوق لعنتی قطع نمیشد چرا ؟

-شوک بدین!

صدای شوک ! نه باز بوق بوق بوق بوق بوق بوق !

-درجه رو ببر بالا یک دو سه !

نه کار نمی‌کرد بوووووووووووووووق و تمام ! ولی نه آقام سام نباید میمرد! دخترک چی؟ مه ناز کوچولو چی؟

بعد از چند ساعت خونه آقا سام

صدای زنگ تلفن به صدا در اومد دخترک برای اینکه وقتی آقا سام اومد خوشحال شه خونشو تمیز میکرد.

-ای بابا این کیه این وقت ظهر ! بله؟
-خونه آقای سام راد؟
-بفرمایید؟
-شما چکارشی؟
-بنده همسایشون هستم اومدم خونشون تمیز کنم !
-لطفا به خانوادشون اطلاع بدین که ایشون به دلیل تصادف امروز صبح حوالی ساعت ۱۱ متاسفانه فوت شدند .

این جمله مثل بمبی در سر دخترک بود دیگر تاب نگه داشتن تلفن را نداشت و از دستش افتاد . چشمانش مثل ابر بهاری پر از اشک شده بود .ولی چطور آخه!ناگهان صدای افتادن دخترک در خانه و شکستن مجسمه توجه حاج احمدیان رو جلب کرد و سریع به خانه آقا سام رفت.

-الله اکبر خدایا منو ببخش خونه فساد پا میذارم ! یالله.

تا وارد شد با جسم بی جون دخترک رو به رو شد .حاج احمدیان با بسم الله بسم الله دخترکو به همون بیمارستان که نزدیک بود و آقا سام اونجا بود برد .چند ساعت بعد روی تخت چشماشو باز کرد.پرستار مهربونی بالا سرش بود .

-به به دختر خانم گل! شما مگه چند سالته که غش میکنی حالا؟

ناگهان دخترک زد زیر گریه و اسم آقا سام رو آورد.

-آقا سام کجاست ؟ به من بگید !
-دخترم ! دخترم ! آروم باش ! بگو آقا سام کیه تا برم هرجا هست بیارمش .

دخترک نفس نفس زنان توضیح میداد.همینطور که نفسشو ناگهانی می‌برد تو خودش .
-الا ... الان ! یکی زنگ زد خب!
-خب!
-گفت آقا سام تصادف کرده مرده!

پرستار دوهزاریش جا افتاد.

-من ....من تنها کسیم که داره ! زنو بچش مردند.
-دخترم آروم باش ! آروم باش .

و اونو تو آغوشش گرفت .روز بعد همون خونه ! همون مکان ولی ایندفعه صدای خنده بچگانه و آقا سام فضارو پر نکرده بود ! بلکه صدای قرآن با صدای عبدالباسط پخش شده بود . پرچم های سیاه وصل شده بود .عجیب بود حاج احمدیان خیلی گریه کرده بود .دخترک با چشم خیس مثل یک مرد ایستاده بود و کمک میکرد و مجلس رو راه انداخت . بعد مجلس پسر عموی آقا سام احسان نامه بدست و چشمای گریون جلو اومد و نامه ایی که خونین بود به دخترک داد.

-بعد مرگ زنو بچش همیشه نامه می‌نوشت به خدا و تو دفترش میذاشت اون بهترین مرد دنیا بود .
-برا منم همینطور ! ممنونم آقا احسان ! میشه تنها باشم؟
-هرطور مایلی عمو!

نامه باز شد .

خدا جون ممنونم که این نعمت رو دادی ! می‌خوام مستی رو بذارم کنار و اون موجود کوچولو رو برا خودم کنم! می‌خوام به فرزندی بگیرمش خدا ! باورت میشه من عاشق این بچم! اون مثل بچه خودمه. خدایا مرسی ازت که اینو آفریدی .قول میدم ! قول قول قول که ازش مثل جونم محافظت کنم. از امروز دیگه نامه های غمگین نمینویسم . سام تغییر کرده .با این بچه دنیامو میسازم.
پایان .

خون هایی که روی نامه بود دوباره تر شد . اشک های دخترک جاری شده بود .دخترک حتی باورش نمیشد .

چند سال بعد

نه خونه ایی بود نه پولی ن چیزی و نه غذایی حاج احمدیان برادر سام بود ولی بدلیل اینکه حاج احمدیان فکر میکرد که باید فامیلیشو بخاطر سام عوض کنه این کارو کرد ولی سام به احترام بزرگتر بود حاج احمدیان طبقه بالا رو بهش داده بود. حاج احمدیان هنوز اون صحنه بغل کردنو یادش بود و برای همین فکر میکرد جای این دختر که اونو به چشم هرزه میدید تو ساختمون نیست و اونو از ساختمون بیرون انداخت .ولی خداپرستی اینجوری نیست .یکی نیست بگه مگه تو خدایی ؟ یا پیامبر که داری این کارو میکنی .بذارید از اول بگم ولی با کمی تغییر .
در پس کوچه های شهر بزرگ تهران دخترکی تنها بود ولی نه خانه ایی بود نه هیچی همان لباس ها و همان قیافه ولی لاغر تر از همیشه حالا یک دختر ۱۴ساله شده بود ولی اندازه ی یک ۱۰ساله شده بود .کسی از دخترک گل نخرید .دخترک کنار جوی آب نشست،دخترک خسته بود چند وقت بود غذا نخورده بود ، دخترک چشماشو بست ، دخترک دیگر چشم باز نکرد .

چند وقت بعد همان روحانی که ازش گل گرفت جنازه دخترو برداشت و با خرج خودش براش مراسم گرفت .
......................................
سوژه آیینه بود ، زندگی آیینه عبرت دیگران است ! آری در داستان آیینه ایی نبود بلکه شما داشتین آیینه را می‌دیدین . این آیینه ، آیینه عبرت بود ، آیینه زندگی ، این داستان واقعی بود همه داستان واقعی بود و شد آیینه زندگی من که در تمام بدی ها همیشه نوری از سفیدی هست که باید بهش دقت کنی ! شد آیینه من و در اون دیدم که نباید قضاوت کرد ، شد آیینه من تا بدونم آدم اگه دنبال خوب بودن باشه همیشه بهونه ایی برای خوب بودن پیدا میشه.دخترک مرد ولی با خودش یک چیزایی رو جا گذاشت ! اینکه در برابر خوبی ، خوبی کن ، حتی اگه در تنگ ترین شرایط ممکن باشی ! در زندگی تلاش کن .و اما این آیینه به من یاد داد آدم هایی که دوستمون دارن کمن قدرشونو بدونیم .حاج احمدیان و اون راننده روحانی به من یاد دادن که شاید تو یک لباس باشند ولی این کجا و آن کجا. هیچوقت یک لباس دلیل بر خوب بودن نیس و هر گریه کردنی واقعی نیست.و یاد گرفتم از خدا همیشه صلاح رو بخوام چون ممکنه چیزی که بخوام رو بده ولی پشتش دردسر باشه. تو این داستان جادو در زبان ها بود مراقب چیز هایی که میگیم باشیم ! تو این داستان جادو در محبت بود ! ازین جادو کم نذارید ! همین آیینه زندگی خودش جادوی بزرکی در جهان است ازش بدرستی استفاده کن و ببین .

این داستان آیینه !

پایان .









.


ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۹ ۱۵:۵۸:۳۷

چه قلب ها که شکسته نشد از زبان های بریده !
و چه حرف ها زده نشد از ذهن های پریده!
و چه چشم ها که پر از کشتی های در اشک بود .
و چه دل ها گرفته نشد از کشتی های غرق شده.


تصویر کوچک شده
[img تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۱۴:۳۲ جمعه ۱۸ مهر ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۷:۲۳
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 516
آنلاین
تام جاگسن د.م. الکساندرا ایوانوا


- دکتر مطمئنید راه دیگه‌ای نیست؟

دکتر عکسِ تفیالوژی تام را دوباره بر انداز کرد. چند قدمی به سمت دیوار روبرویش که با چوبدستیِ لوموس‌ماکسیما دِه‌ای روشن شده بود، برداشت و تفیالوژیِ تام را در کنارِ اَشکالِ شکل گرفته بر روی دیوار گذاشت.
- ببینید جناب جاگسن، اینی که توی دستِ... اخ... تف!

دکتر تفیالوژیست بود... انتظاری غیر از این هم از او نمی‌رفت!
- شرمنده. ترک عادت‌های دیرینه سخته دیگه. می‌گفتم، دست راستِ من عکسِ غلظت تف‌های در برگیرنده مفاصل شماست و تصویری که روبروتون مشاهده می‌کنید، مقدارِ نرمالِ آبِ‌دهان در مفاصلِ یک تفی‌زی هستش. خودتون مقایسه کنید و شانسِ زنده موندنتون رو متصور شید!

تام به تصاویری که جلوی چشمش بود دقت کرد... فاصله دور بود، چشمانش را تا می‌توانست باز کرد... باز هم کم بود، یک چشمش را در آورد و با پرتابی که از دروازه‌بانی کوییدیچ یاد گرفته بود، آن را روی میزِ دکتر پرتاب کرد تا دید درستی داشته باشد... و دید!
مقدار تفِ موجود در مفاصل او در مقایسه با مقدار عادی، مثلِ آبِ یک‌ لیموسنگی بود، در برابرِ دریای مدیترانه!

شکی نبود... دکتر درست می‌گفت. مقدار تفِ باقی‌مانده در بدن تام بسیار کم بود و به زودی همین یک‌ذره تف را هم از دست می‌داد و او که تمام زندگی‌اش از وفاداری تف‌ها به مفاصل و زخم‌هایش تامین میشد، به لقاءالمرلین می‌پویست.
- درست میگی دکتر... ممنون بابت کمکات.
- حالا غم برا چیه جاگسن گلی؟ بیا گوش شنوای من شو خودم با گیتار برات چندتا آهنگ بخونم از این چهار ساعتی که مونده لذت ببری! یه احساسیش رو می‌خونم اصلاً لذت...

و تام، قبل از اینکه مجبور به شنیدن آوازِ "احساسی" دکترِ تفیالوژیست شود، محل را ترک کرد.

"فلش‌بک"

- اون‌سمت هم بی‌زحمت یه بیل بزن. پیشی‌ت عاقبت به خیر بشه انشاالمرلین.

تام از دومینیک که علاقه وافری به بیل‌زنی داشت، بیگاری می‌کشید تا کاری را که تام موظف به انجام دادنش با دست و پا و قاشق است، یعنی جابه‌جا کردنِ فضولاتِ تسترال‌ها برایش انجام دهد.

- چه‌قدر خوبه! من چه‌قدر خوشحالم! پیشی هم از همیشه فعال‌تر شده!

تام نگاهی به "پیشی" که بیشتر به شامپانزه می‌ماند تا موجود ملوسی مثلِ گربه، نگاه انداخت. او که چندان فعالیتی در به درخت تکیه دادن و موز خوردنِ پیشی نمی‌دید!
اما نکته‌ی برجسته‌تر و حائز اهمیت‌تر در این اتفاق، این‌ بود که دومینیک اصلاً حس نمی‌کرد که در حال سوءاستفاده قرار گرفتن باشد، و تام شدیداً از این موضوع راضی بود.

در گوشه‌ی دیگری از خانه ریدل‌ها اما، وقت ناهار فرا رسیده بود و همه‌ی مرگخواران به صرفِ شلیلِ شکم‌پرِ کبابی دعوت شدند.

"سالن غذاخوری"

می‌دانید... نفرت چیز بدی‌ست.
نفرت باعث می‌شود بروید عطاریِ سر کوچه‌تان، بگویید چیزی می‌خواهید که قادر به کویر کردن لوله هایِ آب‌رسانیِ لندن هم باشد، بعد پودری را به قیمت ده گالیون تحویل بگیرید، بیایید بالای سرِ شخصی که از او نفرت دارید و...
- بـــــــه! تــــــام! چه خبرا رفیق؟

تک‌تکِ موهای تام از تعجب ریختند. آخر اگلانتاین و چنین خوش‌وبشِ گرمی با او؟! در حالی که گردن الکساندرا را در دست داشت و از او به عنوان جارویی برای جمع کردنِ موهای ریخته‌شده روی زمین استفاده می‌کرد، با لکنت سرش را به سمت اگلانتاین برگرداند.
- هـ...هـ...هیچی! تو چه...چه خبرا؟
- منم هیچی. فقط خواستم بیام یه احوالی بپرسم ازت.

و با دستش محکم به کمرِ تام زد. این اتفاق باعث شد سر تام به میز برخورد کند، پایه‌های میز ناهارخوری به خوردِ الکساندرا داده شوند و مهم تر از همه... کسی متوجهِ پودری که توسط اگلانتاین به درون غذای تام ریخته می‌شود، نشود.

تام هم بی‌توجه به بافتِ اسفنجی‌ِ غذا، که برایِ شلیلِ شکم‌پر کبابی چندان معقول نبود، با وَلَع غذایش را میل کرد.
اگلانتاینی که در نقطه دیگری از میز مشغول بازی کردن با غذایش بود، کنارِ "ریختن پودر اسفنج تو غذای تام برای اینکه خشک شه. " را در دفترِ برنامه‌ریزی‌اش تیک زد.

تام که بعد از غذا عادت به خوابیدن داشت، به اصطبل رفت و بدونِ جمع‌کردنِ باقی مانده‌ی فضولات، همانجا خوابید.
فردا صبح میشد و او که احساس خستگی، بدبویی و مشکل در حرکت می‌کرد، به سمتِ مطبِ دکترِ تفیالوژیست راهی میشد...

"پایان فلش بک"

تاکنون یک‌ساعت از چهار ساعتی که به پایان عمرش مانده بود را با بی‌هدف پرسه زدن در خیابان ها، پا انداختن جلویِ مردمی که سعی داشتند از کنارش رد شوند، چپه‌کردن سطل‌آشغال‌ها و فرار از دستِ رفتگری که با جارو به دنبالش بود تا نشانش دهد "یک‌من ماست چه مقدار کره دارد"؛ گذرانده بود.
اما قطعاً دوست نداشت به این شکل زندگی‌اش به پایان برسد... چیزی می‌خواست که در یادها ماندگارش کند... چیزی که باعث شود مرگخواران هر وقت به تف فکر می‌کنند چهره‌ی او را متصور شوند و اشک بریزند... خب نه. این را هم نمی‌خواست حالا... ولی می‌خواست ماندگار شود دیگر، از کسی که چندساعت دیگر می‌میرد انتظارِ نظمِ تفکرات دارید؟

همین افکار را با خود مرور می‌کرد که با کله به دری شیشه‌ای برخورد کرد. سرش را بالا آورد و تابلویِ سردر مغازه را خواند... "فست‌فودِ بیرون بر"... چراغی بالای سرش جرقه زد، نور داد و از شدت جوگیریِ تام آتش گرفت و پودر شد!

دقایقی بعد...

باید از درِ پشتی وارد میشد. ساعت، به ساعتِ شام نزدیک بود و تام زیر لب مرلین را شکر کرد و تصمیم گرفت زمانی که به آن دنیا می‌رود با دسته‌گل از او تشکر کند؛ زیرا اکنون همه در سالن غذاخوری خانه ریدل‌ها آماده سرو غذا بودند و نیازی نبود از دیگران مخفی شود. فقط یک سد جلوی راهش بود، که باید برای گذشتن از آن تلاش می‌کرد.
غذاهایی که از فست‌فودی گرفته بود را در گوشه‌ای پنهان کرد و درِ آشپزخانه را زد.

تق تق...

صداهای نامفهومی از آشپزخانه به گوش می‌رسید، اما کسی در را باز نکرد.

تق تق...

تام دوباره در زد.

- اومدم! اومدم!

و مروپ کارد به دست درِ آشپزخانه را برای تام باز کرد و باعث شد این‌بار ریشه‌ی موهایی که قبل‌تر در آشپزخانه ریخته بودند، کاملا جزغاله شوند!

- ب...بانو؟!

مروپ نگاهی به چاقوی در دستش کرد و در حالی که می‌خندید آن را کنار گذاشت.
- اوه تام مامان! داشتم بامیه‌هارو خورد می‌کردم بریزم تو غذای مرگخوارای مامان، یادم رفت کنار بذارمش.
- آ... آهان! اومدم که بگم رفتم دکتر، گفت باید ماهیچه‌هام تقویت شه. برای شروع می‌خوام غذای امروز رو اگه بذارین من سرو کنم برای ارباب و مرگخوارا.

مروپ نگاهی به دستان تام، که قطرشان قابل مقایسه با قطر ساقه‌ی جعفری بود، انداخت... تام واقعاً به تقویت ماهیچه‌هایش نیاز داشت!
- خب... از نظر مامان که مشکلی نداره. فقط حواست باشه غذاهای مامان خراب نشن که...

و کارد را دوباره در دستش گرفت و جلوی روی تام آورد.
تام آب دهانش را قورت داد.
- نه نه نه! اصلاً نیازی به این کارا نیست! خیالتون راحت!

مروپ رفت و تام را با ظرف‌هایِ سرو غذا، غذای خودش و البته، پیتزاها و همبرگرهایی که پشتِ آشپزخانه پنهان شده بودند، تنها گذاشت.

"سِرو شام"

مرگخواران همه بر روی صندلی هایی دور یک میز نشسته بودند و در صندلی شاه‌نشینِ میز، لرد سیاه چشم‌ها را به خود جلب کرده بود.
تام در حالی که سخت نفس می‌کشید، ظرف هایِ پوشیده شده غذا را روی میز گذاشت و خود، بر روی صندلیِ کنار افلیا راشدن نشست.

- مرگخوارانمان! زیر سایه ما و با درود بر ما و هورکراکس هایمان، دستور می‌دهیم خوردن را آغاز کنید!

مرگخواران، در از روی ظرف‌های غذایشان برداشتند و لیوان هایِ در دارِ نوشیدنی را گشودند... و با صحنه‌ای به غایت شوکه برانگیز روبرو شدند!
برای اولین بار شامشان فست‌فود بود! آنان که همه شوکه شده بودند، هم‌دیگر را و زیر چشمی، بانو مروپ را نگاه می‌کردند و چشم‌هایشان چهارتا شده بود.
در میان همه اما، تام که آمادگیِ این اتفاق را داشت، و می‌دانست طبق گفته دکتر تا سی ثانیه دیگر زندگی را وداع می‌گوید؛ نوشابه‌اش را سر می‌کشید و گاز های بزرگ به همبرگرش میزد.

- تام مامان!

و تام خوب معنی این نگاهِ مروپ و حلقه‌ی بسکتبالِ خشمِ دور سرش را فهمید... قرار بود دهانش سرویس شود!

در ادامه چیزی که مرگخواران دیدند، دمپایی‌هایی بود که به سمت تام پرتاب میشد، تامی که می‌دوید و مروپی که کارد به دست با جمله‌ی "وایسا مامان کاریت نداره!" تام را دنبال می‌کرد.

اما اگلانتاین شوکه شده بود... چرا تام تا الان زنده بود؟!

این شد که به دفترچه‌ی همراهِ پودرش سری زد... خط آخر، پانوشتی مهم خودنمایی می‌کرد.

نقل قول:
پ.ن: نوشابه به دلیلِ گاز موجود در آن، اثرِ این پودر را خنثی می‌کند.


اما اکنون دیگر این اتفاق اهمیتی نداشت... تام به دست مروپ کشته میشد و اگلا به هدفش، مرگخواران به غذای دل‌چسبشان و مروپ، به آرامش می‌رسید!

پایان.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۸ ۲۳:۴۷:۰۱
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۸ ۲۳:۵۸:۱۱

آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۶:۵۹:۰۲ جمعه ۱۸ مهر ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸:۳۶ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۱:۳۲
از نقاشی مرلین دور شو!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 161
آفلاین
تام جاگسن VS الکساندرا ایوانوا



بر فراز شهرِ ابری و گرفته لندن، پیرمرد و دختری بر روی جارویی کهنه، پرواز میکردند.
از آن بالا، مردم به صورت لکه هایی تار، مانند مورچه هایی وحشت زده و در تکاپو، دیده میشدند.
ولی کسی آن دو و جارویشان را که پت‌پت میکرد و زیر وزنشان خم شده بود نمیدید.

با شانس بسیار خوبی که داشتند، هوای آن روز لندن مثل بیشتر مواقع، بارانی و گرفته بود و پیرمرد تلاش های بسیاری برای به دست آوردن کنترل جارو میکرد.
-زمان سالازار... خدا بیامرز... وسط تابستون که بارون و باد و سرما نبود که! یه روز وسط تابستون بارون بارید... سالازار جفت پا پرید تو دهن...

بادی غرش کنان وزید و جارو و دو مسافرش را به سویی کج کرد. جارو به دیواره‌ی ساختمانی برخورد کرد ولی قبل از آن که فرو بپاشد و آن دو وسط بزرگراهی که ماشین ها با سرعت رد میشدند، سقوط کنند، پیرمرد فرمان را صاف کرد.
دختر با ذوق، به فرو ریختن چند تکه تراشه ای که از جارو کنده شده بود نگاه کرد و با خود تصویری دلنشین از جاروی خرد شده ای که ماشین ها با صدای قرچی از رویش رد میشوند را، تصور کرد.

پیرمرد هم که تراشه های کنده شده را دیده بود و داشت زخم هایی را که بر روی بدنه‌ی جارو به وجود آمده بود بررسی میکرد، با دلخوری تشر زد:
-زمان سالازار... خدا بیامرز... ضعیفه‌ جماعت که به فکر زیبایی نبود که! دختر همسن تو رو... زود پونزده سالگی شوهر میدادن میرفت پی زندگیش! تو خونه‌ی شوهر هم باس می‌سابید و می‌شست و می‌پخت... از این ادا و اطوارها نبود که... یه بار یه ضعیفه گفت نمیخواد شوهر کنه... سالازار چنان...
-اما بابابزرگِ ارباب... من که نمیخواستم... بقیه گیر دادن برو...
-بسه دختر! یه بار یه ضعیفه‌ پرید وسط حرف بزرگترش... سالازار...

دختر گوش نکرد. در عوض با شادمانی به تکه چوب هایی که بر اثر برخورد به دیوار داشتند از تهِ جارو ریزش میکردند چشم دوخت.

فلش بک!


مرگخواران و اربابشان، پشت میزی بلند و باشکوه در سرسرا، ناهار میخوردند و متفکرانه به آگهی های بازرگانی ای که از تلوزیون پخش میشد چشم دوخته بودند. هم تلوزیون برایشان جدید بود، و هم آگهی های بازرگانی.

اولین آگهی بازرگانی با حضور نقش های اصلی، یعنی دندانی کرم خورده و خمیر دندانی که شنل سوپر قهرمانی پوشیده بود شروع شد.
بعد هم مردی با لبخندی ابلهانه، در حالی که دندان های سفید گنده اش را به نمایش گذاشته بود و خمیر دندانی در دست داشت جست و خیز کنان، از جلوی صحنه گذشت.
در آخر هم به تماشاچیان توصیه شد که از خمیر دندان مریدنت استفاده کنند چون خیلی خوب است و از این حرف ها.

-آیا از نا مرتب بودن دندان های خود رنج میبرید؟ آیا نیاز به ارتودنسی دارید؟ آیا فک‌تان نا متقارن است؟ آیا چانه ندارید؟ آیا کج و کوله هستید؟

مرگخواران برگشتند و به ایوا که سهم غذای خودش را خورده، ساکت سر جایش نشسته، ویواشکی در حالی کش رفتن غذای فنریر از داخل بشقابش بود خیره شدند.
تلوزیون ادامه داد:
-... ما به شما دکتر هلو رو پیشنهاد میدیم! آدرس...خیابان سی و یکم آرویل... جنب کوچه‌ی آلاله! مشتاقانه منتظر دیدار با شما هستیم.

و بعد، تلوزیون چند کودک تپل و ترسناک، با چشمان آبی ورقلمبیده که پوشک به پا داشتند و "مای بیبی، مای بیبی، ما دوست داریم... مای بیبی مای بیبی با تو خوشحالیم..." میخواندند، نشان داد که سدریک بسیار از آن استقبال کرد. سپس چند تا آگهی رب گوجه فرنگی نشان داد و دیگر چیزی نشان نداد.
ولی مرگخواران، هنوز در فکر "دکتر هلو" و مطبش بودند...

پایان فلش بک!


و حال، ایوا، پشت سر ماروولو نشسته، دستانش را دور شکم چاقالوی او حلقه کرده بود، و هردو، لق لق زنان، سوار بر جارو، زیر باران به سوی مطب دکتر هلو پیش میرفتند.

-میبینی بچه؟! میبینی چجوری تو این بارون خودمو اسیر کردم؟! همش هم تقصیر توعه! بس که کج و کوله ای! زمان سالازار... یکی کج و کوله بود... سالازار یکی خوابوند دم... تو اصلا میدونی کوچه‌ی آلاله کجایِ خیابون آوریله؟ یا منو علاف خودت کردی؟

ماروولو برگشت و به ایوا که دهانش را باز کرده بود و میگذاشت قطرات باران داخل آن بریزد، نگاه کرد و در عوض غرولندی تحویلش داد.
اما یک لحظه حواس پرتی ماروولو مساوی شد با از دست دادن کتنرل جارو و در نتیجه آن دو، با جاروی بینوایشان که ماروولو در لحظات آخر هم دست از کلنجار رفتن با آن بر نمیداشت داخل سوپی از گل و لای سقوط کردند!

***


ماروولو کش و قوسی به بدن کوفته اش داد. غلتی زد و چشمانش را به آرامی باز کرد و همان لحظه، با چهره‌ی خندانِ کسی که رویش خم شده بود و به دقت نگاهش میکرد مواجه شد.
-نکن دختر ترسوندیم!

ماروولوی ترسیده، ایوا را کنار زد و نشست و به اطراف نگاه کرد. جارویش مفلوکانه گوشه ای افتاده بود.
-اینجا کدوم قبرستونیه؟! الان کجاییم دقیقا؟!
-قبرستون نیست... هنوز نمردیم که... مردیم؟ من که نمیدونم.

ماروولو با عصبانیت به ایوای خنگ و خوشحال رو به رویش خیره شد. برخاست و به اطرافِ کوچه ای که داخل آن سقوط کرده بودند نگاه کرد. چشمش افتاد به تابلوی کوچه:
(کوچه‌ی آلاله)


-هی دختر! دیدی! رسیدیم! اینجا کوچه‌ی آلاله است! میبینی؟ من یه راننده‌ی فوق‌العاده‌م! حالا باس ببینیم این مطب وامونده‌ی دکتر هلو کجاست.

ایوا که پشتش به او بود، به ساختمانی کج که روبه رویشان قد علم کرده بود اشاره کرد:
-اونجاست؟


***


در مطبی خاک گرفته و نمور، دو زن با اشتیاق به صفحه‌ی تلوزیونی قدیمی و برفک دار چشم دوخته بودند.
تلوزیون تصویر خون و خون ریزی و شمشیر کشی عده‌ای کره‌ای را نشان میداد.
یک جنگجوی وحشی که آدم بد محسوب میشد، سر یک جنگجوی آدم خوب را از تنش جدا کرد.
-اوه! نگاه کن پولی!
-تینا! انگار اون آدمه خیلی بده!

پولی غیب گفته بود.
تینا در حالی که چشمانش را جمع کرده و با بی تابی منتظر صحنه‌ی بعدی فیلم بود، با تکان سر تایید کرد. اما همان لحظه که "آدم خوبه" قصد داشت "آدم بده" را بزند، در با لگدی باز شد.
-هی! ضعیفه ها! اینجا مطب دکتر هلوعه؟!

"هی ضعیفه ها" بر گشتند و با تعجب به پیر مرد و دختری کثیف، که در آستانه در ایستاده و آغشته به گل و لای بودند و آب باران از سر و صورتشان روی زمین میچکید نگاه کردند.
تینا لبخندی تحویل آنها داد و گفت:
-اممم... سلام! بله! خوش اومدید! چه کاری از دستمون برمیاد؟!

ماروولو، با اخم به آن ها که با دستپاچگی سعی داشتند پوست چیپس و پفک و شکلات هایی را که میل کرده بودند قایم کنند، چشم دوخت و گفت:
-دکتر هلو کدومتونه؟! زود باشید که ما عجله داریم!

زن از حرکت باز ایستاد، لبخندش روی صورتش ماسید وگفت:
-اوه... پس دنبال دکتر هلو هستید... ولی... خب... اون ده سال پیش... فوت کرد... بعد از اون هم... دیگه هیچ مشتری ای برامون نیومد... زمانی که دکتر هلو مرد، من و پولی تازه دستیار دندون پزشک شده بودیم... واسه همین... شاید نتونیم کاری بک...

اما صدای تینا با سقلمه‌ای که پولی به پهلویش زد خفه شد!
پولی با خوشحالی گفت:
-پس ینی در اینصورت میتونید رو "ما" حساب کنید!

ماروولو نگاهی به فضای چسبناک، کثیف، تاریک و خاک گرفته¬ی مطب کرد:
-صحیح! پس...

ماروولو ایوا را به جلو هل داد و ادامه داد:
-این دختر رو میبینید؟ یه نمه کجه... شایدم بیشتر از یه نمه... دُرُسش کنید! از اون سیم میم ها که هستن... از اونا بزنید.

پولی با شوق دست هایش را بر هم زد و با صدایی که بعد از ده سال امید در آن موج میزد گفت:
-آها! پس سیم و اینا میخواین پس! معلومه که درمانش میکنیم!

و تا ایوا چشم به هم بزند، پولی و تینا او را روی صندلی مخصوص دندان پزشکی خواباندند، عینکی به چشمش زدند و... دیگر حالا بقیه اش را بعدا میبینید دیگر!

در همان حال که ایوا روی صندلی مخصوص دراز کشیده بود، پولی دستور میداد:
-تینا! مکنده!

تینا مکنده‌ی آب را در دهان ایوا قرار داد.

-تینا! دستگاه باز نگه دارنده‌ی دهان رو هم بیار!

تینا غرولندی کرد و با دستگاه برگشت و آن را به پولی داد.

ایوا دختر خوبی بود. ولی خب... بعضی اوقات هم دختر خوبی نبود.
ایوا دوست نداشت ساعت ها، دراز کشان، درحالی که دو تا زن تا آرنج در دهانش هستند روی صندلی بنشیند.
ایوا اصلا از آن دستگاه ترسناک داخل دستان پولی خوشش نیامد.
بنابراین تصمیم گرفت یک الم شنگه‌ی حسابی راه بیاندازد.

-نکن دختر! یه جا وایسا! این که کاریت نداره! میندازیمش دور دهنت... هیچی هم نمیشه بهت! البته... شاید دهنت یکمی گشاد بش... ولی اصلا مهم نیست که این!

ایوا فریادی کشید و دست پولی را گاز گرفت و سعی کرد از روی صندلی بلند شود. اما تینا اورا، در حالی که لگد میزد، دوباره روی صندلی خواباند و دستهایش را گرفت.
-ببین دختر! خوب به حرفام گوش کن! یه جا میشینی و و تکون نمیخوری! فهمیدی یا نه!

ایوا فهمیده بود. بنابراین دوباره خوابید و با نگرانی به سیم ها‌، وسایل عجیب و تیزی که قرار بود در دهانش فرو بروند و تینا و پولی که لب هایش را میکشیدند و به دندان ها و لثه هایش سیخونک میزدند خیره شد.
دهانش لحظه به لحظه گشادتر و سنگین تر میشد و سیم های پیچ در پیچ بیشتری در دهانش قرار میگرفت.

-تینا! آمپول مخصوص بی حسی رو بده!

تینا‌ی سرگردان، آمپولی با محتویاتی سبز رنگ را برداشت و به دستِ پولی داد.
پولی با شک نگاهی به سرنگ سبز انداخت.
-تینا... مطمئنی این... همون آمپوله؟ قرمزه نبود مگه؟ این... مطمئنی؟ مخت توی این ده سال کوچیک شده ها! قرمزه رو بده!

تینا با عصبانیت سرنگ را از دست پولی قاپید و نگاه کرد.
-وا! چه حرفا! من هیچ وقت یادم نمیره که دکتر هلو همیشه میگفت سرنگ سبز واسه بی حسیه! احمق نشو! بذار خودم آمپول رو بهش میزنم...
-نخیر خانم محترم! دکتر هلو هم آخر عمری قات زده بود یه چیزی میگفت واسه خودش! وقتی من میگم قرمزه است، یعنی قرمزه است!

پولی این را گفت و سرنگِ با محتویات قرمز رنگ را برداشت و در یک حرکت ناگهانی آن را در لثه‌ی ایوا فرو کرد!
ایوا دادی زد و از جایش بلند شد.
در همین حین، تینا بر سر پولی فریاد کشید:
-نه! نه! خدای من! تو کشتیش! تو کشتیش! تو اصلا هیچی بلد نیستی! از اول هم گفتم سبزه است! اون الان میمیره! دکتر هلو گفته بود این کشنده است! این الان میمیره و مجوز دکتریِ تو و من باطل میشه!

رنگ از سر و روی پولی پرید!
تینا ادامه داد:
-این آمپوله تا نیم ساعت دیگه این دختره رو میکشه و بعدش ما بدبخت و آواره میشیم... همش هم تقصیر توعه!

پولی بینوا بریده بریده تکذیب کرد:
-نه... نه... نمیکشه... نباید بکشه... حالا شاید یه راهی باشه... من... من...
-خیر بانو! هیچ راهی نیست! کودن! از اول هم نباید میذاشتم بیان! ما که تجربه‌ی کافی نداریم که! تو هم همش خیال پردازی میکنی...

الم شنگ‍ه ای که زن ها به راه انداخته بودند‌، ماروولو را به داخل اتاق کشاند.
-اینجا چه خبر شده؟ چرا هوار میکشید؟ یه جا وایسید ببینم!

با صدای ماروولو زن ها دست از جیغ کشیدن برداشتند و با نگرانی به او نگاه کردند.
-چه خبرتونه؟ چی میکنید؟ ایوا کو؟ ایوا...

چشم ماروولو افتاد به ایوا که تلو تلو خوران پیش می آمد و سیم های ارتودنسی به طرز ترسناکی از دهانش بیرون آمده بودند.
-چشمم روشن! این دختر رو چرا این ریختی کردید؟! کم کج و کوله بود؟! دهنش چرا پر از سیمه پس؟! حالا چرا داد میزدید؟ چه بلایی سرش آوردید؟

پولی ملتمسانه به تینا خیره شد ولی او با نگاه خشمگینش فهماند که خودش باید توضیح بدهد. پولی آهی سوزناک کشید و گفت:
-اوه... متاسفم... من... آمپول اشتباهی به دخترتون زدم... حالا اون تا نیم ساعت دیگه خواهد مرد... اوه الان شد بیست و نه دقیقه دیگه... اوه...

و ادامه‌ی حرفش میان هق هق های نفرت انگیزش گم شد.
ماروولو دیگر مانده بود که چه بگوید. به خانم دکتر های نازنین و خجالت زده ای که گوشه ای کز کرده بودند و اشک میریختند نگاه کرد.
سپس دست ایوا را گرفت و از مطب خارج شد.

تینا و پولی، همدیگر را بغل کرده بودند و زار زار گریه میکردند و به فکر آینده‌شان بودند و این که دیگر نمیتوانند شوهر گیر بیاورند و تا وقتی که پیر دختر شوند در این مطب خواهند ماند و در تنهایی با عذاب وجدان خواهند مرد. سپس در تصوراتشان صحنه ای غم انگیز بعد از مرگشان را دیدند که مردم در مطب دور جسد های رنگ پریده‌شان جمع شده اند و با تاسف بهشان نگاه میکنند. و از این تصورات بیشتر دلشان به خود سوخت و البته کمی هم حالشان جا آمد.
اما ناگهان رشته افکارشان با صدای تینا از هم پاره شد:
-اممم... پولی... ولی فکر کنم... اشتباه کردم... سبزه... آره! آها! سبزه کشنده بود و قرمزه بی حسی بود! ما بد بخت نمیشیم پولی! تو آمپول درست رو زدی! حالا هم ما به زندگی مون ادامه میدیم!

پولی از شنیدن این خبر چنان آسوده شد که بی حال بر روی زمین افتاد و به خود زحمت فحاشی به تینا را نداد. تینا هم کنار او دراز کشید و هر دو به خوابی عمیق فرو رفتند.
***


ایوا و ماروولو از ساختمان بیرون آمدند.
-دختر... بچه! با تو ام! بیبین... حالا... اوه...

ماروولو برگشت و به ایوا نگاه کرد. در چهره‌ی ایوا اثری از نگرانی و ناراحتی دیده نمیشد. ایوایی بود همواره خوشحال.
-میگما... تو ینی اصلا ناراحت نیستی؟ داری میمری ها! گفتن نیم ساعت وقت داری... ینی تا ساعت چهار!

ایوا در حالی که با تکه فلزهای باقی مانده در دهانش ور میرفت و آن ها را از دهانش در می آورد با شادی جواب داد:
-راستی؟ من خیلی گشنمه... چیزی واسه خوردن نداری؟

ماروولو آهی کشید و جیب هایش را برای پیدا کردن تکه ای شکلات و یا مویز و کشمش جست و جو کرد.
در آخر هم کیکی سوخته که گوشه اش گاز خورده بود را یافت و آن را به دست ایوا داد:
-واهاهایی! ممنونم! ذوق کردم!

ماروولو تا حالا از این محبت ها به کسی نکرده بود. با بی قراری پاهایش را روی زمین پس و پیش کشید و گفت:
-بچه! میگم... حالا که میمیری... آخرین خواسته ات چیه؟! نه که مهم باشه ها... ولی شاید یه کاری کردم...

چشمان ایوا برقی زد و کیک را بلعید.
-ینی هر خواسته ای داشته باشم میشه؟!

ماروولو سر تکان داد.
ایوا کیک را جوید و قورت داد. سپس با حالتی شیطانی به ماروولو‌ی گرد و قلنبه‌ی رو به رویش خیره شد. بسی گرد، بسی گوشتالو... و ایوایی که بسی گرسنه بود...
ایوا خیز برداشت و بعد... دیگر ماروولویی نبود!
-این هم آخرین خواسته ام! بهترین ناهار عمرم!

ایوا دستی بر شکمش کشید و احساس راحتی و سیر بودن کرد. فقط چند دقیقه مانده بود...
ایوا روی پله های سردِ جلوی خانه ای نشست... و دلش برای خودش، کوچک بینوایی که آخر عمرش را داشت در سوز و سرما سپری میکرد سوخت. یاد داستان دختر کبریت فروش افتاد... البته... آن شب خودش دختر کبریت فروش و کبریت هایش را خورده بود... ولی به هر حال یاد آن داستان غم انگیز که خودش بعد از آن اتفاق سرِ هم کرده بود افتاد دیگر!
ایوا کمی اینور و آن ور شد. چرا نمی مرد پس؟
ساعت بزرگ شهر "دنگی" کرد و ساعت چهار بعد از ظهر را نشان داد.
ایوا از جایش بلند شد. ایوایی بود سرحال و خوشحال! زنده بود و سالم! ساعت بزرگ ساعت چهار و یک دقیقه را نشان داد.
از روی پله ها پایین پرید و راه خانه را در پیش گرفت.

در آن بعد از ظهر دل انگیز که بعد از باران خورشید کم کم از پشت ابرهای تیره بیرون می آمد، مردم با تعجب به دختر بی قواره ای که جست و خیز کنان از خیابان ها میگذشت خیره میشدند و جلوی چشم فرزندانشان را میگرفتند که به آن هیولای ترسناک نگاه نکنند!
شاید هم... روز چندان دل انگیزی نبود؛ ایوا سوت زنان و خوشحال به سوی خانه ریدل ها می رفت، جایی که اربابش در انتظار پدر بزرگش و بانو مروپ در انتظار پدرش بود!

بگذارید کمی ترحم کنیم و دیگر بقیه اش را نگوییم!


پایان دیگه!




ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۸ ۱۸:۰۱:۱۷
ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۸ ۲۱:۳۲:۲۳



پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۰:۵۷:۵۶ دوشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

ماروولو گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۳۵:۰۱ چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱:۳۹:۳۱
از من بپرس اصیلم اون لخت و پتی مشنگ پرسته نه عیب نداره چیه!
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 111
آفلاین
- من امشب داشتم نقشه رو نگاه می‌کردم چون حدس می‌زدم تو و رون و هرمیون ممکنه دزدکی به دیدن هاگرید برین. شما وارد کلبه شدین و وقتی برگشتین یک نفر دیگه همراهتون بود. باورم نمی‌شد! چطور ممکن بود اون همراهتون باشه؟ بعد سیریوس رو دیدم که با سرعت بهتون نزدیک شد و دو نفرتون رو برد زیر بید کتک زن.
- نه! یک نفر رو برد.
- دو نفر رو برد رون. می‌تونم موشت رو ببینم؟
-آه حاج ریموس! دوست من! شما قصه‌پرداز ماهری هستی ... قصه گفتن را کنار بگذار! اجازه بده تا من کار دوست عزیزمان پیتر پتی‌گروی گل گلاب را تمام کنم.

هری، رون، هرمیون، ریموس، پیتر پتی‌گرویِ زیرِ کلاهِ رون، کلاه رون، بید کتک زن، اسنیپ که قرار بود چند دقیقه‌ی دیگر سر برسد و به همه چیز گند بزند و تک تک آجرهای شیون آوارگان به سیریوس خیره شدند.

- تو چرا انقدر متین و موقر و مودب و مهربون شدی یهو؟

- زندان من رو ساخت عزیزانم. من در تمام این 12 سال که در بند بودم، مطالعه می‌کردم. سرمایه‌ی مارکس را حفظم و روزی سه بار نظریات مائو را دوره می‌کنم و شرحی هم بر عقاید لنین نوشته‌ام و آن را در برخی موارد اصلاح کرده‌ام. از این متاخرها هم به دیوانه‌سازها سفارش می‌دادم برایم استندآپ کمدی‌های ژیژک را روی دی وی دی ناین بیاورند در سلول تا تماشا کنم. در باب اخلاق هم گرایشم به ...

- می‌خوای من قصه گویی رو تموم کنم که کار پیتر رو تموم کنی؟

- پیتر؟! پیتر جان شما مهره‌ی باهوشی هستی. ولی خوب فقط یک مهره‌ای. من با ارکان قدرت کار دارم. با راس هرم قدرت توتالیتری که جبهه‌ی سیاه در تمام این سال‌ها بنا کرده.

- ولش کنین بچه‌ها این انقدر با دیوانه‌سازا راز و نیاز کرده و صمیمی شده که رد داده ... بیاین خودم بقیه‌ی قصه رو براتون بگم بعدم کلک پیتر رو بکنیم.

در مقابل شیون آوارگان، پاک‌جاروی سبزی پارک بود و مردی به آن تکیه داده و سیگار می‌کشید.

- اینم نیومد کرایه مارو بده! نپیچونه؟

ماروولو در مورد شیون آوارگان و افسانه‌های آن چیزهای زیادی شنیده بود. اما او کرایه‌اش را می‌خواست! بنابراین وارد ساختمان شد. کمی که در اتاق‌های تاریک خانه گشت، متوجه شد شخص دیگری هم پاورچین پاورچین اتاق‌ها را می‌گردد.

- کیستی سیاهی؟

- شاهزاده‌ی دورگه!

- دورگه؟ زمان سالازار یه شاهزاده‌ای دورگه بود ... سالازار سرخرگ و سیاهرگشو یکی کرد! آواداکداورا بابا!

ماروولو نمی‌دانست با کشتن اسنیپ چه تحول عظیمی ایجاد کرده. نه تنها در این کتاب، بلکه در کل داستان! بنابراین به جست‌وجو ادامه داد ...

- ... این‌جای ماجرا برای خودم هم گنگه. سیریوس مگه تو رازدار نبودی؟!

- چرا اما لحظه‌ی آخر به ذهنم رسید که به ولدمورت رکب بزنم. به پروفسور دامبلدور گفتم شما آدم باهوشی هستید، این ایده‌ی خوبی نیست؟ اونم قبول کرد. تو دوست باهوشی هستی ریموس. ایده‌ی هوشمندانه‌ای نبود؟

- و بعد پیتر پدر و مادرت رو به اون فروخت هری ...

- واقعا ایده‌ی مزخرفی بود. وقتش نرسیده که کلک دوست گل و گلابمان را بکنیم ریموس؟

- اما تو همین الان داشتی می‌گفتی که این ایده‌ی هوشمندانه...

- نیم ساعت پیش هم به من گفت الان می‌رم از داخل و کرایتو میارم اما الان واستاده این‌جا و داره قصه تحویلتون می‌ده! فکر کردی می‌تونی کرایه‌ی نواده‌ی سالازار رو بخوری پدرسگ؟! 30 گالیون کرایه‌ی آزکابان تا این‌جا به علاوه‌ی 20 گالیون به خاطر معطل کردن من ... زودباش اخ کن!

- چرا این همه خشونت حاجی؟ شاید من سگ باشم پدر من سگ نبوده و شما حق نداری به ایشون توهین کنی. من از شما بابت این رفتار گلایه دارم!

- من از کجا بدونم پدرت چی بوده ... حالا سگ بوده ... گراز بوده ... خرس بوده ... هرچی! کرایه‌ی منو بده.

- هیچکس حق نداره جلوی من به پدرخواندم توهین کنه! کرایتو من می‌دم!

- اما هری ... ما که هنوز بهت نگفتیم سیریوس پدرخواندته!

- عه؟ راست می‌گی! خوب پس شرمنده آقای راننده. صبر کنید تا بهم بگن، اون وقت کرایه‌ی شما رو هم تقدیم می‌کنم.

- حاجی اینم از کرایه‌ی شما. شما راننده‌ی باهوشی هستی. اگر مسائل شخصی تموم شد، گوش کن تا برات از مشکلات اصلی بگم. مشکلی که گریبانگیر همه‌ی ماست. مشکلی که سال‌هاست ریشه دوونده. مشکلی که واقعا آسیب‌زا هست و روز به روز بیشتر از قبل همه رو درگیر می‌کنه. مشکلی که هیچ‌کس فکری براش نکرده. یک خفقان. یک بی عدالتی.

- سیریوس شاید من هنوز کل ماجرای پیتر رو ندونم اما این‌قدر که می‌گی هم بزرگ نیستا!

- نه ریموس ... تو گرگینه‌ی باهوشی هستی، من اینو در مورد پیتر نگفتم. شاید زمان مناسبی رو برای مطرح کردنش انتخاب نکردم.

رون که کلافه شده بود کلاهش را از سر برداشت و آن را رو به ریموس گرفت و گفت:

- بابا شما همتون رد دادین ... این موش منه ... پیتر کدوم خریه؟

ریموس کلاه را از رون گرفت و موشی از آن خارج کرد و نوک چوبدستیش را رو به آن گرفت.

- صبر کنین بچه‌ها! شما بچه‌های باهوشی هستین. به نظرتون یکم زشت نیست که این همه آدم بریزیم روی پیتر؟ بدین من ببرمش اون پشت مشتا تنهایی بریزم روش.

ریموس بی‌توجه به یاوه‌گویی‌های بی‌امان سیریوس طلسمش را اجرا کرد. موش مانند فیلم‌های تندشده‌ی رشد گیاهان تغییر شکل داد و تبدیل به جادوگری جوان شد.

- تو دیگه کی هستی؟

- من نیوت اسکمندر هستم!

- پس ... پیتر ...

- پیتر توی چمدون اسرارآمیز منه. اگه می‌تونید بگیریدش!

نیوت این را گفت و این بار تبدیل به خرگوش شد و جهید و از صحنه دور شد.

- لعنتی ... پیتر رو با خودش برد ...

- نه! سر کارمون گذاشت! یه موش دیگه این‌جاست.

ریموس دستش را از کلاه بیرون کشید و موش دوم را از دم آویزان کرد ... فرآیند تغییر شکل تکرار شد و این بار جوانی که چهره‌اش بی‌شکل بود ظاهر شد.

- تو دیگه ...

- تف! تف! تف!

جوان روی صورت همه تف کرد و سپس بال درآورد و از پنجره خارج شد.

- باورم نمی‌شه ... یکی دیگه!

ریموس موش سوم را خارج کرد. موش رشد و نمو کرد و به جادوگر سفید و خوشگلی تبدیل شد.

- شماها اسکل نشدید. تصویر کوچک شده
من پیتر نیستم. تصویر کوچک شده
من نیوت هم نیستم. تصویر کوچک شده
به زودی نیوت بازخواهد گشت و سایت شما سرشار از خیر و برکت خواهد شد. تصویر کوچک شده


جادوگر سفید غرق در هاله‌ی نور شد و سپس اثری از او باقی نماند.

- رون این کلاه لعنتی رو از کجا آوردی؟

- از مغازه‌ی داداشام ... که هنوز تاسیس نشده.

موش بعدی رشد و نمو کرد و به مرد میانسالی با یک چشم تبدیل شد.

- من خیلی مشکوکم. من خیلی می‌دونم! من باید حذف بشم.

مرد خودش را منفجر کرد. ریموس لنگ نماند و فورا موش بعدی را بیرون کشید ... بالاخره باید پیتر را پیدا می‌کردند. موش بعدی تبدیل به جادوگری نامرئی شد. جادوگر ردایش را درآورد و کسی نفهمید که فرار کرده یا لخت و عور همان‌جا ایستاده.

- پس پیتر کدوم گوریه؟

- این‌قدر درگیر جزییات نشو ریموس. پیتر رو ولش کن. بیا به یک ساز و کار اساسی فکر کنیم. باید راهی دموکراتیک برای تبدیل شدن به پیتر وجود داشته باشه. یک هیئت مدیره که بر کار پیترها نظارت کنه و یک هیئت سیریوس که از این پیترها انتقام بگیره. بیاین همین الان رای گیری کنیم! جا داره اشاره کنم که من توی زندان یک مقاله در این مورد نوشتم.

- یعنی چی؟ پس پیتر اصلی کشک؟ زکی! خوب اگه پیتری وجود نداره، پس این قصه‌های صحنه‌سازی و اینا الکی بوده دیگه. حکما این پدرسگ راست راستی پیتر رو کشته. دخلشو بیارین ... فقط قبلش کرایه منم ازش بگیرین.

نگاه‌ها همه به سوی ماروولو برگشت.

- توضیحی داری سیریوس؟
- چی؟ حاجی! تو حاجی باهوشی هستی ... پس حرف منو تایید می‌کنی ... من دارم از یک تصویر بزرگتر حرف می‌زنم. می‌فهمی هری؟ تو پسرخوانده‌ی باهوشی هستی ...

- آواداکداورا!



پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۱:۵۹:۰۲ یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۹

محفل ققنوس

هری پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۵:۴۱ سه شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۰:۴۵:۲۸
از سایه ها نترس، تو فانوسی! :shout:
گروه:
محفل ققنوس
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
مترجم
پیام: 63
آفلاین
هری با ماروولو.



تا چشم کار می‌کرد نیوت بود. نیوت ها از قفسه ها پایین می‌ریختند، نیوت ها به زمین برخورد می‌کردند و بلاک می‌شدند. پای هری به نیوت گیر کرد و سکندری خورد، سر هری موقع جاخالی دادن از نیوت به نیوت برخورد کرد و دستش را به کیف نیوت گرفت که نیفتد. نیوت که کمابیش منزجر شده بود خودش را کنار کشید.
_زندگیه واقعیه من و کیفه پر هیجانمو ول کن بو پیاز میدی.

روبرویش خیل نیوت های متفاوت با شناسه های متفاوت رژه می‌رفتند و پشت سرش محفل ققنوس و تیم مدیریت زیگزاگی می‌دویدند تا مورد اصابت نیوت قرار نگیرند. موجی از نیوت در موجی از نیوت می‌بست. نیوت ها به یکدیگر تنه می‌زدند و بعد هم از دست باقی نیوت ها خیلی عصبانی می‌شدند.
_چرا به من نمی‌گید کدوم سمتی می‌خواید بدوید که یه جوجه نیوت جرئت نکنه به من تنه بزنه؟

زاخاریاس که یک دستش را شناسه‌ی Eeeeeh گرفته بود و دست دیگرش را شناسه‌ی Eeeeeeh، درحالیکه به عقب کشیده می‌شد فریاد کشید.
_اولا که از کجا معلوم اینا نیوت باشن! دوما که شما اصلا آیپی ندارید-

کیف نیوت در حلق زاخاریاس فرو رفت و نگذاشت جمله‌اش را تمام کند. زاخاریاس همانطور که مظلومانه خرکش می‌شد، بلیت زد این پست را پاک کنند. در نتیجه‌ی پاک شدن این پست، مدال همیار ناظرِ برتر به زاخاریاس اهدا شد و در نتیجه‌ی اهدا شدن این مدال زاخاریاس به مقام ناظرِ مردمی نائل آمد. در نتیجه‌ی این نائل آمدن سیستم انتخاباتِ مدیران شکل گرفت و همه به مسخره به نیوت رای دادند. در نتیجه‌ی این رای گیری منوی مدیریت به شناسه‌ی Eeeeeeeeeh تعلق گرفت.
_د آخه چرا با من هماهنگ نمی‌کنین به کی می‌خواین رای بدین که الان من... آخه الان این...
_از کجا معلوم این مدیر اصلا نیوت باشه؟

مدیران دست از دویدن کشیدند. اگر یادتان رفته بدانید که داشتند میدویدند. هیچ کدامشان اینطور به ماجرا نگاه نکرده بودند.

_از کجا معلوم خودتون نیوت نباشید؟ شما که آیپی ندارید.

ابتدا بحران وجودی و سپس مقادیر بیشماری نیوت اطرافِ مدیران را فرا گرفت. از اول هم یک دلیلی داشت که نمی‌ایستادند. خیل نیوت ها از طرفین مدیران را فرا گرفت، دیدگانشان تار و نفس کشیدنشان دشوار شد. مدیران زیرِ نیوت ها دفن شده بودند و محفلی ها بدون آنها به راه ادامه داده بودند. دور تا دورشان شخصیت های متفاوتِ لیست شخصیت ها با شرارت هرچه تمام تر قهقهه میزدند، پلاکس ها از سفید ها انتظار ها را نمی‌داشتند و محفل ها پراکنده بودند و مرگخوار ها طفلی ها با خودشان می‌جنگیدند و همه اینها نیوت بود. زمین نیوت بود، هوا نیوت بود. تیم مدیریت به زانو در آمده بود.

حسن مصطفی از اعضا خواهش کرد در شناسایی نیوت به او کمک کنند، اما اعضا خودش نیوت بود. حسن که دید دارد خفه می‌شود و در این سنگر تنهاست، دیگر مدیران را رها کرد، معجون مرکب پیچیده نوشید و نیوت شد. مدیران دانه دانه سقوط کردند، و نیوت ها با قهقهه های شریرانه شان جایشان را گرفتند.
_بغضه غرور انگیزه این مدیر الان شکسته می‌شه.

مدیران تنها بودند. هری و محفلی ها رفتند و حتا برایشان مهمات هم نگذاشتند. کمی آب، یا یک بسته چیپس. تا چشم کار می‌کرد نیوت بود.

فلش بک

هری احساس می‌کرد لیختن اشتاین است.

سالن امتحان گرم بود و کله‌اش داغ شده بود و صدای حرکت قلم های پر روی ورق های پوستی در ذهنش هر لحظه بلند تر و ناهنجار تر می‌شد، و احساس می‌کرد لیختن اشتاین است چرا که در اولین جلسه‌ی کنفدراسیون که در فرانسه تشکیل شد و اجنه تمایل نشان دادند در آن شرکت کنند اما اجازه‌ی مداخله به آنها داده نشد، هیچ کس قبول نکرده بود بعنوان نماینده‌ی لیختن اشتاین حضور بهم برساند. هری آرزو می‌کرد در جلسه امتحان سمج حضور بهم نرسانده بود.

دانش آموزانی که دور تا دورش نشسته بودند با سرعتی دیوانه وار اطلاعات را یادداشت می‌کردند و هری از کل کتاب تاریخ جادوگری فقط "ارگ کثیف" را به یاد داشت. هری احساس می‌کرد ارگی کثیف و خاک گرفته است که سالها نواخته نشده.

سرش هر لحظه داغ و داغ تر می‌شد، احساس می‌کرد اگر پیشانی اش را بخاراند می‌تواند زخم رویش را بردارد. دوازده درِ سیاه رنگ و مشابه، دوازده مشعل که با شعله آبی رنگ می‌سوختند. در ها و دیوار های بینشان چرخیدن گرفت و هری احساس کرد سالن امتحان تاریخ جادوگری دور سرش می‌چرخد. توی سرش اما، ماجرای کاملا جداگانه‌ای در جریان بود.

برگه های دوم به دانش آموزان توزیع شدند و هری یکی از در ها را باز کرد. لونا همراهش بود و نویل و بقیه، مانده بود تا محفلی ها برسند. از کفِ دخمه‌ی پیش رویش تا نزدیک به سقف آن قفسه های بایگانی به چشم می‌خورد. دانش آموزان تک و توک بلند می‌شدند تا برگه هایشان را تحویل بدهند. در هر قفسه تعداد بیشماری نیوت در انواع و اشکال متفاوت، و در کشو های زیرین صدها هزار کیف سحرآمیز به چشم می‌خورد.

نفس هایش تند تر شدند و زخمش تیر کشید، و این یعنی نیوت نزدیک بود.

پایان فلش بک

برای زنده ماندن، لازم است که رها کردن را یاد بگیری. پسری که زنده ماند اما، سالهای زیادی را صرف این مهارت کرده و هنوز نیاموخته بود. دیوار ها دورشان می‌چرخیدند و آنقدر سرعت داشتند که مشعل های آبی رنگ رویشان به شکل یک چراغ نئونیِ واحد در آمده بود. لباس هایشان خونین، عرق کرده و نیوتی بودند و روحشان برای همیشه ترک برداشته بود.

هنوز آخرین فریاد های حسن و نعره های دردناکِ ماروولو را به یاد داشت. به خود یادآوری کرد که به قول نیکلاس فلامل، منافع برتر؛ اما خب نیکلاس فلامل خودش از نیوت بدتر بود. هری همانطور که به متوقف شدن تدریجی دیوار ها چشم دوخته و آماده بود در بعدی را باز کند، اندیشید که بهتر است صرفا پدرخوانده‌اش را قاپ بزند و سریع تر از آنجا برود.

فلش بک

بنظر می‌رسید سالن امتحان تاریخ جادوگری در پیرامونش تنگ و تنگ تر می‌شود، و اضلاع ساختمان خود را به او نزدیک تر می‌کنند. هرمیون را دید که رفت برگه‌ی سوم بگیرد، و وانمود کرد دارد یک چیز هایی می‌نویسد تا ضایع نشود. چشمانش را بست و درون ذهنش در سالن مملو از نیوت جلو و جلو تر رفت. سالن تاریک بود و روشنایی آفتاب از پشت پلک های هری به چشمانش فشار می‌آورد. پلک هایش را محکم تر روی هم فشار داد تا بتواند ببیند، چرا که در انتهای سالن کسی روی زمین افتاده بود.

جلوتر که رفت، توانست پوست رنگ پریده اش را ببیند که از میان موهای مواجش نمایان بود. قطرات عرق سرد را می‌توانست ببیند و لرزش آهسته‌ای را که بنظر می‌رسید نتیجه‌ی دردی ناگهانی و گذرا باشد. دستی سفید رنگ و استخوانی که متعلق به هری بود درون ردای سیاه رنگی فرو رفت، و چوبدستی کشید. صدایش سرد و بی‌روح و مار مانند بود؛ هری خودش را نمی‌شناخت.
_خوب فکر کن بلک. ما چندین ساعت فرصت داریم و هیچ کس صدای داد و فریادتو نمی‌شنوه.

شانه‌ی مرد روی زمین بسیار آهسته از زمین فاصله گرفت تا سرش را بلند کند و به او خیره شود.
_
_...

مدت زیادی گذشت.

_
_بلک؟
_دارم خوب فکر می‌کنم.

هری مدت زیادی منتظر ماند تا بلک خوب فکر کند. زمان آزمون سمج داشت تمام می‌شد اما هری هنوز فرصت نکرده بود چشمانش را باز کند ببیند سوال ها چه هستند.

_فکر کردم.
_خب؟!
_رفتارتون با نیوت اصلا جالب نبود.
_تو نیوت رو از کجا می‌شناسی؟
_شما همش جو سازی می‌کنید علیه کاربرای بیچاره.
_اینا چه ربطی به-
_ولی آخه لرد.
_ما واقعا نمی-
_صداتو رو من بلند نکنا هری. شما اصلا بحث کردن بلد نیستین.
_هری اسب کیه ما لرد سیاهیم.
_

پایان فلش بک

پلاکس واقعا از سفید ها انتظار نداشت در دوئل اینقدر ضعیف عمل کنند. نویل دوان دوان با چوبدستی اش به مرگخواران سیخونک می‌زد، هرمیون گوشه‌ای افتاده بود و سیریوس که پشت سر هم طلسم های بلاتریکس را دفع می‌کرد، با تمام وجود تلاش داشت مسئله را با گفتگو حل کند.
_همین الان ببین؟ همه‌تون جمع شدین باهم به ما حمله کردین. این اگه اسمش جو سازی نیست پس چیه؟
_ما مرگخواریم پسر عمو، برای همین دسته جمعی بهتون-
_پس اعتراف می‌کنی از لرد خط میگیری؟
_

از آن سوی طاق سنگیی که درست وسط سالن خالی قرار داشت، صدای زمزمه های آهسته و مرموزی را می‌توانستی بشنوی که در هیاهوی مبارزه گم شده بود و به گوش نمی‌رسید. صدای نیوت های گرسنه، نجوایی که فرا می‌خواندت تا به نیوت ها بپیوندی. اگر به اندازه کافی دقت می‌کردی، صدای حسن مصطفی را هم می‌توانستی تشخیص دهی که می‌گفت "به ما بپیوند عاقو."

سیریوس می‌خواست مبارزه کند، می‌خواست نظام سرمایه‌داریِ سایت را براندازد و نظام کمونیستیِ سایت را بر پا کند. سیریوس می‌خواست به مدیر مورد نظرش رای بدهد، البته قبلش دست بلند کند بپرسد اجازه هست آدم اسم خودش را بنویسد یا نه. سیریوس نقشه های بسیاری در سر داشت، اما ندای نیوت او را به جهانی بهتر فرا می‌خواند. سیریوس به طاق پشت سرش نگاه کرد، و سپس به بلاتریکس پیش رویش.

نبرد در پیرامونشان بالا گرفته بود... هر دو می‌دانستند حالا چه اتفاقی می‌افتد.


ویرایش شده توسط هری پاتر در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۳ ۲۲:۱۸:۳۴



پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۳۷:۵۲ پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

اما دابز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۰:۰۱:۴۰ چهارشنبه ۲ مهر ۱۳۹۹
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 171
آفلاین
اما دابز V.s هدر


- دوشیزه دابز... :ralax:
-
- دوشیزه دابز؟
-
- خانم دابز می شه بگین چرا دو ساعت اینطوری به من زل زدید؟
- شما فرشته ها واقعی هستین؟
- بله. انتظار داشتین نباشیم!؟
- نه... یعنی... نمی دونم. شما فرشته ها سوال هم جواب می دین؟


فرشته با دست به سرش کوبید. این اولین باری نبود که با آدم های غیر عادی مواجه می شد. همیشه در بین مردگان استثنا هایی هم وجود داشت که بدجور باعث تعجب فرشته ها می شد ولی این یک مورد با بقیه فرق می کرد.
اما دابز نه تنها باعث تعجب فرشته ها بلکه باعث گیج شدن آنها هم شده بود...
از چند روز پیش که به جهان باقی شتافته بود فقط با تعجب اطراف را می نگریست و دهانش را باز و بسته می کرد ولی حرفی نمی زد.

- خانم دابز حواستون کجاست؟ می شه دو دقیقه به من توجه کنید؟!
- من... من می تونم اینجا به جواب کل سوال هام برسم!... این... این خیلی عالیه!
- دوشیزه اما دابز شما باید به سوال هایی که داخل این طومار هست پاسخ بدین و...
- باشه!

اما با سرعت طومار را از دست فرشته کشید و شروع کرد به پر کردن فرم و پاسخ دادن به سوال ها و فرشته هم متعجب او را می نگریست.

- فرشته خانم چرا اینجوری نگاه می کنید؟ اتفاقی افتاده؟
- نه... فقط تو... تو چرا مثل بقیه به دراز بودن طومار و زیاد بودن سوالات اعتراض نکردی؟
-آخه...

اما دست در جیبش کرد و طومای دراز تر از طومار فرشته از آن بیرون آورد. سپس آن را به سمت فرشته گرفت و گفت:
- آخه فرشته خانم می دونی، چیزی که عوض داره گله نداره و خب... طومار شما یجورایی داره عوض طومار من رو در میاره به همین خاطر جای اعتراضی نیست. حالا می شه بی زحمت با توجه به دانسته های خودتون و دیگران به سوالات من جواب بدین؟
- راستش اینجوری که من می بینم تو کل موجودات دنیا رو با این سوال هات به فنا می دی! اصلا چی شد که تو مردی؟

فلش بک


- آهای زود باش پاس بده به من!
- بگیرش.

اعضا تیم کوییدیچ (که اینبار به جای زمین بازی داخل حیاط تمرین می کردند) با سرعت بالای قلعه پرواز کرده و با شوق و علاقه خاصی کوافل را به هم پاس می دادن.

- یکم یواش تر! با این سر و صدا تون نمی ذارین تکالیف گاهوارتز رو درست انجام بدم. اصلا اینجا مگه جای بازی کردنه؟

نبود!
جای بازی کردن نبود.
البته کسی صدای دختر جوان که به زور سعی می کرد تعادل خود را حفظ کند نشنید.
اما دابز که دید کسی جوابش را نمی دهد بی خیال داد زدن شد و به آرامی سمت کیفش برگشت تا جزوه هایش را از داخل آن بردارد.
برخلاف همیشه، اما این بار داخل کتابخانه نبود. زیرا مدیران به دلیل جلوگیری از اجتماع دانش آموزان و شیوع بیماری کرونا آنجا را بسته بودند. حتی به ارشد گروه ها دستور داده شده بود که تالار های خصوصی و عمومی، کلاس ها و زمین بازی کوییدیچ را ضد عفونی کنند. تنها جایی که برای درس خواندن باقی مانده جنگل ممنوع بود که از بدترین مکان ها برای نوشتن تکالیف به حساب می آمد.

- ولی واقعا آفرین به خودم. چه جای خوبی برای نوشتن تکالیفم پیدا کردم.

اما اغراق می کرد! خیلی هم زیاد.
او در بدترین جای ممکن نشسته بود.
شیروانی هاگوهرتز!
مکانی که در خطرناک بودن دست جنگل ممنوعه را از پشت می بست .طوری که اما اگر یک تکان ریز می خورد امکان داشت به دیار باقی بپیوندد.

- اصلا هم خطرناک نیست فقط باید حواسم رو جمع کنم که یه وقت پرت نشم. اینجا درس خوندن کلی مزیت داره چون هیچکس تا حالا این بالا نیومده پس اینجا کاملا تر و تمیزه، خلوت هم هست، کسی کاری به کارم نداره. تازه از این جا کل هاگوارتز زیر پامه!

اما خوب بلد بود خودش را فریب بدهد. او همیشه با تعریف از کلیات و کنار گذاشتن جزئیات، خودش را قانع می کرد.

- سلام فلور!
- یا مرلین! اما اون بالا چی کار می کنی!؟
- دارم درس می خونم ببین!

کتاب کمک درسی 《150 راه موفقیت در سمج》از "گروه آموزشی بینز" را به سمت فلور دلاکور گرفت.

- جا قحطی بود رفتی اون بالا!؟ آخه اونجا جای درس خوندنه؟! بیا پایین!
- اونجا آلودست نمیام!
- آلوده چیه دختر! گابریل اینجا رو هر دو دقیقه یک بار ضدعفونی می کنه. بیا پایین!
- نمیام! دوست ندارم خواهرت جزوه هایی که از پرفسور بینز گرفتم رو ضدعفونی کنه.

دختر لجباز تر ازآن بود که به حرف دوستش گوش کند و خب، همین لجبازیش کار دستش داد.

- اما اگه بیفتی می دونی چی می شه؟
- نمی افتم! حواسم هست!
- ببین اون طرف دارن کوییدیچ بازی می کنن یه وقت ممکنه با تو برخورد کنن و...
- نمی کنن! حواسشون هست!

حواسشان نبود!
و اما نیز حواسش نبود که یک بلاجر دارد با سرعت به سمتش می آید.

- اما مراقب باش!
-مراقب چی؟... آخ!

پایان فلش بک

-
- چیزی شده؟
- نه. فقط دارم فکر می کنم آدما چقدر می تونن عجیب و غریب باشن که اینجوری بمیرن.
- هرچی باشه آدمیزاده دیگه! هیچی ازش بعید نیست. راستی فرشته خانم من فرمتون رو کامل کردم.
- بده ببینم.

فرشته ها طومار را از دست اما گرفت و نگاهی به پاسخ سوالات انداخت.
- خیلی خب دوشیزه دابز طبق برسی های ما، شما نه به بهشت تعلق دارین نه به جهنم؛ چون تو کل عمرتون کاری به جز کتاب خوندن و سوال پرسیدن انجام ندادین. ولی از اونجایی که کار بدی هم انجام ندادین، البته به جز اینکه چند نفر رو با سوالاتتون دیوونه کردین؛ شما رو به بهشت می فرستیم!
- هورا! من قول می دم تمام تلاشم رو بکنم و برای گروهم نمره بیارم تا ما جام قهرمانی رو ببریم!
- خانم محترم اینجا که هاگوارتز نیست! لطفا خودتون رو کنترل کنید! اینجا شما هیچ کاری لازم نیست بکنین فقط دارین نتیجه اعمال تون رو می بینین همین!
- واقعا؟
- بله واقعا! الان هم دنبالم بیا تا ببرمت بهشت.
- باشه!


اما با خوشحالی پشت سر فرشته به راه افتاد.
البته معمولا فرشته ها کسی را تا بهشت همراهی نمی کردند و فقط آدرس را می داند تا خود شخص بهشت را پیدا کند. ولی از آن جایی که بلاجر به سر دختر خورده و مغزش ایراد پیدا کرده بود فرشته لازم می دانست تا بهشت او را همراهی کند.


مدتی بعد


فرشته درحالی که بدجور سرش گیج می رفت و سعی می کرد مثل قبل تعادل خود را حفظ کند با دست به رو به رویش اشاره کرد.
- می بینی؟ اونجا دروازه های بهشته.

توجه دختر به رو به رویش جلب شد. بهشت واقعا زیبا بود!

- از...ز اینجا...به بعد رو خودت برو.
- چی؟! خودم برم؟ نمی شه که!
- چرا اون وقت؟
- آخه من تازه با شما آشنا شدم. هنوز کلی سوال دارم واسه پرسیدن.

با خارج شدن کلمه سوال از دهان اما، فرشته لحظه ای به دیار باقی شتافت و از هوش رفت. ولی از آنجایی که او از اول هم در دیار باقی بود دوباره به هوش آمد.
- چی؟ سوال؟ این همه پرسیدی بست نبود؟!
- راستش... نه. :shame می شه فقط یه سوال دیگه بپرسم؟
- باشه! باشه! فقط یکی دیگه.
- چرا اسم فرشته ها آخرش به "یل" ختم می شه؟ مثل اسرافیل، عزراییل، میکاییل، اوریل، آمابیل و... یعنی امکان داره اسرائیل هم فرشته باشه؟

فرشته نگهبان از ته دل می خواست بگوید: 《به تو چه آخه!》ولی از آنجایی که فرشته بود و فرشته ها حق نداشتند به انسان ها توهین و یا بی احترامی کنند، چیزی نگفت.

- نه. اون یل آخر اسم فرشته ها هم به خاطر...

هنوز فرشته چیزی نگفته بود که اما میان سخنانش پرید.
- می گم فرشته خانم می شه تا شما توضیح می دین من یه سوال دیگه پرسم؟
- نه! نه! نه!
-
- اونجوری هم نگاهم نگاه نکن که دلم واست نمی سوزه.... اصلا تو چرا مثل بقیه دلت واسه رفتن به بهشت پر نمی کشه؟!
- چون... چون یکی به من گفت بهشت مکان نیست، بهشت زمان هم نیست، بهشت یعنی رسیدن به کمالات.
- احیانا رودولف لسترنج نبوده؟
- نه. ریچارد باخ بود و خب... اگه قراره به کمال برسیم منم دارم سعی میکنم به کمال برسم اونم با رسیدن به جواب سوال هام.
- یا مرلین.
- شما هم مرلین رو می شناسی؟ شینیگامی هم می شناسی؟ مامان من...


قبل از اینکه اما حرف دیگری بزند فرشته او را به داخل بهشت پرتاب کرد.
اما که انتظار چنین رفتاری را از فرشته نداشت با ناراحتی از جا برخاست و خواست به رفتار فرشته اعتراض کند ولی با دیدن صحنه رو به رویش منصرف شد.

- بهشت.
- آره بهشت.
- بهشت.
- چرا اینقدر یک کلمه رو تکرار می کنی؟! اومدیم بهشت دیگه! اونجا رو نگاه کن. اون قصر توئه. فهمیدی؟
- قصر من...
- کجا رو نگاه می کنی؟ اون ور قصر توئه.
- کمال... قصر... اینجا واقعا بهشته.

دختر جای دیگری را می نگریست و این موضوع فرشته را عذاب می داد. زیرا فکر می کرد چپ شدن چشمان اما تقصیر او ست.
ولی وقتی مسیر نگاه اما را دنبال کرد به چیزی رسید که نگرانیش را برطرف می کرد.

- وای... پاسکال! اونجا رو چارلز دیکنز، قیصر امین پور هم اونجاست... وای خدا آنتوان دوسنت اگزوپری!

جمعی از دانشمندان، نویسندگان، شاعران، عالمان و انسان های مهم دور هم جمع شده بودند و گل می گفتند و گل می شنیدن.
اما دابز هم که آنها را دیده بود نمی توانست خودش را کنترل کند و بی خیال سوال پرسیدن شود. فرشته که متوجه افکار پپلید اما شده بود فریاد زد:
- حق نداری مزاحم کسی بشی! باشه؟


اما با گیجی سرش را تکان داد.سپس با شور و علاقه فراوان به سمت دانشمندان دوید. او واقعا در بهشت بود!


****

- این از جواب سوالات. حالا می شه بگین من به بهشت تعلق دارم یا جهنم؟

فرشته طومار را از دست مرد گرفت و شروع کرد به دروغ سنجی از روی جواب سوالات.
وقتی کارش تمام شد عینکش را از چشمانش برداشت و رو به مرد مضطرب گفت:
- خب... طبق برسی های ما شما می رین به بهشت! بهتون تبریک می گم. مسیر بهشت مستقیم دست راسته.

مرد با خوشحالی آدرسی که فرشته داده بود، دنبال کرد.
بعد از اما دابز او اولین نفری بود که به بهشت می رفت.

- خیلی خب نفر بعدی!

هنوز نفر بعدی نیامده بود که نفر قبلی نزد فرشته بازگشت.
- فکر کنم آدرس بهشت رو اشتباه دادین آخه من بهشتی ندیدم.
- چه طور ممکنه آخه، آدرس بهشت درسته. همیشه صراط مستقیم رو در پیش بگیر و در راه راست حرکت کن. آدرس درسته. : relax:
- ولی من بهشتی ندیدم. نکنه به بهشت تعلق ندارم؟! من تحمل جهنم رو ندارم لطفا به من کمک کنین.

فرشته با بی حالی از جا برخاست تا مشکل را برسی کند. بهشت پا نداشت که فرار کند. قطعا مرد اشتباه مسیر را رفته بود.

مدتی بعد _ بهشت


-
-

مرد راست می گفت. بهشت آنجا نبود!
در عوض بیابانی خالی جایش را گرفته بود. وسط بیابان، دختری تک و تنها روی سنگی نشسته بود و غصه می خورد.

- اما؟ اینجا چه خبر شده؟

اما به آرامی سرش را بالا آورد.
- شمایین فرشته خانم؟
- بله. زود تند سریع بگو اینجا چه خبر شده؟ بهشت کجا رفته؟ مردم کجان؟
- بهشتیا بهشت رو جمع کردن بردن. اونم فقط به خاطر اینکه من ازشون 5تا سوال پرسیدم.
- بردن؟ کجا بردن؟ مطمئنی 5 تا سوال پرسیدی؟ بیشتر نبود؟
- بردن اون طبقه خوبه که ویو ابدی داره. می دونی آخه فرق 5 با 50 توی صفرشون و خب صفر اصلا مهم نیست و ارزشی نداره.
- اما 5 با 50 فرقی نداره؟ بیشتر نبود؟
- حالا که فکر می کنم، چرا بود. یه صفر دیگه هم داشت. 500 تا بود آره! نفری 500 تا سوال پرسیدم.

فرشته دیگر طاقتش طاق شده بود. این دختر رسما به بهشت تعلق نداشت و باید به جهنم می رفت.

- پاشو! باید بری جهنم.
- از تو بعید بود فرشته خانم. احساساتم خدشه دار شد. چرا به من فحش می دی. مگه من چی کار کردم؟
- من فحش دادم؟
- آره گفتی برو به جهنم.
- منظورم جهنم واقعی بود. فحش ندادم.
- چرا دادی! آخه اینجا دیگه چه جور بهشتیه.

فرشته وقت نداشت اما را آرام کند او باید اوضاع بهشت و بهشتیان را مرتب می کرد پس با عجله به جهنم آپارات کرد و بعد از انداختن اما در آنجا دوباره به بهشت بازگشت.

جهنم

- وای چقدر هوا گرمه. پختم از گرما. فرشته خانم کجا رفت؟

اما درحالی که وسط خروار ها هیزم قرار گرفته بود از جای خود برخاست.
- اینجا دیگه کجاست؟
- سلام دوشیزه دابز. خیلی خیلی به جهنم خوش اومدین. من منتظر شما بودم.

از چهره، لبخند و شکلک دیالوگ قبل معلوم بود چه کسی منتظر اما ست.
اگر شما هم کمی هوش سرشار تان را بکار ببرید می فهمید در جهنم کسی جز شیطان به استقبال آدم نمی آید.

- شما؟
- این همه توضیح دادی بعد می پرسی شما؟ واقعا این آدمیزاد ها موجودات عجیبی هستن. من شیطان کبیرم!
- شیطان! می شه ازتون یه سوال بپرسم؟
- خب...
- فرق یوکای با دمنتور چیه؟
- فرق...
-چرا اونا نمی تونن با هم زندگی کنن؟
- زندگی...
- اگه بچه به دنیا بیارن مثل کدومشون می شه؟
- بچه...
- آتلانتیس و مثلث برمودا چه ارتباطی با هم دارن؟ دریای شیطان مال شما ست؟
- دهه یه دقیقه نفس بگیر خفه نشی. چرا...
- اون هفت نفری که دارن چایی می خورن کین؟

انگشت اما جایی در دور دست را نشان می داد که هفت نفر با خوشحالی گفت و گو می کردند. شیطان نیز مثل اما به آن نقطه چشم دوخت.
- آهان اونا رو می گی؟ اونا هفت گنا...
- هفت گناه کبیرن! لاست، گلاتونی، گرید، پراید، اسلاث، ارث، انوی! من می رم ازشون سوال بپرسم.

ولی قبل از اینکه اما بتواند جلو برود نیرویی او را عقب کشید. نیرویی که از جانب شیطان بود.
- نیومده نخواه زود بری! حالا حالا ها من با شما کار دارم.

اما با دقت به چشمان سرخ شیطان زل زد. چشمان و لبخندش ترسناک به نظر می رسید.

- چه جالب! منم با شما کار دارم.
- چی کار!؟
- بریم حالا بهتون می گم.

قبرستان هاگوارتز.


- گفتین اسمش چی بود؟
- اسمش اما دابز بود قربان.
- گل ها رو روی قبر قرار بدین لطفا.

دو مرد سیاه پوش دسته گل ها را به فرمان آلبوس دامبلدور، روی قبر اما دابز قرار دادند و به آرامی برایش فاتحه خواندند.

- خیلی جوون بود. وضعیت درسشم خوب بود فقط گاهی اساتید رو سوال پیچ می کرد. دچار فراموشی موقت هم بود مسئولیت هاش رو فراموش می کرد. مثلا چند روز دیگه بازی کوییدیچ داشت و علی رغم اینکه ارشد های گروهش بهش یاد آوری می کردن کوییدیچ رو فراموش نکنه ولی رفت مرد.

مرد دیگر خودش را جلو کشید و ادامه داد:
- دختر طفلکی مادر و پدر نداشت پیش خاله و عموش زندگی می کرد.

ناگهان دامبلدور به سمت مرد برگشت و با تعجب او را نگریست.
- چی گفتی !؟ پیش خاله و عموش بود؟ کاش زودتر می فهمیدم شبا صداش می کردم بیاد دفترم. حیف شد. کله ش یا جاییش زخمی نبود؟
- نه. راستی خاله و عموش یعنی آقا و خانم دابز در واقع سرپرستیش رو فقط به عهده داشتن و عمو یا خاله واقعیش نبودن قربان.
- خب پس. نگران شدم. امیدوارم مرلین بیامرزدش و...

هنوز دامبلدور جمله خود را کامل نکرده بود که ناگهان صدای بلندی از زیر خاک به گوش رسید:
- نه نمی تونه! مرلین نمی تونه بیامرزدش!

و در همین موقع موجودی با بال های آتشین درحالی که یقه لباس اما را در دست گرفته بود از خاک بیرون آمد.
دامبلدور و دو مرد سریع چوبدستی هایشان را به سمت او گرفتند.

- تو دیگه چی هستی بابا جان؟

قبل از اینکه موجود عجیب جواب دامبلدور را بدهد. اما گفت:
- شیطان بود پرفسور. الان فرشته ست!

سه نفری که آنجا بودند همزمان فریاد زدند:
- فرشته ست!؟
- بله الان من فرشته هستم. من به قدرت ترسناک آدمیزاد پی بردم و رفتم توبه کردم. راستی اینم واسه خودتون.

بعد اما را روی زمین پرت کرد.
- سعی کنید تا جایی که می تونید مرگش رو به عقب بندازین باشه؟ اصلا نامیراش کنید بذارین صد سال عمر کنه. فقط هر کسی رو دوست دارین نفرستینش اون دنیا. التماستون می کنم.

شیطان/فرشته دستمالی از جیبش در آورد و درحالی که اشک هایش را پاک می کرد از نظر ها ناپدید شد و همه را در سکوتی طولانی رها کرد.
ولی خب، رسما با وجود اما هیچ سکوتی طولانی نمی شد.

- پرفسور مزاحم که نشدم؟می شه یه سوال بپرسم؟


ویرایش شده توسط اما دابز در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۸ ۰:۰۳:۲۱

من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟
1،2

هرگز ناامید و دلسرد نمی شم!
معتقدم حتی کوچکترین جرقه ها هم می تونن آتشی بزرگ به پا کنن.


بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۱:۴۷:۲۰ چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۹:۵۴
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 361
آفلاین
سدریک / اگلانتاین
vs
تاتسویا / رکسان


سوژه: آزاد
- اون آبو ببندین! یخ زدم!

خانم دیگوری، در همان حالی که کوهی از ظرف‌های کثیفِ یک هفته‌ی اخیرش را که نگه داشته بود هر موقع سدریک به حمام رفت بشوید، زیر شیرِ پرفشارِ آب می‌گرفت، فریاد زد:
- من که آبو باز نکردم!

دقایقی بعد سدریک در حالی که از شدت سرما می‌لرزید، از حمام بیرون آمد و به اتاقش رفت. نمی‌فهمید چرا هر دفعه که او به حمام می‌رود، ناگهان آب به سردترین حالت ممکن می‌رسد و هر بار هم تمامی اعضای خانواده فریادزنان اعلام می‌کنند که کسی آب را باز نکرده و مقصر سرد شدن آب، آنها نیستند.

در همین فکرها بود که ناگهان درب اتاقش با لگد باز شد و برادرش قهقهه زنان داخل آمد.
- بازم که آب سرد بود؛ نه؟ نمی‌فهمم چرا همیشه چنین بلاهایی سر تو میاد. هوممم...شاید چون تو یه تسترال کوچولویی که هیچ تفاوتی با کود حیوانی نداری؟

سدریک خشمگین، چنان نگاهی به برادرش انداخت که هر کس دیگری اگر به جای او بود، ثانیه‌ای طول نمی‌کشید تا بلیت سفر بی‌بازگشت به مریخ را بگیرد و از جلوی چشمان سدریک دور شود.
- تو طویله‌ بهت یاد ندادن قبل از وارد شدن، در بزنی؟

صدای آقای دیگوری از داخل هال به گوش رسید.
- با برادر بزرگ‌ترت درست صحبت کن سدریک!
- اما اون اول شروع کرد!
- تو کوچیک‌تری. باید احترام برادرتو نگه داری.

این، جمله‌ای بود که روزانه هزاران بار در خانه می‌شنید. اهمیتی نداشت که حق با او بود یا نه، در هر صورت باید احترام برادرش را حفظ می‌کرد و در برابر آزار و اذیت‌هایش، اگر چیزی می‌گفت، همیشه او بود که مقصر شناخته می‌شد.

بعد از بیرون انداختن برادرش از اتاق و با تمام قدرت کوبیدن در به چارچوب، درحالی که سعی می‌کرد غرغرهای مادرش را مبنی بر محکم کوبیدنِ در و جملات پشت سر همی نظیر "آخه من کجا کم گذاشتم که این بچه اینجوری شد"، "همش تقصیر اون دوستای خیابونیشه که باهاشون می‌گرده" و "نه ماه تو شکمم با همه‌ی لگد زدناش تحملش کردم که بزرگ شه اینجوری رفتار کنه!"، نشنیده بگیرد، روی تختش پرید، پتو را تا روی سرش بالا کشید و به آغوش امن‌ترین پناهگاهش، خواب، خزید.

******

- پاشو سدریک. لنگ ظهره! بیدار شو!

صدای فریاد مادرش در ذهنش می‌پیچید. گویی با چکشی سربی و سنگین، با ریتمی یکنواخت بر سرش می‌کوبیدند.

- زود بلند شو سد. نمی‌دونم چرا انقدر می‌خوابی! من همه‌ش تو این خونه از صبح تا شب کار می‌کنم و جون می‌کنم، اونوقت تو، پسری که قرار بود عصای دستم باشه، اینجوری تا لنگ ظهر می‌خوابی! خجالت نمی‌کشی؟ چطور می‌تونی انقدر...

همچنان صدای غرغرهای مداوم و بی‌وقفه‌ی مادرش در گوشش زنگ می‌زد. در حالی که چوبدستی‌اش را بر می‌داشت و با افسونی راه شنوایی‌اش را می‌بست تا آرامش بیشتری داشته باشد، از تختش بیرون آمد. نگاهی به ساعت انداخت و...ساعت ۸ صبح بود!

باورش نمی‌شد مادرش توانسته باشد به "۸ صبح" لقب "لنگ ظهر" را بدهد! البته، باید بخاطر می‌سپرد که چیزهای غیرقابل باور فراوانی در این خانه وجود دارند. منجمله همین داد و فریادها و اعتراض‌هایی که تنها برای ساعت ۱۲ ظهر به بعد معقول بودند.

آرام آرام از تختش بیرون خزید و برای خوردن صبحانه‌ای مختصر به آشپزخانه رفت. خانم دیگوری مشغول پختن پنکیک بود و روی میز هم سینی‌ای پر از پنکیک‌های داغ دیده می‌شد.

دستش را دراز کرد تا سهمش را بردارد، که با صدای مادرش متوقف شد.
- چی کار داری می‌کنی؟ اونا مال برادرتن. پنج هفته دیگه مسابقه کوییدیچ داره، باید از همین الان بدنشو قوی کنه.

سعی کرد دفعه پیش را که خودش قرار بود در مسابقات جام جهانی در نقش دروازه‌بان شرکت کند و والدینش حتی اطلاعی از آن نداشتند، فراموش کند. هنگامی که خسته و کوفته از مسابقه برگشته بود، پدرش با عصبانیت پرسیده بود تا الان کجا بوده و چرا انقدر دیر به خانه بازگشته است. مادرش نیز از این که سروصدای صبحانه خوردن سدریک باعث سردردش شده بود، تا جای ممکن غر زده بود.

- اما اون که اصلا بازیکن نیست! قراره بره اونجا و بین هر تایم استراحت، زمینو تی بکشه!
- به موفقیت‌های برادرت حسودی نکن سدریک.

خانم دیگوری سپس چشم‌غره‌ای به او رفت و سینی را از جلوی دستش برداشت.

بیخیال صبحانه شد و از خانه بیرون زد تا اندکی آرام بگیرد. روی پله‌های جلوی خانه نشست، سرش را میان دستانش گرفت و چشمانش را بست؛ بلکه بتواند کمبود خواب دیشبش را در اثر زود بیدار شدن، جبران کند.
و درست در همان هنگام بود که حس کرد چیزی سرد و لزج روی سرش می‌ریزد و از یقه‌اش پایین می‌رود. سرش را بالا گرفت و با چهره‌ی برادرش که تا کمر از پنجره به بیرون خم شده و بی شباهت به قیافه‌ی تسترالی که بهش تی‌تاپ داده باشند، نبود، مواجه شد. پارچ شربتی در دست داشت که با خوشحالی مشغول خالی کردن آن روی سر سدریک بود.

- واقعا نمی‌فهمم چرا هر روز صبح باید این شوخی مسخره رو تکرار کنی.
- نمی‌فهمی؟ یعنی واقعا نمی‌دونی قیافه‌ت و عکس‌العملت موقعی که اینو میریزم رو کله‌ت، چقد جالب و خنده‌دار میشه؟ پناه بر مرلین! تا حالا به این دقت نکرده بودم که خودت نمی‌تونی قیافه‌ی مسخره‌تو موقعی که یهو از جات می‌پری بالا، ببینی.

سپس خوشحال و خندان از این کشف جدیدش، در حالی که صدای خنده‌های گوشخراشش در مغز سدریک می‌پیچید، رفت تا صبحانه‌اش را بخورد.

سدریک می‌‌خواست برود و لباس‌های خیسش را عوض کند، که یاد بساط هر روز صبحشان افتاد. هر روز بعد از این که توسط برادرش خیس می‌شد، حتی با این که هر بار جایی متفاوت می‌رفت بلکه بتواند از دست پارچ شربت رهایی یابد، و بعد به خانه می‌رفت تا لباس جدید بپوشد، مادرش دعوایش می‌‌کرد.

- وای مرلینا! باورم نمیشه...بازم که خودتو خیس کردی! من نمی‌دونم چرا هر بار شربتی که برات با هزار زحمت درست می‌کنم رو خالی می‌کنی رو خودت!
- من نکردم! اون کرد!
- دست از این کارات بردار سدریک. تا کی می‌خوای کارای بد خودتو بندازی گردن برادرت؟ یه نگاه بهش بنداز و یاد بگیر. هر بار برخلاف تو، شربتشو خالی نمی‌کنه رو کل هیکلش، بلکه تا آخر می‌خوره و اینطوری جواب زحماتمو می‌ده.

دیگر طاقت نداشت. نمی‌توانست این وضع را بیش از این تحمل کند. می‌خواست برود و تا جای ممکن، از آنها فاصله بگیرد. هیچ ایده‌ای نداشت که کجا می‌تواند برود، اما مطمئن بود هر جا که باشد، تحت هر شرایطی، وضعیتش صدها بار بهتر از چیزی خواهد بود که در خانه داشته است.

با عصبانیت وارد خانه شد، و تا قبل از این که خانم دیگوری ببیندش، به اتاقش رفت تا وسایلش را جمع کند. اما هر چه گشت، متوجه شد در کل عمرش هیچ وسیله مهم و باارزشی نداشته؛ همیشه همه‌ی خریدهای هیجان‌انگیز برای برادرش انجام می‌شد. لحظه‌ای با این فکر که هیچ چیز برای برداشتن ندارد، قلبش به درد آمد. که ناگهان چشمش به بالشتی که شب‌های غم‌انگیز بسیاری را همراهش سپری کرده بود، افتاد. با خوشحالی آن را برداشت و بدون خداحافظی یا هیچ حرف دیگری، از خانه بیرون زد.

******

گوشه‌ی پیاده‌رویی خلوت دراز کشیده و به خواب فرو رفته بود. بر خلاف انتظار، بالشش را زیر سرش نگذاشته بود. از ترس کثیف شدن و همچنین ارزش زیادی که برای بالش قائل می‌شد، سرش را روی آسفالت گذاشته و آن را روی سرش قرار داده بود‌.

ناگهان با لگد محکمی که به پهلویش خورد، از خواب پرید. طبق عادت و بدون این که یادش باشد دیگر توی خانه نیست، فکر کرد باز هم برادرش تصمیم گرفته او را به روش‌های خاص خود بیدار کند. چشمانش را باز کرد تا فحش‌هایی نثارش کند که با پیرمردی کلاه به سر روبه‌رو شد‌.

مدتی به یکدیگر زل زدند. گویی پیرمرد از کشمکشی درونی رنج می‌برد. تا این که بالاخره چیزی زیر لب زمزمه کرد.
- پس توهم نیستی...
- ببخشید، چی؟

سدریک با تعجب به پیرمرد زل زده بود. مرد طوری به او نگاه می‌کرد که گویی اولین بارش است که با انسانی روبه‌رو می‌شود. پس از گذشت دقایقی نه چندان طولانی، دستش را به سمت سدریک دراز و به او کمک کرد از روی زمین بلند شود.
- اگلانتاین هستم...اگلانتاین پافت!
- خوشبختم. منم سدریکم.

اگلانتاین سری تکان داد و سپس با دست به گوشه‌ی پیاده‌رو، جایی که سدریک دقایقی قبل آنجا خوابیده بود، اشاره کرد.
- چرا اونجا خوابیده بودی؟
- ولش کن...زیاد مهم نیست. تنها چیزی که فعلا اهمیت داره اینه که دنبال یه جایی برای موندنم.

چهره‌ی پیرمرد ناگهان به لبخندی عمیق باز شد. طوری ناشیانه لبخند می‌زد که گویی تا به حال در عمرش این کار را انجام نداده است.
- چه عالی...چون منم مثل تو، دنبال یه سرپناهم.

هر دو نفر، خنده‌ای از ته دل سر دادند. سدریک فکرش را هم نمی‌کرد که در طی یک ساعت اولیه‌ی فرارش از خانه، بتواند همسفری برای مسیر نامعلومش بیابد.

******

مدت زیادی بود که در حال راه رفتن بودند. چند ساعتی از آغاز سفرشان گذشته و در طول این مدت، داستان‌های زندگی یکدیگر را شنیدند. که البته چندین بار به دلیل احساس شدید و بسیار سدریک به خواب، متوقف شدند. اگلانتاین هر بار منتظر می‌ماند تا او بیدار شود و سپس به راهشان ادامه می‌دادند.

ناگهان سدریک عذرخواهی کرد، دوان دوان به طرف دستفروشی کنار خیابان رفت و دقایقی بعد برگشت.
بسته‌ی کوچکی را رو به پیرمرد گرفته بود.

- این چیه؟
- بازش کن.

اگلانتاین با تعجب بسته‌ را باز کرد و پیپ چوبی و کوچکی را از درون آن بیرون کشید.
- هنوزم سوالم همونه...
- اسمش پیپه. راستش داستان زندگیتو که شنیدم، فکر کردم شاید این کمکت کنه. چند جا دیدم که می‌گن این وسیله می‌تونه یه سری ناراحت‌ها و دردها رو از آدم دور کنه.
- چه خوب...حالا این چطوری کار می‌کنه؟

اما سدریک هم جواب را نمی‌دانست. پس از چندین تلاش ناکام در نحوه‌ی استفاده از پیپ و فرو کردن آن در چشم و چالشان، بالاخره متوجه شدند باید آن را در دهان بگذارند.

- خب، همین؟ کار دیگه‌ای لازم نیست انجام بدیم؟

سدریک سرش را به نشانه‌ی نفی تکان داد. هیچ یک خبر نداشتند که باید آن را روشن کنند‌.

به راه رفتن ادامه دادند‌. در حین حرکت، سدریک بالشش را محکم‌تر بغل کرد و ادامه‌ی داستان زندگی‌اش را از سر گرفت.
-...آره، یه داداش داشتم که همیشه اذیتم می‌کرد. هر اتفاقی که میفتاد، تقصیر من بود و هیچ وقت اون مقصر شناخته نمی‌شد. می‌دونی چرا؟ چون بزرگ‌تر بود! هه...همیشه با این استدلال پیش می‌رفتن و به من می‌گفتن باید احترامشو نگه دارم...

سدریک همانطور به تعریف کردن سختی‌هایی که در خانه‌ تحمل می‌کرد، ادامه می‌داد و متوجه نبود اگلانتاین مدتی‌ست که هیچ حرفی نمی‌زند.
پیرمرد چند قدم عقب‌تر از او ایستاده و به چیزی در مقابلش زل زده بود. بالاخره بعد از گذشت چندین ثانیه، سدریک متوجه نبود اگلانتاین شد و ایستاد.
- هی...کجایی پس؟

جوابی نیامد. به عقب برگشت و او را دید. مقابلش ساختمانی عظیم و باشکوه سر برافراشته و اگلانتاین را مجذوب خود کرده بود. کنارش رفت و او نیز همانند دوستش به آن عمارت بزرگ خیره شد.

- هوی‌‌‌...شماها اینجا چی کار می‌کنید؟

هر دو نفر با صدای فریادی که به ناگاه شنیده شد، از جا پریدند. مرد لختی داخل حیاط ایستاده و با عصبانیت به آنها نگاه می‌کرد.

- ببخشید؟
- گفتم اینجا چی کار دارین؟ شما که ساحره نیستین!

اگلانتاین و سدریک به یکدیگر نگاه کردند.
- مگه باید می‌بودیم؟
- اگه می‌خواین وارد بشین، آره. از حضور جادوگرا معذوریم.
- ولی خودتم که جادوگری!
- من و ارباب استثناییم. آخه می‌دونی؟ من جانشین ارباب و همچنین دربان این عمارتم.
- ارباب؟ ارباب دیگه کیه؟

رودولف ناباورانه به آنها زل زد.
- یعنی می‌خواین بگین اربابو نمی‌شناسین؟ لرد تاریکی؟ لرد ولدمورت؟

هر دو نفر آشکارا از شنیدن نام لرد ولدمورت بر خود لرزیدند.
- یعنی واقعا لرد سیاه اینجا زندگی می‌کنه؟

رودولف سرش را به نشانه موافقت تکان داد. برای لحظه‌ای، سدریک و اگلانتاین مشغول ارزیابی موقعیت شدند. عمارتی بزرگ و باشکوه و مکانی گرم و نرم، زیر سایه‌ی اربابی قوی و قدرتمند...

- ما هم می‌خوایم وارد گروهتون بشیم.

******

درست هنگامی که چشمانش را بعد از چرتی چند ساعته گشود، به سرعت آستین دست چپش را بالا زد و با علامت شومش روبه‌رو شد. به اگلانتاین که طرف چپپش نشسته بود و او هم علامتش را برانداز می‌کرد، نگاه کرد.

- خیلی قشنگن!
- آره...قشنگه.

ثانیه‌ای طول نکشید که احساس خستگی شدیدی بر سایر احساساتش غلبه کرد. سرش را بر زمین گذاشت و به سرعت صدای خروپفش به هوا رفت.

بالاخره به خانه‌ی جدیدی راه یافته بود که در آن کسی به خوابش گیر نمی‌داد، اذیتش نمی‌کرد و می‌توانست با خیال راحت، تا زمانی که می‌خواست، بخوابد.
بالاخره می‌توانست ساعت‌های بسیارِ کمبود خوابش را در خانه‌ی جدیدش جبران کند...

******

گوشه‌ی حیاط نشسته بود و به سو که پشت در ایستاده، رودولف که از دست بلاتریکس خشمگین فرار می‌کرد، مروپ میوه به دست در حال دویدن به دنبال فرزندان مرگخوارش و گابریل که با تی‌اش پشت سر افراد حرکت کرده و جای پاهایشان را تمیز می‌کرد، نگاه کرد.
خانه‌ی ریدل‌ها، حتی با این همه شلوغی و سروصدا، هنوز هم بعد از این همه سال، دلپذیرترین جایی بود که می‌توانست در آن زندگی کند. خوشحال بود که بالاخره خانه‌ی حقیقی‌اش را پیدا کرده بود و حالا، چندین سال می‌شد که آنجا و در کنار مرگخواران زندگی می‌کرد.

به طرف اگلانتاین که حالا اندکی پیرتر شده بود و آرام آرام به سمتش می‌آمد، برگشت و نگاه کرد. پیپ‌ای را که در اولین دیدارشان برایش خریده بود، گوشه‌ی لبش گذاشته بود. با این که یاد گرفته بودند چطور می‌توانند آن را روشن کنند، اما همچنان اگلانتاین ترجیح می‌داد به یاد اولین باری که یکدیگر را دیدند، آن را خاموش نگه دارد...

سدریک با لبخند، بار دیگر سرتاسر حیاط خانه ریدل‌ها را از نظر گذراند. سرشار از حس خوشبختی و آرامش، پلک‌هایش بسته شدند و به آرامی به خواب رفت‌.


ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۶ ۲۱:۵۳:۵۶

فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۱:۴۵:۵۳ چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

اگلانتاین پافت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۰۴:۱۱
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 152
آفلاین
سدریک...اگلانتاین vs تاتسویا...رکسان


-...تونی، پسر کوچولوی مو بوری بود که در همسایگی آنها زندگی می کرد. او آن روز بعد از ظهر به کمک طناب قرمز رنگی جعبه ی اسباب بازی هایش را کشان کشان به سمت پرچین خانه ی آنها آورده بود. تونی از تنها بازی کردن متنفر بود و همیشه‌ی خدا سعی می کرد هم‌بازی ای دست و پا کرده تا حس تک و تنها ماندن را از خود دور کند...

اگلانتاین خمیازه ای کشید، گوشه ورقه ی کاغذِ کتاب را تا زد و اعلام کرد.
- برای امروز کافیه بچه ها!

دستی روی جلد کهنه و طلایی رنگ کتاب داستان کشید و به کاناپه های خالی اطرافش نگاهی انداخت؛ کاناپه هایی که خالی بودنشان موضوع جدیدی به حساب نمی‌آمد.

- امروز نوبت بازیه کاپیتان.

گلویش را صاف کرد و دوباره، گویی که انگار جواب خود را میدهد ادامه داد.
- بله کاپیتان...ساعت دهِ همه‌ی صبح ها نوبت بازیه.

بیشتر درون کاناپه فرو رفت و سعی کرد تا وقت رفتنش، تصور کند صداهایی از دیگر اتاق های خانه می شنود...که آن روز صبح مثل روزهای قبل، خانه از سوت و کور بودن رنج نمی‌برد.

کم کم پلک هایش در حال سنگین شدن بود که ساعت روی میز شروع به زنگ زدن کرد و مجبور شد کاناپه‌ی گرم و نرمش را به قصد آشپرخانه ترک و چیزی برای خوردن دست و پا کند.
- آره کاپیتان! بلند شو...باید یه صبحونه درست و حسابی بخوری تا بتونی توی قمار همه رو زخمی کنی.

قهوه جوش را به برق زد و تخم مرغی درون تابه شکست.

- ببینم...تا حالا کسی بهت گفته که خیلی خوش تیپی؟

تخم مرغ درون تابه جلز و ولز می کرد و آماده ی سوختن بود؛ اما اگلانتاین با جدیت تمام کفگیر را روی به رویش گرفته و سعی می کرد سر صحبت را با آن باز کند.
‏- کسی نگفته؟ مهم نیست...من بهت میگم. تو خیلی خوش تیپی!

نیمروی نیمه سوخته اش را درون بشقابی گذاشت و لیوان قهوه به دست، پشت میز نشست.
به صندلی های خالی میزِ ناهارخوری شش نفره نگاهی انداخت. هیچ وقت بیش از یک صندلی میز پر نشده بود، اما دلیلی نداشت که سرویسِ بشقاب  و لیوان ها را، هر چند کثیف و خاک گرفته، جمع کند.

هنوز ساعت نه و پنجاه و نه دقیقه بود؛ خیلی وقت داشت. می توانست با خیال راحت صبحانه اش را بخورد.

***

قمار خانه شلوغ تر از هر وقت دیگری بود و اگلانتاین از این شلوغی لذت میبرد. حداقل در آن فضای کوچک آدم هایی بودند که بتوانند واقعا هم صحبتش باشند.

- سلام اگلا. اون میزو برات آماده کردم.

قمارخانه‌چی به میز وسط سالن اشاره می‌کرد که زنی پشت آن نشسته و مشتاقانه به اگلانتاین نگاه میکرد.
پافت پشت میز نشست‌ و بازی را برانداز کرد‌.
- چطوری؟
- اگلا...ببین چی برات دارم.

زن یک بسته شکلات با کاغذی طلایی رنگ، میان انگشتان پافت گذاشت و ادامه داد.
- به هر حال فردا کریسمسه. هدیه ی من...

اگلانتاین ادامه جمله‌ی زن را نشنید. از شیشه ی قمارخانه بیرون را نگاه و به دنبال نشانه ای از نو شدن سال، خیابان را برانداز کرد.
روبان و ریسه های قرمز و طلایی رنگ همه جا خودنمایی می‌کردند؛ عجیب بود که حتی به یاد نداشت فردا یکی از مهم ترین روزهای سال است.
- مرسی...ممنون به خاطر کادو...
- هوی...کجا میری پافت؟

بی توجه به فریاد های زن، به خاطر بسته‌ی شکلاتی که توی جیب کتش جا خوش کرده بود تشکر کرد و از در کافه بیرون رفت.

همان طور که با عجله از کنار زنگوله و جشن های کنار خیابان می‌گذشت، به عید سال قبلش فکر کرد.
زمانی که کادوهایی خریده و از طرف تمام آدم های زندگی اش، به خود داده و وانمود کرده بود که فرستاده‌ی فرزندان و نوه‌های خیالی اش هستند.
به سال قبل...دو سال قبل...و بسیار قبل‌تر از آن هم فکر کرد؛ هیچ تفاوتی میان روزهایش نبود. همیشه لیوان شکلات داغ به دست روی کاناپه‌ی روبه پنجره می‌نشست و تمام روز، عبور و مرور انسان های کادو به دست و لبخند به لب را تماشا می‌کرد.

روبه مغازه‌ ای که هر سال از آنجا برای خود هدیه می‌خرید ایستاد. به رسم هر سال، ناخودآگاه آنجا آمده بود.
امسال اما برخلاف همیشه، علاقه ای به داخل شدن نداشت؛ پس مسیرش را عوض کرد و به سمت خانه اش به راه افتاد.

- پدر بزرگ...پدر بزرگ. ببین چقدر بزرگ شدم. غذا خوردم تا بزرگ بشم و شکل شما بشم.

اگلانتاین سرش را برگرداند و پشت میز رستورانی، دختر بچه‌ای با پیراهنی آبی رنگ و موهایی بافته شده توجهش را جلب کرد که دست پدربزرگش را گرفته و با ذوق چیزهایی برایش تعریف می‌کرد. خانواده‌ی شلوغ و پر جمعیتی بودند...همه همزمان حرف میزدند و صدای قهقه ی خنده شان فضا را پر کرده بود.

***

قهوه جوش را به برق زد و شروع به قدم زدن دورتادور آشپزخانه کرد. هر گاه که فکری ذهنش را درگیر کرده بود، این کار هارا می‌کرد.

- هیچ وقت این کارو نمی‌کنم...میدونی چند ساله این جا زندگی کردم؟
- تو ترسویی. از تغییرات می‌ترسی...اگه می‌خوای اتفاق خوبی برات بیفته، باید تغییر کنی.
- نه نه نه...من به این زندگی عادت کردم. هیچ میدونستی...

اگلانتاین دو دستش را روبه هم گرفته و به دعوا و جدلشان نگاه می‌کرد. هیچ وقت دست هایش انقدر جدی درمورد موضوعی بحث نکرده بودند.
- می‌خوای زندگی جدیدی داشته باشی؟
- چیزهای جدید خطرناکن...وقتی نمیدونی قراره چی پیش بیاد، نباید کاری انجام بدی.
- هیچ وقت نمیدونی قراره چی پیش بیاد. می خوای همه‌ی کریسمس های زندگیت مثل هم باشن؟ همیشه بشینی و زندگی کردن بقیه رو نگاه کنی...پاشو. باید خودت دست به کار بشی.

دست چپ تیر خلاص را زده بود. پافت نگاهی به چمدان خاک گرفته ی درون کمدش انداخت. یادش نمی‌آمد آخرین بار کی از آن استفاده کرده بود.

در عرض چند دقیقه تنها وسایل مورد نیازش را درون چمدان کوچک چپاند و از در خانه بیرون زد.
مطمئن شد همه ی چراغ ها خاموش باشند و فلکه ی آب خانه بسته، به هر حال معلوم نبود که کی بار دیگر قرار است به آنجا برگردد...و حتی معلوم نبود که دیگر چه کسی قرار است قهوه جوش بیچاره را خاموش کند.

***

پافت به پسر مو بوری که گوشه‌ی پیاده رو دراز کشیده و بالشتش را روی سرش گذاشته بود، نگاه کرد‌.
- هی آقا...حالت خوبه؟

از سمت پسر جوابی نیامد و اگلانتاین کم کم درحال نگران شدن بود...نکند این هم توهم دیگری بود؛ که مغزش باز هم می خواست انسان هایی را شبیه سازی کند.
به سمتش رفت و لگد محکمی به پهلویش فرود آورد.
- دور شو...من دیگه به توهمات نیاز ندارم. می‌خوام با آدمای واقعی آشنا بشم. برو...

با محو نشدن پسر، برداشتن بالشتش از روی سرش و زل زدن به او، با این حقیقت مواجه شد که با چیزی غیر از توهم روبه روست.
- پس توهم نیستی...
- ببخشید، چی؟

پافت جوابی نداد. دستش را دراز کرد تا به او کمک کند از روی زمین بلند شود.
- اگلانتاین هستم...اگلانتاین پافت!

از اولین معرفی خودش در طول زندگی‌ راضی بود. بالاخره توانسته بود سر صحبت را با کسی باز کند.
پسر با چشمان خاکستری رنگش به او نگاه کرد.
- خوشبختم. منم سدریکم.

دوباره به مکانی که پسر برای خواب برگزیده بود نگاه و با دست به پیاده رو اشاره کرد.
- چرا اون جا خوابیده بودی؟
- ولش کن...زیاد مهم نیست. تنها چیزی که فعلا اهمیت داره اینه که دنبال یه جایی برای موندنم.

اگلانتاین باور نمی‌کرد که به این زودی هم‌سفری برای خود بیابد. ناشیانه لبخند زدی و گفت.
- چه عالی...چون منم مثل تو، دنبال یه سر پناهم.

هر دو نفر، خنده ای از ته دل سر دادند. پافت آخرین باری را که چنین حس آرامشی را از ته دل در وجودش احساس کرده بود، به خاطر نمی‌آورد.

***

اگلانتاین بعد از برداشتن هر قدم، فکر می‌کرد که اگر کمی بیشتر راه برود ممکن است تک تک ماهیچه های بدنش به حرف بیایند و شروع به غرغر کردن کنند. ساعت های متمادی در حال راه رفتن بودند.
بارها پسرک به خواب رفته و پافت سعی کرده بود قهقه اش را کنترل کند تا چرت او را پاره نشود. در این میان، فرصت آن پیش آمده بود که داستان زندگی خود را شرح دهند و با مشکلات دیگری همدردی کنند.

در حال راه رفتن در خیابان طویلی بودند که سدریک معذرت خواهی کنان دور شد و دقیقه‌ای بعد، بسته ی  کوچک و خاکستری رنگی را رو به او گرفت.
اگلانتاین با تعجب به بسته زل زده بود.
- این چیه؟
- بازش کن.

پافت پارچه ی خاکستری رنگ را کنار زد و پیپی کوچک و چوبی را میان مشتش گرفت. هیچ وقت هدیه ای حقیقی نگرفته بود و به همین دلیل نمی‌دانست که چه باید بگوید.
- هنوزم سوالم همونه...
- اسمش پیپه. راستش داستان زندگیتو که شنیدم، فکر کردم شاید این کمکت کنه. چند جا دیدم که میگن این وسیله میتونه یه سری ناراحتی ها و درد هارو از آدم دور کنه.
- چه خوب...حالا این چه طوری کار میکنه؟

اگلانتاین وقتی با قیافه سردرگم سدریک مواجه شد، فهمید که او هم اطلاعی از این موضوع ندارد؛ پس سعی کردند طریقه استفاده کردنش را حدس بزنند.
پس از تلاش های ناموفق بسیاری و فرو کردن پیپ در تخم چشمانشان، بالاخره به این پی بردند که باید آن را در دهان شان بگذارند.
- خب، همین؟ کاری دیگه ای لازم نیست انجام بدیم؟

سدریک سر تکان داد. هیچ یک از آنها نمی‌دانست که پیپ باید روشن شود.

پافت نگاهی به پیپ درون دهانش انداخت؛ آنقدر راحت میان لب هایش جا گرفته بود که گویی جایش همیشه آنجا بود.

به دوستش که درحال تعریف سختی هایش در خانه بود، گوش می‌کرد. تا حالا هیچکس علاقه ای به صحبت کردن با او نشان نداده بود...این پسر با بقیه فرق داشت.
-...آره، یه داداش داشتم که همیشه اذیتم می کرد. هر اتفاقی که میفتاد، تقصیر من بود و هیچ وقت اون مقصر شناخته نمیشد. میدونی چرا؟ چون بزرگتر بود! هه...همیشه با این استدلال پیش میرفتن و به...

اگلانتاین دیگر صدای پسر را نمی‌شنید، ساختمانی عظیم و با‌ شکوه پیش رویش سر برافراشته بود اما سدریک متوجه آن نشده و چندین قدم جلو رفته بود.
- هی...کجایی پس؟

پافت جوابی نداد. سدریک عقب برگشت، کنارش ایستاد و او هم به ساختمان زل زد.

- هوی...شما ها اینجا چی کار می کنید؟

اگلانتاین و سدریک مرد لختی را که قمه به دست سمت‌شان می‌آمد تماشا کردند‌.
- ببخشید؟
- گفتم اینجا چی کار دارین؟ شما که ساحره نیستین!

پافت با تعجب به سدریک نگاه و بعد دوباره مرد لخت را برانداز کرد.
- مگه باید می‌بودیم؟
- اگه می‌خواین وارد بشین، آره. از حضور جادوگرا معذوریم.
- ولی خودتم که جادوگری!
- من و ارباب استثناییم. آخه می‌دونی؟ من جانشین ارباب و همچنین دربان این عمارتم.
- ارباب؟ ارباب دیگه کیه؟

رودولف ناباورانه نگاهی به آنها انداخت.
- یعنی می‌خواین بگین اربابو نمی‌شناسین؟ لرد تاریکی؟ لرد ولدمورت؟

پافت پیچیده شدن چیزی درون شکمش کرد را حس کرد.
- یعنی واقعا لرد سیاه اینجا زندگی می‌کنه؟

رودولف سرش را به نشانه‌ی موافقت تکان داد. اگلانتاین همیشه شلوغ بودن گروه خادمان لرد سیاه را می‌دید و دلش می‌خواست جزئی از آنها باشد...و حالا هم، عمارتی به آن بزرگی می‌توانست سر پناهش باشد.
- ماهم می خواییم وارد گروهتون بشیم.

***

پافت پیپ خاموش را گوشه‌ی لبش گذاشت و نشان شومش را برانداز کرد.
- خیلی قشنگن!

سدریک آستین دست چپش را بالا کشید و به طرف اگلانتاین گرفت.
- آره...قشنگه.

خروپف‍ـــــــ خروپف...

صدای خروپف سدریک بلند شد. پافت نگاهی به او انداخت و زیر لب گفت.
- این چهل و سومین باریه که وسط حرف زدن می‌خوابه...

ت‍ـــــــق...

چیزی به پشت سرش برخورد کرد. برگشت و سیبی را دید که کنار پایش افتاده بود.

- عه...ای بابا. ببخشید! نه این که واقعاً از ته دل باشه ها ولی...

پافت به پسری که ماسک به صورتش زده بود و سیب دیگری را به هوا پرت می‌کرد و دوباره می‌گرفت نگاه کرد.
- این چه کاری بود که کردی؟
- ببین..گفتم که معذرت میخوا...

اگلانتاین اجازه ی اتمام جمله را به پسرک نداد؛ با سرعت به سمت او حمله ور شد و با پیپش بر سر و صورتش ضربه زد.

حتی در این وضعیتم احساس خوشحالی می‌کرد...بالاخره به چیزی که در تمام زندگی اش می‌خواست رسیده بود. خانواده ای شلوغ و پر جمعیت که این بار نگاهشان نمی‌کرد، او هم جزئی از آنها بود.

***

پیپ را گوشه ی لبش گذاشت، سیبی درون مشتش گرفت و از پشت به تامی که روی علوفه های اصطبل به خواب رفته بود، نزدیک شد.

تــــــق...

- هار هار هار جاگسن...بالاخره انتقام گرفتم.

دوان دوان از اصطبل بیرون دوید و در را پشت سرش روی صورت تام کوبید‌.
سپس به طرف سدریک رفت که گوشه‌ی حیاط نشسته بود. درست همانجایی که سال‌ها قبل، در اولین ورودشان به خانه‌ی ریدل‌ها، نشسته بودند.

کنار سدریک نشست. پیپ همیشه خاموش را، با این که حالا میدانست باید روشنش کند، گوشه ی لبش گذاشت و ساختمان خانه ریدل هارا از نظر گذراند.

هنوز هم همان قدر که اولین بار آن را دیده بود، با شکوه به نظر می‌رسید؛ اما حالا دیگر عظمت و شکوهش اهمیتی نداشت و چیزی نبود که باعث میشد او حس خوبی داشته باشد...آنجا دیگر خانه اش شده بود.
خانه ای که با وجود متفاوت بودن مرگخواران شکل گرفته بود. خانه ای که لرد سیاه، همیشه با تمام حواسش از آن مراقبت می‌کرد.



ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۶ ۲۲:۰۲:۵۳

ارباب...ناراحت شدید؟



پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۱:۴۴:۴۶ چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۹

تاتسویا موتویاما


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۶ دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۵:۵۹:۲۴ یکشنبه ۶ مهر ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 132
آفلاین
رکتان
Vs
سدرانتین




من کاملا مُرده بودم.

مثل اونموقع نبودم که کاتانا وسط شوخی سامورایی یهو دل و روده‌م رو ریخت بیرون و درد کشیدم. البته که بهش نگفتم درد کشیدم. یا حتی مثل وقتی نبود که معجون "سرزندگی" هکتور - سان رو امتحان کردم. معجون عالی بود اما اونطوری که پرفسور گرینجر می‌گفت، بدن من اشتباهی واکنش نشون داد.

نه. شکی نداشتم که کاملا مُرده بودم.

اگه زنده بودم، پس جلوی دروازه‌های بهشت چیکار داشتم؟ باید در بزنم؟ باید کسیو صدا کنم؟

- داخل کیکت سیب‌زمینی سرخ کرده باشه یا پوره شده، کوچول؟

فرشته بود. البته فرشته‌ها توی ذهن من همیشه بچه‌های کوچولو و پوشک به پایی بودن که کاتانا دوست داشت ازشون محافظت کنه. این یارو شبیه کسایی بود که اون بچه‌ها رو زنده زنده می‌خوردن و یه تسترال هم روش. البته خیلی با لطافت و خانمانه.

با وجود این، قطعا فرشته بود که جلوی دروازه ی بهشت رو گرفته بود و بشقاب کیک رو جلوی صورتم گرفته بود. من کی بودم که بخوام بپرسم فرشته‌س یا نه.

- دارم می‌گم کدوم رو می‌خوری روله سامورایی؟
- ساموراییا کیک نمی‌خورن، فرشته - سان.

فرشته لحظه ای با سردرگمی نگاهم کرد. بعد با دلخوری بی‌سیمی را از زیر روسری بنفشش بیرون کشید و گفت:
- این یارو رو نمی‌تونیم شوت کنیم پایین. بهشت هم ظرفیت نداره.... جوابش؟ یه خطای خوشگل دسته‌بندی بود. دِ راه نداره می‌گم بلا! راه‌حل اضطراری؟ حله دادا.

فرشته کیک‌ها رو روی میزی نامرئی در آسمان گذاشت و کنار من نشست.
- ببین بچه جون. من قراره تا ده دقیقه دیگه جایی باشم،قرار دارم جون خودت. تورو هم نمی‌تونم تنها ول کنم اینجا. یه جای سریع هست که می‌تونم بفرستمت. ولی موقتیه. تا وقتی ظرفیتای بهشت رو یکم سر و سامون بدیم. رواله؟

سرم رو برگرداندم تا نظر کاتانا رو بپرسم. تا وقتی کاتانا کنارم بود، کنار دروازه بهشت با داخل لایه های کیک پوره ی سیب‌زمینی فرقی نداشت.
ولی کاتانا کنارم نبود. برای اولین بار از وقتی که یادم میاد، تنهای تنهای تنها بودم.

یه قطره اشک از چشمم ریخت. ولی من که گریه نمی‌کردم. فقط یه قطره اشک بود که توی تاریکی برق می‌زد. فرشته دستش رو دراز کرد و قطره ی اشک رو گرفت. چشامو بستم و وقتی بازش کردم، یه طناب به سمتم نگه داشته بود.
- بِیـبی سامورایی... طناب رو نگه دار، راست دماغتو برو جلو و وقتی رسیدی، مطمئنم می‌دونی باید چیکار کنی.

طناب را از دست‌های نرم و گوشتالوی فرشته گرفتم و وقتی برای آخرین بار به چشمانش نگاه کردم، سایه ای از نگاه فرشته‌گون خانم فیگ فقید در آن به چشم می‌خورد و بعد... تاریکی.

***

- مدتهاست کسی پیدا نشده که یارای رقابت با ما را داشته باشد، پس برای چه چنین میز باشکوهی چیده‌ایم؟

با شنیدن صدای آشنا، با تمام وجود از جایم پریدم و سرم با شدت به میله ای فلزی برخورد کرد.

من کی ام؟
کجام؟


هیچ چیزی آشنا نیست به جز صدایی که از خواب بیدارم کرد. چشمام دوباره گرم می‌شن. جای تاریک و خنکی نشستم و دور تا دورم پر از با کیفیت‌ترین پارچه‌هاست. بوی خاص و آرامش‌بخشی دارن. بویی که باعث میشه حتی در نبود کاتانا هم بتونم یه سامورایی کامل باشم. یه بویی شبیه... قدرت، حمایت، اصالت.

- ما بسیار قدرتمند و بی‌رقیبیم. هیچ‌کسی یارای نبرد تن به تن با ما را ندارد. هیچ‌کسی جرئت لشکرکشی به خانه ی باشکوه مارا ندارد، هیچ‌کسی حتی جرئت شطرنج زدن با ما را هم ندارد. همه ی این‌ها درست اما خب... ما شطرنج می‌خواهیم.

با شنیدن این جملات یک بار دیگر از جام پریدم و یک قدم جلوتر رفتم. پارچه‌های زیادی دورم پیچیده بودم و همین باعث شد مثل یه طاقه ی پارچه ولو شم. به دریچه ای برخورد کردم و با صدای بلندی بر روی زمین افتادم.

- همه چیز تحت کنترل ماست. انتظار هر چیزی رو داریم. حتی جان گرفتن شنل‌های درون کمدمان و احضار شدن رقیب قابلی برای بازی شطرنج. حالا ای رقیب پارچه ای، برخیز و خودت را نمایان ساز.

بلند شدم، کمی تلو تلو خوردم و به سمت صدا برگشتم.
نمی‌دانستم کجا هستم. ولی این بار گم نشده بودم.

- بنشین پشت میز تا با قدرت حقیقی ما روبه‌رو شوی.

چشمام هنوزم تار می‌دیدن ولی تمام تلاشم رو کردم تا بدون کله‌پا شدن، پشت میز بشینم. باید چیکار می‌کردم؟

- صورت عجیبی داری، حریف بی‌پروا. از کجا می‌آیی؟
- تنهای تنهای تنها بودم. ولی بعد روح فرشته مانند خانوم فیگ سان بهم گفت که اینجا جام امنه.

سرم رو که بلند کردم و به چشم‌های روبه‌روم دوختم، فهمیدم منظور خانم فیگ فرشته چی بوده. اینجا امنه.
- شما کاتانا رو ندیدین؟ کاتانا... همونی که دشمنا و سیب‌زمینی های شیرین رو به سیخ می‌کشه. همونی که هی حرف می‌زنه اما شنیده نمیشه... شما می‌دونین من کی‌ام؟

مخاطبم با نارضایتی عمیقی آه کشید.
- مشکلات این‌ها تمومی نداره. از صبح تا غروب، یکی پیپ می‌کشه و اون یکی خوابه و بعدی همه رو می‌خوره. وقتی هم که میام بازی کنم، سر و کله ی دوستای ناکاتا پیدا می‌شه. ناکاتا هم که یه ماهه غصه ی گم شدن ساموراییش رو می‌خوره. بهش می‌گیم این تام رو میاریم بهت بگه اوس، گوله گوله اشک می‌ریزه. تو بازی بلدی یا الکی توی کمد ما پنهون بودی؟

اشک توی چشمام جمع شده بود. اومدم پاکشون کنم که یهو دیدم دست ندارم. اگه دست نداشتم، حتما حالا یه روح بی‌چهره و بی‌هویت هم بودم. روح بی‌چهره و بی‌هویت برای چی اشک می‌ریزه؟ اصن می‌تونه اشک بریزه؟

از تصورشم اشکام سرازیر شدن.

- حالا گریه نکن جلوی ما. اصلا خوشمون نمیاد آدمای ضعیف از یه هوا با ما نفس بکشن.
- شما... می‌بینی منو؟
- ما؟ ما همه چیو می‌بینیم. حالا که تا اینجا اومدی و توی کمد ما بودی و سر میز ما نشستی، باید بازی کنی.

انگشتای نامرئیم رو کشیدم رو مهره‌های شطرنج. باید بازی کنم. مگه کار دیگه ای هم توی دنیا هست که من انجام بدم؟ فقط یه مشکلی داشتم. همینکه فهمیدم مشکل چیه، دوباره اشک تو چشام جمع شد.
- بازی هم بلد نیستی، نه؟

آهی کشید و شنل سیاهش را مرتب کرد.
- بهت یاد می‌دیم، اربابی هستیم یاد دهنده، تمرین ‌دهنده و شکست دهنده.

***

اومدم ببرمش دیگه بلاسوخته. اینقد این فیگ فقید رو حرص نده!

صدای مزاحمی گوشه ی ذهنم شنیدم که بلافاصله با یه تلنگر محو شد.

- حواست کجاست، روح؟ گوش کن. اسب به شکل ال حرکت می‌کنه. برای تو و برای هر کس دیگه ای... اما ما بهش می‌گیم که به شکل دی حرکت کنه.

اسب چهارنعل فرمان برد.

- تو امتحان کن، روح.

از اسب سان خواستم که به شکل ال عقب‌نشینی کنه. اسب سان بی‌هیچ عجله‌ای سرجاش برگشت.
- بد نبود. ولی حالا خیلی مونده که بتونی با ما رقابت کنی روح.

سرم رو تکان دادم و روی سرباز مقابلم تمرکز کردم.
سرباز شونن، یک حرکت به جلو لطفا.
سرباز شونن یک خانه جلو رفت.

- اومده بودم ببرمش بهشت. ولی گویا روحش گیر کرده اینجا. هرچی این چاه‌بازکن دنیوی رو می‌گیرم سمتش، جم نمی‌خوره از جاش، بلاگرفته! بذار ازش بپرسم می‌خواد بمونه یا بیاد.
- می‌بینم که امروز خیلی جنگنده بازی می‌کنی روح . دوست داری پشت میز بمونی و برای بار سیصدم در این هفته شکست بخوری؟
لبخندی روی لب‌های نامرئیم شکل گرفت.

دوست داشتم بمونم. دوست داشتم پشت همین میز بازی بمونم. دوست داشتم صاحب این میز بدونه که همیشه پشت میزش کسی هست که می‌خواد ازش یاد بگیره.
- دوست دارم بمونم.

نمی‌دونم صدام رو کی می‌شنید. استادم، فرشته ی فیگ‌چهره ای که مامور جابه‌جایی من بود یا خودم که بین دو درگاه دنیا گیر کرده بودم. ولی می‌دونستم این چیزیه که باید بگم.
- می‌خوام اینجا بمونم.
می‌خوام بشنوم که یه ویزلی جدید از کجا اومده.

- می‌خوام بیشتر اینجا بمونم.
می‌خوام ببینم آخرش تامه که آگلانتاین رو می‌کشه یا آگلانتاین با پیپش تام رو خفه می‌کنه.

- یه روز بیشتر.
می‌خوام بدونم سوسیسی که فنریر با مانامی درست می‌کنه خوشمزه‌تره یا با ایوای همه چیز خوار؟

- یه دقیقه بیشتر.
می‌خوام کسی باشه که حتی وقتی نامرئی شدم هم منو ببینه.


ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۶ ۲۱:۴۸:۱۳

The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.