هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۲۲:۵۱:۳۲ جمعه ۱۳ فروردین ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۱۰:۰۱
از نقاشی مرلین دور شو!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 201
آفلاین
مرگخواران خم شدند و برای یک بار دیگر به کف دست های قهوه ای و چرکِ دکتر، که در آنها چندین قرص سفید و براق وجود داشت، نگاه کردند.
بلاتریکس دست هایش را بر کمرش زد و با حالتی تهدید آمیز سرش را کج کرد و چشم غره ای نثار جمعیت گوش به فرمان کرد.
-یکی باید پیش مرگ بشه و اول از اینا بخوره که ببینیم مسموم نباشن برای ارب‍...

اینبار، بعد از سالها خدمت زیر سایه ی تاریک لرد سیاه ، پس از انجام هزاران ماموریت، مشکلی برای داوطلب شدن در این کار نداشتند.
-قرض نعنا! قرص نعنا! قرص نعنا! من عاشق قرص نعنام.

صحنه ی بعد ای که مرگخوارن، دکتر و نوچه هایش دیدند، ایوایی بود که مانند جرقه ای پاهایش از چمن های پارک کنده شده، در هوا به پرواز در آمده، و مانند کانگورویی شاد، به سوی ساقیِ خسته و خمار پریده بود.
-شیزه دختر ژون. آروم باش حالا. میدم بت از اینا. مثکه واقعا چند وقته نزدی و خیلی نیاز داری.

دکتر که حالا زیاد هم خسته و خمار نمیرسید، این را گفت و به دخترک ژولیده و کثیفی که مشتاقانه به دست هایش زل زده بود، چشم دوخت.
ایوا لبخندی گشاد و ترسناک تحویل او داد و دستش را دو گردنِ مرد حلقه کرد.
-میشه حالا خوراکی هامو رد کنین بیاد آقا.

مرد که حالا جدا از حالت خلسه بیرون آمده بود، با حرکت ایوا عقب پرید و یکی از قرص ها را به او داد.
ثانیه ای بعد بود که چشم مرگخواران، قرص بزرگی که موقع پایین رفتن از گلوی ایوا هم برآمدگی اش مشخص بود و به زودی وارد معده ی او میشد را دنبال کرد.


ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۱۳ ۲۳:۱۵:۲۶



پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۳:۱۴:۲۶ یکشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲:۱۱:۲۳
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
گردانندگان سایت
مرگخوار
پیام: 1253
آفلاین
مرگخواران هاج و واج و بی هدف در مرکز شهر لندن ایستاده بودند....آنها ارباب خاموششان را هم همراه خود آورده بودند تا با استفاده از شارژرهای مشنگی، اربابشان را شارژ کنند، بلکه روشن شود.
_پیست پیست...هی...با شمام...بله..با شما!

مرگخوارن به دور بر خود نگاهی انداختند..مرد مشکوکی آنها رو صدا زده بود!
_با مایی؟
_اره دیگه...با شمام که مشخصا جوون های اهل حالی هستین..لباسای جدیده؟ مده؟ دنبال چی هستین حالا؟ همه چی دارم!

مرگخوارن بدون توجه به مشوک بودن مرد، با خوشحالی به مرد نزدیک شدند، چرا که خودشان هزار برابر از آن مرد مشکوک‌تر بودند!
_شارژر هم داری؟
_شارژر؟ شارژر چی؟
_شارژر ارباب...یعنی آدم!
_آها...میخوایین شارژ بشین؟
_اوهوم!
_دوای دردتون پیش منه...بهترین شارژ کننده‌ها رو دارم...دنبالم بیاین!

مرگخوارن همگی به دنبال آن مرد مشکوک راه افتادند تا به نزدیک‌ترین پارک محل رسیدند...
_خب بچه ها...میخوام با دکتر آشنا شین..دکتر، سلام کن به بچه ها!
_شلام!
_
_اینجوری نگاه نکنید...اینجا بهترین پارکی هست که میتونین پیدا کنید توی لندن...دکتر هم تنها خدمات دهنده این پارک هست!
_یعنی چی؟
_یعنی اینکه میخوایین شارژ بشین؟ از شارژر های دکتر استفاده کنید...دکتر...رو کن شارژرها رو!

دکتر مذکور که به سختی پلک‌هایش را باز نگه داشته بود، دست در جیب کتش کرد و چند ماده عجیب از آن بیرون آورد.
_بزن روشن شی!

مرگخواران به یک دیگر نگاه کردند...آنها همین را میخواستند..که لرد روشن شود...ولی به نظر هنوز کمی برای اعتماد کردن به این دو مرد غریبه، مردد بودند!




پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۱:۳۵:۰۸ شنبه ۲ اسفند ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۹:۱۸:۳۴
از محله ی چانگ
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
پیام: 150
آفلاین
مرگخواران، بلند شدند تا به شارژر فروشی رفته و اربابشان را شارژ کنند.
- باید اول آدرسو رو کاغذ بنویسیم. اینجوری یادمون نمیره. کی مینویسه؟

طبق معمول همه مرگخواران خودشان را به آن راه زدند.
- من بلدما فقط دست خطم خوب نیست.
- منم بلدم فقط...
-خب منم...

و در آن لحظه همه با هم متوجه شدند که نه کاغذی دارند و نه خودکاری و آدرس را هم یادشان نیست.
- یعنی هیچ کدوم یادتون نیست؟

همه مرگخواران در برابر بلاتریکس گارد دفاعی گرفتند.
-خب چون زمان نداریم بعدا حسابتون رو میرسم. بریم از یکی دیگه بگیریم. این مرده کلا فایده نداشت از قیافش اصلا معلوم بود.

مرگخواران آهی از سر آسودگی کشیدند و به راه افتادند.

- اما...

همه از جایشان پریدند و به بلاتریکس زل زدند.
- باید همون لحظه رو کاغذ بنویسیمش.

همه به شدت سرشان را تکان دادند و به راه افتادند.



پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۱:۰۸:۵۱ شنبه ۲ اسفند ۱۳۹۹

گریفیندور

آستریکس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۹ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۲:۰۵:۵۵ دوشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۰
از شبانگاه توی سایه ها.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 193
آفلاین
همه مرگخوار ها به همراه روح به شهر لندن رفتند. در سطح شهر بخاطر ظاهر عجیب و غریب مرگخوار ها مورد امر به معروف و نهی از منکر گشت ارشاد قرار میگرفتن حتی رودولف که چند بار خواست با چوبدستی به حسابشون برسه که لینی مانع شد.

_ خب الان از کجا شارژر پیدا کنیم؟ بنظرم بهتره یکیو خفت کنیم و شارژرشو ازش بگیریم.
_ نه! الکی نمیخوایم خودمون رو تو دردسر بندازیم. بهتره از یکی آدرس شارژر فروشی رو بپرسیم.

بلاتریکس که حالا بخاطر گیر دادن های گشت ارشاد حالت پوشیده تری داشت با حرف های لینی آروم شده و به طرف یکی از مردم که کنار خیابون وایساد بود رفت.
_ هی تو! فقط چند ثانیه فرصت داری تا ادرس بازار شارژر فروشی رو بهمون بگی.

مرد یه نگاهی به سرتاپای بلاتریکس انداخت ، خنده ای کرد همزمان که لپش رو میکشید گفت:
_ گوگولیو نگا. توهم لابد از اون دختر کوچولو هایی هستی که دوست دارن لباس های عجب وجب بپوشن تا ترسناک بنظر برسن. آخی گوگولی.

بلاتریکس که هرچی ابهت داشت توسط اون مرد از بین رفته و سیم هاش اتصالی کرده بود سریع دستشو به طرف چوبدستیش دراز کرد که کار اون مرد رو یسره کنه ولی کل ملت مرگخوار به طرفش پریدن تا نذارن.
_ آروم باش بلاتریکس. آروم!
_ ولم کنید بببینم. به من میگه گوگولی! الان گوگولیمو در میارم نشونش میدم. ولم کنید.
_ نه گوگولیتو چیز یعنی چوبدستیتو بزار تو جیبت بمونه بعدا به حساب این یارو میرسیم الان باید ارباب رو شارژ کنیم یادت که نرفته!

بلاتریکس با شنیدن اسم ارباب آروم تر شد و کاملا درک کرد که شارژ کردن ارباب در اولویته. درحالی که بخار داغ از سر و کله و گوشاش بیرون میومد سر پا وایساد.
_ ادرس ؟
_ خب ببین گوگولی. این جاده رو مستقیم میرین. وقتی که خیلی مستقیم رفتین میپیچین دست راست اونجارو خیلی مستقیم نمیرین ولی باید زیاد مستقیم برین. بعدش به یه چهار راه میرسین که یکی از راه هاش بستس و سه راه حساب میشه الان. از اونجا دور میزنین همین راهی که رفتین رو برمیگردین. بعد میپچین سمت چپ بعدش سمت راست بعد دوباره راست و اخر سر وقتی به ته خیابون رسیدین میتونین از یکی دیگه ادرس دقیق ترشو بپرسین.
_ خب دیگه ادرس رو گرفتیم. پاشین بریم.


•♤•Love Me Or Hate Me. You're Gonna Watch Me•♤•

تصویر کوچک شده


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۲۳:۴۱:۲۴ جمعه ۱ اسفند ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۱۳:۰۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6341
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه بطور ناگهانی خاموش شده. مرگخوارا فکر می کنن شاید شارژ لرد تموم شده باشه و باید شارژش کنن. برای این کار باید یه شارژر مناسب پیدا کنن.
مرگخوارا با شنیدن صدای انفجاری به طبقه بالا می رن و یه روح می بینن.

....................................

-تو کی هستی ای روح؟
-خبیث به نظر می رسی... از خودمونی؟
- می شه دستمو از تو سرت رد کنم؟ می گن خیلی باحاله!
-اربابی؟ اگه اربابی سریع برگرد تو جسمشون. ارباب نباید بمیرن!

مرگخواران روح را سوال پیچ کرده بودند.

روح غمگین، نگاه غمگینی به مرگخواران کرد و غمگین تر شد.
-من فقط یه روح غمگینم... یهو اینجا ظاهر شدم. خواستم اینو(اشاره به لرد) بترسونم که نترسید. و به این دلیل، غمم بیشتر شد. به نظرم شارژش تموم شده. باید برای گرفتن شارژر مناسب، به سراغ مشنگ ها بریم. منم باهاتون میام. چون به غرور روحیم برخورده که ازم نترسیده. وقتی شارژش کردیم، دوباره می ترسونمش.

مرگخواران کمی فکر کردند. همراهی روح غمگین با آن ها، ضرری نداشت. شاید می توانست کمکشان کند. برای همین موافقت کردند که همگی با هم به لندن رفته و شارژری تامین نمایند!




پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۸:۴۳ شنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۹

ریونکلاو

مارکوس فنویک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۷ سه شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۹:۱۰:۰۶ پنجشنبه ۲۶ فروردین ۱۴۰۰
از صومعه ی سند رینگ رومانی
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 104
آفلاین
- توت فرنگی مامان راست میگه بازم نیازش داریم ولی فعلا باید پلاکس رو پیدا کنید برید ببینید کتی چی تجویز کرده حالا بریدم فعلا، برید!

مرگخوارا مثل همیشه از اتاق برون رفتند و با هم دیگه به این اتفاق نظر رسیدند که به جای اینکه پلاکس رو پیدا کنن برن از کتاب فرهنگ لغت جادوگری معنی اون لغات رو بفهمن خیلی هم کار هوشمندانه ای بود.

-خب پس الان معنی مخلوق هستی و گل آب نما به همراه کمی روح زندگی چیه؟

-اینجا معنی کل این جمله رو نوشته:استعاره ای جادویی است به معنی نوشاندن ارواح و خاک مقدس(خاک طلا ی یه شهاب سنگ ) و چند قطره خون جاوید (خون یک فرد جاویدان)!

-خب ما الان روح از کجا پیدا کنیم؟ اونم روحی که بشه نوشید!

-من یکی رو میشناسم اینجا میاد ولی فکر نکنم بهمون کمک کنه.

-خب بگو کی رو میگی؟

-اما خب باید آدرسش رو از کتی بگیریم.

-بگو اون کیه خب ههمون روحی که ....

مرگخوار نتونیت جمله اش را تموم کنه چون یه صدا مثل انفجار از اتاق جلسات طبقه ی بالا اومد و از اتاق جلسات دود بلند شد. مرگخوارا که فکر کردند لرد عزیزشون ترکیده دوان دوان رفتن طبقه ی بالا اما چیزی که دیدن خیلی عجیب بود.

-این کیه اینجا افتاده؟

-مثل یه روحه نکنه روح اربابه؟


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۲۹ ۲۲:۱۱:۲۴

Mr. Markooce Fnoeek
شاید فقط جایی تو و من باشیمو زمین زیر پاهامون!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۷:۱۲ سه شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۹:۱۸:۳۴
از محله ی چانگ
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
پیام: 150
آفلاین
مرگخواران در سعی بودند بفهمند چجوری اربابشان را در برق فرو کنند تا شارژ شود. و بانو مروپ کمی وا رفته بود.
- مامان های من برید عزیزانم یک شارژر خوب برای گل مامان پیدا کنید وگرنه مامان نجینی رو...

وقتی اسم نجینی آمد همه مرگخواران خستگیشان در رفت باهوش شدند و از وحشت ناخن هاشان را جویدند.

- آفرین خرمالو های مامان برید سریع هم بیایید! اون هم با یک ایده نه دست خالی، فهمیدید خرمالو ها مامان؟

مرگخواران که گمان میکردند کتی آن دور بر است. سعی کردند ساکت باشند با خستگی سر تکان دادند و رفتند، اما وقتی در را باز کردند... کتی به داخل پرت شد با پرت شدن او بر زمین خاک و خل روی زمین رو هوا بلند شد و همه به سرفه افتادند.

-خرمالو های مامان برید دیگه چرا نمیرید؟

مرگخواران سریع کنار رفتند و کتی رو زمین پهن شده، نمایان شد.

- خرمالو های مامان آفرین خوب ایده ای برداشتید آورده اید ولی...

کمی مکث کرد و با نگرانی از حرفی که میخواست بزند پشیمان شد.

- خب توت فرنگی مامان بیا اینجا ببین گل مامان رو خوب میتونی بکنی؟

کتی آرام از زمین بلند شد و گرد و خاک لباسش را تکان داد. سری تکان داد رو به مرگخواران شکلکی درآورد و به سمت بانو مروپ حرکت کرد.

- خب راسیاتش من زیاد با طبابت کاری نداشتم ولی فکر کنم وقتی شارژ بدن تموم میشه باید برید مخلوق هستی و گل آب نما به همراه کمی روح زندگی بیارید.

به ساعتش نگاه کوتاهی کرد و گفت:
- خب، کارم اینجا تمومه، نمیخواد پنهان کنید پلاکس همین دور و بره پیداش کنید بیاریدش. فعلا باید برم، خداحافظ!

از روی صندلی بلند شد، اما قبل از اینکه بیرون برود گفت:
- مطمئنن بازم نیازم دارید اگر نیاز داشتید بیایید خیابون انگرید پلاک 14.

و با قدم هایی آرام به پایین رفت.

- توت فرنگی مامان راست میگه بازم نیازش داریم ولی فعلا باید پلاکس رو پیدا کنید برید ببینید کتی چی تجویز کرده حالا بریدم فعلا، برید!


我们没有中文的Qarqar,这就是为什么它被称为Qarqar的原因
有关此语言的更多信息,请参见Katie Zero 2。


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۶:۰۶ سه شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

پروفسور بینز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۳ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۳۲:۰۶ پنجشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۹
از توی دیوار
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 58
آفلاین
سوژه جدید:

شب شده بود و مرگخواران در اتاق جلسات سری و مخوف خانه ریدل ها، منتظر بودند تا اربابشان بیاید. آن روز، صبح زود، لرد سیاه با استفاده از وردی، صدایش را همانند بلندگو بلند کرده و گفته بود که شب، جلسه بسیار مهمی داشتند. با اینکه مرگخوار ها همگی از خواب ناز بیدار شده بودند و هنوز ویندوزشان بالا نیامده بود، اما وقتی ارباب جلسه مهم می گذاشتند، حتما مرگخوار ها می آمدند. حتی برای صرف موز و آبمیوه جلسه.

با ورود لرد سیاه، مرگخواران به پا خاستند. لرد آن ها را از نظر گذراند و بر روی صندلی خودش نشست. با نشستن او، مرگخواران نیز صندلی هایشان را کشیدند تا بنشینند که لرد گفت:
- کجا با این همه عجله؟ ما دلمون می خواد مرگخوارانمون به احترام ما سر پا بایستند.
- اما ارباب، پامون درد می گیره!
- خب بگیره!
- خسته میشیم!
- خب بشید!
- خسته بشیم که نمی تونیم به شما در راه رسیدن به اهداف شیطانی و تاریکتون کمک کنیم.

لرد سیاه بعد از شنیدن این حرف، کمی مکث کرد. نگاهی به لینی که گوینده جمله بود انداخت. به نکته خوبی اشاره کرده بود، ولی او نیز ارباب بود، پس نباید حرفش را پس می گرفت!
- همینه که هست. هر کسی ناراضیه، میتونه جمع کنه بره.
- واقعا؟ خدافس ارباب!
- آواداکداورا!

لرد نگاهی به مرگخوار مجهول الهویه ای که با طلسم مرگش بر روی زمین افتاده بود انداخت و با لبخندی به سمت مرگخوارانش گفت:
- کس دیگه ای هم می خواد بره؟

مرگخوار ها به یکدیگر نگاه کردند. کسی دیگر جرئت نداشت تا بخواهد برود. حتی کسی دیگر جرئت نداشت تا ناراضی باشد. پس همگی ساکت ماندند و منتظر ماندند تا اربابشان در مورد موضوع مهمی که صبح آن ها را از خواب ناز بیدار کرده بود، حرف بزند.

- خب یاران ما. ما مدت هاست داریم در مورد موضوع مهمی فکر می کنیم. به تصمیمات جالب و مهمی رسیدیم و می خوایم با شما در میون بذاریم. اول از همه اینکـ...

لرد سیاه قبل از اینکه بتواند جمله اش را کامل کند، ساکت شد، چشمانش بسته شد و سرش روی شانه اش افتاد و دیگر صدایی از وی بیرون نیامد. مرگخواران ابتدا چند لحظه ای صبر کردند، شاید این هم یکی از کار های اربابشان بود، اما رفته رفته نگران شدند.
- ارباب چی شدن؟
- چه اتفاقی واسه ارباب افتاد؟
- خوابشون برده؟
- معجون بیدار شدگی بدم؟
- نه! ارباب که اینطوری نمی خوابن بابا.
- آخه پس چی؟ گوش کنین ببینین صدای خر و پفی چیزی نمیاد؟
- نچ!

مرگخواران هر کدام در حال ارائه نظریه ای برای این حالت لرد بودند، بعضی از آن ها حتی جرئت کرده و لرد را از نزدیک مورد بررسی قرار می دادند تا شاید بتوانند در نحوه ضربان نبض اربابشان که میگویی است یا پر قدرت، نشانه ای در مورد حال او پیدا کنند. اما هیچ کدام به نظر نمی رسید که به موفقیتی رسیده باشند. تنها کسی که با چهره مطمئن بعد از بررسی جسم لرد سیاه به نظر می رسید به نتیجه ای رسیده بود، مادرش بود. مروپ گفت:
- به نظرم شارژ فرزند عزیزمون تموم شده و باطریش خالی شده. فرزندمون خاموش شده!
- خب بزنیمش شارژ ارباب رو!
- چطوری دقیقا؟
- نمیدونم.




پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۸:۲۶ دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۹

محفل ققنوس

سیریوس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۹ پنجشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۴:۲۲:۲۲ پنجشنبه ۱۹ فروردین ۱۴۰۰
از خونِ جوانان محفل لاله دمیده...
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 98
آفلاین
پست پایانی

هرچقدر هم لرد ولدمورت جادوگر افسانه‌ای باشد اما اعتیاد بلایی‌ست خانمان سوز. اعتیاد همه چیز یک جادوگر را از او می‌گیرد. قدرت، ابهت و اقتدار را با خاک یکسان و تورا نسبت به همه چیز عالَم بیخیال می‌کند. مخصوصا اگر آن ماده مخدر، چیز باشد!
در همان حال که مرگخواران سرگرم استخدام در کمپ ترک اعتیاد اصیل‌زادگان بودند، لرد چهارزانو به گوشه‌ای از دیوار تکیه داده بود و با چوبدستی‌اش چیزی که رول کرده بود را روشن کرد. یک پک، دو پک و سه پک زد و رفت هوا. رفت بالا. اونقدر بالا که صورت خودش را در کهکشهان راه‌شیری میدید. با دیدن عظمتش در کرانه‌های هستی، لبخندی بر روی لبانش نشست.

چند قدمی آنطرف‌تر مرگخواران از هراستعدادی داشتند رونمایی کردند تا بلکه مدیر کمپ استخدام‌شان کند. یکی آشپزی میکرد، یکی با قمه‌هایش تردستی می‌کرد، یکی معجون میداد و خلاصه به همین ترتیب. همینطور که رودولف قمه‌هایش را به بالا و پایین مینداخت، یکی از قمه ها از دستش لیز خورد و صاف وسط فرق سر مدیر کمپ فرود اومد. هکتور که می‌خواست جلوی این اتفاق را بگیرد، پایش لیز خورد و دیگ معجون‌سازی هم روی جنازه مدیر بخت برگشته خالی شد. مروپ از شدت عصبانیت، ظرف غذایی که داشت تدارک می‌دید را به سمت رودولف پرتاب کرد اما او جاخالی داد و ظرف به جنازه مدیر اصابت کرد. خلاصه قیمه‌ها ریخته شد توی ماستا.

یکی از بروبچز کمپ ترک اعتیاد که داشت اتفاقی از اونجا رد می‌شد، تمام این صحنه هارا مشاهده کرد.
-

آژیر خطر به صدا درآمد! اتفاقی که معتادان کمپ مدت‌ها منتظرش بودند تا شورش خود را برای فرار از کمپ آغاز کنند. همینطور که همه جا شلوغ شده بود، لرد بی تفاوت و لنگان لنگان به سمت آینه حرکت کرد. گویی تمام اتفاقات پیرامون برای او صحنه آهسته شده بود. در آینه به خودش نگاهی انداخت و زیرلب آهنگ فرهاد را زمزمه می‌کرد:
- میبینم صورتمو تو آینه، با لبی خسته میپرسم از خودم
این غریبه کیه، از من چی میخواد؟!


مرگخواران که در استخدام رسمی کمپ موفق عمل نکرده بودند، به سمت اتاق پرسنل حرکت کردند تا هرطور شده لباس‌های آنان را بپوشند و مدیریت کمپ را به دست بگیرند. لرد همچنان زیر لب میخواند:
- اون به من یا من به اون خیره شدم؟
باورم نمیشه هرچی میبینم! چشامو یه لحظه رو هم میزارم...


آری! لرد لحظه‌ای به خودش آمده بود. وقت آن بود که دوباره قدرت دیرینه خود را بدست بگیرد. چشمانش را باز کرد و به سمت اتاق‌های کمپ حرکت کرد. با چوبدستی‌اش قفل تک تک اتاق‌هارا شکست و تمام معتادان را از بند آزاد کرد. معتادان دور لرد حلقه زدند، گویی که انگار منجی خود را دیده بودند و اینگونه شعار می‌دادند:
- روح منی ولدمورت، قفل شکنی ولدمورت!

لرد صدایش را صاف کرد و شروع به خواندن مانیفست جدید خود کرد. مرگخواران هم دسته‌جمعی وارد راهروی کمپ و نظاره‌گر ارباب خود شدند.
- ای فلاکت زدگان! ای اصیل‌زادگانی که به چُخ رفته‌اید! آیا یادتان رفته است آرمان‌های مارا؟ این بود آرمان‌های ما؟ تابه کجا سقوط؟ تابه کجا انحطاط؟ تا چیزمان رفتیم توی گِل!
- تا کمر ارباب.
- ها تا کمر! بله داشتیم می‌گفتیم...
- می‌فرمودید ارباب. (درحال دستمال کشیدن )
- صحبت مارا قطع نکن. بله خلاصه اینکه این چیز، عجب چیزی‌ست! ما فکری به ذهنمان رسیده است. باید دو ورژن از چیز در بازار موجود بشود. یکی برای اصیل‌زادگان و یکی برای مشنگ‌ها. ورژن اصیل‌زادگان باید مارا هرروز قوی تر و فضانوردتر کند و ورژن مشنگ‌ها باید هرروز بدبخت ترشان کند. اینطوری هم اقتصادمان تامین می‌شود، هم با اختلاف فاحشی پیروز میدان خواهیم بود.
مرگخواران و معتادان اصیل‌زاده:

اینگونه بود که همگی به خوبی و خوشی به سمت خانه ریدل حرکت کردند و تصمیم گرفتند بخش آزمایشگاهی و تحقیقات خانه ریدل‌ها به سرپرستی حاج مورفین الدوله گانت‌زادگان را تاسیس کنند. بخشی مخوف که قرار بود تحولات اساسی در دنیای جادویی به‌وجود بیاورد.


تصویر کوچک شده

We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۳:۱۱ یکشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۱:۱۵:۰۴ سه شنبه ۱۷ فروردین ۱۴۰۰
از کتابخونه!؟
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 506
آفلاین

-خب خواهرم...داشتم می گفتم...حالا از کجا باید این ادوی هارو پیدا کنی؟ خب خیلی ساده هستش اول باید بری کوه های الپ مشنگ ها، بعد وقتی برسی اونجا می تونی از اولین درختی که دیدی سماق کوهی جمع کنی بعدش برمیگردی پایین می ری تو خونت اونجا این سماق هارو توی سرکه میریزی و یه سه تا دونه الوی خشک شده اضافه میکنی...اه هکتور مامان اون پاتیلت رو بده بی زحمت!
-بفرمایید بانو!
-اهان...حالا یکم باید همش بزنی وگرنه اصلا خوشمزه نمیشه،بعد از یکم هم زدن شما باید از این خاکستر پیپ اگلانتین یکم به ادویت اضافه کنی و دوباره همش بزنی.اینقدر باید هم بزنی که معجونت به رنگ سبز لجنی در بیاد بعد ادویه رو روی بزت میریزی و می خوری!

بانو از معجونی که درست کرده بود روی فنریر ریخت و به دکتر نشون داد اما طاقت ایوا تموم شده بود پس پرید و درسته قورتش داد!


only Hufflepuff







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.