هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۵:۰۵ جمعه ۱۰ اسفند ۱۳۹۷
#64

ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۵:۲۴:۰۱ دوشنبه ۱۶ آبان ۱۴۰۱
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 821
آفلاین
جلسه سری مرگخواران به جز بلاتریکس و هکتور هنوز ادامه داشت. همه به دنبال راه چاره ای می‌گشتند. اما مطابق معمول، داناترین فرد این جمع راه چاره را یافتند.
-بلاتریکس رو میبرید تو اتاقش. دست و پاشم می‌بندید به تخت. تا وقتی قبول نکرده چکش نیست هم بازش نمی‌کنید.

ایده، ایده ی ناب و بدون ایرادی بود. اما مشکلی وجود داشت... شخص مذکور بلاتریکس بود... بلاتریکس ها در حالت نرمال که فکر نمی‌کنند چکش هستند هم بسیار خطرناکند. چه برسد به این مورد خاص که توهم چکش بودن هم داشت.

-ارباب مطمئنید؟
-ارباب چجوری بگیریمش خب؟
-ارباب می‍گم... میخواین یه آوادا بزنیم و تمومش کنیم؟ آسون تره ها!

از فواید بلاتریکس بودن می توان به این مورد اشاره کرد که وقتی کسی پیشنهاد قتلت را بدهد، با نگاه خشمگین لرد مواجه شده و خود به خود نیست و نابود می شود. ()

-همین که گفتیم... بلامون رو ببندید به تخت. برید!

ملت مرگخوار جمع کردند و رفتند.
هر کدام پشت تیری تخته ای مبلی ستونی چیزی پناه گرفتند و منتظر لحظه مناسب برای به دام انداختن بلاتریکس، ماندند.

نقشه واضح بود. به محض اینکه در دیدرس هرکدامشان قرار می‌گرفت، باید گلدانی را به سمتش پرتاب می کرد تا بیهوش شود.
نقشه واضح بود!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۳:۲۲ جمعه ۱۰ اسفند ۱۳۹۷
#63

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

سو لى


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۱۶:۰۳ جمعه ۴ آذر ۱۴۰۱
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 527
آفلاین
سو می ترسید چشمهایش را باز کند. هر آن ممکن بود بلایی آسمانی بر کلاهش نازل شود.
اما چاره ای نبود. باید بیدار می شد و خودش را برای خدمت به اربابش آماده می کرد.
و برای اذیت کردن بانز...
و تلاش برای کشیدن نیش لینی به وسیله ی موچین کراب...
و سوراخ کردن کف پاتیل هکتور...
و ریختن چسب روی برس موهای بلاتریکس...

سو کارهای مهمی برای انجام دادن داشت!
چشمهایش را باز کرد و اطرافش را برای یافتن بدبختی جدید گشت.
یادش نمی آمد چرا در اتاق نشیمن خوابیده بود.

لینی را دید که به طرفش می آمد و به او چشم دوخته بود.
-این مبل کی اومد اینجا؟ چقدر سیاهه! ... ارباب سلیقه شون عالیه!

و روی دست سو نشست!

سو نمی دانست چه خبر شده است. فقط می دانست مبل شده است؛ مبلی سیاه!

لینی چند دقیقه ای آنجا نشست و بعد از اینکه خستگی اش برطرف شد، بال هایش را باز کرد و به پرواز در آمد. اما بدون نیش!
بدون اینکه خودش بفهمد، نیش لینی به سو چسبیده بود. سو بالاخره به یکی از آرزو هایش رسید!

سو آنقدر هیجان زده بود که فراموش کرده بود چه بلایی بر سرش آمده. چون دقیقا چهار دقیقه بعد، بانز آمده بود و کلاهش را روی سو گذاشته بود تا کراواتش را مرتب کند؛ مطمئنا خودش را برای کاری مهم آراسته بود. اما در لحظه ای که خواسته بود کلاهش را بردارد، پارچه ی قسمت زیر کلاه کنده شده و کاملا نابود شده بود!
حالا بانز خودش را در دستشویی حبس کرده و پنهانی زار می زد!

سو به نیمی از آرزوهایش رسیده بود. امیدوار بود بتواند در آن وضعیت، به بقیه شان هم دست یابد...


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

تصویر کوچک شده



پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۲:۱۳ جمعه ۱۰ اسفند ۱۳۹۷
#62

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۶:۵۲:۵۶ جمعه ۴ آذر ۱۴۰۱
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
مرگخوار
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5220
آفلاین
دو پیکسی تا زیرزمین خانه ریدل‌ها توسط جنگل موهای بلاتریکس حمل می‌شن تا اینکه بلاتریکس با توقفش، خبر از رسیدن به مقصد می‌ده. بعدش پای دو پیکسی رو از لای موهاش آزاد می‌کنه.

- نکنه کار بدی کردیم و می‌خوای اینجا زندانیمون کنی؟
- مگه ما چی کار کردیم بلا؟

بلاتریکس که حوصله‌ی سر و کله زدن با پیکسی، بخصوص حالا که دو تا شده بودن رو نداشت، می‌ره سر اصل مطلب.
- شما قراره انگشتتونو بکنین تو اون دو تا سوراخی که ازش آب می‌ریزه تا من برم و یه تعمیرکار بیارم.

دو پیکسی نگاهی به هم می‌ندازن.
- یه آدامس میچسبوندی حل می‌شد خب!
- پیکسی آزاری چرا خب؟

بلاتریکس در حالی که دو لینی رو به سمت سوراخ‌هایی که حلقه‌ی باریکی آب ازش می‌چکید هل می‌ده و به زور انگشتشونو می‌کنه تو سوراخا جواب می‌ده:
- ریسک داشت! شما که نمی‌خواستین همه به خطر بیفتن؟

اما این تنها دلیل بلاتریکس برای این کار نبود.
- پیکسی فداکار! هم قافیه با پترس فداکار. خواستم یکم با این هیکلتون مفید واقع بشین. بد کردم؟

چهره‌ی بلاتریکس از اون دست چهره‌هایی نبود که بشه باش مخالفت کرد.
- حق با توئه بلا.
- ما مفتخریم به اینکه خانه ریدل‌ها و اهالیشو نجات می‌دیم.

بلاتریکس راضی از کرده‌ی خود به سمت در خروجی می‌ره.
- پس همین‌جا منتظر باشین تا برگردم!

و دو پیکسی رو در حالی که انگشتاشون تو سوراخ گیر کرده بود تنها می‌ذاره.


🙋‍♀️ فقط اربـاااااااب! 🙋‍♀️

ماموریت او به پایان رسیده بود.
خودش را رها کرد.


پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۱:۵۲ جمعه ۱۰ اسفند ۱۳۹۷
#61

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۶:۵۲:۵۶ جمعه ۴ آذر ۱۴۰۱
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
مرگخوار
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5220
آفلاین
تصویر کوچک شده


🙋‍♀️ فقط اربـاااااااب! 🙋‍♀️

ماموریت او به پایان رسیده بود.
خودش را رها کرد.


پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۰:۱۷ جمعه ۱۰ اسفند ۱۳۹۷
#60

ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۵:۲۴:۰۱ دوشنبه ۱۶ آبان ۱۴۰۱
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 821
آفلاین
جلسه سری لرد سیاه و مرگخواران، به جز بلاتریکس و هکتور!

-ارباب، داره می‌شکنه... خودش کم بود، هکتورم مجبور کرده بشکنه.
-بله ارباب... من پیشنهاد می‌کنم هکتور رو زنده زنده تو پاتیلش بسوزونیم.
‌-نه ارباب، من میگم ریش ریشش کنیم و بعد آب پزش کنیم.

مسئله جلسه چکش شدن بلاتریکس بود. حالا دلیل اینکه کراب و بانز علاقه داشتن هکتور رو سلاخی کنن، سوالی بود بی پاسخ... البته نه کاملا بی پاسخ. ولی خب... پرداختن بهش خارج از موضوع این پسته... پس بگذریم.

-چقدر از خونمون باقی مونده؟

لینی حساب سریع سر انگشتی... ببخشید! سر بالی کرد.
-ارباب تا جایی که عصبانی نشه خوبه. نشسته یه گوشه و فقط میگه «میشکنم!» ولی وقتی عصبی می‌شه...
-چقدر لینی؟
-طبقه بالا فقط ارباب... طبقه پایین رو با خاک یکسان کرده البته به جز دو تا دیوار حمال و یه ستون!

لرد سیاه باید سریعا چاره ای برای حفظ خانه‌اشان پیدا می‌کردند.




I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۰:۲۹ جمعه ۱۰ اسفند ۱۳۹۷
#59

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۰:۴۴:۲۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6774
آفلاین
-وایسا...تکون نخور...چقدر وول می خوری خب تو!

لرد سیاه وول می خورد...برای این که لینی او را به دیوار نصب کرده بود.
لرد اصلا خوشش نمی آمد به دیوار نصب شود.
و اتفاق بدتر این بود که لینی خط هایی روی زمین کشیده بود و مشخص نبود دقیقا قصد انجام چه کاری را دارد.

لرد سیاه حدس هایی می زد...ولی ترجیح می داد آن ها را از ذهنش پاک کند.

لینی، خط ها را با خط کش بسیار ریزی که در دست داشت اندازه گرفت. اعداد و ارقام مبهمی روی تکه کاغذی نوشت، جمع و تفریق کرد و لبخندی زد که نشان می داد به نتیجه رسیده است.

کاش نمی رسید!

پرواز کرد و پشت دومین خط قرار گرفت. پشتش را به لرد سیاه کرد...و او را هدف گرفت!
-خب...از دو متری با موفقیت نیش زدم. الان می ریم سراغ دو و نیم متر. تکون نخور که دارم میام!

لرد سیاه بسیار مایل به تکان خوردن بود. ولی این بار لینی بشدت او را روی دیوار ثابت کرده بود. اگر می خواست هم نمی توانست حرکت کند. برای همین چشمانش را بست و آرزو کرد لینی وسط راه دچار سکته قلبی و مغزی و بالی و نیشی شود.

ولی نشد...

حشره با سرعت بسیار زیاد، و به صورت نیشولانه ای به سمت لرد حمله کرد.

از دور دست ها صدای هکتور به گوش می رسید.
-مواظب باش نمیره...برای معجون مرگ بی وقفه و متوالی تا ابد، لازمش دارم!

لرد سیاه احساس خوشبختی می کرد...




پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۱:۱۰ پنجشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۷
#58

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

سو لى


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۱۶:۰۳ جمعه ۴ آذر ۱۴۰۱
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 527
آفلاین
-معلوم نیست کراب باز این مژه فرکن منو کجا برده.

سو این را گفت و قدم در راهرو گذاشت. راهرو ساکت به نظر می رسید و این نشان از اتفاقی شوم بود.
هیچ وقت سکوت خانه ی ریدل ها پایان خوبی برای سو نداشت. به جز آن روزی که مچ لینی را موقع خوردن میوه و تعریف کردن از آن گرفته بود و تا مدتها بابت آن موضوع از لینی کار کشیده بود.

سو به طرف اتاق کراب راه افتاد. اما حس می کرد هر چه می رود به آن نمی رسد!
هنوز حتی به آزمایشگاه هکتور هم نرسیده بود.
-یادم باشه یه اسفند برای ارباب و عمارتشون دود کنم... چقدر بزرگ شده اینجا!

اما رسیدن به چند متر جلوتر، بیشتر از آنچه سو فکرش را می کرد طول کشیده بود.
نگاهی به پاهایش انداخت. فکر می کرد ممکن است پاهایش غیب شده باشند. اما اینطور نبود.
پاهای سو بسیار سالم، سرجایشان بودند و پیوسته حرکت می کردند.
البته به همراه فرش!

سو فرش زیر پایش را می دید که به حرکت درآمده و به عقب می رفت.
تصمیم گرفت سرعت راه رفتنش را بیشتر کند تا بتواند جلو برود. اما به محض اینکه سو بر سرعتش افزود، حرکت فرش هم تند تر شد و با قدم هایش هماهنگ شد.
سو دوید... فرش هم غلتید.

موجی در طول فرش به وجود آمد و وقتی به جلوی سو رسید، سو از روی آن پرید.
امواج بعدی، هر کدام از موج قبل از خود بزرگتر بودند. اما سو با قدرت و پشتکار، یک به یک آنها را پشت سر می گذاشت.
اما اینبار، چیزی که به طرفش می آمد موج فرش نبود. چیزی شبیه چار چوبی آهنی بود که قسمت بالایی آن بزرگتر بود.

-این دیگه چیه؟! دوی با مانع؟

مانع بلندتر از آن بود که سو بتواند از رویش بپرد. خودش را برای برخوردی دردناک آماده کرده بود.
درست لحظه ای که سو با چشمانی بسته آماده بود که با آن برخورد کند، میله ی پایه دار جلویش توقف کرد و فرش از حرکت ایستاد و صدایی مانند آلارم بلند شد.

سو یکی از پلک هایش را به آرامی باز کرد و نگاهی به آن انداخت. صفحه نمایشی جلوی خودش دید که تنها چیزی که از آن متوجه شد، نوشته ای بود با مضمون 20 کیلو کالری!


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۷/۱۲/۹ ۲۲:۱۳:۰۵
ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۷/۱۲/۱۰ ۱:۱۰:۰۳

بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

تصویر کوچک شده



پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۱:۰۰ پنجشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۷
#57

بانز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۷:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
این زندگی ای نبود که بانز آرزوشو داشت.
حتی شبیه اون زندگی هم نبود.

بانز آرزو میکرد که مثلا صبح بیدار بشه ببینه یکی لینی رو به عنوان پنکه سقفی وصل کرده به سقف اتاقش.
هر وقت اراده کنه دکمه رو فشار میده و لینی بال بال میزنه و بانز خنک میشه.

یا مثلا بلاتریکس رو به عنوان پشمک شکلاتی با درصد بالا گذاشته تو دیس.

هکتورو به عنوان ماساژور عضلات کمر وصل کرده به برق که شارژ بشه...شارژ هکتور همیشه کمه!

سو رو هم به عنوان آویز لباس و مخلفات، گذاشته گوشه ی اتاقش...بانز هم بدون توجه، کل لباسا و کیف و کفش و وسایلشو پرت کرده روش.

و کراب رو...کلا زده نابود کرده!

هر ده دقیقه یکبار هم لرد سیاه در اتاقشو میزنه(بله...ارباب بسیار مودب هستن ) و از بانز تعریف و تمجید میکنه و ابراز خوشحالی میکنه که همچین مرگخوار درخور تحسینی داره.

این دنیای رویایی بانزه!

ولی آرزوهای بانز هم مثل کراب برآورده نمیشن.

بانز یک آینه اس...رو دیوار دستشویی ساحره ها. تازه زشت و خش دار هم هست. ملت میان بهش نگاه میکنن و شکلک در میارن. حتی اول صبح، یه بی تربیتی تف کرد تو صورتش و بعد با دستمال تمیزش کرد!


با خودش فکر میکنه که بهتره بخوابه. شاید وقتی بیدار شد تبدیل به چیز جالب توجه تری شده باشه.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۰:۱۸ پنجشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۷
#56

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۶:۵۲:۵۶ جمعه ۴ آذر ۱۴۰۱
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
مرگخوار
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5220
آفلاین
دو پیکسی خوش‌حال و خندان بالاخره دست از سر فنریر برمی‌دارن و به دنبال قربانی بعدی می‌رن.

- وایسا... وایسین ببینم!

شایدم نمی‌رن!
چرا که بلاتریکس با چهره‌ی خشمگین از پشت صداشون می‌زنه. ولی دو پیکسی سعی می‌کنن ادای نشنیده‌ها رو در بیارن و به راهشون ادامه بدن که از پشت پاتک می‌خورن!

بلاتریکس به سرعت خودشو به اونا می‌رسونه و پای جفتشونو می‌گیره و اونا رو لای جنگل موهاش قرار می‌ده.

- چرا همچین می‌کنی بلا؟
- راس می‌گه. چرا بلا؟

دو پیکسی چهره‌شونو به معصوم‌ترین شکل ممکن در میارن و حتی دست گربه چکمه‌پوشو از پشت می‌بندن. اما چون هردو لای موهای بلاتریکس بودن و نه جلوی چشمش، بلاتریکس نمی‌تونست چهره‌های اونا رو ببینه و دلسوزی کنه.
البته حتی اگه می‌دید هم احتمالا اصلا و به هیچ‌وجه تحت تاثیر قرار نمی‌گرفت!

- از صبح تا حالا دارم دنبالت... تون می‌گردم! حالا که دو تا شدین بهتره. بهتر می‌تونم ازتون کار بکشم.
- کار بکشی؟
- چه کاری؟

دو لینی قبل از شنیدن کاری که باید انجام بدن، سعی می‌کنن توجه بلاتریکس رو به نکات مهم‌تری جلب کنن.
- تو اصن تعجب نکردی که ما دو تا شدیم؟ خیلی جالبه‌ها! ما خودمونم حتی تعجب کردیم!
- فک کن یه روز بیدار شی و ببینی یه بلاتریکس دیگه مثل خودت وجود داره. عکس العملت چیه؟

بلاتریکس پای دو پیکسی رو به درختای جنگل موهاش گره می‌زنه و می‌گه:
- می‌کشمش. حالا زودباشین دنبالم بیاین!

دو پیکسی علاقه‌ای نداشتن که دنبال بلاتریکس بیان، اما همچون دو گل سر بزرگ روی سر بلاتریکس نصب شده بودن و چاره‌ای جز همراهی باهاش نداشتن!


🙋‍♀️ فقط اربـاااااااب! 🙋‍♀️

ماموریت او به پایان رسیده بود.
خودش را رها کرد.


پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۶:۴۶ پنجشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۷
#55

اسلیترین، زندانی آزکابان، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۵:۱۴:۴۹ سه شنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۱
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
اسلیترین
کاربران عضو
ناظر انجمن
زندانی آزکابان
ایفای نقش
پیام: 937
آفلاین
هکتور با احساس عجیبی از خواب بیدار شد. حس میکرد شیش دست و پنج سر به اون اضافه شده و در نتیجه وزن زیادی پیدا کرده. به سختی یکی از چشم هاش رو باز کرد و بعد یکی دیگه و باز هم یکی دیگه و سومی و چهارمی و پنجمی و ششمی و... و در نهایت دهمین چشمش رو باز کرد.
با یکی از دست هاش سرش را خاروند ولی حس خارش سرش هنوز پا بر جا بود. درست در ناحیه سرش ولی انگار کمی اون طرف تر از این سرش. کم کم داشت گیج میشد. تصمیم گرفت از تختش پایین بیاد و بره آبی به دست و صورتش بزنه بلکه حالش بهتر بشه. پاهاش رو گذاشت پایین و اومد که بره ولی هشت پای دیگه که همگی به اون وصل بودن همگی ریختن پایین.

هکتور دیگه واقعا تحمل این همه اتفاق عجیب و غریب رو نداشت. حدس میزد که این، همه اثرات بخار معجونی باشه که دیشب داشت میپخت. حدس میزد احتمالا اون معجون روی مغزش اثر گذاشته باشه و باعث شده که خودش رو این شکلی ببینه.
اون همچنین صدایی رو که با اصرار توی ذهنش از اون میپرسید "دقیقا در مورد کدوم مغز حرف میزنی اینجا که بیابونی بیش نیست؟!" رو به انباری در پس ذهنش فرستاد و درو به روش بست کلیدش رو هم از پنجره بیرون انداخت.

نفسی کشید و روی زمین قل خورد به سمت دستشویی! اما بعد از چند قدم سر جاش موند و دوباره به فکر فرو رفت. هکتور چطوری میتونست قل بخوره؟ در کل کسی که دو تا دست و دو تا و یه سر داره چطوری میتونه قل بخوره؟

صدای زندانی شده توی انباری ذهنش با فریادی جوابش رو داد:"مغزت که بیابون باشه هر چیزی ممکنه! ابله تو واقعا شیش تا دست و پنج تا سر و ده تا پا داری!"

اما هکتور نمیخواست باور کنه که بیشتر از قبل شبیه هیولایی زشت و بی ریخت شده!
- من خیلی هم خوشتیپ و باهوشم!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.