هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۵:۵۹ پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۷
#55

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
-تام...کاری نکن که مجبور بشم ازت شکایت کنم. ما تو محفل زیاد شکایت نمیکنیم.

لرد سیاه اهل شکایت کردن نبود. خودش کاراشو پیش میبرد. برای همین به هل دادن ادامه داد تا جایی که دامبلدور تقریبا جزئی از صندلی شد و نشون داد که تهدیدش هم توخالی بوده.

-ارباب...مایلین منم بیام که با هم جاشو تنگ تر کنیم؟

صدا از صندلی خالی پشت سر لرد میومد.

لرد جواب میده:
-خیر بانز. خودمون از پسش بر میاییم. تو شرم نکردی بدون لباس اومدی تئاتر تماشا کنی؟

شرم و حیا خیلی وقت بود که از زندگی بانز رخت بربسته و رفته بود. ولی دلیل اصلیش این بود که موقع ورود نبیننش و ازش بلیط نخوان و بعدم بتونه آزادانه بره تو و یه جای خوب بشینه و حتی طی نمایش هم بره برای خودش گشت و گزار کنه.


بانز تو همین فکراس که چراغا خاموش میشه و پرده کنار میره.






چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۴:۵۶ یکشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۷
#54

گریفیندور، مرگخواران

ملانی استانفورد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۰۹ دوشنبه ۶ آبان ۱۳۹۸
از اینور
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 68
آفلاین
گریک چندین بار دهانش را برای سخنرانی ای تاثیر گذار باز کرد اما ثانیه ای بعد دوباره موضوع از یادش می رفت.

-فرزند تاریکی، با فرزند روشنایی مان شوخی نکن.

ملانی که با لبخندی کنار ایستاده بود و گاهی چوبدستی اش را با ورد غیرلفظی فراموشی به طرف گریک تکان می داد، زیرلب غرغری کرد.
-دامبل هم با این ریشش فکر میکنه همه فرزندن.
-تو در اشتباهی فرزند تاریکی. عشق... .

-باز گفت! مل! چوبدستی مان.
-بله ارباب. اکسیو واند.

ناگهان صدها چوبدستی مانند تیرهایی از پیش صاحبشان به سمت آنها پرواز کرد.
-مل! چوب دستی ِ خودمان!
-ارباب نمیتونستم چوبدستی خودمان رو اکسیو کنم.
-از نوع خنگت متنفریم.

دامبلدور که با این حرف لرد انگار فعال شده بود با لبخندی دست هایش را باز کرد و باعث شد تا لرد کاملا به دسته صندلی بچسبد.
-اما عشق، چیزیه که از تنفر قوی تره، تام!

درحالی که گریک همچنان به کاری که برای آن به اینجا آمده بود فکر می کرد، لرد طی روشی ماگلی با پشتش دامبلدور را هل می داد.


ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۳۹۷/۱۱/۱۴ ۱۵:۰۲:۱۴

choose the darkness
هرماینی سابقتصویر کوچک شده


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۲۳:۵۴ شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۷
#53

گریک الیواندرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ جمعه ۲۷ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۲ چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۸
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 156
آفلاین
گریک از سر جاش بلند شد تا این قضیه رو درستش کنه ولی خب با هجوم مرگخوارا برای بدست آوردن صندلیش رو به رو شد.
- بابا نمی خواد بیاین سمتم منو رو دوشتون بذارین که... من خودم میام.

گریک دقت کرد که بعد این حرفش از سرعت مرگخوارا کم نشد.
- خب حالا که دوست دارین منم مشکلی ندارم.
- من اونو می خواااااااام!
- جرات داری بهش نزدیک شو تا سرتو بزنم!

گریک که این حرفا رو شنید با خودش گفت:
- بذار براشون کلاس بذارم... انگار خیلی طالب منن!

رو کرد به مرگخوارا و گفت:
- الان که دارم فک...

قبل اینکه حرفش تموم بشه یک مشت از کراب، یه لگد از بلا و یه کلاه از سو خورد و نقش زمین شد.
- شما مرگخوارا چقد دردناک کاراتونو پیش می برین!... حالا چرا دردو به بقیه منتقل می کنین؟!

مرگخوارا داشتن به زور خودشونو جا می دادن و به حرف گریک توجه نکردن. گریکم برای اینکه ضایع نشه گفت:
- عه... آها برای اینه... خب پس مشکلی نیست.

گریک که صندلیشو از دست داد با خودش گفت:
- حداقل برم ولدمورتو دامبلدور رو درستشون کنم.

رفت سمتشون ولی در حین اینکه داشت می رفت سمتشون فهمید که به جای اینکه بهشون نزدیک بشه داره ازشون دور میشه.

- گریک... تو کی این رقص رو یاد گرفتی؟
- رقص... چه رقصی کریس؟
- همین دیگه... داری مون واک می ری.
- خودت داری می ری بی تربیت... من بزرگترتم!
- اسم رقصص!
- آها! ... حالا چی هست؟
- همینی که داری می ری دیگه!... عقبی عقبی رفتن جوری که انگار داری جلویی می ری!

گریک پایینو نگاه کرد دید که واقعا داره عقبی می ره.
- عقبی می رم ولی
امید دارم به ویز هاپ لعنتی
( ویز هاپ: هیپ هاپ جادویی)

بدن گریک برای اینکه ضایعش کنه شروع کرد به حرکت کردن.
- دیدی امید چقد موثره... آدم به امید زندس!

بعد از چند قدم گریک به ولدمورت و دامبلدور رسید و اونا رو در حال جر و بحث دید.

- تام بلند شو!
- چاق تو خف شو!
- تام جا تنگه!
- خب خودتو جمع کن بازنده!

گریک دید بحث، بحثه رپه گفت خودی نشون بده.
- رپ می کنین ولی حواستون نیست
پادشاه ویز هاپ جلوتون کرده ایست


ولدمورت و دامبلدور نگاهی به گریک کردن و بعد به جر و بحث ادامه دادن. بعد چند لحظه گریک یادش اومد که برای چی اومده و جلوی اونا وایساده.



Ravenclaw is my everything



تصویر کوچک شده


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۲۲:۲۸ جمعه ۵ بهمن ۱۳۹۷
#52

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۱۱:۲۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5646
آفلاین
خلاصه:
سالن تئاتر هاگزمید قصد داره نمایش "هری پاتر و لرد ولدمورت" رو اجرا کنه.دو گروه سیاه و سفید(مرگخوارا و محفل) برای تماشای نمایش به سالن رفتن.
دامبلدور و محفلی ها بلیت ردیف اول رو خریدن و رو صندلیا نشستن. ولی لرد هم می خواد ردیف اول بشینه و دیانا بلیت محفلیا رو پاره می کنه.

................

-فرزند...تاریکی...بلیت ما رو چه کردی؟ این حرکتی ناشایست بود و ما تو سالن تئاتر اینو تحمل نمی کنیم.

دیانا از کاری که کرده بود بشدت راضی بود.
لرد سیاه صندلی ها را بررسی کرد. صندلی دامبلدور بهترین دید را به صحنه داشت.
-ما تمایل داریم همین جا جلوس کنیم.

دامبلدور از جایش تکان نخورد.
-همیشه کسانی پیدا نمی شن که به تمایلات تو اهمیت بدن تام. ما برای این جا پول پرداخت کرده بودیم. می خوای منو از اینجا بلند کنی؟ کی بهت گفته که من بی سرو صدا از این جا بلند می شم؟

لرد سیاه دیالوگ های دامبلدور را حفظ بود! ولی حقیقتی وجود داشت و آن هم این بود که وسط سالن تئاتر نمی شد کشت و کشتار به راه انداخت و دامبلدور هم مقداری سنگین بود. برای همین لرد، به ناچار سراغ آخرین راه حل رفت.

خودش را به زور روی صندلی دامبلدور جا کرد و کنارش نشست.

حالا هر دو جادوگر شدیدا فشرده به نظر می رسیدند!
-ما هر طور شده همین جا روی همین صندلی خواهیم نشست.



nanaenesriorsbecekmitglideigb


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۲۳:۱۸ یکشنبه ۳۰ دی ۱۳۹۷
#51

دیانا کارتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۲۷:۵۹ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 243
آفلاین
با اين سخن لرد ،هکتور ويبره اى زد.
-معجون بليط صندلى اول نمايش بدم؟

سو با تعجببه هکتور زل زد.
-مگه دارى؟

لرد سياه رويش را به سمت سالن تئاتر برگرداند ،و هم زمان به هر دويشان جواب داد.
-نه هکتور........نه سو نداره!

بلاتريکس در حال رفتن به بليط فروشى اعلام کرد.
-من ميگيرم ارباب ،اگه رديف اولى رو نداد ،يه آوادا نثارش ميکنم بده!

لرد سرى تکان داد و به عنوان پيشواى مرگخواران جلوتر از همه به سمت سالن نمايش حرکت کرد.
ملت مرگخواران به سمت صندلى هاى رديف اول تئاتر حرکت کردند ،اما مثل اينکه دامبلدور و بچه هاى ويزلى زودتر بليط رديف اول را گرفته بودند.
لرد با ابهت هميشگى اش بدون اينکه نگاهش را از صحنه نمايش بردارد خطاب به دامبلدور اين چنين گفت.
-دامب ،حوصله ى بحث با تورا نداريم ،از سر جاى ما بلند شو!

دامبلدور دستش را تا آرنج در ريش هايش فرو برده و چند بليط مچاله شده را بيرون آورد و جلوى صورت تکان داد.
-ميدونى تام ،منم حوصله ى بحث با تورو ندارم ،ما پول اين صندلى رو پرداخت کرديم و حالا مال ماست ،اينم بليطى که تو ندارى!

لرد خواست چيزى بگويد که با آمدن بلاتريکس به سمتشان حرفش را خورد.
(پ.ن:خورد؟؟؟؟ دى خنگ🙀!)
بلاتريکس با چهره برافروخته شروع به صحبت کرد.
-گفتم بليط صندلى هارو بده ،نداد.منن يه آوادا بهش زدم ،بعد رفت داششو آورد ،داداششو زدم،نگهبان آورد نگهبانو زدم، ريئسشو آورد،رئيسشو زدم ،و بعد از اينکه متوجه شد هرکى رو بياره ميزنم،گفت بليط رديف اول تموم شده اما شما ميتونين روش بشينين!

با اين حرف بلاتريکس دامبلدور شکايت کرد.
-اما ما بليط داريم!

ديانا که تا آن زمان درحال تيز کردن ناخون هايش بود جلو آمد در سه ثانيه بليط را از دست دامبلدور کش رفته و به هزار قسمت غير مساوى تقسيم کرد.
-حالا ديگه ندارين!😼


تصویر کوچک شده


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۵:۲۶ جمعه ۲۸ دی ۱۳۹۷
#50

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۲۴:۳۹
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 375
آفلاین
مرگخواران پشت سر لرد سیاه، وارد حیاط محل برگزاری نمایش شدند که ناگهان لرد، با دیدن صحنه رو به رویش توقفی ناگهانی انجام داد و مرگخواران که انتظار آن را نداشتند ، دومینو وار روی هم افتادند؛ به جز مرگخوار آخر که نزدیک ترین مرگخوار به لرد بود، یعنی هکتور!
هکتور سعی می کرد با ویبره زدن آن فشار را خنثی کند؛ چون اگر این کار را نمی کرد و سر تسلیم فرود می آورد، قبل از برخورد با لرد باید با زندگی اش وداع می کرد.

بالاخره مرگخواران تعادل خود را به دست آوردند و سر جایشان ایستادند. لرد سیاه در حالی که سعی می کرد کنجکاوی خود را مخفی کند، به جمعیت چشم دوخته بود.
-یکیتون بره بپرسه اینجا چه خبره؟ این جمعیت چرا اینجا جمع شدند؟ مایل نیستیم در انتهای صف صبر کنیم.
-چشم ارباب! الان میرم.

هنوز سو قدم دوم را بر نداشته بود که لرد چشمش به انتهای صف، که محفلی ها آنجا ایستاده بودند افتاد و دید که آخرین نفرشان گادفری است؛ او فورا سرفه ای ساختگی کرد و سو را صدا کرد.
-اهم... سو! برگرد اینجا. یه نفر دیگه بره بپرسه؛ این الآن میره چشمک می زنه دردسر درست میشه دوباره.

سو، سرش را پایین انداخت، کلاهش را برداشت و در دستش گرفت و عقب برگشت؛ همان موقع لینی پرواز کنان از کنار گوش او رد شد و به طرف افرادی که در صف ایستاده بودند رفت.
لینی بعد از اینکه چند جمله ای با گادفری صحبت کرد، برگشت و در حالی که با اضطراب بال میزد جلوی لرد ایستاد.
-ارباب... چیزه... فکر کنم یکم دیر اومدیم؛ بازیگرا انتخاب شدن!
-پیکسی... تو داری بر ما نیرنگ میزنی! پس چرا اینا اینجا وایسادن؟!
-نه ارباب! اینا موندن که نمایش رو ببینن. اونجا رو نگاه کنید.

سپس در حالی که به پشت سر لرد اشاره می کرد ادامه داد:
-اونجا غرفه خوراکی فروشیه؛ همه حمله کردن که برای نمایش خوراکی بخرن... البته به جز محفلی ها؛ اونا گفتن خوراکی آوردن با خودشون.

پس از تمام شدن جمله لینی، لرد سیاه چند لحظه ای به جمعیت جلوی غرفه خیره شد، سپس نگاهی به محفلی های ایستاده در صف کرد و به سمت مرگخوارانِ منتظرش برگشت.
-مایلیم نمایش را تماشا کنیم!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۲۱:۴۲ یکشنبه ۹ دی ۱۳۹۷
#49

گریک الیواندرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ جمعه ۲۷ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۲ چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۸
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 156
آفلاین
متاسفانه بلا نتونست لبخند خودشو نگه داره و لبخندش به اخم تبدیل شد و این باعث شد بچه ها بترسن. از اون طرف گریک اون صحنه رو دید. جلو اومد و گفت:
- بلا خانوم... این بچه ها اخم دلربای شما رو درک نمیکنن ... بذارین من امتحان کنم.
- دلربا؟... فحش می دادی بهتر از این بود.
- هرچی شما بگین... بذار فک کنم ببینم چه فحشی بدم.

گریک نگاهش به بچه ها افتاد که نگاهشان به دهان گریک بود در نتیجه نگاه گریک به سمت بالا رفت بعد نگاهش به سمت بلا رفت. بلا که از نگاه کردنِ نگاه گریک خسته شد بود با نگاهی عصبانی گفت:
- نگاهت خسته نشد؟
- من نگاهم ورزشکاره... این چیزا خستش نمیکنه.
- فحش چی شد؟
- بچه اینجاست نمیتونم فحش بدم!
- خاک تو سرت.
- واقعا تو منتظر این بودی که من بهت فحش بدم؟
- نه منتظر بودم فحش بدی بعد بکشمت.
- وای چه خشن! ... خب حالا برو کنار تا من امتحان کنم.
- اینا گوش بده نیستن از من گفتن بود.

گریک لبخندی زد و رو به بچه ها گفت:
- کی پف فیل مجانی می خواد؟
هر کی میخواد با من بیاد!


تمامی بچه ها به جز یک نفر با گریک راهی دیدن تئاتر شدن. بلا رو به اون بچه کرد و گفت:
- تو چرا باهاشون نرفتی؟
- چون میخوام با تو بیام.
- واقعا؟
- نه!

بلا رو به آسمون کرد و گفت:
- مرلین اونجایی؟
- آره.
- بگی که اومد!

بلا بچه رو با آوادایی ناقابل راهی مرلین کرد.

- نتونستم بگیرمش.
- الان کجاست پس؟
- بغل یه حوری.
- خب پس جاش خوبه.

بلا از اتوبوس پایین اومد و رو به لرد گفت:
- ببخشید ارباب نهایت تلاشمو کردم.
- اشکال ندارد بلا... اگه موفق می شدی عجیب بود.

دامبلدور رو به لرد کرد و گفت:
- اگه هندی بازیتون تموم شد برید کنار ما می خوایم بریم داخل.
- ما کنار نمی رویم... ناسلامتی ما نقش اول این تئاتر هستیم.
- نقش اول هریه... تو مکملی.
- ما مکملیم؟... اگر ما مکملیم پس تو هم متممی.

مرگخواریون از حاظر جوابی لرد خیلی حال کردن. دامبلدور که این وضعیت رو دید، گفت:
- کچل!
- پیری!
- سفید برفی!
- دیگ به دیگ میگه روت سیاه!
-
-

محفلیون و مرگخواریون با چشمانی که داشت از حدقه در میومد دهان دامبلدور و لرد رو دنبال می کردن.

- من لاغریه تورو میبینم فکر می کنم خانه ی ریدل هارو قحطی زده.
- منم شکم تورو میبینم دلیل این قحطی رو می فهمم.

مرگخواریون از این جواب لرد نیز خوششان آمد و شروع کردن به کف زدن.

- دماغتو پیشی خورده.

لرد هیچوقت نمی تونست جواب اینو بده.
- اممم... اممم......
- بیشتر از سه نقطه فکر کردی تو باختی!
- همیشه سر این موضوع باخت می دهیم.
- خب حالا برین کنار می خوایم رد شیم.

مرگخواریون با سری افتاده تونلی باز کردن و محفلیون با سربلندی تمام از میان اونا رد شدن.

- حالا چی ارباب؟
- بلا... این سوال دارد؟... اونا اول رفتن ولی خب نگفتند ما نمی توانیم بعد از آنها وارد شویم.
- اربابی هستید باهوش و زیرک!
- دوباره این چشم ها... این سو را از جلوی چشمانمان دور کنید.


ویرایش شده توسط گریک الیواندر در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۹ ۲۱:۵۵:۰۶
ویرایش شده توسط گریک الیواندر در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۹ ۲۳:۳۳:۲۸

Ravenclaw is my everything



تصویر کوچک شده


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۸:۳۱ شنبه ۱ دی ۱۳۹۷
#48

هافلپاف

ارنى پرنگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۳ دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۳۳:۳۵
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 133
آفلاین
محفلی ها و مرگخواران همچنان با هم بحث میکردند و هر یک سعی داشت با میل یا با زور طرف دیگر را وادار به عقب نشینی کند. درهمین بحث ها بودند که ...
وِییییییییییییژ

-این صدای چیه؟
-اون... امکان نداره.

صدایی از وسیله ی چهارچرخی که شبیه بچه ی اتوبوس شوالیه و ماشین بتمن بود و با سرعت تمام به سمت آن ها میامد شنیده شد.

- از سر راهم برید کنااااااار.
-عمرا عقب نشینی کنیم.
-ما تا ابد ایستاده ایم. همینجا هم استاده ایم.
-ارباب.
-پروفسور.

بووووووم.

کم کم گرد و خاک ها خوابید. مرگخواران و محفلی ها روی زمین افتاده بودند. تسترال و هیپوگریف هم پنچر شده بودند و در گوشه ای افتاده و دور سرشان ستاره میچرخید. ارنست پرنگ راننده ی اتوبوس جادویی از وسیله اش پیاده شد و در سمت مسافر را باز کرد.

-بچه ها پیاده شید. این هم تئاتری که گفتم با نمایش هری پاتر و لرد ولدمورت.

و با خودش فکر کرد عجب جاپارکی گیر اوردم. یکی از بچه ها پیراهن ارنست را کشید.
-عمو مطمئنی این نمایش اسمشو نبره؟
-بله این نمایش ماست.
-

کودکان با دیدن لردولدمورت درجا قالب تهی کرده و کم مانده بود شلوارشان را خیس کنند. هراسان داخل اتوبوس چپیدند و با لرز از پشت پنجره ها، ولدمورت را نظاره میکردند. لرد به ارنست نزدیک و با اخم به او خیره شد.

-ای مردک. هیچ معلوم هست چیکار میکنی؟ بدیم بلامون تیکه تیکه ات کنه، رودولفمون قیمه قیمه ات کنه، دای مون خونتو بخوره و فنریرمون ببلعتت ؟
-اما جناب لرد من فقط یه راننده ام که از پدر و مادر این بچه ها پول گرفتم بیارمشون گردش.

بلاتریکس که بر اثر ضربه و برخورد با اتوبوس کمی موهایش مرتب شده بود سریع انهارا افشون کرد و به لرد نزدیک شد و آرام در گوشش زمزمه کرد.
-ارباب. لطفا نکشیدش من نقشه ی بهتری براش دارم.
-باشه بلا میسپاریمش به تو.

بلاتریکس چوبدستیش اش را از قلاف ازاد کرد و رو به روی ارنست با حالت تهدیدآمیزی قرار گرفت.
-گفتی این بچه هارو اوردی گردش؟ از پدر مادرشون حتما پول هم گرفتی درسته؟
-بله بانو.
-چه قدر؟
-سی و پن... بیست گالیون.
-به من دروغ نگو.
-سی...سی و پنج گالیون به ازای هر بچه.
-همش مال ماست.
-اما... .
-اعتراضی داری؟
-

بلاتریکس پایش را داخل اتوبوس گذاشت و نهایت تلاشش را کرد که لبخندش صمیمی به نظر برسد و بچه هارا راضی کند تا به داخل تئاتر بروند اینطوری با یک تیر چند نشان زده میزدند هم پول ارنست را به جیب میزدند، هم درصدی از سود تئاتر را میگرفتند و هم به عنوان بازیگر حقوق دریافت میکردند.


ویرایش شده توسط ارنى پرنگ در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۱ ۱۸:۳۷:۱۵
ویرایش شده توسط ارنى پرنگ در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۱ ۱۸:۴۰:۴۸

تصویر کوچک شده

تصویر بزرگ شده


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۷:۱۲ شنبه ۱ دی ۱۳۹۷
#47

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۱۱:۲۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5646
آفلاین
مرگخواران از یک طرف و محفلی ها از طرفی به طرف سالن تئاتر حرکت کردند.
همگی شور و هیجان زیادی داشتند که بالاخره این فرصت را پیدا کرده بودند که واقعیت را با جامعه جادویی در میان بگذارند.

مرگخواران سوار بر یک تسترال بسیار بزرگ، و محفلی ها سوار بر هیپوگریفی بیمار و مریض...
و هر دو گروه درست همزمان به سالن تئاتر رسیدند!

-آقا تسترالتو بکش کنار...
-شما هیپوگریفتو بکش کنار. مگه نمی بینی عجله داریم؟
-ما زودتر رسیدیم. ضمنا...تو که مرگخواری. آستینت رفت بالا دیدم! عمرا اگه بکشم کنار.
-اگه آستینم نمی رفت بالا نمی فهمیدی؟ من بلاتریکس لسترنجم خب مشنگ! از من مرگخوارترش نیست که دیگه. بکش اون حیوونو. می خواییم تسترالمونو پارک کنیم.

آرتور ویزلی ابتدا از این که مشنگ خطاب شده بود ذوق مرگ شد و سپس مشتی علف در دهان هیپوگریف گوشتخوار چپاند و افسارش را کشید.
-لازم باشه تا شب همین جا می مونیم!

هیپوگریف پیر و مریض و تسترال بزرگ روبروی هم روی هوا در حال بال بال زدن بودند. نه مرگخوارن و نه محفلی ها حاضر نبودند از جای پارک خوبی که پیدا کرده بودند صرفنظر کنند.


nanaenesriorsbecekmitglideigb


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱:۵۴ جمعه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۷
#46

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۳:۴۹:۱۶
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1121
آفلاین
خلاصه:
سالن تئاتر هاگزمید قصد دارد نمایش "هری پاتر و لرد ولدمورت" را بر روی صحنه برده و اجرا کند...برای این کار آنها نیازمند بازیگر و دیگر عوامل بودند!

------------------------


یوآن که حالا مسئول اجرای تئاتر شده بود، پشت میز کارش نشسته بود و در حال نوشتن چیزی بود که دستیارش، "یوانچه" وارد شد...
_یوآن؟ چیکار میکنی؟
_هیس...تمرکزم رو بهم نزن...دارم متن آگهی رو مینویسم!
_آگهی؟
_آره...تموم شد...بیا...این رو ببر پیام امروز بگو برای روزنامه فردا صبحشون بذارن این آگهی تبلیغاتی رو!
_باشه!

فردای آن روز، خانه ریدل!

لرد ولدمورت مثل همیشه با وقار سر میز برای صبحانه نشسته بود و دیگر مرگخواران هم به معنای واقعی کلمه در حین صبحانه خوردن، در سر و کله هم میزدند!
لرد اما بی اهمیت به نوشیدن چایی اش ادامه میداد و روزنامه صبح را میخواند...در همین حین بود که لرد ناگهان توجه اش به قسمتی از روزنامه جلب شد و بعد از یک دقیقه چند سرفه ساختگی کرد تا مرگخواران همگی ساکت شوند!
_اهم...اهم!
_چی شده؟
_یاران ما...آگهی جالبی یافتیم...اینجا نوشته شده که " سالن تئاتر هاگزمید در نظر دارد نمایش هری پاتر و لرد ولدمورت را در طی چند روز آینده به روی صحنه ببرد و از علاقه مندان به این حرفه جهت همکاری دعوت به عمل می آورد!"...به نظر میرسه که این فرصت مناسبی هست تا واقعیت رو روی صحنه ببریم...همه بلند بشن برن اونجا یک گوشه کار رو بگیرن تا بتونیم داستان واقعی رو روی صحنه ببریم!

همزمان، محفل ققنوس!

دامبلدور در آشپزخانه خانه ی بلک ها نشسته و منتظر سرو صبحانه همیشگی محفل، یعنی "نون،پنیر،سوپ پیاز" بود...در همین حین، آرتور ویزلی با هیجان وارد آشپزخانه شد!
_آلبوس...آلبوس!
_یادت بمونه آرتور...دلت برای مرده ها نسوزه...دلت برای گشنه ها بسوزه!
_ها؟
_این دیالوگ برای اینجا نبود؟ هیچی پس...چیکار داری؟
_آگهی های پیام امروز رو خوندی؟ یه فرصت عالی پیش اومده که همه ما و حتی ویزلی های حومه هم برن سر کار!

به نظر میرسید، محفل ققنوس هم قصد داشت که در نمایش "هری پاتر و لرد ولدمورت" مشارکت داشته باشد و مطمئنا رقابت سختی با مرگخواران برای حضور در این نمایش انتظارشان را میکشید!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.