هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۴:۲۶:۳۰ جمعه ۲۸ دی ۱۳۹۷
#50

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۵:۵۹:۰۷
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 350
آفلاین
مرگخواران پشت سر لرد سیاه، وارد حیاط محل برگزاری نمایش شدند که ناگهان لرد، با دیدن صحنه رو به رویش توقفی ناگهانی انجام داد و مرگخواران که انتظار آن را نداشتند ، دومینو وار روی هم افتادند؛ به جز مرگخوار آخر که نزدیک ترین مرگخوار به لرد بود، یعنی هکتور!
هکتور سعی می کرد با ویبره زدن آن فشار را خنثی کند؛ چون اگر این کار را نمی کرد و سر تسلیم فرود می آورد، قبل از برخورد با لرد باید با زندگی اش وداع می کرد.

بالاخره مرگخواران تعادل خود را به دست آوردند و سر جایشان ایستادند. لرد سیاه در حالی که سعی می کرد کنجکاوی خود را مخفی کند، به جمعیت چشم دوخته بود.
-یکیتون بره بپرسه اینجا چه خبره؟ این جمعیت چرا اینجا جمع شدند؟ مایل نیستیم در انتهای صف صبر کنیم.
-چشم ارباب! الان میرم.

هنوز سو قدم دوم را بر نداشته بود که لرد چشمش به انتهای صف، که محفلی ها آنجا ایستاده بودند افتاد و دید که آخرین نفرشان گادفری است؛ او فورا سرفه ای ساختگی کرد و سو را صدا کرد.
-اهم... سو! برگرد اینجا. یه نفر دیگه بره بپرسه؛ این الآن میره چشمک می زنه دردسر درست میشه دوباره.

سو، سرش را پایین انداخت، کلاهش را برداشت و در دستش گرفت و عقب برگشت؛ همان موقع لینی پرواز کنان از کنار گوش او رد شد و به طرف افرادی که در صف ایستاده بودند رفت.
لینی بعد از اینکه چند جمله ای با گادفری صحبت کرد، برگشت و در حالی که با اضطراب بال میزد جلوی لرد ایستاد.
-ارباب... چیزه... فکر کنم یکم دیر اومدیم؛ بازیگرا انتخاب شدن!
-پیکسی... تو داری بر ما نیرنگ میزنی! پس چرا اینا اینجا وایسادن؟!
-نه ارباب! اینا موندن که نمایش رو ببینن. اونجا رو نگاه کنید.

سپس در حالی که به پشت سر لرد اشاره می کرد ادامه داد:
-اونجا غرفه خوراکی فروشیه؛ همه حمله کردن که برای نمایش خوراکی بخرن... البته به جز محفلی ها؛ اونا گفتن خوراکی آوردن با خودشون.

پس از تمام شدن جمله لینی، لرد سیاه چند لحظه ای به جمعیت جلوی غرفه خیره شد، سپس نگاهی به محفلی های ایستاده در صف کرد و به سمت مرگخوارانِ منتظرش برگشت.
-مایلیم نمایش را تماشا کنیم!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۲۰:۴۲:۲۱ یکشنبه ۹ دی ۱۳۹۷
#49

گریک الیواندرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲ جمعه ۲۷ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۳۲:۱۶ چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۸
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 156
آفلاین
متاسفانه بلا نتونست لبخند خودشو نگه داره و لبخندش به اخم تبدیل شد و این باعث شد بچه ها بترسن. از اون طرف گریک اون صحنه رو دید. جلو اومد و گفت:
- بلا خانوم... این بچه ها اخم دلربای شما رو درک نمیکنن ... بذارین من امتحان کنم.
- دلربا؟... فحش می دادی بهتر از این بود.
- هرچی شما بگین... بذار فک کنم ببینم چه فحشی بدم.

گریک نگاهش به بچه ها افتاد که نگاهشان به دهان گریک بود در نتیجه نگاه گریک به سمت بالا رفت بعد نگاهش به سمت بلا رفت. بلا که از نگاه کردنِ نگاه گریک خسته شد بود با نگاهی عصبانی گفت:
- نگاهت خسته نشد؟
- من نگاهم ورزشکاره... این چیزا خستش نمیکنه.
- فحش چی شد؟
- بچه اینجاست نمیتونم فحش بدم!
- خاک تو سرت.
- واقعا تو منتظر این بودی که من بهت فحش بدم؟
- نه منتظر بودم فحش بدی بعد بکشمت.
- وای چه خشن! ... خب حالا برو کنار تا من امتحان کنم.
- اینا گوش بده نیستن از من گفتن بود.

گریک لبخندی زد و رو به بچه ها گفت:
- کی پف فیل مجانی می خواد؟
هر کی میخواد با من بیاد!


تمامی بچه ها به جز یک نفر با گریک راهی دیدن تئاتر شدن. بلا رو به اون بچه کرد و گفت:
- تو چرا باهاشون نرفتی؟
- چون میخوام با تو بیام.
- واقعا؟
- نه!

بلا رو به آسمون کرد و گفت:
- مرلین اونجایی؟
- آره.
- بگی که اومد!

بلا بچه رو با آوادایی ناقابل راهی مرلین کرد.

- نتونستم بگیرمش.
- الان کجاست پس؟
- بغل یه حوری.
- خب پس جاش خوبه.

بلا از اتوبوس پایین اومد و رو به لرد گفت:
- ببخشید ارباب نهایت تلاشمو کردم.
- اشکال ندارد بلا... اگه موفق می شدی عجیب بود.

دامبلدور رو به لرد کرد و گفت:
- اگه هندی بازیتون تموم شد برید کنار ما می خوایم بریم داخل.
- ما کنار نمی رویم... ناسلامتی ما نقش اول این تئاتر هستیم.
- نقش اول هریه... تو مکملی.
- ما مکملیم؟... اگر ما مکملیم پس تو هم متممی.

مرگخواریون از حاظر جوابی لرد خیلی حال کردن. دامبلدور که این وضعیت رو دید، گفت:
- کچل!
- پیری!
- سفید برفی!
- دیگ به دیگ میگه روت سیاه!
-
-

محفلیون و مرگخواریون با چشمانی که داشت از حدقه در میومد دهان دامبلدور و لرد رو دنبال می کردن.

- من لاغریه تورو میبینم فکر می کنم خانه ی ریدل هارو قحطی زده.
- منم شکم تورو میبینم دلیل این قحطی رو می فهمم.

مرگخواریون از این جواب لرد نیز خوششان آمد و شروع کردن به کف زدن.

- دماغتو پیشی خورده.

لرد هیچوقت نمی تونست جواب اینو بده.
- اممم... اممم......
- بیشتر از سه نقطه فکر کردی تو باختی!
- همیشه سر این موضوع باخت می دهیم.
- خب حالا برین کنار می خوایم رد شیم.

مرگخواریون با سری افتاده تونلی باز کردن و محفلیون با سربلندی تمام از میان اونا رد شدن.

- حالا چی ارباب؟
- بلا... این سوال دارد؟... اونا اول رفتن ولی خب نگفتند ما نمی توانیم بعد از آنها وارد شویم.
- اربابی هستید باهوش و زیرک!
- دوباره این چشم ها... این سو را از جلوی چشمانمان دور کنید.


ویرایش شده توسط گریک الیواندر در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۹ ۲۰:۵۵:۰۶
ویرایش شده توسط گریک الیواندر در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۹ ۲۲:۳۳:۲۸

Ravenclaw is my everything



تصویر کوچک شده


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۷:۳۱:۲۰ شنبه ۱ دی ۱۳۹۷
#48

هافلپاف

ارنى پرنگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۳ دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۳۴:۴۴ شنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۸
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 126
آفلاین
محفلی ها و مرگخواران همچنان با هم بحث میکردند و هر یک سعی داشت با میل یا با زور طرف دیگر را وادار به عقب نشینی کند. درهمین بحث ها بودند که ...
وِییییییییییییژ

-این صدای چیه؟
-اون... امکان نداره.

صدایی از وسیله ی چهارچرخی که شبیه بچه ی اتوبوس شوالیه و ماشین بتمن بود و با سرعت تمام به سمت آن ها میامد شنیده شد.

- از سر راهم برید کنااااااار.
-عمرا عقب نشینی کنیم.
-ما تا ابد ایستاده ایم. همینجا هم استاده ایم.
-ارباب.
-پروفسور.

بووووووم.

کم کم گرد و خاک ها خوابید. مرگخواران و محفلی ها روی زمین افتاده بودند. تسترال و هیپوگریف هم پنچر شده بودند و در گوشه ای افتاده و دور سرشان ستاره میچرخید. ارنست پرنگ راننده ی اتوبوس جادویی از وسیله اش پیاده شد و در سمت مسافر را باز کرد.

-بچه ها پیاده شید. این هم تئاتری که گفتم با نمایش هری پاتر و لرد ولدمورت.

و با خودش فکر کرد عجب جاپارکی گیر اوردم. یکی از بچه ها پیراهن ارنست را کشید.
-عمو مطمئنی این نمایش اسمشو نبره؟
-بله این نمایش ماست.
-

کودکان با دیدن لردولدمورت درجا قالب تهی کرده و کم مانده بود شلوارشان را خیس کنند. هراسان داخل اتوبوس چپیدند و با لرز از پشت پنجره ها، ولدمورت را نظاره میکردند. لرد به ارنست نزدیک و با اخم به او خیره شد.

-ای مردک. هیچ معلوم هست چیکار میکنی؟ بدیم بلامون تیکه تیکه ات کنه، رودولفمون قیمه قیمه ات کنه، دای مون خونتو بخوره و فنریرمون ببلعتت ؟
-اما جناب لرد من فقط یه راننده ام که از پدر و مادر این بچه ها پول گرفتم بیارمشون گردش.

بلاتریکس که بر اثر ضربه و برخورد با اتوبوس کمی موهایش مرتب شده بود سریع انهارا افشون کرد و به لرد نزدیک شد و آرام در گوشش زمزمه کرد.
-ارباب. لطفا نکشیدش من نقشه ی بهتری براش دارم.
-باشه بلا میسپاریمش به تو.

بلاتریکس چوبدستیش اش را از قلاف ازاد کرد و رو به روی ارنست با حالت تهدیدآمیزی قرار گرفت.
-گفتی این بچه هارو اوردی گردش؟ از پدر مادرشون حتما پول هم گرفتی درسته؟
-بله بانو.
-چه قدر؟
-سی و پن... بیست گالیون.
-به من دروغ نگو.
-سی...سی و پنج گالیون به ازای هر بچه.
-همش مال ماست.
-اما... .
-اعتراضی داری؟
-

بلاتریکس پایش را داخل اتوبوس گذاشت و نهایت تلاشش را کرد که لبخندش صمیمی به نظر برسد و بچه هارا راضی کند تا به داخل تئاتر بروند اینطوری با یک تیر چند نشان زده میزدند هم پول ارنست را به جیب میزدند، هم درصدی از سود تئاتر را میگرفتند و هم به عنوان بازیگر حقوق دریافت میکردند.


ویرایش شده توسط ارنى پرنگ در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۱ ۱۷:۳۷:۱۵
ویرایش شده توسط ارنى پرنگ در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۱ ۱۷:۴۰:۴۸

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۶:۱۲:۴۹ شنبه ۱ دی ۱۳۹۷
#47

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۵۸:۳۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5559
آفلاین
مرگخواران از یک طرف و محفلی ها از طرفی به طرف سالن تئاتر حرکت کردند.
همگی شور و هیجان زیادی داشتند که بالاخره این فرصت را پیدا کرده بودند که واقعیت را با جامعه جادویی در میان بگذارند.

مرگخواران سوار بر یک تسترال بسیار بزرگ، و محفلی ها سوار بر هیپوگریفی بیمار و مریض...
و هر دو گروه درست همزمان به سالن تئاتر رسیدند!

-آقا تسترالتو بکش کنار...
-شما هیپوگریفتو بکش کنار. مگه نمی بینی عجله داریم؟
-ما زودتر رسیدیم. ضمنا...تو که مرگخواری. آستینت رفت بالا دیدم! عمرا اگه بکشم کنار.
-اگه آستینم نمی رفت بالا نمی فهمیدی؟ من بلاتریکس لسترنجم خب مشنگ! از من مرگخوارترش نیست که دیگه. بکش اون حیوونو. می خواییم تسترالمونو پارک کنیم.

آرتور ویزلی ابتدا از این که مشنگ خطاب شده بود ذوق مرگ شد و سپس مشتی علف در دهان هیپوگریف گوشتخوار چپاند و افسارش را کشید.
-لازم باشه تا شب همین جا می مونیم!

هیپوگریف پیر و مریض و تسترال بزرگ روبروی هم روی هوا در حال بال بال زدن بودند. نه مرگخوارن و نه محفلی ها حاضر نبودند از جای پارک خوبی که پیدا کرده بودند صرفنظر کنند.


در زندگی، همواره تلاش کنید که نمیرید!


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۰:۵۴ جمعه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۷
#46

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲:۵۵:۵۴
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1108
آفلاین
خلاصه:
سالن تئاتر هاگزمید قصد دارد نمایش "هری پاتر و لرد ولدمورت" را بر روی صحنه برده و اجرا کند...برای این کار آنها نیازمند بازیگر و دیگر عوامل بودند!

------------------------


یوآن که حالا مسئول اجرای تئاتر شده بود، پشت میز کارش نشسته بود و در حال نوشتن چیزی بود که دستیارش، "یوانچه" وارد شد...
_یوآن؟ چیکار میکنی؟
_هیس...تمرکزم رو بهم نزن...دارم متن آگهی رو مینویسم!
_آگهی؟
_آره...تموم شد...بیا...این رو ببر پیام امروز بگو برای روزنامه فردا صبحشون بذارن این آگهی تبلیغاتی رو!
_باشه!

فردای آن روز، خانه ریدل!

لرد ولدمورت مثل همیشه با وقار سر میز برای صبحانه نشسته بود و دیگر مرگخواران هم به معنای واقعی کلمه در حین صبحانه خوردن، در سر و کله هم میزدند!
لرد اما بی اهمیت به نوشیدن چایی اش ادامه میداد و روزنامه صبح را میخواند...در همین حین بود که لرد ناگهان توجه اش به قسمتی از روزنامه جلب شد و بعد از یک دقیقه چند سرفه ساختگی کرد تا مرگخواران همگی ساکت شوند!
_اهم...اهم!
_چی شده؟
_یاران ما...آگهی جالبی یافتیم...اینجا نوشته شده که " سالن تئاتر هاگزمید در نظر دارد نمایش هری پاتر و لرد ولدمورت را در طی چند روز آینده به روی صحنه ببرد و از علاقه مندان به این حرفه جهت همکاری دعوت به عمل می آورد!"...به نظر میرسه که این فرصت مناسبی هست تا واقعیت رو روی صحنه ببریم...همه بلند بشن برن اونجا یک گوشه کار رو بگیرن تا بتونیم داستان واقعی رو روی صحنه ببریم!

همزمان، محفل ققنوس!

دامبلدور در آشپزخانه خانه ی بلک ها نشسته و منتظر سرو صبحانه همیشگی محفل، یعنی "نون،پنیر،سوپ پیاز" بود...در همین حین، آرتور ویزلی با هیجان وارد آشپزخانه شد!
_آلبوس...آلبوس!
_یادت بمونه آرتور...دلت برای مرده ها نسوزه...دلت برای گشنه ها بسوزه!
_ها؟
_این دیالوگ برای اینجا نبود؟ هیچی پس...چیکار داری؟
_آگهی های پیام امروز رو خوندی؟ یه فرصت عالی پیش اومده که همه ما و حتی ویزلی های حومه هم برن سر کار!

به نظر میرسید، محفل ققنوس هم قصد داشت که در نمایش "هری پاتر و لرد ولدمورت" مشارکت داشته باشد و مطمئنا رقابت سختی با مرگخواران برای حضور در این نمایش انتظارشان را میکشید!




پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۲۳:۳۳ سه شنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۶
#45

آرنولد پفک پیگمیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۴۲ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۵۱ چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۷
از هررررررررررچی که منفوره، خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 96
آفلاین
- هوی!

ربکا نگاهی به دور و برش انداخت. امّا به قیافه‌ی هیشکی نمی‌خورد که این صدای هشدار آمیزِ خفه رو در آورده باشه.

- کجا رو نگا نمی‌کنی؟ من اینجا نیستم! سمت چپت!

ربکا هم نگاهی به سمت چپش انداخت. ولی ناگهان، دستی از سمت راست، یقه‌ش رو گرفت و از جلوی صحنه کشیدش بیرون و آوردش پشت صحنه.

- هی! ولم کن! تو دیگه کی هستی؟
- من آرنولد نیستم!

ربکا هیکل نحیف آرنولد رو برانداز کرد.
- معلومه که آرنولد نیستی.
- خیلیم طنز گفتم! آرنولد نیستم! و قضیه رو هم بپیچون! نگو نبینم، اینجا چه غلطی نمی‌کنی؟ مگه قرار نبود برا همیشه جلوی چشام باشی؟!

ربکا نمی‌دونست فاز این گربه چی بود و چرا اینجوری حرف میزد. شاید توی خیابون با ماشین تصادف کرده یا مغزش مورد اصابت پاره‌آجرهای پرتابی‌ِ پسربچه‌های خلافکار قرار گرفته بود.
- شرمنده داداش، نه ما شوما رو می‌شناسیم. نه شما ما رو. ظاهراً ملاجت مشکل داره. تا مریضیت عود نکرده و اوضاعت بی‌ریخت‌تر نشده بذار همین الآن بدون هیچ درد و مردی... خلاصت کنم.

هفت‌تیرش رو در آورد و لحظه‌ای بعد، دستاش رو بالا آورد، وقتی که آرنولد هفت‌تیر رو قاپید و لوله‌ش رو گذاشت زیر چونه‌ش.
- من تو رو نمی‌شناسم. من و تو از یه جا نیومدیم. شاید یادت بیاد، ولی تو سه ماه زندگیمو به بهشت کشوندی. من عاشقتم! الآنم می‌خوام آخرین ذرات وجودتو با خودم ترکیب کنم. یوهاهاها!

و قبل از اینکه ربکا بتونه مفهوم حرف‌های آرنولد رو بفهمه، پفک پیگمی پرید توی حلقش و دختر مو آلبالویی بعد از چندین جیغ بنفش و تحملِ سر گیجه و استفراغ و اسهال، کم‌کم حالش جا اومد.
نگاهی به اطرافش انداخت...
- من چرا اینجا نیستم؟


Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۲۱:۵۹ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۹۶
#44

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۱:۱۳:۱۴ پنجشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۸
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 920
آفلاین
در جلوي چشم هاي گرد شده ي ربكا، رودولف با پاي خودش از صحنه دور شد و به بيرون سوژه پريد.
در طول عمر كوتاهش، هيچ وقت اينقدر قانع كننده و با جذبه ظاهر نشده بود. خب اينكه يك روباه و گربه ي هويجي رنگ دائما در تعقيبش بودند هم بي تأثير نبود!

- نمي خواي بحران منو حل كني؟

اين يكي داي بود كه اميد داشت با تغيير نويسنده اوضاعش حداقل در حد نيم بند بهتر شود.

- بايد بكنم چيكار برات؟
-
- اربوب!

و ايشان هم ريگولوس بلكِ بچه خوشگل بود كه بدون رعايت حق كپي رايت، ويبره زنان به شناسه ي گشوده ي لرد اشاره مي كرد.

- خب فكر كنم اين به اين معنا باشه كه هيچ كدومتون تام نمي شه، نه؟
- اربوب!
داي همچنان غرق در بحران:

ربكا عنكبوتي كه وسط صحنه ي نمايش قدم مي زد را نگاه كرد. اين يكي براي مدتي هرچند كوتاه جاي لرد بود، مي توانست تام بشود!

- نورافكن!
- درسته.
- صدا!
- حله.
- نور...و...حركت!

تست با بازي آراگوگ در نقش لرد آغاز شده بود ولي هري همچنان مشخص نبود. داي دچار بحران يا ريگولوسي كه سوزنش روي اربوب گير كرده بود؟





پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۴:۵۷ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۹۶
#43

سوزان بونزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶ شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۸:۲۷:۱۶ جمعه ۲۱ تیر ۱۳۹۸
از همون اول خوشم نمیومد ازت.
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 265
آفلاین
رودولف قمه‌هاش رو غلاف کرد. یه نگاه به قد و بالای ربکا انداخت و همونطور که خیره مونده بود به چشمای ربکا، به فکر فرو رفت.

- دیگه چیه؟

رودولف از فکر بیرون اومد. دوباره نگاهی به قد و بالای ساحره‌ی باکمالاتِ هفت‌تیرکِشِ مو آلبالوییِ روبروش انداخت و جواب داد:
- جنگیدن با ساحره‌های باکمالات تو مرامم نیست!

ربکا دیگه خسته شده بود. از صحنه‌ی نمایش بیرون رفت، بازوی دای رو گرفت و پرتش کرد روی صحنه.
- خیلی خب! تو الان ولدمورتی و لوولین، هری پاتر. یالا! شروع کن.

رودولف تا چشمش به دای افتاد، لبخندِ برقِ دندون‌نمایی زد و گفت:
- اینو که دیگه اصلا حرفشو نزن!
- دیگه چیه؟
- نمی‌بینی کمالات ازش می‌چکه؟

لوولین که همچنان بحران رو حس می‌کرد:
-

- خودت با پای خودت برو پایین تا هِدشاتت نکردم.



ویرایش شده توسط سوزان بونز در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۳ ۱۵:۰۳:۱۵




تصویر کوچک شده


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۰:۰۲ پنجشنبه ۶ آبان ۱۳۹۵
#42

هافلپاف، مرگخواران

آریانا دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۵ چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
دیروز ۱۶:۴۴:۲۹
گروه:
هافلپاف
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 371
آفلاین
ربکا کمى فکر مى کنه. بله. خودش اونا رو راه داده بود اونجا. خودش مى خواست نقش جودى ابوت رو ازشون تست بگيره و حالا بايد يه فکرى مى کرد. ربکا فکر کرد. فکر کرد. خيلى فکر کرد. اما در شأن خودش نديد که فکرش انقدر طولانى بشه. ناسلامتى ريونى بود. به همين علت به نتيجه رسيد.
- خب اگه جودى ابوت رو نمى شناسيد، هرى پاتر و لردولدمورت رو که مى شناسيد؟ نمايش جنگ هرى پاتر و لرد ولدمورت رو اجرا مى کنيم. تو! اسمت چى بود؟ اول تو بيا!

اون رودولف بود.

رودولف کمى از اعتماد به نفسش دود مى شه ميره هوا. با اينکه مرد قمه به دست ميدان هاست ولى حالا از بازى کردن نمايش دستاش شروع به لرزيدن کرده بود.

رودولف مياد وسط صحنه. كسي توى جايگاه تماشاگرا نيست ولى رودولف استرس داره. البته بعدش به فکرش مى رسه که چى مى شد اگه همه ى تماشاگرا ساحره بودن؟
- من مى خوام نقش يه مردى رو بازى کنم که همه ى ساحره ها عاشقشن!

ربكا نمايشنامه رو ميده دست رودولف.
- متاسفانه توى اين صحنه ى فيلم هيچ ساحره اى نيست.

رودولف پکر مى شه.

ربکا ادامه ميده:
- تو نقش هرى پاتر رو بازى مى کنى...

حرف ربکا با ديدن قمه رودولف که به سمتش نشونه رفته، نصفه مى مونه. رودولف که به علت نبود ساحره ناراحت بود حالا دوتا ناراحتى رو يکى مى کنه.
- نخير! من و چه به کله زخمى! ما به آرمان هاى ارباب پشت نمى کنيم!

ربکا آب دهنش رو قورت ميده و با زور حرف مى زنه.
- باشه. باشه. تو نقش لرد رو بازي كن...

حرف ربكا دوباره نصفه مي مونه. رودولف دومين قمه ش رو بيرون مياره!
- از من مي خواي اداي اربابم رو دربيارم؟

ربكا جونش رو مى ذاره تو جيبش و حرف مى زنه.
- اين فقط يه نمايشه. يه نفر بايد اين نقش رو بازى کنه ديگه. کى بهتر از شما؟

اعتماد به نفس دود شده ي رودولف به صورت ميعان برمي گرده سرجاش.
- اره. کى بهتر از من!
- خيلي خب. من مثلا هري پاترم و تو ولدمورت. مى خوام ازت تست بگيرم. شروع کن!


Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around




پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۸:۴۴ دوشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۵
#41

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۱:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
رودولف که دستانش را از دو طرف کش داده بود و خودش را در آغوش گرفته بود.
- چقدر من جذابم. چقدر علاقه خاص دارم به خودم...

در طرف دیگر، ریگولوس مشغول مخلوط کردن زباله های تر و خشک بود. اصولا اینکار از دیدگاه دانشمندان عمل ناگواری است. همچنین رئیس سازمان ملل هم به خاطرش اعلام نگرانی کرده و داعش هم اصلا مسئولیت این کار ریگولوس را قبول نکرده است.
به هر حال ریگولوس پس از مخلوط کردن زباله ها، جارو و خاک اندازی از جیب خود بیرون کشید و شروع کرد به جمع و جور کردن خودش به همراه مخلوط زباله ها که بوی سگ مرده میدادند.

بحران دای در وسط صحنه داشت به شدید ترین حالت خود میرسید. دای میخواست برای خودش یک لیوان آب سیر با چاشنی میخ چوبی سفارش دهد. اما به جایش ناگهان کلاه گیس قرمزی را که ربکا به سویش پرتاب کرد، روی هوا گرفت. البته ربکا بلافاصله پس از پرتاب کلاه گیس، یک سیب سرخ هم پرتاب کرد و درست کنار چشم دای، آن را با تیر زد.
- خب دیگه. آماده باشید همگی که باید ایفای نقش کنید در نقش جودی ابوت!

رودولف دست از بغل کردن و ابراز علاقه به خویش کشید.
ریگولوس جارو کردن خودش به همراه زباله هارا فراموش کرد.
دای هم بحران خود را فراموش کرد.

این برای هر سه نفر یک اتفاق مثبت محسوب میشد.اما مشکل این بود که بر طبق قوانین دنیا، پشت هر اتفاق مثبت، اتفاقی منفی نیز وجود داشت. در این مورد برای سه بازیگر اتفاق منفی این بود که آنها "جودی ابوت" را نمیشناختند.

این علامت سوال همچنان داشت در سر آنها بزرگ میشد و حتی نزدیک بود از گوش هایشان بیرون بزند، اما به دلیل سرعت عمل ربکا در رفع بحران، این اتفاق نیفتاد.
- بذارید کلاه گیساتون رو سرتون دیگه!

آنها کلاه گیس های قرمز را روی سرشان گذاشتند.
سپس دای دست خود را بالا برد.
- آقا اجازه؟
- خانم هستم!
- جودی ابوت کیه؟
- یعنی شما سه تا نمیدونید جودی ابوت کیه؟!
- باید میدونستیم؟!

ربکا چند ثانیه فکر کرد، اما به نتیجه ای نرسید. سپس با لوله تفنگش سرش را خاراند. باز هم به نتیجه نرسید. مغز ریونی اش داشت ارور میداد!
- کی راه داد شماهارو اصلا؟!
- مگه خودتون مسئول اسم نویسی نبودید؟!


ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۴ ۱۸:۴۷:۵۵
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۴ ۲۳:۴۲:۰۳







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.