هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۴:۳۶ دوشنبه ۷ مهر ۱۳۹۳
#36

آنتونین دالاهوف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲:۱۷ شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2599
آفلاین
نقل قول:

سالگو، هدف بود! هدفی که هر شخص در زندگیش به دنبال آن است. جهان تلفیق اهداف است. تلفیق نظم و بی نظمی، تلفیق سیاهی و سفیدی و این است که زیبایش میکند. جهان برای بعضی بیرحم است و برای بعضی مهربان ولی ما از کجا میدانیم مهربانی آن ارزشمندتر است یا بیرحمی آن؟
اگر تو یک استاد هنرهای رزمی باشی و شاگردی پر از استعداد داشته باشی، به او سخت خواهی گرفت یا آسان؟!


جادوگر دو چهره به درختی تکیه داد بود، یک گربه وحشی بزرگ را نوازش میکرد و روی هوا آن کلمات را مینوشت...

تام که آن کلمات را میخواند، آرام به جادوگر دو چهره نزدیک شد. جادوگر متوجه حضور تام شد و برگشت و گربه وحشی که از تام ترسیده بود از آن جا دور شد.

تام روبروی جادوگر دو چهره قرار گرفت. چشم چپ جادوگر سیاه رنگ بود و چشم راست آن آبی رنگ.

تام گفت:
_ تو سالگو رو از کجا میشناسی؟
جادوگر:
_ برای چی باید به تو جواب بدم؟

تام که از لحن جادوگر خوشش نیامده بود چوبدستیش را به سوی او گرفت و گفت:
_ برای اینکه اگه پررو بازی دربیاری نفله ت میکنم!

هر دو چشم جادوگر کاملا سیاه رنگ شد و گفت:
_ میخوای بجنگیم؟ باشه پس میجنگیم!

ناگهان رنگین کمانی زیبا میان تام و جادوگر پدیدار شد و پسری، با چشم های آبی درخشان و قدی بلند و موهایی خرمایی به آن دو نزدیک شد و گفت:
_ بچه ها، بچه ها آروم باشید!

تام و جادوگر هر دو با هم چوبدستی هایشان را به سمت پسر جدید الورود گرفتند و گفتند:
_ تو کی هستی؟!
_ آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور... امممم... و شما؟

تام، آلبوس و آنتونین، کنار نهر آب نشستند تا با هم بیشتر بشوند..

آلبوس: اووووم... تام، تو چرا میخوای سالگو رو پیدا کنی؟
تام: چون میخوام ازش جادوی سیاه رو یاد بگیرم!
آلبوس: ولی من شنیده بودم استاد جادوی سفیده! بخاطر همین اومدم اینجا تا پیداش کنم!
آنتونین: پس من درست اومدم! میخواستم یکی رو پیدا کنم که هم جادوی سیاه بلد باشه هم سفید!
تام: بچه! جادوی سفید به دردت نمیخوره!
آنتونین: معلومه که میخوره! با دوستات و موجوداتی که ارزش دارن باید مهربون باشی!
آلبوس: نه آنتونین عزیز، باید با همه مهربون باشی حتی دشمنانت!
تام: شماها خیلی بچه اید! این دنیا جنگجو میطلبه! نه بچه مچه های مهربون! باید سیاه باشی و با همه سرسخت!
آنتونین: سیاهی مطلق خوب نیست، موجودات پست خیلی زیادند ولی موجودات بی گناه و با ارزش هم هنوز وجود دارند! اگر به سمت سیاهی مطلق بری همه رو با هم نابود میکنی و در نهایت خودت هم کاملا سیاه و تاریک خواهی شد!
تام: و سیاهی اوج زیبایی ست!
آلبوس: بچه ها، بنظر من دعوا نکنیم! بیایم سالگو رو پیدا کنیم و از اون بپرسیم کدوممون درست فکر میکنه!

کوهستان در جلوی سه نوجوان بود. در جلوی سه شخصی که یکی طرفدار سیاهی دیگری طرفدار سفیدی و دیگری طرفدار تلفیق آن ها بود. کوهستان، بوی نسیم صبحگاهی، آواز پرندگان، گاهی پرواز اژدهایی آتشین بر فراز آسمان، همه و همه محیا بودند تا آن ها به سمت هدف بروند. به سمت جواب سوال هایشان. به سمت دهانه کوه. آن ها از زندگی عادی گریخته بودند. از شغل های معمولی، تشکیل خانواده معمولی، ازدواج های معمولی و زندگی های معمولی. آن ها نمیدانستند که سالگو سال هاست که منتظر آن هاست..

تصویر کوچک شده



پاسخ به: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۲۰:۳۵ پنجشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۳
#35

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۲:۳۲ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5582
آفلاین
سوژه جدید:


هواکم کم داشت تاریک می شد. باید می رفت... ولی جایی برای رفتن نداشت.

این موضوع غمگینش نمی کرد. چون حتی اگر جایی برای رفتن وجود داشت، هدفش او را از رفتن باز می داشت. سه روز پیش که وارد این جنگل شده بود به خوبی می دانست که وارد مسیری شده است که باید ادامه بدهد.
احساس گرسنگی می کرد. اخم هایش را در هم کشید. نیازهای انسانی همیشه به شکل عجیبی عصبیش می کرد. ای کاش می توانست نادیده شان بگیرد.

نسیم خنک جنگل باعث شد حواسش را بیشتر جمع کند.با دقت به درختان اطرافش نگاه کرد. در ظاهر همه آنها شبیه هم به نظر می رسیدند، ولی برای او اینطور نبود. به خوبی می توانست مسیر خودش را از بین همان درخت های شبیه به هم پیدا کند.
از جا بلند شد و به طرف نهر کوچکی که در نزدیکیش جاری بود رفت. مشتی آب به صورتش زد...و تصویر خودش را در آب دید. شاید برای اولین بار به صورت خودش دقیق شد.
چهره اش همیشه توجه اطرافیانش را جلب کرده بود. ساحره ها با حسرت و جادوگران معمولا با حسادت به او نگاه می کردند. جذابیت ظاهری برایش اهمیت زیادی نداشت...یا شاید هم...داشت! فقط به این دلیل که تجربه به او ثابت کرده بود جذابیتش قادر به باز کردن درهایی هست که هیچ جادوی دیگری روی آنها کارساز نیست. کافی بود طرف مقابل یک ساحره باشد. برای تام همه چیز به منافعش ختم می شد.
قبلا بارها شنیده بود که انواع پیشرفته جادوی سیاه ممکن است روی چهره و ظاهر شخص تاثیرات عجیبی بگذارند. این شایعات را باور نمی کرد.ولی حتی اگر درست بود هم اهمیتی برایش نداشت. او باید جلو می رفت. باید به جایگاهی که لایقش بود می رسید.
به تازگی فارغ التحصیل شده بود. جادوگر بودن...یک شغل عادی در وزارتخانه سحرو جادو یا حتی هاگوارتز داشتن...ازدواج...
هیچکدام روح بلند پروازش را ارضا نمی کردند. باید به قله می رسید. و برای رسیدن به قله باید از پایین ترین نقطه کوه شروع می کرد... از سالگو!

نامش را بارها شنیده بود....همه با نفرت از او یاد می کردند. از بی رحمی و قساوت قلبش. تام چندان صبور محسوب نمی شد ولی این بار باید صبر می کرد. باید سالگو را قانع می کرد که با دیگران فرق می کند. باید همه چیز را از او یاد می گرفت. گذشته از همه ویژگی های بدی که از او شنیده بود، می دانست که در جادوی سیاه بی رقیب است. و این چیزی بود که تام ریدل جوان به آن احتیاج داشت.

با حالتی مصمم از کنار نهر برخاست.باید به راهش ادامه می داد. باید استادش را پیدا می کرد.



زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۰:۱۹ یکشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۱
#34

آنتونین دالاهوف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲:۱۷ شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2599
آفلاین
دنیا پوست انداخته بود. آخر، بهار بود. همه چیز نو شده بود. گل ها روییده بودند و درخت ها رو به آسمان قد کشیده بودند. از همه جا میتوانستی بوی نویی را استشمام کنی. از همه جا غیر از خانه ریدل.

خانه ریدل مانند همیشه تاریک، سیاه، با ابهت و ترسناک بود. از در دو تکه فوق العاده مرتفع و جادویی این خانه که به داخل پا بگذاری مجسمه جادوگری مو بلند و جدی و البته سبز، توجهت را جلب میکند. او را کنار دیواری گذاشته اند. مانند نگهبانی سنگی در آنجا خیره نگاهت میکند و هشدار میدهد که اینجا باید مراقب باشی.
اینجا یکی از فرزندان من بر تخت پادشاهی جلوس کرده است.
یکی از فرزندان سالازار اسلایترین.

بعضی، رفته بودند. آخرین آن ها یکی از سرداران سابق سپاه لرد ولدمورت بود. زنی با خلق و خویی مهربان!... تضاد عجیبی داشت. رفتارش مانند مالی ویزلی بود اما از جنس بلاتریکس لسترنج بود. از جنس ساحره های شجاع دل. لینی وارنر رفته بود.



لرد ولدمورت همچنان بر تختش نشسته بود. با خود می اندیشید. حتی لرد ولدمورت هم گاهی دچار تشویش و سردرگمی میشد. چیزی که همه مشنگ ها و اکثر جادوگران تا آخر عمر بدان دچارند. همیشه به دنبال یک فرمول برای موفقیت و تعالی هستند اما همه چیز تغییر پذیر است. شاید قشنگیش همین است.

بجنگی و بجنگی و باز هم بجنگی. وقتی پیروز شوی شیرینیش را روح و جسمت حس میکنند. اما همه چیز تمام نمیشود اهداف بزرگتری جلوی راهت قرار میگیرند.
انسان هایی که به قله کوه رسیده اند و بعد از آن رو به آسمان پر نکشیده اند در واقع مرده اند. قله کوه هم نهایت هدف نیست. بعد از آن آسمان است. آسمانی که پایان ندارد. سیاره در سیاره. ستاره در ستاره. کهکشان در کهکشان. سیاهچاله در سیاهچاله!

لرد ولدمورت ناخوداگاه نجینی را نوازش میکرد و به مرگخوارانش می اندیشید. به کسانی که رفته اند. به کسانی که برگشته اند. به کسانی که مانده اند. در همه این سال ها علیرغم رفت و آمد و کم شدن فعالیت خیلی از آن ها تنها چیزی که ثابت مانده بود وجود فعال لرد بود. اما او هم گویا خسته شده بود. استثناها هم حتی استثنا دارند.

لرد، در فکر یک تصمیم بزرگ بود. مردد بود. او اراده ای قوی داشت. استعدادهایی باور نکردنی داشت هر چند حتی خودش هم کامل متوجه آن ها نبود و هر چند بعضی حسودان و بعضی آشنایان نادان آن ها را کتمان میکردند. او جادوگری بینظیر بود.

لرد ولدمورت احساس میکرد از همیشه بیشتر به یک قدح اندیشه نیاز دارد. میخواست نفسی بکشد. میخواست سرش سبک شود. فکر ها در رفت و آمد بودند که ناگهان پرده هایی که سال ها دور تا دور اتاق مجلل لرد را پوشانده بودند ذره ای کنار رفتند و نور کم سویی لنگان لنگان به درون اتاق آمد.

باورش سخت بود. آن اتاق سال ها رنگ نور را ندیده بود. لرد سریع چوبدستیش را کشید و اماده کشتن یکی از اعضای محفل و یا یک مرگخوار خائن شد اما در تاریکی، سایه شخصی را دید که برایش آشنا بود. ریشی کم پشت. مویی ریخته در صورت. چشمانی بیرحم.

ماه ها پیش مرده بود! دوباره بازگشته بود. یکی فکر میکرد دیگری خیانت کرده است و دیگری فکر میکرد یکی او را کشته است. هر دو درباره هم اشتباه فکر میکردند. پرده کمی کنار رفت و چهره مرگخوار مشخص تر شد... نوری کم سو از گوشه پرده ها به درون اتاق آمده بود. دست مرگخوار بود که پرده ها را کنار زده بود. امید داشت که باز هم نوری در تاریکی وجود هر دویشان رخنه کند...



Re: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۲۳:۱۷ یکشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۰
#33

ویکتور کرام old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۳ سه شنبه ۹ آذر ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۲۳:۱۰ پنجشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۵
از من بدبخت تر تو دنیا،تویی!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 374
آفلاین
ترزیق سوژه جدید:

فردی سرو قامت و با موهایی بلند و ژولیده که از ماسکش بیرون زده بود،با عصایی تیره رنگ که تقریبا نصف قامتش را میگرفت،قدم زنان از پله هایی کهنه و متروکه ای که جییریغ جییریغ صدا میکرد،پایین آمد.انتهای آن پله ها به زیر زمینی تاریک و قدیمی که دیوار هایش بوی نم باران میداد،ختم میشد.فضای ترسناک زیر زمین تن هر موجود زنده ای را به لزره می انداخت.

فرد دیگری که صورتش در تاریکی معلوم نبود،در میان زیر زمین به صندلی ای بوسیله ی پالهنگی بسته شده بود.چشمانش نیز با دستمالی بسته شده بودند.فردی که ماسک به صورت داشت به سمت فرد دیگری که بر روی صندلی بسته شده بود،به آرامی حرکت کرد.کمرش را آهسته کمی خم کرد و آرام در گوش فردی که روی صندلی بسته شده بود،گفت:
-بالاخره گرفتمت!
فرد ماسک دار صدایش مردانه جلوه میداد و فردی که بر روی صندلی بسته شده بود،صدایش را شناخت.بلند فریاد زد:
-امکان نداره،ممکن نیست تو سوروس باشی!
سوروس خنده ای تمسخر آمیز کرد و بعد جدی شد و گفت:"جمیز،فکر کردی من میذاشتم اون اتفاق بیوفته.درست به موقع رسیدم!"
جیمز:'اما چرا؟من فکر میکردم توی همه این سال ها دوست من بودی."
سوروس:"دوست؟چیزی هم برای دوستی گذاشته بودی؟"

اما این آخرین حرف هایی بود که آنجا زده شد.اتفاقاتی آنجا افتاد که غیر قابل باور بود.

فلش بک-روز عروسی جیمز پاتر:

خورشید در حال غروب بود و مهمان ها کم کم باید پیدایشان میشد.لیلی و جیمز دستان یکدیگر را گرفته بودند و به یک دیگر نگاه میکردند.میدانستند که امکان دارد این شب پایان خوشی نداشته باشد.ساعتی گذشت و جشن شروع شد.تقریبا همه مهمانان رسیده بودند.

ناگهان نوری در میان جشن درخشید.مرگخواران به جشن حمله کرده بودند.همگی فرار کرده بوند حتی لیلی اما تنها کسی که آن میان بیهوش افتاده،جیمز بود...
___________________________________________
دوستان داستان کلا با اتفاقات کتاب و توصیف شخصیت ها در کتاب فرق داره.گفتم داستان و رفتار شخصیت ها فرق کنه بلکه کمی تنوع شه و در پایان داستان جالب تری در بیاد.


ویرایش شده توسط ویکتور کرام در تاریخ ۱۳۹۰/۱۰/۲۵ ۲۳:۵۳:۵۷
ویرایش شده توسط ویکتور کرام در تاریخ ۱۳۹۰/۱۰/۲۶ ۰:۰۷:۴۶

»»» ارزشـی گولاخ «««


Re: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۲۰:۱۶ چهارشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۰
#32

فنریر گری بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۲۱ دوشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۴۳ دوشنبه ۹ دی ۱۳۹۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 127
آفلاین
آنتونین دوان دوان پله‌های شکنجه‌گاه را چهارتا یکی طی کرد و خودش رو وسط شکنجه‌گاه انداخت.

- نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!

رز:
- چه مرگته دیوانه؟! چرا اینطوری میکنی؟! قرصات یادت رفته؟!

آنتونین سریع خودشو از روی زمین جمع میکنه و بعد از قاپ زدن چوب‌دستی رز میگه: مجبور بودم، لرد این بچه هه رو لازم داره. نباید بکشیش.

پیتر که رنگ صورتش شبیه گچ پای تخته شده بود با لکنت گفت: مر...مرلین...سالازارا...شک...شکرت!

رز چوب‌دستیش رو از دست آنتونین بیرون میکشه و یقه پیتر رو میگیره و از کف خاک‌آلود شکنجه‌گاه بلند می‌کنه.

- شانس آوردی جوجه. باید تا سی سال هر ثانیه از ارباب ما به خاطر این لطف شکرگزاری کنی!

آنتونین پیتر رو از دست رز در میاره و کشون کشون اون رو دنبال خودش از پله های شکنجه‌گاه بالا میبره. رز هم دنبال این دو به راه میفته. وقتی که به پشت در اتاق لرد میرسن آنتونین میگه: ارباب آوردمش.

صدای لرد از سمت دیگه در به گوش میرسه:

- من بهت یه شانس دیگه میدم، باید خوابی که بارتی دیده اصلاح بشه. یعنی این خوابو دوباره ببینه، اما آخرش تغییر کنه. آخرش باید هری و دامبلدور بمیرن، تیکه تیکه بشن، منفجر بشن. فهمیدی؟!

پیتر که صدا در گلوش خفه شده بود جیرجیر بی رمقی کرد.

- جوابی نشنیدم، بکشینش!

لینی دستپاچه وسط بحث پرید و گفت: نه نه ارباب قبول کرد. مگه میتونه قول نکنه؟ غلط کرده، به زورم که شده نتیجه دلخواه شما رو از حلقومش میکشم بیرون!

- خوبه، پس بهتره زودتر این قضیه رو تموم کنه. چون من همیشه پست این در نمیمونم، و وقتی هم بیام بیرون و ماجرا به طور دلخواه من تموم نشده باشه سرنوشت زیاد خوبی در انتظار فامیلت نخواهد بود!



Re: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۱۵:۱۰ دوشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۰
#31

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱:۵۹:۰۳ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 4756
آفلاین
ساعتی بعد:

آنتونین و وزیر بعنوان راهنما، جلوتر از لرد در حال حرکت بودند و نقاط مختلف اتاق را برای او شرح میدادند.

آنتونین گوشه ای از اتاق را نشان داد و گفت: خب ارباب! همون طور که میبینین، اینجا تخت خواب شما قرار داره.

وزیر تکمیل کرد: سیستم های گرمازایی و سرمازایی زیر تختون نصب شدن و دکمه هاشم کنار تخت قرار دارن ...

وزیر دو دکمه که یکی قرمز و دیگری آبی بود را آهسته لمس کرد و ادامه داد: اگه قرمزو فشار بدین تختتون گرم و اگه دکمه آبیو فشار بدین سرد میشه. فکر خودم بود!

آنتونین حصیر بزرگی را که به شکل سبد در آمده بود و پتوی سبزرنگی با نشان سالازار را دربرداشت نشان داد و گفت:

- اینم استراحتگاه نجینی هست. درست کنار تخت شما قرار داره که از وجود هم نهایت لذتو ببرین.

وزیر به سمت تنها پنجره ی اتاق رفت و گفت: ارباب گاراژ دیدین؟ میدونم ندیدین! این مث درای گاراژ میمونه که سفت هستن و از بالا به پایین باز و بسته میشن.

آنتونین تاکید کرد: طلسم های محافظتی شدیدی هم روی پنجره ها اجرا شده تا نتونین فرار کنین!

وزیر اینبار بغل در ایستاد و گفت: در نهایت میرسیم به در ورودی. اینجا یه محفظه ای وجود داره که برای عبور غذا ازش استفاده میشه. در کلید مشنگی داره و کلیدشم توی شکم یکی از تسترالهای دست آموز ایوان هست.

- و البته بازم طلسم هایی اجرا شده که باز شدن این در فقط بوسیله ی همون کلید امکان پذیر باشه و هیچ وردی نتونه باعث باز شدن در بشه.

بعد از اتمام توضیحات لازمه به لرد، آنتونین و وزیر تعظیم کوتاهی کردند و از اتاق خارج شدند. قفلی () که از آن صحبت کرده بودند را به پشت در آویزان کردند و آن را بستند.

وزیر دست هایش را به هم زد و گفت: همه چیز تموم شد!

صدای لرد از پشت در شنیده شد که گفت: حالا نمیشه کاری کرد که اون پسره کاری کنه که خوابی که بارتی دیده رو دوباره ببینه ولی با یه پایان دیگه؟

آنتونین با شنیدن این حرف با بیشترین سرعتی که میتواسنت به سمت شکنجه گاه رفت تا جلوی مرگ پیتر را بگیرد!


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۰/۶/۱۵ ۲۲:۲۲:۱۲



Re: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۱۲:۳۴ دوشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۰
#30

لونا لاوگود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۶:۵۳:۰۵ دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۸
از خرس مستربین خوشم میاد!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 706
آفلاین
مرگخوارن از ترس جلوی دهانشان را گرفتند و عقب عقب به دیوار چسبیدند.

لرد لحظه ای چشمانش را بست و مشغول فکر کردن شد.

- من؟ لرد ولدمورت کبیر؟ زانو بزنم؟ دامبلدور دستشو بذاره روی سرم؟ هری بگه خوشحاله توبه کردم؟ توبه؟ ... توبه؟ ...

- نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه! هرگز!

و با این فریاد لرد مرگخواران با دیوار یکسان شدند و پیتر درجا غش کرد!

بلا اولین نفری بود که حواس خود را جمع کرد و از دیوار شد.

- ارباب خواهش میکنم حرفای این احمق رو باور نکنید. اصلا امکان نداره شما پشیمون بشین و برین محفل برای عذر خواهی و توبه! این واقعا محاله ارباب!

مشت های لرد هر لحظه بیشتر روی دسته ی صندلی شاهانه اش فشار می آورد و این باعث میشد بیشتر موقعیت خود را درک کند.

- نمیشه ریسک کرد. اینجا دنیای جادوییه و همه چیز ممکنه، کی فکرشو میکرد اون عینکی زنده بمونه از اون طلسم؟ ولی موند! کی فکرشو میکرد پتی گرو به دوستاش خیانت کنه؟ ولی کرد! ... ممکنه شرایطی پیش بیاد و من دست به همچین کاری بزنم...

آنتونین آب دهانش را قورت داد و پرسید: پس باید چی کار کنیم؟

لرد از جای خود برخاست و در حالی که به سمت اتاق خوابش میرفت دستور داد: فردا تصمیمو بهتون میگم، این یارو رو بندازینش بیرون، همراه با پاداشی که واقعا لایقشه! و بارتی هم حالا حالاها جلوی چشم من ظاهر نشه.

پیتر از زمین بلند شد و گفت: چی؟ پاداش؟ اوه! چه ارباب دلسوزی دارین. فکر میکردم منو میندازین بیرون و بدون هیچ پاداشی.

لینی لبخندی موذیانه زد و گفت: البته که بهت پاداش میدیم. منتها پاداشت یکم فرق میکنه، چند تا آواداکداورا که بخوری حساب کار دستت میاد، که نباید یه همچین مشکلی رو واسه ارباب ما بوجود می آوردی.

چند مرگخوار برای رسیدن به کارهای پیتر داوطلب شدند و او را در حالی که آخرین ضجه هایش را میکشید کشان کشان بیرون بردند.

بارتی هم خودش با زبان خوش به سمت اتاقش رفت.

فردا:

مرگخواران در سالن ملاقات های سری مرگخواران جمع شده بودند و منتظر لرد بودند، بعد از چند دقیقه لرد با همان غرور همیشگی وارد سالن شد و بدون نگاه کردن به مرگخواران روی صندلی نشست.

لرد بی مقدمه گفت: کسی فکری نداره؟

باز هم بلا اولین کسی بود که از حالت متعجبی بیرون آمد و پاسخ داد: اما شما خودتون گفتین فکرتونو فردا میگین ...

- من هر چی میگم تو هم باید باور کنی بلا؟ کروشیو! یکی فکرشو بگه. ببینم بارتی کجاست؟

لینی اینبار پاسخ داد: بارتی خودشو تو اتاقش زندانی کرده و هیچی نمیخورهـ...

ناگهان لرد از جا برخاست و گفت: همینه! دقیقا! ارباب همیشه فکرای خفنی میکنه! شما باید منو زندانی کنید تا اگه خواستم برم خودم رو تسلیم کنم زندانی باشم!



Only Raven !


تصویر کوچک شده


Re: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۹:۱۲ یکشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۰
#29

لودو بگمنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۲ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۰:۵۷ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
از در عقب، صندلی جلو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1317
آفلاین
- روی بارتی امتحان کنی؟ اگر بازم خرابکاری کنی این بار خرابکاریت در واقعیت هم انجام میشه ... و ممکنه نتیجه یک فاجعه باشه. اگر واقعا اینقدر به خودت مطمئنی و نمیترسی که اشتباه کنی باشه! روی بارتی هم امتحان کن. ولی بازم میگم که یادت نره: خوابی که این بار بارتی میبینه به واقعیت میپیونده!

پیتر میدانست که ممکن بود فاجعه ای پیش بیاید اما هیچ چاره ای نداشت جز امتحان دوباره. پس سعی کرد ترس و وحشتی که در دلش بود را بروز ندهد و گفت: قبوله.
- پس همین الان شروع کن. بـــارتــــــی! بیا این جا ...

بارتی جلو آمد و مقابل پیتر دراز کشید.
پیتر با دستانی لرزان شروع به خواب کردن بارتی کرد و پس از به خواب رفتنش با صدایی آرام و رمزآلود شروع به صحبت کرد: تو در حال آپارات کردنی ... داری به سمت محفل ققنوس آپارات میکنی ... الان جلوی خونه شماره 12 گریمولد ظاهر شدی ... خونه 12 گریمولد برات مرئیه ... جلو میری و در رو باز میکنی ... آلبوس دامبلدور و هری پاتر جلوت وایسادن ... تو با یه طلسم جفتشونو میکشی ... بعد هم اون خونه رو روی سر همه ی افرادش خراب میکنی و همه ی ساکنین زیر آوار میمیرن ... حالا خیلی آروم بیدار شو!

بارتی چشمانش را باز کرد و شروع به صحبت کرد: ارباب خواب خــیــــــلی عجیبی دیدم! خواب دیدم من آپارات کردم به سمت محفل و خونه 12 گریمولد کاملا برام مرئیه. درو باز کردم و آلبوس دامبلدور و هری پاتر رو دیدم.

- ما اینیم دیگه جناب لرد! کیف کردین؟ حالا لطف کنید حق الزحمه ی ما رو بدین تا بریم.
- تا این جا خوب بود ولی صبر کن بقیشم گوش کنیم مردک احمق! ممکنه دوباره خرابکاری کرده باشی آخرشو.

- بله ارباب داشتم میگفتم: شما هم اون جا جلوی هری و دامبلدور ایستاده بودید. دامبلدور دستشو روی سر کچل شما کشید و گفت: خوشحالم تام! خوشحالم که تو بالاخره از گذشته ی سیاهت دست کشیدی و سفید شدی. هری هم گفت: منم خوشحالم ولدی! البته اولش برام غیرقابل باور بود که تو توبه کردی ولی خوب تو اثبات کردی که قلبت پر از عشقه ... درود به تو تام ریدل. و بعد شما دست دامبلدورو بوسیدین ارباب ...

- خفه شو


هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده


Re: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۱۳:۳۴ جمعه ۷ مرداد ۱۳۹۰
#28

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱:۵۹:۰۳ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 4756
آفلاین
[spoiler=خلاصه سوژه]هر خوابی که بارتی میبینه، بلافاصله در واقعیت اتفاق میفته. لرد تصمیم میگیره راهی پیدا کنه که خواب های بارتی رو طوری کنترل کنه که در خواب، اتفاقای بدی برای محفل بیفته و مرگخواران مدام پیروز شن و در نهایت این طوری گروه مرگخواران از همه جلو بیفته. اولین راه حل اینه که گفته شده اگه کسی قبل از خواب به چیزی فکر کنه، در خواب همونو میبینه. پس در حین خواب، در گوش بارتی اسم آلبوس دامبلدور و هری پاتر و ... رو تکرار میکنن. اما فایده ای نداره. ایده ی بعدی آوردن شخصیه که هیپنوتیزم بلده و خواب را کنترل میکنه. برای اینکه مطمئن شن هیپنوتیزم راه حله اول این مورد را روی لونا اجرا کردن. لونا از خواب بیدار شده و آماده ی توضیح دادن خوابشه ...[/spoiler]

لونا پیشانیش را مالید و در حالی که سعی میکرد حرف های گوناگون مرگخواران را نادیده بگیرد شروع به حرف زدن کرد.

- من اول خواب دیدم که دارم ماشین سواری میکنم ...

با شنیدن این جمله، لبخندی بر روی لبان تمام مرگخواران نقش بست و با اشتیاق بیشتری منتظر بقیه ی خواب شدند.

لونا ادامه داد: فرمون اون ماشینو پیچوندم! یه دره دیدم، اما سریع پیچیدم تا نیفتم توی دره ...

پیتر با غرور گفت: ما اینیم دیگه! آخرشم یه گوشه پارک کردی و رفتی کافه.

مرگخواران شروع به دست زدن برای پیتر کردند که با فریاد لونا همه ساکت شدند.

- نـــــه! وقتی سوار ماشین بودم، یهو دامبلدور و جیمز رو دیدم. بعدش اونارو زیر کردم.

مرگخواران:

پیتر که اصلا دوست نداشت قدرتش زیر سوال رود گفت:

- بابا این دختره خل و چله! همه چیزشو تا ته درست رفته، فقط تیکه آخرو عوضکی گرفته.

پیتر شروع به کشیدن موهای لونا کرد و گفت:

- ای دختره ی حواس پرت. چرا تمرکز نکردی؟ حواست به چی بود؟

لونا دست پیتر را گرفت و سعی کرد آن را از موهای خودش جدا کند. لینی با عجله برای کمک به لونا آمد و درحالیکه پیتر را از پشت میکشید گفت:

- ولش کن ... دهه ... مورو ول کن !

بالاخره بعد از تلاش های فراوان پیتر دست از کشیدن موهای لونا برداشت و گفت: تو کار من هیچ شکی نیست!

مرگخواران:

بلا چوبدستیش را به سمت پیتر گرفت و گفت: مرگ از آن توست!

پیتر بر روی زمین زانو زد و گفت: نـــــه! خواهش میکنم! رو یکی دیگه! یه بار دیگه! فقط یه بار دیگه بذارین امتحان کنم ... اصلا بذارین روی خود بارتی امتحان کنم.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۰/۵/۷ ۱۳:۵۸:۱۹



Re: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۱۲:۵۶ پنجشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۰
#27

هافلپاف

رز ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۴ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۲:۳۱:۴۱ دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۸
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 1472
آفلاین
پیتر با آرامشی ساختگی جلو رفت. تمام توانش را به کار بست تا به دماغ لرد سیاه نگاه نکند. رو به روی لونا ایستاد.

- اینجا دراز بکش.

لونا مطیعانه دراز کشید. طبق معمول او برای تست شدن و امتحان کردن کاری انتخاب شده بود!

- حالا به این دایره نگاه کن... فقط نگاه کن.... به افکاری که میان توی ذهنت توجه نکن... مبارزه بهاشون قدرتمند ترشون میکنه... حالا تو با شنیدن صدای دست من به خواب فرو میری و هر چی که من بخوام بهم میگی...

پیتر با اضطربی که هر لحظه شدت می گرفت ، دستانش را به هم زد و همان موقع لونا به خواب عمیقی فرو رفت. پیتر از همه خواست ساکت باشند.

- الان تو داری خواب می بینی که سوار یه ماشین سواری شدی... درسته؟ فرمون اون ماشینو بپیچون... یه دره اون گوشس...


نیم ساعت بعد

لرد :
لونا:
پیتر:

هیپنوتیزم گر بار دیگر دستانش را به هم زد تا لونا را به هوش آورد. همه ی مرگخواران دور لونا جمع شدند و رز را گذاشتند تا به سختی از پشتشان سرک بکشد و همه چیز را ببیند.

- لونا چه خوابی دیدی؟ چی بود؟

- کاش حرف طرف درست باشه.

- به پسر عمه ی من توهین نکن!

- چه توهینی؟ لونا حرف بزن دیگه.

لونا پیشانیش را مالید و در حالی که سعی میکرد حرف های گوناگون مرگخواران را نادیده بگیرد شروع به حرف زدن کرد.



ارباب جان، جان جانان اند اصلا!











شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.