هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خانه ی جغد ها
پیام زده شده در: ۰:۴۱ جمعه ۵ شهریور ۱۳۹۵
#21

اسلیترین

کریچر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۷ پنجشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۹:۴۷:۲۷ سه شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۸
از میدان گریمولد، خانه شماره 12
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 83
آفلاین
کریچر به خوبی می دانست که اگر جلوی دو مرگخوار حرفی از سفیدی و ارباب ریگولوس بزند، کمترین مجازاتش خوراک نجینی شدن است بنابراین لبخند ملیحی زد، از همان لبخند هایی که وقتی گند می زنید یا در امتحان سمج تان نمره "غول غارنشین" می گیرید، بر لب تان می نشیند.
-کریچر هیچی نگفت!

جن خانگی این را گفت و پرید توی ماشین لباس شویی و درش را بست!
دای در حالی که دستش را در موهای سیاهش فرو برده بود گفت:
-این چرا این طوری کرد؟ مشکوک نمی زنه هکتور؟

هکتور پاسخ داد:
-ولش...معجون سیاه کننده بدم؟
-نه قربون دستت...معلوم نیس معجون هات بزنن کل جغدا رو بترکونن!

چشمان هکتور از خشم گشاد شد و دای بلافاصله فهمید که چه اشتباهی کرده است.
هکتور شیشه معجونی از جیب ردایش بیرون آورد و به طرز تهدید آمیزی به دای نزدیک شد.
-چیزی گفتی دای؟ منظورت این بود که معجون های من بدن؟

دای لبخندی زد، از همان لبخند هایی که کریچر چند لحظه قبل تحویل شان داده بود.
-نه هکتور جان! کی همچین حرفی زده؟ من فقط خواستم معجونات الکی هدر نره خو!

هکتور در حالی که شیشه معجون را به داخل ردایش باز می گرداند گفت:
-پس اشتباه متوجه شدم! می دونستم همه از معجون های من خوششون میاد!

اگر همان لحظه دای مجاز به کشتن هکتور بود، لحظه ای غفلت نمی کرد و چنان طلسمی به سویش روانه می کرد که گویی اصلا شخصی به نام هکتور دگورث گرنجر به دنیا نیامده است؛ اما کشتن مرگخوار لرد سیاه، برابر بود با کشته شدن به دست لرد سیاه! بنابراین دای دندان هایش را بهم فشرد تا کمی اعصابش راحت شود که ناگهان فکری به ذهنش خطور کرد!
-میگم هکتور؟ چطوره از بقیه دوستامون کمک بگیریم؟

همان لحظه_درون ماشین لباس شویی

کریچر در حالی که بدن کوچکش را در ماشین لباس شویی جمع کرده بود، به مکالمات دو مرگخوار را شنید.
سپس قاب آویز ارباب ریگولوس اش را از گردنش بیرون آورد و به آن خیره شد.
-ارباب ریگولوس! کریچر اجازه نداد! کریچر نذاشت یک جغد هم سیاه شد! کریچر نذاشت مرگ اربابش بی نتیجه شد.

شاید کریچر جنی کریه، زشت، رو اعصاب و به شدت نفرت انگیز بود؛ اما شجاع و وفادار هم بود و واضح بود که هیچ چیزی نمی تواند او را در این راه متوقف کند...!


وایتکس!


پاسخ به: خانه ی جغد ها
پیام زده شده در: ۲۲:۲۸ پنجشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۵
#20

دای لوولین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۳ چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲:۲۹:۰۱ جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۸
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 292
آفلاین
- کات... کات!

فرهاد اصغری در نقش کارگردان همه را در جای خود متوقف کرد!
- لرد برگرده سرجاش! دای و هکتور جغدخونه! کریچر، لباسشویی.
- ما از هیچکس دستور نمی گیریم! صرفا برای منافع خودمان می گذاریم سوژه ادامه پیدا کند.

ملت همگی به سرجای خود برگشتند. اعوامل همچنین.
- یک دو سه... حرکت!
- معجون سریع پیدا کردن جغد سیاه بدم؟

دای به اطراف نگاه کرد. هیچ اثری از جغدی سیاه رنگ نبود. اما اطمینانی به تشه هم نداشت!
- نظرت چیه یکی از همین جغدای معمولی رو سیاه کنیم؟
- معجون سیاه کردن جغد معمولی بدم؟

کریچر گوش های بزرگی داشت که حتی از داخل ماشین لباسشویی هم اصوات را می شنید.
- کریچر نگذاشت جغد ها را سیاه کرد. کریچر توصیه های ارباب ریگولوس را فراموش نکرد! کریچر آخرین جغد سیاه رنگ را سفید کرد.
- گفتی چیکار کردی کریچر؟
- کریچر به دستور ارباب ریگولوس عمل کرد!


این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه ی جغد ها
پیام زده شده در: ۱۴:۴۷ شنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۵
#19

هایدی مک آوویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۲۲ جمعه ۲۵ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۳۱ دوشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۶
از زیر یه درخت کهن سال
گروه:
کاربران عضو
پیام: 53
آفلاین
-های جن دیوونه مرگت چیه؟
- من فقط دارم به وصیت اربابم عمل میکنم.
- ا جدی وصیت اربابت این بوده که جغد ها رو اذیت کنی هان؟
- وصیت اون ...وصیت اون...
-وصیت اون چی؟
-وصیت اون این بوده که هیچ وقت سیاه نباشید.خب تو هم سیاه بودی من پاکت کردم.
- هیچی نگو.

فلش بک-خانه ی ریدل :
- خب هکتور. بریم؟
- آره دای بردار بریم.
هکتور و دای به سمت خانه ی جغد ها حرکت کردند.

فلش بک-خانه ی جغد ها :
- وای بسه دیگه چقدر هو هو میکنی سرم رفت.تازه تو الان باید ممنون باشی که من پاکت کردم.
-هه ممنون باشم. تو بدبختم کردی. ممنون باشم؟مطمئن باش انتقام میگیرم جن دیوونه.
و پر کشید و رفت. بلافاصله بعد از رفتن جغد دای و هکتور وارد شدند.
-سلام کریچر.تو این طرفا یه جغد سیاه ندیدی؟
کریچر که داشت از ترس می لرزید گفت : سلام دای. نه. چطور؟
- آمممم خوب ارباب تاریکی به اون جغد احتیاج داره.
- آمم خب نه من ندیدم.
- خب دای پس یکم صبر میکنیم.
- باشه.
بعد از 45 دقیقه:
وای دای حوصله ام سر رفت.
آره منم.میگم هکتور بیا یکی از این جغد ها رو سیاه کنیم ببریم واس ارباب.
- فکر خوبیه.فکر کنم اون جغد خوب باشه.
-آره اون خوبه.کریچر؟ تو مایه ی سیاه کننده داری؟
-آمم بله بفرمایید.

بعد از 10 دقیقه :
- آه چقد خوب شد هکتور مگه نه؟
-آره دای عالی شده.
-پس بردارش تا بریم.
هکتور جغد را برداشت و به همرا دای به سمت خانه ریدل حرکت کردند.
وقتی به آنجا رسیدند جغد را بهداد سیاه دادند.وقتی لرد سیاه جغد را از سر تا پا برانداز کرد با خشم چوبدستی اش را برداشت. آن را به طرف دای و هکتور گرفت و گفت:
-به نظرتون من اسکلم؟
-نه قربان.
- به نظرتون من خنگم؟
- نه ...نه ارباب.
-پس این چیه؟
و به جغد اشاره کرد.
دای و هکتور که از ترس می لرزیدند گفتند:جغد قربان.
و با دو از خانه ی ریدل بیرون زدند و لرد سیاه هم دنبالشان میدوید و آن ها را تهدید میکرد.

پایان.


ما فرزندان هلگا
در کنار هم و باهم
پیشرفت میکنیم
کمک میکنیم
متحد میشویم
و
هافلپاف را میسازیم.



پاسخ به: خانه ی جغد ها
پیام زده شده در: ۱۶:۳۲ جمعه ۲۲ مرداد ۱۳۹۵
#18

لوک چالدرتون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۸ جمعه ۱۸ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۷:۵۶ چهارشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۶
از منم خفن تر مگه وجود داره؟!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 103
آفلاین
چندین کیلومتر آن طرف تر جغد بال بال زد: قاااااار قاررررر قار جن الدنگ! این چی بود ریختی روم؟
کریچر سرش را خاراند: جغد که قار قار نمی کنه خاک تو سر.
- من می کنم. قار قار قار. تو مشکلی داری؟ میاد منو سفید می کنه غرغر هم می کنه.
- یه کلمه دیگه حرف بزنی می رم به خانوم بلک می گم تو و هری پاتر عاشق همینا!

جغد داستان که دید این جن چلمنگ حرف حالیش نیست به آسمان معراج کرد و رفت که در بی کران دنیا موش و گربه سگ شکار کند. کریچر هم رفت مایوی شنای یکی از میس بلک هایش را گرفت و اشک هایش را با آن پاک کرد و محض تنوع با سیخ منقل پنج سوراخ دماغ و ناف جدید برای خود ساخت که صدایی شنید.

- من دیگه دارم خسته می شم هک. خودش چرا نمی ره برای اون مارِ خرسش جغد بیاره کوفت کنه؟ کم خودم جونور دور و ورم دارمٰ باید مواظب حیوون خونگی اونم باشم.
- چطوره ارباب رو با معجون ارباب ریشه کن کن مرکب سرنگون کنیم؟
- فکر خوبیه. فقط یکم می دونی که...
- چی؟
- سوژه دیگه. خراب می شه.

کریچر که کریچری از کریچر های دنیا بود و از دانش های پنهایی آژیر نبودٰ نمی دانست که موضوع از چه خبر است و فوری خودش را پرت کرد در سوراخ ماشین لباس شویی که معلوم نبود در جغد خانه چه کار می کرد و به حرف های دو مرگخوار گوش سپرد.

- هیچ اثری از هیچ جغد سیاهی نیست!
دای دستش را سایبان چشمانش کرد و دنبال جغد سیاه گشت: حتما رفته نامه ببره. شاید حتی دیرش شدهٰ عجله داره!
هکتور شانه اش را بالا انداخت و گفت: به جهنم. صب می کنیم تا برگرده.

دای می خواست نگاهی به ساعت روی چوبدستی اش بیاندازد که آن را دید. 5 میس کال داشت... از مادرش. چشمانش گرد شد و تته پته کنان گفت: هک... هک... الانٰٰ... الان برمی گردم.

به مادرش زنگ زد.

بوق بوق بوق بوق دلمو شیکوندی حالا حالشو ببر با من نموندی حالا حاشو ببر تو منو فروختی خب به درک!


- بله؟
- علو مامان؟ مامان؟ من کود خوردم. چوبدستیم سایلنت بود. ندیدم.
- علو رو با "ع" نمی نویسنٰ پسره ی بی دست و پا. تو بیخود کردی جواب ندادی. نمی گی من فکر می کنم کوسه ایٰ تسترالی چیزی خوردتت؟ اونم با این شغل خطرناکت. هر روز یه ماموریت خطرناک داری. هفته پیش نزدیک بود زیر پای اون گاومیشا له شی وقتی داشتی اون شیره رو نجات می دادی. اسمش چی بود؟ موستفا؟ موسافا؟
- موفاسا.
- حالا هرچی. پریروز که اون پیری ریش دار رو نبش قبر کردی یه چوبدستی ای هورکراکسی کوفتی چیزی برای اون ارباب خیر ندیدت پیدا کنی. خسته شدم از استرس. دیروزم که می خواستی مار اون اربابتو با موتورسیکلت بال دار بری تحویل خاله ش بدی. خواب و خوراک ندارم بخاطر تو پسر. امروزم که حتی جوابمو نمی دی. پی همون بابای مافنگیت رفتی. همین الان بیا خونه کارت دارم. دیگه من اگه گذاشتم تو مرگخوار بمونی. این قرتی بازیا به خونواده ما نیومده. لابد فردا پس فردا هم می خوای زیر نور آفتاب بدرخشی. ما همه ی قبیلمونٰ جد اندر جد عالمان دین بودن. ما تو حوزه درس می خوندیم. همین بابای گور به گوریت هم برای خودش یه طلبه ای بود.پا می شی همین الان می آی خونه پسره ی دراکولا.
- چشم مامان.

دای با دستان لرزان چوبدستی اش را قطع کرد و به هکتور نزدیک شد: هک... ما نمی تونیم صبر کنیم. من باید زود برم. باید زود یه جغد سیاه پیدا کنیم!


روایت است لوک آنقدر خفن است که نیاز به امضا ندارد.


پاسخ به: خانه ی جغد ها
پیام زده شده در: ۱۲:۴۶ جمعه ۲۲ مرداد ۱۳۹۵
#17

اسلیترین

کریچر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۷ پنجشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۹:۴۷:۲۷ سه شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۸
از میدان گریمولد، خانه شماره 12
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 83
آفلاین
سوژه جدید

کریچر در حالی که بطری حاوی وایتکس را از زیر لنگ سفید و چرک اش بیرون می آورد، وارد خانه جغد های هاگوارتز شد.
-اون خون آشام به کریچر گفت که تقسیم کار کرد! کریچر باید خانه جغد ها رو با وایتکس تمیز کرد!

کریچر در بطری اش را باز کرد و مقدار زیادی وایتکس برروی زمین ریخت، سپس روی زمین نشست و با دستمالی که از غیب ظاهر کرده بود شروع کرد به پاک کردن زمین. ناگهان چیزی توجه جن خانگی را جلب کرد. بین تمام جغدها، یک جغد سیاه کوچک روی میله ای نشسته بود و چنگالش را با نوک منقارش تمیز می کرد.

حس عجیبی درون کریچر فعال شد؛ آخرین وصیت ارباب ریگولوسش مبنی بر "سیاه نبودن" را به یاد آورد. بنابراین "کنان" به سمت جغد رفت و بطری حاوی وایتکس را روی جغد خالی کرد!


فلش بک_خانه ریدل

لردسیاه بر روی صندلی باشکوهی نشسته بود و مار عظیم الجثه اش را نوازش می کرد که ناگهان در اتاق با صدای قیژقیژی باز شد.

-ارباب!
-به شما یاد ندادن در بزنید!؟
-ببخشید ارباب!
-ارباب معجون در زدن بدم؟

همین که دای خواست در را ببندد تا این بار در بزند، لرد فریاد زد:
-خبر مرگتون تا وسط اتاق ما اومدین حالا دارین میرین بیرون در بزنید؟!

دای و هکتور به سمت اربابشان برگشتند.

-ما برای شما ماموریتی داریم.
-ارباب معجون ماموریت...

دای سقلمه ای به هکتور زد و هکتور ساکت شد سپس سرفه ای کرد و گفت:
-می فرمودین ارباب!
-بله می فرمودیم...ماموریت شما از این قراره که برین تنها جغد سیاهی که توی خانه جغدهاست برای ما بیارین!
-همین ارباب؟
-بله و حواستون باشه که به خوبی از جان پیچ ما...یعنی غذای پرنسس ما مواظبت کنید! دخترمون هوس جغد سیاه کرده!

هکتور و دای با لبخندی به یکدیگر نگاه کردند؛ ماموریت ساده ای به نظر می رسید، هرچند نمی دانستند که کریچر آن روز در خانه جغدها چه گندی زده است...!


وایتکس!


پاسخ به: خانه ی جغد ها
پیام زده شده در: ۲۲:۴۳ جمعه ۱۰ آبان ۱۳۹۲
#16

آیلین پرنس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۲ شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۲:۳۵ پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 633
آفلاین
لرد با بی صبری در اتاق کارش قدم می زد و هر از گاهی نگاه بی قراری به آسمان پشت پنجره می انداخت که از بد روزگار کاملا صاف و آفتابی بود!چنان در افکارش غوطه ور شده بود که تا ان لحظه چند بار درخواست قهوه کرده و حتی یکبار نیز دم نجینی را لگد کرده بود.
در همان لحظه در باز شد و بلا با حالتی عشقولانه وارد شد.
- منو احضار کرده بودین مای لرد؟
لرد دستی به سر کچلش کشید و با خشم نعره زد:
- هنوز یاد نگرفتی اول در بزنی بعد بیای تو؟چند صد دفعه باید اینو تذکر بدم؟ در ضمن این قهوه من چی شد؟
بلا با تردید گفت:
- قهوه؟ولی همین یه دقیقه پیش دیدم آیلین یه فنجون براتون اورد...ارباب جسارت نباشه ولی فکر نمی کنین قهوه زیادی براتون خوب نیست؟از صبح این سیزدهمیه...
لرد نعره دیگری زد:
- چه جور جرئت می کنی به سرورت بگی چی براش خوبه چی بد؟به مادرمون بگیم از لیست خطتت بزنه؟
بلاتریکس:
لرد رضایت مندانه فریاد زد:
- خوبه...حالا برو از الا بپرس اینا کی و چجوری میان؟

در سول سوسایتی

در یکی از کوچه های تنگ و خاکی که به مقر جوخه شش منتهی میشد مرد جوان مو سرخی که کیمونوی سیاه گل گشادی بر تن داشت و دستمال خز سفیدی بر سر بسته بود مقابل دختر ریز نقشی با همان لباس و موهایی که مدل پیاز کوتاه شده بود ایستاده و با لاف و گزاف مشغول صحبت کردن بود:
- آره باورت نمیشه...دو برابر سول سوسایتی بود آرانکاره...
دختر:
مرد جوان با دستپاچگی موهای سیخ سیخش را پریشان تر کرد.
- به جون تایچو راست میگم!
دخترک بلافاصله مدل بروسلی با لگد به صورت او حمله ور شد:
- چه جور جرئت می کنی به جون نی ساما قسم بخوری کله اناناسی؟
پیش از انکه مرد جوان که با تمام هیکل پخش زمین شده و اجزای صورتش کاملا فرو رفته بود بتواند پاسخی دهد صدای سرد و آرامی از پشت سرش گفت:
- با خواهر من تو این کوچه خلوت چیکار داشتی رنجی؟
دختر کله پیازی با دیدن نفر دوم زیر لب زمزمه کرد:
-نی ساما!
نی ساما یا همان بیاکویا بدون توجه به حالت عشقولانه خواهر کله پیازی اش دست به قبضه شمشیر برد.
- بانکای...سنبونزاکورا کاگه یوشی!
رنجی:
--------------------------------------
برای عزیزانی که این انیمه ژاپنی رو ندیدن ولی باید بدونن که پتانسیل قدرتمندی برای طنز داره جهت توضیح عرض می کنم که:
بیاکویا کاپیتان جوخه ششم خدایان مرگه.
رنجی معاونشه که توصیفش اومد و دختری که بهش گفت خواهرم در واقع خواهر خونده و خواهر زن مرحومشه و اسمش روکیاست و رنجی خیلی دوستش داره. بقیه توضیحاتو هم الادورای عزیز تو پستش داد.


ویرایش شده توسط آیلین پرنس در تاریخ ۱۳۹۲/۸/۱۱ ۹:۰۸:۰۵
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در تاریخ ۱۳۹۲/۸/۱۱ ۹:۳۷:۰۶


پاسخ به: خانه ی جغد ها
پیام زده شده در: ۲۳:۳۴ پنجشنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۲
#15

الادورا بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۲ جمعه ۲۰ مرداد ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۳:۱۵ یکشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۴
از مد افتاد ساطور، الان تبرزین رو بورسه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 572
آفلاین
‏‏[‏نویسنده ابراز خوشحالی و شعف کرده، قیه می کشد: جووووونم بلیچ!!]

-حقیقت داره الا؟

الادورا که از زمان عضویتش تو گروه مرگخوارها تو هیچ رولی نقش مفید ایفا نکرده بود با خوشحالی جواب داد:
-بعله ارباب! خودتون که میدونین من اطلاعاتم در مورد اینا چقدر زیاده! تازه هنوز مهلت ندادین در مورد ماتسویاما...

لرد سیاه با بیحوصلگی دستش رو تکون داد تا حرف الا رو قطع کنه:
-خب، خب، ما به شما رو بدیم از رز بدترید گویا!! زود این پسره کوتابیا رو خبر کنید، باید تکلیف این مبارزه مشخص بشه.

الا بشکنی زد و قوریچر، جن وفادارش که حالا حالا ها تصمیم نداشت گردنش رو بزنه با یه قلم پر و یه کاغذ پوستی کنارش ظاهر شد.

خیلی خیلی آن سو تر، سول سوسایتی
(سول سوسایتی یا جامعه ارواح تو پست های قبل تر هم بود، محل زندگی ارواح درگذشتگانه!)

-اییییف یو وانا سییی سام اکشن!!*

-کوفت!

بیاکویا که کلا به اتیکتش نمیخورد همچین فریاد نکره ای بکشه شمشیرش رو به سمت منبع صدا پرتاب کرد. شمشیر با صدای "بویینگ" به صخره کنار دست اوراهارا** برخورد کرد و تا عین دسته تو صخره فرو رفت. اوراهارا سرش رو از پشت بادبزنش در آورد و نگاه سرزنش باری به بیاکویا انداخت که نفس نفس می زد:
-بیاکویا ساااان! جنبه داشته باش جوان! مگه نگفتی بهت تمرین بدم که حال زاراکی رو بگیری؟ یاد بگیر وقتی رو صحنه مبارزه ت داره موزیک متال پخش میشه تمرکزتو از دست ندی!:دی

بیاکویا شمشیر رو یه دستی از صخره بیرون کشید، انگشتاشو لای موهاش فرو برد و گیره های افتخارش رو صاف و صوف کرد.
-این موزیک بی اصالتی که میخوندی تم ایچیگوئه اصلا! فی الواقع در زمان مبارزات خاندان ما ته تهش صدای حبس نفس بینندگان پخش شه...!

اوراهارا بادبزن رو جمع کرد و لبخندی به پهنای صورت تحویل کاپیتان جوان داد.
- وقتی داری با زاراکی می جنگی باید تحملش کنی به هر صورت! دیس ایز وات یور ویتینگ فور، یییییییه!*

بیاکویا یه نفس عمیق کشید تا سنبون ساکورا رو تو زبون کوچیک اوراهارا فرو نکنه، و دوباره رفت تو کار انجام حرکتایی که اوراهارا براش در نظر گرفته بود.در همین احیان....خب، راستش با اینکه خیلی هیجان زده م حال ندارم ان تا شخصیت جدید وارد رول کنم و توضیح بدم هر کی ، چی کاره س:دی شما در نظر بگیر همون ایچیگویی که وصفش رفت پرید تو کادر، یه پاکت داد دست اوراهارا و از کادر خارج شد:دی

اوراهارا پاکت رو باز کرد و با همچه متنی مواجه شد:
از: اوناهای اسبق
به: اوراهارا:*
اوراهارای عزیز
با خبر شدم بیاکویا در مجاورتت مشغول تمرین برای آسفالت کردن زاراکیه. خواهشمندناکم دستش رو بگیری و چهار نعل خودت رو به اینجا برسونی. زاراکی به لرد جدیدم(آیکن قلب:) ) اعلان جنگ کرده و به کمکت نیازمندیم و اینا!

+اینجا به اسم الادورا میشناسنم، خیط نکنی یه وخ!

اوراهارا نامه رو بست و آهی کشید.
بیاکویا ساااان، جمع کن بریم .

*ابیاتی از ترانه "تم ایچیگو" بلیچ، در زمان اوج هیجان مبارزه پخش می شود:دی لینک دانلود ندارم:(

http://www.4shared.com/mp3/nxffNCud/B ... chigos_Theme___Numbe.html

**اوراهارا سان کاپیتان سابقی است بسیار جذاب، بسیار دامبلدور وش، کمی تا قسمتی هپلی و خنگ نما! بیاکویا کاپیتان تمیز و اتوکشیده اصیل زاده ،نقطه مقابل اوراهارا:دی هر قدر اون مسقره س این اتیکت داره:)) ضمنا اوراهارا همیشه یه بادبزن راه راه میگیره جلوی صورتش محض مسخره بازی!:دی
سنبون ساکورا اسم شمشیر بیاکویا س! ضمنا جهت اینکه دستتون باشه بیاکویا موهای بلندی داره و تعدادی گیره به نشونه افتخاراتی که کسب کرده به سرش زده:دی فامیلیشم کوچیکیه! کوچیکی بیاکویا!
***اوناهانا آواتار بنده میباشد!:دی حساب می برن ازش! منظورم از لرد جدید لرد سیاه بود:)

چون یه کم حس می کنم پیچیده شد شما به طور خلاصه در نظر بگیرین که الادورا بیاکویا رو خبر کرد، همین!:دی


ویرایش شده توسط الادورا بلک در تاریخ ۱۳۹۲/۷/۲۵ ۲۳:۴۷:۳۷



پاسخ به: خانه ی جغد ها
پیام زده شده در: ۲۳:۴۱ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۲
#14

آیلین پرنس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۲ شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۲:۳۵ پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 633
آفلاین
فردا صبح-اتاق شخصی ارباب

لرد سیاه در حالیکه روی تخت نشسته نگاهش را به نقطه نامعلومی دوخته بود.چنان در فکر فرو رفته بود که متوجه نشد نجینی از فرط گرسنگی مشغول بلعیدن روفرشی هایش است.از وعده نسنجیده ای که به مرد کله سیخی داده بود سخت پشیمان شده بود.چگونه او و مرگخوارانش می توانستند در برابر ارتشی از ارواح مبارزه کنند؟آنان چوبدستی داشتند اما متاسفانه برای مقابله با زنده ها طراحی شده بود.ثانیه ها با سرعت درگذر بودند. باید هرچه سریعتر تدبیری می اندیشید.
در همان لحظه تقه ای به در خورد.لرد می خواست بگوید برو گمشو هر کی هستی! اما دریافت در ان لحظه حوصله بر زبان آوردن جمله ای به این بلندی را ندارد.بنابراین لبهایش را از هم جدا کرد و با صدای گرفته ای گفت:
-بیا تو!
در گشوده شد و لحظه ای بعد بلا با احتیاط قدم به درون گذاشت.اتاق تاریک بود اما صورت لرد به جهت رنگ پریدگی بیش از حد حتی در تاریکی هم هویدا بود!
بلا با احتیاط گامی به جلو گذاشت و صدا زد:
- سرورم؟صبحونه حاضره...
در آن لحظه لرد به هیچ وجه تمایلی به خوردن صبحانه نداشت.با بی حوصلگی گفت:
- میل نداریم بلاتریکس.
بلا باز هم جلوتر آمد و ناغافل دم نجینی را لگد کرد که باعث شد مار فش فش خشمگینی کند اما لرد متوجه این موضوع نیز نشد.بلا نیز از فرصت به دست آمده بهره جست و با یک حرکت چوبدستی نجینی را به مجسمه ای سنگی تبدیل کرد.سپس در حالیکه بقایای نجینی را با پا به عقب می راند با دلنشین ترین لحن ممکن گفت:
- سرورم...اگه صبحونه نخورین ضعف می کنین و نمی تونین این جماعت رو سر جای خودشون بنشونید ها!
لرد با عصبانیت گفت:
- بلا بعضی وقتا در اینکه زیر انبوه موهای تو عقلی وجود داره یا نه دچار شک و تردید میشیم.میشه شما بفرمایین چه جوری با یه مشت روح میشه جنگید؟
بر خلاف تصور لرد صورت بلا از ناراحتی سرخ نشد بلکه بیش از بیش از هم شکفت.در حالیکه مثل دخترهای نوجوان روی پنجه پاهایش تاب می خورد دستانش را با شادی به هم کوفت.
- ارباب اتفاقا ما مرگخوارا با هم تو این مورد صحبت کردیم و الادورا گفت که اینارو می شناسه.میگفت می تونیم از یکی از دسته های خدایان مرگ استفاده کنیم.از یه کسی به اسم بیا نیا؟کو تا بیا؟بیا کو یا؟یه همچین کسی اسم برد گفت با این یارو دیوونهه دعوا داره و از خداشه بیاد به ما کمک کنه تا روشو کم کنیم!
لرد سیاه:


ویرایش شده توسط آیلین پرنس در تاریخ ۱۳۹۲/۷/۱۵ ۲۳:۵۸:۲۶


پاسخ به: خانه ی جغد ها
پیام زده شده در: ۲۱:۰۶ یکشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۲
#13

روبیوس هاگرید


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۸ سه شنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۴:۱۸ پنجشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۴
از جایی که پره از ذهن های پوچ
گروه:
کاربران عضو
پیام: 26
آفلاین
لرد سیاه گفت این زاراکی لعنتی فکر کرده فقط خودش انیمه میبینه منم ناروتو رو خبر میکنم
سرورم به اعصاب خودتون...
تق تق
کیه
منم زاراکی دیدم نیومدی خودم اومدم.
ولدورمورت با عصبانیت گفت فردا همینجا همین موقع بین گروه شما و مرگخواران من جنگ هست
و اما فردا صبح...


بهترین جا را میخواهی؟
بهت نشان بدهم؟
چشمهایت را ببند تمرکز کن
تصور کن
یک گام به جلو بردار
الان همون جایی


پاسخ به: خانه ی جغد ها
پیام زده شده در: ۱:۱۹ پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۱
#12

جرج ویزلی old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۷:۰۷ دوشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۴:۰۶ سه شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۳
از تهران بزرگ
گروه:
کاربران عضو
پیام: 37
آفلاین
به جای انها یک مرد وایساده بود یک مرد بلند قامت با موهای سیخ سیخی که زنگوله ای به ان وصل شده بود و ردا سفید رنگی بر روی لباس سیاه پوشیده بود . مرد بر یکی از چشم هایش چشم بندی داشت و قیافه اش خود خود فرشته مزگ را تعدایی می کرد .
مرد گفت : اسم من زاراکی کنپاچی هست من کاپیتان دسته 11 سول سایتی و یک خدای مرگ هستم شنیدم لرد ولدمورت خودشو برترین مبارزه دنیا می دونه من می خوام با اون بجنگم .
بلاتریکس گفت : چطور جرات می کنی اسم لرد سیاه بیاری ؟ با همکار های من چی کار کردی ؟
اواداکداورا
نور های سبز رنگ به زاراکی خورد ولی نمی مرد .
زاراکی خندید و گفت : ها .... من روح هستم این ها رو فقط بلد هستید .
او زانباکتو رو کشید و خون همه مرگخوارها رو ریخت .
بلاتریکس تنها کسی بود که بیهوش نشده بود و گفت : تو .... تو .... .
به لرد سیاه ات بگو اون نامه رو ر . الف . ب فرستاده و اینم بگو زاراکی کنپاچی منتظر مبارزه با اون هست .
و رفت و لرد سیاه وارد شد و از عصبانیت نعره زد .








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.