هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۵:۲۵ چهارشنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۲:۲۹
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 508
آفلاین
لينى جيغ زد، فرياد زد.حتى با مشت پاى چشم مرد فروشنده كوبيد!
اما به هر حال اون لينى كم زورى بود و مشتش، قدرت زيادى نداشت.
مرد به سرعت لينى رو گذاشت تو يه قفس. يه كم آب و ارزن هم گذاشت جلوش و در رو قفل كرد.

-ارزن؟... ارزن؟! مگه من مرغم كه جلوم ارزن ميريزي؟ والا كه ما به پرنده هاى حياط خونه ريدل هم خجالت مى كشيم ارزن بديم! تو چجورى خجالت نمى كشى آخه؟ مى بينين؟... ارزن ريخته جلوم!

نديدن! چون اصلا توجهى به لينى نداشتن و توجه هاشون رو دور و بر نجينى متمركز كرده بودن كه همون موقع از قفس اومده بود بيرون و داشت كش و قوسى به فلس هاش مى داد.

لينى با دو تا دستش چسبيد به ميله هاى قفس.
-الان... اينارو... ميشكونم...و...ميام...بيرون!

اما نتونست! اون گير كرده بود. نميتونست ميله ها رو بشكونه. حتى نميتونست اونارو خم كنه و از لاشون رد شه... اون بايد قبول مى كرد كه اونجا موندنيه.
اما قبول نكرد! اون لينى سر سختى هم بود!
-رز... گل من... من رو ببين. حشركت مونده اين تو... بيا من رو در بيار. بيا گل من!

رز سرش رو آورد بالا و چنان نگاهى به لينى انداخت كه تا ته دل آدم براشون مى سوخت.
-ميخوام حشركم. اما دستم نمى رسه. ببين ببين...

رز بلند ترين شاخه اش رو كشيد بالا. اما هنوز خيلى مونده بود.
-ديدى؟ نمى تونم حشركم... اما نگران نباش. ميام بهت سر ميزنم.

و برگشت و رفت دنبال بقيه مرگخوارا، براى پيدا كردن تسترال!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۵:۳۱ دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۶

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴:۱۷ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
-نمیخوره! این تولید کننده اس. اصلا مصرف نمیکنه به جان شما.

جواب از بلاتریکس بود که ظاهرا فقط داشت تلاش میکرد هر چه سریع تر نجینی را پس بگیرد. صاحب مغازه لینی را از بالهای ظریفش گرفت و بلند کرد. کمی وارسی کرد.
-خوشگل که نیست...قیافش یه جوریه. شاخکاش پلاسیده و کج و کوله اس. نیشش تیز نیست. رنگشم که تعریفی نداره. براق نیست. این پسره یا دختر؟

لینی طاقت این همه توهین در یک دیالوگ را نداشت.
-من خیلی هم خوشگلم! شاخکام صاف و صوفه. نیشم همچون خنجری برنده اس. برق هم میزنم. خانوم محترمی هم هستم.

صاحب مغازه که ظاهرا از حاضر جوابی و عصبانیت بامزه لینی خوشش آمده بود، نگاهی به نجینی انداخت.
-این جغده زیاد جالب نیست. کمی لوسه! اون شالگردن مسخره رو هم از گردنش باز نمیکنه. به نظرم بهتره پیشنهاد شما رو قبول کنم. پیکسیه رو میتونم بذارم تو قفس و آویزون کنم جلوی در که مشتری جذب کنه. قبوله. اونو بدین. اینو بگیرین!


هکتور به هول هولکی ترین حالت ممکن لینی را به طرف مغازه دار هل داد. که نکند یکهو منصرف شود!




ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۵:۲۴ شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۶

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸:۵۱ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
صدای جیغ و داد لینی(که اتفاقا خیلی هم جیغولی و گوشخراش بود) به هوا بلند میشه:
-چی چیو قبوله؟ چی قبوله؟ من قبولم؟ منو میدین نجینی میگیرین؟ من اینو قبول کردم؟ من یه حشره ی آزادم. حق دارم تصمیم بگیرم. حقوق حشرات...نه رز؟

-نه حشرکم!

-بله...دیدین؟ از من حمایت کرد. چرا؟ چون دوستمه. همکارمه. رزمه...چی؟ ...نه؟

لینی باور نمیکرد؛ ولی توسط رز هم فروخته شده بود. اون به فروخته شدن توسط بلاتریکس عادت داشت. به خورده شدن توسط نجینی عادت داشت. به خنجرهای از پشت هکتور دیگه خیلی عادت داشت. ولی رز...

بالهای لینی در هم میشکنه و حشره به آرومی فرو میریزه. ولی چون کل قدش ده سانتیمتر بیشتر نیست، کسی این فروریزش رو نمیبینه. اگه میبینه هم اهمیتی نمیده. لینی کم اهمیته!

فروشنده قد و بالای رعنای پیکسی رو بررسی میکنه.
- پیکسی سخنگو در مقابل جغد جدیدم؟....هوووووم...این پیکسیه چی میخوره؟


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۲۱:۳۰ جمعه ۳ آذر ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۲:۲۹
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 508
آفلاین
مرگخواران با شك به قفس نگاه كردند.
-جغد؟ يعنى اين همه سال فريبمون دادن؟... يعنى اين همه سال من از يه جغد حساب مى بردم؟

بلاتريكس با تكان چوبدستى اش مرگخوار مذكور را ساكت كرد. البته با تكان چوبدستى اش، رودولف كه به وسيله باند، از چوب او آويزان بود، به هوا رفت و با آرنج، روى صورت مرگخوار مذكور، فرود آمد.

-آقا، ببينين... اين يه ماره... يه باسيليسكه. البته باسيليسكش نكُشه... يعنى وقتى به چشماش نگاه كنى، نميكشه... ام... بگذريم... ببينين اين دختر ارباب مائه. دختر... ارباب... ما! پسش بده... زود!

مرد فروشنده، با تعجب به پيكسى آبى رنگ رو به رويش نگاه مى كرد.
-چند؟!... اين پيكسى حرف ميزنه... اينو چند به من ميفروشيد؟

هكتور نگاه مرموزى به مرد انداخت. سپس تورى از جيب ردايش درآورد و در كسرى از ثانيه، لينى را به دام انداخته و درون شيشه اى زندانى كرد.
-مفت!... مجانى... بيـ...

براى بار دوم، بلاتريكس از فن آرنج رودولف استفاده كرد... اين بار براي ساكت كردن هكتور.
-خير! مفت نيست. عوض ميكنيم... اين پيكسى رو ميديم، اون نجينى تو قفس رو ميگيريم. قبوله؟


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۹:۱۶ چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۶:۵۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5590
آفلاین
خلاصه:

تسترال های لرد گذاشتن رفتن. لرد از مرگخوارا می خواد براش تسترال های جدید تهیه کنن. مرگخوارا برای خرید تسترال به بازار می رن و یکی یکی مغازه ها رو می گردن.

..............

-کجا داری می خزی؟ مواظب باش. مگه بهت نگفتم از من دور نشو؟

لینی با نگرانی دنبال نجینی پرواز می کرد. لینی احساس مسئولیت می کرد! و نجینی ماری نبود که تحت کنترل بودن را بپذیرد. برای خودش از این طرف به آن طرف می خزید و ایجاد رعب و وحشت می کرد.
در اقدامی ناگهانی وارد جغد فروشی شد و لابلای قفس ها ناپدید شد!

لینی فریاد زنان بقیه را متوجه نبودن نجینی کرد.
-آهای! حواستون کجاس؟ دختر ارباب رفت تو اون مغازه. گم و گور شد. اگه پیداش نکنیم ارباب گم و گورمون می کنن ها.

توجه مرگخواران کمی جلب شد.

-جغد فروشی؟
-تسترالم می فروشن؟
-نه...من پرسیدم. گفتن تسترال ممنوعه.

اجبارا به سمت جغد فروشی حرکت کردند.

-نجینی؟...پیس پیس پیس...بیا کوچولو...بخز بغل عمویی.

صاحب مغازه با قفس بزرگی که در دست داشت جلویشان ظاهر شد.
-فرمایشی داشتین؟

چشم مرگخواران به نجینی متحیر و بهت زده که به زور داخل قفس جا شده بود افتاد.

-دختر...ارباب...رو...توی...قفس...کردی؟

صاحب مغازه با خونسردی سر تکان داد.
-نمی دونم منظورتون چیه. این بهترین جغد ماست. مایلین بخرینش؟

-این که ماره!
-نه...مسلما جغده...بذارین دوباره نگاه کنم...بله...بدون شک جغده.


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۲۰:۰۳ دوشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

نجینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۸ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۰۸:۰۰
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 237
آفلاین
-
- آهای! کجا داری میری؟ چرا برمیگردی؟! باید بریم توی مغازه‌ی بعدی!

همه مرگخواران در جای خود ایستادند. نجینی چمبره زد و سرش را بلند کرد تا انتهای خیابان را تماشا کند. لینی آرام و بدون اینکه نجینی متوجه شود روی کله‌اش نشسته بود و آفتاب می‌گرفت!

رودولف همانطور که به سرعت دور میشد فریاد زد:

- حیاط خونه‌مون سیل اومده. یه نفر توی آلاچیق‌ش نیاز به کمک داره. میرم نجات‌ش بدم!
- ابله من این بهانه رو آوردم که بتونیم از مغازه بیاییم بیرون! ریداکتو!

دکه‌ی بستنی‌فروشیِ فلورین و فروتسکیو منفجر شد و رودولف که به آن سمت نزدیک میشد از موج انفجارش به گوشه‌ای پرت شد.

- که گفتی یه نفر به کمک‌ت نیاز داره؟!

بلاتریکس افسون بعدی را فریاد زد:
- ماکزیمم فرولا!

کل هیکل رودولف باندپیچی شد!

بلاتریکس با چهره‌ای کبود جلوتر از بقیه حرکت کرد. رودولف با بانداژی که به نوک چوبدستیِ بلا متصل بود پشت سرشان روی زمین کشیده میشد!


ویرایش شده توسط نجینی در تاریخ ۱۳۹۶/۸/۲۲ ۲۰:۱۴:۵۲

"...And you, my friend, must stay close"

for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۲۰:۴۱ دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶

شما ایچیکاوا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۷ یکشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۴۱ سه شنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 38
آفلاین
مرگخوارها رفتن تا یه دوری بزنن و برگردن. بلافاصله وارد مغازه کناری شدند. مهم نبود که اسم مغازه چیست. به هر حال هیچ «تسترال فروشی» وجود نداشت پس باید تک تک مغازه ها را سر می‌زدند تا شاید بر حسب اتفاق ته بار کسی چند تا تسترال جا مانده باشد.
_سلام. به پیتزا فروشی ایچی کثیف خوش اومدین. چی میل دارین؟
_پپرونی.
_من قارچ و گوشت میخورم با نوشابه زرد.
_منم سبزیـ...
_کروشیو!
کروشیو بلاتریکس دقیقا به حلق مرگخوار گیاه خوار فرو رفت و معده و روده مرگخوار مذکور از درد به هم پیچید و چون کروشیو بلاتریکس قطع نشد روده مرگخوار به دور نای وی پیچید و خلاصه خدا رفتگان شما را هم بیامرزد!
مرگخوران که تا به حال ندیده بودند در اثر کروشیو کسی خفه شود طور به بلاتریکس خیره شدند.
_ما برای کار ارباب اومدیم. نیومدیم که پیتزا بخوریم. آقا ببخشید شما تسترال داری؟
_بله!
هکتور ویبره زنان جلو آمد.
_میشه یکی بدین؟
_کبابی یا سرخ کرده؟
_فرقی...چی؟
_سس هم بزنم؟
بلاتریکس که دید در این مغازه هم تیرشان به سنگ خورده با چشم و ابرو به رودولف فهماند که مرگخوارها را جمع کند.
_اممم...آقا ما الان فهمیدیم که ...حیاط خلوت خونمون سیل اومده باید بریم.
و قبل از این که ایچی کثیف فرصت حرف دیگری داشته باشد همگی از مغازه بیرون رفتند.



پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۷:۴۹ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۹۶

کالین کریویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۲ دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۳۸ سه شنبه ۷ فروردین ۱۳۹۷
از پوست نارنگی مدد
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 22
آفلاین
مرگخوارا پلک زدن و خودشون رو در بازار دیدن. ایندفعه همه توی بازار کلاه بوقی سرشون بود و این نشان از جادوگر بودن ملت می‌داد.

-خب. از کجا شروع کنیم؟
-شروع نداره که. یه راست می‌ریم تسترال فروشی.
-مگه جایی به اسم تسترال فروشی وجود داره؟

برای یافتن جواب این سوال، دست کردن یه تیکه کاغذ از ناکجا در آوردن و دورش حلقه زدن و یک‌صدا گفتن:”قول می‌دهم کل حقوق این ماهم رو توی بازار خرج کنم”
و تیکه‌کاغذ، وانگهی تبدیل به نقشه شد و مغازه‌ها رو تک‌تک بهشون نمایوند. اصلا جایی به اسم تسترال‌فروشی وجود نداشت.

-شاید تازه زدن و هنوز ثبت نشده!
- به هر حال باید از همین سر، دونه دونه بپرسیم و تا ته بازار بگردیم.
-صبر کنید! من خسته‌م.

گویل جواب داد:
-خسته نباشید استاد!
-ممنون.

و بدین‌سان، رفتن توی اولین مغازه.

عکاسی کریوی

-نداره باو.
-عمراً اگه داشته باشه.
-چرا اومدیم تو اصلاً؟

همینطور که مرگخوارا داشتن پچ‌پچ می‌کردن که چرا اومدن توی عکاسی، کالین دوربین به‌دست، از پشت دویید اومد داخل مغازه و ایستاد پشت دخل و بعد از میزون کردن سیبیل مصنوعیش، گفت:
-اهم. ببخشید. خیلی منتظر موندید؟ واووو چقد سیاه. عههههههه. می‌تونم باهاتون یه سلفی بگیرم؟

چیک!

بدون انتظار برای جواب مرگخوارا، عکس رو گرفت. نصف مرگخوارا اصلا رو به دوربین نبودند و نصف دیگه هم با تعجب زل زده بودن به لنز و خودشم از شدت شوق، لپاش گل انداخته بود. عکس رو پستش کرد توی صفحه‌ش و زیرش نوشت:” یه روز خوب، من و بچه‌محلامون! شاخ نشین که می‌شکنیمتون.هه.”

بعد با نیش باز رو کرد به مرگخوارا و گفت:
-چیز! امرتون؟

مرگخوارا بی‌توجه به پسرک، به پچ‌پچ ادامه دادن.
-نداره آقا. پر واضحه که نداره.

کالین هم که دیگه سلفیشو گرفته بود، شروع کرد به هــا کردن و تمیز کردن قاب‌عکسای روی دیوار.

بعد از یه‌کم، مرگخوارا تصمیم گرفتن دیگه به پچ‌پچ ادامه ندن و جوری که دیوانه به نظر نیان، سوالشونو بپرسن.
-خب. بپرس هکتور.
-چرا من بپرسم؟ خودت بپرس.
-نمیشه. ما خیلی بدیم. سیاهی ما رو فرا گرفته. چتباکس رو ندیدی؟ ما حتی مثل لرد صحبت می‌کنیم.
-خبالا... اصن یه کاری! من در میزنم، تو حرف بزن.
-

اسنیپ یادش اومد که باید طوری سوال پرسیده بشه که طرف فک نکنه اینا دیوانه‌ن. و خب هکتور... به هر حال اگه یه دیوانه یه سوالی رو بپرسه، طرف حق داره با خودش فک کنه این دیوانه‌عه، دیوانه‌س. در نتیجه اسنیپ خودش یه سرفه‌ی سیاه و دارک و شخصیت‌پردازانه کرد و گفت:
- عموجان! اوه نه زیادی سفید شد. دوباره میریم...

-پسرک! تسترال می‌خواهیم. دارید؟

کالین همینطور که داشت قاب عکسا رو ها می‌کرد، خیلی ریلکس گفت:
-بله.داریم.

کراب خودشو از آغوش گویل جدا کرد و گفت:
-می‌شه یدونه دو ایکس‌لارجشو رو بیاری ببینیم؟
-بله.

کالین این رو گفت و یه‌دفعه برگشت و...

چیک!

-چی‌شد؟
-فوریه. پونزه دقه‌ای تموم میشه، میارمش.

دویید رفت طبقه‌ی بالا و این فرصت خوبی بود تا بلاتریکس بزنه تو سر رودولف و بهش بگه:
-خاک تو سرت. نصف توعه، در عرض پونزده دقیقه یه تسترال رو دو طبقه جابجا می‌کنه.

کالین پونزده دقیقه بعد در حالی که یه کاغذ دستش بود اومد پایین و با لبخند، دادش دست یکی از مرگخوارا.

‏-
-این چیه؟
-شاهکاره شاهکار. مبارکتون باشه.

چیز عجیبی نبود. یه عکس بود با پس‌زمینه‌ی جنگل که توش پر از تسترال بود.

-چی‌شد؟ پسند نبود؟ اگه تسترال دوس ندارین، حرم رو هم میتونم بندازم پشتشا!
-

خلاصه مرگخوارا رفتن یه دوری بزنن و برگردن.


ویرایش شده توسط کالین کریوی در تاریخ ۱۳۹۶/۸/۳ ۱۷:۵۳:۳۸
ویرایش شده توسط کالین کریوی در تاریخ ۱۳۹۶/۸/۳ ۱۷:۵۴:۱۲
ویرایش شده توسط کالین کریوی در تاریخ ۱۳۹۶/۸/۳ ۱۷:۵۶:۰۶


عکاسم عکس می‌گیرم. عکاسم عکس می‌گیرم. عکاسم عکس می‌گیرم.


Did You Get Any Of That?


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۶:۱۵ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۹۶

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴:۱۷ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
مرگخواران با چهره های مصمم به مقصد بازار آپارات کردند.
یک ثانیه بعد، در محلی شلوغ، پر دود، پر سرو صدا و کلا غیر قابل تحمل ظاهر شدند.

-سیب دارم...آلو...گلابی...انار...
-پارچه های درجه یک...بدو ببر که تموم شد...
-ظروف مسی...ماهیتابه...قابلمه...ملاقه...

با شنیدن کلمه ملاقه، هکتور با چشمانی که از آن ها قلب و ستاره بیرون میزد دوان دوان به سمت صدا به حرکت در آمد که بلاتریکس یقه اش را گرفت و دوان دوانش شروع نشده، تمام شد.

-لووووووووووبیا...چیتی...چشم بلبلی...قرمز...سفید...سبز...

مرگخواران به پیرمرد لوبیا فروش، و پیرمرد لوبیا فروش به مرگخواران نگاه کرد.

-چیه جونم؟ لوبیا بدم؟

مرگخواران لوبیا نمیخواستند. آن ها خواهان تسترال بودند که در سینی مرد لوبیا فروش مشاهده نمیشد.

-ما کجا اومدیم؟
-بازاره دیگه!

چشمان لینی با دیدن آن همه خوراکی که میتوانست پرواز کنان روی همه شان نشسته و آنها را آلوده کند برق زد. رز با عصبانیت برگ های کدر شده اش را پاک کرد.
-نفسم گرفت. اینجا چرا اینقدر دودیه. اینا هم که مشنگن. چرا اشتباهی اومدیم؟ لینی داری چیکار میکنی؟ مگه تو مگسی؟

لینی وز وز کنان در تلاش بود تا وارد حفره های صورت یک مشنگ بشود. لینی با دیدن شلوغی و آلودگی از خود بیخود شده بود. لینی حشره بی جنبه ای به شمار میرفت.
بلاتریکس جلو رفت و بعد از این که نگاهی پر از نفرت به مشنگ انداخت، لینی را در مشتش گرفت و به طرف جمع برگشت.
-این رودولف کجا رفت؟

-الان میاد. داره پارچه قیمت میکنه.
-آخه اون تسترال کل عمرش با پارچه سرو کار داشته؟ رودوووووووووولف!

با فریاد بلاتریکس، رودولف چهار نعل به طرف مرگخواران برگشت و این بار همگی به سمت بازار جادوگری آپارات کردند.



ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۵:۳۹ جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۶

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸:۵۱ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
-آواداکداورا!

یکی از مرگخوارای بی نام و نشون یهو سرنگون میشه و میمیره.

این اصولا طلسم مورد علاقه ی هر مرگخواری بود. ولی اینجوری و جلوی لرد سیاه؟
لرد با عصبانیت رو به جمع میکنه و در حالی که چوب دستیشو توی هوا تکون میده میپرسه:
-کدوم بی وجودی بود؟ در یک جمع سیاه، این ماییم که آواداکداورا میزنیم.

همین که کلمه ی آواداکداورا از دهن لرد خارج میشه یکی دیگه از مرگخوارا نقش زمین میشه.
لرد یه نگاهی به نوک چوب دستیش که داره ازش دود خارج میشه میندازه:
-ما فقط داشتیم توضیح میدادیم جوگیر! چرامردی؟ این معنیش اینه که ما از ته دل میخواستیم تو بمیری. پس خوب شد که مردی. ما کلا از ته دل مایلیم همه بمیرن. برای همین باید حواسمون باشه زیاد نگیم آوادا...

همه ی مرگخوارا وحشت زده پشت وسایل اتاق سنگر میگیرن.

-بیایین بیرون ترسوها...ما حواسمون هست.

مرگخوارا میان بیرون و لرد یهو فریاد میزنه: آوادا...

مرگخوارا دوباره وحشتزده میپرن پشت وسایل و لرد به این نتیجه میرسه که از این بازی خیلی خوشش اومده و گاهی باید انجامش بده. ولی الان وقت رسیدگی به مسئله ی مهم تریه.
-اون آوادای اولی رو کدوم بی فرهنگی زد؟

سکوت...

-کی زد؟ فوری دستشو ببره بالا.
-بردیم ارباب!
-چرا ما نمیبینیم؟...نکنه...بانز؟
-بله ارباب. با اجازه تون من بودم. من تا حالا مرگ ندیدم. در نتیجه تسترال هم ندیدم. گفتم قبل از اعزام به خرید، این مشکل کوچیکو حل کنم.

لرد قانع میشه که مرگخوارش خیلی بافکر بوده.

بقیه ی مرگخوارا شروع به پچ پچ میکنن.
-کجا میشه تسترال خرید؟ اصلا جایی تسترال میفروشن؟
-حتما میفروشن خب. باید بریم بازار.
-باید تسترال های شایسته ای برای ارباب پیدا کنیم.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.