هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۳:۵۶ دوشنبه ۶ آذر ۱۳۹۶
#92

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۴:۴۸:۲۵ دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 500
آفلاین
- هاها! حریف تلسکوپم نمیشی!
- هاها! میخوای بزنی تو سرم!
- هاها! من زورم بیشتره!

املاین در مقابل تهدید های همگروهی های قلدرش کم آورد و پا به فرار گذاشت! آملیا، دورا و اسپراوت به یکدیگر نگاه کردند.

- من اصلا نمیدونم این هافلپافیا دقیقا چه موجوداتین؟!
- هیــــــــــــع! ننه جون، اصلا این تفکرات، در حد شما نیست!

اسپراوت که تازه به یاد آورده بود که نباید در محضر یک ذهن خوان، هر فکری بکند، چندین بار با کف دست بر پیشانی اش کوبید و آخری، همراه بود با بیهوش شدنش و کشیده شدنش روی زمین.

- ستاره ها میگن این عادی نیست!
- اینم که خودش هیچی نمیدونه، ستاره ها باید بهش بگن!

سرو صدای عجیبی در سرسرا پیچیده بود، اما وقتی دو دختر در حال بحث کردن باشند، شاید حتی وقوع زلزله را هم متوجه نشوند!

آن طرف تر، نزد گریفندوری ها

- فرزندم، هاگرید، در رو باز کن!


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۳:۰۰ دوشنبه ۶ آذر ۱۳۹۶
#91

هافلپاف

آدر کانلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ جمعه ۱۳ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۲:۵۹ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۸
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 87
آفلاین
آمبریج حیا کن هاگوارتز رو رها کن

اسپروات ناله کرد :
- « خدایا فقط همین یکی رو کم داشتیم. گم شدن یکی از هافلپافیا! »

اسپروات و دورا و آملیا از گروه شلوغ و پر سر و صدای بچه ها جدا شدند و به سمت قلعه حرکت کردند. اسنیپ سعی می کرد تا موقعی که کارگاه بیاید بچه ها را ساکت نگه دارد. آدر به بغل دستی اش دارین ، که بسیار ساکت بود گفت :
- « اونا رفتن. »

دارین در سکوت به آدر نگاه کرد. بعد چند لحظه زمزمه کرد :
- « کار درستی نکردن. »
- « چرا؟ »
- « چون هر وقت هیچکس اونجا نیست یکی هست. »
- « یعنی چی؟ »
- « یک دوست اینو بهم گفت. اسمش فرانسیکه. اون خیلی چیزا می دونه. گفت هر وقت هیچکس تو قلعه نیست به اونجا نزدیک نشو. چون هر وقت هیچکی نیست یک چیزی هست. »

آدر برگشت و به گروه سه نفر نگاه کرد که هر لحظه دورتر می شدند. با خودش گفت :« داره چرت و پرت می گه. » حوصله ی ماندن در گروه شلوغ و پر سر و صدای دانش آموزان را نداشت. هر چند که عاشق ماجراجویی و پیدا کردن کلاه بود اما چیزی در درونش او را به سمت آن سه نفر می کشاند. حس هیجان و کنجکاوی ملموسی از املاین.

- « ولی من می خوام برم. اونجا فقط یک قلعه است. دوستت فقط می خواسته تو رو اذیت کنه. »

دارین شانه بالا انداخت. لبخند ملموسی صورتش را پوشاند برای آدر دست تکان داد. آدر با تعجب به او نگاه کرد. بعد برگشت و در حالی که به سمت آملیا ، دورا و اسپروات می دوید فریاد زد :
- « آهای بچه ها. وایستین. وایستین. »

آنها بعد چند لحظه ایستادند. برگشتند و به آدر نگاه کردند. آدر خود را به آنها رساند . در حالی که نفس نفس می زد گفت :
- « میشه من هم باهاتون بیام؟ »

آملیا گفت :
- « ولی تعداد ما کافیه. »
- « خواهش می کنم. از شلوغی خوشم نمیاد. بزارید منم بیام. »

آملیا بعد چند لحظه سکوت گفت :
- « باشه. بریم. »

آدر با خوشحالی مشت هایش را گره کرد و گفت :
- « عالیه. »

چهار نفره به سمت قلعه حرکت کردند. صدای جیرجیرک ها همه جا را در بر گرفته بود. قلعه زیر آسمان تاریک شب مبهم و ترسناک به نظر می رسید. ماه در آسمان نبود. ستاره های ریز و درشت به آرامی چشمک می زدند. دورا گفت :
- « یعنی کجا رفته؟ »

آملیا دستش را دور دهانش حلقه کرد و داد زد :
- « املاین! املاین! »

آدر و اسپروات و دورا هم همین کار را کردند. اما هیچکس جوابشان را نداد. اسپروات گفت :
- « تو حیاط که نیست. »

آنها به سمت در سالن الی حرکت کردند. آملیا در را هل داد. در با صدای ناله ی کشیده ای باز شد. اولین بار بود که سالن اصلی را آنقدر ساکت می دیدند. آنقدر ساکت بود که حتی صدای پر زدن پشه را هم می شد شنید. وارد سالن شدند. حس ترس و هیجان در درون آدر فوران می کرد. داد زد :
- « املاین! کجایی؟ »

صدایی خشن ناله زد :
- « من اینجام. »

به نظر صدای املاین می آمد. آملیا با تعجب گفت :
- « املاین؟ خودتی؟ »
- « املاین اینجاست. املاین توی تالار عمومیه. »

آدر احساس می کرد یک جای کار می لنگد. انگار مشکلی وجود داشت. دورا و آدر با تعجب به هم نگاه کردند. دورا اخم کرده بود و چیزی نمی گفت. اسپروات داد زد :
- « منتظر چی هستی؟ بیا بریم؟ چرا به قلعه برگشته بودی؟ »

صدا دوباره ناله کرد. دورا لرزید. قلب آدر محکم بر سینه می کوبید. اگر حرف های دارین راست باشد چه؟ آملیا گفت :
- « بیاین بریم تالار عمومی. حتما مشکلی داره که نمی تونه بیاد. »

آدر گفت :
- « صبر کن. »

بچه ها برگشتند و به او نگاه کردند. آدر آب دهانش را به سختی قورت داد و گفت :
- « یکی از بچه ها بهم گفت نباید به قلعه بریم. شاید اون املاین نیست. »

اسپروات گفت :
- « معلومه که خود املاینه. بیا بریم. مشکلی پیش نمیاد. »

آدر با تردید با آنها راه افتاد. دست های پشت پرده ی آدر در تالار عمومی را که در ضلع غربی بود باز کردند و بچه ها وارد تالار عمومی شدند. املاین چند متر آن ور تر ایستاده بود. او کلاه را در دست داشت و نوازش می کرد. موهایش آشفته و پریشان بود و صورتش مثل گچ سفید شده بود. دورا چند قدمی ب سمتش برداشت و گفت :
- « تو کلاهو پیدا کردی؟ کجا بود؟ »

املاین هیچی نگفت. در سکوت کلاه قدیمی ، خاکی و کج و کوله ی قهوه ای را نوازش می کرد. آملیا گفت :
- « املاین؟ چرا هیچی نمی گی؟ مشکلی پیش اومده؟ »

املاین سرش را بالا گرفت. خندید و گفت :
- « من املاین نیستم. »

و قبل از اینکه بچه ها چیزی بگویند در حالی که جیغ می کشید دست هایش بلند و ناخن هایش مثل یک چنگال شدند و به سمت بچه ها حمله کرد.
=====

باید کار کنیم آدر.

توضیحات به زودی براتون ارسال میشه.

تایید نشد!


ویرایش شده توسط آدر کانلی در تاریخ ۱۳۹۶/۹/۶ ۱۳:۰۵:۴۳
ویرایش شده توسط آدر کانلی در تاریخ ۱۳۹۶/۹/۶ ۱۳:۰۶:۴۶
ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۶/۹/۶ ۱۳:۰۷:۳۱
ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۶/۹/۶ ۱۳:۱۷:۳۹
ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۶/۹/۶ ۱۷:۰۲:۳۳

من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۱:۲۹ یکشنبه ۵ آذر ۱۳۹۶
#90

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۶:۲۹:۵۰ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
املاین به طرف قلعه حرکت کرد. وسط راه وایستاد، به آهستگی برگشت و به دوستاش نگاهی انداخت که در جهت مخالف در حال حرکت بودن. اما تصمیم خودش رو گرفته بود و به احساس بدی که داشت اعتماد کرد. یکی هم باید از قلعه محافظت میکرد و املاین این مسوولیت رو قبول کرده بود. ولی ای کاش حداقل به دوستاش خبر میداد.
الان ولی دیگه دوستانش خیلی دور شده بودن و وقت خبررسانی نبود. برگشت و به طرف قلعه حرکت کرد. سیاهی شب، سکوت و خلوتی هاگوارتز باعث شد که کمی نگران بشه. سرمای هوا هم بدنش رو می لرزوند. سعی کرد با درآوردن چوب دستیش و آماده بودن اعتماد به نفسش رو بالا ببره.

-نهههههه ...

صدای املاین تو هاگوارتز گم شد. اینقد سریع و یه دفعه ای انجام شده بود که هیچکس صداش رو نشنید. فردی ناشناس، بیهوشش کرده و بدنش رو به طرف هاگوارتز میکشید. آخرین تصاویری که املاین میدید حداقل ثابت کرد که حدسش درست بوده ولی هرکاری کرد نتونست به اندازه کافی بلند فریاد بزنه و به دوستاش خبر بده.


اون طرف تر :

آملیا خیالش از سیاره های اطراف زمین راحت شده بود ولی همچنان نگران به نظر میرسید. به طرف هم گروهی هاش برگشت تا مطمئن شه همه هافلپافی ها پشت سرش دارن حرکت میکنن.
-املاین کجاست ؟
-نمیدونم، همین چند دقیقه پیش اینجا بودا ... نمیدونم کجا رفت.

آملیا نگرانیش بیشتر شد اما نمیخواست نگرانی های دامبلدور رو بیشتر کنه. مساله بزرگی به نظر نمیرسید و خودش و چند نفر دیگه میتونستن برن املاین رو پیدا کنن و برش گردونن. به آهستگی دست اسپروات و دورا رو گرفت و به طرف قلعه حرکت کردن.




پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۸:۲۲ پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۹۶
#89

املاین ونسold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۴ جمعه ۱۳ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۷:۳۴ دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۶
از لندن,کوچه ی اسکای
گروه:
کاربران عضو
پیام: 20
آفلاین
آمبریج حیا کن، هاگوارتز رو رها کن

بدترین اتفاقی که می تونست توی قلعه ی هاگوارتز بیفته گم شدن یک جسم زنده بود!!!

کلاه گروهبندی گم شده بود....
به تمام گروه های مدرسه خبر داده بودن که باهم متحد بشیم و مدرسه رو بگردیم.
ما هم همه جا رو از کلاس ستاره شناسی در بالای قلعه تا انباری ها و زیرزمین گشتیم اما چیزی پیدا نکردیم؛تنها جایی که مونده بود بیرون از مدرسه بود.

در حالی که بین بچه ها از پله های راه روی جنوبی به سمت در خروجی می رفتم می تونستم خستگی و نا امیدی رو در چشم همه بببینم.

املیا هنوز داشت وضعیت قمر اول رو چک می کرد که در خطر نباشه....
پشت سرش گیبن رو دیدم که داشت با ادر سر به سر می زاشت و برعکس اکثریت اصلا خسته به نظر نمی یومد.

نگاهی به بچه های ریونی انداختم:از بینشون فقط پنه لوپه رو میشناختم که داشت یکی از دوستانش رو درباره ی موضوعی قانع می کرد.

حرف از گریفندوری ها و اسلایترینی ها نمی زنم که همش به هم تیکه های آبدار مینداختن.......
از بین این دو گروه پر جمعیت فقط دارین بود که باهمه تفاوت داشت؛مشخص بود که اصلا به فکر کلاه نیست؛انگار با خودش درباره ی موضوعی کلنجار می رفت....
خیلی دوست داشتم ذهنش رو بخونم اما به اندازه ی دورا ماهر نبودم که بتونم از راه دور تمرکز کنم......

دامبلدور و اسنیپ جلوتر از جمعیت با هم پچ پچ می کردن و نظریه های مختلفی درباره ی جای کلاه می دادن......

اما من مطمءن بودم که کلاه گم نشده؛نمی دونم چرا اما احساس می کردم موضوع خیلی بزرگتر و پیچیده تر از گم شدنه.......
شاید کسی کلاه رو دزدیده بود و شاید هم تمام این ها بازی بود برای بیرون کشیدن بچه ها و استاد ها از مدرسه!!!

احساس می کردم داریم اشتباه می کنیم که قلعه روخالی می زاریم و از طرفی هم می دونستم که دامبلدور به این موضوع فکر کرده اما حس کنجکاوی در رگ هام پخش شده بود و به مغزم فشار می اورد.
بلاخره تصمیمم رو گرفتم:در جهت مخالف بچه ها حرکت کردم.....
نمی تونستم قلعه رو تنها بزارم........
=====
توضیحات به زودی براتون ارسال میشه

تایید شد. خوش اومدی به الف دال!


ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۶/۹/۲ ۲۲:۲۱:۰۳

IM A HAFEIY
اصلا مگه دنیا بدون جادوی سیااااه می چرخه؟؟؟
تصویر کوچک شده



پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۹:۲۲ دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۶
#88

لیزا چارکس old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲ یکشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۶:۱۹ سه شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۷
از دشت مگس‌ها!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 54
آفلاین
آمبریج حیا کن، هاگوارتز رو رها کن

----------------------------------------------


ملت همینطور پوکرفیسانه داشتند به رهبر ریونکلاو فکر می کردند که صدای نازکی از وسط جمع بلند شد و گفت:
-خب ریونی ها می تونن با اسلایترینی ها بیان نه؟

ملت ریونکلاو، چشم غره ای به دختربچه ای که موهاشو بافته بود و با کشی شبیه مگس بسته بودش، رفتند .

-بنظر من ریونی ها خودشون بیان دیگه. الان فقط کلاه مهمه، فقط کلاه.

ملت:-اوهوم...اوهوم.

می خواستند دوباره راه بیافتند که ...

-از مریخ به آملیا... از مریخ به آملیا.

آملیا جیغی کشید و نشست رو زمین و تلسکوپش رو در آورد و گفت :
-از آملیا به مریخ... قمر جلویی خوبه حالش؟

ملت با چشمانی گرد نظاره گر بودند.

- خل شدیم رفت.

-سلام مارم برسون به مریخ جووون...

-من یه زن به اسم قمر می خوام پروف.

- برگشتیم واست می گیرم فرزندم.

-یعنی چی پروف ؟ همش واسه این زن می گیری منم می خوام اسمش هم فرقی نمی کنه.

-تو مگه زن نداری رون؟

-ام چیز... یه لحظه یادم رفت.

- به به رون خان...به به... عجب شوهری تو آستینم پرورش دادم.

=====
توضیحات با پخ براتون ارسال شد

خوش اومدین!

تایید شد


ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۶/۸/۲۹ ۲۲:۲۴:۳۵

Courage doesn’t mean
.you don’t get afraid
Courage means you don’t
.let fear stop you



پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۶:۵۰ دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۶
#87

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۴:۴۸:۲۵ دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 500
آفلاین
اما یک چیز کاملا مشخص بود... اسنیپ به سرش زده بود! آملیا، درحالیکه اشک از چشمانش سرازیر بود، جلو رفت و گفت:
- بیاین ادامه بدیم!
- باز چته؟!
- مریخ جواب نمیده! نگران قمر جلوییم!

اسپراوت، با عصبانیت، دست آملیا و اسنیپ را گرفت و کشید و همچنان که آنها را با دو دستش میکشید، با دو دست اضافه آدر نیز بر سر خود میکوبید! با دیدن دانش آموزانی که دنبالشان می آمدند، هفت دستی بر سر خویش کوبید!
- این دامبلدور کجاست؟!
- این جا!

اسپراوت به دامبلدوری که از غیب ظاهر شده بود، نگاهی انداخت و درحالیکه سعی میکرد خودش را کنترل کرده و بخاطر ریلکسیشن ملت، خودش را به چوب دار پالی دار نزند، به دانش آموزان اشاره کرد و گفت:
- اینا چین کشون کشون دنبالمون راه افتادن؟!

دامبلدور دستی به ریشش کشید و گفت:
- خب، باید گروه گروه بشیم...
- منظورم این بود که کلا بفرستشون خوابگاهشون!
- فکر خوبیه! هرکس با همگروهیش بره!

نگاهی به رهبران انداخت و گفت:
- گیبن و آملیا، شماها هافلپافی ها رو ببرین!
- ام... چیزه... من دیگه ناظر نیستم!

اسپراوت مرلین راشکری گفت و دعا میکرد که آملیا هم بگوید که ناظر نیست؛ اما هرگز این اتفاق نیفتاد! اگر رز از ویبره زدن دست بر میداشت، آملیا هم از نظارت چشم پوشی میکرد!
- اما من هنوز ناظرم! هافلپافیا از این طرف!

دامبلدور ادامه داد:
- گریفندوری ها با من بیان! اسلایترینی ها با اسنیپ، ریونکلاوی ها هم با... ام...

هنوز یک ریونکلاوی کم داشتند.


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۳:۰۴ چهارشنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۶
#86

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۶:۲۹:۵۰ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
-تا داشتم به کلاه توهین میکردم خوردم زمین ...

اسپروات این رو گفت و همینطور که رو زمین نشسته بود به فکر فرو رفت. تو ذهنش داشت به کلاه و نحوه گروه بندیش لعنت میفرستاد که یه دفعه زمین خورد. کلاه همیشه میتونست فکر افراد رو بخونه و گروه بندیشون کنه؛ شاید این بار هم فکر اسپروات رو خونده بود و تا دید داره بهش توهین میشه باعث شد که زمین بخوره. ترس اسپروات رو فرا گرفت.
-نکنه کلاه خودش رو الکی گم کرده و داره مارو تست میکنه ؟

اسنیپ رگ اسلیترینش بالا زد و از داستان و ماجراهای هافلپافی ها خسته شده بود. یکیشون با ستاره ها حرف میزد، یکیشون هم فکر میکرد کلاه خودش رو گم کرده.
-میخواین اینقد نظریه ندین ؟ به جای اینکه بریم کلاه رو پیدا کنیم ، داستان جدید درست میکنید مدام.

آملیا به حرفهای اسنیپ گوش نمیکرد، روی زمین نشسته بود و با مریخ تماس گرفته بود. نگران قمر اول بود که جلوی قمر دوم اومده.
-الو ؟ مریخ؟ توئی ؟ قمر اول از جلوی قمر دوم به سلامتی گذشت ؟ همتون خوبید؟ چرا کسی جواب نمیده کلی نگران شدم.

اسنیپ پوکر فیس شد ولی پوکر فیس شدن هم جوابی نداد. اسپروات هنوز از ترس میلرزید، آملیا هم نگران مریخ بود. امیدی به این افراد برای پیدا کردن کلاه نداشت. رو به بقیه دانش آموزان کرد و گفت:
-شاید به جای این دو نفر ، بهتره چند نفر دیگه رو بیاریم برای پیدا کردن کلاه. افرادی که متخصص پیدا کردن و حل معما هستن. کاراگاه واقعی.

کسی سر در نیاورد. همه به هم نگاه میکردن و به این نتیجه رسیده بودن که اسنیپ هم دیوونه شده. ولی اسنیپ عاقل تر از همیشه به نظر میرسید. شروع به نوشتن نامه ای کرد و بعد هدویگ رو به زور از هری گرفت و نامه رو بهش داد. همه منتظر توضیح بودن و اسنیپ که میدونست آی کیو ی هیچدوم اینقد بالا نیست که بفهمه چی شده توضیح داد:
-نامه فرستادم به یه کاراگاه واقعی ... شرلاک هولمز ... حالا همینجا منتظر میمونیم که بیاد.

و همه تعجب زده به اسنیپ نگاه میکردن. جادو و جادوگری واقعی بود، ولی آیا واقعا شرلوک هولمز هم واقعیه ؟


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۶/۸/۲۵ ۰:۱۷:۳۷
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۶/۸/۲۵ ۰:۲۰:۴۵



پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۴:۰۵ یکشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۶
#85

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۴:۴۸:۲۵ دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 500
آفلاین
خلاصه:

اسنیپ و اسپراوت رفتن پیش ناظرای قلعه تا ازشون اجازه و کمک (!) بگیرن تا کلاه گروهبندی گم شده رو پیدا کنن. حالا دارن همگی با هم (با کمک دانش آموزا و دو ناظر قلعه) دنبال مدارک و نشونه هایی میگردن که به کلاه نزدیکشون میکنه.
....

درحال حرکت به خانۀ هاگرید بودند که...
- نه!

همه به عقب برگشتند و آملیا را دیدند که سرجایش ایستاده...

- اوم... نمیای؟
- نه!

همه پوکروارانه به هم نگاه کردند؛ و نگاه کردند؛ و نگاه کردند. آن قدر نگاه کردند تا نگاه پوکروارانه هم حرام شد!
- چرا نمیای خب؟
- مگه نمیبینید؟!

همه سرشان را بلند کرده و به پنجره، جایی که آملیا اشاره کرده بود، نگاه کردند؛ همه آسمان را ستاره ها فرا گرفته بود. بسیار زیبا و روشنی بخش. اما چه چیز عجیبی وجود داشت؟ سرها دوباره به سمت آملیا برگشت. آملیا که از شدت متوجه نشدگی آنها، تلسکوپ را بر فرق سر خود میکوبید، گفت:
- مگه... نمیبینید... مسوف شده!
-

خب، مسلما هیچکدام نمیدانستند "مسوف" به چه معناست...

- قمر اول مریخ اومده جلو قمر دومیش، مسوف شده دیگه! اینم نمیدونستین؟! اوه، برطرف شد! بیاین بگردیم!

و قبل از آنکه اسپراوت، به پدر نداشته کلاه گروهبندی بوق بفرستد تا دیگر، عجایب جهان را در هافلپاف گرد نیاورد، پایش روی چیزی رفت و افتاد.
- هوم؟ این چیه؟

او چوبدستی شکسته ای را در دست داشت. درست همان لحظه، دورا با گارد خفنی گفت:
- فکر کنم وقتشه نشانه هارو پیدا کنیم!


ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۶/۹/۱ ۲۳:۱۰:۰۴

این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۱:۴۵ جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۶
#84

رون ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۳۳ یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۷
از میتوکندری به راکیزه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 129
آفلاین
آمبریج حیا کن، هاگوارتز رو رهاکن
------------
همه بخصوص گیبن از رفتن آقای ویزلی خوشحال بودند که ناگهان صدایی آشنا اونا رو سر جاشون میخکوب کرد.
حداقل اونا آقای ویزلی و دورا رو میتوانستند تحمل کنند ولی هیچ کس نمیتوانست رون رو تحمل کنه.
- سلوم. به ریش مرلین قسم وقتی که توی نقشه غارتگر که از هری کش رفته بودم دیدم شما اینجایید در عرض 4 ساعت خودمو بهتون رسوندم!!!!
همه در حالی که شکلات میخوردند به سرعت رون ،فکر کردند.
رون گفت :
- هرمیون اونا دیگه چی هستن ؟
و شکلات های هرمیون را گرفت و یکجا قورت داد.
همه که به اینجور رفتار های رون عادت داشتند  به هم نگاه کردند.
رون گفت :
- راستی اینجا چی کار میکنین؟ ورق بازی میکنین ؟ شطرنج؟ تخته نرد؟
هرمیون گفت :
- نه رون ! دنبال کلاه گروهبندی هستیم. اگه میتونی کمک کنی عضو ما شو اگه هم نمیخوای برو که خیلی کار داریم.
- هاهاها !!! از قدیم گفتن کار رو بده دست کار دون.
خب بذار فکر کنم... دفتر دامبلدور رو گشتید؟
- گشتیم اونجا نبود.
- تالار های گروه ها چطور ؟
- نبود.
- دخمه اسنیپ ؟
- مراقب حرف زدنت باش ویزلی مو نارنجی !!!
- خب ...
2 ساعت و 22 دقیقه بعد...
همه خوابیده بودند که با صدای مانند موشک رون به پا خواستند:
- آهان خونه هاگرید؛ کلاه حتما اونجاست.
- بنظرت هاگرید چه نیازی به کلاه گروهبندی داره ؟
- شاید بخواد ببینه اگه یکی از اژدها هاش رو بخواد بفرسته هاگوارتز، اون توی کدوم گروه میره؟
گیبن گفت :
- الان نمیدونم باید بهت بگم احمق یا باهوش ولی ...
ناگهان حرف گیبن توسط آملیا قطع شد :
- حداقل بهتر از اینه که اینجا بخوابیم و شکلات بخوریم.
سپس همگی تسلیم زور آملیا و حرف رون شدند و به سمت کلبه هاگرید حرکت کردند.
=====

توضیحات به وسیلۀ پخ براتون ارسال شد.

به الف دال خوش اومدی!
تایید شد!




ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۲۸ ۱۴:۱۰:۵۲



تصویر کوچک شده


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۱:۰۴ چهارشنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۶
#83

هافلپاف، مرگخواران

دورا ویلیامز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۷ شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۰۵:۳۳ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
از اتاق مد!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 204
آفلاین
_خعب اتاق دامبلدور که نبود. اتاق شخصی ای هم که در کار نبود. پس کجا...
_به به آملیای عزیز ناظر شده ی به دنبال مدیریت!

آملیا با دست خود به پیشونی اش کوبید. باز هم دورا! دورا به سمت آملیا قدم برداشت. صدای تق تق کفشهایش در سالن پیچید. دستش را با حالتی چندش بر روی گونه ی آملیا کشید.

_آخی از دیدنم خوش حال نشدی؟ منم خوشحال نشدم.
_چی میخوای دورا؟

دورا بدون توجه به سوال آملیا، همان طور که به صورت تک به تک اعضای گروه جستجو نگاه میکرد، با قیافه ای متعجب پرسید:
_دنبال کلاهید؟

آرتور که ازفهمیدن جریان توسط دورا با وجود سکوت بچه ها قیافه‌اش سوالی شده بود زبان باز کرد.
_الان از کجا میفهمی؟

آملیا با صدایی که از ته چاه می آمد گفت:
_ذهن خوانه!
_اووو مستر ویزلی. شما هم که اینجا تشریف دارید. کارآگاهی که از همه جا بی خبره.

اسنیپ خسته از این وقت تلف شده، خونش به جوش آمده بود. به همین خاطر با همان صدای پر صلابت و آرام همیشگی‌اش گفت:
_دوشیزه ویلیامز؟ متوجه ی زمانی هستید که از ما گرفتید؟

گیبن خشنود از موقعیت پیش آمده، با صورت همیشه خندانش گفت:
_ فکر میکنم آقای ویزلی هم از آشنایی بیش تر با شما خشنود بشوند دورا. نظرتون چیه که ما منتظرتون بمونیم آقای ویزلی؟

و این گونه بود که شر ویزلی ها و ویلیامز ها با هم به طور یکجا کنده شد. هرمیون ها هم میخواستند به همراه ویلیامز ها و ویزلی ها کنده شوند. اما فرصت پیش آمده برای گرنجر ها نبود و دست هرمیون توسط آملیا کشیده شد، تا در ادامه ی سوژه آن ها را یاری کنند.


ویرایش شده توسط دورا ویلیامز در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۲۶ ۲۲:۰۶:۵۹







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.