هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱۳:۴۰:۲۴ پنجشنبه ۵ تیر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۶:۱۴ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲۳:۴۹:۰۳
از بریتانیای کبیر
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 109
آنلاین
هاگرید در را پشت سر رودولف محکم بست و گفت:
-خب شوما اینجا چیکار داشتی؟

رودولف نگاهی به چاله در اتاق کرد و گفت:
-کارگرم.
-باشه بیا این کولنگو دستت بگیر.

رودولف از هاگرید کلنگ و بیلی گرفت و مشغول کندن چاله شد.همزمان او به دنبال پیدا کردن یک ساحره با کمالات نیز بود.در این میان دوباره هاگرید با سر کادوگان دوئل میکرد:
-ای پست فطرت رزل.اگر جرئت داری با شمشیر دوئل کن.
-اینو داشته باش.

هاگرید دوباره با تفنگش به تابلو سر کادوگان شلیک کرد و سر و صدایی بسیار بلند در هتل ایجاد کرد.رودولف دیگر تحمل نکرد خواست مانند سدریک صدایش را بلند کند که چشمش به تانکس افتاد که خیاری روی چشمانش گذاشته بود.رودولف گفت:
-شما وضع تاهلت چجوریاس؟

تانکس با غیض پرسید:
-چی؟
-چند سالتونه شما؟

دوباره خیارها از چشم تانکس افتادند.بلند فریاد زد:
-ریییییییممممموووووسسسسس.

نیمچه گرگینه ای از در وارد شد و گفت:
-چی شده تانکس؟
-این مرد مزاحم من میشه.




هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من
تصویر کوچک شده


پاسخ به: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱۹:۵۴:۳۵ چهارشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲۳:۲۷:۵۰
از این ستون تا اون ستون 23 متر و 12 سانتی متره!
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 375
آفلاین
هاگرید دستش را روی دستگیره فشرد... باز نشد. باز هم فشرد... و باز هم باز نشد! هاگرید که دیگر عصبانی شده بود، فشار سنگینی به دستگیره در آورد.

ترررق!

به دستگیره کنده شده ی در نگاه کرد. برای هرکس دیگری، کنده شدن دستگیره مانعی بزرگ میشد، اما هاگرید هرکسی نبود، دستگیره را به کناری انداخت و در را از لولا از جا کند.
در آنسوی در، رودولف که به انتظار ساحره ای خوش رو مانند فلور دلاکور یا نهایتا پنه لوپه کلیرواتر ایستاده بود، بدون دقت به فرد روبرویش شروع به ابراز علاقه خاص کرد.
- شما وضعیت تاهلت چجوریاس

و بعد از دیالوگ نگاهی به بالاسرش انداخت و با نیمه‌غول مذکری که روبرویش ایستاده بود روبرو شد.

- شوما چیکار داشتی؟

رودولف به هاگرید و در پشت سرش مودی چشم باباقوری خیره شد.
- من... چیز...

در همان لحظه که رودولف درحال برنامه ریزی برای قسر در رفتن بود، مودی دست هاگرید را به کناری زد و به رودولف خیره شد.
- راهش بدین تو... این عریان به اینجا اومده. نماد پاکی و بی آلایشیه. خطری نداره.

مثل اینکه لخت بودن رودولف یکجا به کمکش آماده بود. حالا باید راهی برای انجام ماموریتش پیدا می‌کرد...


You can sound the alarm/You can call out your guards
You can fence in your yard/You can hold all the cards
...But I won't back down

P!nk -


پاسخ به: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۰:۰۶:۳۷ یکشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۱۹:۴۹
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1163
آفلاین
_واهی...من تیر خوردم! تصویر کوچک شده


قبل از اینکه محفلی جدیدی توسط هاگرید مورد اصابت قرار بگیرد، درب اتاق به صدا درآمد!
_هاگرید روشنایی...یکی داره در میزنه...سرت رو بردار بذار سرجاش، ببین چیکار دارن باباجون!
_هر چی پروفسور بگه!

هاگرید تفنگ را در جیب عقب شلوار خود گذاشت...سرش را برداشت و آن را به گردنش متصل کرد...گلوله‌ای که خورده بود را دفع کرد...تمام این اتفاقات با نیروی عشق ممکن بود...و بلاخره قصد کرد که به سمت در رفته و آن را باز کند...ولی ناگهان مودی جلوی او پرید و او را متوقف کرد!
_صبر کن...بوی یه توطئه رو حس میکنم!
_چی؟ خب من گوشنمه ام بود، یه سری چیزا رو باهم قاطی کردم و خوردم...نمیدونستم چنین بوی ساطع میکنه!
_همین که تصوری از توطئه نداری خودش توطئه اس!
_خب چیکار کنیم؟
_من باهات میام در رو باز کنیم تا اونجا این توطئه رو کشف کنیم!

دوباره صدای زده شدن در شنیده شد...
_شنیدین؟
_چی رو؟
_ریتم ضربات روی در رو...این ریتم یه نماده!:
_نماد چی؟
_نماد بارز...بارز چی؟ نمیدونم...ولی میدونم بارزه!
_چیکار کنیم؟
_هیچی...بریم در رو باز کنیم...ولی اگه دیدم پشت در یه آدم قد بلنده، این نماد بارزه ابلیکه...یعنی طرف از جادوگرای زمان فراعنه مصره!
_واهاااای!

هاگرید به همراه مودی دستش را روی دستگیره در گذاشت و آماده‌ی باز کردن در شدن...مودی از اکثر نماد ها را مطلع بود...فقط مشخص نبود که نماد یه مرد قمه به دست که پیراهن نپوشیده بود را هم میشناخت یا نه!




پاسخ به: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۵:۴۷:۲۴ سه شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۹

محفل ققنوس

مودی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۷:۱۱:۳۷ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۲:۵۳:۰۳ چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۹
از کدوم سرویس جاسوسی پول میگیری؟
گروه:
محفل ققنوس
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 18
آفلاین
- از خودت دفاع کن بزدل پست!

- هیشکی حق نداره جولوی من به بز توهین کنه! بیگیر که اومد. تصویر کوچک شده


هاگرید چند سوراخ بزرگ در تابلو سر کادوگان ایجاد کرد.

- وووهاهاهای ... من بردم! تصویر کوچک شده


کادوگان شمشیرش را از تابلو بیرون آورد و هاگرید را گردن زد.

- هیچ‌وقت از پیروزی مقابل یک شوالیه مطمئن نباش!

- نخیرم نخیرم. آینه آینه. خودم بردم. اول من زدم! تصویر کوچک شده


نعره سر هاگرید از گوشه اتاق به گوش می‌رسید. او البته واقعا هم چیزی از دست نداده بود. حتا حالا می‌توانست غذاها را مستقیما به داخل شکمش بریزد.

- می‌خواین من بهتون بگم کی برد؟

تمام مردمک‌ها چرخید سمت مودی.حتا مردمک اکسترنال خودش.

- متاسفم هاگرید. تو باختی. اما سر! در کمال تاسف تو هم باختی. پس کی برده؟ عجیبه که نمی‌فهمید ... الان بهتون می‌گم. اونی برده که به تو شمشیر فروخته! اونی برده که به تو تفنگ فروخته!

مودی متوجه شد که همه متاثر شده‌اند و جنگ به کلی پایان یافته. پس با شهامت بیشتری ادامه داد:

- و شاید باورتون نشه، شرط می‌بندم هردوی این‌ها یک نفره.

- شمشیر منو نقاشی کشیده که هزار سال پیش می‌زیسته.

- منم توفنگم سرفتیه.

صدای «بووووووو» از همه محفلی‌ها بلند شد و شست‌های رو به پایینشان را نثار مودی کردند. هاگرید تیراندازی را از سر گرفت و سر که با سوراخی در سرش به نظر شوالیه‌ای از هند می‌رسید، در نقش خود فرو رفته و با لبه شمشیرش آن‌ها را به سمت خود هاگرید بازمی‌گرداند.


تیزترین کارِ قُرون این‌جاست! بزترین آگاهِ اعصار.


پاسخ به: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱:۱۳:۱۴ سه شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۳۵:۵۳
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 315
آفلاین
خلاصه:

مشنگی در هتل کشته شده و برای همین ورود و خروج به هتل ممنوعه. مرگخوارا و محفلیا مجبورا داخل دوتا اتاق جداگونه توی همون هتل بمونن. سر و صدای داخل اتاق محفلیا، مزاحم لرد هست برای همین سدریک و ادوارد مامور ساکت کردنشون میشن اما توی ماموریتشون شکست میخورن. حالا پیتر رفته تا محفلیا رو ساکت کنه.
* * *


پیتر با لباس پلیس های مشنگی پشت در اتاق محفلی ها ایستاده بود.

هاگرید در را گشود.
-دوباره سولام!
-از اتاق شما به دلیل ایجاد مزاحمت برای سایر اتاق های هتل به اداره پلیس شکایت شده.

نقشه پیتر فوق العاده بود، البته در صورتی که محفلی ها مشنگ هایی زبان بفهم بودند!

-چه توفنگ قوشنگی داری!

هاگرید با دستان غول پیکرش تفنگ را از جیب پیتر در آورد و شروع به شلیک به در و دیوار کرد.
-واهاهاهای...چه کیفی میده!

لحظاتی بعد

-اولش ماموریت داشت خوب پیش می رفت ارباب...ولی...
-ولی صدای جدید شلیک را هم حالا باید تحمل نماییم. بسیار زحمت کشیدی پیتر!
-ارباب من برم با ساحره های باکمالات محفلی آشنا...آم...یعنی برم با قمه هام محفلیارو ریز ریز کنم؟


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۶ ۱:۳۲:۰۹
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۶ ۶:۱۱:۴۱



پاسخ به: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱۵:۳۹:۵۹ چهارشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۳:۳۴ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۵:۳۳:۳۳
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 143
آفلاین
لرد برای گزارش پیروزی ادوارد صبر کرد. بازم صبر کرد. بیشتر صبر کرد. خیلی صبر کرد. خیلی خیلی صبر کرد. میخواست اعتراض کنه و یکی دیگه رو بفرسته.ولی بی صبری کار افراد ضعیف بود! لرد صبر کرد،بازم صبر کرد. خیلی...

خیلی خیلی خیلی خیلی ... صبر کردن بعد...
مرگخوارا در حالی موهاشون سفید شده بود به لرد نگاه کردند تا بالاخره تصمیم بگیره که دیگه صبر نکنه.

_ارباب وقتمون تلف شد!شما هم خب...

بلا تریکس با موهای سفیدش پای مرگخوار مذکور رو گرفت و پرت کرد بیرون پنجره.
لرد به بقیه نگاه کرد که مشتاقانه نگاهش می کردند.
_خب ما تصمیم گرفتیم یکی دیگه رو بفرستیم برای ماموریت. کی میره؟
همه ی مرگخوارا به جز پیترشون:
پیترشون:
_خب پیتر! برو ببینم چه می کنی!

پیتر در حالی که 2 تا هندونه گذاشته بود زیر بفلش به سمت در راه افتاد. ولی وقتی فهمید چیکار کرده با شدت تعجب کرد هندونه ها افتادند.
_پیتر! پول هندونه ها بسیار بود! چرا شکستیشان!
_ارباب!من... آخه...
_برو دیگر!

پیتر چاره ای نداشت.
در اتاق را باز کرد و به سمت اتاق محفل راه افتاد و نفس عمیقی کشید.
در زد.


Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.


پاسخ به: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۲۱:۰۵:۰۷ سه شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

ادوارد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۳ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۳۷:۲۷
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
مرگخوار
پیام: 154
آفلاین
ولی ادوارد ایده‌ای نداشت که باید چیکار کنه. پس به اتاق برگشت.
- ارباب؟ دقیقا باید برم اونجا چیکار کنم؟
- برو ساکتشان کن قیچی.
- یعنی بکشم‌شون؟
- نه قیچی. ساکتشان کن. حالا برو و مزاحم ما نشو.

ادوارد درمونده و ترسیده از اتاق بیرون رفت. توی راه سعی کرد به روش‌هایی برای ساکت کردن محفلی‌ها فکر کنه ولی به خاطر کوتاه بودن راه نتونست به چیزی فکر کنه.

خش خش

ادوارد سعی کرد که در بزنه ولی فقط در رو خط خطی کرد.

- بله؟ تو هم می‌خوای بیای بیل بزنی؟
- چی؟ بیل؟ فکر نکنم بتونم بیل بزنم ولی می‌تونم مو کوتاه کنم.
- هومم... باشه. بیا تو.

ادوارد متعجب که چقدر آسون تونست به محفل نفوذ کنه، داخل اتاق رفت.

- پروفسور آرایشگر آوردم.
- آرایشگر نیستم. قیچی‌ام.
- انگار توهم هم داره پروفسور.
- باباجون کار خوبی کردی ولی نباید نزدیک موهای من بشه.
- باشه پروفسور. تو! بیا این ریش من رو یکم کوتاه کن.

چند لحظه بعد.

- آی... دستم گیر کرد. ریشت داره دستم رو می‌خوره.
- چی چی میگی؟ کوتاه کن دیگه.

ادوارد در تلاش بود تا دستش رو از ریش هاگرید بیرون بیاره ولی ریش هاگرید زنده شده بود و می‌خواست دست ادوارد رو بخوره. چون هیچ قیچی‌ای نباید یه ریش رو کوتاه کنه. بلاخره اونا هم می‌خواستن زندگی کنن.

- ولم کن ظالم.

هوپ

-عه! کوجا رفت؟

ادوارد ضعیف و نحیف بود. درنتیجه زورش به ریش نمی‌رسید. پس توسط ریش خورده شد.


ویرایش شده توسط ادوارد در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۱۶ ۲۱:۱۰:۳۲

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۲۲:۵۷:۲۴ دوشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۶:۱۴ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲۳:۴۹:۰۳
از بریتانیای کبیر
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 109
آنلاین
سدریک فریاد زد:
-آی ملللللللللللت. دو دقیقه خفه خون بگیرین دیگه.

ناگهان همه ی صداها خوابید. ویزلیها دست ازبالش بازی برداشتند.خیار های روی صورت تانکس تلپ روی زمین افتادند و دامبلدور گفت:
-الفاتحه

هاگرید با عصبانیت جلو آمد و گفت:
-شی شی گوفتی؟
-چیزه...... گفتم لطفا سکوت اختیار کنید تا بتونم به کارم ادامه بدم.
-به پروفوسور توهین کردی؟
-نه. پروفسور رو چشم ما جا دارند.

آخرین چیزی که سدریک قبل از فرو رفتن در اعماق زمین به یاد آورد سخن دامبلدور بود که گفت:
-نگران نباش فرزند روشنایی. در بهشت با مرلین مشهور میشوی.
......................
دو ساعت بعد
...................
-مشتی پاشو. جامو تنگ کردی.
-تو کی هستی دیگه؟
-ماندانگاشم.ماندانگاش فلچر. گذر ژندگی مارو به این روز انداخته.توف تو روت دنیا.
- اه! اینجارو تفی نکن دیگه چندش. اصلا اینجا کجاست؟
-لایه شوم زمینه دیگه. مگه اونجارو نمیبینی؟

سدریک نگاهی به اطراف انداخت اما از شدت تاریکی چیزی معلوم نبود. سدریک به ماندانگاس گفت:
-داداش اون فندکتو میدی به من؟
-ا!!! پش تو هم اهل دلی؟ بیا اینم فندک.

سدریک با نور کم فندک به سختی توانست تابلویی روی دیوار ببیند . روی تابلو نوشته بود:(لایه ی سوم زمین. مخصوص جادوگران معتاد.لطفا فندک خود را همراه خود بیاورید.)

سدریک فریاد زد:
-نهههههههههههههههههههههههههههههههههه
..........................................
همان ساعت در اتاق مرگخواران
...........................................
-پس چرا این سدریک نیامد. تا حالا کسی جرئت نکرده بود که به ماموریت برود و آنقدر دیر کند. باید یک مرگخوار دگر را برای ماموریت انتخاب کنم.

لرد سیاه نگاهی به چهره های مضطرب مرگخواران انداخت و گفت:
- ادوارد تو برو
-به روی چشم ارباب.

ادوارد قیچی خود را برق انداخت و از اتاق خارج شد. به سوی اتاق محفلیها رفت.



هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من
تصویر کوچک شده


پاسخ به: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱۸:۱۱:۰۶ یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲۳:۲۷:۵۰
از این ستون تا اون ستون 23 متر و 12 سانتی متره!
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 375
آفلاین
- واهای! تو شِه شال قوشنگی داری!

هاگرید این را گفت و به شال دور گردن سدریک خیره شد.

- اصلا فهمیدین این همه نطقی که کردمو؟
-

هاگرید نزدیک شد.

- میگم باید آرامش داشته باشین!
-

هاگرید نزدیک تر شد!

- تو چرا اینطوری نگاه میکنی؟
- پوروفسور درمانتو یافتوم!

هاگرید بعد از گفتن جمله ی قبل، به شکل قورباغه ای که به دنبال طعمه اش زبان می‌اندازد به سمت سدریک یورش برد.
- یه دیقه توکون نوخوری حله.

این را گفت و شال دور گردن سدریک را برداشت.
- اینو می‌بندم دور کمر پوروف دیه دردش نمیایه!

سدریک دستی بر سرش کوبید... فقط حرف زدن فایده ای نداشت، باید کاری میکرد!


You can sound the alarm/You can call out your guards
You can fence in your yard/You can hold all the cards
...But I won't back down

P!nk -


پاسخ به: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۲:۳۹:۱۸ پنجشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۵۶:۳۰
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 252
آفلاین
- ای وای...ببخشین پوروفسور! قرار نبود همچین بشه. واقعا عوذر می‌خوام...

هاگرید درحالی که با صدای بلندی پشت سر هم معذرت‌خواهی می‌کرد، دو دستی شانه‌های دامبلدور را که به زمین چسبیده بود، گرفت و او را از کف زمین کَند.

در همین هنگام، ناگهان صدای جیغ‌های پی‌درپی و بلندی توجه سدریک را به آن سوی اتاق جلب کرد. اتاق تاریک بود اما به هرحال برای دیدن آنچه که پیش رویش بود، کفایت می‌کرد؛ سدریک با تعدادی بچه‌ی کوچکِ ویزلی مواجه شد که با بالش محبوبش که آن را بعنوان نذری به هاگرید غالب کرده بود، مشغول جنگ بالشی بودند و آن را مدام به یکدیگر می‌کوبیدند.

سدریک تحمل این حجم از خشونت و بدرفتاری با بالشش را نداشت و از طرفی هم چهره‌ی خشمگین و عصبانی لرد سیاه مدام از جلوی چشمانش می‌گذشت و به او یادآوری می‌کرد که اگر جانش را دوست دارد، ناکام از ماموریتش باز نگردد.

بنابراین خشمِ آمیخته به ترس درونش ناگهان شدت گرفت. درحالی که با قدم‌های بلند به سوی بچه‌ویزلی‌ها می‌رفت و با خشم بالشش را از دستشان بیرون می‌کشید، خطاب به دامبلدور گفت:
- پروفسور، این همه سر و صدا از شما و محفلی‌ها بعیده! ناسلامتی سنی ازتون گذشته، الان باید در آرامش گوشه‌‌ای بشینید و با خیال راحت در سکوت مطلق، لیوانی چای بنوشید! فکر نمی‌کنین اینقدر سر و صدا شاید برای گوشاتون ضرر داشته باشه؟ محفلی‌ها که مردم آروم و بااخلاقی هستن، بعیده ازشون که چنین صداهایی تولید بکنن! با این اوضاع، فکر می‌کنم باید درمورد عضویتم تو محفل تجدیدنظر کنم؛ شاید بد نباشه اگه تذکری چیزی بدید و بعد همگی در آرامش و سکوت به سر ببریم...

سدریک پس از اتمام سخنرانی‌اش، در انتظار تاثیر حرف‌هایی که زده بود، به دامبلدور زل زد و درحالی که بالشش را در آغوش کشیده بود، منتظر نتیجه‌ی کارش ماند.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.