هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۰:۱۸ چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۶
#5

گراوپold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۲۶ پنجشنبه ۱۴ تیر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۳:۳۳ جمعه ۲ فروردین ۱۳۹۲
از جنگل ممنوعه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 112
آفلاین
البوس هر لحظه نزدیک تر میشد که ناگهان پایش به ریش گیر کرد و با مخ به زمین خورد و در کما فرو رفت(از مضررات ریش بلند)

بلیز:ارباب..ارباب این دامبلدوره اینجوری شپلخ شده بیا بزن ناکارش کن.

ارباب:نه من امروز روز تولدمه قول دادم دست به هیچ گونه قتلی نزدنم.

بلیز:بابا این دامبلیه!

_همین که گفتم.

در ان سو محفلیا

سارا اونز در گوشه ای نشسته بود و مشغول تهیه و تنظیم دیالوگ های کل کلی بود که قرار بود نثار لرد و مرگخوارانش کنند.

سارا:ها این البوس دیر نکرده...نکنه یه بلایی سرش اومده باشه.

_نه بابا رفته چند تا ماهی بگیره بخوریم انرژِی بگیریم فسفر مغزمون بره بالا بتونیم خوب کل کل کنیم.

(نویسنده : ایا محفلی ها مغز دارند که فسفر بخواهند)

ادوارد:ها چه خب شد ایندفعه لرد بحث کل کلو کشید وسط اگه نه مثله دفعه های قبل میشدیم.

صدای همهمه اعضای برای تایید حرف ادوارد بلند شد.

ان سو تر مرگخوارها

جسد شپلخ شده البوس همانجا که بود رها شده بود. دودی عظیمی راه افتاده بود و ملت ماهی به سیخ کشیده مشغول نوش جان کردن بودند.

ناگهان صدای خس خسی که ناشی از حرکت البوس بود به گوش رسید.

بلیز:بچه ها ماهی رو قایم کنین الان مدعی میشه(شکلک خنده)

البوس تکانی به خود داد و بلند شد و مبهوت به اطراف نگاه کرد.

_من کیم..اینجا کجاست..این کچله کیه؟!!!

____________________________________________

ایا البوس حافظه اش را از دست داده؟!

مرگخواران با او چه میکنند؟!

ایا اینها فقط حیله های البوس برای به در بردن جان هست؟!


ویرایش شده توسط گراپ در تاریخ ۱۳۸۶/۶/۱۴ ۰:۳۲:۱۳
ویرایش شده توسط گراپ در تاریخ ۱۳۸۶/۶/۱۴ ۱۱:۲۵:۲۳

آستكبار + رفيق بازي + قوانين مغيير ِ من درآوردي = كادر مديريت جادوگرن


Re: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۳:۴۱ سه شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸۶
#4

بلاتریکس  لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۰:۱۴ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 195
آفلاین
برخلاف انتظار محفلی ها و مرگخواران در جوی دوستانه!!! و صمیمی!!!به تفریحات سالم و ناسالم خود ادامه میدادند.

-بلیز..میگم بیا بریم چند تا ماهی بگیریم...لرد خوشش میاد حتما.
بلیز نگاهی به چوب ماهیگیری ایگور کرد.

-با این؟این دیگه چیه؟مگه تو جادوگر نیستی؟خجالت نمیکشی میخوای با این ماهی بگیری؟حالا این چطوری کار میکنه؟
بلیز ناامیدانه چوب ماهیگیریش را بررسی کرد.

-راستش خودمم هنوز نمیدونم ولی امیدوارم یاد بگیرم.خودم دیدم دامبل داشت ماهی میگرفت.

نیم ساعت بعد


بلیز با سبدی پر از ماهی به جمع مرگخوارن برگشت.

-بلیز؟واقعا همه اینا رو تو خودت گرفتی؟تنهایی؟تو این مدت کم؟ایول...
بلیز با غرور سبد ماهی را روبروی لرد گذاشت.
ناگهان صدای فریاد دامبل از آنسوی علفها به گوش رسید.

-آهااااااااااای...کی ماهیای منو برداشت؟همین الان یه سبد ماهی گرفته بودم؟کی جرات کرد؟

لرد با چشمان سرخ وحشتناکش به بلیز خیره شد..
-ای بوقی..اون همه ماهی بود تو صاف رفتی ماهیای این دامبلو گرفتی؟

بلیز درحالیکه از ترس میلرزید پشت لرد پنهان شد.
-سرورم آخه چیز بود..اونا فرار میکردن.

لرد سبد حاوی ماهی را زیر ردایش مخفی کرد و به دامبل که با چهره ای خشمگین به طرفش می آمد خیره شد.


ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۳۸۶/۶/۱۴ ۰:۰۲:۲۸

عضو اتحاد اسلیترین

تصویر کوچک شده


Re: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۳:۱۱ سه شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸۶
#3

آراگوکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۱۰ پنجشنبه ۲۱ تیر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۲:۴۴ جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۸۷
از خوابگاه دختران بنا به دلایلی!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 214
آفلاین
ناگهان آلبوس از خواب میپره ...!
ــ چی بود؟ چی شد؟ مرد؟ لیلا مرد؟ اون نباید می مرد! چرا همه کیس هام باید از برج میلاد خودشون رو پرت کنن پائین؟
ملت با این شکلک یک نگاهشون به آلبوس بود یک نگاهشون به اون طرف که صدا میاد

کمی اون طرف تر ... خیمه مرگ خوارا
ملت مرگ خوار داشتن بی صدا بندری میزدن و در اون طرف هم گراپ تکنو میرفت.
لرد زیر لب میگه : ها ... این محفلی بس که بوقن نمی فهمن! آخه کدوم آدم عاقلی صدای گرومپ یک غول رو میشنوه نمیگرده دنبالش؟

در اون طرف گراپ که خسته شده میره یک گوشه برای بلاتریکس گل جمع میکنه و میده بهش!
بلاتریکس : واو! چه غول خوشگلی ... چه پاهای نرمی ...
در همین لحظه یک صدا پس زمینه میشه که مال آراگوگه :
ـ من تا این گراپ رو ازدواج ندم دست بر نمیدارم!

در اون طرف رابستن داشت با آنی مونی و رودولف وسطی بازی میکرد که توپشون میوفته اون طرف در جاییکه محفلی ها بودن...

رابستن هم در حالی که پرنده ی اسگل رو بوسید گذشات تو جیبش لی لی کنان میره تا توپش رو بیاره

چند دقیقه بعد
صدای جیغ محفلی ها شنیده میشه!
ـ جیییییییغ! وایی .... مرگ خوار مرگ خوار! بکشنینش ... سوسک کش بدین !‌
کمی بعد رابستن عین گوشت کوبیده بر میگرده و پشت سرش محفلی ها میرن پشت یک تپه که پناه میگیرن و خشاب زبوناشون رو می کشن
در اون طرف بلیز بدو بدو میره پیش لرد تا چغولی بکنه...
ـ لرد لرد! بدوئین که گاومون به ریشمون خندید! محفلی ها ما رو دیدن و به وجودمون پی بردن ... اونا الان میخوان مارو متلک بارون کنن!

لرد که لم داده : اممم .... میدونی ... من اصولاً به این جنگا اعتقاد دارم ولی باید اینو بدونین که امروز روز تولدمونه و اگر این خورشید باشه و اینم ماه ما نتیجه میگیریم که...

بلیز هم که میبینه لرد داره طفره میره میبینه که گاوشون زائو شده و میپره تا با مرگ خوار ها حد اقل از متلک های محفلی ها کم کنه!
هر چند امید به پیروز بسی کم بود اون هم بدون لرد ... !!!


ویرایش شده توسط آراگوگ در تاریخ ۱۳۸۶/۶/۱۳ ۲۳:۳۱:۴۲

وقتی �


Re: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۲:۳۵ سه شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸۶
#2

ایگور کارکاروفold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۳ شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۰۶ دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۲
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 3124
آفلاین
لرد دستي به موهايش كشيد كه حالا مثل شكم گراپ سخت شده بود و در نتيجه تكون نميخورد،با بي حوصلگي از آنجا دور شد.
ايگور هم همانجا بين بوته ها به يكي از دختران رشيد محفل خيره شده بود و با عشق و علاقه به وي نگاه ميكرد.اگر آن محفلي ميدانست كه چه شخصي در حال ديدنش است،خودكشي كمترين كاري بود كه بايد ازش انتظار داشت..
طرف ديگر آراگوگ و گراپ با هم كشتي ميگرفتند.با هر برخوردي بر روي زمين توسط هر كدام از آنها لرزه اي به زمين وارد ميشد و تمام افراد حاضر بر روي كره زمين تكان ميخوردند.از كجا معلوم تسونامي از اين برخورد ها سر چشمه نگرفته باشه؟ها!؟از كجا معلوم!(بابا محفل ارزشي مينويسه،حس قشنگ نوشتن نداريم)!

مرگخواراني كه هميشه در حال كشت و كشتار بودند و از شكنجه و قتل لذت ميبردند،حالا با شادي بسيار زياد در آنجا جمع شده بودند و از هواي كنار رودخانه لذت ميبردند.ديدن اين صحنات در طول اين چندين سال،واقعا جاي اميد بود.

طرف محفل ققنوس!دامبلدور و ويولت!


ويولت در حال گزارش كارهاي اخير محفل براي دامبلدور بود و غافل از آنكه دامبلدور در خوابي عميق در فكر زن خوشگلي بود كه در نايت كلاب ديده بود.عجب بي ناموسي اين دامبلدور.لارتن هم طرف ديگر نشسته بود و به مگسي نگاه ميكرد.
مگس حركات آكروباتيك انجام ميداد و از لاي شاخه ها رد ميشد.با سرعت پيش ميرفت و به صورت ناگهاني بر ميگشت ولي متاسفانه زمين لرزشي كرد و او با كله محكم به درخت بر خورد كرد و متاسفانه جا به جا مرد.مراسم ترحيم آن يگانه مگس عالم در عالميه بهشت زهرا با حضور شما گرم خواهد شد.

-ببين ليلي،اين مناطق ويبره داره؟هي نميخوام بندري بزنم،هي زمين منو بلند ميكن!اااا
-نميدونم والا.خدا بگم اين دامبلدور رو چيكار كنه كه بلد نيست بياره ما رو يكجا بگردونه!آخر من خودكشي ميكنم!

صورت همه محفلي ها در آرامش كامل بود.آنها بعد از چندين سال كار و تلاش براي مبارزه با مرگخواران،بالاخره توانسته بودند استراحت بكنند.سارا به همه آنها نگاهي انداخت.همه خوشحال بودند و شادي ميكردند.عده اي كوييديچ بازي ميكردند و بقيه هم در حال تعريف جك و خاطرات خنده دار بودند.او از اين وضعيت آنها بسيار خوشحال بود.به خصوص كه سيريوس بلك هم به تازگي به جمع آنها پيوسته بود و اين خودش افتخاري بزرگ بود كه باعث ميشد روحيه محفلي ها بالاتر برود.

طرف مرگخوران!لرد ولدمورت در حال سخنراني با صداي آرام!


-ببنيد مرگخواران من.ما بايد با سكوت اينجا تفريح كنيم.فقط و فقط سكوت كه محفلي ها متوجه ما نشند،بعد از تفريح هم ميريم باهاشون دعوا ميكنيم.دوست ندارم اينقدر زود داستان تاپيك تموم بشه!
همه مرگخواران با علامت سر حرف اربابشان را گوش دادند اگرچه خيلي خوشحال نبودند ولي خب ناراحتي از اين موضوع در چهره دلدمورت هم مشخص بود.پس حرفي نزدند و اين فرصت را غنيمت شمردند.

در همين اوضاع بود كه ناگهان گراپ با صداي بلندي فرياد زد:
-من بردم!ها ها!آراگوگ رو شكست دادم.ايووووول!

مرگخواران همه به صورت به وي نگاه كردند و جنب و جوشي آن طرف بوته ها اتفاق افتاد.


ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در تاریخ ۱۳۸۶/۶/۱۳ ۲۲:۵۹:۰۷
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در تاریخ ۱۳۸۶/۶/۱۳ ۲۳:۲۸:۳۶

بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین



پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۲:۲۷ سه شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸۶
#1

تام ریدلold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۲ پنجشنبه ۶ بهمن ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۳:۵۳ پنجشنبه ۶ دی ۱۳۸۶
از آنگباند
گروه:
کاربران عضو
پیام: 151
آفلاین
تصویر کوچک شده















ساعت نه شب ... خانه ریدل

- ایول ... ایول ... تفلده !! تفلد شده !!
هوریس از شدت شوق میپره بغل بلا .
- هووووو همچین میزنم عین لواشک پهن بشی رو زمینا !!!
هوریس با فریاد رودلف تازه متوجه میشه که جوونش در چه حدی در خطر مرگ قرار گرفته .
- گراپ تولد دوست داشت ... گراپ کیک دوست داشت !

زاااااارت
دست گراپ وسط کیک تولد فرود میاد .
بلا : اه اه اه ... کثافت ! اییییییش ...
بلیز و اراگوگ با دو دست محکم به فرق سر خود میکوبند .

همان زمان اتاق لرد
- واااااااای چه خوشگل شدی امشب ولدی جون ... اگه لیلی تو رو با این لباسا میدید عمرا بهت نه میگفت .
لردی مثل پرنسس ها چرخی میزنه و توی ایینه خودشو نگاه میکنه و به اهستگی از زیر لباسش ژل مویی که از اتاق بلیز کش رفته رو در میاره و به دو سه تار مویی که به تازگی در اومده بود میزنه .
- ووووووی ... موش بخوره تو رو


یک ساعت بعد
- لی لی لی لی !
ولدی با ناز و ادا از پله ها پایین میاد و به سمت کیک تولدش میره .
بلیز که از شدت گرخیدگی سرخ شده جلوی کیک رو میگیره .
- ارباب ارباب من میگم چیزه ... چیز ... :

ایگور نگاهی به رابستن میندازه که کمکش کنه .
رابستن : آها این رودلف میخواد روز تولد شما هممونو مهمون کنه
رودلف : جااان ؟؟
بلا : تو واسه عروسیمون به مهمونای ما شام ندادی اون وقت به یه مشت مرده خور ... تو ... تو ؟!
رودلف به چوبدست بلا که از شدت عصبانیت بالا میومد نگاهی انداخت .


یک ساعت بعدتر از یک ساعت بعد ...
بچه ها همین جا گلیم و موکتا رو علم کنید ...بغل رودخونه بیشتر حال میده ... هندونه ها رو هم میندازیم توش تگری میشه
گراپ با یک تکونی که به بدنش میده سی چهل وسیله رو روی زمین میندازه .
- اینا سنگین بود ... گراپ پرس شد ... گراپ له شد !
ولدی طوری میشینه که جهت وزش باد موهای ژل زدش رو بهم نزنه .
- خووووب یه پیکنیک حسابی داریم ... چه روزی بشه امشب !!
هوریس چند تار موی سیبیلش رو میکنه و بساط منقل و اتیش رو استاد میکنه .
بلا : هووو بلیز چی واسه خودم لم دادی ! پاشو برو یه سری دست رودلف بدبخت هست کمکش کن ! حیوونی بدجوری استخونش خرد شد

صدای فردی از پشت بوته ها فریاد زد :
- یوهاهاها ... دیدید چه بلایی رودلف اومده ؟ توی جنگ خودم دخلشو اوردما
- ولدی کچل رو بگو چه حالی میکنه با موهاش
ملتی به اجمعینیت حدود ده بیست نفر همزمان با صدای بلندی شروع به خندیدن کردند .
ولدی که از شدت عصبانیت مخش سوت میکشید از لای بوته ها نگاهی به اون ور بوته ها میندازه .
دومبول یه متکا زیر دستش گذاشته و محفلیا هم در حالی که متوجه حضور مرگخواران در کنار خودشون شدن با صدای بلند در حال کل انداختن با اونها هستند .








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.