هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۳:۰۲ شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۴
#47

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۰۶:۰۹
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5780
آفلاین
خلاصه:

تام ریدل برای یادگیری جادوی سیاه به دنبال جادوگری به نام سالگو می گرده و در جنگل پیداش می کنه. سالگو به سختی قانع می شه که آموزش تام رو بر عهده بگیره.

______________

-درس اول هورکراکس!

تام سعی کرد بر خود مسلط باشد. سعی کرد خونسرد جلوه کند...ولی کلمه "هورکراکس" خلاصه تمام رویاهایش بود! به وضوح بر خود لرزید و این لرزش از دیدگان تیزبین سالگو پنهان نماند.
-آروم باش جوون...هنوز خیلی کار داری! برو یه نفرو بکش و جسدشو بیار تا کارمونو شروع کنیم.

تام فکر کرد اشتباه شنیده است. با لحنی مردد پرسید:
-بکشم؟...یعنی واقعا یکیو بکشم؟

جادوگر پیر سرش را تکان داد. نه تنها تام، بله هر شخصی هم که به جای تام بود می فهمید که معنی این سر تکان دادن "بله" است. جادوگر روی صندلیش نشست.
-واقعا یکی رو بکش. چیه؟ نکنه طلسمشو بلد نیستی؟

تام دستپاچه شده بود. ولی بیشتر از این که قادر به پنهان کردن دستپاچگیش نبود عصبانی بود.
-البته که بلدم. این کارو می کنم. چقدر فرصت دارم؟

سالگو نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت. هیچ عقربه و هیچ نوشته و شماره ای روی ساعت نبود. تام نمی دانست سالگو چطور قادر به درک زمان از روی این ساعت است. ولی به هر حال جادوگر جواب داد:
-قبل از غروب برگرد. وگرنه من می رم می خوابم و تو با این شور و هیجانی که داری مجبور می شی تا فردا صبر کنی. و من یک شرط دارم. جسد باید متعلق به شخصی باشه که می شناسیش. می خوام اینجوری بهم ثابت کنی که در راه جادوی سیاه از همه چیز می گذری. حالا برو و قبل از غروب با دست پر برگرد.


glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۱۴:۴۷ پنجشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۴
#46

مرلین کبیر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۸:۱۰:۳۶ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 703
آفلاین
تام ریدل جوان با بهت و حیرت به آنتونین بیهوش نگاه می کرد؛ هنوز نمی دانست چه جادویی باعث اینکار شده بود؛ هیچ طلسمی را ندیده بود که به پسرک ِ بیچاره برخورد کند؛ حتی سالگو چوبدستی اش را هم بیرون نکشیده بود. یعنی با ذهنش توانسته بود او را کنترل کند و به این وضع در بیاورد؟!

به سمت خانه ی سالگو حرکت کرد، در طول مسیر بازگشت، به اتفاقی که برای دالاهوف افتاده بود، فکر میکرد. قدرتی که توانسته بود او را اینگونه تحت کنترل در بیاورد، بی شک می توانست هر فرد دیگری را هم به زانو در بیاورد. حتی شاید آلبوس هم به سرنوشت او دچار شده بود؛ بیهوش در گوشه ای از این جنگل دراز کشیده بود و شاید وعده ی غذایی بعدی جانوران داخل جنگل می شد.
لرزید...
نمی دانست از فکر کردن به سرنوشت دو همراهش اینگونه شده بود یا از تغییر ناگهانی هوا. ایستاد... نه... حتما از سردی هوا اینگونه شده بود، او و ترس؟! هرگز! حتی خود سالگو هم نمی توانست او را بترساند، این همه راه نیامده بود تا بترسد. باید سالگو را شکست می داد. خودش باید تنها فردی می شد که جادوی سیاه را می داند، هیچ رقیبی نباید زنده می ماند.

خندید، صدای خنده اش در محوطه ی اطرافش پیچید؛ می دانست که روزی می تواند بر تمام رقیبانش غلبه کند و خودش بزرگترین جادوگر تمام اعصار باشد، حتی قوی تر از آن پیرمردی که الان جایی در این جنگل بود و از سرنوشت خود هیچ خبری نداشت. نمیدانست... مطمئن بود! باید اینگونه می شد.

در همین افکار بود که به خانه سالگو رسید، سالگو بیرون خانه خود نشسته بود و دقیقا به محلی که تام از آن جا آمده بود، نگاه می کرد. تام لحظه ای ایستاد و سرش را به نشانه ی احترام به استادش، تکان داد. سالگو پوزخند زد، توانسته بود تا این جوان ِ بی باک و جسور را آرام کند. بیشتر از بقیه طول کشیده بود، ولی در نهایت او هم تسلیم شده بود؛ یا شاید هم فکر میکرد که تام ریدل تسلیم او شده است.
- خب، تا الان و زودتر از موعد قراردادمون، من بهت دو درس یاد دادم، حالا تو باید به قرار دادمون عمل کنی.

- قرار، قراره.

- خب پس برای اولین دستمزد، من ازت...

- صبر کنین استاد! قبل از اینکه چیزی بگین، باید موردی رو یادآوری کنم!

سالگو از اینکه پسرک حرفش را قطع کرده بود، عصبانی شد، از طرفی از جسارت او خوشش آمد، برای همین تصمیم گرفت تا اجازه بدهد که حرفش را بزند.
- خب؟

- دروسی که شما تعلیم دادید، با اینکه بسیار خوب بودند، ولی من از شما نخواسته بود و شما به انتخاب خودتون، گفتین. پس دستمزد شما رو هم من تعیین می کنم و برای این کار، این ها رو به شما تقدیم می کنم.

تام، یک برگ درخت غان و یک سنگ ِ 7 رنگ را جلوی سالگو گرفت.

سالگو لبخندی زد، از ذکاوت این پسر خوشش آمده بود. تصمیم گرفت تا او را کنار خودش نگه دارد.
- خوبه! به یه شرط اینجا خواهی موند؛ دیگه نباید کسی رو وارد اینجا بکنی؛ اون پیرمرد راهش رو پیدا کرد و رفت؛ ولی اون پسرک ِ بیچاره تا زمانی که زنده ست، مثل دیوونه ها رفتار میکنه.

- بله استاد.



پاسخ به: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۱۸:۳۸ سه شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۳
#45

روونا ریونکلاو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۳ دوشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۹:۴۲ یکشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۷
از این شهر میرم..:)
گروه:
کاربران عضو
پیام: 336
آفلاین
-خوب شد که اومدی، من و آلبوس گم شده بودیم!
در برابر لبخند پر از شوقِ آنتونین،با بی تفاوتی پلک هایش را بر هم گذاشت.
-آلبوس کجاست؟
نگاه آنتونین رنگ نگرانی گرفت:
-خب من... خواستم بیای اینجا تا... کمک کنی اونو پیدا کنیم!

سری تکان داد. گوشه لبش به سمت بالا متمایل شد:
-پس تو تنهایی؟
-اوهوم... حالا بریم دنبال آلبوس؟

تام چند قدم به جلو برداشت:
-تو هیچوقت نگفتی، سیاه یا سفید؟

آنتونین بدون جلب توجه، چند قدم به عقب برداشت.
-همیشه گفتم، خاکست...

فریادِ یخیِ تام، کلامِ پر هیجانِ دالاهوف را برید:
-پرسیدم کدوم، سیاه یا سفید؟

پسرِ ترسیده مقابلِ تام، به عمد نگاهش را معطوف درختان بلند، سبز و سر به فلک کشیده اطراف، و پس از چند ثانیه شروع به حرف زدن کرد. گویی صدای فریاد تام را نشنیده:
-اینجا رو نگاه کن تام... به نظرت درختای چنار قشنگ ترن یا سرو؟
نفس عمیقی کشید:
-اینجا رو... چقدر قشنگه! به نظرت آلبوس کجاست؟

تام اخم کرد. دهانش را با بی میلی باز کرد. از "نادیده گرفته شدن" متنفر بود.
-چند بار دیگه باید بپر...
فریاد خوشحال آنتونین، کلمات شمرده شمرده او را قطع کردند:
-اوه... عـــمـــه مـــارگـــارت!

آنتونین خیلی سریع چند قدم به عقب برداشت. دست راستش را بلند کرد و با ذوق بچگانه ای برای تام دست تکان داد.
-میشنوی؟ عمه میگه وقت عصرونس! من میرم... فردا تو مدرسه می بینمت!

دهان تام نیمه باز مانده بود. آنتونین پشتش را به او کرد و به سمت تخته سنگ بزرگی دوید.
محکم به آن برخورد کرد و بعد از خارج کردنِ اصواتِ نامفهوم از خودش، بیهوش شد.
-اون... چی شد؟

بلافاصله گرمای نفس های عمیقی را روی شانه اش احساس کرد. سعی کرد خونسرد باشد. چند لحظه بعد، زمزمه ای شنید:
-هیچوقت سعی نکن تا سرِ استادت کلاه بذاری! اینم درس دومه؛ تام مارولو ریدل!

تام، خیلی سریع به پشت چرخید:
-من نمیخواستم سرِ...

و سالگو رفته بود.



هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven



I only wanted to have fun
learning to fly, learning to run :)


تصویر کوچک شده

{ بعد از هزاران سال.. حالا جاش روی سر صاحب اصلیش امنه.. }


پاسخ به: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۱۶:۱۹ جمعه ۳ بهمن ۱۳۹۳
#44

سیسرون هارکیس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۱ پنجشنبه ۲ آبان ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۲:۱۵ چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۴
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 96
آفلاین
تام به آرامی چوبدستیش را به بالا آورد و سعی کرد خاطره ای پیدا کند تا با آن بتواند پاترونوسش را بسازد. هر گاه می خواست به دنبال یک خاطره خوش در ذهنش، کند و کاو کند، صدای آلبوس دامبلدور را می شنید که در یتیم خانه به او می گفت:

- تو یه جادوگری تام. یه افسونگر.


تنها خاطره ای بود که می توانست به کمک آن افعی عظیم نقره ای رنگش را ظاهر کند.و سپس چیزی را که می خواست برای آنتونین و آلبوس ارسال کند را در ذهنش زمزمه کرد « برای کمک می آم.» کمک؛ هیچ چیز به اندازه آن به نظرش احمقانه نمی رسید.قوی ها می برند و ضعیف ها می بازند.پس چرا باید به ضعیف ها کمک کرد تا باقی بمانند و یکبار دیگر هم ببازند؟! هیچ کدامشان آن قدر ارزش نداشت که او به خاطرش چوبدستی ارزشمندش را به حرکت درآورد، با این حال... نمی توانست خودش به تنهایی مشکل سالگو را حل کند. برای نقشه اش حداقل به یک نفر نیاز داشت.

از روی تکه سنگ بزرگ که رویش نشسته بود بلند شد و به آهستگی به جایی که احتمال می داد آلبوس و آنتونین در آن باشند حرکت کرد.از راه رفتن روی ردیف های ناهموار سنگ و جاده هایی که آزارش می دادند، به ستوه آمده بود، اما در دلش با خود مرور می کرد« این بهای قدرتمند شدنه، جناب لرد ». تا جایی که می توانست از آن اسم دوری می کرد.هیچ چیز او مانند دیگران نبود، او باهوش بود، قدرتمند بود، بیشتر از دیگران بود، حق این را داشت که نام دیگری داشته باشد! لقبی شایسته توانایی هایش! او حق داشت ارباب باشد.ارباب همه!

با این فکر سرش را بالا آورد و زیر لب زمزمه کرد:

- زنده باد ارباب بزرگ!

- بازم داشتی خیال بافی می کردی؟ اوخ! بیا کمک کن.

آنتونین جوان با لبخند به تام نگاه می کرد و از همگروهی سابقش انتظار کمک داشت. کمکی بهای خودش را می طلبید!


وقتی که می بری نیاز به توضیح دادن نداری ولی وقتی می بازی چیزی واسه توضیح دادن نداری

ارزشیوانوانئه

تصویر کوچک شده



{سرهنگ دوم ساواج}


تصویر کوچک شده


پاسخ به: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۱۴:۱۵ جمعه ۳ بهمن ۱۳۹۳
#43

نیمفادورا تانکس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۳ پنجشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۴:۳۳ شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳
از از دل برود هر آنکه از دیده برفت!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 205
آفلاین
کوهستان در سکوتی عمیق فرو رفته بود و تنها منبع صدا آواز جغدها بر روی درختان بود. با این که تا چند ساعت دیگر آفتاب در افق میدرخشید اما تام هنوز بیدار بود. تمام شب فکر این که چگونه میتواند لرد جادوی سیاه شود خواب از سرش پرانده بود شاید باید کمی صبر میکرد اما بی شک او پسر صبور داستان نبود. پس چه چاره دیگری داشت؟در افکارش غرق شده بود که پاترونوسی او را خواند:
-سلام تام،پاترونوس قبلیم رو دریافت نکردی؟به هرحال من و آلبوس گم شدیم منتظر کمکت هستیم دوست خوبم!
-خفه شو لعنتی!

تام از جایش پرید و به صدای فریادش گوش داد که در میان درختان پژواک می انداخت. با خودش غر غر کرد:چه احمقایی هستن... فکر میکنن به این راحتی میتونن با من همسفر بشن و سالگو رو بکنن استاد محبوبشون...کور خوندن!

به سمت نهر آب رفت تا شاید بتواند کمی از این استرس ها فاصله بگیرد.آبی به صورتش زد ،همیشه این کار آرامش میکرد او حاضر بود بود دست به هرکاری بزند،از هرچیز و هر مانعی بگذرد تا جادوی سیاه را یاد بگیرد. تام مثل جوان های همسن و سالش نبود سختی روزگار را چشیده بود و هیچ ترسی برای رسیدن به اهدافش وجود نداشت. تام وقتی به دل کوهستان زد از خیلی چیزها گذشت از زیباییش،از زندگیش،از فرصت های طلایی و خوبی که برایش پیش می آمد و حالا عقب نشینی برایش بی معنی بود. حتی اگر مرگ هم حاصل این همه تلاش بود بازهم جلو میرفت!ناگهان لبخندی بر صورتش نقش بست که اورا چندین برابر جذاب کرد شاید فکری در سرش داشت... شاید میتوانست با حضور دو دوست مزاحمش،انتونین و البوس سریعتر جادوی سیاه را فرا بگیرد...امید دوباره در دلش سوسو زد.


ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در تاریخ ۱۳۹۳/۱۱/۳ ۱۴:۲۰:۵۶

تصویر کوچک شده


پاسخ به: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۲۱:۰۹ چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۳
#42

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۸:۵۱:۱۸ یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1145
آفلاین
بعد از مدتی پیش رفتن درون جنگل، بالاخره سالگو می‌ایستد و با حرکت دستش تام را نزد خود فرا می‌خواند. تام با غرور و قدم‌هایی محکم جلو می‌آید و کنار سالگو قرار می‌گیرد ...
_خوب جوون...چوبدستی داری دیگه حتما...ها؟!

تام با تعجب به سالگو خیره شد...آیا سالگو او را مسخره کرده بود؟!این چه سوالی بود که از تام پرسیده؟!
تام با احتیاط و بسیار آرام چوبدستیش را بدون گفتن کلمه ای از ردایش خارج کرد.

سالگو نیز همین کار را کرد و از تام پرسید:
_مغز چوبدستیت چیه جوون؟!
_پر ققنوس...
_اوه!خیلی عالیه...خیلی!

سالگو بعد از گفتن این جمله سریعا جستی زد و طلسمی روانه تام کرد...اما تام نیز خیلی سریع طلسم را دفع کرد!
تام حیرت زده به سالگو نگاه کرد...او منتظر بود تا قدم بعدی سالگو را ببیند...آماده بود تا اگر طلسمی از طرف سالگو به طرفش آمد،آن را دفع کند...حتی به این فکر افتاد که پیش دستی کند و اول او به سالگو حمله کند...
اما سالگو چوبدستیش را پایین آورد و آن را در ردایش گذاشت...تام نیز چوبدستیش را پایین آورد...سالگو چند قدم به تام نزدیک شد و گفت:
_اشتباه...اشتباه کردی جوون!
_اشتباه کردم که طلسم رو دفع کردم؟!
_گلرت رو میشناسی جوون...گلرت گریندل والد...میدونی کی بود؟!
_البته...اون بزرگترین جادوگر قر...
_نه!

با فریاد نه سالگو،جمله تام را ناتمام ناتمام ماند...او به چشم تام خیره شد و گفت:
_اون یه احمقه!یه احمق!میدونی چرا؟!

اگر هر کس دیگری به غیر از تام بود و سالگو اینگونه به چشم او خیره شده بود،قلب اش از کار می افتاد...اما تام هر کسی نبود...اون حرفی نزد و فقط به زل زدن در چشم سالگو ادامه داد...
سالگو همانطور که چشم در چشم تام قرار داده بود گفت:
_گلرت شکست خورد...توی یه دوئل شکست خورد...کسی که توی دوئل شکست بخوره احمق نیست...نه...احمق کسیه که توی دوئلی به اون سطح صبر کنه،چوبدستیش رو پایین بیار و یا به حریفش فرصت بده...فهمیدی؟!

تام سرش را به نشانه فهمیدن تکان داد!
سالگو نیز بلاخره چشم از تام برداشت...پشتش را به تام کرد و قبل از اینکه به راهش ادامه دهد گفت:
_درس اول این بود...حالا باید تا ماه بعد صبر کنی!

تام به فکر فرو رفت...او اصولا فرد صبوری به حساب نمی آمد...یک ماه هم به نظر او زیاد بود...اما اون پیمانی بسته بود...و مجبور بود صبر کند...و البته شاید مجبور نبود...او تام ریدل بود...مطمئن بود که راهی برای این موضوع پیدا خواهد کرد!


ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در تاریخ ۱۳۹۳/۱۱/۱ ۲۱:۵۴:۵۸
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در تاریخ ۱۳۹۳/۱۱/۲ ۲۰:۵۸:۲۳
دلیل ویرایش: راه رو نوشته بودم راه خو!



پاسخ به: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۲۰:۰۷ چهارشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۳
#41

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۰:۲۵:۵۲ سه شنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4812
آفلاین
پس از اتمام کار، سالگو بدون آن که چیزی بر زبان راند تنها چند ثانیه‌ای به برقی که در چشمان تام ریدل جوان می‌درخشید می‌نگرد و پس از آن شروع به قدم زدن می‌کند.

ذهنش درگیر شده بود. در همین مدت کوتاه دیدارش با تام متوجه تفاوت او با دیگران شده بود. از جسارت و طرز سخن گفتنش با خودش، از این جوان خوش‌چهره‌‌ای که به راحتی تن به درخواستش داده و پیمان ناگسستنی را پذیرفته بود.

اما خودش هم هنوز نمی‌دانست که از این قضیه خوشنود است یا خیر. یافتن کسی که او را استاد بخواند و تن به خواسته‌هایش بدهد بی‌شک برایش ماجرای هیجان‌انگیزی رقم می‌زد اما جسارت تام ... این جسارت او را به تردید می‌انداخت. یا تام او را به درستی نمی‌شناخت و یا شخصی که در آینده تاریخ را رقم خواهد زد به نزد او آمده بود.

سالگو در سکوت به راهش ادامه می‌دهد. راهی که کمتر تصورش را می‌کرد روزی کسی پیدا شود که بخواهد درون آن قدم بگذارد.

تام نیز حرکتی در راستای شکستن سکوت انجام نمی‌دهد و به آرامی به دنبال او جلو می‌رود. درونش از شدت هیجان غوغایی برپا بود. رویاهای بزرگی که سال‌ها در سر می‌پروراند را پیش روی چشمانش تصور می‌کرد، همان‌گونه که همیشه به خواسته‌هایش می‌رسید، این‌بار نیز قدم بزرگی در راستای تحقق اهدافش برداشته بود... او بالاخره توانسته بود سالگو را متقاعد کند.

و در آن لحظه چنان از بابت راضی کردن سالگو به خود می‌بالید که حتی به این فکر نمی‌کرد که مراحل پیش رویش و خواسته‌های سالگو از او چه خواهد بود. چه چیزی می‌توانست جلودار او باشد؟ مگر چیزی سخت‌تر و بزرگ‌تر از اهدافش می‌توانست باشد؟

به فرض هم که باشد، راهی که انتخاب کرده‌است پر شده‌است از همین پستی‌ها و بلندی‌ها. او آگاهانه در این راه قدم گذاشته‌است و نمی‌گذارد چندین امتحان ساده او را از رسیدن به آن‌چه مدت‌ها برایش برنامه‌‌ریزی کرده‌است بازدارد. تام به خودش و توانایی‌هایش ایمان داشت و می‌دانست نه‌تنها سالگو را ناامید نخواهد کرد، بلکه به او ثابت می‌کند که لایق یادگیری دانسته‌های سالگو و یا حتی فراتر از آن نیز هست.

بعد از مدتی پیش رفتن درون جنگل، بالاخره سالگو می‌ایستد و با حرکت دستش تام را نزد خود فرا می‌خواند. تام با غرور و قدم‌هایی محکم جلو می‌آید و کنار سالگو قرار می‌گیرد ...




پاسخ به: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۱۱:۵۷ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۳
#40

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۸:۵۱:۱۸ یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1145
آفلاین
خلاصه:تام ریدل جوان بعد از فارغ التحصیلی از هاگوارتز،برای اموزش جادوی سیاه به جنگل های اسکاندیناوی اومده تا از جادوگر سیاهی به نام سالگو مقدمات جادوگری رو یاد بگیره.تام سالگو رو میتونه پیدا کنه اما حالا باید اون رو قانع کنه که بهش جادوی سیاه آموزش بده...

-----------------------------------------------------------

تام آن همه راه را نیامده بود تا برگردد...او برای رسیدن به قله جادوگری حاضر بود هر کاری را انجام دهد.حتی حاضر بود که خواهش و التماس کند...کاری که هیچوقت انجام نداده بود...
تام جوان نفس عمیقی کشد و رو به سالگو گفت:
_من...من باید چیکار کنم تا به من اعتماد کنی؟! من برای یادگرفتن پیش تو اومدم...هر کاری که بخوای انجام میدم.

سالگو چند قدمی به تام نزدیک شد...سعی کرد که خوب چهره او را بارنداز کند...پس اینکه سالگو مدتی به چهره تام خیره ماند،گفت:
_جوون...نمیدونم چرا احساس میکنم راه رو اشتباه اومدی...من مطمئنم هیچ جادوگر عادی به من نمیگه که هر کاری که بخوای انجام میدم!تو هیچ تصوری از کارهایی که احتمالا من از تو بخوام نداری...

تام ریدل جوان هم چند قدم به جلو آمد...رو به روی سالگو ایستاد و سینه سپر کرده گفت:
_من هم جادوگر عادی نیستم!

سالگو ساکت ماند...احساس سالگو نسب به آن جوان چیزی بین تحسین و تاسف به خاطر حماقت بود...لحن سالگو تقریبا عوض شد.او گفت:
_خب جووون...نظرت در مورد یه قرارداد چیه؟
_قرار داد؟!
_آره قرارداد...تو کارهایی که من بهت میگم رو بدون چون و چرا انجام میدی...در عوض روز آخر هر ماه من به تو یه چیز جدید یاد میدم...قبول میکنی؟!
_این قرار داد چه جوریه؟!
_نمیدونم اسمش رو شنیدی یا نه...اما بهش میگن پیمان ناگسستنی...حالا اگه میخوای این کار رو بکنی و قرارداد منعقد بشه دستت رو بیار جلو...

سالگو دستش را به سمت تام دارز کرد...تام لحضه ای درنگ کرد...چشمانش را بست و در چند ثانیه تمام اتفاقات قبلی و تمام اتفاقاتی که ممکن بود بعدا بیوفتد را در ذهنش تجزیه و تحلیل کرد...
تام چشمانش را باز کرد...سالگو رو به رویش منتظر ایستاده و دستش را دراز کرده بود...تام تصمیمش را گرفته بود...او هم دستش را دراز کرد و دست در دست سالگو داد.
این شروع راه بود...


ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در تاریخ ۱۳۹۳/۹/۱۱ ۱۲:۲۹:۰۴
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در تاریخ ۱۳۹۳/۹/۱۱ ۱۲:۲۹:۵۵



پاسخ به: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۱۷:۱۱ پنجشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۳
#39

روونا ریونکلاو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۳ دوشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۹:۴۲ یکشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۷
از این شهر میرم..:)
گروه:
کاربران عضو
پیام: 336
آفلاین
برق خشمی در چشمان سالگو در خشید:

-خب..من چطور باید به تو ثابت کنم؟نظرت راجع به دوئل چیه؟

تام صدایش را صاف کرد:

-هیچ وقت با یه پیر مرد خشمگین دوئل نکن!این اصل زندگی منه!

سالگو لبخند توام با حرصی زد:

-منظورت؟

-سالگو منظور منو درک می کنه!

پیرمرد دهان باز کرد تا به پسر نوجوان پاسخ دهد.اما سپر مدافعی که برای تام فرستاده شده بود،مجالی به او نداد:

-سلام تام!من و آلبوس تورو گم کردیم.منتظر پاترونوست هستیم.لطفا ما رو از محلی که در اون هستی مطلع کن!

پیرمرد پوزخندی زد:

-پسر کوچولوی قصه ما دوستاشم با خودش آورده که نترسه؟

پسر نوجوان غرید:

-هنوز بهم ثابت نشده که با سالگو طرفم!

سالگو بی اعتنا به تام نگاه می کرد.در حالی که اجزای صورت او را می کاوید،تکان مختصری به چوب دستی اش داد.

باور این مسئله برای پسر نوجوان غیر ممکن بود.درختانی که به رقص در آمده بودند!جای شکی باقی نمی ماند.او سالگو بود!

تام مارولو ریدل،در حالی که سعی در کنترل کردن حیرت خود داشت،قامت صاف کرد و درست مقابل سالگو ایستاد:

-من بهت اعتماد می کنم.

جادوگر پیر پوزخندی زد:

-متشکرم!حضرت والا برای چه موردی اینجا تشریف آوردن؟

تام همچنان خود را کنترل می کرد:

-برای آموزش!

سالگو نیز قامت راست کرد.تام پیش خود اندیشید چرا این مرد را کوتاه قد پنداشته؟

سالگو نفس عمیق و آمیخته به حرصی کشید:

-اینبار من بهت اعتماد نمی کنم پسر جوان.برو و هر وقت جهان دیده تر شدی برگرد!



پاسخ به: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۰:۱۴ چهارشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۳
#38

آگوستوس راک وود old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۶ چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۱:۴۹ دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۵
از زیر سایه ارباب .... ( سایشون جهان گستره خوو ...)
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 118
آفلاین
تام از پشت درخت کنار آمد تا سالگو بتواند چهره اش را ببیند . صورت تام مارولو ریدل ، به جرئت زیباترین صورت بین جادوگران بود . سالگو از دیدن صورت این جوانک کنجکاو ، اخم هایش را در هم کشید . آخرین مار که داخل کیسه رفت ، درش را محکم بست و کناری گذاشت .
- برای چی اومدی ؟ اینجا کسی بهت خوش آمد نمیگه !

تام جرئت کرد و کمی به آتش و سالگو نزدیک شد .
- پی شخصی به نام سالگو اومدم . خیلی ها اونو بزرگ تر از حتی گریندل والد میدونن . هر چند من اینو قبول ندارم .اومدم تا بهم ثابت کنه که از اون بهتره .

تام بسیار زیرکانه سالگو را به مبارزه می طلبید . انتخاب کلماتش طوری بود که هم سالگو بودن این شخص را اثبات می کرد و هم قدرت واقعی او را نشان میداد .سالگو با اینکه رد خشم در نگاهش و صحبت های زیر لبی اش به زبان مارها قابل تشخیص بود ، اما سعی کرده بود لبخند بزند که با توجه به آن وضعیت اصلا جالب نبود .
- اون پسر بچه مدرسه رو میگی ؟ همونی که یه زندان به نام نورمنگارد برای مخالفاش درست کرده ؟
سالگو منتظر جواب تام نایستاد .
- اگه اون حتی اسم جادو های من رو شنیده باشه ، با دست خودم ، خودم رو چال میکنم . اون پسرک فکر کرده چهار تا کتاب بخونه همه چیزو یاد می گیره ؟ میتونه چیز هایی رو که سالگو از هر شخصی در هر نقطه ای از جهان که دانشی از جادوی سیاه داشته ، یاد گرفته رو درک کنه ؟

نسیم سردی از بین درختان می وزید و شاخه ها و برگ ها را تکان می داد . آتش بین سالگو که حالا کمی عصبانیتش در چهره اش نمایان بود و تام ریدل با آن چهره بی روحش قرار داشت . شعله های آتش بخاطر نسیم ، به سمت چپ متمایل شده بودند و زمین پوشیده از برگ های خیس زیر پایشان را روشن کرده بود .

تام سرش را کمی به سمت راست خم کرد.
- من از کجا بدونم تو همون سالگویی هستی که اینقدر ازش تعریف می کنی یا یه پیرمرد لاف زن ؟ هنوز تردیدی در قدرتمندی گریندل والد بر من وارد نشده !


آخرين فرصت ماست ....









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.