هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: انفرادی
پیام زده شده در: ۲۲:۳۰ دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۸

کنت الاف old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۶ جمعه ۶ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۸:۱۳ سه شنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۸
از یتیم خانه های شهر
گروه:
کاربران عضو
پیام: 206
آفلاین
و کریس مُرد!

- نه آقا، چه خبرتونه.

تام جاگسن - زندانبان جدید آزکابان - خودشو از گروه مرگخوارا جدا کرد تا راحت تر دیده بشه. رو به نویسنده پست کرد و گفت:

- چتونه هی زارت و زارت کریس رو می‌کُشین؟

کنت الاف، سرش رو به مانیتور نزدیک کرد تا بتونه راحت تر تام رو ببینه. از پشت مانیتور فریاد کشید:

- خب اون رفته دیگه، باید یجوری از سوژه حذف بشه.
- آره ولی کو شخصیت پردازی؟ کو داستان سرایی؟ یهویی که نمیشه!
- باشه، برگرد سر جات تا ادامه بدیم.

الاف به پشتی صندلی تکیه داد و انگشتاش رو روی دکمه های کیبورد گذاشت.
-----------------
مرگخوارا نمیتونستن که مسیر خونه ریدل تا آزکابان رو قدم بزنن. قبل از اینکه به اونجا برسن قطعاً مورد ماچ و بوسه دمنتور ها قرار می‌گرفتن. از طرفی آپارات هم نمی‌شد کرد. بلاتریکس نگاهی به بقیه انداخت و گفت:

- باید از پودر پرواز استفاده کنیم. میریم توی شومینه دروئلا و از اونجا خودمون رو به اتاق اعتراف آزکابان می‌رسونیم.

جمیع مرگخواران احسنتی گفتن و سری به نشانه تایید ایده بلاتریکس تکون دادن.

- خیله خب، کریس برو از دفترت توی وزراتخونه پودر پرواز بیار.
-

کریس نگاهی به بقیه انداخت.

- من برم واقعاً؟
- آره دیگه. پودر ها توی دفتر کارت هستن.

گابریل کریس رو هل داد تا بلکه بیوفته توی سرپایینی و استارت بزنه و حرکت کنه به سمت دفترش.

- باشه هل نده آپارات می‌کنم.
- برو تا کروشیو نزدم.

کریس از ترس کروشیو هم که شده زودتر و با صدای پاق آپارات کرد.

- حالا...
بلاتریکس مشتی پودر پرواز از جیب ردایش درآورد.
- ... راه میوفتیم به سمت آزکابان!


ویرایش شده توسط کنت الاف در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۲۵ ۲۲:۴۰:۰۰


پاسخ به: انفرادی
پیام زده شده در: ۱۵:۱۵ چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۸

رابستن لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۰:۱۳:۵۵ پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۴۰۰
از سیرازو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 265
آفلاین
همه مرگخوار ها آماده شدن.

-کریس! چرا ماسک زدی؟
-خیر سرم وزیر مملکتم...باید ناشناس باشم...

کریس این را گفت و سرش را چرخاند.
-عه! گابریل! خیر سرت معاون وزیر مملکتی...باید ناشناس باشی...ماسکت کو؟
-من ماسک دارم که!

گابریل ماسک داشت ولی خب ماسک، کثیف بود برای همین انقد اونو شسته بود که نامرئی شده بود.

بانز با خشم به گابریل نگاه کرد.
-پس همه‌ش تقصیر توئه! نامرئی شدن من بخاطر توئه!
-موقعی که تو نامرئی شدی...من اصلا تورو می‌شناختم؟

گابریل حرف منطقی‌ای زد ولی خب این حرف رو به آدم بی منطقی زد.

-پس محفلی بودی...منو نامرئی کردی. بعد عذاب وجدان گرفتی اومدی مرگخوار شدی...اینو به ارباب می‌گم!
-کروشیو! ارباب توی انفرادیه بعد شما دوتا دارین دعوا می‌کنین...راه بیفتین ببینم!

اگه بلاتریکس نباشه هیچ کاری پیش نمیره.

مرگخواران به سمت آزکابان حرکت کردن.




تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: انفرادی
پیام زده شده در: ۲۲:۰۹ یکشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۸

آریانا دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۰:۴۴ یکشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 371
آفلاین
سوژه جدید

آریانا نفس نفس زنان وارد شد.
_ آوردمش...آوردمش...
_ این چی چی بود آوردی، گندشو درآوردی؟
_ اکسپلیارموس!

مرگخوار ناشناس دود شد و به هوا رفت.

_ خب... داشتم می گفتم که آوردمش.
کاغذ توی دستش را بالا گرفت.
_ البته کریس نمی دونست نقشه ی زندان رو برداشتم. اگه گفت این چیه بگید هک نقاشی کشیده.

در همین حین کریس هم وارد.
_ خوب شد نرفتید آ. منم میام برای نجات ارباب. ولی نمی تونم اصول وزارت رو زیر پا بذارم و هیچ کمک اضافه ای نمیکنم.

بلاتریکس چاقویی پرتاب می کنه سمت کریس. وزیر لحظه آخر سرش رو خم می کنه و چاقو با اختلاف چند سانتی از بالای سرش رد می شه و دیوار پشت سر رو می شکافه.
_ هک نقاشی کشیده لازم نیست کاری کنی. ارباب الان توی انفرادی تنهاست. باید زودتر راه بیافتیم.

با حرف بلاتریکس مرگخوارها آماده شدند بروند و خود را تحویل زندان بدهند.


Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around




پاسخ به: انفرادی
پیام زده شده در: ۲:۵۶ پنجشنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۲۲:۳۰
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6593
آنلاین
(پست پایانی)


-بچش فنر!

فنریر قدرت مقاومت نداشت. با دو پنجه بینی اش را گرفت و ملاقه را سر کشید...


یک ساعت بعد!


-نامرد...حداقل حقوقمونو بده!

بقچه ای از پنجره روی سر ملانی پرتاب شد و ساکتش کرد.
و به دنبال آن سر مسئول هتل دیده شد.
-برین گم شین! آبرومو بردین...سی نفر به خاطر نون سنگک مسموم شدن...عروس و داماد موقع رقص دو نفره پاشونو رو پوست موز گذاشتن و زمین خوردن. پای چپ عروس رو هنوز نتونستن پیدا کنن. مشتری اتاق شماره هفده کلا ناپدید شده...و آخرش هم که مسابقه سوپ خوری به شرط پیدا کردن آدم کوچولو گذاشتین! خبری از حقوق نیست...گم شین!

برخورد صاحب هتل با یک ارباب و یاران وفادارش اصلا صحیح نبود...

-ما خسته شدیم...آواره شدیم...اثری از اربابیت روی ما و ردای ما و قیافه ما نموند. ما باید به خانه ریدل هایمان برگردیم. خانه ما از کدام طرف است؟

فنریر شستش را داخل دهانش کرد...بیرون آورد و در مسیر باد قرار داد، و به سمتی اشاره کرد.
-از اون طرف ارباب!

لرد فرصت نکرد به این موضوع فکر کند که یک شست، کی و چگونه این اطلاعات را به فنریر رسانده...برای این که ماشین مشنگی آبی رنگی جلویشان توقف کرد. راننده فریاد کنان اعلام کرد:
-سیزده نفر...سیزده نفر سرو مرو گنده و سالم و پرقدرت!

لرد منظور مشنگ را نفهمید...ولی او هم سرو مر و گنده بود و هم سالم و پر قدرت! برای همین جلو رفت.
-ما! ولی قبلش بگین از کدوم طرف می رین؟

مشنگ دقیقا به سمتی اشاره کرد که شست فنریر اشاره کرده بود. لرد ابراز رضایت کرد.
مشنگ نگاهی به لرد و مرگخواران پشت سرش انداخت.
-خب...خوبه دااش. ولی شرایط خاصه...بیایین که سرکارگر براتون توضیح بده.


دقایقی بعد...اتاق سرکارگر...


-متوجه شدین؟ سوال بی سوال. جایی که می ریم کمی متفاوته. شما سرتونو بندازین پایین و کارتونو انجام بدین. هیچی نمی بینین...هیچی نمی پرسین...به اطرافتون توجه نمی کنین.

لرد و مرگخواران موافق بودند.
برای همین بعد از تحویل گرفتن چند بیل و کلنگ، سوار قسمت پشتی ماشین آبی رنگ شدند و به سمت خانه به راه افتادند!

دو ساعت گذشت و راننده نامرد حتی برای رفع احتیاجات طبیعی بدن انسان هم توقف نکرد!

نیم ساعت دیگر هم که گذشت...بالاخره متوقف شد!

-خب...رسیدیم. بیل و کلنگ ها به دوش...بپرین پایین. این ساختمون کمی قدیمیه...چند تا هم حفره و پنجره داره که باید پوشونده بشن. گچ و سیمان رو آماده کنین. تا هفت عصر کار می کنین. بعد نفری یه تخم مرغ آب پز و یک چهارم گوجه فرنگی می گیرین...بعد بازم کار می کنین. کسایی که اینجا زندگی می کنن کمی متفاوتن. لباسا و رفتار و حرفاشون. شما توجه نکنین.


لرد سیاه گوش نمی کرد...
مرگخواران هم گوش نمی کردند...
همگی فقط مات و مبهوت به ساختمان روبرویشان خیره شده بودند.
فنریر به سختی دستش را بلند کرد و تو سری محکمی به شستش زد.
-ای ابله! این طرف بود آخه؟ این خونه اس؟ این که...

-آزکابانه!

لرد سیاه با دیدن مدیر زندان که با آغوش باز به سمت کارگران به ظاهر مشنگ می آمد، سعی کرد تا هر چه کمترشبیه لرد سیاه به نظر برسد...ولی نشد!

چوب دستی هایی که از گوشه و کنار زندان آن ها را هدف گرفته بود نشان می داد که خیلی وقت است که لو رفته اند!

-ارباب...غصه نخورین...شاید همه ما رو بندازن تو یه سلول انفرادی!



پایان




پاسخ به: انفرادی
پیام زده شده در: ۱:۵۱ پنجشنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۷

گریفیندور، مرگخواران

ادوارد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۳ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۵۰:۲۵ چهارشنبه ۷ مهر ۱۴۰۰
از باغ خانه ریدل
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
مرگخوار
پیام: 195
آفلاین
- بیا فنریر. بچشش.

شلپ!

با ریخته شدن سوپ داخل ملاقه به وسیله ویبره های هکتور, فنریر نفس راحتی کشید.

- الان دوباره میارم ارباب.
- ببینید ارباب. این یه نشونس. نشونه این که من نباید این سوپ رو بچشم. بگین یکی دیگه بیاد بچشه ارباب.
- نه فنر. ما نشونه تایین می‌کنیم. این نشونه نبود. باید بچشیش.
- اما...
-

شلپ!

- دوباره میارم ارباب.
-
- ارباب؟
- نه.

مرگخوار ها که برای این نمایش جذاب تدارک دیده بودن, کم کم صدای هو کردن از بینشون شنیده می‌شد. اونا ریخته شدن سوپ توسط هکتور رو نمی‌خواستن. اونا می‌خواستن تاثیر سوپ روی فنریر رو ببینن.

شلپ!


چندین شلپ بعد:

- ارباب؟
- نه.

بعد از چند دقیقه, لرد که دید اگه به همین صورت اوضاع پیش بره دیگه سوپی نمی‌مونه و خودش و مرگخوار هاش لذت دیدن تاثیر سوپ روی فنریر رو از دست می‌دن, تصمیم گرفت کس دیگه‌ای رو برای آوردن سوپ انتخاب کنه.
- بلا! سوپ!

بلاتریکس که منظور لرد و فهمیده بود, به سمت دیگ رفت, هکتور رو پرت کرد یه گوشه و یه ملاقه پر سوپ رو برای فنریر برد.

- ارباب؟
- نه.


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

نهی از معروف و امر به منکر.


پاسخ به: انفرادی
پیام زده شده در: ۱۹:۰۵ چهارشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۱۷:۴۷
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5086
آفلاین
فنر خیال می‌کرد ایده‌ی نابش اونو از این سرنوشت تلخ نجات می‌ده، ولی وقتی می‌بینه نقشه‌ش با شکست مواجه شده، فرار رو بر قرار ترجیح می‌ده. برای اینکه کم‌تر قابل شناسایی باشه توانایی‌های خارق‌العاده‌ای از خودش بروز می‌ده!

اول خودشو مچاله می‌کنه و داخل قابلمه‌ای پرتاب می‌کنه. بعد به آرومی قابلمه رو سُر می‌ده و وقتی به انتهای میز می‌رسه با جهشی از قابلمه بیرون میاد و خودشو مث کاغذ صاف می‌کنه و به دیوار می‌چسبه. همون‌طور کاغذ مانند، پاورچین پاورچین مسیر بین دیوار تا در خروجی رو طی می‌کنه. در آخرین مرحله می‌خواد خودشو لوله کنه و از سوراخ در عبور بده که...

- برگرد اینجا ببینیم فنر!

ناگهان از یقه بلند می‌شه و دوباره جلوی هکتور پرتاب می‌شه!
- ارباب!
- بچش فنر!

فنریر آخرین زور خودشو هم می‌زنه.
- ارباب من این همه مغز گریفیندوریمو به کار ننداختم که تهش برگردم پله اول که.
- به جاش می‌تونی شجاعت گریفیندوریتو به حضار نشون بدی.

فنر با چهره‌ای که انگار آوار بر سرش خراب شده باشه آهی می‌کشه و می‌ره تا سرنوشت تلخشو بپذیره.
هکتور در حالی که تو یه دستش کرابو آماده نگه داشته بود و تو دست دیگه‌ش ملاقه‌ای پر از سوپ قرار داشت، به سمت فنر میاد!




پاسخ به: انفرادی
پیام زده شده در: ۱۸:۴۴ چهارشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۱۷:۴۷
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5086
آفلاین


پاسخ به: انفرادی
پیام زده شده در: ۱۷:۳۴ چهارشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۷

وینسنت کراب


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
فنر کلا موجودی بود غیر بهداشتی!
هر آت و آشغالی که پیدا میکرد را هم میخورد.
ولی دست تقدیر باعث شده بود در همین یک مورد، به مسائل سلامتی و بهداشتی اهمیت بدهد.
-چشم ارباب...اگه شما امر میفرمایین میخورم!

اهمیت میداد...ولی آنقدر کم عقل نبود که این اهمیت دادنش را جلوی لرد سیاه نشان بدهد.
هوش گریفیندوری اش را به کار انداخت.

لینی جلو رفت و یک پس گردنی به فنر زد.
-مگه گریفیندوریا هوش دارن آخه؟

-دارن خب...خنگ که نیستن!

فکر کرد و فکر کرد!

-ارباب...یه فکری دارم! خیلی هیجان انگیزه.

قیافه لرد سیاه هیچگونه تمایلی به شنیدن فکر فنریر نشان نمیداد. ولی فنریر بیدی نبود که با این بادها بلرزد. مصمم به صحبتش ادامه داد.
-این کراب که تا حالا نقش چاشنی ایفا میکرد رو هم بندازیم تو سوپ. بعد بگیم این یه مسابقه اس. بین مهمونا. هر کی کراب از تو ظرف سوپش در بیاد یه کراب جایزه میگیره و میتونه با خودش ببره.

چهره لرد کمی از هم باز شد.
-ایده ایست هیجان انگیز فنر...ولی این باعث نمیشه سوپ نچشیده جلوی ملت بذاریم. بچش! و سپس کراب رو بندازین توش و هم بزنین که ببریم سر میز.


ویرایش شده توسط وینسنت کراب در تاریخ ۱۳۹۷/۷/۱۱ ۱۷:۴۵:۱۱

ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: انفرادی
پیام زده شده در: ۱۵:۱۶ چهارشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۷

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۱:۴۲:۴۴ سه شنبه ۳ فروردین ۱۴۰۰
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 552
آفلاین
هکتور، کراب اندازه لینی شده رو با ملاقه از تو دیگ در آورد و بهش نگاه کرد. بدون آرایش، قیافه کراب تو هاله ای از ابهام قرار گرفته بود و اصلا دیده نمیشد. در نتیجه هکتور تصمیم گرفت به جای تلف کردن وقت، کراب رو بذاره روی میز تا سوپ رو برای بار آخر مزه کنه.

لینی اومد نشست کنار کراب و با کنجکاوی به کراب نگاه کرد. یعنی در واقع نگاه نکرد، اون هاله ابهام هنوز روی صورت بدون آرایش کراب رو گرفته بود.
لینی دوتا بال اضافی از تو جیبش در آورد.
- اگر خواستی زودتر و سریعتر جا به جا بشی، میتونی از این بال های اضطراری من استفاده کنی.
- نههه... من الان فقط با استفاده از لوازم آرایشی میتونم جا به جا بشم.
- پس جا به جا نشو کراب. کرابِ جا به جا نشونده ای باش.
- حله.

هکتور هم بالاخره بعد از اینکه چند دور دیگه سوپش رو هم زد تا مطمئن شه همه چیز کامل مخلوط شده و عصاره کراب هم تا آخرین سلول سوپ نفوذ کرده، گفت:
- خب... کی میخواد سوپ رو اول امتحان کنه؟

هیچکس نمیخواست.
همه مرگخوارا شروع کردن به سوت زدن و گرم کردن سر خودشون به انجام بقیه کارها. حتی یه عده که کاری واسه انجام دادن نداشتن هم شروع کردن به تِی کشیدن و برق انداختن وسایل آشپزخونه. مدیر هتل اگه این میزان از وظیفه شناسی رو در مرگخوارها میدید قطعا حقوقشون رو زودتر هم بهشون پرداخت میکرد.

هکتور یهو نگاهش افتاد به لرد که داره خیلی آروم همراه با نجینی از گوشه آشپزخونه خارج میشه.
- ارباب، بیاید ببینید چه سوپی پختم. البته شما زحمت نکشید، میارم خدمتتون.
- نه هکتور، ما نمیخوریم، فنر به جامون میخوره. فنر بخوره انگار ما خوردیم اصلا.

لرد این رو گفت و بلافاصله فنریر رو که ظاهرا پشت در آشپزخونه بود، از یقه گرفت و انداخت جلوی هکتور.



پاسخ به: انفرادی
پیام زده شده در: ۱۳:۱۱ چهارشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۷

آمی پاین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۸ پنجشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۴:۰۰ یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۷
از ما هم به جان شنفتن، سرورم.
گروه:
کاربران عضو
پیام: 31
آفلاین

نیم ساعت بعد، هوریس کاملاً پخته شد. موهای بلاتریکس کاملاً وز شد (گرچه هیچکس جز خودش تغییر خاصی مشاهده نمی کرد). نجینی عمه ی بزرگ آن بچه ای که در پست خیلی خیلی قبل برای لرد زبان در آورده بود را هضم کرد (سایر وابستگانش پیش از این خورده شده بودند). از لینی اثری به چشم نمی خورد. لرد هفت قلمروی پادشاهی را نان داد (وی اربابی بسیار ساعی بود).

و سوپ هکتور هم جا افتاد!
- سوپم!

تعداد اندکی مرگخوار در صحت و سلامت به سر می بردند و همه شان، منتظر اتفاقی بودند که همیشه می افتاد: هکتور پاتیل معجونش را به در و دیوار بپاشد و همه را نجات دهد. هرکدام یک گوشه ای پناه گرفتند. بالاخره سوپ هکتور بود. شوخی نداشت! ضمناً خود هکتور هم بود. که آن دیگر اصلاً شوخی نداشت!

سانتیمتر به سانتیمتر. هر قدم لرزنده از قبلی. دیگر چیزی نمانده بود. تقریباً به دیگ رسیده بود. پیروووووووز...
- عاااااااای!

همین لحظه شخصی در ابعاد لینی، با صدای گراوپ از داخل دیگ در می آید.
هکتور:
مرگخواران:
لرد: (ایشان در امر نان پختن بسیار جدی بودند و هنوز داشتند خمیر ورز می دادند).

هکتور احساس می کرد به ساحت مقدس دیگش بی احترامی شده است. چه معنی داشت از وسط پاتیل معجون بزرگترین معجون ساز قرن یک لینی با صدای گراوپ در بیاید؟!
- تو دیگه کدوم تسترالی هستی؟!
- صد بار بهتون گفتم آرایش منو نشورید! عه! دلتون خنک شد؟! شدم اندازه لینی، با ریخت گراوپ!


I will keep quiet
You won't even know I'm here
You won't suspect a thing
You won't see me in the mirror
But I crept into your heart
You can't make me disappear
Til I make you







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.