هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۲۳:۵۴ دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۶
#53

ویزنگاموت

ادوارد بونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۵ شنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۱:۱۷:۲۱ دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۸
از اینوره!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
پیام: 474
آفلاین

ترنسيلوانيا Vs حوله پوشان

پست سوم


فلش بک:
حضرت سلطان رو تخت پادشاهی لم فرموده بودن، این پادشاه که میگیم شاه هیچ مملکت خاصی نیست غیر از مملکت جادو! بله بله.. همون سلطان خود خوانده، وزیر سابق و همون آرسینوس ساکس جیگر!

در واقع خب هر جوری هم که حساب کنین وقتی از وزارت به سلطنت تغییر شغل بدید هیچ کاری غیر از خوردن و خوابیدن و لم دادن نخواهید داشت، پس چنین بود که آرسینوس تا جان در بدن داشت میخورد و لم می داد!

البته گاهی یه نامه میفرستاد واسه داورا که بجنبید نمره بدید یا مثلا اخیرا انگشتشو فشار داده بود رو دکمه شلیک بمب پ.. چیز..برگ ریزی که به مقصد ترنسیلوانیا هدف گیری شده بود.

و از پس این همه ظلم و جور و جفایی که در حق اهل ترنس روا داشته بود فقط دست مرلین میتونست بر بیاد یا حتی روونا..  بالاخره چوب خدایان صدا نداره چوب نمیزنن صاف میکنن تو حلقش!

بله، همانطور که گفته شد آرسینوس تو قصری که به تازگی و کاملا مخفیانه ساخته بود، روی تخت لم داده بود و نقاب به همراهی ایشان مشغول بود و خب بیخیال فضاسازی بشید قبل از این که مجبور بشم دوباره ده تا پاراگراف روضه بخونم!

- سووووووووووت!

آرسینوس یه مقداری به چپ و راست نگاه میکنه یه کمی انگشتشو میچپونه تو گوشش و می چرخونه..

- سووووووووووت!

- هی نقاب، تویی داری سوت میزنی؟
- من؟! نه بابا خودت اینقدر نشستی نشتی پیدا کردی.. باید بذارمت تو تشت آب ببینم کجات حباب میده!
- شتلق!
- شترق پووووووفششش!

اولی صدای پرت شدن نقاب به سمت دیوار بود و دومی افکت فرو ریختن کل قصر در اثر برخورد شی آسمانی بود!

نمای باز فلش بک:

از پنجره ی جنوب شرقی برج پادشاه خاک میزنه بیرون و ناگهان بلافاصله جنازه ی یه غول گنده بک زارتی میوفته رو قصر و با خاک یکسانش میکنه!

فلش اونورتر:

ولدک و بلاتریکس کنار هم توی خونه ی ریدل ها نشستن و گل میگن و گل می کشن.. نه ینی می شنون که خونه شروع میکنه به لرزیدن.

- اینا همش هارپیه بلاتریکس.. ما خودمون یه زمانی این کارو با محفل می کردیم، میخوای نشونت بدیم؟!

بلاتریکس ذوق زده میشه و یه علامت قرمز دلفی صفر درصد بالای تصویر پدیدار میشه.

- اوه ارباب.. به بهترین مرگخوارتون نشونش بدین!

ناگهان خونه یه تکون شدید میخوره ک بلا که به سمت ولدک خم شده بود پرت میشه روش..

علامت قرمز به علامت سبز دلفی صد در صد تغییر شکل پیدا میکنه!!

زمین بازی:

فرانکشتاین کوافل رو پرت میکنه و همزمان با اون دستش هم از سه ناحیه کنده میشه و با توپ پرت میشه وسط زمین، لیزا بازوی فرانکشتاین رو رو هوا می گیره.. گویندال مورگن ساعد فرانکشتاین میوفته تو بغلش و نصیب گیبن هم یه شست میشه!

کوافل هم تو هوا میچرخه و میچرخه و میخوره تو کوله پشتی جیسون و کمونه میکنه تو بغل ریتا، ریتا از فرصت استفاده میکنه و به سمت دروازه ها شیرجه میزنه!

- هیچ کدوم از تیم ها هنوز نتونستن گلی رو به ثمر برسونن. کلی فکر کنم بخت اول این بازی نصیب ریتا و تیم ترنسیلوانیا بشه!

ریتا که جلوی حلقه ی وسطی وایستاده کوافل رو میبره بالا و وسط حلقه رو هدف میگیره که یهو ماتش می بره و به افق خیره میشه.

- بمب!

ریتا که به کلی هنگ کرده بود و تا دوباره ریست بشه بازیکنای حوله پوش از راه میرسن و کوافل رو می قاپن.

- اینجا رو ببینید جریان بازی به نفع تیم حریف تغییر کرد.. گیبن داره تک روی می کنه ک فکر کنم میخواد خودش گل اول رو بزنه.. حال پفک پیگمی و ساموئلز هم انکار خیلی خوب نیست.. اونا دارن چیکار میکنن؟!

جیسون وسط زمین داشت دور حلزونی میزد و آرنولد هم تخت گاز به سمت غروب خورشید در حرکت بود و معلوم بود که داره میره به سمت یه غیبت صغرایی چیزی.

- و گل.. گل اول رو گیبن میزنه! ده امتیاز برای حوله پوشا!

و همینطور که فضا و هوا و چرخ و فلک و آفتاب بالانس (!) همه به نفع تیم حوله پوشا بود و گل اول و دوم و سوم و دهم رو به راحتی زدن حالا این لا به لا بوگارت دوتا رو گرفت ولی  بازم چه فایده..

- بله همونطور که می بینید سندی داره کف ورزشگاه خودشو تو گل می پلکونه! چی؟! گل یازدهم؟

-سوووووووووووت!

کل ورزشگاه در بهت و حیرت به اطرافشون نگاه میکنن ببین داور کجاست که داره سوت میزنه؟

- این صدای سوت نمیدونم از کجا داره میاد من دارم ادوارد دست قیچی رو می بینم که روحشم از اسنیچ خبر نداره.. بونز هم اون بالا یه چیزایی راجع به لوبیا داره زمزمه میکنه انگاری.. ولی خب اونم که اسنیچ تو دستش نیست!

صدای سوت شدیدتر و شدیدتر میشه و با ظهور جنازه ی یه غول دیگه کل ورزشگاه تبدیل میشه به تلی از خاک. به هر حال یه بازی ناتمام بهتر از یه بازی باخته ست!


فلش بک تر:

ترنسیلوانیایی ها تو حیاط قلعه در حال تمرین کردن بودن که ادوارد ناغافل یهو تبدیل به درخت میشه و شاخ و برگاش در میاد.

- ای داد بیداد این بازم که به طبیعت کانکت شد!
- ادوارد این دفعه دیگه ننه ی طبیعت چی زاییده؟!
- لوبیا!
- آنهالی شعت! همونایی که نفروختیمشون؟
- لوبیا رو قطع کردن!
- ولی قرار بود که اون لوبیاها تقلبی باشن.. مگه نبودن آرنولد؟!
- اونا تقلبی بودن! اون خودش گفت تقلبی ها رو برندار!
-
فلش اونور:

آرسینوس و نقاب از توی خرابه ها سر در میارن یا بر میارن یا یه همچین چیزی، سر آرسینوس اندازه ی یه کدو حلوایی ورم کرده!

- اوه! آرسی.. کله ت اوخ شد.. بیا برات بوسش کنم خوب شی!
- آرسینوس ساااااکسس!

آرنولد که از بالای سرشون در حال پرواز به سوی غروب خورشید بود این رو فریاد میزنه و به راهش ادامه میده!


می تراود مهتاب..


"وقتش رسیده که همه‌ی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور



پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۲۲:۳۳ دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۶
#52

جیسون ساموئلز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۶ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۹:۳۷:۴۷ پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸
از سفر برگشتم!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 234
آفلاین
ترنسيلوانيا Vs حوله پوشان

پست دوم


ورزشگاه:

اعضای تیم ترنسیلوانیا دو ساعتی بود که در حال استراحت بودند. البته قرار بود بعد از یک ربع استراحت شروع به تمرین بکنن. ولی بعد از اینکه یک ربع تموم شد یاد شعر زیبای "بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین" از دونالد ترامپ افتادن و به استراحتشوت ادامه دادن.

- به نظر به استراحت ادامه ندیم. خیلی بده.

- کوله پشتی من هم خیلی خوشش اومده.

اما در همین لحظه ناگهان ادوارد عینک آفتابی رو از چشمش برداشت و به آسمون نگاه کرد. بعد گفت:

- نمیدونم شماره چشمم عوض شده یا یه نقطه سیاه میبینم که داره هی بزرگتر میشه و داره میاد سمت ما.

- واسه آلودگی هواس. ذرات دیگه از 2.5 میکرون گذشته. به 125 میکرون رسیده!

اما ادوارد میتونست ذرات آلودگی هوا رو از بقیه چیز ها تشخیص بده. ادوارد درخت باهوشی بود. اما وقتی که دایره هی بزرگ و بزرگتر شد و شکل یک خمپاره با عکس یک ماسک به خودش گرفت بقیه اعضای تیم هم موفق به دیدن اون شده، و وضعیت شلوار اونها از سفید به قهوه ای تغییر پیدا کرد.
در این حالت ادوارد که هنوز به طور دیفالت پروف خیلی ها بود، به طور دیفالت با شاخه هاش از یاران کوییدیچیش دفاع کرد. خمپاره هم نتونست اعضای تیم کوییدیچ ترنسیلوانیا رو بترکونه و نترکونده جان به جان آفرین تسلیم کرد.

اعضای تیم گرخیدن و سکته ناقص زدن. ولی به علت خیلی خفن بودن ماجرا خیلی زود و پس از چند لحظه همه ی اعضای تیم از گرخیدگی دراومدن و وارد حالت شوکیدگی شدن.

- موزدایی شدم.

و سپس وارد حالت چرتیدگی شده و غش کردن.

چند ساعت بعد:

چند ساعت بعد اعضای تیم بیدار شده و دوباره وارد حالت گرخیدگی شدن که چطوری چند ساعت خوابیدن. بعد میخواستن دوباره وارد حالت شوکیدگی بشن ولی با دخالت لنگه کفش کارگردان این اتفاق نیفتاد و پست ادامه پیدا کرد.

فردا - رختکن تیم کوییدیچ ترنسیلوانیا:

دکتر با چهره ای ناراحت بلند شد و رو به ادوارد کرد. ادوارد گفت:
- چی شده؟! خوب نمیشن؟
- نه. همین الان یادم افتاد قسمت آخر سریال عمر گل کاکتوس رو ندیدم.

ادوارد:
دکتر:
نویسنده:
کاکتوس:

- اونو ول کن دکتر! بگو حالشون خوب میشه یا نه!
- بله خوب میشن. ولی دوران گرخیدگیشون ممکنه خیلی طول بکشه. تو مسابقه حواست بهشون باشه خلاصه.
- فقط اینجا به ابهامی پیش میاد دکتر.
- ابهام خیلی خوبه. اصلاً ما همه ابهامیم!... منظورم اینه که... بپرس سوالتو.
- من چرا نگرخیدم؟
- درخت ها که نمیگرخن. دچار ریزش برگ میشن.

و با این خبر، ادوارد هم گرخید و علم پزشکی درختان رو به کل متحول کرد.

چند دقیقه بعد:

روز مسابقه رسیده بود و درحالی که اعضای تیم هنوز به طور کامل از حال گرخیدگی در نیومده بودن وارد زمین مسابقه شدن. گزارشگر مسابقه، جعفر، شروه به کار کرد.
- با سلام خدمت همه ی شما دوستان عزیز، با ذکر نام و یاد مرلین کبیر داریم میریم که مسابقه رو شروع کنیم!

با این حرف تماشاچی ها از شدت خوشحالی گرخیدن و با این میزان از گرخیدن، اون روز رو به روز جهانی گرخیدن تبدیل کردن.

تیم حوله پوشان هم وارد زمین شد. مقایسه حوله پوشان و ترنسیلوانیا مثل مقایسه پیکان و لامبورگینی بود. درسته که هر دو چهار تا چرخ دارن، هر دو حرکت میکنن و... ولی آیا کسی پیدا میشه که بگه پیکان و لامبورگینی هیچ فرقی با هم ندارن؟ اگه همچین فردی رو دیدین سریعاً به پلیس ضد شورش جادوگری اطلاع بدین. این افراد متوهم بوده و به شدت خطرناک هستن!

بازیکن ها آماده شدن و با سوت کر کننده داور، بازی شروع شد.

بازی به سرعت شروع شده. همه ی بازیکن ها با انرژی شروع کردن. البته... نه همه.

بازیکن های ترنسیلوانیا فقط یک متر از زمین فاصله گرفته بودن و مرتب کلمه "بمب" رو زیر لب تکرار میکرد. در این لحظه ادوارد، که تنها بازیکن از گروه ترنسیلوانیا بود که دوران گرخیدگیش تموم شده، از جاروش پایین اومد و با چند تا حرکت کاراته خفن، مغز بازیکن های دیگه رو ری استارت کرد. ادوارد نعره زد:

- حالا برین و حریف رو جوری شکست بدین که کف و خون بالا بیارن!

بازیکن های ترنسیلوانیا که فول انرژی شده بودن، مثل فنر از جا پریدن.


تصویر کوچک شده

= = = = = = = =
- تو فيلما وقتي يکي از کما خارج ميشه، بازيگر زن مياد و بهش گل تقديم ميکنه. اما من...از يه خواب کوتاه بيدار شدم...ديدم دنيا به فنا رفته...و به جای گل يه دسته مرده ی مغز خوار بهم تقديم کردن.

Night Of The Living Deadpool
= = = = = = = =
من یعنی مسافرت...مسافرت یعنی من!

= = = = = = = =

تصویر کوچک شده


پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۲۲:۲۴ دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۶
#51

ریتا اسکیترold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۴ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۳:۱۹ یکشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۷
از سوسک سیاه به عنکبوت!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 190
آفلاین

ترنسیلوانیا
Vs.
حوله پوشان
پست اول


وزیر به همراه نقاب و معاونش داشتند سومین چرت روزانه شون رو می زدند که یک دفعه در به دیوار کوبیده میشه و ادوارد بونز در حالیکه افسار تیمش رو گرفته و دنبال خودش میکشونه، در چارچوب در نمایان میشه.
ریتا و آرنولد و جیسون و کوله پشتیش گو اینکه هیچ گونه شرمی نداشته باشن، به جای کمک به پیرمرد بیچاره، نشسته بودن روی تیم و سنگین ترش کرده بودن...

-شما خیلی محترمید! خیلی باحیایید! آفرین بهتون!

آرنولد از پشت تیم پایین میپره و اینو خرخر کنان رو به وزیر میگه.
آرسینوس نگاهی به تیم میکنه، نگاهی به در چارتاق باز دفترش، نگاهی هم به گربه ی پف کرده ی عصبی در حال خرخر...
-پیشی پیشی! خانوم منشی؟ اینارو کی راه داده تو؟

خانم منشی، خمیازه کشان در چارچوب در ظاهر میشه و شروع میکنه به گفتن دیالوگ معروف خودش...
-آقای وزیر! به مرلین من بهشون گفتم شما جلسه...

اما با دیدن تیمی که افسارش دست یک درخته، یه گربه ی آماده ی پنجول کشیدن، یه کوله پشتی که اندکی آدم بهش چسبیده و یه... سوسک...
-سوسک!

عه... غش کرد!

آرسینوس که آخرین امیدش برای نجات یافتن هم نقش بر آب شده، نگاهی به اعضای تیم قدر قدرت ترنسیلوانیا میندازه و با چاپلوسی هرچه تمام تر میگه:
-چه کاری میتونم براتون انجام بدم عزیزان؟

ریتا که در این بین از حواس پرتی آرسینوس استفاده کرده، از پایه ی میزش رفته بالا، روی اون نشسته و پاشم انداخته رو پاش، به قالب انسانی خودش برمیگرده و باعث زهره ترک شدن آرسینوس میشه.
-امتیازامون چرا همچینه؟
-امتیاز؟ کدوم امتیا... آها! امتیازای مسابقه قبل؟ چشه مگه؟
-چش نیست، گوشه! درسته ما مسابقه رو بردیم، اما دلیل نمیشه به ناداوری ها اعتراض نکنیم!

ادوارد یکی از شاخه هاش رو به سمت جیسون دراز میکنه...

-چی شده؟
-اون کاغذ امتیازا رو بده من، فرزندم.

جیسون کوله پشتی اش رو میذاره زمین و شیرجه میزنه توش.

یک ساعت بعد...

همه کلافه و بی حوصله به جیسون خیره شده ان که اتاق رو با خرت و پرتایی که از کیفش درآورده، پر کرده.
آستین ردای آرسینوس با قلم پری به میز دوخته شده. انگار خواسته باشه فرار کنه مثلا... ولی زهی خیال باطل! نشده کسی از دست ریتا در رفته باشه تا الآن!

-پیدا نشد اون کوفتی، فرزندم؟ شاخه ام خشک شد خب!

صدای جیسون از ته چاه به گوش رسید، اما تصویری وجود نداشت.
-چرا چرا... فکر کنم اینه.

در این لحظه تصویر جیسون هم پدیدار شد بالاخره و یه تیکه کاغذ پاره رو به سمت ادوارد گرفت.

-چه عجب! قبلنا سریع تر بودی بچه.

ادوارد کاغذ رو با یکی از شاخه هاش که نخشکیده بود، از دست جیسون قاپید و بلند خوند:

نقل قول:
داور اول:

ادوارد بونز: 77
ریتا اسکیتر: 76
جیسون ساموئلز: 80

داور دوم:

ادوارد بونز: 88
ریتا اسکیتر: 86
جیسون ساموئلز: 83


بعد کاغذ رو تا کرد و لابلای برگاش جا داد.
-چرا و چطور و چگونه امتیازای ما چنینه؟
-من هنوز هم مشکلی نمی بیـ...

آرسینوس وقتی تیزی قلم پری که ریتا زیر گلوش گرفته بود رو دید، ترجیح داد جمله اش رو کامل نکنه. هرچی باشه آرسینوس عاقلی بود!

-خب... الآن که دارم دقت میکنم یه چیزایی میبینم. به داورامون میگم ریز امتیاز بدن ببینیم مشکل از کجاست.

ریتا در حالی که قلم پرشو به شکل تهدید آمیزی تکون میده، میگه:
-زودتر جغد بزن به داورا ببینم!

آرسینوس که با احتیاط هرچه تمام تر مواظب خش نیفتادن گردنشه، دوتا کاغذ پوستی از روی میزش برمیداره و جغدهارو به سوی داورها روونه میکنه.

پنج روز بعد...

اعضای تیم ترنسیلوانیا بی حوصله به وزیر نگاه میکنن و دارن فکر میکنن چه بلایی سرش بیارن که بالاخره دوتا جغد خودشون میکوبن به شیشه و پرت میشن وسط اتاق.
ادوارد نامه هارو از پای جغدا باز میکنه، دوتا سکه از جیب وزیر در میاره، میندازه تو کیسه هاشون و میفرستدشون پی عشق و زندگی.

-بذار ببینم اینجا چی داریم..

نامه هارو باز میکنه و به ترتیب شروع میکنه به خوندن.

نقل قول:
داور اول:

ریتا اسکیتر:
سوژه: 25 از 40
نگارش: 30 از 30
ظاهر: 21 از 30

ادوارد بونز:
سوژه: 32 از 40
نگارش: 25 از 30
ظاهر: 20 از 30

جیسون ساموئلز:
سوژه: 25 از 40
نگارش: 25 از 30
ظاهر: 30 از 30

داور دوم:

ریتا اسکیتر:
سوژه: ۳۸ از ۴۰
نگارش: ۲۴ از ۳۰
ظاهر: ۲۴ از ۳۰

ادوارد بونز:
سوژه ۴۰ از ۴۰
نگارش: ۲۴ از ۳۰
ظاهر: ۲۴ از ۳۰

جیسون ساموئلز:
سوژه: 25 از 40
نگارش: 28 از 30
ظاهر: 30 از 30


ادوارد بعد از خوندن نامه ها، قیافه ی متفکری به خودش میگیره و میگه:
-نگارش ما اینقدر بد بود یعنی فرزندم؟ هرچند من تفاوت ظاهر و نگارش رو هم نمیفهمم.
-دیگه این نظر داورای ما بوده. بنده بی تقصیرم. البته داور دوم کلا امتیازا رو دست بالا داده که ملت ناامید نشن.

بعد از گفتن این دیالوگ، آرسینوس نگاهی به ریتا میندازه و میگه:
-خانوم اسکیتر... فکر کنم دیگه نیازی به این نباشه ها.

و همزمان به قلم پری که همچنان زیر گلوش قرار داشت اشاره میکنه.
ریتا نگاهی به درخت پیری که حکم بابابزرگش رو داشت و با شاخه های لرزون اونجا ایستاده بود و هر آن ممکن بود بمیره، کرد. خواست در دل آرزو کنه بمیره، که یادش افتاد برای این آرزوها بعدا هم وقت هست و الآن قرار بود کسب اجازه کنه فقط.
-باب بزرگ؟
-بیارش پایین نوه جان. ولشون کن.. بیا بریم.
-
-

ریتا قلم پرشو خیلی آروم از زیر گلوی سینوس که بر اثر شوک وارد بهش در این پنج روز کم کم داشت تبدیل به تانژانت می شد، پایین آورد. آرنولد رو از روی زمین برداشت و جیسون رو که بالاخره موفق شده بود وسایلش رو جمع کنه و تازه کوله اش رو روی دوشش انداخته بود، از دسته ی کوله اش گرفت و بلند کرد. بعد سه تایی روی تیم نشستن و منتظر موندن تا ادوارد که کم کم داشت ریشه اش همونجا پا می گرفت، افسار تیم رو بکشه و از اونجا خارجشون کنه.
هیچکس از مقصد بعدی تیم ترنسیلوانیا خبر نداشت، اما راویان اخبار و طوطیان شکر گفتار حدس می زنند که اونا تصمیم داشتن به ورزشگاهشون برن و تمرین کنن... که خب... این نشون میده راویان اخبار و طوطیان شکر گفتار قطعا از شجره نامه ی اعضای تیم ترنسیلوانیا و زادگاه نیاکان اونا خبر نداشتند!

زمانیکه آرسینوس از خروج کامل ادوارد و تیمش مطمئن شد، نفس راحتی کشید و رو به یکی از نقاب هاش که روی میز افتاده بود، گفت:
-فکر کردن به همین راحتیه که بیان اینجا و وزیر رو تهدید کنن! دارم براشون!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۰:۰۰ شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۶
#50

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
مسابقه مرحله نیمه نهایی لیگ کوییدیچ 1396


ترنسیلوانیا
VS.
حوله پوشان


مهلت مسابقه: از ساعت 00:00 روز 14 بهمن تا ساعت 23:59 روز 23 بهمن


داوران: آرسینوس جیگر و آیلین پرنس



پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۱۲:۰۰ دوشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۴
#49

مرلین کبیر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۱:۵۹:۴۸ جمعه ۲۸ دی ۱۳۹۷
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 702
آفلاین
نتیجه بازی بعد از رسیدگی به اعتراض بر حسب امتیازات داور دوم، لینی وارنر:


تنبل های زوپسی:
ریگولوس بلک: 92 امتیاز


تف تشت:
ورونیکا اسمتلی: 90 امتیاز



برنده نهایی مسابقه که به دیدار نهایی راه یافت: تنبل های زوپسی


صاحب گوی زرین: تنبل های زوپسی


? so what


پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۲:۱۶ شنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۴
#48

مرلین کبیر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۱:۵۹:۴۸ جمعه ۲۸ دی ۱۳۹۷
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 702
آفلاین
نتیجه نهایی بازی تف تشت با تنبل های زوپسی ( ورزشگاه نقش جهان!)


تف تشت:
ورونیکا اسمتلی: 86 امتیاز


تنبل های زوپسی:
ریگولوس بلک: 84 امتیاز



برنده نهایی مسابقه: تف تشت
دارنده گوی زرین: تنبل های زوپسی


? so what


پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۲۱:۴۶ سه شنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۴
#47

ریگولوس بلکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۷ پنجشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۸:۵۴:۴۳ پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸
از یو ویش.
گروه:
کاربران عضو
پیام: 279
آفلاین
و همچنان تنبل های زوپسی
و همچنان VS
و همچنان تف تشت


_پنالتیه!
_پنالتیـــــــهــــــــ!
_پنـــــــــالتــــــــــــی!
_سفر های علمی!
_سفرهای علمی؟!
_سفرهای علمی؟

میدانید، بازیکنان کوییدیچ معمولا جزو بدبخت ترین آدم ها هستند... چرا که اگر شما در یک ظهر یکشنبه ی گرم و آفتابی در خانه ی خود نشسته باشید و مشغول خوردن خیار سکنجبین با نعنا باشید، اگر شغلی در دستگاه وزارت سحر و جادو داشته باشید، بعنوان مثال وظیفه ی خطیر حمل چای برای جناب وزیر را بر عهده داشته باشید، مطمئنا از خیار سکنجبین خود نهایت لذت را خواهید برد.

اما اگر شما، باز دوباره در همان ظهر یکشنبه ی گرم و آفتابی در همان خانه ی خود نشسته باشید و مشغول خوردن خیار سکنجبین با نعنا باشید، -که البته نوشیدنی اش میتواند عوض هم بشود ولی نعنا بدلیل فواید بسیاری که برای سلامت انسان دارد قابل تعویض نیست- و این دفعه یک بازیکن کوییدیچ باشید، میتوان این قول را به شما داد که از خیار سکنجبین/کاهو سرکه/آب هویج/دوغ خود نهایت لذت را نخواهید برد، چرا که همیشه یک نفر پیدا میشود که از زیر کاناپه و وسط کشوی لباس زیر و چاه حمام سر بر آورده نعره بزند:
_پنالتیه!

و این را از من داشته باشید... همیشه گوسفند هایی هستند که بحث را به درازا بکشانند. مثل این ها.
_پنالتیـــــــهــــــــ!
_پنـــــــــالتــــــــــــی!
_سفر های علمی!
_سفرهای علمی؟!
_سفرهای علمی؟

همان طور که میبینید، این تمام چیزی ست که نیاز دارید تا یک ظهر گرم و آفتابی یکشنبه و یک لیوآن خیار سکنجبین/آب گوجه فرنگی/بلادی مری/نوشیدنی های غیر آسلامی/ توحید ظفرپور را به خود زهرمار کنید. اگر علاقه به زهرمار کردن دارید، و اگر احساس میکنید استعداد تان در این زمینه هدر رفته است، هرگز درنگ نکنید. کوییدیچ منتظر شماست. تک تک لحظات زندگی تان به زیبایی به شما کوفت میشود و این درست همان بلایی بود که سر بازیکنان تیم تنبل های زوپسی آمده بود.

در میان دقایق آخر بازی، درست زمانی که تیم تنبل های زوپسی بشدت مشعوف بود چرا که تنها صد امتیاز عقب بود و این در تاریخ این تیم شاهکاری در نوع خود محسوب میشد، فریاد های "پنالتیه" از گوشه و کنار زمین بگوش رسید، و البته میتوان دلیل این اصرار بر ادامه ی بازی را خریدن وقت جهت صرف سرویس دوغ و زیتون پرورده ی مرلین نیز دانست که قرار بوده در حین بازی سرو شود، ولی مقداری تاخیر داشته است.

در واقع، اگر شما در یک ظهر گرم و آفتابی در حالیکه تماشاچیانتان در دور تا دور زمین شما را تشویق میکنند، ریگولوس بلک باشید، بطور کامل احساس میکنید که تنها یک چیز برای کامل کردن خوشی ای که دور تا دور شما را گرفته نیاز است. و این چیزی بود که ریگولوس بلک را وادار کرد با دست کردن در جیب اسنیپ، خوشی اش را کامل کند.

میدانید... اگر شما دست از ریگولوس بلک بودن بردارید و در یک ظهر گرم و آفتابی در حالیکه تماشاچیانتان در دور تا دور زمین شما را تشویق میکنند، این بار سیوروس اسنیپ باشید، به اتفاقاتی مهم تر از جیب خودتان توجه میکنید... مثلا شما به این توجه میکنید که بالاخره یک ممد ظفرپوری باید پیدا شود که در حق باقی اعضای تیم فداکاری کرده، برای آخرین شوت بازی به میان زمین برود .

و اگر کامل شدن خوشی ریگولوس بلک و آغاز به توجهِ سیوروس اسنیپ با هم همزمان شوند، در واقع میتوان گفت این اتفاقی ست که می افتد.

_همون طور که گفتم ما یه بازیکن نیاز داریم که شجاعتش رو جمع کنه و- چی داره تو جیب من وول میخوره؟

و در واقع اگر سیر صعودی داستان را همینجا متوقف ساخته حدود یک دیالوگ به عقب برگردیم، دکمه ی "اسلوموشن" را فشار دهیم و با دقت تماشا کنیم، همزمان با گفته شدن این جمله توسط سیوروس اسنیپ میتوانیم صدای آهسته ی هکتور دگورث گرنجر را نیز بشنویم که صرفا جهت تفریح زمزمه کرد:
_حالا کی میره تو زمین...؟!

میدانید... اگر در زندگی بدشانس باشید، هیچ چیز برایتان غیر ممکن نیست. و البته کسانی که میگویند با گذشت زمان به این قضیه عادت میکنید کاملا دروغ میگویند... چرا که برای انسان های بزبیار، هر روز زندگی یک تجربه ی تازه است. مثلا اگر بزبیار باشید، و بطور همزمان یک عدد ریگولوس بلک وسط یک زمین بازی کوییدیچ هم باشید که دستش هم دست بر قضا در جیب کاپیتان است، میتوانید بطور کامل پیشبینی کنید که چه اتفاقی می افتد. بله... درست است. کسی صدای فریاد های سیوروس اسنیپ را نشنید... در عوض تمام توجهات بود که به زمزمه ی آهسته ی هکتور ختم شده بود.

و این پاسخی ست که یک انسان بزبیار، که البته دست بر قضا صدای هکتور را هم نشنیده است به سیوروس میدهد.
_من! من سیو من!

و اینگونه بود که افراد تیم با افکت مجید خراطها/قناد به تسترال دریایی ای خیره شدند که داوطلبانه درخواست داشت یک دور دیگر مسابقه بدهد. و البته تعجب آور هم نبود... اگر به شما بگویند یک تسترال همچین درخواستی دارد مسلما اولین تسترالی که به ذهنتان خطور میکند ریگولوس بلک است، چرا که عقل درست و حسابی ندارد. اما این بار ریگولوس واقعا قصد نداشت کار احمقانه ای انجام بدهد. این بار دردسر بود که ریگولوس را بغل کرده و ول نمیکرد...

سیوروس از خدا خواسته به ریگولوس که بنظر میرسید نه تنها احتمال بردنش بلکه احتمال سالم برگشتنش هم صفر درصد است، خیره شد.
_میتونی بری ریگولوس.
_ام... کجا برم؟ من که... اگه لازم باشه بخاطر دست کردن تو جیبت معذرت خواهی میکنم سیوروس.

سیوروس با اضطراب به ورونیکا اسمتلی خیره شد که از طرف تیم مقابل به درون زمین هدایت شده و هر لحظه نزدیک تر میشد.
_نمیخوام معذرت خواهی کنی مرتیکه... فقط از پیش چشمم گم شو.

ده دقیقه بعد

- و ضرب پنالتی ریگولوس گل نمیشه... طبیعیم هست با هیکل هاگرید اگر گل میشد باید تعجب میکردیم!

صدای یوآن در فریاد شادی طرفداران تف تشت و غرغر طرفداران تنبل ها گم شد. حالا تنبل ها فقط شانس این را داشتند تا جلوی گل خوردنشان را بگیرند.

ریگولوس درحالیکه آب دهانش را قورت میداد برگشت. حتی تصور رویارویی با اسنیپ او را وحشت زده میکرد. اما این بار برخلاف تصورش با صورت دودی و سیاه شده او رو به رو نشد... اسنیپ عمیقا وحشت زده به نظر می رسید.
- پس الا کوش؟

ریگولوس به خاطر اورد که در پایان بازی الادورا فرصت را جهت زدن گردن دابی غنیمت شمرده بود. اما در آن لحظه اینها اهمیتی نداشت... با همه بزبیاریش این بار شانس جمع کردن این فضاحت را پیدا کرده بود. برقی در چشمانش درخشیدن گرفت.

چند دقیقه بعد

یوآن در بلندگو فریاد زد:
- به نظر میاد بالاخره مرلین رضایت داد تا ریگولوس جای دروازه بان بایسته که معلوم نیست کجاست! از علت انتخاب اسنیپ سر درنمیارم جز اینکه حتما نتونسته کس دیگه ای رو واسه ی این کار پیدا کنه!

ریگولوس در دل به او لعنتی فرستاد... لازم نبود همه چیز را با صدای بلند جار بزند. راضی کردن اسنیپ به اندازه کافی او را خسته کرده بود. البته به خاطر سابقه درخشانش ناخودآگاه کمی به او حق میداد. البته فقط کمی!

_به جای خود... آماده... یک... دو...

صدای داور حواس او را ب خود جلب کرد.ریگولوس به داور خیره شد. همهمه ی جمعیت در ذهنش هزار بار چرخ میخورد و پژواک میشد... صدای داور محو و محو تر شد و کم کم دیگر شنیده نشد. در افکارش به عقب پرت شد... به دیواره ی مغزش برخورد کرد و برگشت. نگاهش روی ورونیکا ثابت شده بود.

با عقب رفتن دست ورونیکا برای زدن ضربه، ریگولوس تمام توانش را در چشمانش متمرکز ساخت. باید از حلقه های دروازه اش محافظت میکرد.
_امروز یه روز تازه ست...

اصلا هم ریگولوس دیالوگش را از جوجه کوچولو ندزدیده بود.

چشمش با آرنج ورونیکا چرخید... چشمش حرکت نرم و ظریف دست ورونیکا را دنبال کرد که با تمام قدرتش به توپ ضربه زد. نفسش برای یک لحظه برید... و سپس با تمام توان به سمت توپ هجوم برد.

دقایقی که گذشت بنظر میرسید که هرگز نگذشته باشند... میدانید؟! انگار متوقف شده بودند. انگار ساعت ها برای یک لحظه با هم قرار گذاشته بودند که همگی بخوابند و اجازه دهند زمان راه خودش را برود. انگار تمام هستی منتظر ریگولوس بود... ریگولوس که در همان لحظه با تمام وجودش توپ را در آغوش گرفت.
_من... گرفتمش!

زمانی که دست سیوروس را روی شانه اش احساس کرد و با خنده به سمت زمین رفت، صدای کر کننده ی تشویق تماشاچیان در گوش هایش می پیچید... همین که روی زمین فرود آمد هزاران دست او را به سمت آسمان بلند کردند.
_من گرفتمش!

تنها چیزی که میتوانست بگوید همین بود... ریگولوس "گرفته بودش". به آسمان خیره شد که بنظر میرسید هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشد... صدای داد و فریاد ها کم کم در نظرش محو میشد.

میدانید... وقتی یک لحظه صدایی را میشنوید و سپس دیگر نمیشنوید، دو دلیل میتواند باعث این اتفاق شده باشد.
اول. شما آنقدر بطور ممتد آن صدا را شنیده اید که عادت کرده اید.
دوم. شما آن صدا را در خیالاتتان می شنوید.

ریگولوس با صدای "ویژ" تند و تیزی که درست از کنار گوشش گذشت، ناگهان از جا پرید. به اطرافش خیره شد... تماشاچیانی که او را روی دست هایشان بلند کرده بودند کم کم رنگ می باختند.

میدانید... شاید لازم باشد دوباره سیر صعودی داستان را متوقف ساخته کمی به عقب برگردیم. البته از آنجا که دکمه ی اسلوموشن خراب شده و دفعه ی پیش هم ما را ضایع کرد، از خیرش می گذریم و با سرعت معمولی ویدئو چک را انجام میدهیم.

در واقع، اگر شما در یک ظهر گرم و آفتابی در حالیکه ریگولوس بلک هستید، در میان دقایق آخر و حساس ترین لحظات یک بازی کوییدیچ در فکر و خیال غرق شوید، دو اتفاق ممکن است بیفتد.
اول. ضربه را از دست میدهید.
دوم. ضربه را از دست نمیدهید.

و البته میتوان گفت که نتایج هر دوی این اتفاقات کاملا مشابه و حتی مساوی است. شما بدست سیوروس اسنیپ کشته خواهید شد... و این تنها چیزی بود که ریگولوس، در زمانی که حالتی درست بینابین این دو حالت برای او رخ داد، به آن فکر میکرد. توپ درست از کنار گوش ریگولوس گذشته بود و ریگولوس همزمان با گذشتنش به خود آمده بود.

ریگولوس که مثل فانوس کدویی لبخند میزد آهسته آب دهانش را فرو داد و برگشت. به گوجه فرنگی ای خیره شد که پشت سرش روی جارو در هوا معلق بود و دود از آن بلند میشد، و چند دسته موی سیاه رنگ و چرب هم از آن آویزان بود. ریگولوس معمولا از گوجه فرنگی ها نمی ترسید... قسمت ترسناک ماجرا بدنی بود که به گوجه فرنگی چسبیده بود. بدنی که بنظر میرسید متعلق به سیوروس باشد.

_اهم... چه... روز محشریه سیوروس.
_
_چقدر... پرنده ها قشنگ میخونن... نگاه کن موهای ورونیکا امروز چقدر-نه نه ورونیکا نه... موهای هاگریدو نگاه کن... چقدر جذاب شده...
_

بنظر میرسید که سیوروس دوباره در آستانه ی ترکیدن است... و ریگولوس واقعا دلش نمیخواست این بار هم دلیل ترکیدن سیوروس او باشد. حتی تصور اینکه امشب را هم باید از میخ تابلوی دفتر وزیر آویزان بماند او را وحشت زده میکرد.

ریگولوس زمانی که در دور تا دور سیوروس متوجه پنج گوجه ی دیگر نیز شد، متوجه شد که این بار "فقط" مسئول ترکیدن سیوروس نخواهد بود.

تابحال با یکی از آن صحنه ها مواجه شده اید که احساس میکنید قبلا توی ذهنتان یک بار تکرار شده است...؟! احتمالا اعضای تیم کوییدیچ تنبل های زوپسی درباره ی "ویژ" همین احساس را داشتند. چرا که نوک جاروی ریگولوس، درست همانطور که توپ ورونیکا هوا را شکافته بود، در دل آسمان خراش انداخت و صدایی که ایجاد کرد درست همان صدای قبلی بود.

بی شک این یکی دیگر واقعا آخرین بازی تنبل های زوپسی بود... چرا که برای ادامه دادن مسابقات، تیم تنبل ها مجبور بود دوباره ریگولوس را تحمل کند، و چیزی که مسلم می نمود این بود که هیچ یک از آن ها حاضر نبود درگیر چنین بلایی شود. آن هم دوباره.


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۲۱:۱۴ سه شنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۴
#46

ورونیکا اسمتلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۳ چهارشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۹:۴۸ شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۷
از خودشون گفتن ...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 200
آفلاین
به نام خدایی که لبخند زدن را دوست دارد


تف تشت VS تنبل های زوپسی

- گفته بودم بازی های استرس زا باعث گشنگی میشه؟
- صد بار گفتی هاگرید! می فهمی؟! صد بار! عااااااااااااااااااا!
- پس چرا با وجود دونستن این موضوع، هیچ راه حلی ارائه ندادی؟

ورونیکا نفس عمیقی کشید تا آرامش خود را بدست بیاورد و نپرد تا شکم گنده هاگرید را یک برش صاف بدهد، اما آرامشی که نیافت عصبانی تر شد، پس عاجزانه به باقی اعضای تیم نگاه کرد تا بین او و غول در بیایند و این بحث را خاتمه دهند اما با وجود آنکه نصف تیم خواب و نصفی دیگر در حال و هوای خود بودند، چنین آرزویی بر باد رفت.

- ببین هاگرید، یه بازی مونده تا فینال، رقیب هم سرسخته، جون عزیزت یه دقیقه گشنگیت و بیخیال شو بازیتو بکن.
- ولی آخه...
- هیــــــس! دارن بازیکنا رو معرفی میکنن.

هاگرید می خواست تا به کاپیتانش بگوید چه اتفاقی افتاده است، اما ظاهرا شرایط برای گفتن آن موضوع فراهم نبود، حالا چند غول غارنشین بزرگ، روی سکو ها، منتظر پیروزی تف تشت و مهمانی صعود به فینال بودند. و البته... خوردن!

فلش بک - غاری در نا کجا آباد

- هاااگر! پسرم!
- مامان!

صحنه آهسته شد، هاگرید به سوی مادر دوید، مادر به سوی هاگرید دوید، هاگرید پرید تا مادر را در آغوش بگیرد، اما ابعاد نه چندان مادرانه ی طرف مقابل، باعث شد بازیکن تف تشت فقط بتواند شکم او را در آغوش بگیرد.

- بشین هاگر! رو همون پیشخون!
- منظورت همون سنگیه که نصفشو گاز زدن؟
- چه فرقی داره؟ جفتش یکیه دیگه! بشین اعتراض نکن!
-چرا این سنگه رو خوردین حالا؟ سرانه کیک مگه ندارین؟

مادر دلش شکست، صدایش مانند شکستن النگو، گلدون و امثالهم نبود، انگار تمامی شیشه های آسمانخراش های آمریکایی و عربی با هم شکسته باشد، تعجبی هم نداشت. ابعاد بزرگ، صدای بزرگتری می طلبید. اشک هایش سرازیر شد. اشک هایش هم یک قطره دو قطره نبود، آبشاری از چشمانش بیرون پاشید و از کوه پایین ریخت و روی سر مردم ژاپن آوار شد و سیل، خسارات زیادی را به بار آورد. این هم همان بحث ابعاد را به میان می آورد.

هاگرید که غم مادر را دید، تاب نیاورد. راستش سرسره هم نیاورد. از وسایل ورزشی داخل پارک ها هم خبری نبود. زیرا نه مادر حس و حال بازی داشت و نه آن وسایل تاب تحمل وزن غول را داشتند، حتی خود تاب هم، تاب تحمل او را نداشت.

- نمیدونی هاگر، چند ساله دچار قحطی شدیم. مجبوریم سنگ بخوریم. یه پسر گم شده هم تو مصر نداریم که عزیز مصر شده باشه و بتونه گندم جمع کنه و من برادراشو بفرستم و برام گندم بیارن و آخرم کلی گریه کنیم، ما هیچی نداریم بخوریم.
- راستش مامان من تو یه تیم کوییدیچ بازی میکنم. اگه بریم فینال قراره یه پارتی بگیریم و به همه شیرینی و غذا بدیم و خوشحالی کنیم. شما هم میتونین بیاین دلی از عزا در بیارین.
-پسرم! چقدر مهربونی تو! حتما من و قبیله برای بازیت میایم.

پایان فلش بک


- بازی هیجان انگیزی شده! شصت به پنجاه بازی به نفع تنبلاست! هر دو تیم خیلی دارن تلاش میکنن که به فینال برسن! اما واقعا رقابت سختی دارن! هاگرید برای هزارمین بار در طول بازی به جایگاه تماشاگران نگاه میکنه و با نگرانی به چند غول غارنشین نگاه میکنه.

ورونیکا با یک دریبل از سد ریگولوس رد شد و کوافل را به وینکی پاس داد، وینکی به سمت دروازه ی تنبل ها حرکت کرد و کوافل را به سمت آن پرتاب کرد. سه حلقه یکی توسط هکتور و دوتای دیگر توسط پاتیل هایی که در آن ها معجون " ضد گل خوردن " قرار داشت، اشغال شده بود. توپ به یکی از پاتیل ها برخورد کرد و علاوه بر پایین انداختن پاتیل، وارد دروازه شد.

- لامصب! اون معجون خیلی گرونه! خسارتشو باید بدی!
- وینکی جن گل زنِ خووب بود!

بازی کم کم داشت بیش از حد طولانی میشد و این برای فرید، مادر هاگرید که در تلاش بود غول های گرسنه را تا پایان بازی کنترل کند، اصلا خبر خوبی نبود. مادر بازیکن تف تشت با سر افکندگی به سوی اعضای قبیله اش برگشت و گفت:
- خب، بازی داره طولانی میشه و به نظر هم نمیاد به این زودیا تموم بشه، باید دووم بیاریم، میترسم مجبور شیم وسایل ورزشگاه رو بخور...
- اونجارو!

غول غارنشین به طرف دیگر سکو های ورزشگاه اشاره کرد، یک جعبه روی نیمکت های گذاشته شده بود، اما آن یک جعبه ی شیرینی بود، و قطعا در هر جعبه ی شیرینی، شیرینی وجود خواهد داشت. :khiabani:

- خانواده ی عروس هم اومد.

ذهن شیرینی ناپلونی وارد یک دنیای دیگر شد.

فلش بک - خانه ی عروس

- خوش اومدین! صفا اوردین! بفرمایید بشینید!

ناپلئونی جوان و کت شلوار پوشیده، به همراه بابا ناپلئون و مادرش "شیرین خانم " وارد خانه شدند و روی صندلی نشستند. در طرف مقابل خانواده ی نون خامه ای، خوشحال و خندان به آن ها نگاه میکردند. شیرین خانم جعبه و گلی را به طرف آن ها دراز کرد.

- ای بابا چرا زحمت کشیدید! شما خودتون شیرینید!
- جسارتا، ما واقعا شیرینیم.

پدر عروس با شنیدن این حرف پوکرفیس شد و تا آخر خواستگاری لب به سخن نگشود و در انتظار طلوع خورشید نشست تا بتواند در افق محو شود، به هرحال در شب نمی توان در افق محو شد. مادر عروس گفت:
- خب شغل داماد چیه؟
- بنده بازیکن کوییدیچم، الانم تیمم نیمه نهاییه، انشا المرلین اگه قهرمان بشیم یه جایزه خیلی خفن بهمون میدن که میتونم خونه و ماشین بخرم.
- خب پسرم ما تا وقتی ندونیم دخترمون یه زندگی راحت در انتظارشه که نمیتونیم شوهرش بدیم، ما میایم بازی بعدیتون رو میبینم اگه واقعا عالی بودید و مطمئن شدیم قهرمانیتون قطعیه، با ازدواجتون موافقت میشه.

شیرینی ناپلئونی ناراحت شد، افسردگی گرفت، برای ازدواج با زن مورد علاقه اش باید ستاره ی بازی فینال میشد. چیزی که خیلی بعید به نظر می آمد.

پایان فلش بک

- هرج و مرج بازیو فرا گرفته! غول ها ریختن تو بازی و دنبال شیرینی ها میدون! نصف بازیکنان تنبل ها خورده شدن، هری داره هنوز به شکم غول اکسپلیارموس میزنه! هری نه! بله! هری هم خورده میشه! جامعه بدون او چه خواهد کشید؟
- نفسِ راحت!
-

آرسینوس جیگر بعد از جواب دادن به سوال گزارشگر بازی، با کمک منوی مدیریت، خوشحال و خندان از بازی خارج شد و دیگر هیچ بازیکنی از تیم تنبل ها در زمین باقی نماند. شیرینی ناپلونی از میان صفوف غول ها گذشت و پشت سر هم گل میزد.

ورزشگاه نقش جهان کم کم رو به نابودی بود، غول ها برای بدست آوردن شیرینی هرکاری میکردند، آن ها حلقه ها کندند، زمین را شخم زدند، صندلی هارا کنده و تجزیه کردند و دیوار های ورزشگاه را تخریب نمودند. مرلین که سلانه سلانه به سمت ورزشگاه می آمد تا به عنوان ناظر فدراسیون شرکت کند با دیدن وضیعت ورزشگاه و مشاهدات خود و نبودن تیم تنبل های وزارتی گفت:
- تیم تف تشت برنده ی میدانه!

پیامبر الهی قصد داشت که از ورزشگاه خارج شود اما با دیدن قدرت تخریب غول ها و گل های پیاپی شیرینی، فکری به ذهن اقتصادی اش رسید و با اندیشیدن به آن فکر، نیشخندی زد.

فلش فوروارد

صدای دست زدن تماشاگران به گوش میرسید، مردی با چهره ی زیبا به همراه کاغذی روی سن نمایش آمد و تعظیمی کوتاه به تماشاگران کرد. مرد دستش را بالا آورد تا مردم را به آرامش دعوت کند، سپس گفت:
- خانوم ها و آقایان! لحظه ی موعود فرا رسیده، قراره بهترین بازیکن سال رو معرفی کنیم، مطمئنیم که هر سه نامزد، شایسته ی این جایزه هستند، اما بریم سر بهترین بازیکن سال که اسمش هست، شیرینی ناپلئونی!

مسی و رونالدو:

مرلین که با لباس فاخر آدم های ثروتمند بر جایگاه ویژه ی مراسم، جا خوش کرده بود، شروع به دست زدن کرد، بعد از قهرمانی تف تشت و فیلمی که از گل های فراوان و رکورد شکنی شیرینی برای داور ها فرستاده بود انتظار این رای را داشت، از فروش غول ها به عنوان جایگزین بولدوزر نیز، ثروت خوبی بهم زد.

روزگار به او رو کرد، شیرینی به علت بازی درخشانش، به زن رویاهایش رسید، همه ی اعضای تف تشت معروف و محبوب شدند و غول ها هم دیگر گرسنه نماندند.

گاهی وقت ها دیوانگی، پلی برای رسیدن به اهداف بزرگ است، زندگی دیوانگان را سرمشق خود قرار داده، و از زندگی دیوانه ی بزرگ پند بگیرید، تا رستگار شوید.


be happy


پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۲:۵۵ شنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۴
#45

مرلین کبیر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۱:۵۹:۴۸ جمعه ۲۸ دی ۱۳۹۷
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 702
آفلاین
ضربات پنالتی دیدار بین دو تیم تف تشت و تنبل های زوپسی



به دلیل اختلاف کمتر از ده امتیاز دو تیم، بازی مساوی اعلام شده و به ضربات پنالتی کشیده می شود. ضربات پنالتی از ساعت 3:00 روز شنبه 94/9/21 شروع و تا ساعت 2:59 روز سه شنبه 94/9/24 ادامه خواهد یافت. محل ارسال پست ها نیز در همین تاپیک می باشد.


? so what


پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۲:۵۳ شنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۴
#44

مرلین کبیر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۱:۵۹:۴۸ جمعه ۲۸ دی ۱۳۹۷
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 702
آفلاین
نتیجه نهایی بازی تف تشت با تنبل های زوپسی ( ورزشگاه نقش جهان!)


تف تشت:
ورونیکا اسمتلی: 88 امتیاز
وینکی: 88 امتیاز
آلبوس دامبلدور: 93 امتیاز

امتیاز تیم: 89.6
امتیاز هماهنگی پست ها:17



تنبل های زوپسی:
آرسینوس جیگر: 88 امتیاز
هکتور دگورث گرنجر: 88 امتیاز
سیورس اسنیپ: 95 امتیاز
ریگولوس بلک: 90 امتیاز

امتیاز تیم: 90.25
امتیاز هماهنگی پست ها: 18


ویرایش شده توسط مرلین کبیر در تاریخ ۱۳۹۴/۹/۲۸ ۲:۱۱:۲۰
ویرایش شده توسط مرلین کبیر در تاریخ ۱۳۹۴/۹/۲۸ ۲:۱۵:۰۳

? so what







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.