برتوانا
VS
پیامبران مرگ
~عشق ابدی~
پست چهارم
یکی بود یکی نبود، غیر از مرلین مهربون... اصلا مرلین مهربون بود؟ از کجا میدونن مرلین مهربون بوده یا نه؟ بیخیال! غیر از مرلین، هیچکس نبود. تو زمانای خیلی خیلی خیلی خیلی قدیم، یه دختری بود که ناراحت بود.
یه لحظه همین اول کاری اجازه بدین یه چیزی رو روشن کنم! چیو میخوام روشن کنم؟ یعنی همینجور راحت بگم؟ خودتون حدسی ندارین؟ هیچی؟ خب باشه خودم میگم! میخوام چراغا رو روشن کنم! تق!آخیش... چشمم باز شد... داشتم کور میشدم تو تاریکی...
خب بریم سر ادامهی داستان. کجا بودیم؟ آهان بله گفتم تو زمانای خیلی خیلی خیلی قدیم، یه دختری بود که ناراحت بود. شاید فکر کنین آریانا که دیگه اونقدر قدیمی نیست. درسته که تو فیلما قاب عکسش انگار عمر زیرخاکی رو داشت ولی اینجا که اونقدر قدیمی نیست! این دختر غمگین خیلی خیلی قدیمی چیزی بود که از تو ذهن آریانا میگذشت. در واقع داستانی بود که داشت برای خودش تعریف میکرد و همزمان آروم آروم روی چمنای نقش جهان راه میرفت و به کاغذایی که تو دستش بود نگاه میکرد.
کاغذای تو دستش چی بود؟ نقاشیایی بود که چند روز قبل از بازی وقتی دمر روی چمنای نقش جهان ولو شده بود و کلی مداد رنگی دورش ریخته بود میکشید. نقاشیایی از خودش، داداشیاش، تیمشون موقع تمرین، تیمشون موقع غذا خوردن، تیمشون موقع مسابقه، تیمشون موقع خوابیدن، تیمشون موقعی که همه سوار تاب فضایی شده بودن، تیمشون وقتی دور آتیش نشسته بودن، تیمشون وقتی تو صف دستشویی بودن و داشتن میترکیدن، تیمشون وقتی خرید رفته بودن، تیمشون وقتی بستنی گرفته بودن و بستنی بلابی رفته بود تو چشم آستریکس، تیمشون وقتی کاپ کوییدیچو گرفته بودن و خلاصه تیمشون در هر حالتی!
آریانا نقاشیش خوب بود، مشکل از چیزی بود که میکشید، یعنی در واقع شاید نشه گفت مشکل. چیزی که بود این بود که آقای تال به خاطر قد بلندش هیچوقت کامل تو نقاشی آریانا جا نمیشد. یا سرش نبود، یا پاهاش، یا یه دستش میزد بیرون صفحه. ولی آریانا به همین راحتی ول کن نبود و کاغذ میبرید و به صورت وصله به کاغذ اصلی میچسبوند تا عمو تالشو کامل تو نقاشی جا کنه!
آریانا همینجور که داشت قدم میزد و فکر میکرد که چجوری داستانشو ادامه بده، پاش رفت روی یه چیزی و...
قرچ...- ای وای! 
آریانا با شنیدن صدای "قرچ" کلا همه چیو یادش رفت و وحشت کرد. چرا؟ برای این که میترسید که اشتباهاً پاشو روی یکی از اقوام خیلی خیلی دور سوسکی گذاشته باشه و لهش کرده باشه و صدایی که اومد هم بیشباهت به صدای له شدن یکی از فک و فامیل سوسکی نبود!
آخرین باری که یکی یه نفر از قوم و خویش سوسکی رو سهواً زیر پاش له کرد، تو کوچهی دیاگون بودن.
- تو نوه عمهی خواهرزادهی زنعموی پدرجد منو کشتی! 
و بعد اینقدر طرفو با دمپایی زد که طرف سیاه و کبود شد. اینقدر کبود شده بود که رنگش مثل رنگ سوسکی شده بود و آریانا از مرور این خاطره و این که نکنه خودشم به همچین چیزی دچار بشه خیلی ترسید.
با احتیاط و آروم پاشو برداشت ولی چیزی ندید. خم شد تا با دقت بیشتری نگاه کنه و...
- نه... مدادرنگی سبز قشنگم...

آریانا دو تا تیکهی مدادرنگیشو توی دستاش گرفته بود و با چشمای پر از اشک بهشون نگاه میکرد. اون مدادرنگی رو چند روز پیش، همون موقع که وسط نقش جهان ولو شده بود و نقاشی میکشید گم کرده بود.
- آخه چرا... مدادرنگی عزیزم...

همونجور که به نظر میآد آریانا خیلی اون رنگو دوست داشت و حتی به خاطر مدادرنگیش هم داشت گریه میکرد! با این که هر بار یکی از مدادرنگیاشو گم میکرد آلبوس دقیقا همون رنگو براش میخرید ولی آریانا هر بار سر گم شدن مداداش غصه میخورد و گاهاً اشکش هم در میاومد.
در بین اشکا و غصههاش یاد یه دفعهی دیگه افتاد که مدادش شکسته بود و آلبوس بهش گفته بود که اونجوری میتونه هر دو تا رو بتراشه و اون وقت دو تا مداد داشته باشه. اشکاشو پاک کرد و به دو تا تیکهی تو دستش نگاه کرد.
- یعنی حالا میتونم دو تا ازش داشته باشم؟

آروم و با احتیاط دو تا تیکهی مدادو توی جیب رداش گذاشت ولی تصمیم گرفت همون جا بشینه و ادامهی داستانشو همونجوری نشسته برای خودش تعریف کنه که مرلینی نکرده پاش روی یکی دیگه از بیست و هفتا مداد سبزی که روی چمنای نقش جهان گم کرده بود نره و اونا رو هم مثل این نشکونه.
شاید اینجا یه سوالی برای خوانندههای عزیز پیش بیاد اونم این که آلبوس نمیتونست یه "ریپارو" بزنه و خیلی راحت مدادو درست کنه جای این که بخواد به آریانا بگه که میتونه هر دو تا تیکه رو بتراشه و دو تا مداد داشته باشه؟ معلومه که میتونست! ولی نمیخواست! آلبوس همیشه ترجیح میداد به آریانا کمک کنه تا با راهحلهای متفاوت با مشکلاتش مواجه بشه و بهش یاد بده که توی دنیا چیزایی قویتر از جادو هم وجود داره، مثل عشق! و این خیلی به آریانا هم کمک میکرد تا بتونه بهتر نهانهشو کنترل کنه و باهاش کنار بیاد. سعی میکرد یاد بگیره فکرا و احساساتشو کنترل کنه و خب پیشرفت خوبی هم داشت! این که با اون همه غمی که داشت نهانهش هنوز کنترلو از دستش نگرفته بود یعنی خیلی پیشرفت کرده بود.
آریانا همهی نقاشیاشو دور خودش روی چمنای نقش جهان چید. زانوهاشو تو بغلش گرفت و دوباره شروع کرد به تعریف کردن داستان و خیالبافی برای خودش.
- یکی بود یکی نبود، غیر از مرلین هیچکس نبود... توی زمانای قدیم... خیلی خیلی قدیم... یه دختری بود که با دو تا داداشیاش، تو یه قلعهی بزرگ و قشنگ زندگی میکرد. اون خیلی داداشیاشو دوست داشت و داداشیاش هم همیشه هواشو داشتن و مراقبش بودن و... با این که دختر خیلی حرف میزد ولی همیشه به حرفاش گوش میکردن و... و...

آریانا اشکاشو با آستیناش که از دور قبلی گریه سر شکستن مدادرنگیش خیس بودن پاک میکرد.
- کاش یکی الان بود که حرفای منو گوش کنه...

نقش جهان که ناراحتی آریانا رو دید دلش سوخت. درسته که نقش جهان یه ورزشگاه بود و از اون ورزشگاهایی بود که اهل عشق و حال و شیطنت بود ولی بالاخره نقش جهان علاوه بر درک و شعور و شیطنت، احساس هم داشت و یه وقتایی حتی خیلی احساساتی هم میشد. نقش جهان آریانا رو نگاه کرد که تنها با نقاشیاش اون وسط نشسته بود؛ بعد تو رختکنو نگاه کرد که بقیهی اعضای تیم هر کدوم ناراحت و بیحوصله یه گوشهی دور از بقیه نشسته بودن. نقش جهان دید که نه انگار واقعا کسی نیست که اون موقع به حرفا و درد دلهای آریانا گوش کنه ولی نمیخواست آریانا هم اونجوری غصه بخوره برای همین تصمیم گرفت که خودش به عنوان یه "چیز" که اتفاقا از اون چیزای خاصِ با درک و شعور و با احساس بود، به حرفای آریانا گوش کنه و برای این که به آریانا نشون بده که به حرفاش گوش میکنه چراغاشو دو بار خاموش و روشن کرد.
- این یعنی تو داری گوش میکنی نقش جهان؟
نقش جهان دوباره دو بار چراغاشو خاموش و روشن کرد.
- پس یعنی... برای تو قصه بگم؟
نقش جهان سهباره دو بار چراغاشو خاموش و روشن کرد.
- تو هم مثل من قصه دوست داری؟
نقش جهان چهارباره دو بار چراغاشو خاموش و روشن کرد. آریانا که خوشحال شده بود که نقش جهان شده گوش شنوای حرفاش، رو به آسمون روی چمنا دراز کشید و دستاشو زیر سرش گذاشت تا برای نقش جهان قصه بگه. البته که آریانا هنوزم به خاطر بحث و کدورت بین اعضای تیمشون ناراحت بود. خب احساسات آریانا که اندازهی قاشق چایخوری نبود که نتونه همزمان اینا رو حس کنه!
- یکی بود یکی نبود، غیر از مرلین هیچکس نبود. تو زمانای خیلی قدیم قدیما یه دختری با دو تا داداشیاش تو یه قلعهی قشنگ زندگی میکردن. اونا توی حیاط پشتی قلعهشون یه زمین کوییدیچ سبز و قشنگ داشتن...
نقش جهان همونطور که گفتم ورزشگاه با احساس و حساسی بود و با این حرف یه مقدار حسودیش شد و یه کمم ناراحت شد برای همین نورشو کم کرد.
- ولی البته که اصلا به خوبی تو نبود! زمین کوییدیچ سبز اونا دومین زمین کوییدیچ خوب و قشنگ دنیا بود!

نقش جهان راضی و خشنود شد و نورو به حالت قبلش برگردوند.
- خلاصه که یکی از داداشیای دختر دید که زمین کوییدیچشون داره بیاستفاده میمونه؛ برای همین تصمیم گرفت تا یه تیم تشکیل بده و دختر هم عضو اون تیم شد. تیم اونا خیلی خوب بود... همهی بازیاشونو میبردن و کاپ کوییدیچو گرفتن. همهی اعضای تیم خیلی همدیگه رو دوست داشتن و عاشق تیمشون بودن... هیچ وقت با هم بحث نمیکردن و از دست همدیگه ناراحت نمیشدن... اونا تا ابد یه تیم خوب موندن و دختر هم خوشحال بود... پایان...
آریانا دلش گرفته بود. نمیخواست داداشش و بقیهی اعضای تیم ناراحت باشن. دوست داشت همه چی مثل تو داستانش خوب باشه. وقتی میخواست برای نقش جهان قصه تعریف کنه با خودش فکر کرد که به جای این که داستان خودشو که ناراحت شده بگه، داستان دختر خوشحالی رو تعریف کنه که تا ابد به خوبی و خوشی و غرق عشق و صمیمیت زندگی میکنه. چیزی که شاید آرزوی خودش بود که داشته باشه.
دوباره نشست و زانوهاشو تو بغلش گرفت. قطرههای درشت اشک از گوشهی چشمش روی گونههاش میغلتید و از نوک چونهش میافتاد روی لباسش. دلش خیلی سنگین شده بود. اینقدر سنگین که حتی قویترین و زوردارترین آدما هم نمیتونستن بلندش کنن یا تکونش بدن.
- کاش میتونستم یه کاری کنم... کاش... کاش میشد تا ابد با عشق کنار هم یه تیم باشیم... با هم بخندیم و با هم گریه کنیم... و هیچ وقت کسی تنها نمونه... همیشه بدونیم که یکی هست که هر چی بشه هم هوای آدمو داشته باشه... کاش میتونستم حالشونو خوب کنم... کاش یکی بود که کمکم میکرد... بهم میگفت باید چه کاری بکنم...

آریانا با این حرفاش واضحا درخواست کمک کرد و هر کس که به کمک نیاز داشته باشه، کمک بهش میرسه! البته خب کمکی که میرسه ممکنه متفاوت و عجیب باشه ولی میرسه. مشکل همه که با کلاه گروهبندی و شمشیر گریفیندورِ توش حل نمیشه! بعضی مشکلا ممکنه با یه آغوش حل بشه، بعضیا با یه حرف، بعضیا با یه نفس عمیق، بعضیا با...
تق تق تق!صدای در بود. خب معلومه که ورزشگاها هم در دارن! مگه چیشون از خونه کمتره؟! مگه ورزشگاها دل ندارن؟! خب اونا هم در دارن و انگار یکی هم پشت در نقش جهان بود و در میزد. ولی قرار نبود کسی بیاد. حتی ساعت هم دیگه از زمانی که کسی بیاد گذشته بود و آریانا اون موقع حتی نباید بیدار میبود ولی چون ناراحت بود نمیتونست بره بخوابه و حتی اگر میخواست بره بخوابه هم کی میاومد که بهش شب بخیر بگه و پتو رو روش بکشه و چراغو خاموش کنه؟ آریانا دوست نداشت تنهایی بره بخوابه و اون موقع هم وقتی همه پکر و دپرس و ناراحت بودن اگه میخواست بره بخوابه که البته با وجود ناراحتیش خوابش نمیبرد حتی اگه تو تخت هم میرفت، نمیخواست بره.
حالا اگه راست میگین بگین تو جملهی آخر چی گفتم!
تق تق تق!اونی که پشت در بود دوباره در زد. آریانا آروم و بیصدا پشت در رفت. میترسید و همین باعث شده بود قلبش محکمتر از قبل تو سینهش بتپه و نگران بود که نکنه صدای تپشای قلبش لوش بده. قدش به چشمی در نمیرسید برای همین خم شد تا از زیر در نگاه کنه.
- میدونم پشت دری دختر جون! مگه تو نبودی که کمک خواستی؟ منم برات کمک آوردم! درو باز میکنی؟
صدای یه پیرزن خیلی پیر بود. ولی خب چون شکلک پیرزن نداریم ما از همون شکلک پیرمرد استفاده میکنیم! آریانا پیرزنو نمیدید ولی بذارین من به شما بگم که قدش کوتاه بود و از نظر ریخت و قیافه... مطمئنا اگه میخواست خودشو تو آینه نگاه کنه آینه دووم نمیآورد و خورد میشد. ردایی که پوشیده بود خیلی کثیف بود و به تنش زار میزد و کلاهش روی صورتشو پوشونده بود که خب همین موجب شده بود آینههایی که از کنارشون رد میشد خرد و خاکشیر نشن!
آریانا از این که پیرزن میدونست اون کمک میخواد شوکه شد. ولی داداشش بهش گفته بود که هیچوقت درو برای غریبهها باز نکنه و آریانا هم اصلا تصمیم نداشت درو برای پیرزن باز کنه.
- شما کی هستین؟
- گفتم که... برات کمک آوردم. ولی انگار نمیخوای درو باز کنی پس میذارمش تو این صندوق پستی که اینجا روی در هست.

- صندوق پست؟!
پیرزن هیچ چیز دیگهای نگفت فقط چند لحظه بعد صدای "پاق!" اومد که نشون میداد پیرزن رفته. آریانا روی در و کنارشو نگاه کرد. سمت راست در، روی دیوار یه صندوق پستی بود. آریانا مطمئن بود که قبلا همچین چیزی اونجا نبود، مخصوصا که صندوق دقیقا جایی بود که دست آریانا راحت بهش برسه.
- این کار تو بود نقش جهان؟!
نقش جهان چراغاشو دو بار خاموش و روشن کرد. این یعنی کار نقش جهان بود. آریانا دستشو تو صندوق کرد و چیزی که پیرزن اونجا گذاشته بود برداشت. به محض این که دستشو از صندوق بیرون آورد صندوق دوباره غیب شد.
آریانا برگشت همون جایی که قبلتر نشسته بود و پاکت کاهیای که از تو صندوق برداشته بود نگاه کرد. هیچ نوشته یا علامتی روش نبود. آریانا درشو باز کرد و کاغذ داخلشو بیرون کشید. یه کاغذ کاهی که خیلی قدیمی به نظر میرسید و گوشههاشو انگار یه چیزی خورده بود. روش دستور پخت یه معجون بود و بالای کاغذ با مرکب سرخابی خیلی بزرگ اسم معجون رو نوشته بود.
نقل قول:
"معجون عشق ابدی"
تمام ناراحتیها را حل کنید و تا ابد با عشق در کنار هم باشید!
چی شد؟ مشکلی پیش اومده؟! نه خیر منظورم از سرخابی، سرخ و آبی بود! دیگه شما منظورمو نگرفتین به من چه؟!
همین توضیح کوتاه و مختصر و یه خطی کافی بود تا چشمای آریانا برق بزنه و بخواد که معجونو درست کنه. با خودش فکر میکرد که این حتما راه حله و راه حل خوبی هم به نظر میرسید و همون چیزی بود که آریانا میخواستش. مواد اولیه و دستور پخت معجونو با دقت و توجه و تمرکز کامل خوند. یا حداقل همهی تلاششو کرد که بخونه چون یه قسمتایی از دستور پخت جوهرش پخش شده بود و به سختی میشد خوندش ولی میشد.
شاید تصور کنین که معجون عشق ابدی درست کردنش باید خیلی سخت و پیچیده باشه و کاریه که فقط معجونسازهای بزرگ و قهار میتونن انجامش بدن و یه دختر بچه نمیتونه درستش کنه ولی خب اشتباه میکنین. در واقع دستور پختش خیلی هم ساده بود؛ به سادگی پختن قرمهسبزی و چه بسا سادهتر! الان یکی پیدا میشه میگه قرمهسبزی که راحت نیست! باشه بابا! نظرت محترمه ولی مهم نیست! اینجا فقط من سوال میپر... یعنی اینجا فقط من میگم چی راحته! مفهومه؟!
همونطور که گفتم پختن معجون خیلی ساده بود. رسما باید همه چیو میریختی توی پاتیل و درشو میبستی! فقط باید حواست میبود که سر نره و ته نگیره، همین! پس چی اون معجونو یه معجون خاص میکرد؟ اگه اینقدر راحت باشه که ملت همه دم به دقیقه معجون عشق ابدی بار میذارن! نه خیر عزیزم نمیذارن به دو علت:
۱. این که همه دستور پخت معجون رو ندارن که بخوان بپزن. دستور به طرز عجیب و غریبی فقط به دست بعضی افراد میرسه؛ کسایی که به معجون نیاز دارن ولی نمیخوانش! اون موقع آریانا هم به شدت به معجون نیاز داشت ولی خب وقتی خبر نداشته باشی همچین چیزی وجود داره نمیتونی بخوایش، پس نمیخواستش! حالا هنوز به اونجای داستان نرسیدیم و کسی نمیدونه ولی وقتی هم که اونی که دستور پخت به دستش رسیده معجونو میپزه، دستور پخت ناپدید میشه. همونجور که آریانا وقتی معجونو درست کرد دستور ناپدید شد. البته که آریانا اینو نفهمید چون درگیر این بود که چجوری باید معجونو به بقیهی اعضای تیم بده که بخورن. اول از همه رفت سراغِ...
ای بابا اینا رو که الان نباید تعریف کنم! هر وقت وقتش شد خودتون میفهمید! داشتم دلیلا رو میگفتم...
۲. این که هر چی نحوهی پختن معجون ساده بود، مواد اولیهش کمیاب و کم در دسترس بود!
ولی خب مورد دوم برای آریانایی که داداشش آلبوس دامبلدور بود خیلی چیز سختی نبود. فقط باید میرفت و از تو وسایل معجونسازی داداشش اونا رو برمیداشت و همین خودش یه مشکل بود. یعنی آریانا از داداشش دزدی کنه؟! بعد چجوری قراره با عذاب وجدانش کنار بیاد؟ البته که همهی اینا به خاطر بهتر شدن حال خودشون بود ولی بازم آریانا مطمئن نبود که برداشتن مواد اولیه از وسایل داداشش کار درستی باشه. تو همین فکرا بود که یکی از حرفای داداشش یادش اومد.
- مال من و تو نداره لیمویی!
وقتی این حرف یادش اومد نفس راحتی کشید و خیالش راحت شد که مشکلی نیست که از وسایل داداشش برداره ولی بازم تصمیم گرفت آروم و بیصدا این کارو انجام بده. پاورچین پاورچین از دری که نقش جهان به خونهشون براش پورتال درست کرده بود رفت توی خونه و سروقت وسایل داداشش و هر چی که لازم بود برای درست کردن معجون برداشت و دوباره از همون در پورتال برگشت.
آریانا وسط نقش جهان آتیش روشن کرد و پاتیلو گذاشت روش. آتیشسوزی هم نشد. بالاخره نقش جهان هوشمندتر از این حرفا بود و چمنای اون قسمتو حذف کرد که آتیشسوزی نشه. وقتی آب توی پاتیل شروع به غلغل کرد همهی موادو کپهای توی پاتیل ریخت و درشو گذاشت. هر از چند هم درشو برمیداشت و همش میزد که ته نگیره.
اگه منتظرین بگم مواد اولیهی معجون چی بود منتظر نباشین. برا چی بگم؟ خوشتون میآد مغزتونو الکی با اطلاعاتی که قرار نیست ازشون استفاده کنین پر کنین؟! به اندازهی کافی اطلاعات بلااستفاده تو مغزتون نیست؟! چی؟! ممکنه بخواین استفاده کنین؟! بیخود! همین کم مونده من مواد اولیه رو به شما بگم تا از فردا بازار پر از معجون عشق ابدی بشه و پیرزنه بیاد سروقت من و حسابی ادبم کنه که درس عبرتی بشم برای آیندگان که دستورهای سرّی رو افشا نکنن. شما هم هیچوقت افشا نکنین. آفرین!
آریانا تا نزدیکای صبح همینجور کنار پاتیل چرت میزد. بالاخره کلی بیخوابی کشیده بود از ناراحتی و دیگه اینقدر خسته بود که نمیتونست خودشو بیدار نگه داره. نقش جهان هر از چند یه تکونی به خودش میداد و یه صدایی ایجاد میکرد تا آریانا معجونو هم بزنه که ته نگیره. نزدیک طلوع آفتاب بود که دیگه معجون حسابی جا افتاده بود و غلظت و رنگ خوبی هم داشت و به نظر میرسید که آمادهس. آریانا بیدار شد و معجونو یه هم زد و بعد زیرشو خاموش کرد.
- فقط یه چیز دیگه مونده!
طبق دستور پخت چیزی نمونده بود. آریانا به خاطر آزمایشا و تحقیقایی که با فلورا کرده بود فهمیده بود که اشک ققنوس علاوه بر این که همهی زخما رو ترمیم میکنه، میتونه اثر مثبت معجونا رو هم تقویت کنه. برای همین تصمیم داشت برای اطمینان از این که معجون حتما اثر میکنه توش اشک ققنوس بریزه.
- گریه کن فلورا!
آریانا دو دستی فلورا رو بالای پاتیل گرفته بود.
- بهت میگم گریه کن!
فلورا گریه نمیکرد. برخلاف آریانا فلورا اصلا دم به ثانیه گریه نمیکرد و اشکش دم مشکش نبود. آریانا شروع کرد به تکون دادن فلورای بدبخت.
- گریه کن، گریه کن، گریه کن!
فلورا تهوع گرفته بود اینقدر آریانا تکونش داد و با خودش فکر میکرد عجب غلطی کرده که از همون اول اومده پیش آریانا. اصلا چی شد که تصمیم گرفت با آریانا جفت بشه و خودشو تو همچین بدبختیهایی گرفتار کنه؟!
تق!ضربهای محکم به پشت سر فلورا خورد و اینقدر محکم بود که از درد اشک تو چشماش جمع شد.
- گریه کن ققنوس بد!
انگار آریانا بیخیال بشو نبود و فلورا اگه میخواست زنده از زیر دست آریانا بیرون بره باید زودتر اشک میریخت. تمرکز کرد و همون اشکی که از درد تو چشمش جمع شده بود رو فشرده کرد و به شکل دو تا قطره اشک تو پاتیل انداخت و رنگ معجون از قرمز ملایم تبدیل به قرمز آتشین شد.
- آفرین دختر خوب!
آریانا فلورا رو زمین گذاشت و سرشو بوسید. همون موقع صداهایی از رختکن اومد. خورشید دیگه طلوع کرده بود و به نظر میرسید بقیهی اعضای تیم دارن بیدار میشن. آریانا سریع معجونو توی بطری ریخت و بند و بساطشو جمع کرد تا کسی نیاد بفهمه. نقش جهان هم چمنای اون قسمتو دوباره برگردوند سر جاش. تو این گیر و دار بود که دستور پخت معجون هم ناپدید شد. ولی آریانا اینو نفهمید چون هم از این که معجونو درست کرده خوشحال بود، هم داشت به این فکر میکرد که حالا چجوری باید اونو به خورد بقیهی اعضای تیم بده...