هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین
پیام زده شده در: ۱۸:۳۰ شنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۳
#8

پاپاتونده old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ شنبه ۷ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۰۳ دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۴
گروه:
کاربران عضو
پیام: 61
آفلاین
پاپیون سیاه

vs.

کیو.سی.ارزشی


پست پایانی


کلاوس در حالی که با شتابی در حد بوگاتی ویرون به سمت ویولت میره، دیوار صوتی رو میشکنه و صدای خنده ها رو این طوری میشنوه:
- ره ره ره ره!

خودشم به شدت میزنه زیر خنده و از شدت خنده کنترل بوگاتیشو ... نه جاروش رو از دست میده و میره تو شکم ویکتوریا ویزلی!

- یا روونا! ما رو به عجب بهشتی فرستادی! drool:

همه با دیدن آبشاری که از دهن کلاوس جاری شده از خنده منفجر می شن؛ اونم انفجاری در ابعاد بیگ بنگ! از امواج صوتی به وجود اومده از خنده‌شون کوافل به سمت دروازه‌ی کیو سی میره و دروازه باز میشه.

- هر هر هر! عجب گلی می خوره کیو سی، این بازی عجب بازی‌ای شده! استاد قمیشی رو ببینید... هـــان؟! اون ولدمورته!

سیاوش قمیشی که بدون دماغ شباهت عجیبی به لرد سیاه پیدا کرده، در حالی که اون وسط قر میده و رپ میخونه، با شنیدن اسم ولدمورت شروع میکنه به فی‌البداهه خوندن یه آهنگ جدید:
- آره داش من ولدمورتم، همتونم با هم میدم قورتم! من این روزا زندگیم مث اینه که روی سورتمه‌م، الآنم میخوام بخورمت جای سبزی قورمه‌م!

ملت با شنیدن اسم ولدمورت خودشون رو خیس میکنن. کف زمین عرق جبین دیگه به جای اینکه به خاطر چمن‌ها سبز باشه، زرد میشه!

-هزار دفعه گفتم به این عرق جبین برسین. همه‌ی چمناش زرد شده!

تدی با عصبانیت این جمله رو میگه و با حرص هر چه تمام‌تر کوافل رو به سمت دروازه‌ی خالیه پاپیون سیاه میفرسته. کوافل به گوشه‌ی فلزی دروازه‌ی وسط میخوره و با پیچ و تاب و دوران برمیگرده؛ به کله‌ی ویولت اصابت میکنه، بعدش توی دروازه‌ی کیو سی جا میگیره.

-گل! وااااااااااااااااای عجب گل خنده داری، هر هر هر! یعنی بازی از این خنده دار‌تر نمیشه، هر هر هر هر!

ویولت در حالی که سرش قیری ویری میره، داشت میخورد زمین که باری روی هوا میگیرتش و دقیقاً مثل این فیلمای هندی به چشم های بسته‌ی ویولت نگاه میکنه. ویولت هم دقیقاً مثل این زنای هندی چشاش رو با کمترین سرعت ممکن باز میکنه و نجواکنان میگه:
- باری...

- ویولت...

- باری...

- ویولت...

- باری...

تماشاچیا همه از دیدن این صحنه به این شکل درمیان و یهو به صورت خودجوش شروع میکنن به دست زدن و خوندن این آهنگ:
-عروس، دومادو ببوس یالا! یالا... یالا... یالا... عروس دومادو ببوس یالا! یالا... یالا... یالا...

در این لحظه ویولت هم که در اثر برخورد کوافل به سرش مغزش جا به جا شده، به حرف جمعیت گوش میکنه و صحنه بالای 18 سال میشه؛ دوربین میچرخه روی کلاوس غیرتی که رنگ بادمجون بم شده. این بشر از اول زندگیش هم آفت نمی زد!

ویکتوریا هم که با دیدن این صحنه‌ها فیلش یاده هندستون کرده، یهو کلاوس رو میکشه سمت خودش و فضای این طرف ورزشگاه هم به بالای 18 سال تبدیل میشه و دوربین برای فرار از این صحنه‌های شنیع با سرعت میچرخه یه سمت دیگه که لنزش با سرعت میخوره توی سر پاپا.

- من کجام؟! اینجا کجاست؟!

ویریدیان که میبینه پاپا بدجوری قاط زده میره دکمه‌ی ریست تو دیفالت فکتوری رو میزنه. غافل از اینکه پاپا به زور و زحمت توی همچین سوژه‌ای جا افتاده بود و داشت بندری می‌زد؛ پاپا هم میره روی حالت دیفالت و یهو چشماش رو باز میکنه و میبینه اونور کلاوس و ویکتوریا دارن... این طرف ویولت و باری دارن... اون طرف تر تماشاچیای بی‌جنبه دارن... اون یکی طرف تافتی داره با ویکتور... اون طرف تر هم تد با سوراخ دروازه... (نه آقا! چقدر منحرفین شما، داره توی سوراخ دروازه گل میزنه!) پاپا کاملاً از حالت سیاه به حالت قرمز اناری در میاد و داد میزنه:
-این چه‌ جور مسخره‌بازیه!

تماشاچیا هر هر خنده‌شون یه بار دیگه زمین رو به لرزه در میاره که پاپای جدی رو جدی‌تر می کنه و این بار بلندتر از دفعه ی قبل فریاد میزنه:
- خفه شین! اینجا زمین کوییدیچه یا محل فیلم برداری فساد اخلاقی!

دوباره کسی پاپا رو آدم حساب نمیکنه و در و دیوار ورزشگاه همه قهقهه میزنن! پاپا هم با عصبانیت سوار جاروش می شه، در حالی که اصلا نمی دونه چیکار داره می کنه به سمت جیمز که با بی خیالی داره به صحنه هایی که مناسب سنش نیست نگاه می کنه میره، کلاوس رو از وسط کار مهمش می کشه بیرون؛ بعد با عصبانیت اسنیچ زرد رو که شبیه یه گنجشک داره پرواز می کنه رو می گیره! انگاری صد ساله صیاد اسنیچه لامصب! بعد اسنیچ رو می ذاره وسط مشت کلاوس، یکی هم تق میذاره زیر گوشش!

-واقعا؟ بازی تموم شد؟! نه نه نه! تصویر کوچک شده


گزارشگر در حالی که از شدت خنده خون‌ریزی معده کرده بود، حالا از شدت گریه تهالش پاره میشه و باعث ایجاد حسادت در آقای همساده میشه که با خودش فکر میکنه، چرا همه توی این بازی له له شدن جز من!

ورزشگاه هم کلاً با تموم شدن این بازی خنده دار و جذاب که صحنه‌های منحصر به فردی داشت، جامه‌ها میدرن و نعره‌ها میکشن و اشک‌ها میریزن؛ اینجاست که نویسنده حس میکنه بوی سوژه داره در میاد و زیرش رو خاموش میکنه.

پایان



پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین
پیام زده شده در: ۱۸:۱۰ شنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۳
#7

باری ادوارد رایان


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۴ سه شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۱:۵۵ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
از چی بگم؟
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 274
آفلاین
پاپیون سیاه

.Vs

کیو سی ارزشی


پست دوم


یهو معلوم نیست از کجا بودلر نیمه جوان سر میرسه! کلاوس با تریپ غیرتیش چوبدستیشو تا ته میکنه تو دهن دروازه‌بان پخ پخ شده و همین طور که از خنده رو جاروش بند نیست داد میزنه:
- بی‌تربیت! جوجه فکولی برا ما عاشق میشه؟ا ونم عاشق خواهر مخترع گل گلاب من؟ بگیر بی‌تربیت!

و چوبدستیش رو بیشتر میکنه تو حلق باری جوان و ادامه میده:
- از مادر زاده نشده کسی که عاشق خواهر من بشه!

باری همچنان که داره خفه میشه و احساس میکنه اون نوک چوبدستی کلاوس داره روده بزرگشو قلقلک میده با صدای زامبی واری میگه:
- اُ پدر جی؟اُ پدر جاده شده کعی که عاشخ ویغورت بحه؟

و ملت دوباره میزنن زیر خنده. طوری این ملت شاد و باحال میخندن که میگی همین الان چمن های ورزشگاه هم میزنن زیر خنده! گزارشگر در حالی که از خنده بالا و پایین میشه و سرش رو به این ور و اون ور می کوبه داد میزنه:
-هــــــــــــــــــه هـــــــــــــا هــــا ها! یک گل دیگه برای کیو سی! نتیجه به کل خنده دار میشه! هفتاد به هشتاد به نفع کیوسی! عجب نتیجه ای میشه! هههه مثل این که دارن ده بیست سه پونزده میرن بالا این یاران کیوسی! هـــــههههه!

جیمز کلاً بیخیال گوی طلایی میشه و میره رو زمین و همچنان که دلش رو گرفته رو زمین ولو میشه و از خنده تا دم در خونه عزرائیل میره و برمیگرده سر جاش. با داد و فریاد میگه:
- بخندین ملت! به ریش بابای کله زخمی من بخندین ملت! عوعوعوعو هههه!

عموپنجعلی با خنده میره تو دروازه‌ی وسطی و کله‌ش رو میکوبونه به دروازه. استاد قمیشی هم که دماغشو از دست داده، از وسط جر خورده، دنده‌هاش شکستن و به زور برگشته رو جاروش، انگار نه انگار یه عمر آهنگایی خونده که باعث به راه افتادن سیل میشده تو کنسرت هاش... یه میکروفون ظاهر میکنه و برا ملت آهنگ رپ اندر مپ میخونه:
-حالا مردم بیاین وسط! لب بندر... میرم به سفر! توی خونه، میسازم یه لونه برای تو... توی دیوونه! حالا همه بیان وسط مسط میخوام ببینم جسد مسد! هعععی عامو...

پاپاتونده هم از تریپ جدی و پاپای بد و این حرفا میاد رو ریتم و همینطور که روی جاروش وایستاده بندری میزنه و قاه قاه به ریش ملت میخنده.

- هههههههههه هاهاهاها هوهوهوهو! عجب بازی‌ای شده. پروف تافتی توپ رو شوت میکنه به طرف دروازه‌ی حریف و عجب گل خنده داری میخوره کیوسی! عمو پنجعلی با سرخگون میره تو دروازه... هاهاهاها... پس آقای همساده کو؟ چرا این پیرمرد باید جای دروازه‌بان وایسته؟ هاهاهاها!

از اون طرف آقای همساده از افق ظاهر میشه و با خنده سقوط میکنه روی چمن زمین و محنویات سرش رو زمین پخش میشه. ملت یه بار دیگه میرن رو شبکه خنده!

کلاوس که تازه چوبدستیش رو از دهن باری درآورده دنبال یه موقرمز می گرده! هی سرش رو این ور میکنه و هی سرش رو اون ور میکنه. اونقدر سرش رو تاب میده تا رماتیسم مغزی میگیره و میره دوباره فلش بک.

فلش به عقب!

- هــ...ای... مردم گریه کنید! قار قار عععععو ععععو! بابا آرتور و پسرش رفتن...هی هی! عــــــــــو عــــــــــو!

کلاوس تو این گیر و داد میره دنبال یه موقرمزی که خیلی موهاش قرمزه! اصلا قرمزی موهاش با لب و دهن آدم بازی میکنه. بالاخره وقتی موقرمز رو پیدا میکنه میبینه طرف مورد نظرش هوار هوار گریه میکنه، میکوبه رو سرش و موهاش رو میکنه. نزدیک میره و دستای ویکتوریا رو می گیره و میگه:
- نکن باو! خودت رو می کشی!


- هــــــــق هــــــــق... برو بابا! کل خانواده‌م دارن میمیرن. هعععععی!

کلاوس فکر میکنه الان وقت مناسبی واسه هندی‌بازی و ابراز علاقه نیست ولی اون هندی درونش داد میزنه:« ای بگو دیگه نفهم! بوقی ممکنه دیگه اونو نبینی. بوق بهت!» و اینجاست که کلاوس چشماشو میبنده و با نهایت احساسی که میتونست قاطی کلامش کنه، میگه:
-آی لاو یو!


-


-

و یهو ویکی یه کیف دستی که معلوم نیست از کجا آورده رو میکوبه رو سر کلاوس. داد کلاوس در میاد. همینطور که کلاوس داد میزنه و ویکی گریه میکنه یهو برمیگردیم به زمان حال!

حال (هال خونه تون نه! زمان حال):

در این لحظه ویولت با چماقی که معلوم نیست از کی دزدیده، درحالی که داره میخنده یه بلاجرو میفرسته طرف باری و همچنان که از خنده داره دلش درد میگیره میگه:
- ای لاکردار! به من ابراز علاقه میکنی؟ هاهاهاها! کلاوس، کجایی پسر؟ اومدی این ورا بزن این باریـم نصف کن.


خوب زندگی کن. بزرگ شو و... کچل شو! بعد از من بمیر و اگه تونستی با لبخند بمیر. توی کارات دودل نباش. ناراحتی چیز باحالی برای به دوش کشیدنه ولی تو هنوز خیلی جوونی!


کوروساکی ایشین- بلیچ

تصویر کوچک شده




پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین
پیام زده شده در: ۱۵:۱۱ شنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۳
#6

پروفسور تافتی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۸ پنجشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۲:۱۰:۴۲ دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۸
از آمدنم نبود گردون را سود!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 87
آفلاین
پاپیون سیاه

.Vs

کیو سی ارزشی


پست اول


هوا ابریه. بوی نم همه‌جا رو برداشته. بازیکنا سوار جاروهاشون شدن و به قیافه‌ی همدیگه میخندن. ویولت به قیافه‌ی سیاه پاپا میخنده. ویکتور به عینک کج و معوج بابا پنجعلی میخنده. جیمز وسط هوا قر میده و میخنده. باری میاد به ویولت بخنده که با واکنش ناگهانی کلاوس مواجه میشه.

- به ناموس من کاری نداشته باش!

ویولت از این صحنه خنده‌ش میگیره. تماشاچیا احساس میکنن باید بخندن، ولی نمیدونن چرا. صدای خنده‌ی گزارشگر توی ورزشگاه میپیچه.

- هــــــــرهــــــــــرهـــر!

آقوی همساده میخنده و وسط خنده‌هاش له ِ له میشه. استاد قمیشی با اون صدای تک و ناب خودش شروع میکنه به خندیدن. نویسنده از این که احساس میکنه شروع سوژه رو ویران کرده حسابی قهقهه میزنه.

- داور... هه هـــه... داور توی سوت خودش میدمه... بازی شروع میشه... هــــــــــــــه هـه هــــر... بازیکنا رو هم که میشناسین، دیگه معرفی نمیکنیم، یکی از یکی بامزه‌ترن!

ورزشگاه از خنده منفجر میشه. تد وسط هوا ریسه میره. تافتی خوشحال و خندان با کوافل جلو میره و گل اولو به کیو سی میزنه. بازیکنای کیو سی احساس میکنن باید به خاطر گلی که خوردن بخندن.

- هاهـــاهـــا! چه گل بامزه‌ای خورد کیو سی! هـــا...

بارون شروع میکنه به باریدن. همه آروم آروم خیس میشن. عینک باباپنجعلی تر میشه و هیچی نمیبینه. مستقیم میره جلو و میره جلو و میره توی باری. حلقه‌ها خالی میشن و استاد قمیشی با سرعت به سمت حلقه‌های خالی حرکت میکنه...

در این لحظه پاپا شروع میکنه به هــرهـــر خندیدن و چون میبینه بلاجری اطرافش نیست چماقشو به طرف استاد قمیشی پرتاب میکنه. چماق به سر استاد قمیشی برخورد میکنه و جاروی استاد قمیشی به طرف پاپا منحرف میشه. ویکتور کوافلو میقاپه و یه پاس میندازه برای ویریدیان. پاپا استاد قمیشی رو از جاروش بلند میکنه و میذاره روی زانوهاش و در حالی که با دست راستش عینک استادو توی چشماش میشکونه شروع میکنه به بلند خندیدن. پاپا استاد قمیشی رو بلند میکنه و روی سر نگه میداره، در این لحظه مرلین یه بلاجرو به طرف بینی استاد میفرسته و استاد بینیشو از دست میده.

- چقدر حرکات غیرورزشی این تیم پاپیون سیاه خنده داره... وای که مردم از خنــده!

مرلین چوبدستیشو از جیب رداش بیرون میاره و میگیره و به طرف استاد قمیشی. زیر لب شروع میکنه به نخودی خندیدن و بعد میگه:
- استیپوفــای!

استاد از شدت قدرت طلسم از دستای پاپا خارج میشه و به سمت زمین سقوط میکنه. ورزشگاه سراسر شادی و خنده میشه. بچه‌ها دست و جیغ و هــورا میکشن و چندتا خانوم باوقار وسط استادیوم بلند میشن و حرکات موزون انجام میدن. بچه‌های گمنام پشت صحنه مجبور میشن بیان روی صحنه و فضا رو شطرنجی کنن و اجازه ندن آسلام به باد بره.

همون زمان، ذهن آقای همساده:

کاکو... این استاد قمیشی عجب له شد کاکو... من اصن در عمر طویلی که کردم ای شکلی له نشده بودم! یه بار فقط از برج میلاد افتادم تو دهن یه تمساح. بعد تمساح منو قورت داد من وسط شیکمش راز و نیاز کردم و گفتم خدایـا توبـَه! خدا هم توبه‌ی بنده‌ی حقیرو پذیرفت و چند فقره له لهـم کرد، بعد نیرویی به من داد که تونستم تمساحـو بدرم...

آقو ملت طوری تکبیر فرستاد که له شدم کاکو! اصن یه وضـی بود کاکو!

همون زمان، زمین بازی:

- گل بعدی برای پاپیون سیــاه! چقدر قشنگ گل میزنه این ویریدیان کله فندقی! هـــاهـــاهــــا!

کلاوس از شور و شادی وسط زمین کله‌ملق میزنه که ناگهان تنه‌ی ویکتوریا میخوره به تنه‌ش... و قسمت هندی داستان شروع میشه!

فلش‌بک

کلاوس کنار ویولت نشسته. محیط و فضا دارکه. ملتی موقرمز و ردامشکی وسط یه خونه‌ی بزرگ پخشن و محکم میزنن تو سرشون. صدای غمگین رونالد ویزلی در حالی که وسط مجلس مشغول نعره کشیدنه به گوش میرسه:
- بـــابـــا آرتـــور! کجا رفتی پــــدرم! هـــــــــــــق هـــق! بزنین تو سرتون ملت، بابام مــــرده... لالا، گل مهتاب، بخواب با آب... آرتور، بابای من! هـــــــق هــــــــــق...

ملت همه عربده میکشن و دسته دسته موهای نارنجیشونو میکنن و میریزن زمین. صدای اشک و آه و ناله و گریه و فیـــن دماغ به محفل حالتی معنوی و روحانی بخشیده. کلاوس زیرلب به ویولت میگه:
- این ویزلی‌ها همیشه این‌شکلی عزاداری میکنن؟

در حالی که کلاوس مشغول پرسیدن این سواله، سرشو آروم آروم به طرف ویولت بالا میگیره و درست در این زمان چشمش به دختری میفته که نزدیک رون روی زمین کز کرده، موهاشو با چاقو میبره و گالن گالن اشک میریزه.

- بابای عزیـــزم... خدا صبر بده به باقی خــانواده... آرتور... هــــــــــق هـــــــــــــق هــــــــــــــق! دلم گرفته امشب، هوای گریه فردا... ویکتوریا جان، نبر اون موهای خوشگلتو، به خدا که بابام راضی نیست... ملت! مرد ِ زندگی رفته!

دختر چاقو رو تو هوا پرتاب میکنه. یه تابی به موهاش میده و کلاوس مجبور میشه آب‌دهنشو قورت بده. چاقو توی قلب رون فرو میره و غم و اندوه بیشتر فضا رو احاطه میکنه. این دفعه مالی ویزلی میپره وسط:
- آه! پســـــــــرم، رونالد ویزلی... تو دیــگه چرا!

ملت هق هق اشک میریزن.

پایان فلش بک

- هـــــــرهــــــر! چه گلی میزنه این دفعه ویکتوریا ویزلی، با پاس عالی تدی ریموس! هـــاها... چقد بامزه‌س این باری. پنجاه به سی به نفع ِپاپیون. چه امتیازای خنده‌داری. هــاها...

باری به یکی از حلقه‌های دروازه تکیه داده و ویولتو نیگا میکنه که کنار باباپنجعلی مشغول خندیدنه. به موهای ویولت نیگا میکنه که توی هوا پیچ و تاب میخورن. به روبان ویولت نیگا میکنه که مدام چپ و راست میشه. به ردای ویولت نیگا میکنه که هی بالا و پایین میشه. به جاروی ویولت نیگا میکنه که همه‌ش کج و معوج میشه. کلاً این بشر تعادل نداشته هیچ وقت!

راوی: دیگه هندی‌تر از این چی میخواین؟ باری عاشق شده رفته!

- جان ِ من جناب راوی؟ من گزارشگر عجب سوژه‌ی بامزه‌ای شدم... هــــاهــــاهـاهــــــــــــا!:lol2:



پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین
پیام زده شده در: ۲:۱۰ شنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۳
#5

ویکتوریا ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۷ چهارشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۱:۳۷ دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۵
از ت نمیگذرم!! هیچ وقت!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 59
آفلاین



کیو سی ارزشی



پست سوم



صدای جر و بحث پروفسور ها در حالی که سوار بر تسترال هایشان اوج می گرفتند به گوش می رسید:

- ولی آقا زیرسازی مشکل داره. گذشت اون دوره ای که فوندانسیون رو دستی دور گیری می کردن


گزارشگر با هیجان شروع کرد:

- بعله! امیدواریم که بازی این دفعه بدون وقفه به جریان بیفته. دراین که چقد خوبن این تیما شکی نیست! اژدها ی ارزشی و تسترال سیاه به مصاف هم اومدن. بازی با سرعت تحسین برانگیزی در جریانه. باری به هر جهت...


شترق!


موجودی نادیدنی از منظر بازیکنانِ کیو سی، گزارشگر را به سکوی نیمه آجرچینی شده کوباند اما کسی به صورت شپلخ شده ی گزارشگر توجه نکرد.


- 76565 بار تا حالا بهشون گفتم رو اسم من مانور ندن.

بابا پنجعلی که هنوز به جای قبلی بازیکنان پاپیون سیاه خیره بود با حالتی مات و مبهوت گفت:


- الِکیه! تصویر کوچک شده



در حالی که تیم ارزشی سوار بر اژدهاهای صفر کیلومترشان با کمی پت و پت راه افتاده بودند، اعضای تیم پاپیون سیاه کاملا بر تسترال هایشان مسلط بوده و در سر تا سر زمین مانور های ژانگولری داده ، پشتک و وارو می زدند و فک کایوتی و رود رانرکلا پایین افتاده بود. در حدی که حتی نمی توانستند پاپکورنشان را بخورند! تام و جری ام که برای فیلم برداری قسمتی که تو بیابون بود اتفاقی به ورزشگاه عرق جبین رسیده بودند ، دم جایگاه تماشاچیان خشکشان زده بود.


پاپا به راحتی از جلوی بلاجری که ویولت به سمتش فرستاد جاخالی داد اما متاسفانه در مسیر آتش اژدهایش قرار گرفت و خاکستر شد و ریخت رو زمین .


سیاوش قمیشی با تاسف نگاهی به او کرد و به تدی گفت:

- سوختم خاکسترم را باد برد.


و همزمان با نگاه کردن به ویکی ادامه داد:

- بهترین یارم مرا از یاد برد


تدی طور نگاهی به عمو سیا کرد، طلسمی را زیر لب زمزمه کرد که باعث تمرکز نور خورشید روی سر عمو سیا می شد و از او دور شد!


نور خورشید کمانه کرد وبه آقای همساده خورد که از قبل اژدهایش درست سرویس نشده و از تمامی منافذش بخار داغ بیرون میزد. همساده در جا شعله کشید و خود را روی زمین انداخت و درحالی که غلت می زد گفت:


- هوهوهو آقو ما همون جو به شما گفتیم این اژدهاش اسقاطیه ها! هوهوهو آقو ما فک می کردیم گرممونه هوهوهو نگو ای اژدهائو اشتعال پذیر بوده هوهوهو


بازی دیگر مال بازیکنان نبود. این حیوانات بودند که با یکدیگر می جنگیدند. هوا پر از دود آتش اژدهایان شده و روی تن بازیکنان پر از جای جفتک تسترال های نادیدنی بود.


در بحبوحه ی این مسائل تدی از منشوری بودن خود به خودی اوضاع استفاده کرد و به ویکی نزدیک شد، بازویش را که کبودی بزرگی روی ان به چشم می خورد لمس کرد و پرسید:

- درد می کنه؟


جیمز که با اژدهای نهنگ وارِ رام نشده بود و به صورت موجی حرکت می کرد در حال تقلا برای آرام کردن اژدها این صحنه را دید و تصمیم گرفت جوری به سمتشان حمله ی ساختگی کند که از هم جدا شوند. به سختی اژدر نهنگش را به سمت آن ها هدایت کرد و تیک آفی کشید. اما با چند میلی متر اختلاف تمامی لا یه ی روی موهای مرتب ویکی گِز خورد.


همه چیز اینجا درهمه! صحنه اسلوموشن میشود...

چشمان گشاد شده ی جیمز ...

شعله ای که جلوی دیدش را می گیرد...

ویکی که با بهت دستش را روی موهایش می کشد...

ویولت که سعی میکند جلوی خنده اش را بگیرد اما از شدت خنده می لرزد!

و تدی که در حال جا خالی دادن با صدایی کلفت می گوید:

- نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!


سرعت دوباره عادی می شود و ویکی با فریادی که یاد نامه های عربده کش مادربزرگ مالی اش را زنده می کند رو به تدی داد می زند:

- حالا خوب شد؟ موهام داغون شد.

ویکی صدای تدی را تقلید کرد:

- «نه دادشمه نمیشه روشو زمین بندازم!» نگفتم بیا آذرخش بخریم؟ نگفتم بریم فغانسه با بقیه ی پول؟ گفتم یا نگفتم؟ گفتم یا نگفتم؟ گفتم یا نگفتم؟



فلش بک



- خب بچه ها بالاخره چکا وصول شد.


تدی چند مهره ی چرتکه را بالا و پایین کرد:

- میکند به عبارتی.اووم...نفری 44 گالیون!


چشمان بازیکنان تیم همانند گالوم در ملاقات با حلقه درخشیدند! البته به جز ویولت که به علت بیرون انداخته شدن مداوم از جادوگران و دوری از سایت در خماری کامل به سر می برد.

جیمز گفت:

- نهنگ! نهنگ!

- می خوام با تدی برم پاریس!! تورجنوب شرق می بره با اقساط 600 ماهه

- مشهَده؟ منم بِبَر. تصویر کوچک شده


- پاریس؟‌ من میخوام سرمایه گذاری کلان کنم.. تیمو ثبت کنم.. اسپانسر بیارم خفن بشم!


ویکی دماغش را بالا کشید:

-هیشوخ به حرفام گوش نمیده. میرم با سهمم تک شاخ میخرم. یه هفته با بابا پنجعلی میریم مشهد زیارت.

- سیا جان شما او کلاه گیسو بود تو دیاگون دیدیم خیلی ام بهت می اومد ها.همون که وفتی از تو کمد برداشتی کمد با تمام محتویاتش روی ما چپه شد هوهوهو


سیا که انگار ایده ی در خشانی به ذهنش رسیده بود به همساده اشاره کرد:

- تو تو تو...تو خودت قند و نباتی من و تنهایی و تقدیر!

- هوهوهو راس میگی آقو واس خودمم چندین و چند بلیط بخت آزمایی میخرم.

- وایسا بینم نهنگا که پرواز نمی کنن...من اژدها می خوام.


به دلیل نداشتن جایی ثابت، تمامی افراد تیم در گوشه ی خلوتی از هاگزهد نشسته بودند و با 30 سیکل از پول هایی که از بازی در لیگ به دست آورده یک لیوان نوشیدنی کره ای گرفته بودند که به بیرون پرتشان نکنند.


ویولت که خماری از سرش پریده بود با هیجان گفت:

- من یه سِروِر میخوام. یه سِروِر قوی ! یه سِروِر بزرگ! یه سِروِر بی نظیرکه کل جادوگرانو منتقل کنم روش..که سایت واسم بالا بیاد..دلم واسه ویزن تنگ شده ..ولی حاجی تونم اژدها میخواااد.


پنجعلی با چشمان گشاد شده فقط بچه ها را نگاه می کرد و قورت قورت از نوشیدنی کره ای اش می نوشید.


تدی روی میز کوباند تا بازیکنان را آرام کند:

- بچه ها اینجوری نمی شه. باید پولو واسه تیم خرج کنیم.اتفاقا اژدها خیلی ایده ی خوبیه.


داد و فریاد بچه ها درآمد:

- تدی سفر فرانسه مون چی پس؟ حداقل آذرخش بگیریم.

- می خونم آخ که دیگه کلاه گیس عشق تو داغونم کرد.

- هوهوهو آقو من می گم به ما نمیاد واسه یه پول قلمبه تصمیم بگیریم .


- من هاااست می خوام . سرورجدید می خوام.


جیمز شروع به کوباندن یویواش به سر و صورت تمامی بازیکنان کرد:

- هر

- چی

- من

- می

- گم

- همونه!


پایان فلش بک




صدای داد و فریاد بچه های کیو سی ارزشی ورزشگاه عرق جبین را پر کرده بود:

- هااست.

- بلیط بخت آزمایی.

- کَره ایه؟

- تک شاخ

- آخ که دیگه کلاه گیس...


و این گونه صبر و تحمل تدی لوپینِ معروف درطی چهار بازی لیگ و در تیمی ارزشی به امتحان گذاشته می شود.


اعتقاد دارم... به جادوی واقعی تو وجود ادمای واقعی !


پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین
پیام زده شده در: ۱:۵۶ شنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۳
#4

محفل ققنوس

جیمز سیریوس پاتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۵۰ جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۲:۳۷ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
از طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 1532
آفلاین
کیو سی ارزشی



پست دوم


- ما بازی نمیکنیم آقا!

این صدای پاپاتونده بود که ارتفاعش را کم کرد و از روی جارویش پایین پرید و با دقت(!) آن را به گوشه ای انداخت. تیم پاپیون سیاه به دنبال کاپیتانش فرود آمد و هر شش نفر به دنبال او، جاروهایشان را به همان گوشه پرتاب کرده و زیر دروازه هایشان زانوی غم به بغل گرفتند.
پاپیون سیاه، قهر کرده بود.
جیمز سیریوس پاتر با ردایی فاخر و اژدهایی نهنگ نما! بالای سر تیم حریف پرواز می کرد و می خواند:
- یه پاپاتونده، اینجا نشسته، گریه می کنه، زاری میکنه،پاپیون من..

فلش بک:

- من میخوام اژدهام نهنگ باشه!
- جیمز..اژدها،اژدهاست.
جیمز بی توجه به تدی، خمیازه ای کشید و از ورزشگاه بیرون رفت.
ساعاتی بعد با چند سطل رنگ آبی و نیلی و مشکی برگشته بود و هیجان زده به اژدهای بخت برگشته اش نزدیک می شد.

پایان فلش بک

اژدها غرشی کرد و نفس آتشینش باعث شد رنگ پوست دیگر هم تیمی های پاپاتونده هم به رنگ پوست او درآید.
- نکن.
- حالا همه تون کاکاسیا شدین! ههههه!

ماندانگاس فلچر که همینجوریش هم اعصاب نداشت، چوبدستی اش را بیرون کشید و به طرف تحصن کنندگان دوید. پاپیون سیاه که داور را بی اعصاب دیدند، قبل از رسیدن ماندانگاس به چند قدمی شان، همه سر پا ایستادند.

مرلین اعتراض کرد: اینا اژدها دارن!
دانگ: هیچ جای قوانین نیومده که نمیتونن با اژدها بازی کنن.
ویولت بودلر در آن سوی زمین با اژدهایش تک چرخی زد و جیغ کشید: دارندگی، برازندگیه عامو!

پاپاتونده نفس عمیقی کشید.
دست هایش را به علامت تایم اوت بالا برد و با گروهش حلقه ای تشکیل داد. سه پروفسور ایکیوسان تیم چهارزانو نشستند و در حالیکه با انگشت به شقیقه هایشان فشار می آوردند، در سکوت، فکر کردند.
باری سکوت را شکست: آقا وات تو دو وات نات تو دو؟ چیکار کنیم، چیکار نکنیم؟
پروفسور تافتی سرش را بلند کرد و در حالیکه تافی می جوید، گفت: تسترال هارو ورمیداریم.

پاپاتونده "یس!"ـی گفت و مشتش را در هوا تکان داد. بعد به سمت دانگ برگشت: اگه اینا اژدها دارن، ما هم تسترالای تو زمینو میخوایم!

تد ریموس لوپین که توجهش جلب شده بود، فرود آمد و در حالیکه با سردرگمی به اطرافش نگاه می کرد، پرسید: تسترال؟ کدوم تسترال؟
بعد به هم تیمی هایش اشاره کرد تا فرود بیایند. همه جز عمو پنجعلی که حسابی با اژدهایش کیف می کرد، فرود آمدند.

پاپاتونده شانه هایش را بالا انداخت و دستانش را باز کرد: همینا که دارن لا به لای سنگ و کلوخا میچرن!
ویکتوریا ویزلی که بعد از تدی فرود آمده بود، روی اژدهایش خم شد و چشم هایش را تنگ کرد. با کمی دقت توانست یک مشت علف را ببیند که ناگهان از زمین جدا شد و لحظاتی در هوا معلق ماند، بعد مسیر پیچ در پیچی را به سمت پایین طی کرد و ناپدید شد.

کیوسی ارزشی:

فلش بک - بنگاه دانگ و دوستان:

- آقا ما یه مشت گالیون داریم... بیشترش که رفت واسه جارو‌های! جدیدمون.. میخواستیم با بقیه ش یه ورزشگاه بخریم .. ورزشگاهم نشد، شما زمینشو بده.. بالاخره ملک این روزا حکم طلا رو داره!
-

تد ریموس لوپین نگاهی با همراهانش که ویکتوریا و ویولت و همساده بودند، رد و بدل کرد و یکی از پنجه هایش را پیش چشمان ماندانگاس حرکت داد: الو؟ دانگ؟ ورزشگاه میخوایم ما. عامو؟
-

ویکتوریا فشار مختصری به بازوی تدی آورد تا توجه او را به بیرون بنگاه جلب کند. جایی که جیمز، با اژدهای تازه اش از روی جنازه ی سیاوش و پنجعلی رد شده بود و پیروزمندانه دورخیز کرده بود تا درب بنگاه را بشکند و وارد شود.

ویولت: اوه اوه.. باز خشن شد..
دانگ:

با لگد اژدها، در بنگاه از چهارچوب جدا شد و به شکل عجیبی به جای حرکت در خط مستقیم، به سمت تدی و ویکتوریا و آقای همساده آمد، به آقای همساده برخورد و او را از گروه جدا کرد و دوباره به مسیر اصلی اش برگشت و همراه با آقای همساده با دیوار مقابل یکی شد.

آقای همساده: عااااای.. له شدم کاکو آآآآآخ!
جیغ جیمز که با اژدها وارد بنگاه شده بود، همه را از جا پراند: آهاااااااااای دله دزد! بازی قبلی که داوری کردی چرا چهار امتیاز بی دلیل از من کم شد که 100 نشم!؟
دانگ: ...

تدی که میتوانست آثار خشم را در چهره ی رییس فدراسیون و بنگاه و داور و مدیر هاگ و همه کاره و اینا! ببیند، ابروهایش را بالا برد و دستش را به علامت "نگو! بیخیال! وقتش نیست جیمز!" برای برادرش تکان داد.

جیمز فریاد زد: چی چی رو نه!؟ مرد حسابی واس چی به من 100 ندادی وقتی هیچ مشکلی زیر امتیازدهیم ذکر نشده بود!؟ حداقل اون یارو مفنگی چارکلمه نوشته بودی واسش و باز اومد اعتراض کرد! من چی بگم که همینطوری عشقکی ازم نمره کم شده بود بی دلیل و تدی از پشت دستامو گرفت که از حقم بگذرم اعصاب تو رو خردتر نکنم؟!
من گرون ترین بازیکن لیگم! من جادوگرم! امم..چیزه..میدونم شما هم جادوگرین البته.. ولی من ساق هام، چیز یعنی..انگشتام طلاییه! من خفن و مغرورم و پسر هری پاترم! نگا! پیشونیم قرمز شده، نزدیک بلوغمه، دو ماه دیگه زخمم درمیاد!

جیمز این را در حالی گفت که موهایش را از روی پیشانی اش کنار زده بود و سرش سپر! کرده بود که دانگ رد سرخ روی پیشانی اش را ببیند.
دانگ:
جیمز: "" و داکسی! یَک سایلنتی نشونت بدم که..

بقیه ی جمله اش میان خشم اژدهایش گم شد. بعد از غرش اژدها، جیمز آماده ی حمله بود که تدی قرارداد را از زیر دستان سایلنت دانگ بیرون کشید و با عجله پنجه اش را روی استمپ فشار داد و امضایش را روی قرار داد انداخت و دست ویولت و ویکی را گرفت و به سینه ی اژدهایی که جیمز بر آن سوار بود، تکیه کرد و آن وسط ها هم یک اکسیو مجازی ها! زد که هم تیمی هایش را جا نگذاشته باشد و برای نجات جان ماندانگاس، چشم هایش را بست و گروپ آپارات! کرد.

کیوسی ارزشی رفت و هیچ کدام از اعضای تیم متوجه ی آخرین بند قرارداد نشدند که با فونت Tahoma ی 5! نوشته شده بود:

- این مکان، سابقا متعلق به تسترال دانی وزارتخانه ی سحر و جادوی وزیر ملعون معتاد پیشین بود، لذا به دلیل عدم رعایت حقوق موجودات جادویی ( تغییر ذائقه ی تسترال ها به دلیل کاشت و داشت و برداشت خشخاش در چراگاه ها) پلمپ شد.
اگرچه به دلیل عدم توانایی دولت در پروراندن تسترال های جدیدالذائقه!! ، گروهی از این تسترال ها هنوز ساکن همین محل اند. لطفا در حفظ و نگهداری آن ها، کوشا باشید!


پایان فلش بک

کیوسی ارزشی: ...

فلش بک

- آاااخ آخخخخخ.. اووووخ..اوووخ... آاااخ آخخخخ ... ... آقو لگد میزنه.. بی‌پدر مادر بدم لگد میزنه!

ارزشی‌ها: جم کن خودتو!

- آااخ... به شما لگد نمیزنه؟ .. باشه آقو.. باشه... ااااوووخ... ما که همه‌ش خوردیم.. اینم روش ..

پایان فلش بک

دوربین بالا رفت و یک فـــیلتر تسترال بین! روی لنزش گذاشت.
زمین خاکی ورزشگاه کیوسی ارزشی، به سیاهی میزد. روی زمین ده ها اسب سیاهرنگ با چهره های ترسناک استخوانی و بال های چرمی و براق، در هم می لولیدند.

حالا می شد به راحتی دلیل اینکه چرا تیم پاپیون در آسمان انتظار حریفش را می کشید، درک کرد. روی زمین، جز قطعه ی کوچکی که پاپاتونده و یارانش اشغال کرده بودند، جای سوزن انداختن نبود!

بدیهی است که شش نفر از اعضای تیم کیوسی ارزشی آن قطعه ی کوچک خالی روبروی دروازه را ساخته بودند و تکمیل کردن باقی استادیوم بر عهده ی آقای همساده بود.

دانگ نگاهی به تیم پاپیون سیاه کرد. سیاهی و مرگ و تاریکی از سرتا پایشان می چکید. به لطف اژدهای جیمز، پوست هایشان هم به رنگ ردایشان بود و حالا اسب های سیاه استخوانی زمین را هم می خواستند.

فلچر شانه هایش را بالا انداخت: مشکلی نداره!
پاپاتونده لبخندی زد و با اشاره ی چوبدستی، جاروهایشان را به رختکن منتقل کرد و به همراه تیمش به راه افتاد.
به چشم کیوسی ارزشی که تا کنون مرگ را ندیده بودند، هر هفت نفر در حرکتی هم زمان، افساری نامرئی را گرفتند و روی هوا نشستند.

پنجعلی از روی اژدهایش سرک کشید و تیم حریف را معلق در یک متری زمین دید.
- جل الخالق! تصویر کوچک شده


دانگ دوباره در سوتش دمید.
بازی، شروع شده بود.


ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۱۵ ۲:۵۸:۰۲


پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین
پیام زده شده در: ۲۲:۵۰ جمعه ۱۴ شهریور ۱۳۹۳
#3

محفل ققنوس

تد ریموس لوپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۰ سه شنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۵ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
از دور شبیه مهتابی‌ام.
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 1495
آفلاین
کیو سی ارزشی



پست اول


موزیک متن همچو فیلم‌های وسترن در پس‌زمینه نواخته میشد و با همین موسیقی اعضای تیم پاپیون سیاه قدم به ورزشگاه می‌گذاشتند.

- اینجا کجاست پاپا؟

باری ادوارد رایان تونده که تازگی فرزندخونده‌ی آقای تونده شده بود، با نگرانی چشمای آبیشو به پاپاش دوخت که اونو نگاه نمی‌کرد و با اخم به منظره‌ی روبرو خیره شده بود.
در نگاه اول ورزشگاه شبیه یکی از آثار باستانی اروپایی به نظر می‌رسید، نمایی نیمه مخروب با دیوارهای گلی که فقط ضلع شرقی و شمالی آن سکو برای نشستن داشت و در سمت غرب و جنوب، کاملا زمین صاف و خالی بود. در دو سوی آن حلقه‌های پلاستیکی که زیر آفتاب مثل شمع در حال آب شدن و تغییر شکل بودند، به چشم می‌خورد که با بادی کویری که هر از گاهی به آن می‌خورد، به چپ و راست خم می‌شدند.

- اینجا ورزشگاه عرق جبینه پسرم.
- پروفسور ویکتور به نظر شما از نظر علم ریاضیات جادویی اینجا استاندارد لازم برای بازی در سطح لیگ رو داره؟
- درست می‌فرمایین پروفسور ویریدیان!‌ اما من شنیدم مهندس ناظرش تدی لوپین بوده که ادعاش میشه از من بیشتر بارشه ولی به زودی دیپلم ردی‌های کلاسشو من باید تحمل کنم.
- مثل اون شاهزاده‌ی بی‌رگه! و ادعاش تو معجون‌سازی.

در این لحظه پروفسورها، پاپا و پسرش به سمت پروفسور ویریدیان برگشتن و با تعجب گفتن:

- پس تو استاد معجون بودی؟

کلاوس بودلر دو دستی بر مغز سرش کوفت .

- پس فک کردین از این شخصیت های ساختگیه؟ دوست تخیلی جادوگران؟

لبخندی ابلهانه روی صورت اعضای پاپیون سیاه نشسته بود که بی‌کلام حرف کلاوس را تائید میکرد. بودلر جوان که گریه‌اش گرفته بود، در حالی‌که جاروشو دنبالش میکشید به طرف ورودی تیم مهمان رفت و زیر لب غر غر کنان گفت:

- واقعا من چرا با اینا باید تو یه تیم باشم؟ خیر سرم فک کردم هم‌تیمیام پروفسورن، فردا توصیه نامه خوب میدن، منم میتونم پروفسور بشم.. مثل پروفسور فلیت‌ویک!

بقیه ی اعضای تیم به دنبال کلاوس وارد رختکن شدند، رختکن که چه عرض کنم! توی یه دخمه‌ی سه در چهار متر، چند تا صندلی درب داغون گذاشته بودن و یه تیکه گچ کنار دیواری بود که رنگ سیاهش هنوز خشک نشده، قرار بود بعنوان تخته سیاه برای تمرین تاکتیک‌های تیمی از آن استفاده شود. هنوز هیچی نشده همه‌ی لباس‌های اعضای تیم پاپیون سیاه خاک گرفته بود!
برخلاف تصور اعضای تیم، در ورزشگاه عرق جبین نه عرق بود، نه جبین ، در حالی‌که آنها به امید سکنجبین و عرق نعنا آمده بودند.

فلاش بک – روز تحویل زمین

- رسیدیم؟
ویکتوریا ویزلی تقریبا روی زمین چهار دست و پا داشت راه می‌رفت و خودشو رو به جلو می‌کشید.

- نه ویکی... سرابه!

و جیمز هم خودش رو دنبال بقیه روی زمین کشید و جلوی چشماشون ورزشگاه فوق مدرن شیک نوساز یک لحظه دود شد رفت تو هوا.

- مثل سرابه وقتی می‌خوام دیگه نیستی..

و سیاوش هم خودشو روی زمین کشید.
تقریبا یک ساعتی میشد که تو بیابون بی آب و علف دنبال ورزشگاه خریداری میگشتند و نیم ساعت اول اونقدر به تدی غر زده بودند که چرا آدرس دقیق از دانگ نگرفته که اینطوری آواره‌ی بیابون نشن که دیگه با این خشکی و بی آبی جونی برای غر زدن نداشته باشن.

- رســــــــــــــــیــــــــــــــــــــدیــــــــــــــــــــــم! به به... وسط آب... وسط دریا... چه ویویی.. چه مکانی... اینجا اصن باید منطقه‌ توریستی بشه!
- تدی .. تصویرو یه صد و هشتاد درجه rotate‌ کن.. عکست برعکسه!

تدی لوپین که روی زمین ولو شده بود و داشت از پشت سر و با زاویه اشتباه منظره رو نگاه می‌کرد، یه نگاه به ویولت کرد که بالا سرش ایستاده و اشک تو چشماش حلقه زده بالا و با تصور اینکه اشکش.. اشک شوقه مسیر نگاه ویولتو دنبال کرد تا فهمید اشک شوق نیست که هیچ.. اشک عزاداریه!
روبروی آنها همچنان از هر جهت بیابون لم‌یزرع بود و یک پلاکارد کوچک زده بودند که رویش حروف “محل تاسیس ورزشگاه عرق جبین” حک شده بود.

- من اینجا کوییدیچ کوچیکم بازی نمیکنم!

جیمز نگاه معنی‌داری به تدی کرد که یعنی من دارم میرم، تو هم میای دیگه؟! ولی عوضش جوابشو از عمو پنجعلی گرفت.

- منم میام! تصویر کوچک شده

- هممون میریم.

ویولت دست آقای همساده و ویکی رو گرفت و کشید و با ویکی یه فروند سیاوش هم دنبالش کشیده شد.

- نامردا.. بوقیا... حیف نونا...
- مطابق شخصیتت رفتار کن تدی!
- الان مطابق شخصیتم نبود جیمز؟
- نه الان خیلی مادر سیریوس شدی!‌
- اهم اهم... حله... آقایون.. خانوما.. اسم اینجا ورزشگاه عرق جبینه.. زمینشم که دانگ بهمون داده.. ما هم که هفت نفریم... باید اینجا را با عرق جبینمون بسازیم! تصویر کوچک شده


و شیشه‌های نوشابه‌ی خالی رو از جیب رداش در آورد و یکی یکی به دست اعضای تیم داد که عرق‌های حاصل یک ساعت پیاده روی تو بیابون که روی پیشونیشون نشسته رو توی شیشه‌های خالی کنن! بدین ترتیب، توی این قطحی آب، عرق جبین ارزشی‌ها مایعات لازم برای ساختن خشت به خشت ورزشگاه رو تامین کرد.

**ساعتی بعد **

- باریکلا کاپتان کدخدا.. باریکلا باریکلا مرد با خدا.. باریکلا!

با ریتم عمو پنجعلی، تدی دو انگشتی دست می‌زد و به کار اعضای تیمش که مشغول گل لگد کردن بودن، نظارت میکرد.

- کـــــمـــــــک!

جیمز که تا سینه تو گل فرو‌رفته بود ( چیه خب؟‌ اینم از مشکلات قد و هیکل کوچیکه! ) درست قبل از اینکه غرق بشه، فریاد کمکش به دادش رسید و ویولت بیرون کشیدش و گذاشتش تو آفتاب خشک بشه.

- یکی طلبم جیمز!
- برو بابا!

سیاوش اونطرف با ویکی مشغول قالب گرفتن خشت‌ها بودند.

- دوباره میسازمت عرق [جبین] .... اگرچه با خشت جان خویش / ستون به دروازه‌ات میزنم .... اگرچه با کله‌ی کچل خویش!

و ویکی بی توجه به کپی رایت و این شعر مال کیه بی خیال کار شده بود.
- چقدر زیبا!
- آاااخ آخخخخخ.. اووووخ..اوووخ... آاااخ آخخخخ ... ... آقو لگد میزنه.. بی‌پدر مادر بدم لگد میزنه!

در اون لحظه اعضای تیم همه دست از کار کشیدن، حتی عمو پنجلی هم نخوند و با بقیه به آقای همساده نگاه کرد. اگه اسم آقا رو یدک نمی کشید یه چیزی... اگه اون سیبیل پت و پهنش نبود هم یه چیزی... پس احتمال باردار بودنش رد میشد و تنها یک تئوری می‌موند.

ارزشی‌ها: جم کن خودتو!

- آااخ... به شما لگد نمیزنه؟ .. باشه آقو.. باشه... ااااوووخ... ما که همه‌ش خوردیم.. اینم روش ..

و همینطور که هی به چپ و راست منحرف میشد و آخ و اوخ میگفت، مشغول ماله‌کشی رو خشت‌ها شد. با این سرعت ورزشگاه یک روزه که هیچی... یک هفته‌ای هم آماده نمیشد!

پایان فلاش بک

صدای بوق بلندی در ورزشگاه پیچید که به معنی زمان حضور تیم‌های برای شروع مسابقه شد. همونطور که اعضای پاپیون بین فلاش بک پیش‌بینی کرده بودن، ورزشگاه تقریبا خالی بود و غیر از یک سری گرگ بیابون و کرم خاکی و کایوت و رود رانِر و رنگو و بقیه ی موجودات صحرانشین کسی به دیدن بازی نیومده بود.
پاپیونی‌ها سوار جارو‌هاشون به علتی که تو پست بعد می‌فهمید ! کمی بالاتر از سطح زمین منتظر تیم میزبان شدن.. بالاخره بعد از غرش بلندی که از تونل ورودی به گوش می‌رسید، یاران ارزشی سوار بر اژدهای صفر کیلومترشون قدم به زمین گذاشتند.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین
پیام زده شده در: ۲:۲۸ سه شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۳
#2

هافلپاف

ماندانگاس فلچر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۶ شنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۲:۵۲:۲۴ پنجشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۷
از مرگ برگشتم! :|
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
هافلپاف
پیام: 400
آفلاین
هفته پایانی مسابقات کوییديچ

کیو.سی.ارزشی - پاپیون سیاه

زمان: از ساعت 00:01 روز 11 شهریور ماه - 23:59 روز 15 شهریور ماه

* قبل از شروع مسابقه قوانین را به دقت مطالعه کنید.



ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۲:۲۶ سه شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۳
#1

هافلپاف

ماندانگاس فلچر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۶ شنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۲:۵۲:۲۴ پنجشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۷
از مرگ برگشتم! :|
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
هافلپاف
پیام: 400
آفلاین
ورزشگاهی در آفریقای شمالی و در فاصله سه کیلومتری خورشید. به دلیل نزدیکی بیش از حد به خورشید، تمام ورزشگاه در حال عرق ریختن میباشد.


ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۲۵ ۲۲:۲۵:۳۹
ویرایش شده توسط مرلین کبیر در تاریخ ۱۳۹۴/۷/۳ ۱۲:۴۶:۵۵
ویرایش شده توسط مرلین کبیر در تاریخ ۱۳۹۴/۷/۳ ۱۴:۱۱:۵۲
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در تاریخ ۱۳۹۵/۱۰/۹ ۲۱:۳۳:۰۳
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در تاریخ ۱۳۹۵/۱۰/۱۵ ۱:۵۰:۱۴
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۹ ۲۲:۰۷:۰۲
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۹ ۲۲:۱۱:۳۹







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.