فضای انتخابی: دفتر دامبلدور
لیلی، بارها رمز دفتر پروفسور را در ذهنش تکرار کرده بود. «پودینگ وانیلی، پودینگ وانیلی، پودینگ وانیلی.» او همچنین بارها با خودش فکر کرد که چرا رمز دفتر او باید پودینگ وانیلی باشد. اما دیگر نیازی به این فکر ها نبود! زیرا درحال حاضر، روبروی میز پروفسور دست به سینه ایستاده بود و با چشم های سبز رنگ کشیده اش به او که درحال باز کردن کاغذ پوستی اش که با ظرافت تمام مهروموم شده بود نگاه میکرد.
کمکم داشت از آرامشی که سرتا سر وجود پروفسور را پر کرده بود خسته میشد. پس دست به کار شد تا سوالی که از او پرسیده نشده بود را جواب بدهد.
- داشتم میگفتم، خب جیمز... جیمز پاتر، خونوادش کاملا از حامیان شما هستن اون رو تشویق کردن تا به عضویت در محفل در بیاد. من هم بهش گفتم که نمیزارم تنهایی یه همچین افتخاری نسیبش بشه که برای شما بجنگه... درست نمیگم پروفسور؟
دامبلدور خنده ی بسیار آرامی کرد و بلآخره با آن چشم های آبی رنگ که پشتش سالیان سال زندگی با عزت فراوان دیده میشد به لیلی نگاه کرد.
- بگذار اول سوالاتی که جواب دادی رو مطالعه کنیم لیلی... بعد به مسائل دیگه میپردازیم...
لیلی آهی کشید و حالت ایستادنش را از دست به سینه بودن به صاف ایستادن و مودب بودن، تغییر داد.
سوالها به این ترتیب پرسیده شده بود:
1- چرا محفل ققنوس؟
چون اگه آدم های خوب، کنار بکشن و سکوت کنن... اونوقت دیگه آدم های بد مجبور نیستند برای پیروز شدن در کارهای بدشون بجنگن چون کسی نیست جلوشون رو بگیره
2- آیا برخوردی با یه ققنوس داشتید؟ نزدیکترین برخوردتون با یه ققنوس چی بوده؟ اونو شرح بدید.
اولین باری که یه ققنوس دیدم، توی دفتر پروفسور دامبلدور بود. اسمش فاوکسه... در اون زمان از نزدیک خیلی با ابهت و زیبا به نظر میرسید، انگار که بالهاش سرشار از شور و حرارتِ آتش سرخ بودن... انگار زاده شده بود که امید بده... اما بعد ها که فهمیدم ققنوس بعد از مدتی زندگی کردن میسوزه و خاکستر میشه، اما دوباره جوجه ای از خاکسترش به وجود میاد، متوجه شدم این امید هم، گاهی باید بسوزه تا از نو زاده بشه...
3- بهترین روشی که برای مبارزه علیه تاریکی میدونید چیه؟
از نظر من، مبارزه علیه تاریکی فقط در طلسم و جادو خلاصه نمیشه... بلکه گاهی وقتها میشه با محافظت از یک کودک یا حتی آب دادن به یک گل درحال پژمرده شدن با تاریکی مبارزه کرد.. شاید بگید چه ربطی به گل داره؟ اما همین گل زیبا روشناییش رو زمانی از دست میده که پژمرده بشه... اون سقوط میکنه و به تاریکی مطلق فرو میره...
4- به نظرتون شایعاتی مبنی بر مصرف بی حد و اندازه سوپ پیاز توسط محفلیها حقیقت داره؟
به شخصه از خوردن سوپ پیاز لذت میبرم، اگه این شایعه حقیقت داشته باشه امیدوارم که به اعضای جدید هم سوپ پیاز به اندازه ی کافی داده بشه.
5- اگه قرار بود بهخاطر وفاداری به آلبوس دامبلدور، از عزیزترین چیزی که توی زندگیتون وجود داره بگذرید، اون چیز چی بود و آیا میگذشتید یا نه؟
عزیز ترین چیز در زندگی من، خانواده و عزیزانم هستن... گذشتن از عزیزترین آدم های زندگیم سخت به نظر میرسه... درواقع هیچوقت آسون نیست حتی برای خود پروفسور دامبلدور... اما فکر میکنم در طول زندگی سرافرازی که داشتن، ایشون از خیلی چیز ها برای مبارزه با تاریکی گذشتن... پس من هم از انجامش فرار نمیکنم.
6- موقعیتی پیش اومده که شما رو مجبور کردن به اینکه جای مخفی خانه گریمولد رو لو بدین. آیا لو میدین یا شکنجه میشین؟
از نظر من، اعتماد چیزی نیست که وقتی شکسته و خراب بشه، دوباره بشه اون رو از نو ساخت... شکنجه رو انتخاب میکنم
7- اتفاقی پیش اومده و شما باید برای حفظ اتحاد و همدلی محفل به سختترین ماموریت عمرتون برید. همزمان جشنی برگزار شده که کلا یه بار در کل عمرتون رخ میده و شما خیلی دوست دارین که توی اون جشن شرکت کنین. اتحاد ققنوس رو انتخاب میکنین یا جشنتون رو؟
جشن ها زیبا به نظر میرسن، اینکه آدم توی اون ها شاده و اینکه فقط یک بار در کل عمرش اتفاق میوفته هم بی تاثیر نیست که دلم بخواد توی جشن شرکت کنم... اما اگه محفل نباشه، شاید ما هم وجود نداشته باشیم تا بتونیم این جشن هارو برگزار کنیم...
8- نظرتون درمورد آلبوس دامبلدور چیه؟
شاید به زودی ایشون رو جزو الگوهای زندگیم قرار بدم... جادوگر بزرگی که بیش از اندازه، برای آزادی، برای ساختن دنیای بهتر و برای آرامش جنگیده. اما فکر میکنم باید روی آرامش بیش از حدی که داره یکم کار کنه... اخه مگه میشه آدم انقدر آروم باشه؟
9- یک راه بسیار خوب و پسندیده برای عشق ورزی به یک مرگخوار و دعوتش به راه روشنایی پیشنهاد بدید.
یاداوری اینکه قبل از مرگخوار بودن، اون یک انسانه... انسان ها قدرت انتخاب دارن... شاید انتخاب یکی راه درستی نباشه، اما وقتی بهش انسان بودنش رو یاداوری کنیم، شاید ارزش خودش رو متوجه بشه
10- چشم انداز پیش روتون از آیندهای که قراره توی محفل بگذرونید چیه؟
امیدوارم روزی برسه که انقدر برای محفل مفید عمل کنم تا دیگه محفلی وجود نداشته باشه... منظورم اینه که محفل تا زمانی وجود داره که سیاهی و تاریکی همراه با اون وجود داشته باشه اما وقتی همه ی اینها نابود بشن دیگه نیازی به جنگیدن نیست
سلام باباجان،
قبل از هر چیزی بابت تاخیری که در پاسخگویی به درخواستت پیش اومده ازت عذر می خوام. البته توجه ت رو هم به جغدی که همین الان داره به سمتت میاد جلب می کنم.
آنلاینها
8 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
0
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
[[single]] در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


هیچ وقت نفهمیدم چرا اسم خواهر پروتی نباید دوروتی باشه.
بگذریم... چه جوابای قشنگی به سوالا دادی!
از کریدنس هم ممنونیم که ققنوسش رو به دیگران تقدیم میکنه. 

جواب سوال۳ رو هم هوشمندانه دادی. استقامت و اکسپلیاموس (تلفظفش برام سخته.
همون ورد خلع سلاحو میگم.) در برابر هر چی آووکادورا (طلسم سبزی که آدما رو افقی میکنه.
) پیروزه! 

منم تو هاگوارتز درس خوندم. ققنوس دامبلدور رو از دور دیدم...این چه سوالیه آخه. الان من ققنوس ندیده باشم می خواید رام ندید؟

واقعنی؟
بیا تو. اصلا نیاز به... عه خب مثل اینکه عمو لوپین یه جغد هم به سمت همسر عزیز تر از گلش فرستاده و گفته اول اونو چک کنی لطفا. 








