آنیتا دامبلدور
از قدح اندیشه
- تولد نقش
- 1396/09/23
- آخرین ورود
- شنبه 20 اردیبهشت 1393 20:29
- عضویت
- 1384/08/27
- پستها
- 1323
بوق.... بوق.... بوق....
کرام با سرعت سرشو بر میگردونه و با ترس و لرز به پشت سرش نگاه میکنه و میبینه که دماسنج عله، به حد غیر مجازش رسیده! با سرعت نگاهشو به لوپین می دوزه و در حالی که دندوناش داره به هم می خوره میگه:
_ ریموس.....
ریموس که با شنیدن نام قزوین، نیشش تا بناگوش باز شده بود، میگه:
_ جان دلم؟؟!!
کرام که داره از شدت ترس، به حالت بندری زدن در اومده، فریاد میزنه:
_ فرار کنیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن!!
مدیرا به سرعت منظور کرام رو میگیرن و میرن زیر تختاشون قایم میشن!! آما...
اما پیتر چون تازه وارد خوابگاه شده بود و هیچی از این حرکت غیر آسلامیک مدیرا نمی فهمید، به کار خودش مشغول شد و شروع کرد به فوضولی کردن توی خوابگاه. ناگهان فریادی بلندتر از فریاد سرژ با خشم و غضبی فراوان همراه با جیغهایی بنفش اعلام کرد:
_ مـــــــــــن.......خــــــــدای رول....... علـــــــــه ی کبیـــــــــــــر........ خونم به جوش اومــــــــده!!..... فوهاهاهاهاهاها!!!
و با شروع خنده ی خود، فوران را نیز نمود و همه جا رو، مخصوصا روی پیتر رو، حسابی ماگمایی کرد!
*****یک ساعت بعد!!*****
_ آخیش..... همچین خنک شدم!!....چه حالی داد!!... فیسسسششش!
ملت از زیر تختاشون اومدن بیرون و رفتن طرف جاروها که یهو همون صدای سهمگین گفت:
_ حالا یه دفعه شاهکارام روی زمین بمونن! .... بیشینین اینجا!!
همه نشستن و کریچر در حالی که پاچه ی آن آتشفشان ِ آتشنشان رو می خاروند گفت:
_ ارباب...ارباب...اسمیگل خوبه!!....ارباب...
کوییریل یه نگاه همون جوری به کریچر انداخت و گفت:
_ یعنی من هی باید برم این کتابو از دستت جمع کنم؟؟!...مگه نگفتم فقط باید کتابای هری پاتر رو بخونی؟؟!
کریچر یه ذره فکر و بعد دوباره گفت:
_ آهین...گرفتم!!... ارباب پاتر.... چی شده؟!!!
یه کم ماگما ریخت روی کریچر!
: من از قزوین و قزوینی خوشم نمی یاد!!.... شماها خودتون باید پیداش کنین!!
مدیرا: هین؟!!
: همونی که شنفتین!!... اینقدرم هین هین نکینن!
باک بیک که در حال متواری شدن بود، گفت:
_ ببخشید ارباب.... باید برم این بچه ها رو بلاک کنم!.... خیلی چترباکس پر شده!!
کوییرل عمامشو صاف و صوف کرد و در یک حرکت کاملا آنتحاری_ بشر دوستانه، در حالی که از در خارج می شد، گفت:
_ چیزه.... من... آهان.... این بچه ها باز غلط املایی دارن!!... من باید درستشون کنم!
ریموس هم به دنبالش به راه افتاد و گفت:
_ آخ آخ آخ... الهی بمیرم!.... قرص ماه داره کامل میشه!!... من برم یه وقت خطر آفرین نشم!
کرام یه ذره فکر کرد و گفت:
_ من... خب... من... باید برم چیز... ها!... باید برم یه آرم برای اتحاد مدیرا درست کنم!!... خیلی مهمه...شرمنده!
و د بدو که در رو!! می مونه منالیزا که در جواب فوران عله میگه:
_ والا من که تابلویم!!(
)... همه منو میشناسن!!
و به خواب میره! و فقط آن یار دیرین عله، کریچر براش می مونه! کریچر خاروندن رو تموم میکنه و میگه:
_ قربان؟!؟... امری با من ندارین؟!!... باید برم ققی رو ادب کنم!!... با اجازه!
: بشین!!
کریچر با صدای پر جذبه و کشش(!) عله در جا میخکوب میشه و میگه:
_ قربان.... من قزوین رو بلد نیستم!!... آدماشم نمیشناسم!!...عفوا یا حبیبی!!
: چیه؟!... حبیبی میزنی؟!!....تو باید بری!!
از پشت در، صدای ناله و زاری کسی به گوش میرسه که انگار بست نشسته!
: اول برو اون درو وا کن ببین کیه داره در میزنه من دلم میلرزه...درو با لنگ در میزنه من دلم میلرزه...عقرب زلف سدی...!
کریچر ارباب رو در حال و حول خودش ول میکنه و میره در رو باز میکنه و میبینه که دامبل اونجا نشسته و داره راز و نیاز میکنه! با تشر بهش میگه:
_ هوی!!... برو اینجا لنگر ننداز!!... تازه دم در رو جارو کردم!!...
: کیه کریچر؟؟!!.... با قمر قرینه!!... تا قمر در عقربه....!!... گفتم با کی داری حرف میزنی؟؟!!... ها؟!... کار مو چنینه!!...
کریچر فریاد میزنه:
_ دامبل ریش بزیه!!... دارم دکش میکنم!!
دامبل لبخندی میزنه و بلند، طوری که عله بشنوه، میگه:
_ من راه قزوینو بلدم ها!
: هین؟!!
دامبل: آهین!!
کریچر: ای خاک بر سر ته کفش من شه!!!
کرام با سرعت سرشو بر میگردونه و با ترس و لرز به پشت سرش نگاه میکنه و میبینه که دماسنج عله، به حد غیر مجازش رسیده! با سرعت نگاهشو به لوپین می دوزه و در حالی که دندوناش داره به هم می خوره میگه:
_ ریموس.....
ریموس که با شنیدن نام قزوین، نیشش تا بناگوش باز شده بود، میگه:
_ جان دلم؟؟!!
کرام که داره از شدت ترس، به حالت بندری زدن در اومده، فریاد میزنه:
_ فرار کنیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن!!
مدیرا به سرعت منظور کرام رو میگیرن و میرن زیر تختاشون قایم میشن!! آما...
اما پیتر چون تازه وارد خوابگاه شده بود و هیچی از این حرکت غیر آسلامیک مدیرا نمی فهمید، به کار خودش مشغول شد و شروع کرد به فوضولی کردن توی خوابگاه. ناگهان فریادی بلندتر از فریاد سرژ با خشم و غضبی فراوان همراه با جیغهایی بنفش اعلام کرد:
_ مـــــــــــن.......خــــــــدای رول....... علـــــــــه ی کبیـــــــــــــر........ خونم به جوش اومــــــــده!!..... فوهاهاهاهاهاها!!!
و با شروع خنده ی خود، فوران را نیز نمود و همه جا رو، مخصوصا روی پیتر رو، حسابی ماگمایی کرد!
*****یک ساعت بعد!!*****
_ آخیش..... همچین خنک شدم!!....چه حالی داد!!... فیسسسششش!
ملت از زیر تختاشون اومدن بیرون و رفتن طرف جاروها که یهو همون صدای سهمگین گفت:
_ حالا یه دفعه شاهکارام روی زمین بمونن! .... بیشینین اینجا!!
همه نشستن و کریچر در حالی که پاچه ی آن آتشفشان ِ آتشنشان رو می خاروند گفت:
_ ارباب...ارباب...اسمیگل خوبه!!....ارباب...
کوییریل یه نگاه همون جوری به کریچر انداخت و گفت:
_ یعنی من هی باید برم این کتابو از دستت جمع کنم؟؟!...مگه نگفتم فقط باید کتابای هری پاتر رو بخونی؟؟!
کریچر یه ذره فکر و بعد دوباره گفت:
_ آهین...گرفتم!!... ارباب پاتر.... چی شده؟!!!
یه کم ماگما ریخت روی کریچر!
: من از قزوین و قزوینی خوشم نمی یاد!!.... شماها خودتون باید پیداش کنین!!
مدیرا: هین؟!!
: همونی که شنفتین!!... اینقدرم هین هین نکینن!
باک بیک که در حال متواری شدن بود، گفت:
_ ببخشید ارباب.... باید برم این بچه ها رو بلاک کنم!.... خیلی چترباکس پر شده!!
کوییرل عمامشو صاف و صوف کرد و در یک حرکت کاملا آنتحاری_ بشر دوستانه، در حالی که از در خارج می شد، گفت:
_ چیزه.... من... آهان.... این بچه ها باز غلط املایی دارن!!... من باید درستشون کنم!
ریموس هم به دنبالش به راه افتاد و گفت:
_ آخ آخ آخ... الهی بمیرم!.... قرص ماه داره کامل میشه!!... من برم یه وقت خطر آفرین نشم!
کرام یه ذره فکر کرد و گفت:
_ من... خب... من... باید برم چیز... ها!... باید برم یه آرم برای اتحاد مدیرا درست کنم!!... خیلی مهمه...شرمنده!
و د بدو که در رو!! می مونه منالیزا که در جواب فوران عله میگه:
_ والا من که تابلویم!!(
)... همه منو میشناسن!!و به خواب میره! و فقط آن یار دیرین عله، کریچر براش می مونه! کریچر خاروندن رو تموم میکنه و میگه:
_ قربان؟!؟... امری با من ندارین؟!!... باید برم ققی رو ادب کنم!!... با اجازه!
: بشین!!
کریچر با صدای پر جذبه و کشش(!) عله در جا میخکوب میشه و میگه:
_ قربان.... من قزوین رو بلد نیستم!!... آدماشم نمیشناسم!!...عفوا یا حبیبی!!
: چیه؟!... حبیبی میزنی؟!!....تو باید بری!!
از پشت در، صدای ناله و زاری کسی به گوش میرسه که انگار بست نشسته!
: اول برو اون درو وا کن ببین کیه داره در میزنه من دلم میلرزه...درو با لنگ در میزنه من دلم میلرزه...عقرب زلف سدی...!
کریچر ارباب رو در حال و حول خودش ول میکنه و میره در رو باز میکنه و میبینه که دامبل اونجا نشسته و داره راز و نیاز میکنه! با تشر بهش میگه:
_ هوی!!... برو اینجا لنگر ننداز!!... تازه دم در رو جارو کردم!!...
: کیه کریچر؟؟!!.... با قمر قرینه!!... تا قمر در عقربه....!!... گفتم با کی داری حرف میزنی؟؟!!... ها؟!... کار مو چنینه!!...
کریچر فریاد میزنه:
_ دامبل ریش بزیه!!... دارم دکش میکنم!!
دامبل لبخندی میزنه و بلند، طوری که عله بشنوه، میگه:
_ من راه قزوینو بلدم ها!
: هین؟!!
دامبل: آهین!!
کریچر: ای خاک بر سر ته کفش من شه!!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!


من آخر سر شماهارو میکشم!


اجازه فرود داري بشين!!!
..باور كن من از دست اينا خسته شدم!!باب به انسان يه چيزو چندبار ميگن؟گوش نميدن كه!!
کیریچ:
تو اينجا چيكار ميكني!!؟