جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

62 کاربر(ها) آنلاین هستند (43 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
59 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

روان‌خانه سیاه - سفید!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 3 کاربر مهمان
پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: دوشنبه 6 آبان 1392 00:19
نمایش جزئیات
آفلاین
- قربانت گردم، این مشنگا خیلی ما رو چپ چپ نگا میکنن.
- لینی شما از کی نگران اینی که مشنگا چه فکری میکنن؟

بلا با احتیاط قدمی به سمت اربابش برداشت و زمزمه کرد:

-همم..سرورم، لینی بد نمیگه‌ها.. اونجا رو نگاه کنین!

یک سری مشنگ ساکن حوالی میدان گریمالد که با دیدن لباسهای مرگخوارها فکر کردن بودن خبریه، لباسهای مبدل به تن و قاشق زنون و trick or treat‌گویان از خونه‌هاشون در اومده بودن و از خودشون هالووین در میکردن!

- بچه‌ها.. بچه‌ها بیاین اینجا.. این چه خوب رفته تو نقشش.

ولدک به بچه‌ی فسقلی نیم متری که روبروش دو نقطه دی زنان ایستاده بود نگاه کرد که کم کم توسط چند تا مشنگ دراز و کوتاه دیگه احاطه میشد.

- عهه.. این چه شبیهه والده مرده!
- والده مرد نه ولده مورت. ماسکتو از کجا خریدی پسر؟

ایوان که استخوناش زیر فشار عصبی داشت خورد میشد، کاری که مشاورش بهش گفته بود رو انجام داد:

- کروشیوس مکسیموس!

و مشنگهای اطراف همگی بندری‌زنان رو ویبره رفتن و کف زمین پخش شدن.

- یا جد اسلترین! ایوان امیدوارم برای جم کردن نعش اینا هم نقشه‌ای داشته باشین.
-

------------------------------------------------
مودی که از دور روی عملیات قسی القلبانه‌ی مرگخوارها زوم کرده بود، چوبدستیش رو مجددا بیرون کشید و دهانش رو باز کرد تا فرمان حمله بده..

ـ آااایی..حم... ها؟ چرا اینطوری نیگا میکنی البوس؟
- این بود نرمش قهرمانانه؟ این بود آرمان‌های محفل؟

مودی در حالی که با دو دستش هی به سمت مرگخوارها و چشماش و دامبلدور اشاره می‌کرد، جواب داد:

- خب آخه تو ندیدی اینا چیکار کردن! اگه چشم جادویی داشتی، تو هم می‌دیدی. دو ساعته واستادن اونجا، بر و بر ساختمون ما رو نگاه می‌کنن انگار منتظرن سر یه ساعتی یه بلبلی چیزی از توش بپره بیرون.

- مودی جان؟
- ها؟
- اونا مگه خونه‌ی گریمالد رو می‌بینن؟
- هااااا!
- ما باید تا تعداد بیشتری از همسایه‌هامون شپلخ نشدن جلو شر رو بگیریم. یه داوطلب میخوام که بره دست اینا رو بگیره بیاره تو خونه.

در آن‌سو تدی که حوصله‌ش رفته بود، خمیازه‌ای کشید:‌

-
- اووه، تدی... .. پیش‌مرگ محفل!
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1392/8/6 1:04:42
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: شنبه 4 آبان 1392 19:34
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
- دابی یک کله ی کچل دید ... دابی یک عالمه مرگخوار دید ... دابی بیشتر از سی و سه بلد نبود شمرد ... دابی بد دابی بد


محفلی ها چوبدستی کشیدند و پس از شمردن سه شماره توسط مودی در یک اقدام هماهنگ ورد یکسانی را خواندند که در نتیجه ی آن...


...

- دهکی! چرا تکرار نمی کنین؟ یک، دو، سه، آوادا...

- اکسپلیارموس!

مودی پس کوبیدن دستش روی پیشانی با چشم جادوئیش چشم غره ای به ملت گروه پشت سرش رفت و گروه هم متعاقبا یک قدم به عقب رفتند! همزمان در دوردست ها یک مرگخوار خلع سلاح شد!

- اینجوری نمیشه! بهتره استراتژی مونو عوض کنیم!

تدی از بین جمعیت پرسید:

- یعنی دقیقا چی کار کنیم؟

مودی دستی به سرش کشید و به فوج دشمن که از دور دیده می شدند نگاهی کرد. بعد از مکث کوتاهی قمقمه ی کتابی اش را از جیب پالتوی کهنه اش درآورد و جرعه ای از مایع درونش خورد.

- خب، استراتژی جدیدمون چیه الستور؟

جیمز این را پرسید و به صورت اطرافیانش که همگی مانند خودش مضطرب بودند نگاه کرد.

- خب، با این روحیه ی رشادت و قهرمانی که تو جبهه ی محفل میبینم...

- خب؟

- نرمش قهرمانانه!

جبهه ی تاریکی - تخت روان ولدک!

- جسارته ارباب، حالا ما چجوری قراره نفوذ کنیم به مقرشون؟ یعنی چجوری می تونیم به یه خونه ی نمودارناپذیر...

لرد که با نوک انگشتانش سر نجینی را نوازش می کرد، با فش فش عجیبی مشغول گپ و گفت با دخترش شد.
مرگخوار مجهول الهویه که بشدت ضایع شده بود، بدون توجه به خنده ی حاضرین دوباره پرسید:

- جسارته ارباب،...

- بله، جسارته. اگر به سوالت جواب ندادم حتما صلاح دونستم جواب ندم، لزومی نداره دوباره بپرسی. ولی حالا که اینقدر عز و جز می کنی، بهت می گم. ما اقدامی نمی کنیم، صبر کن تا ببینی چطور خودشون به پیشرفت نقشه ی ما کمک می کنن!

________________________
آلبوس به خودا تقصیر من نیس! ولی خب عب نداره، کم کم سوژه رو اونوری که شوما گفتین هدایت می کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الستور مودی در 1392/8/4 20:04:03
ویرایش شده توسط الستور مودی در 1392/8/4 20:06:53
ویرایش شده توسط الستور مودی در 1392/8/4 20:09:25
چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

تصویر تغییر اندازه داده شده

×××××

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: جمعه 3 آبان 1392 10:11
نمایش جزئیات
آفلاین
با شنیدن این جمله ی لرد موجی از شادی و هلهله در میان مرگخوارن ایجاد شد و آنها فوج فوج با شور و هیجان به سمت در خانه ی ریدل حرکت کرده و بعضا یورتمه میرفتند که با فریاد لرد ناگهان متوقف شدند ...


- صبر کنید! فکر کردید اینجا محفله؟ فکر کردید اینجا بی حساب کتابه و ارباب بالای سرش نیست؟ همینطوری که نمیشه رفت محفل! اول باید خودمون شخصا حاضر غایب کنیم ...


با شنیدن این یکی جمله ی لرد نشاط و شور و شوقی که چند لحظه قبل ایجاد شده بود به کلی از میان مرگخوارها رخت بربست و جایش را به همان رخوت قبلی و حتا بدتر از آن داد ... با وجود مراسم کسالت بار و زمانگیر حاضر غایب معلوم نبود چه زمانی کاروان مرگخواران عازم محفل خواهد شد و اصلا در این مدت آیا نظر لرد ثابت میماند؟!


- ارباب خواهش میکنیم ... نمیشه این بار بدون حضور و غیاب بریم؟


- کروشیو! چه طور جرئت میکنی روی حرف ارباب حرف بزنی؟! انضباط ارتش سیاه و پایبندی به قوانین اربابانه از هر چیزی مهم تره ...


لرد این را گفت و طومار سنگینی (!) از جیب ردایش بیرون کشید و شروع به خواندن اسم مرگخوارها کرد ... در همین لحظه در گوشه ای از هال عریض و طویل خانه ریدل لینی وارنر مشغول توضیح علت عدم تمایل مرگخواران برای انجام مراسم حضور و غیاب به مرگخواران تازه واردی بود که از این نارضایتی متعجب بودند؛ او برای آنها مرور کرد از وقتی که ارباب به دلیل زیاد شدن بیش از حد مرگخواران این قانون را تصویب کرده بود سرنوشت ماموریت هایشان چه شده بود! مثلا یک بار که قصد داشتند روفوس را از آزکابان فراری دهند حضور و غیاب و یافتن مرگخوارهای غایب زمانی به پایان رسید که دادگاه روفوس برگزار، حکم اعدامش صادر و تشییع جنازه اش انجام شده بود و بالاخره ارتش سیاه برای مراسم سوم او عازم شدند! یا بار دیگری که وزارتخانه به دست عوامل دامبلدور افتاده بود و ارتش سیاه در حال مهیا شدن برای حمله و براندازی وزیر سفید بودند که سالازار؛ نفر اول لیست مفقود شده بود و زمانی که او را یافتند انتخابات دوره بعدی وزارتخانه درحال برگزاری بود ... مرگخواران تازه وارد که دوزاریشان افتاده بود ضمن تحسین نویسنده که صنعت اغراق را به قله های نوینی رسانده بود () فک هایشان را از کف زمین جمع کرده و حواسشان را جمع لرد کردند.


- دراکو مالفوی 11 ... سدریک دیگوری 14 ... گودریک گریفیندور 8 ... لودو بگمن 20 ... آلبوس دامبلدور 21 ... آنتونین دالاهوف 4 ... این دیگه چه لیستیه


از میان جمعیت مرگخواران متعجب مروپ گانت با لپ های گل انداخته دوان دوان جلو آمد و لیست را از دست پرش قاپید و در حالی که دست و پایش را گم کرده بود تته پته کنان گفت:

- اوا قند عسلم چیز شد ... لیست خاستگارای مامان پیش تو چی کار میکرد؟ چیزه ... چرا نمره ی مردمو بلند بلند میخونی خوب


لرد سیاه در حالی که زیرچشمی به حالت شکاکانه ای به مادرش خیره شده بود طومار دیگری از جیب ردایش بیرون کشید و شروع به خواندن کرد:

- میفرمودیم سالازار اسلیترین ... مروپ گانت ... مورفین گانت ... تام ریدل ... لودو بگمن ... لودو بگمن؟ لودو کجاست؟


مرگخواران که تجربه اتفاقات اینگونه را به وفور داشتند بدون نیاز به دستور اربابشان به گروه های گشتی چند نفره تقسیم شده و جست و جو را آغاز کردند ... زمان اندکی گذشته بود که گزارش داده شد لودو در گورستان خانه ریدل دیده شده و فورا جلب شد و او را کت بسته به خانه ریدل آوردند.


- این توی گورستان چه غلطی میکرد؟


- ارباب من و دافنه پیداش کردیم ... کاری نمیکرد طفلکی رفته بود سر قبر دوستش روفوس ... اوخی چه با احساس ... چه دوست وفاداری


- چی میگی لینی؟ کاری نمیکرد؟! داشت روفوس رو نبش قبر میکرد!


- خوب حتما دلش خیلی تنگ شده بوده میخواسته بغلش کنه یا از نزدیک ببیندش انقد بدبین نباش


- ارباب لینی چرند میگه ما بویی از احساسات و این چرندیات لوس نبردیم حقیقتش روفوس قبل آزکابانش یه سیکل رو به اشتباه قورت داده بود ... گفتیم شاید با توجه به شدت ترس توی آزکابان نتونسته باشه از شرش خلاص شه ... خواستیم بزنیم بدنشو تجزیه کنیم شاید یه سیکل گیرمون اومد


- لودو خفه شو تو دهنت رو با یه طلسم برای همیشه نبستیم ادامه میدیم ...


صبحِ خیلی زودِ روزِ بعد - گریمولد

- جـــــیـــــــــــــغ من زخمم درد گرفت ... حتما ولدمورت میخواد منو بکشه

- جـــــیـــــــــــــغ اون اسم اسمشونبر رو گفت

- جـــــیـــــــــــــغ چه وضع بیدار شدنه خو من هنوز لباس تنم نکردم

- خوابمو پروندید فرزندان بی تربیت روشنایی کم خوابی واسه طراوت ریش هام مضره

- مثل این که شما نفهمیدین من چی گفتما! زخمم درد گرفته


و به این ترتیب بود که محفل در شرایط اضطراری قرار گرفت ... دابی سریعا خودش را به پشت بام رساند تا وظیفه دیدبانی را برعهده گیرد و بقیه نیز به رهبری مودی بسیج شده و در مقابل ساختمان شماره 12 آرایش جنگی خفنزی را تشکیل دادند و منتظر نزدیک شدن دشمن شدند ...


- دابی یک کله ی کچل دید ... دابی یک عالمه مرگخوار دید ... دابی بیشتر از سی و سه بلد نبود شمرد ... دابی بد دابی بد


محفلی ها چوبدستی کشیدند و پس از شمردن سه شماره توسط مودی در یک اقدام هماهنگ ورد یکسانی را خواندند که در نتیجه ی آن از نوک چوبدستی هر یک از جنگجویان ارتش محفل پرچم های سفیدی به نشانه صلح به اهتزاز درامد


- اکسپلیارموس!


- هری ببند دهنتو این مال اینجا نیست

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1392/8/3 10:18:31
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1392/8/3 10:24:24
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 مهر 1392 09:21
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی تازه:


صبح یک روز پاییزی فوق العاده ی دیگه تو خونه ی گریمولد شروع شده بود. محفلی طبق دستور دامبلدور صبح خروس خوون از خواب بیدار شده بودن، به اتفاق پروفسور مراسم شستن دست و صورت رو شروع کرده بودن.. البته خب پنج دقیقه ی اولش به اتفاق بود و چهل و هشت دقیقه بعدش بقیه چرت می زدن و پروف محترم ریش ها رو تار به تار با آب و صابون مشنگی می شست!

- می گم پروف می خواین ما هم بهتون کمک کنیم.. بلکه شاید زودتر..

دامبلدور انگار که جوراب پشمی دیده باشه غش غش خندید و سپس به ریش مربوطه تابی داد و بین محفلی ها انداخت.. فقط بذارید یه و دیگه بگم.. دیگه و و و نمی گم.. فقط یه دونه.. باشه؟ :worry: .. خو.. و گفت:

- خب فرزندان دلبند روشنایی و سیفیدی.. ببینید این ریش نسخه ی معتبری از ریش مرلینه.. جون اون نازنین عمه تون دقت کنین جر نره!.. باید به دوازده قسمت تقسیم بشه و بلاه بلاه بلاه!

و سپس هر کسی یه گوشه ی ریش رو گرفت.. لارتن، تد ، جیمز، ریموس، ویلبرت، سوروس، استرجس و دابی که زیر ریش مدفون بود..

- بچه ها.. همه ی سنگینی ریشو انداختید رو من.. دستم درد گرف زور بزنید دیگه!
- دابی اینجا بود.. دابی داشت زور زد!
- جون تو همه داریم زور می زنیم ولی همش نه تاییم!
- دابی باید اینقدر زور زد تا تونست.. دابی باید زور زد!
- پروف من دیگه نمی تونم..
- دابی هم دیگه زور نداشت.. تموم شد!

و دابی و دیگران ریش خیس پروف رو رها کردن و آن ریش خیس آب چکان شلپی خورد به گل نشست!

دامبلدور:
ملت:
جیمز: بچه ها بریم گل کوچیک!

و نه تا محفلی عین گله ی هیپوگریف های دامنه ی کوه اورست _ ربط نداره!؟ شما مسئول بررسی ربطی احتمالا؟! _ از مرلینگاه در اومدن و به سمت حیاط جاری شدن در حالی که نعره های شادی می زدند و ام سیریوس هم از تو تابلو همراهیشون می کرد:

- کشافطا منم ببرید! مشنگا! منم ببرید.. منم گل کوشیک دوش دارم!

یقینا و صد البته این مورف نبود، خانوم بلک بود که به دلیل عدم جدی گرفتن بهداشت دهان و دندان و کهولت سن دندوناش ریختن و همین خانوم بلک به همراه تابلوش توسط آخرین نفر برداشته میشه و به حیاط می ره!

ملت همه سر پست هاشون وایمیستن و خانوم بلک هم با تابلو می ذارن تو دروازه.. بازی بدون سوت آغاز میشه، تد پاس می ده به جیمز و جیمز شوت می زنه سمت دروازه، خانوم بلک به سمت توپ شیرجه می ره و از تابلو خارج میشه.. توپم واسه خودش میره تو دروازه!!

- گــــــــــــل!!

بازی دوباره آغاز میشه.. و با اولین شوت به سمت خانوم بلک.. بازم گل میشه!

- گل!!
- گل؟!
- عاقا من بازی نمی کنم!

و این گونه سوروس جر می زنه و بازی به هم می خوره!!


خونه ی ریدل


لرد و مرگخوارا دور هم نشستن و همه فرد فرد و جفت جفت دارن یه قل دو قل بازی می کنن!

- ارباب از این همه رفاه که برای شما فراهم کردن خسته شدن.. این پست هم داره دیگه به شدت طولانی و حوصله سر بر می شه.. راه بیوفتید بریم ببینیم این دامبلدور چیکار داره می کنه بلکه یک تنوعی شد!


----------------------------------
محفلی ها تعدادشون خیلی کمه طوری که حتی دست جمعی نمی تونن ریش دامبلدور رو بلند کنن یا گل کوچیک بزنن.. این وضع نه برای محفل خوبه نه برای مرگخوارا، لرد تصمیم میگیره پیش دامبلدور بره تا یه چاره ای پیدا کنن.. چاره ی پیشنهادی منم اینه که: دو گروه میان برای مدتی با هم ادغام می شن، نوبتی کارهای بد و خوب انجام می دن، همه اول نقشه ها شیطانی مرگخواری می ریزن و اجرا می کنن بعد همه با هم می رن همون نقشه ی شیطانی اولی رو خنثی می کنن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: شنبه 18 تیر 1390 15:42
نمایش جزئیات
آفلاین
ووووووووهوووووی
درب خانه دوازده گریمآلد با صدای بلندی باز شد و پیکر دراز و لاغر سوروس در چهارچوب در نمایان شد. سوروس،همان طور که دستمال کثیفی را در دست داشت، در کمال ناباوری جمع، پا به خانه گذاشت و بر روی نزدکی ترین صندلی ولو شد. در کمتر از چند دقیقه، دها چوب جادوئی به سوی سوروس نشانه گرفته شد. سوروس اشکهای خود را با دستمال پاک نمود. وی آهی جانسوزانه کشید و هق هق کنان گفت: ووووی....بزنین،آوادا بزنین،کروشیو بزنین، سکتومسمپرا بزنین،آلاهمورا() بزنین. بزنین دیگه...به چی نیگا میکنین؟مگه یک آدم دلشکسته از همجا بیخبر بی پول به چه چیزی دلش خوشه.ای خدااااا
محفلیها نگاهی به دامبلدور کرده و با آرامی چوب های خود را پایین آوردند. دامبلدور که شکه شده بود،سرفه کوتاهی نمود و پتته پته کنان گفت:اهم...چی شده فرزندم؟تامی کاریت کرده؟انداختت بیرون؟
سوروس نگاهی به داملدور نمود و همان طور که اشکی از گوشه چشمانش بر روی گونهایش میریخت گفت:اوووی نگو که مث نمک میمونه رو زخمم.نه،خودم رفتم. نمیدونی که من این روزا خواب و زندگی ندارم از دست این لرد و مرگخواراش...
محفلیها نگاهی به یک دیگر کردند و برای ارضاء حس فضولی خود، دور سوروس جمع شدند. سوروس ادامه داد: تا رفتم اونجا مرگخوار شدم که اون دختره شلنگ،نجینی، رو بزور عروسم کردن.نمیدونین چه بلائییِ. انگشت که نداره، برا همین همه کارا رو من باید میکردم. از ماهی پوست کندن تا تایپ کردن مسیج های خانم برای دوستاشو من باید براش انجام میدادم.اهووووی...البته قبل از ازدواجمون هر ثانیه صدبار سوسو میگفت،آخه میدونین،نکه ماره،سورورس نمیتونه بگه.الان سوسو که نمیگه هیچ، اصلا نیگام هم نمیکنه.
سوروس مکث کوتاهی نمود و در دستمال فین کرد.اعضای محفل هم همگی دستمال به دست گوش به سخنان وی داده بودند.
- حالا شلنگ رو ول کنیم، باباشو نمیشه ول کرد.وای وای که چه میکنه. از صب تا شب دارم میشورم و میپزمو معجون درست میکنم.گور میکنم،کهنه بارتی رو تمیز میکنم،اما یک تشکر خشک و خالی هم نیست که نیست.الان شیش ساله حقوق نگرفتم.میبینی موهامو آلبوس؟این موهای من وقتی کارمند تو بودم مث آینه بودند،آدم عکس خودشو توش میدید از بس روغنی که بهش میزدم کیفیت داشت.حالا نیگا کن...از بی پولی سرکه میزنم بهش.
اشک در چشمان محفلیها حلقه زده بود. سوروس آهی کشید و گفت:
خلاصه امروز گفتم که دیگه نمیتونم ادامه بدم.اومدم چمدونامو جمع کردم، صد تومن دادم با این آذرخش دولتیها اومدم اینجا.آدرستونو از رو وبسایتتون پیدا کردم.هییی روزگار.گفتم بیام اینجا کار کنم، هرچی باشه ما یک زمانی باهم همکار بودیم.آلبوس لدم از دست این شاگردت تامی خونه



خانه ریدل ها


لرد پس گردنی محکمی به بارتی زد و همان طور که گوش خود را به رادیو چسبانده بود، گفت:
بچه جون ساکت باش ببینم چی میگه این.کسی ندونه آدم فک میکنه جدی جدی میخواد بره محفلی بچه...از اولش هم معلوم بود که این سوروس بازیگر خوبیِ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1390/4/18 15:47:43
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: چهارشنبه 8 دی 1389 18:13
نمایش جزئیات
آفلاین
ریموس ، سیریوس ، آرتو و مودی چهار گوشه پیکر بانداژ پیچی شده دامبلدورو گرفته بودن و جلوی در خانه ریدل منتظر باز شدن در بودن !


ناگهان در رنگ پریده خونه ریدل باز شد و پیکری سیاه پوش با دستان استخونی با شادی وصف ناپذیری به طرف محفلی ها پرید و گفت :
مرسی عموهای محفلی ، کل روزو داشتم دعا می کردم مرلین دامبلدورو ، عشق منو ، مظهر سیفیت میفیتی رو .... توی جوراب بذاره و بده بابا نوئل بیارتش !

محفلی ها :

لرد در یه حرکت بانداژ دور دامبلدورو باز کرد و چنان دامبلدور تو آغوش گرفت که شکلک قلب گنده ای ایجاد شد و دو دل اسمانها ترکید !

بلا با چنان شکست عشقی به دامبلدور چشم دوخته بود که بدون هیچ رحمی کرشیوی به طرف دامبلدور روانه کرد که تامی با از خود گذشتگی پرید جلوی طلسم و دامبلدورو رو از طلسم دور کرد !

و ایندفعه جمع محفلیون و مرگ خوارها :

سالن پذیرایی خانه ریدل !


آرتور قلم پر خودشو توی مرکب می کرد و نام تک تک مرگ خوارها رو می نوشت و با گرفتن چوب دستی انها به سراغی بعدی می رفت !

ناگهان جغد سیاهی رنگی وارد پذیرایی خونه ریدل شد و نسخه جدید پیام امروز رو تلپی در دستان بلا قرار داد !


به خبر گذاری خبرنگار واحد مجیک نیوز !

بیماری از اسیا وارد اروپا و امریکا شده و باعث میشه جادوگران که قدرت بسیاری دارن و یا قدرت های مانند گرگینه شدن رو دارن بیمار بشن و دچار اختلالات مغزی بشن و به مدت یه ماه باید در قرنطینه باشن !


می توان از این جادوگران ، آلبوس دامیلدور ، لرد سیاه ، مرلین و .... ها رو نام برد !

ملت :


سه ماه بعد در خانه ریدل

تکه های پوست به استخوون و لرزان محفلی ها و مرگخواران که همگی موهای کله سپید کرده بودند در گوشه و کنار خانه تار عنکبوت بسته به چشم می آمد. عاجزانه التماس دو قهرمان را می کردند که در تالار اصلی خانه ریدل ها روی میز غذا خوری پریده بودند و بازی می کردند

لرد: آلبوس ! بگیر که اومد. تقدیم با عشق ! کروشیو !

دامبلدور تنش را قری داد، اندکی بندری آمد و با لحن دخترونی گفت:
- اوا خاک به سرم. دستت درد نکنه تامی. بیگیر این یکیو. آواداکا...ئه...چیز..آوادا..عشقوکادارا !



پایان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامـبـلدور در 1389/11/4 19:18:03
در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: یکشنبه 5 دی 1389 16:57
نمایش جزئیات
آفلاین
- بیاریم اربابمونو ؟

محفلی ها :

روفوس که از کم حرفی محفلی ها کلافه شده بود ، شروع کرد به تهدید کردن ...

- حالا که اینطور شد ما اربابمونو میاریم اینجا ... کارما اینجا تموم شده ! راه بیفتید .

روفوس به همراه چند مرگخوار دیگر به سمت درب خروجی به راه افتادند ولی در همان لحظه ارتور و سیریوس ردای روفوس را گرفتند و مانع از رفتن او شدند .

- باشه قبوله ! ما پروفسور رو میاریم اونجا فقط به یه شرط ...

- ببین تو الان تو وضعی نیستی که بخوای به من ...

ولی تنه ای که از سوی مرگخواری نقابدار که پشت سر روفوس بود ، باعث شد تا روفوس همان لحظه حرفش را قطع کند .

- حالا شرطتتون چیه ؟

سیریوس دستی به چانه اش کشید و با تمانینه رو به مرگخواران ، گفت : ما نگران امنیت پروفسور هستیم و برای اینکه امنیت پروفسور تامین بشه ، شماها باید چوبدستی هاتون رو تا زمان اقامت پروفسور توی خونه ی ریدل ، به ما تحویل بدید !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: یکشنبه 5 دی 1389 02:51
نمایش جزئیات
آفلاین
سیریوس در حالیکه یک طرف صورتش پوشیده از گوجه له شده بود پرسید:
-اصلا چرا ما دامبلدورو بفرستیم اونجا؟اونا اسمشو نبرو بیارن اینجا.ما بهتر میتونیم ازشون پرستاری کنیم.

درست در همین لحظه جغدی که روی بال چپش علامت شوم به چشم میخورد از دودکش محفل وارد خانه شد.آرتور نامه ای را که به پای جغد بسته شده بود باز کرد و با صدای بلند برای بقیه خواند:

چرت و پرت نگو سفید!ارباب ما باارزشه.نمیتونیم بدیمش دست هر کسی.ما از کجا باید مطمئن باشیم شما به خوبی بهش میرسین؟


آرتور دستی به موهای کم پشتش کشید.
-راس میگن خب...اربابشون با ارزشه...

گوجه بعدی درست به هدف خورد و آرتور را برای چند دقیقه خاموش کرد.سیریوس شروع به نوشتن جواب نامه کرد:

اولا که استراق سمع کار خوبی نیست!دوما...ارباب شما باارزشه،آلبوس ما با ارزشتره!صد و پنجاه سال قدمت داره.جزو میراث فرهنگی محسوب میشه.بهتره جهت انجام مذاکرات در این مورد به اینجا تشریف بیارین تا تصمیم قطعی گرفته بشه...بدون نقشه و بدون سلاح!

سیریوس کاغد حاوی نامه را به پای جغد بست.ولی قبل از اینکه موفق به ارسال جغد شود سروصدای عجیبی در مقابل در خانه، توجه ملت محفلی را جلب کرد.محفلی ها با احتیاط در را باز کردند.سه مرگخوار درحالیکه از سرما میلرزیدند پشت در ایستاده بودند.سیریوس چوب دستیش را بطرف روفوس گرفت:
-شماها...اینجا چیکار میکنین؟

-برای انجام مذاکرات اومدیم خب!مگه خودت دعوتمون نکردی؟این خونتونم همچین قایم کردین که نمیشد پیداش کرد.برای همین جیغ و داد راه انداختیم که صدامونو بشنوین.از همین الانم بگم دلتونو صابون نزنین.ما ارباب نازنینمونو نمیفرستیم اینجا!حالا میشه بیاییم تو؟

سیریوس با حرکت سر مخالفت خود را ابراز کرد.
-نخیر!نمیشه.اینجا مقر ماست و شما نمیتونین وارد بشین.جلسه رو همینجا تشکیل میدیم.میشه منو توجیه کنین که با چه تضمینی آلبوس پرسیوال ولفریک برایان دامبلدورو بدم دست یه مشت قاتل بی رحم جانی آدمکش؟

روفوس که از تعریف و تمجید سیریوس کمی خوشحال شده بود جواب داد:
--خب باشه...ما اربابو میفرستیم اینجا.ولی گفته باشم.نجینی از ارباب جدا نمیشه!باید مراقب اونم باشین.فراموش نکنین که روزی هشت وعده غذا میخوره.گوشت خام و خون آلود،ترجیحا زنده!قبل از خواب باید بصورت سرتاسری نوازش بشه.ارباب رو هم که میشناسین!اخلاقش مشخص نیست.چپ و راست کروشیو و آواداکداورا میزنه.همیشه آماده جاخالی دادن باشین!حالا جوابتون چیه؟!بیاریم اربابمونو؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: جمعه 3 دی 1389 09:38
نمایش جزئیات
آفلاین
سیریوس با تعجب به جغدی که در حال اومدن بود خیره شد و گفت: این کیه دیگه!

بعد به سمت جغد رفت و نامه ای که به پای او وصل بود رو برداشت!

نقل قول:
سلام پدر سوخته ها!

ببنید این لرد سیاه هم حالش بد شده یا دامبلدور رو با پست پیشتاز برامون تا فردا می فرستین یا میام همون جا پدر پدر پدر پدر پدر پدر سوخته تون رو در میارم! می خواید دامبل رو نفرستین ارباب شفا پیدا نکنه پدر سوخته ها! گفتم تا فردا دامبل رو دست و پا بسته میارین تحویل می دین در غیر این صورت میایم اونجا اون پدر سوخته رو خودمون می بریم!


سیریوس:

آرتور که دید سیریوس به زمین افتاده و داره از خنده می ترکه،با خودش فکر کرد شاید توی نامه جوک نوشته باشه.پس نامه رو ور داشت و خوند!

آرتور:

مالی با دیدن این صحنه مطمئن شد که توی نامه جوک نوشته شده پس نامه رو ور داشت و شروع به خوندن کرد!

مالی: شما دو تا دیوانه چرا می خندین؟این که یه نامه ی تهدید آمیزه!

سیریوس در حالی که نفسش بالا نمی اومد،جواب داد:واسه این که نویسنده ی نامه رو تشخیص دادیم!اون زمانی که تو داری توی این آشپز خونه قیمه بادمجون درست می کنی ما ها داریم با این مرگخوار ها می جنگیم!این روفوسه!

مالی در حالی که مثل لبوی اصفهان قرمز شده بود گفت: واقعا که احمقید چه اهمیتی داره کی نوشته مهم اینه که باید برای شفای دامبلدور عزیزم اینو نوشته!

آرتور و سیریوس:

-می دونید دلم می خواد دوباره سر کار برگرده و من براش قیمه بادمجون درست کنم و دست توی ریش های سفیدش بکشم و اون هم دستش رو توی مو هام بکشه و با عشق بهم نگاه کنه!

آرتور و سیریوس:

-برید گم شید سریع تر دامبل رو ببرید!

بعد زمانی که مالی دید سیریوس و آرتور هیچ توجه ای بهش ندارن اونها رو با گوجه هایی که واسه املت خریده بود سیریوس و آرتور رو هدف قرار داد!

آرتور و سیریوس:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در 1389/10/3 9:39:36
هلگا معتقد بود ...

[b]« هوش و علم ، [color=990000]شجاعت و غلبه بر ترس[
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: پنجشنبه 2 دی 1389 20:22
نمایش جزئیات
آفلاین
-چی؟دامبلدور؟میدونی داری با کی حرف میزنی؟با همسر و خادم عزیز لرد سیاه!!چش سفید جلو روی سیاه ها سفید ها رو روسفید کردی!!! امکان نداره .دامبلدور؟؟؟

شفادهنده:
-بله..آخ..چیز...نزن...آآآآآآ....اگه..هم اتاقی باشن تا یک ماه دیگه هر دو خوب شدن....آخ...

بلا ناگهان طلسم رو قطع کرد و گفت:
-ببینم کس دیگه ای نیست غیر از دامبلدور و عشق من؟که لرد رو درمان کنیم و دامبلدور همینطور بمونه؟هوی!!!با توام ها!!!شفا!!میشنوی؟

- آه..خدای من..عزیزم...تینا یه لیوان آب برای من میاری؟؟


در خانه 12 گریمولد

جیمز:

محفلیون همگی با اتحاد دامبلدور را از ده ها جهت می کِشیدند و کِش می دادند و وی را به سمت طبقه بالا و اتاق سیریوس می بردند. سیریوس بی تابی می کرد و در برابر لوپین که گرگ شده بود پارس می کرد.

در اتاق سیریوس

دامبلدور: به من دست نزنید بی ناموسا ! ولم کنید. چوبدستیمو بده به من اسد الله !

محفلیون در یک حرکت دامبلدور را روی تخت سیریوس انداختند و بلافاصله با چسب و چوب و پارچه مشغول بسته بندی دامبلدور شدند.

یه ربع بعد

یک تکه گوشت خمیده و جمع شده که دور تا دورش باندپیچی فشرده پوشانده بود روی تخت سیریوس افتاده بود و روی موقعیت چشمان و دماغش و دهنش سوراخ ایجاد شده بود و از چاک دیگری در موقعیت گلویش، سه متر ریش نقره فام بیرون افتاده بود. اتاق سوت و کور با اندک نوری از حاشیه ی پرده های بلند مقابل پنجره روشن بود و یک گل پژمرده در لیوان شکسته ی روی یک میز در کنار تخت به چشم می آمد.

درب اتاق با صدای قیژژژ مانندی گشوده شد و جیمز با چهره ای معصومانه در حالیکه یک یویوی ققنوسی رنگ را بدست گرفته بود به سمت تخت راه افتاد.

جیمز: عمو؟ سلام عمو دامبل. اومدم عیادت. برات یه یویو آوردم.

یویوی آتشی رنگ را از سقف به مقابل صورت دامبلدور باند پیچی شده و بسته آویزان کرد و با شونه ای مشغول شونه کردن ریش بیرون افتاده دامبلدور شد.

---------------
در این حین جغدی سیاه رنگ با نشان مرگخواری بر روی بال هایش و حامل نامه ای به سمت پنجره ی آشپزخانه خانه گریمولد، در موقعیتی که محفلیون در آشپزخانه به مناسبت دیوانگی دامبلدور جلسه گذاشته بودند، پرواز می کند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامـبـلدور در 1389/10/2 22:17:21
ویرایش شده توسط آلبوس دامـبـلدور در 1389/10/2 22:18:52

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!