لایتینا بعد از مقادیری پوکر فیس شدن یکی از رگ های قلب رو از توی شش خودش بیرون میکشه و بعد از گره زدن اون یکی سرش به اولین جایی که دستش میرسه، با اون تابی تشکیل میده و روش میشینه و تاب میخوره. حالا دیگه مشکل انبساط و انقباض هم حل شده بود. چون با هر انبساط تاب میره عقب و با هر انقباض جلو میاد.
لایتینا خوشحال از اینکه با هوش ریونکلاوی خودش تونسته این مشکل رو پشت سر بذاره، میره سراغ مشکل بعدی که رد شدن از قلبِ.
- باااااااااااز میشم، بسته میشم. باااااااااااااز میشم، بسته میشم.
لایتینا مات و مبهوت به قلبی خیره میشه تا همین دو ثانیه پیش از شدت اشک ریختن اونو به دیواره بدن نجینی چسبونده بود و حالا داشت خوشحال و شاد و خندان برای خودش آواز میخوند.
- تو مگه الان ناراحت نشده بودی از حرف من؟
- سلام! تو دیگه کی هستی؟ کی اومدی؟
- الان با هم حرف زدیما! من گفتم از سنگی و کاش گرم و نرم میبو...
- سنگ؟ فکر کردی من خودم خواستم اینطوری شم؟ انتخاب خودم بود؟ ناراحت شدم!
- عجب گیری افتادیما!
سه ثانیه بعد:
- سلام! تو دیگه کی هستی؟ کی اومدی؟
از قرار معلوم لایتینا کمی با قلب دچار مشکل شده بود.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج





















