جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  108 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  226 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  226 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  312 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  218 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: جمعه 9 شهریور 1397 13:26
نمایش جزئیات
آفلاین
آن طرف پیش ولدمورت

لرد با هر هشت پایش از روی سوالات بلاتریکس رد شد و آن هارو بی جواب گذاشت و رفت گوشه ای نشست.

_پیست... پیست... لینی پیکسی؟
_بله؟
_بیا اینجا کارت دارم.
_همم...بذار فکر کنم... بلا، من یه سر برم پیش بقیه مرگخوارا.
_گفتم بیا اینجا من باهات کار دارم.
_نوچ!
_لینی.

همون شکلک پایان جمله هم کافی بود تا لینی کمی عقب نشینی کنه و بره و روی شانه های بلاتریکس، نزدیک گوشش بنشینه.

بلاتریکس که به لردولدمورت نگاه میکرد کاملا نامحسوس سرش رو چرخوند و رو به لینی کرد.
_حشره ها چجوری سرگرم میشن؟
_نمیدونم!
_لینی تو حشره ای. ذاتت حشره ایه، نمیدونی؟
_همم... بزار فکر کنم... تمرکز نیاز دارم... پرواز؟
_نه!... آخه عنکبوت میتونه پرواز کنه؟
_نه، نمی تونه.
_خب؟

ذهن کوچولو و آبی لینی تصمیم گرفت که این بار فعالیت چشم گیری داشته باشه.
_غذا خوردن. اهوم... غذا خوردن برای یک حشره سرگرم کنندست.

بلاتریکس نگاهی به لرد که گوشه ای نشسته کرد.
_ اینم نه. یه چیز دیگه بگو.
_ خب... آهان یافتم.


چند ساعت بعد

سوسک پیری آرام، آرام نزدیک لردولدمورت شد.
_ببخشید؟
_بله؟
_همم... چیزه... شما میدونی لردولدمورت کجاست؟
_چطور؟

سوسک پیر عینکش رو روی صورتش درست کرد و این ور و اون ورش رو نگاه کرد.
_خب... اینجا هیچ عنکبوت دیگه ای نیست. پس شمایی. اینجارو امضا کن، از پست خانه حشرات نامه داری.

سوسک به لردولدمورت دستور داد؟
او را مفرد خطاب کرد؟
لردولدمورت بزرگ رو؟
لرد چوب دستی چندین برابرش رو گرفت و روی گردن سوسک گذاشت.
_هیچ کس اجازه نداره به ما دستور بده، ماهیتش هم مهم نیست.

سوسک لرزون نامه لردولدمورت رو به دستش داد قبل از اینکه لرد طلسمی رو بگه، پا به فرار گذاشت.

ولدمورت چوب دستی بلندش رو، روی زمین گذاشت و با آرامش و طمانینه مخصوص خودش نامه رو باز کرد.
نقل قول:
شما به انجمن المپیک بزرگ حشرات، تاپیک عنکبوتیان، مسابقه هر کی بهتر تار بتند دعوت شدید.
شایستگی خود را نشان ما دهید.
ناظر انجمن المپیک حشرات.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دست به حباب هام نزنید. پاهم نزنید حتی. تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: دوشنبه 5 شهریور 1397 16:45
نمایش جزئیات
آفلاین
-شپلق!
این پنجمین کتاب قطور با صفحاتی ضخیم و خفن بود که به سوی هکتور از جانب حضار، پرتاب میشد.
هر چند از اثابت کتاب با کله هکتور صدای شپلقی در فضا نمیپیچید، ولی کسی که هر بار کتابی به طرف او پرت میکرد این رو وظیفه خودش میدونست که زبانی هم شده صدا رو در فضا ایجاد کند تا همگان بشنوند و ببینند و بدانند پرتاب او از دیگری خفن تر بوده.
-میگیم نه یعنی نه دیگه!
-نموخوایم!

هکتور از "نوخواستن" خسته شده بود، هکتور از "نه" هم خسته شده بود، دیگر به آنجا و حتی جاهای بدتری از پیکر او رسیده بود، مثلا به گردن... اری... به گردن هکتور رسیده بود!
-شما که نمیذارید من حرفمو بزنم حداقل بذارید بزنم اگه بد زدم بگید بد زدی!

پس از مدتی التماس و تمنا و دست به ردایی، ملت مرگخوار راضی شدند که هکتور حرف بزند.
هکتور نفسی عمیق کشید، چه بسیار بار هایی که خوب زده بود و کسی به ایده هایش اهمیتی نداده بود، چه خفت ها و ظلم هایی که در حق استعدادش رو از جانب دوستان و دشمنان متحمل نشده بود و آن استعداد به چوبدستی ملت هم گرفته نشده بود!
دیگر کافی بود... حال زمان شکوه هکتوری فرا رسیده بود.
باد در لا به لای موهای تیره او میپیچید و موج های خروشانی به ساحل کله مبارکه می انداخت.
سینه اش سپر بود و اراده اش پولادین.
شمشیر او هوشی سرشار و زره اش استعدادی مرلین دادی در ساخت معجونات مختلف.
او هکتور بود... اولین با نام او، اخرین تارگرین، شکننده زنجیر ها و فادر اف دراگونز!
ردای مرگخواری هکتور همچون فرمانده های بزرگ سپاهان خوف و خفن در هوا به اهتزاز در امده بود.
البته تمامی اینها تا زمانی ادامه داشت که وینکی جهت تمیزکاری با پتوی مسافرتی و شامپو فرش و شات گان جدیدش به جان پنکه نمی افتاد.
هکتور اعتنایی نکرد، او استاد زدن بود... پس گلویی صاف کرد و شروع به حرف زدن کرد:
-لیدیز اند جنتلمنز من میگم به جای اتلاف وقت برای پیدایش کتابی برای درمان ارباب که شاید اصلا وجود هم نداشته باشه...

با مکث هکتور نفس در سینه تک تک مرگخواران حبس شده بود.
-چرا از معجون "وقت اتلاف نکن بریز تو حلقش عنکبوت رو ادمش کن" استفاده نکنیم؟

گویی هکتور بد زده بود، زیرا در طی گذشت دقایقی نه چندان طولانی با ضربه چوب بیسبالی جهان به دیده او تیره و تار گشت اخرین چیزی که به خاطر میاورد الکتویی بود که میخواست الکتویش سیاه و کرویش طلایی باشد.
-یافتم!

کراب در حالی که استیکی ابدار به دندان میگرفت، کتابی دارای جلدی چرمی و ظاهری عجیب در دست دیگرش بالا گرفته بود.
انگار چاره ایی برای ارباب عزیزشان پیدا کرده بودن... ناگهان چشمان فنریر به استیکی افتاد که کراب برای رژیمی که به تازگی گرفته بود روزی چهار الی پنج وعده می بایست تغذیه میکرد.
-گوشت!

اب دهان فنریر سرازیر شده بود، به سرعت به روی کراب جهید تا استیک را از چنگ او در اورد.
ولی به جای استیک فنریر کتاب رو بلعیده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلوینا بلک در 1397/6/5 17:29:57
اصالت و قدرت برای لحظه اوج!
به یک باره خاموشی ما برای
دگرگونی شما...
بهتر است به یک باره خاموش شد تا ذره ذره محو شد...
پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: دوشنبه 5 شهریور 1397 14:48
نمایش جزئیات
آفلاین
(پایان سوژه و سوژه جدید)


لایتینا در حال شنا کردن بود که دستی او را گرفت!
و دست دیگری...
و دست دیگری...
و دیگری...

این "دیگر" ها ادامه پیدا کرد تا این که ذهن لایتینا جرقه ای زد.
-فقط یه نفره که می تونه این همه دست داشته باشه! آراگوگ!

با عجله برگشت و عنکبوتی در هم گوریده و مچاله شده و پلاسیده دید که مشخص نبود کجایش کجایش است!
-تو چت شده؟ چرا همچین شدی؟

آراگوگ شکایت کرد. از جبر زمانه و اسید معده و زندگی در روده های نجینی.
لایتیتا عنکبوت را تسلی بخشیده، یکی از سالم ترین دست هایش را گرفت و از طبیعی ترین راه ممکن از بدن نجینی خارج شد...

ولی قضیه به این جا ختم نشد...

عنکبوت عصبانی بود...و لرد سیاه را مقصر خورده شدن خودش می دانست. چرا که لرد حتی نتوانسته بود بچه اش را درست تربیت کند.

برای همین، به محض مواجه شدن با لرد، جهش بلندی کردی و نیش هایش را در شانه لرد سیاه فرو کرد.
جایی در دور دست ها، سوروس اسنیپ احساس خوشحالی عمیقی کرد.


پایان سوژه...و سوژه جدید:


-ارباب جون...قربونتون برم...همین یه لقمه رو بخورین. مریض می شین ها.

بلاتریکس مورچه ای را که به سیخ چوب کبریتی کشیده شده بود، جلوی دهان عنکبوتی سیاه و زشت گرفت.
عنکبوت با حالتی غمگین، به سمت دیگری برگشت.
-نمی خوریم تا بمیریم!

بلاتریکس مورچه را کنار گذاشت. این بار شیشه ای پر از حشره برداشت.
-زنده شو بدم؟ دوست دارین کمی دنبالش کنین؟ یه پاشم می کَنَم. خوبه؟ یادتونه آراگوگ چطوری حشرات رو دنبال می کرد؟ اصلا دوست دارین پشه بدم؟ نیششو سوهان کشیدم.

عنکبوت سرش را تکان داد...نمی خواست!

میز بزرگی وسط اتاق قرار داشت. ابتدا چند انگشت باریک آبی رنگ، لبه های میز را گرفت و بعد یک جفت چشم درشت آبی به آرامی خودش را بالا کشید و نگاهی به عنکبوت انداخت.

عنکبوت تیزبین بود و او را دید و با حالتی تهدید آمیز به طرفش خیز برداشت.
حشره مجبور شد پرواز کند.
-ارباب، نیش می زنم! به جان خودم نیش می زنما! منو ببخشید ولی نیش می زنم! طرف من نیایین که بدجوری نیش می زنم!

حشره آبی رنگ، بسیار ترسیده بود.

بلاتریکس با عصبانیت رو به حشره کرد.
-برای چی میای جلو چشمشون خب...برو پی کارت. نمی بینی غمگینن؟
و به طرف عنکبوت برگشت.
-ارباب جان...یه چیزی بخورین. ناراحتی نداره که. عنکبوته عصبانی بود. پرید شما رو نیش زد. ما هم که بند بندشو از هم جدا کردیم و کشتیمش. حتما یه راهی پیدا می کنیم که شما رو آدم کنیم.

عنکبوت با هر هشت چشمش به بلاتریکس چپ چپ نگاه کرد...

بلاتریکس سعی کرد بحث را عوض کند.
-شما یه تاری چیزی بتنین سرتون گرم بشه. همین الانم مرگخوارا تو کتابخونه هستن. دارن دنبال راه حل می گردن. مطمئن باشین حل می شه. کرم خاکی میل ندارین الان؟ می خوایین پوره اش کنم؟ یا با بستنی و خامه هم بزنم کرم شیک بشه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: یکشنبه 30 اردیبهشت 1397 17:38
نمایش جزئیات
آفلاین
-چپ چپ...راست راست...ا محکم تر بساب!
لایتینا به دستور کوتوله با ریتمی شبیه به برف پاک کن مشغول پاک کردن چشم نجینی بود . بالاخره بعد از مدتی که به نظر لایتینا چند قرن آمد ، کوتوله رضایت داد که چشم تمیز شده . لا در حالی که دستش دچار تیک شده بود و مرتب به طرفین حرکت می کرد ، قدم به جاده ای سرخ و لزج گذاشت و راهش را ادامه داد تا اینکه به جایی رسید که شبیه به جکوزی بود و بوی متعفنی از آن برمی خاست. چند توده ی بی قواره داخل جکوزی نشسته بودند و چپق می کشیدند.
-ا...شما چی هستین؟اینجا کجاست؟
یکی از توده ها با چشمان خمارش به لا خیره شد و گفت :" ما غده ی عرقیم دختر جون!...این جا هم زیر بغله!"
لایتینا بسی تعجب کرد ، چرا که نمی دانست مارها هم می توانند زیر بغل داشته باشند و یا حتی عرق کنند. در حالی که با دست جلوی بینی اش را گرفته بود و سعی داشت از بوی گند خفه نشود ، از غده ها پرسید:"شما می دونین معده از کدوم وره؟"
-نه نمی دونیم...
لا آهی کشید و خواست زیر بغل را ترک کند که شنید کسی صدایش می کند.
-وایسا دختر جون!...من ناخدا غده ام...کشتیم داره میره تو مثانه لنگر بندازه...اون جا یه خط متروی جدید زدن که به معده راه داره...
لایتینا بسی شادمان گشت و به دنبال ناخدا غده سوار کشتی شد. بادبان ها کشیده شدند،کشتی به راه افتاد و بخشی دیگر از سفر پر ماجرای لا آغاز شد. داشت گلبول های دریایی پرنده را که بر فراز کشتی پرواز می کردند تماشا می کرد و در اندیشه ی یافتن آراگوگ فرو می رفت که ناگهان بوی متعفنی او را به خود آورد. یک عدد غده ی عرق را کنارش دید که بسی خوش قیافه بود و چهره اش او را به یاد هنر پیشه ی مشنگ تایتانیک انداخت. غده ی جوان دست لا را گرفت و با لحنی عاشقانه گفت :" رز!... "
لا هم جوگیر شد و جواب داد:"جک!... "
در همین لحظه بود که آهنگ سلندیون پخش شد و کشتی که تقریبا به مقصدش نزدیک شده بود ، محکم با سنگ مثانه ای برخورد کرد. کشتی از وسط دو نیم شد و لا هم در آغوش عشق جدیدش در آب فرو رفت. غده ی عرق فداکاری کرد و جان لایتینا را نجات داد ، ولی خودش غرق شد. لا هم که در بهار جوانی بیوه گشته بود ، اشک ریزان به تخته چوبی آویزان شد و به سمت ساحل مثانه شنا کرد تا خودش را هر چه سریع تر به ایستگاه مترو برساند و از آنجا راهی معده شود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: پنجشنبه 27 اردیبهشت 1397 17:27
نمایش جزئیات
آفلاین
لایتینا خیلی دوست داشت همونجا بمونه و از دریچه چشم نجینی جهان بیرونو نگاه کنه، اما فکر اینکه ممکنه مراحل هضم و دفع آراگوگ در طی این فاصله به انجام برسه، اونو از این کار بازمی‌داره. پس چشم از چشم نجینی برمی‌داره و قدم به سویی مخالف برمی‌داره.

- هی تو! کجا داری می‌ری؟

لایتینا با سردرگمی سرجاش وایمیسه و چندین بار اطرافشو چک می‌کنه. بعد از اطمینان از اینکه کسی جز خودش اونجا نیست جواب می‌ده:
- با منی؟
- پس چی! پاشو بیا اینجا تو برق انداختن چشمای نجینی کمکم کن ببینم.
- چی باعث شده فکر کنی کمکت می‌کنم؟ تو کار خودتو بکن و منم کار خودمو!

قبل از اینکه لایتینا بخواد بره پارچه‌ای به سمتش پرتاب می‌شه و مستقیم رو صورتش فرود میاد.

- اگه همین الان نیای کمک داد می‌زنم! چغولیتو به نجینی می‌کنم. بهش می‌گم نخواستی چشماش برق بیفته. آهای نجینی؟

لایتینا به سرعت پارچه رو از روی صورتش برمی‌داره و بدو بدو به سمت اون یکی چشم نجینی می‌ره.
- خیله خب چرا داد می‌زنی حالا. اومدم.

لایتینا با خودش فکر می‌کنه مگه تمیز کردن یه چشم چقدر طول می‌کشه؟ سریع انجام می‌ده و به کاوشش تو بدن نجینی ادامه می‌ده! لایتینا با این فکر دستشو به سمت جن دراز می‌کنه.
- شیشه پاک‌کنو بده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: پنجشنبه 27 اردیبهشت 1397 17:11
نمایش جزئیات
آفلاین
پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: جمعه 14 اردیبهشت 1397 19:31
نمایش جزئیات
آفلاین
لایتینای سبز شده و لیز شده شروع به حرکت میکنه. هر چی باشه تو بدن نجینی جا برای حرکت زیاده. البته بجز مسیر مستقیم، مسیری درکار نیست، ولی همینم خوبه.
لایتینا میره و میره تا این که به دیوار شفافی میرسه.
-این چیه؟ انتهای مسیر؟ یعنی این آخر روده ی نجینیه؟ چقدر قشنگه...میتونم بیرونو ببینم!

لایتینا بدون این که بدونه کجاست از پشت کره ی چشم نجینی به بیرون نگاه میکنه.
لرد سیاه رو میبینه که تو اتاق تنهاس.
-عه...ارباب! ارباب سلام!

لرد صداشو نمیشنوه. نگاه کردن از دریچه ی چشم یک نجینی، برای لایتینا خیلی جالبه...ولی مشخصه که چیزی که دنبالشه اینجا نیست.

-داداچ اون دستمالو بده به من!

با شنیدن صدا، به طرف صاحب صدا برمیگرده.

یه کوتوله رو میبینه که نه شبیه آدمه و نه شبیه جن...بیشتر شبیه جنیه که سعی کرده مثل آدم به نظر برسه.

کوتوله نردبونی رو به چشم نجینی تکیه میده و بالا میره. از جیبش اسپری شیشه پاک کن در میاره.
-هر روز باید چشای اینو برق بندازم...اگه دیدش تار بشه دمار از روزگارم درمیاره. اصلا منو برای همین قورت داد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: شنبه 8 اردیبهشت 1397 13:01
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

نجینی آراگوگو قورت داده و لرد دستور می‌ده اونو صحیح و سالم از داخل شکم نجینی نجات بدن. مرگخوارا لایتینا رو به خورد نجینی می دن. لایتینا الان تو نجينى، دنبال معده می گرده...
.....................

لايتينا كه حسابى در نقش تارزانش فرو رفته بود، چرخشى كرده و با سر درون حفره پيش رويش مى پرد.
-اينجا كجاس؟

او در مورد آناتومى بدن خزندگان اطلاعى نداشت. حتى نميدانست معده مار ها چه فرقى با كبدشان دارد.
اما به هر صورت بايد متوجه مى شد كه وارد كدام اندام نجينى شده است.
-خب... بذار اطلاعات رو بچينم كنار هم. اينجا گرمه... نرمه... يه سرى جنبنده چسبيده در و ديوارش و...

شپلق!

-ليزه!

لايتينا به سختى از جايش بلند شد.
-ليز شدم... سبز شدم... من اربابم رو ميخواااام!

اما در بيرون بدن نجينى، لرد سياه در مقابل پيچ و خم هايى كه نجينى به خودش ميداد، بي طاقت شده بودند.
-داره آزار ميبينه دخترمون!... آخ لايتينا... بدون آراگوگ برگرد، ببين چيكارت مى كنيم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 فروردین 1397 08:42
نمایش جزئیات
آفلاین
- عه بیاین اینجارو ببینین... لا چل پنجا تا سلفی گذاشته از تو نجینی. تگ کرده همه تونم.
- ایول! میدونستم چقدر منو میدوسته این دختر. منو رو قلب تگ کرده! چه مرر هه بون!
- جو نگیرتت. آپاندیسه.
- هولی شــ..... اون چیه منو روش تگیده؟
- شبیه سنگ کلیه ست که این...
- عه عاقا هل نده صفه. داریم می بینیم دور همی دیگه.
- اون چیه؟ آب سیبه؟
- اون صورتیه چه خوشگله. شبیه رنگ ماتیکمه.
- هر کسی هستی خیلی چیزی. فکر نکن شلوغه هر غلطی میخوای میتونی بکنی تو ازدحام. فکر کردی متروئه؟ پیدات میکنم. واستا حالا...
- مال منو فوروارد کن گروه مرگخواران بی زحمت میخوام بذارم کانالم.
- مال منو دست نزن بی زحمت.
- اوه . اون تالار اسرارشه؟
- ایول خیلی حال کردم.
- عقب تر واستا کراواتت می ماله بهم هی. پوستم حساسه.
- خواهش میکنم حال کردن از خودتونه. ببخشید پشتم به شماست.
- به چه حقی عکس حاوی تگ منو لمس کردی؟ بی غیرت. بی ناموس. تسترال.
- ایول. منو رو کپشن مغز تگ کرده. البته چیزی معلوم نیست اطرافش. شبیه فضائه.
- آره مغزش خالیه کلا.
- فس فس. وات ده فس ! شات ده فس آپ! فس بک فس بک!

همهمه پیروان لرد سیاه با فیس فوس های ممتد و تهدید آمیز نجینی که گوشه ای افتاده بود و به خودش می پیچید فرو خورده شد و هر کسی عقب عقب به گوشه ای از پذیرایی خونه ریدل رفت. این بار نجینی مثل اسب به جای فیس، چنتا شیهه کشید و بیهوش روی فرش ولو شد...


اندرونی
لایتنیا با خونسردی، پس از ارسال سلفی های رنگارنگ از سفر ماجراجویانه ش، مغز ریونیشو به کار انداخت و قلب جوگیر و گریان و فراموشکار نجینی رو با سیم هدفونش گره شل زد و یه انفارکتوس (فحش نیست ناموساً) القا کرد. بعدش از ستون فقرات به عنوان نردبون بهره برد تا یه میان بری به داخل معده بزنه.

مسیر بسیار بسیار ناهموار و تاریکی بودش. دخترک لوموس زنان پیشروی می کرد ولی مدام با جریان های مختلف مایعات مواجه میشد و نتیجه گرفت مار بیچاره خیلی نشتی داره و احتمالاً همه این جراحات و سوراخ های میان بافتی-ارگانی ناشی از رفتارهای وحشیانه لرد سیاه در سال های دور با موجود زبان بسته هستن. بعد از ثبت این حقایق در سفرنامه ش، با مشقت های فراوون و طی کردن مسافتی طولانی تونست روزنه ای رو ببینه که مثه آتشفشانی فعال گدازه های سوزناک پرتاب میکنه به اطراف و با هر شات پرحرارتش قسمتی از ستون فقرات و سایر اندام های حیوان رو ذوب می کنه (ولی چون به گواه رولینگ نجینی حیوانی جادویی بود و هورکراکس، با استفاده از سلول های بنیادی ریدلی هر ثانیه از نو بازسازی میشد).

باد سوزناک و سرد و تندی که از فراسوی ناف جاندار به داخل می وزید، تمرکز لا رو بهم می ریخت. به سختی یه سر باقیمونده سیم هدفونش رو گره میزنه به مهره L999999 جانور و مثه تارزان پروازی میکنه به سمت حفره داغ و خطرناک مذکور. شاید که راهی به معده باشد. شاید...(چوبدستی جادو مادو آپارات ماپارات آنتن نمیدن داخل بدن حیوان. تحریمن جادوگران در برابر هنر خداوند).

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
----------

پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: جمعه 17 فروردین 1397 01:39
نمایش جزئیات
آفلاین
اما خب همون طوری که گفته شد این واکنش، فرا واکنش بود و از اونجایی که این قلب هم یه قلب عادی نبود، در اثر این فرا واکنش منبسط میشه و به ابعادی دو برابر حالت عادی میرسه. و به این ترتیب لایتینا مثل عکس برگردون به دیواره بدن نجینی میچسبه و فقط دو تا چشمش از بالای بطن چپ نجینی دیده میشه.

لایتینا بعد از مقادیری پوکر فیس شدن یکی از رگ های قلب رو از توی شش خودش بیرون میکشه و بعد از گره زدن اون یکی سرش به اولین جایی که دستش میرسه، با اون تابی تشکیل میده و روش میشینه و تاب میخوره. حالا دیگه مشکل انبساط و انقباض هم حل شده بود. چون با هر انبساط تاب میره عقب و با هر انقباض جلو میاد.
لایتینا خوشحال از اینکه با هوش ریونکلاوی خودش تونسته این مشکل رو پشت سر بذاره، میره سراغ مشکل بعدی که رد شدن از قلبِ.

- باااااااااااز میشم، بسته میشم. باااااااااااااز میشم، بسته میشم.

لایتینا مات و مبهوت به قلبی خیره میشه تا همین دو ثانیه پیش از شدت اشک ریختن اونو به دیواره بدن نجینی چسبونده بود و حالا داشت خوشحال و شاد و خندان برای خودش آواز میخوند.
- تو مگه الان ناراحت نشده بودی از حرف من؟
- سلام! تو دیگه کی هستی؟ کی اومدی؟
- الان با هم حرف زدیما! من گفتم از سنگی و کاش گرم و نرم میبو...
- سنگ؟ فکر کردی من خودم خواستم اینطوری شم؟ انتخاب خودم بود؟ ناراحت شدم!
- عجب گیری افتادیما!

سه ثانیه بعد:

- سلام! تو دیگه کی هستی؟ کی اومدی؟

از قرار معلوم لایتینا کمی با قلب دچار مشکل شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!