هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۱۰:۲۴ دوشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۷
#62

اشلی ساندرز old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۴ چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۳۱ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
از لندن گرينويچ
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 205
آفلاین
دربى ،داغان جلويم ظاهر شد.خانه ى 12 خيابان گريمولد.
پناهگاه ققنوس.
ققنوس هايى که بدون اشک زخم ها را درمان مى کردند.
ققنوس، انتخاب عجيبى بود.اما در اين حال زيبا بود.
افکار حالا اضافه بود؛ بايد در مى زدم.دستم را به سمت در بردم در خود به خود باز شد. قدمى به جلو برداشتم.و از راهرو عبور کردم.يواش يواش سر و صداهاى عجيبى به گوشم خورد .صداى جيغ، دويدن، احتمالا کسى به ان ها حمله کره بود. چوب دستم را دراوردم.و به سرعت راه رو را تى کردم:
- نگران نباشيد الان کمک ميارم!

برد خنديد و گفت:
- براى چى مى خواى کمک بيارى ؟ گلدون؟

- چى مگه به شما حمله نشده؟

- نه بابا زده به سرتا! داريم خونه تکونى مى کنيم!

برد يه دسته جارو را به سمتم هل داد:
- بيا تو هم واينسا نگاه کن برو طبقه ى بالا هرميون ،رز دارن بالا رو تميز مى کنن.

مات به او نگاه کردم.

- طلسمى چيزى بهت زدن اين طورى شدى؟

- نه نه .

- پس زودتر برو بالا!

- باشه بابا رفتم!

بعد از اين حرف به طبقه ى بالا رفتم خانم گرنجر با ديدن من واکنشى کوتاه نشان داد:
- اوه اشلى تو اينجايى! نمى خواد جارو بزنى برو پنجره ها رو تميز کن!

و بعد يک شيشه پاک کن دستم داد.من هم به سمت نزديک ترين پنجره رفتم.پنجره را که تميز کردم، متوجه موجودى عجيب در حياط شدم.به نظر مى امد مرده.
بدنى شبيه اسب داشت و بال هايى بزرگ.تا حالا شبيهش را نديده بودم.
- خانم گرنجر. اون حيوون چيه اونجا؟

- اون فکر نمى.کردم بتونى ببينيش.اون يه تستراله عجيبه، تو تاحالا مرگو ديدى؟

کمى فکر کردم.
- اه ، خب نمى دونم شايد ، وقتى شيش سالم بود. مادرم باردار بود و ولى...
- متوجه شدم.
- شما مرگ کيو ديدن؟
- خب توى نبرد هاگوارتز خيلى از دوستامون از بين رفتن.
حالا پنجره تو پاک کن.
- چرا تسترال رو خاک نمى کنيد؟
- خب بايد يه نفر باشه که مثل ماگل ها خاک کنتش.
- باشه.

و همين طور به پنجره ذل زدم.
و بعد از ان به سمت اتاقى رفتم.
" سيريوس بلک"
در اتاق چوبى و داغان بود. وارد اتاق شدم و وقتى وارد اتاق شدم زير پايم کاملا خالى شد.
- کمک!
...
- و از اون موقع ديگه هيچى يادم نمى اد!



تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟


پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۲۱:۱۶ یکشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۷
#61

ماتیلدا استیونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۸:۵۱ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
مـاگـل
پیام: 359
آفلاین
برای بار صدمش، روی تختش نشست و برای لباسش غصه می خورد. و مطمئن بود که دوباره و دوباره این قضیه تکرار میشود. غمگینی و عصبانیت تا مغز استخوانش فرو رفته بود و تقریبا غیر ممکن بود که مشکلش از یاد برود. بعد ساعت ها گریه کردن، بالاخره دست از آن کار برداشت. برای او زشت بود که مدام اشک بریزد و با کسی حرف نزند و بدتر از همه، با هرمیون، ستون تمیزی خانه ی شماره ی دوازده گریمولد قهر باشد!

ناگهان نگاهش به قاب عکس روی میز افتاد. در عکس، او لبخند بسیار بزرگی زده بود و کنار هوریس ایستاده بود که داشت به او پیکسل بهترین دانش آموز را اهدا میکرد و هرمیون خوشحال، در گوشه ای از عکس که او هم پیکسل بهترین دانش آموز را بر ردایش زده بود، ایستاده بود. ولی متاسفانه، بخاطر خاک بسیار شدید روی قاب عکس، روی لبان خندانشان چیزی جز خاک وجود نداشت. و او مطمئن بود که این خاک ناشی از باز بودن همیشگی پنجره ی خود بود!

دوباره به هرمیون نگاه کرد. باید بدرفتاری اش را جبران میکرد. باید دستی بر روی این قاب و اتاق نسبتا کوچکش می کشید. پس دست به کار شد. کشویش را باز کرد و پارچه ی کهنه ای که هرمیون به همه،به خاطر همکاریشان در نظافت خانه اهدا کرده بود را برداشت. پارچه سفید رنگ را بر روی قاب کشید.

دوباره به آن نگاه کرد. خیلی خوب شده بود. لبخند هر سه نفر در عکس کاملا مشهود بود و حتی در کنار کنار کنار عکس که خیلی دور از صحنه ی اصلی بود، دستی دانش آموز موذی ای که با تکان دادن دستش پشت عکس را خراب کرده بود، معلوم بود.

یک نگاه سطحی به کل اتاق انداخت و با همان نگاه گذرا، باز همه ی کثیفی ها را دید. نیمتنه ی جایگزین لباس همیشگی و بدبختش، از نظر هرمیون خیلی به تن او می آمد و بعد مدتی، او به وضوح متوجه آن شده بود ولی برای اینکه خیلی خیلی برای آن لباسش ناراحت باشد، احساسش نسبت به لباس فعلیش را بر زبان نیاورده بود. او همینطور شلوار جین و کفش ریبوک سفیدی پوشیده بود.

کشویش را باز کرد و تمام محتواهایش، از جمله دفتر، دفتر خاطرات، تمام وسیله های مخفی از هر کس و... بیرون ریخت. همه را خیلی خوب تمیز کرد و کشو را، چه بیرون و چه درونش را تمیز کرد. او صد در صد به آبی که پارچه و دستمال را خیس کند، احتیاج داشت. ولی او خیلی صرفه جو بود و سعی میکرد کارهایش را بدون نیاز به آب تمام کند. اما در شرایط اضطراری، او آب دهنش را بر تمام سطوح کثیف میزد. و او معتقد بود که بزاق دهان، بسیار بهتر و بدون املاح تر از آب خوردنی بود.

کار کشو تکمیل شد و او به سراغ کمد بسیار تمیزش رفت! انقدر تمیز بود که آدم فکر میکرد از شدت خاک، اصلا نمی توانست به کمد دست بزند! او در آن کمد تنگ و پر از خاک، نمی توانست درست نفس بکشد به طوری که دوبار نزدیک به خفه شدن بود ولی به این نتیجه رسید که هر دو دقیقه یک بار، سرش را بیرون بیاورد و نفسی تازه کند. او به ترتیب ،وسایل چوبی ( در، کمد و...)، وسایل زیر تخت ( و یا انباریِ اتاقش)، کامپیوتر،کنسول،تختش و... را تمیز کرد.

او به شدت عرق میریخت و به خود لعنت میگفت که چرا زودتر به فکر تمیز کردن نیفتاده است! اما از طرفی به خود آفرین میگفت که اتاقی انتخاب کرده که نه تراس دارد و نه مرلینگاه. ولی درباره ی مرلینگاه، بقیه او را لعنت می فرستادند. چون او مجبور بود از دستشویی همگان استفاده کند و بقیه وقتی می خواستند آنجا را تمیز کنند، مثل دو ماجرای قبلی او میشد!

او سرش را به شدت تکان داد که از خیر آن موضوع بگذرد. تنها کاری که برای او مانده بود، جارو کشیدن فرش پنجشنبه بازارش بود! در فرشش انواع خوراکی ها، سبزیجات، ادویجات و تمام خوردنی های دنیا که حتی یک کشور بسیار بزرگی مثل روسیه، انقدر تنوع نداشت. و البته مو! موهایش در همه جای فرش سیاه و قرمز، گلوله و جمع شده بود و وضع افتضاحی بود.

واضح بود که موهای خودش است چون بالای تار های مو، مشکی و پایینش قهوه ای است که این یعنی موهای رنگ کرده اش. مرلین را تشکر کرد که او موهایش را رنگ میکند وگرنه موهایش در آن فرش تیره پیدا نمیشدند و در هر روز، موهایش بیشتر میریخت و وضع را گند تر میکرد! ولی به خودش قول داد که شامپوی ضد ریزش مو بخرد. البته اگر بودجه اش برسد!

از اتاقش بیرون آمد و به دنبال جارو برقی گشت. اصلا کار سختی نبود چون دو اتاق آنطرفتر، یعنی اتاق رز، صدای اعصاب خورد کن جارو برقی می آمد. او در زد. ولی جوابی نشنید. حتما بخاطر صدای جارو بود. پس در را باز کرد و داخل رفت. داخل به طرز عجیبی برق میزد. جای جای اتاق، میز و گلدان قرار داشت. و غیر از آن دو، میز، گلدان و تخت خواب، چیزی در اتاقش نبود!
- رز!
- چی؟ من نیستم خدا بیامرز!
- نه نه! رزززز!
- آهان، بله ماتیلدا؟
- میشه جارو برقی رو قرض بدی؟
- بدم به کی قرص؟
- ای خدا! میگم جارو رو به من میدی؟
- چی بدم به تو؟!
- این لعنیتیو خاموش کن!

ماتیلدا با عصبانیت دکمه ی خاموش را زد و به رز به طرز عجیبی نگاه کرد.
- اونو از برق بکش بده به من!
- خب از اول نگفتی چرا‌؟!

ماتیلدا باز هم بد نگاه کرد. رز با ویبره ی خاصش، به طرف پریز رفت و جارو را از برق کشید. وسیله را بلند کرد و به طرف ماتیلدا گرفت. ماتیلدا تا آمد جارو را بگیرد، شدت ویبره ی رز کار دست او داد و جارو محکم بر روی پاهایش فرود آمد! او فریادی سر داد و به رز بد و بیراه گفت. با لی لی، سریع جارو را برداشت و به اتاق خودش رفت. آن پایش را بالا گرفت. و جارو برقی را روشن کرد. اولش حتی با آن پاهایش، خوب پیش میرفت که ناگهان...

پیس پیس پیسسسسس

او فکر کرد که عادی است ولی دوباره این صدا آمد.

پیس پیسه پسووووو پیسسسس

هر دو دقیقه یک بار، جارو برقی "پیسی" میگفت و هر دفعه با دفعه ی قبل، ادامه ی جمله اش فرق داشت! بالاخره ماتیلدا از آن وضع خسته شد. پس بخاطر اینکه به جارو فشا بیاورد بلکه که بهتر شود و همینطور که پای مجروحش کمی استراحت کند، بر روی جارو برقی نشست و هر بار، با گفتن:
- هولیییی. برو جارو برقی همانند اسب!‌ هولیییی.

جارو برقی را راه میبرد. و حتی به خودش زحمت استفاده ی کمی از جادو را نمیداد. و البته منظور از راه بردن بدون جادو، این است که ماتیلدا با پای غیر مجروحش، به زمین ضربه میزد و با زور فراوان، جارو را میراند( البته به قول خودش!) ناگهان دیگر جارو برقی صدا نداد و ایستاد. هیچ صدای کر کننده شنیده نمیشد و سکوت محض. اما بعد دو ثانیه، بدنه ی جارو شروع به لرزش کرد.
- چته وسیله ی تسترال...

او نتوانست جمله اش را تمام کند. چون ناگهان بدنه ی جارو، با صدای مهیبی ترکید و تمام آشغال ها را به جای جای تخت پرت کرد. ماتیلدا بر زمین افتاد. بلند شد و به صحنه خیره شد. نه تنها اتاقش مثل سابق کثیف شد، بلکه آشغال های کس و ناکس هم بر روی فرشش ریخت. او دوباره بر روی زمین افتاد و شروع به گریه کردن کرد! و با صدای بلندی گفت:
- اصن غلط کردم خواستم اینجارو تمیز کنم! دیگه اینکارم نمیکنم! میذارم همینطوری بمونه! نمی خوامم با هرمیون دوست بشم! تازه تو این گرونی، خرج رو دستم،هق... افتاد!

او بر روی تخت کثیفش رفت و مثل همیشه، دوباره گریه را از سر گرفت!




Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۲۲:۵۹ جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷
#60

برد لیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۲ چهارشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۵۰ جمعه ۲۷ مهر ۱۳۹۷
از LOVE NEW YORK CITY
گروه:
مـاگـل
پیام: 10
آفلاین
پناهگاه: خانه تکانی
از روی تقویم خط خورده جینی می شد فهمید که هنوز چند روزی تا سال نو میماند.دم غروب بود و آسمان، کم کم به رنگ ارغوانی میگرایید. پناهگاه، احتیاج به رسیدن و تمیز کردن داشت و علی رغم همه اینها، هر کسی که بود، باشنیدن صدای خنده و شادی افراد پناهگاه، میتوانست بفهمد که آنجا چقدر لبریز از دوستی، خوشبختی و حس خوب است.
جرج و فرد، آتش بازی هایی که برای روز کریمس آماده کرده بودند را امتحان می کردند و دختر ها(هرمیون و جینی) دستمال به دست، قفسه ها و کتاب خانه را برق می انداختند.بقیه پسر ها، تمام ثیفی ها و نفرین های محفوظ مانده در شیشه ها که قفسه های کمد را لبریز ساخته و نیاز به خالی کردن داشت را، از بین میبردند، که چندان هم کار ساده ای نبود.
در این میان، «برد»، در حالی که پارچه ها و لباس های کهنه را درون کیسه ی سیاهی زندانی کرده بود، به سمت در خروجی رفت تا از شر آن خلاص شود که ناگاه چیزی، توجهش را به خود جلب کرد...
آسمان دیگر کاملا تیره و تار بود و ستارگان، همچو جواهراتی از آن آویزان بودند و مهتاب ، با لبخند ، به جهان هستی مینگرید.
در این میان، چیزی که توجهش را به خود جلب کرده بود، قطره ای سبز رنگ بود که نور ماه در آن میلغزید. عجیب تر آنکه، همچو صفی از مورچه های عظیم پیکر، پشت سر هم، تا مقصدی مبهم ادامه داشتند.
کیسه های لباس را رها کرد و چوب دستی اش را در آورد و زمزمه کرد:«لوموس» و نور ضعیفی از نوک چوب دستی اش خارج شد.
همانگاه، سبزی آن قطره بیشتر نمایان میکرد. شکی در آن نبود، که قطره ی خون است که شاید، متعلق به جن خانگی، یا اژدها یا هر موجود جادویی دیگر باشد.
برای اولین بار، آرزو کرد که ای کاش، سر کلاس درس موجودات جادویی، حواسش به درسش بود.
به ناگاه، صدایی ضعیف، سکوت تاریک شب را همچون شیشه ای که از ارتفاع سقوط کرده باشد میشکند. صدایی شبیه به صدای ناله. شکی نداشت که صدا از سمت صف قطرات سبز رنگ می آید.بی خیال کیسه های مشکی شدو قطرات را دنبال کرد. هنوز صدای خنده ی جینی و پسر ها را میشنید که به شیرین کاری جرج می خندیدند. وصدای غرغر مالی که از آنها میخواست، کمکشان کنند.
در آن لحظه میتوانست به خوبی چهره ی هرمیون را تصور کند که با حرکت سرش، حرف های خانم ویزلی را تایید میکرد.
با هر قدمی که بر میداشت، قطرات پر رنگ تر می شدند و بر تعدادشان افزوده میشد و علاوه بر آن، صدای ناله ی خرناس مانند، هر لحظه بیشتر جان می گرفت.
راه زیادی را پیموده بود تا این که رد قطرات، متوقف و خنثی شد.نور چوب دستی برای تشخیص محیط کافی نبود.چندین بار چشمانش را باز و بسته کرد . چیزی ندید. اما صدای ناله، دم گوشش بود. به گونه ای که مطمئن بود، او نزدیک است. میتوا نست حسش کند.
دستانش را دراز کرد و به دنبال صدا رفت. در تلاش بود که این موجود احتمالا نا مرئی را پیدا کند. تا این که تماس دستش را با بدنی داغ و سوزان، و پوشیده از پر احساس کرد. با ادامه دادن جستجویش ، اندام اسب مانند بال های خمیده اش را یافت و تصویر مجسم شده اورا در ذهنش تکمیل کرد. یک تسترال....
او تا کنون مرگ را ندیده بود و این یعنی، از دیدن جسم تسترال ها هم، عاجز بود. از صدای خش خش برگ ها می توانست تشخیص دهد که تسترال زخمیست و از درد به خود میپیچد.
آیا او اکنون میتوانست چنین تسترالی را که در حال جان دادن بود را رها کند؟اما او باید به دنبال کمک میرفت... با ماندن در آنجا کاری از دستش بر نمی آمد.
با خود زمزمه کرد: زمانی برای از دست دادن وجود نداره.
بر خاست و برای دومین بار، قطرات سبز رنگ که دیگر کمرنگ شده بودند را از پیش گرفت. چند قدمی برنداشته بود که خش خش برگ ها، و صدای خرناس نفس هایش، خاتمه یافت و سکوت وحشتانکی حاکم شد... حتی از صدای خنده ها و غرغر های پناهگاه هم خبری نبود.
چشم هایش را بست و نا امید وارانه، روی پاشنه پا چرخید و لحظه ای درنگ کرد... چشمانش را گشود...
او اولین مرگ زندگی اش را ملاقات کرده بود. حال میتوانست جسد سرخ آغشته به رنگ سبز تسترال را که کم کم تصویرش مقابل چشمانش تکمیل میشد را ببیند. گردنش زخمی بود و خون سبز رنگی همچو رودی که از دل کوه، که به امید رهایی جاودانه میگریزد، جاری بود.
با پشت دستش، قطره اشکی را که روی گونه اش پایین می آمد و نور مهتاب را منعکس میکرد، پاک کرد. نور چوبدستی را خاموش کرد و در تاریکی شب، به سمت پناهگاه دوید. هنوز وجود یک تسترال زخمی، در محوطه چمن زار آنجا، برایش پرسش ها و جمله های نامفهوم و مبهمی را در ذهنش جا داده بود که از نظرش، به این زودی ها تکمیل نخواهد شد...



Instead of success in a base I hate, I prefer to loose in a base I enjoy.


پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۲۱:۰۵ سه شنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۷
#59

لودو بگمن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۹ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۱:۴۲ یکشنبه ۳۰ مرداد ۱۴۰۱
از Wizardry pardic
گروه:
مـاگـل
پیام: 158
آفلاین
روز آرومی بود و پناهگاه خلوت بود ، اکثرا برای کار های مهم خود به وزارت خونه رفته بودند.
در سالن پناهگاه لودو مقابل تابلوی سر کادوگان ایساتده و بهش خیره شده بود .
لودو که سعی میکرد جلویه خندش رو بگیره دستش رو زیر چونش گزاشته بود و چهره یه متفکرانه ای به خود گرفته بود.

-چرا به من خیره شدی ؟ با تو هستم ای گستاخ !!
-هوووووم...یعنی سر کادوگان کجا رفته؟ چرا تویه تابلوش نیست؟
-من همینجام مردک زنبور نما، ( ) مرا با این ابوهت نمیبینی بی خرد ؟
-رووووون ... هی رون؟ بیا اینجا یه لحظه ، خبر داری سر کادوگان کجا رفته؟
-نه مثل اینکه تو چشم نداری مارا ببینی فرومایه ، آری رون، بیا و به این بی حیا بگو بما خیره نشود مور مورمان شد .

رون با توجه به هماهنگیه لودو که میخواست اندکی حال هوای گرفته محفل رو عوض کنه به سمت تابلو رفت و کنار لودو ایستاد و با تعجب به تابلو خیره شد.

-اوه ، من فکر نمیکردم سر کادوگان تابلوی دیگه ای داشته باشه .
- تو هم مرا نمیبینی هویج نما ؟

لودو و رون هردو سعی میکردن جلویه خنده خودشون رو بگیرن.

-من فکر میکنم اینطوری برای همه یه ما بهتره رون ، اون یکم زیادی حرفای رکیک میزد و مغز همرو تیلیت میکرد.
-هی بیشوهور ، گستاخ ، خیلی بی خردین ، من ایییینجاااااام.... آااااای یکی بیاد به من بگه اینا چی میگن.

رون و لودو کاملا حرفه ای و بی توجه به داد و بیداد سر کادوگان به صحبت باهم ادامه دادن.

-لودو میدونی چیه؟ من میگم الان که خود سر کادوگان نیست بیا تابلوشو ببریم انباریه طبقه بالا ، اونوقت وقتی برگرده دیگه هرچی داد و بی دادم کنه صداش به کسی نمیرسه و کسی هم متوجه نبودش نمیشه .
-نننننننننه .... نهههههههه.... به دادم برسید ، منو نجات بدین ، کمکم کنید ، آااااای...

-لودو و رون هر یک طرفی از تابلو رو گرفتن و از رو دیوار بلند کردن و باهم به سمت پلکان رفتن ، سر کادوگان انقدر جیغ کشید تا به نتیجه رسید و توجه هرمیون رو جلب کرد.

-هی بچه ها میشه بگید دارین چیکار میکنین که این همه سر کادوگان جیغ میکشه؟
-هی دخترک ، تو صدای منو میشنوی؟
-معلومه که میشنوم ، باید کر باشم تا این جیغای گوشخراشو نشنوم.
-منو میبینی؟
-آره ، آره ، آره.... چرا نباید ببینم مگه کورم؟
-پس چرا این دوتا منو نمیبینن، چرا هرچی فحش چیز دارو بی چیز بهشون میدم به من توجه نمیکنن؟

لودو و رون تابلورو گزاشتن رو زمین و زدن زیر خنده ، دونفر دستاشونو زدن به هم و صداشونو انداختن تو سرشون ...

-واااای خدا لودو به مرلین که تو بازیگر خیلی خوبی هستی ، من دیگه داشت خندم میگرفت ، تو چطور تو چشماش خیره شده بودی و نمیخندیدی؟؟
-خیلی باحال بود ، هرمیون باید قیافه کادوگانو میدیدی وقتی گفتیم ببریمش انباری ، رنگش سفید شده بود و باور کرده بود که نمیبینیمش.
-ای لعنت مرلین بر شما باد ، باشد که خشم لرد سیاه شامل حالتون بشه ، چوب آلبوس تو سوراخ دماغتون ، مرا به سخره میگیرید؟ منو از خونه خودم بیرون میکنید؟......

اون روز تا شب کادوگان به فحاشی ها و تهدیدات خود ادامه داد و یک بند جیغ کشید.
رون و لودو هم دلیل فحاشی و داد و بیداد کادوگان رو برای محفلی هایی که از وزارت خونه به پناهگاه برمیگشتن تعریف می کردن و در ادامه باهم نوشیدنی کره ای نوش کردن و اون شبو به عیش و نوش تا صبح گزروندن.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۲۱:۱۰ شنبه ۱۷ شهریور ۱۳۹۷
#58

ریونکلاو، مرگخواران

لاديسلاو زاموژسلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۸:۲۳:۲۷
از ما چه خواهد ماند؟
گروه:
جـادوگـر
ریونکلاو
جادوآموخته هاگوارتز
مترجم
مرگخوار
مشاور مدیران
پیام: 597
آفلاین
- اینجا مال کریچر بود!
- نمی شه کریچر! اینجا مشاعه!

- برین کینار!

هاگرید بی توجه به ادعای مالکیت کریچر او را به سمتی انداخته و وارد سرویس بهداشتی شده و در را هم پشت سرش بست.

- ننععع! نیمه غول! غیر سفید! غیر پاستوریزه! غیر استریلیزه! غیر هموژنیزه! بی اسکاچ! بی... بی...

کریچر به دنبال چیز مناسبی می گشت که هاگرید نداشته باشد.

- بی تاید!

هاگرید همزمان با فحش هایش بر در سرویس می کوبید.

- آخیییش!

هاگرید این را گفته و با رضایت خاطر دست های ترش را با پشت شلوارش پاک کرده و بیرون آمده. کریچر نیز دوان دوان به محل استقرار سابقش برگشته و سنگ سفید رنگ نشیمن مانند را به آغوش کشیده و بوسید.
پس از آن قدری وایتکس بر آن ریخته و با ردایش آن را سابیده و با دیدن تصویر خودش در آن لبخندی پدرانه به سنگ زده و سپس به پشت روی زمین دراز کشید.

- کی بود عزیز دل کریچر...؟

کریچر خرسند چشمانش را بسته و به ناگاه با شنیدن صدای «گرومپ گرومپ» از جا بلند شده و در را بست.

- کریچر درو باز کن!
- کریچر در رو باز نکرد! کریچر اجازه نداد به حریمش تجاوز شد!
- چرت نگو کریچر! بیا بیرون!
- کریچر تسلیم نشد! حتی اگر خود پروفسور اومد رون ویزلی!

رون کم کم داشت هق هق می کرد.
- کریچر... جون مامانت.
- حرف كریچر یکی بود!

صدای رون ویزلی کم کم یکجوری می شد.
- بیوبین کریچور... هور کاری بگی می کنم. پول... پول می خوای، بهیوت پیول می د...

وایتکس کریچر کم شده و تنها چند قطره از آن باقی مانده بود.
- کریچر دو گالیون خواست...

چیزی به ذهن کریچر خطور می کرد.
- ... برای اشتراک ماهانه!
- قبوله.

با باز شدن قفل در، رون ویزلی خود را به درون انداخت و کریچر نیز بیرون رفت. مکان استقرار او در خانه گریمولد، یک معدن طلا بود!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۷:۱۵ شنبه ۱۷ شهریور ۱۳۹۷
#57

هرميون گرنجرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۰ شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۱۹ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
از خلاف آمد عادت بطلب کام
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 109
آفلاین
-ماتیلدا!
-تنهام بذار!
-لباسات با یه رنگ فوری درست میشن. کریچر همش دستش وایتکسه...منظوری نداشت، نباید لباسارو جلوی دستش می... .

در اتاق ماتیلدا به شدت باز شد و او که موها و چشمانش پف کرده بود و لباسهایش را در چنگ داشت از آن بیرون آمد.
-نمیتونی درستش کنی... میخوای خراب ترش کنی.
-اوه... نه، بهتر از روز اولش میشه. نشد هم دفعه بعد که پروف یه مرگخوار شکار کرد لباساش مال تو.
-اونا.. هوم... شنل هم دارن.
-معلومه... .

بعد از چند ساعت بلاخره ماتیلدا راضی شد تا لباسهایش را به دست هرمیون بدهد. بعد از آن هرمیون کریچر را با وایتکس اش به طرف پله ها فرستاد و آدر را جلوی آن نشاند تا ذکر پله ها کثیف شد را از یاد ببرد. برای هرمیون همیشه مشکلی برای حل کردن در مقر محفل وجود داشت. هنوز حتی اتاقی هم انتخاب نکرده بود.

-اون فرش تازه شسته شده... .
-با پشتک زدن که چیزی حل نمیشه.
-اینجا که زمین کوییدیچ نیست.

هرمیون سر و صداهای پایین را نادیده گرفت و به طرف پشت بام خانه ی گریمولد رفت.


lost between reality and dreams


پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۱:۳۸ جمعه ۱۶ شهریور ۱۳۹۷
#56

لودو بگمن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۹ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۱:۴۲ یکشنبه ۳۰ مرداد ۱۴۰۱
از Wizardry pardic
گروه:
مـاگـل
پیام: 158
آفلاین
امشب در سر شوری دارم
امشب در دل نوری دارم


لودو مستان مستان در آسمان بروی نیمبوس خود از هوای پاییزی و نسیم خنک لذت میبرد هرچه بیشتر سرعت میگرفت گویا نسیم خنک تری تمام وجودش را در بر میگرفت ، تمام تنش مور مور شده بود و امید داشت حالا که لوکی لیکویید
(مایع شانس) قابل توجهی استفاده کرده میتونه به پناهگاه بره و اینبار آلبوس رو راضی کنه ک وارد محفل بشه.

باز امشب در اووووج آسمانم
باشد رازی بااااا ستارگانم


یواش یواش دیوارهای تیره رنگ پناهگاه ک با چراغ های روشن زیادی در هر طبقه بود نمایان میشد . حقا ک این مکان مهد روشناییس .

امشب یکسر شوق و شورم
از این عالم گویی دووورم


لودو کاملا آهسته در محوطه سنگ فرش شده جلوی در وردی فرود میاد و ب سمت انبار میره تا جاروشو در یه جای مناسب بزاره ، آرتور در باغچه شرقی پناهگاه ک حبوبات و سبزی جات مورد مصرف پناهگاه توش کاشته شده مشغول گرفتن جن های خاکییه ک مانع رشد محصولات میشن.

-هی سلام لودو ، خوشحالم که دوباره ب ما سر زدی ، یمدت ازت خبری نبود ، کجا بودی مرد؟
-سلام رفیق از حدسی درستی که زدی معلومه هنوز پیر نشدی ، اگرم شدی چشمات خوب کار میکنه !!
-حدس زدن حضور لودو کار زیاد سختی نیست ، از کیلومترها صدای آواز خوندنت رو جارو میومد .
-هوای عالییه آرتور درسته؟
-آره حق با توئه ، راستی لودو آلبوس امروز رو فرمه ، اگه باهاش کل کل نکنی احتمالا روز خوبی برای تو و هممون میشه تازه وارد.
-میدونم پیرمرد.

لودو اینو گفت و شیشه خالیه مایع شانسشو مثل سکه ای پرت کرد سمت آرتور و رفت ب سمت در ورودیه پناهگاه.

-هیییی... این چیه؟...کجا رفتی؟

آرتور ک از حرف لودو و کاری ک کرد سر در نمیاورد شیشرو چک کرد ، روی شیشه یه لیبل بود ولی نوشته های اون بسیار ریز بود ، آرتور عینکشو از جیب بقل شلوار کارش در میاره ب چشم میزنه و روی شیشه رو میخونه :

مایع شانس
در مواقع ضروری استفاده کنید ، بی برو برگشت برای خواسته خود جواب مثبت بگیرید ،
ضمنا استفاده این محصول برای کودکان ب دنیا نیامده ممنوع است
.

(پا ورقی):
این محصول صرفا نشاط آور است
.

محصولات ویزلی



آرتور که تازه فهمید بود این فقط یه آبشنگولیه و محصول ساخت دست پسرای خودش یعنی فرد و جرجه ب سرعت کار خودش رو ول کرد تا بره همه چیزو برای لودو تعریف کنه.
وقتی آرتور وارد خونه شده بود دیگه برای توضیح دیر شده بود ، لودو که از شدت نشاط در پوست خود نمیگنجید آلبوس رو کنج دیوار نگه داشته بود و با هیجان زیادی با او حرف میزد .
اما آلبوس بیچاره ک از قضیه خبر نداشت با بهت ب چشمان لودو خیره شده بود و کاملا مشخص بود چیزی از حرفای لودو نمیفهمه.
آرتور با دیدن این صحنه و دیدن تک تک محفلیون ک همه ساکت شده بودن و با تعجب ب لودو نگاه میکردن تو ذهن خودش شروع کرد ب فکر کردن...

"آااه لودو امیدوارم دوباره یه مهر ردیه دیگه تو پاس خودت نزنی "

ناگهان صدای جیغ گوش خراشی همه توجه هارو از لودو ب خودش معطوف کرد ، همه ب طرف صدا برگشتن .
رون کاملا پریشون در حالی که کل تنشو تار عنکبوت گرفته و یه عنکبوت تقریبا متوسط رو کلشه از پله ها ب سمت آشپزخونه میدوید .

-کمممممک...کممممک .... الان نیشم میزنه ، من نمیخوام بمیرم ، لطفا ...

در همون لحظه لودو از روی میز کارد میوه خوری ک در یک سیب فرو رفته رو برمیداره و از فاصله دو متری اونو پرت میکنه سمت رون ، ناگهان همه یه "وای" دلخراش ریزی میگن و با دلهوره منتظر دیدن صحنه بدی میشن.
چاقو ب عنکبوت میخوره با نصف موهای کنده شده رون ب پشت رون میوفته.

رون: من زنده ام؟
آرتور:پشمااااااام!
جینی: خب خوبیش اینه ک این مدل مو بهش میاد ، شبیه قارچ شدی رون.

رون سریع بر میگرده و ب آیینه قدی نصب شده روی دیوار خیره میشه ، دستشو ب وسط سرش میکشه ، رون ک حالا دو طرف کلش موهای لخت و آویزون داره با کچلیه وسط سرش واقعا شبیه ...

-هاه ... دیدی چیکار کردم آلبوس؟ همتون دیدین؟ خب دیگه آلبوس نمیخوای درخواستمو قبول کنی و منو به عنوان یه محفلی ب رسمیت بشناسی؟

آلبوس:
رون: موهااام...





ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۱۶ ۱۳:۲۶:۳۶
ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۱۶ ۱۳:۳۳:۵۶

تصویر کوچک شده


پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۲۳:۰۹ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
#55

رون ویزلیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۳ پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۴۰ چهارشنبه ۳۰ آذر ۱۴۰۱
از میتوکندری به راکیزه!
گروه:
مـاگـل
پیام: 129
آفلاین
در میان فضای شلوغ و پر هیاهوی مقر جدید محفل ققنوس، هر یک از یاران سپیدی به چینش اتاق شان و سر و سامان دادن به وضعیت خود مشغول بودند و از ماجراهای عجیب و جالبی که در آن میان برای شان رخ میداد، لذت می بردند.

آلبوس دامبلدور که دستی به سر و صورت اتاقش کشیده بود، برای استراحت از محل مذکور بیرون رفت و روبروی در پناهگاه ایستاد و در حالی که به چیز نامعلومی فکر می کرد، به افق خیره شد.

دقایقی گذشت و ناگهان دامبلدور با شنیدن صدای کشیده شدن چمدانی روی زمین، از درون افکار خود به بیرون رانده شد. پسر جوانی با موهای نارنجی و ظاهری آشفته، با دیدن او چمدانش را روی زمین رها کرد و گفت:
- پروف!

فرد مذکور برای دامبلدور آشنا به نظر می رسید. ابتدا عینکش را صاف و سپس دستش را در حلق خویش فرو کرد و از آنجا مغزش را در دست گرفت و تکانی داد. سپس با دقت بیشتری به پسر جوان نگاه کرد.
- من تو رو نمی شناسم پسرم؛ فک کنم راه رو اشتباهی اومدی!

دامبلدور حق داشت که رون ویزلی را به خاطر نیاورد. در واقع مشکل از او نبود ... این رون بود که مدت ها بود غیبش زده بود. آخرین باری که کنار محفلی ها دیده شده بود، جریان حمله به آزکابان بود و حدود سه ماه میشد که ناپدیده شده بود.
رون کمی جلوتر آمد و با بغض گفت:
- رونم پروف ... در طی حمله به آزکابان و وقتی که داشتیم با دمنتور ها مبارزه میکردیم من آسیب دیدم و روی زمین افتادم. بعد یکی از اونا اومد بالای سرم و هر چی توان و قدرت داشتم رو ازم گرفت. یهو چشام سیاه شد و وقتی که بیدار شدم یه جای دیگه بودم و بعد از طی کردن ماجراهای زیادی تونستن خومو دوباره برسونم. منو راه میدین؟
- محفل همیشه برای کسایی که میخوان تو راه سپیدی قرار بگیرن جا برای عشق ورزیدن داره پسرم.

دقایقی بعد

رون از دیدن محفلیون قدیمی و جدید شگفت زده شده بود. به راستی که دلش در این مدت برای محفل خیلی تنگ شده بود. برای خانه شماره دوازده گریمولدش، برای پناهگاهش، برای پادگانش، برای ویلای صدفی اش، برای زندگی و نیرنگهای دامبلدورش و مهمتر از همه برای اعضایش.

آنطرفتر یاران سپیدی از دیدن رون به ایده نابی دست یافتند. ایده ای که با آن می توانستند به جای سر و سامان دادن پناهگاه، کمی استراحت کنند. پس یکی یکی روبروی رون آمدند و شروع به اجرای نقشه خود کردند.
- سلام رون خوش برگشتی ... سقف اینجا چکه میکنه میتونی درستش کنی؟
- سلام رون خوش برگشتی ... میتونی برای امشب سوپ پیاز درست کنی؟
- سلام رون خوش برگشتی ... میشه اینجارو جارو بزنی؟

رون که تحت تاثیر جو حاضر، تسترال گازش گرفته بود، بدون توجه به عواقب درخواست کمک آنها را قبول کرد.

دو ساعت بعد


ویزلی بیچاره خسته شد بود. آنقدر از او بیگاری کشیده بودند که دیگر حال و جانی برایش باقی نمانده بود. در حالی که از دست خودش برای قبول درخواست کمک آنها می نالید، در فضای تو در تو و پیچیده پناهگاه، دنبال جارو میگشت تا تمیز کردن محل را شروع کند که ناگهان متوجه اتاقی خالی در آن اطراف شد. پس از چند ثانیه تفکر، بخش مربوط به حس کنجکاوی در مغزش جفتک زدند و او را به داخل اتاق کشاندند.

داخل اتاق بسیار عجیب و البته نا مرتب به نظر می رسید. تمام اتاق پر از خاک بود و از فرط آن فرش به رنگ سفید دیده میشد. کنج دیوار تار عنکبوت بسته بود و ترسی بر دل رون می انداخت. شومینه ای نیز در آنجا حضور داشت که معلوم بود با شومینه های عادی تفاوت چشمگیری دارد. اما با وجود همه اینها، انگار چیزی داشت که رون را به سمت خود جذب میکرد. ویزلی داستان ما انگار اتاق مخصوص خودش را پیدا کرده بود. پس شیرجه ای به درون مغز خود زد و به بخش سوژه یابی مراجعه کرد و مشغول گشت و گذار در آن شد تا در ادامه، ماجراهای عجیب و جالبی برای خود با این اتاق خلق کند.




تصویر کوچک شده


پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۱۷:۴۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
#54

ادوارد بونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۵ شنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۰:۱۹ جمعه ۸ فروردین ۱۳۹۹
از اینوره!
گروه:
مـاگـل
پیام: 475
آفلاین
- والا اون دفعه ای که تو حموم بودیم یهو یکی عینهو اجل معلق پرید تو! من شانس آوردم که تونستم عزت و عصمت و طهارتم رو حفظ کنم !

هاگرید و رون و ادوارد سلانه سلانه در حالی که یه تپه نون دستشون بود به سمت خونه ی گریمولد می رفتن. و از بین این سه نفر رون خیلی خوب گوش می کرد() و ادوارد که مثل همیشه خوب غر می زد و هاگرید هم بدیهتا خوب می خورد!

و این سکانس به همین منوال گذشت تا به مقصد رسیدن، تپه ی نون رو روی میز آشپزخونه ریختن، از هرمیون چهارتا لگد دریافت کردن که طبق اصل لانه کبوتری دوتا به رون رسید چون باید لگد بلا بیشترش می دادن خلاصه حق آب و گل داشت! بعد از دریافت لگد نون ها رو بریدن و بسته بندی کردن و جیمینیو گویان تپه های از دست رفته توسط هاگریدرو کنترل + زد زدن و برگردوندن.. البته هرچی بیشتر جیمینیو می گفتن هاگرید هم بیشتر می خورد، چون کلا هاگر خوب می خورد!

- خب من دیگه باید برم اتاقمو ببینم! درواقع اصلا اتاقی ندارم که ببینم.. هاگر یه دیقه نخور می خوام رو شونه هات گریه کنم!
- من که خیلی گوشنمه.. ولی بیا شونه ی چپم در اختیار توعه!

اما قبل از وقوع هر ناله و زاری ای هرمیون اومد جیغ و داد کرد که چه وضعیه اون سطل پست آدر رو گرفتین رو شخصیت من، من اصلا هم بداخلاق و دیکتاتور نیستم و یه لگد حواله ی رون کرد! از همین رو ادوارد و هاگرید و تپه ی نون ها متواری شدن!

ادوارد یه جوری که انگار داره از دست مادر مرلین بیامرزش به انضمام دمپایی فرار میکنه، عینهو فشنگ پیچید و توی راه پله های سیم کشی(!) شده توسط آدر و تا صد و بیست تا پله که باید آخرین پله باشه بالا رفت.. اما یه طبقه ی دیگه اضافه شده بود! هشت پله ی جدید اضافه شده بود و بعدشم نردبون کلاس پیشگویی طوری بود که به اتاق زیر شیروونی می رفت.. اما قبل از اون یه در هم اضافه شده بود!

ادوارد در همین جا هیپوگریف کیف شد و از شاخه هاش بلبل ها به هر طرف پریدند! او جلو رفت و در اتاق رو باز کرد.. اما با فضایی در حد یه کابینت مواجه شد و ذوقش خوابید و بلبلاش به شاخه ها برگشتن!

- زکی! این دیگه چه جور اتاقیه!

همینطوری که شاخه و برگش رو می مالید! (هوی عاقا.. شاخه و برگها بین موهاش سبز شدن نه هیچ کجای دیگه! ) خون ریونیش جریان پیدا کرد و فهمید که این یه طلسم گسترش پذیریه که توسط صاحب اتاق نیاز به تکمیل داره!

- خب این چوبدستی کو؟! اتاقیوس طلسمیوس گسترشیوس پذیریوس تکمیلیوس!

وآنگاه وارد اتاقی شد که دو طرفش کتابخونه ی درختی ای پر از کتاب و ایضا شاخه و برگ گنجیشک بود و در انتهای اتاق تخت خوابی زیر پنجره ای رو به آسمون قرار داشت و همه ی دکوراسیون اتاق به غیر از درختا که ناگزیر سبز بودن آبی و نقره ای بود.

ادوارد برای دوم هیپوگریف کیف شد و بلبل از کله اش زد بیرون! در رو بست و بی توجه به تابلوی نقره ای روی در که نوشته بود: "بونزها" و با بالهای جدیدش که از خوشحالی در اومده بودن مثل یه ریونی اصیل قار قار کرد و از پنجره زد بیرون!


می تراود مهتاب..


"وقتش رسیده که همه‌ی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور



پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۲۱:۰۲ چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۷
#53

ماتیلدا استیونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۸:۵۱ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
مـاگـل
پیام: 359
آفلاین
بعد تمیز کردن صد و هفتاد و دو پله، همراه با پنه لوپه و آدر ( که البته ماتیلدا فکر می کرد که همه ی این افتضاح تقصیر پنه است.) با دست هایی تاول زده و چشمانی سرشار از خستگی، به طرف اتاق و تختش رفته بود و حدود سه ساعت با آرامش خوابیده بود که ناگهان یکی در زد.
- ماتیلدا؟

ماتیلدا هنوز در خواب شیرین خودش به سر می برد و هیچ نفهمید که شخص بیرون در چه گفته است. شخص از اینکه فهمید ماتیلدا جواب نمی دهد، مدام در را می کوبید و اسم ماتیلدا را بلندتر از قبل صدا میزد.بالاخره ماتیلدا با سر و صداهای وحشیانه، با کمال آرامش بیدار شد و با صدای آرام و خواب آلود گفت:
- مگه سر آوردی دیوونه؟ اصن تو کیی که هی در اتاقمو میزنی؟ نکنه می خوای درو بشکنی که خرج رو دستم بذاری؟ ای تسترالی...
- هرمیونم!

ماتیلدا از ترس سکته کرد و وقتی فهمید که آن حرف ها را به هرمیون زده، دوباره روی تخت افتاد و فکر می کرد که باید چه وصیت نامه ای بنویسد. در همین حال هرمیون دوباره گفت:
- ماتیلدااااا! ای مرلین بگم چی کارت نکنه! بیا بیرون وگرنه با من طرفی!

ماتیلدا سردردش از دست هرمیون شروع شد. اما فکر کرد که اگر الان در را باز نکند، او اتاقش را بر سرش خراب میکند. و یا حتی مسؤلیت هایش را چند برابر می کرد. پس سریع لباس مخصوصش را پوشید که شامل " شنل، چکمه، لباس نسبتا گشاد مشکی و گردنبند مشکی و قرمزش را پوشید و در را باز کرد و با لبخند همیشگیش، به هرمیون گفت:
- چی شده هرمیون جونم؟
- فکر نکن که به خاطر تاخیرت برای باز نکردن در، فعالیتات چند برابر نمیشه! اما یک کاری برات دارم.
- ترومرلین تمیز کردن دستشویی نباشه!
- نه بابا! می خوام بری میوه فروشی اصغر آقا و از اینا بگیری.

و لیست درازی، تقریبا به طول پنج متر به ماتیلدا داده شد که بخرد.
اما قبل از رفتنش، چند سوال داشت.
- چرا پسرا نمیرن؟ خرید با اوناست که!
- درسته. اما ادوارد و رون و هاگرید که رفتن نونوایی...
- سه نفره؟!
- آخه بهشون گفتم هفتاد و هشت تا نون بگیرن. بقیه ی پسرا هم که همه ی وسایل آشپزخونه رو شکستن، دارن آشغالاشو جمع می کنن، بعضی هاشون هم رفتن مغازه حسین آقا. از اونجایی که فقط تو و پنه کار نداشتین، گفتم یه خورده سختی بکشین! خب پول که رو اپنه، لیستم که دستته. برو پنه رو بیدار کن.
- باشه. اما چرا ما دو تا سال اولی؟!
- حرف نباشه! اما یه چیزه دیگه. اون لباس مزخرفتو در بیار، برو یه لباس مشنگی بپوش. اونا رو هم بده به من. بدو دیگه!

میوه فروشی اصغر آقا

مغازه به شدت شلوغ بود و هر کی که از کنار ماتیلدا رد میشد، یک تنه به او میزد و با سرعت رد میشد. آنها نمی دانستند که او عجب آدمی است. و البته می تواند آنها را به سوسک تبدیل کند. اما ماتیلدا که مدام زیر لب بخاطر نداشتن لباسش غرغر میکرد، میوه های خوب را انتخاب می کرد و درون پلاستیک می انداخت و اصلا هم حواسش به دور و بر نبود.

پنه لوپه با مو های وزوزی زیبایش، لباس خاکستری طرح دار، شلوار جین و کفش آدیداس آبی پررنگ، به مغازه آماده بود و غرق در کار خودش، یعنی تشخیص دادن موز های رسیده به خراب و یا نرسیده، بود و گاهی هم لبخند زیبایی بر روی لبش می نشست. که ماتیلدا نمی دانست آن لبخند ها ناشی از چی است.

او به پنه حسودی میکرد. بر خلاف او ، ماتیلدا با لباس آبی، شلوار گشاد آبی و کفش آبیش خیلی خز به نظر میرسید. هرمیون به او همچین لباس هایی داده بود که بپوشد ( یا مجبورش کرده بود!) او از این مدل خوشش نمی آمد. او با اینکه محفلی بود و یک محفلی باید نماد روشنایی باشد، اما ماتیلدا از لباس های روشن خوشش نمی آمد. او به لباس هایش وابسته بود. تنها چیزی که هرمیون از او نگرفته بود، گردنبند عزیزش بود.
- چرا انقدر تو فکری؟
- ببین کی داره به کی میگه! هیچی بابا، داشتم به مشنگی ها حسودی می کردم.
- چرا؟؟
- خب چون خونه تکونیشون هفتاد سال طول نمی کشه. تازه، اونجا یکیو مثل هرمی ندارن که!
- به خودت انقدر سخت نگیر. لواشک مشنگی می خوری؟
- نه، ممنون. راستی، لباس مشنگی بهت میاد.

او مثل لبوی در دست ماتیلدا، سرخ شد و از دست و پا چلفتی بودنش، بر زمین افتاد. تمام کله ها به طرف او برگشت. ولی بعد چند ثانیه، دوباره همه چیز به حالت عادیش برگشت. پنه بلند شد و به ماتیلدا گفت:
- عجب روزگاریه!

و به بالا خیره شد. ماتیلدا که فهمید قضیه از چه قرار است، گفت:
- پنی! اینجا سقف داره. نمی تونی به آسمون نگاه کنی!

او با حالت معصوم و خجالتی گفت:
- اوه... آره.
- بدو بریم که دیر شد.

آنها بدو بدو تمام میوه ها را حساب کردند و هر کدام، شش پلاستیک به دست از آنجا رفتند.

خانه ی شماره ی دوازده گریمولد

بالاخره پنه و ماتیلدا با کلی سختی، به خانه ی گریمولد رسیدند و همه ی پلاستیک هایشان را در آشپزخانه گذاشتند و به سرعت به طرف اتاق هایشان رفتند که به خوابی عمیق فرو بروند. ماتیلدا در اتاق خود را باز کرد. همه چیز مرتب. کمد لباسهایش در سمت چپ اتاق، تختش در سمت راست...

ناگهان چیزی توجه ماتیلدا را به خود جلب کرد. به طرف تخت رفت و به لباس روی تختش نگاه کرد. برای چند ثانیه نفهمید که چه اتفاقی افتاده ولی ناگهان جیغ زد. آن ها لباس های مخصوص خودش بود ولی با یک فرق بزرگ. آن ها به رنگ سفید در آمده بودند. ماتیلدا تمام آن روز را گریه کرد و از اتاقش بیرون نیامد. دیگر برایش مهم نبود که چقدر کار دارد. مهم این بود که از دست هرمیون عصبانی بود.

جمله ای هست که می گوید.
"بهتر است هافلپافی ها را در کنار خود داشته باشید نه در روبه رویتان!"






ویرایش شده توسط ماتیلدا استیونز در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۱۴ ۲۱:۱۹:۲۸
ویرایش شده توسط ماتیلدا استیونز در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۱۴ ۲۱:۲۸:۵۱

Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.