دست لرد سیاه هنوز زیر چانه اش بود!
یک لینی به او هدیه داده شده بود...آن هم دو بار! شاید برای محکم کاری...ولی لرد سیاه در تمام طول زندگی اش، هیچوقت دلش نمی خواست یک لینی داشته باشد.
شعری بی معنی برای او خوانده شده بود و قیافه منحوس مرلین را مشاهده کرده بود... بعد از آن لحظه دو پنبه در گوش هایش فرو کرده بود و کلا چیزی نمی شنید! جواب ها را هم تصادفی می داد!
ست آرایشی کراب را زیر میز چنهان کرد که کسی نبیند...آبرو و حیثیتش در خطر بود!
و نگاهی به نجینی انداخت...
-فرزندم...تو هم؟ اون چیه پیچیدی دورش؟

لرد سیاه حتی نمی توانست اسمش را ببرد!
رو به لینی کرد.
-شصت تا هدیه به ما دادی و حتی یکیش هم نبود که خودت یه نقشی توش نداشته باشی...ما چه کنیم که از زندگیمون خارج بشی کلا؟
لینی لبخندی زد.
-ارباب یه سلفی آخر شب بگیریم با هم؟
لرد سیاه اصلا مایل نبود سلفی بگیرد...کریسمسش بسیار نامبارک شده بود!
-اگه بابانوئل بیاد می زنیمش! گفته باشیم.