جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: یکشنبه 6 مرداد 1398 02:51
نمایش جزئیات
آفلاین
-بعدی بیا تو.

دلفی خیلی منتظر ایستاد ولی کسی نیامد.
- بعدی آوادا خوردی؟

بالاخره دختری در چهارچوب در ظاهر شد.
- نمیخوام. نمیام!

سپس رویش را از دلفی برگرداند.
دلفی لبخند زد. البته لبخندش از روی مهربانی نبود؛ بخاطر تصور گالیون هایی بود که لیسا قرار است به او بدهد.

- حالا تو اومدن کردن کن. بعدش نیا کردن کن.

رابستن سکوت بین دلفی و لیسا را شکست.
لیسا کم کم جلوتر آمد.
- نمیخوام. الان میخوای بهم هزار تا مریضی نسبت بدی. دوست ندارم! قهرم!

دلفی درحالی که سعی داشت لبخند مهربانش تبدیل به لبخندی شیطانی نشود، بیماری "خود درگیری" و" خود باهوش پنداری" را در کاغذش یادداشت میکرد.
- خب چرا قهری؟

لیسا با چشمان گرد شده و حتی از حدقه در آمده به دلفی نگاه کرد.
- یعنی تو نمیدونی من یه عضو اضافه یه اسم قهردون دارم که باعث قهرم میشه؟ نگو که نمیدونستی.
- اوه چه جالب. این تو خانوادتون ارثیه؟
- نه!

در همین حین دلفی "داشتن عضو اضافه" و "انعطاف شدید چشم" را نیز اضافه کرد.
- خب میشه ۳۰۰ گالیون ناقابل!
- ۳۰۰ گالیون؟ ندارم که من. چند وقته مرگخوار نیستم دیگه حقوقم رفته. چند ترمی هم که توی هاگوارتز درس دادم پولش انقدر نمیشه که!

دلفی فکر کرد.
- پس داری شبیه پاتر میشی و خود بدبخت بینی هم گرفتی. هوم... پس شد ۴۵۰ گالیون! بیرون حساب کن.
- من شبیه کله زخمی ام؟ قهر باهات!

و از اتاق خارج شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: چهارشنبه 19 تیر 1398 18:31
نمایش جزئیات
آفلاین
_ببینید...ببینید چجوری باهام صحبت میکنید!سریع تر برم؟ آره دیگه اگر من الان یه بچه یتیم بیچاره نبودم که اینطوری باهام صحبت نمیکردید! اگر من الان آقازاده وزیر سحر و جادو بودم که باهام اینطوری صحبت نمیکردید! تا کی نفرت؟ تا کی بی عدالتی؟ اونم از اون یکی جملتون که میگید زودتر هزینه رو پرداخت کنید!بله دیگه اگر الان بابام زنده بود از جیبش میداد ولی حالا که زنده نیست میگید من پرداخت کنم! میخواید بگید من بی پدرم؟ من یتیمم؟ آره من یتیمم!

رابستن که در این موضوع شک داشت با تایید آخرین جمله هری پاتر شک ش بر طرف شد!

دلفی دیگر فهمیده بود که پسر برگزیده برای دق دادنش برگزیده شده است و به همین سادگی ها هم دست بردار نیست بنابراین اگر همینطور ادامه پیدا میکرد بقیه مریض هایش را از دست میداد.
_ببینید آقای پاتر... وقت شما تموم شده و مریض های دیگه منتظرند.
_آره دیگه هیچکس واسه یه بچه یتیم وقت نداره...همیشه ما بچه یتیما رو با توهین و ارعاب از خودتون میرونید انگار ما آبله اژدهایی داریم! من...
_آواداکداورا.

رابستن که حوصله اش سر رفته بود در حالی که چوبدستی اش را پایین می آورد با خونسردی گفت:
_پسر برگزیده چقدر پر حرف هستش بودش...سرم خورده شد میشه...دیگه تحملشو نداشتم نداشت.

دلفی هم تعجب کرده بود و هم همکارش را تحسین میکرد؛ سپس به رابستن که در حال کشیدن جسد به سمت پنجره و پرتابش به بیرون بود، چشم دوخت. هردو نفس راحتی کشیدند و خود را جمع جور کردند تا منتظر مریض بعدی بمانند.

شپلق


شیشه پنجره شکست و بر زمین ریخت، دلفی و رابستن به سمت شیشه های شکسته رفتند تا ببیند چه اتفاقی افتاده است، فریادی از پایین به گوش میرسید.
_آره دیگه تا دیدید پول ندارم و یتیمم زدید کشتینم! ولی خیال کردید...حالا درسته که من یه یتیمم ولی یه یتیم خوش شانس هستم! پولتونم نمیدم شیشه تونم شکستم!

دلفی که از این مریض پولی کاسب نشده بود بسیار سرخورده شد و منتظر مریض بعدی ماند تا تلافی ویزیتی که از هری پاتر نگرفته بود را سر مریض بعدی در بیاورد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: چهارشنبه 19 تیر 1398 16:29
نمایش جزئیات
آفلاین
-نکَن!

دلفی با تعجب رو به هری پاتر کرد.
-چرا؟

و چشمانش رابست و نفسش را حبس کرد و آماده شنیدن دیالوگ طولانی بعدی شد.

-چون شبیه ولدمورت می شی!

دیالوگ طولانی نبود...ولی برای دلفی گیج کننده بود. شبیه لرد سیاه شدن خیلی هم خوب بود. ولی دلفی هرگز این موضوع را به زبان نمی آورد. برای یک بار هم که شده شانس آورده بود و هری پاتر توضیح اضافه ای نداده بود.

-خب بپرس چرا؟

دلفی با عجله سرش را تکان داد.
-نه...نه...واقعا لازم نیست دربارش توضیح بدی. من بطور کامل درکت می کنم.

-واقعا؟ درکم کردی؟ کسی تا حالا منو درک نکرده بود. می گن تنها کسایی که آدمو درک می کنن پدر و مادرشن. منم که ندارم. آخه می دونی؟ وقتی بچه بودم اسمشو نبر هر دوشونو جلوی چشمم کشت. انگار همین دیروز بود. کاملا یادم میاد. اول بابامو تو طبقه پایین کشت، بعد از پله ها بالا اومد. مامانم سعی کرد جلوشو بگیره. ولی بهش گفت بکش کنار دختر! فکرشو بکن. جلوی من با مادرم اینجوری حرف زد.

دلفی نمی خواست سوالی بپرسد...ولی نتوانست جلوی خودش را بگیرد.
-مگه طبقه پایین هم چشم داشتی؟ بالا بودی که. چطوری دیدی؟

-فیلمشو دیدم. فکرشو بکن...کی ممکنه فیلم مرگ پدر و مادرشو ببینه؟ اونم تو سینما.

دلفی گزارش مفصلی نوشت.
-آقای پاتر...اگه کل مشکلاتتونو عنوان کردین، می شه اینو پرداخت کنین و هر چه سریع تر از این جا برین؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1398/4/19 16:48:00
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: پنجشنبه 2 خرداد 1398 23:21
نمایش جزئیات
آفلاین
یک لحظه دلفی از سوالش پشیمان شد اما کار از کار گذشته بود!

-اصلا بچه ایی که پدر و مادر بالا سرش نباشه همش مشکله! هنوز یازده سالم بود دیدم پروفسور از اونور کله اش یه ولدمورت زده بیرون! من فقط یازده سالم بود ولی مجبور شدم بجنگم باهاش. خیلی ترسیده بودم! همین نویسنده پست که دو برابر من سن داشت همچین چیزی دید یه هفته شبا تو جاش بارون میومد! دوازده سالگی با هیولای باستانی جنگیدم ... سیزده سالگی با یه لشگر دیوانه ساز جنگیدم ...چهارده سالگی اسممو انداختن تو جام آتش ...پانزده سالگی باباخواندمو جلوم کشتن ...شونزده سالگی بردنم غار دوزخیا...هفده سالگی مردم! اگه پدر و مادر بالا سرم بودن که نمیذاشتن اینجوری بشه! نمیذاشتن دامبلدور بزرگم کنه که بعد بکشتم عین خوک دست پرورده. من چرا بچگی نکردم اصلا؟ چرا زنگ ملتو نمی زدم فرار کنم؟ چرا رو صندلی آمبریج پونز نذاشتم؟ چرا نمی رفتم از پنجره رو سر ملت تف کنم؟ بنظرتون الان دیر شده؟ سن فقط یه عدد نیست مگه؟ برم تف کنم رو سر ملت؟

دلفی فقط میخواست موهایش را بکند...تک تک اش را!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وایتکس!

پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: یکشنبه 29 اردیبهشت 1398 19:31
نمایش جزئیات
آفلاین
-سلام!

دلفی به پسر برگزیده ای که وارد اتاق معاینه شده بود نگاه کرد و آرزو کرد که ای کاش هرگز وارد نشده بود.

-گفتم سلام! اشتباهی ازم سر زده که جواب سلاممو نمی دین؟ حق دارین خب. پسری که پدر و مادر بالای سرش نباشه نمی تونه درست سلام کنه. تو اون اتاق زیر پله فضای زیادی برای تمرین سلام کردن نداشتم. پدر و مادر هم که نداشتم...صبح به صبح به خودم توی آینه سلام می کردم. تازه آینه شکسته بود. پدر و مادر نداشتم برام آینه بخرن. تا میومدم بگم سلام، یه عنکبوت از سقف اتاقم آویزون می شد و تمرکزمو به هم می زد. این بود که درست یاد نگرفتم. پدر و مادر هم که...

-سلام!

دلفی با صدایی بلند تر از حد معمول سلام کرد که ادامه داستان بی مزه هری پاتر را نشنود.
و اولین بار بود که دلفی از پرسیدن سوال بعدی، می ترسید!
-خب...چطور بگم...ببین هری. یه سوال ازت دارم. خیلی خلاصه و کوتاه و بدون اشاره به پدر و مادرت جواب بده. آیا مشکل روحی و روانی خاصی داری؟

-بله...پدر و مادرم مردن!
-بجز این!
-آخه خیلی مردن! نمی دونین که چطوری مردن...
-مطمئن باش می دونیم. اینو یادداشت کردم. مشکل دیگه ای نداری؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: شنبه 21 اردیبهشت 1398 00:56
نمایش جزئیات
آفلاین
-آره...مگه کسی هست که تو رو ندیدن کنه؟

بانز با شنیدن این حرف رفت تو خیالات خودش!
بانز تو خیالاتش، خودشو کنار اربابش می دید که داشت بهش، نشان زیباترین مرگخوار رو می داد...کراب هم اونجا بود، خیلی عصبانی...اون داشت برای کنترل عصبانیتش ماتیک مورد علاقشو می خورد!

بانز خیالات عجیبی داشت.

-چرا جواب ندادن می کنی؟ دکتر دلفی توی لیستش، مشکل شنوایی رو هم اضافه کردن بشین!
-ها؟ چی؟ نه نویس دکتر...به مرلین زنم مریضه، بچم رو گازه، بابام بیکاره...
-"یک پنجره کم داشتن" هم اضافه کردن شو!
-چی رو بنویسم راب؟
-یک پنجره کم داشتن!
-ینی چی یک پنجره کم داشتن؟
-خودمم ندونستم دونم...بعدا از ارباب پرسیدن می شم!

بانز حوصله ی بحثای اونا رو نداشت، اون فقط می خواست بدونه که چقد خوشگله.
-راب اینا رو ول کن...از من بگو...چه شکلی هستم؟
-از تو گفتن کنم؟ خب دونستن می کنی...لباسات که خیلی قشنگن...کفشتم خوبه، ولی می تونست بهتر باشه!
-نه نه...تیپم نه...قیافم!
-کدوم قیافه؟ من که چیزی ندیدن می کنم!
-ینی چی نمی بینی؟ تو الان داری به چشمام نگاه می کنی.
-نه من دارم به عینکت نگاه کردن می کنم.

بانز پاک یادش رفته بود که عینک زده ولی اون نمی تونست تسلیم بشه!
-خب از کجا فهمیدی عصبی شدم؟
-دستکش پوشیدن کردی...دیدم مشت شدن می شه...گفتم که حتما داری ابراز خشونت کردن می شی!

دلفی در این حین داشت به لیست مواردی رو اضافه می کرد مثل فراموشی و دیگر چیز ها.
بانز دوباره نا امید شد.

-1000 گالیون!

بانز انقد حالش بد بود که پولاشو نشمرد و فقط ریخت رو میز!

-این همش 10 گالیونه...بقیش؟
-فردا میام می دم...الان حالم گرفتس!

بانز داشت به سمت در خروج می رفت.

-راستی دلفی...به لیستش دماغ خارج از استاندارد رو اضافه کردن شدی؟
-ها؟ چی می گی؟ ولش کن مهم نیست که چی می گی...بعدی!

بانز در آخرین لحظات لبخند رابستن رو دید و نتونست چیزی بگه چون بعدی وارد شده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1398/2/21 1:02:55
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: پنجشنبه 19 اردیبهشت 1398 15:49
نمایش جزئیات
آفلاین
ولی رابستن نمیترسه!

بانز خیلی زود یادش میاد که مشت هاش چه گره کرده و چه گره نکرده، دیده نمیشن و کلا کسی از مشت نامرئی نمیترسه. تو اون لحظه دلش میخواد خشمگین و ترسناک به نظر برسه، ولی نمیتونه.

بانز تو زندگیش دچار چالش های زیادی میشه که آدمای عادی باهاشون سروکار ندارن!
شایدم واقعا مشکلات روحی غیر قابل حل شدنی داره.


-نامرئی مشکلات زیادی داشت. یکیش هم خشم فروخورده بود. رابستن نمیدونه خشم فروخورده یعنی چی. اینو یه گوشه یادداشت میکنه که بعدا از ارباب بپرسه.

رابستن اینو میگه و تو دفترش یادداشت میکنه. بعد هم ادامه میده:
-از کی شروع کردن کردی به ابراز خشم با خشونت فیزیکی؟

بانز به فکر فرو میره. اون که خشونت فیزیکی نشون نداده بود. فقط قصد انجامشو داشت.
نگاه خیره ی رابستن رو میبینه که دقیقا به چشماش دوخته شده.

با صدایی که بهت و حیرت ازش میباره میپرسه:
-تو...منو...میبینی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 اردیبهشت 1398 22:06
نمایش جزئیات
آفلاین
اما باز هم مانند رول قبلی کریس،کسی نیامد،رابستن که در اولین تجربه دکتری اش شکست خورده بود،روی صندلی نشست و دستش را روی پیشانی اش گذاشت.
-هی روزگار...با من چیکار کردن کردی ...

دلفی پوکرفیس به رابستن نگاه کرد.
-رابستن؟حالا شکستت اونقدرا هم سنگین نیست که بخوای افسرده شی،پاشو به کارت ادامه بده!
-مگه دیدن نمیکنی؟هیچ بیماری برای من اومدن نکرد!
-هی من اینجام!

سرهای دو دکتر به سمت منبع صدا برگشت،صندلی که فرو رفته بود،درحالی که کسی رویش ننشسته بود.
-تو روحی؟
-نخیر!به کجای من خوشتیپ میخوره روح باشم؟بانز هستم،خیر سرت تو خونه ریدل مرگخواریم!

دلفی و رابستن که تازه دوهزاریشان افتاده بود سعی کردند لحنشان را صمیمی کنند.
-سلام بانز!چخبرا؟خوش میگذره؟

بعد از دقایقی که از بانز پاسخی شنیده نشد،رابستن اولین مشکلی که به نظرش رسید را گفت.
-بانز تو اولین مشکلت ندیده شدنت میباشه!

بانز به نشانه اعتراض بلند شد و دستش را مشت کرد،هرچند که رابستن این حرکت را نمیدید و به صحبتش ادامه داد.
-این خیلی مشکل بزرگی میباشه،دلفی باید سیصد گالیون گرفتن کنه ازت،جزو بیمارهای خاص محسوب شدن میشی...

واقعا داشت به بانز توهین میشد،خیلی ها بانز را مسخره میکردند،اما تاحالا کسی او را بیمار خطاب نکرده بود،بانز خواست کتش را در بیارد و برای دست به یقه شدن سمت رابستن برود،اما متوجه شد لباس نپوشیده است،پس بدون هیچ عمل اضافه ای،با مشت های گره شده به سمت رابستن رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: شنبه 7 اردیبهشت 1398 23:29
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از اینکه کراب روی صندلی نشست، رابستن وارد اتاق شد.

-بیمار توی اتاق هست، برو بیرون!
-الان نوبت من بودن باشه...من دستشویی داشتن داشتم، رفتن کردم دستشویی! ماتیکی هم جای من رو گرفتن کرد.
-چرا من هر جا می رم این هست؟

دلفی کمی فکر کرد و به این نتیجه رسید که اگه همزمان دوتا بیمار رو ویزیت کنه، هم زود تر بیمارا تموم می شن و هم بیشتر می تونه توی یه روز پول در بیاره!
-اشکال نداره دوتاتونو ویزیت می کنم.
-من با این ویزیت نمی شما، گفته باشم!
-منم با این ماتیکی ویزیت نشدن می شم...یه لحظه صبر کردن کنین من یادداشت هامو در مورد ماتیکی خوندن کنم، این کلی ایراد داشتن داره...ماتیک زدن می کنه، اونم صورتی! ...گوشواره هم داشتن داره...شینیون هم جدیدا شروع کردن کرده...دیگه کم موندن مونده که مانی و پدی رو هم کور کردن کنه! خجالت نکشیدن نمی کنی، خواستن می خوای که دو نفر رو کور کردن کنی؟

رابستن خودشم نمی دونست که اینا ینی چی، ولی خب اینا رو از مردم شنیده بود و نوشته بود.
دلفی همزمان که داشت حرفای رابستن رو توی لیست بیماری های کراب می نوشت، به این فکر می کرد که رابستن رو بیاره کنار خودش تا از مردم ایراد بگیره.

رابستن در مورد کراب، کلی حرف زد.

-خب کراب...این لیست بیماری هاته...می شه 256 گالیون و با تخفیف 2560 گالیون!

کراب از اینکه بهش تخفیف دادن کلی خوشحال شد و پولو پرداخت کرد، گواهی رو گرفت و رفت.

کراب اصلا ریاضیش خوب نبود و دلفی اینو می دونست!

-خب رابستن...همکار من می شی؟
-ینی چه که همکار؟
-همکار ینی کسی که با کس دیگه ای کار می کنه...تو باید توی تشخیص بیماری بقیه به من کمک کنی...مثل همین الان که بیماری های کراب رو گفتی.
-ینی من هم دکتر شدن می شم؟
-آره!
-بعدی اومدن کنه!

رابستن خیلی سریع دکتر شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1398/2/8 0:33:52
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: جمعه 6 اردیبهشت 1398 14:21
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

طبق آگهی بیمارستان سنت مانگو، همه باید برای گرفتن گواهی سلامت به بیمارستان مراجعه کنن. هر کسی که بیماری روحی یا جسمی داشته باشه با توجه به شدت بیماریش باید هزینه پرداخت کنه. ولی واقعیت اینه که بودجه سنت مانگو تموم شده و به دستور دلفی(رئیس بیمارستان) می‌خوان اینجوری کسب درآمد کنن.
دلفی در نقش شفادهنده (دکتر) ملتو معاینه می‌کنه و مشکلات جسمی و روحی برای ملت تولید می‌کنه و هزینه‌شو می‌گیره.

نکته: تا الان فنریر گری‌بک، مهمان، آلکتو کرو، بلوینا بلک، گادفری میدهرست، دروئلا روزیه، دورا ویلیامز و گریگوری گویل و لینی وارنر و سلینا مور و ادوارد و کریس چمبرز و دیانا کارتر و ملاقه ویزیت شدن.
................

دلفی آگهی بیمارستان را رو به روی کلاه گرفت و تکان داد.
-جادوگر ‌و ساحره!... می‌بینی؟! نوشته جادوگر و ساحره! جادوگر و ساحره، نه قابلمه و ملاقه و کلاه! اصلا بر فرض که من معاینت کردم... پول ویزیت رو داری بدی؟!

کلاه پول نداشت.

-آره دیگه... وقت من رو می‌گیری؟!... اصلا بیا! به جرم اینکه وقت من رو گرفتی و مانع کسب شدی، باید جریمه بدی... ولی پول نداری که... پس از خودت استفاده می‌کنم.

و کلاه را روی سرش گذاشت، وارد دفترش شد و منتظر نشست.

-بعدی!

در اتاق باز و کراب وارد شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him