شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
رابستن سرش را به سمت رودولف گرفت. -چرخوندن کن! -ها؟ -چرخوندن کن... سرم رو با دستهات گرفتن و چرخوندن کن.
رودولف هیچ سری از حرفهای رابستن در نیاورد. -ها؟
هوریس منتظر توضیح مجدد رابستن برای رودولف نماند. سرش را گرفت و چرخاند. پس از چرخش دوم یا سوم سر رابستن از گردنش جدا شد، از دست هوریس پایین پرید و رفت.
-کجا رفت؟ -رفت بو بکشه!
ملت نگاهی به بدن بدون سر رابستن انداختند. -تو با کجات داری حرف میزنی؟! -یه سیرازویی رو دست کم گرفتن نکنید... بیاین دنبالش رفتن کنیم!
و ملت به منظور جلب نکردن توجه مشنگ ها، روش استتار خویش را عوض کرده، ادای کسانی که به دنبال توپ خویش میدوند را درآوردند و دوان دوان به دنبال سر رابستن راهی شدند.
مدیر کمپ که تقریبا شنواییش را از دست داده بود، با فریادی که زد، به خانواده درون اتاق فهماند که بیرون بروند و دست از گریه و زاری برداشته و خود را از روی زمین جمع کنند.
صدای جیغ بچه معیاری برای تعیین خانواده اش شده بود و وسیله ای برای ناشنوا ساختن مدیر کمپ. حتی زمانی که بچه بعد از دیدن مالی و آرتور نگاهی به درختان درون اتاق انداخته و از حرکت شاخه ها فهمیده بود این ها همانند که باید باشند، مدیر کمپ زیر بار نرفت و اصرار ورزید که بچه باز هم جیغ زده است، ولی گوش های او به فنا رفته اند!
-آقا میگم جیغ نزد! بیا از خودش بپرس. -من نمی دونم. باید ثابت کنین بچه مال شماست.
مدیر کمپ با مسئولیت پذیری بیجا، نقشهی مرگخواران را در خطر انداخته بود!
مالی چشم هایش را ریز کرده و با دقت به بچه خیره شد. -آرتور... مطمئنی اینم مال ماست؟ -نیست؟ موهاش قرمزه ها! -ممکنه نباشه. -بچه... اسمت چیه؟ -بچه هستنیم.
مالی و آرتور شاد شده و با لبخند به یکدیگر نگاه کردند. -مال ماست! -احتمالا جزو این آخریاست که هنوز براشون اسم انتخاب نکردیم. -آقا ای...
آقای مدیریت کمپ نبود. البته بود... ولی کامل نبود! فقط تعدادی از انگشتان و بخشی از لالهی گوشش که با وجود تمام تلاش های بلاتریکس در دهان فنریر جا نشده بود، گوشه اتاق افتاده بود که خیلی هم جلب توجه نمی کرد.
-حالا چجوری رد یابیشون کنیم؟ -نگران بودن نباشید. من بوی بچه رو از سه تا شهر دور تر هم تشخیص دادن میشم!
نجینی کوچکترین حرکتی نکرد و درست مثل وقتی که جلوی دوربین پدرش ژست می گرفت، بی حرکت سر جایش ماند.
-یه برگش چرا رنگارنگه؟ -نماد پاییزیه که گذشت! -شاید منظورش بهار عمرشه که در راه پیتزا خزان شد؟! -سر به سرش نذارین...مشنگا اگه ببیننش وحشتزده می شن.
مرگخواران سرگرم گفتگو درباره نجینی بودند...نجینی سرگرم کشیدن نقشه برای تک تک آن ها پس از پایان ماموریت بود و لینی سرگرم پرواز روی صف! بعد از مدتی بال بال زنان برگشت. -پیدا کردم! خودم تنهایی...پیداشون کردم!
سو، که نا خودآگاه اینجا هم خارج از اتاق مدیریت ایستاده بود پرسید: -چی رو؟
-مالی و آرتور ویزلی! توی صفن...ولی تهشن. اینا رو سریع تر رد کنین که برسن سر صف. بعد تعقیبشون می کنیم و چادر محفلیا رو پیدا می کنیم.
کسی فکر نمی کرد که آیا آرتور و مالی، گنجشکی که رنگ شده را به جای قناری خواهند پذیرفت یا نه...چون حساب بچه های داشته و نداشته شان از دست خودشان هم در رفته بود!
- آخ بچهم! بذارین برم ببینمش. چطور میتونین به یه مادر بگین تو صف وایسا تا برای دیدن بچهت نوبتت بشه؟ آخه شما آدمین؟ احساس دارین؟ بچه ندارین؟ چی دارین چی ندارین؟
مرگخوارا که به شکل درخت استتار کرده بودن با شنیدن حرفای این مادرِ دلتنگِ بچهش بدین شکل نگاهی بین هم رد و بدل میکنن. اما اون تنها عجایب ماجرا نبود، بلکه بین کسایی که تو صف وایساده بودن غوغایی برپا بود. ادعای مالکیت بر سر بچهی مو قرمز حسابی زیاد بود و مرگخوارا اصلا از این موضوع خوشحال نبودن.
- خانوم محترم لطفا دفعه آخرتون باشه که بچه دیگری رو به جای بچه خودتون جا میزنین. - من هم پدرش بودم و هم مادرش. میدونین اگه مادر مرحومش بفهمه بچه رو گم کردم و حالا برای پیدا کردنش تو صف وایسادم چطور تو گور میلرزه؟ - بندری؟ - گفتم میلرزه نگفتم میرقصه که.
لینی که به جای درخت، در نقش یک پرنده ظاهر شده بود، دست از نگریستن به آدمای جلوی صف برمیداره و برای کسب اطلاعات بیشتر گشتی بالای سر صف دراز میزنه.
- زودباش بگو یه بچه مو قرمز چه خصوصیاتی میتونه داشته باشه تا مطمئن شن بچه مال ماس! - اگه مال ما نیست پس چرا سعی داریم بگیم مال ماست؟ - ابله! اون بچه میتونه کوزت کافهی ما باشه!
لینی دست از استراق سمع از دو بچه دزد برمیداره و به صف طولانی که هر لحظه طولانیتر میشد چشم میدوزه.
همه چیز در کسری از ثانیه اتفاق افتاد. فنریر دست چپ بلاتریکس را گرفت، رودولف دست راستش را. هوریس کمر فنریر را گرفت، پالی کمر رودولف را و زنجیره مرگخواری تا دور دورها ادامه یافت و بلاتریکس قبل از انفجار، خنثی شد. -چرا؟ چرا من مستحق این اتفاقها شدم؟ چرااا الان به جای مشورت با ارباب در رابطه با موجود دم پشمالوی جهنده، باید اینجا باشم؟ -بلا؟ اونی که گفتی دیگه چیه؟!
بلاتریکس هیچ جوابی نداد. چرا که عمیقا روی مدیر کمپ قفل کرده بود. دقیقهای بعد قفلش باز شده، پشت به مدیر کرد و راه افتاد. چند متری دور شد و قبل از آنکه کسی بفهمد داستان از چه قرار است، دریفتی کرد و به سمت مدیر حمله ور شد. -بگو یه بچه مو قرمز پیدا شده... بگووو یه بچه موقرمز پیدا شده!
بلاتریکس در حالی این جمله را گفت که روی کتف مدیر پریده بود و با یک دست موهای او و با دست دیگر ریش هایش را به قصد کندن میکشید. و صدالبته که میکروفون دقیقا جلوی دهانش قرار گرفته بود. در کسری از ثانیه جماعت زیادی برای پس گرفتن کودک مو قرمزشان جلوی کانتر صف بستند و مرگخوارها بیش از پیش سعی کردند ادای درخت درآورند.
بلاتریکس که از بامزه بودن مدیر کمپ مانده بود سرش را کجا بکوبد با عصبانیت بچه را در دستان مدیر گذاشت. -بی زحمت هر وقت خنده هاتون تموم شد توی بلندگو اعلام کنید که یه بچه مو قرمز پیدا شده. -خب که چی بشه؟ رنگ موی شرابی بیارن موهاشو رنگ کنیم؟ هااار هاار!
بلاتریکس سعی کرد خودش را کنترل کند تا یکی محکم در دهان مدیر نخواباند که دندان هایش کف حلقش بریزد و تا ابد از شرمساری بی دندانی خنده را فراموش کند. -ببینید...فقط کافیه پشت بلندگو بگین که یه بچه با موهای قرمز پیدا شده و والدینش بیان دنبالش، همین. -بگم آن شرلی با موهای قرمز پیدا شده چطوره؟ هاااار هااار هاار!
نیم ساعتی گشت و رکسان روبروی بچه نشسته بود و به چهره اش خیره شده بود. مرگخواران با تصور این که این یکی از تکنیک های فوق حرفه ای گریم است، حرفی نمی زدند. تا این که بالاخره طاقت یکی از آن ها طاق شد! -خب؟
رکسان به طرف گابریل برگشت. -خب چی؟
-خب چرا شروع نمی کنی؟
رکسان عمیقا به بچه خیره شد. -من که گریم بلد نیستم. من فقط می دونم باید چه شکلی بشه. یکی بیاد جلو رنگ آمیزیش کنه. منم راهنمایی می کنم.
ملت مرگخوار به آرامی و بدون جلب توجه و ایجاد صدا، با کف دست به پیشانیشان کوبیدند.
لینی پرواز کنان جلو رفت. -من می تونم. هر چی باشه سابقه رنگ کردن کراب رو توی کارنامه دارم.
یکی زیر لب زمزمه کرد: "کاش تو اون یکی سوژه داشتیمت! چقدر به درد می خوردی!"
تیم رکسان و لینی شروع به کار کردند. رکسان گفت و لینی انجام داد و بچه هر لحظه نارنجی تر شد.
مرگخواران بچه را زیر بغل زده و به قسمت مدیریت کمپ بردند. -ما این بچه رو لای علفا پیدا کردیم.
-از زیر بته به عمل اومده؟ هااااار هااار هااار هار!
مرگخوارا به فکر فرو رفتن. و در حالی که مرگخوارا فکر میکردن یک عدد "خالی" چطور قراره کمکشون کنه، رکسان که خودشو مثل یک عدد مار استتار کرده بود، از شکار خارج شد. - فیییسسسس! - نه خالی. از حالت استتار خارج شو. بهت یه ماموریت مهم میخوایم بدیم.
و رکسان که مشخص بود از حالت استتارش بسیار خرسند و راضیه، به حالت اصلیش برگشت و سریعا گفت: - چیکار باید بکنم؟ محفلی پیدا شده؟ قراره برم با عملیات فریب بگیرم و بیارم... - نه خالی... قراره گریم کنی. - گریم؟ چی؟ کی؟
و بلاتریکس سعی کرد جلوی گفتن کلمه "ویزلی" رو بگیره. ولی مجبور بود ماموریت رو به طور کامل به رکسان شرح بده. - ببین رکسان، قراره که بچه رو به شکل یکی از ویز... اقوامتون گریم کنی تا باهاش عملیات فریب رو اجرا کنیم. چون اصولا خودت به عنوان مرگخوار شناخته شده ای، دیگه عملیات فریب نیست. حله؟
و البته، اگر حل هم نبود نگاه ترسناک بلاتریکس باعث حل شدن کامل قضیه میشد. در نتیجه رکسان آب دهانش رو قورت داد، و بعد گفت: - خیلی هم عالی. بچه رو بیارید ببینم چیکار میتونم بکنم.
و رابستن در حالی که تا لحظه آخر قربون صدقه بچه میرفت، آوردش و جلوی رکسان گذاشتنش. رکسان میخواست به موهای بچه دست بکشه و حالت موهاش رو شبیه ویزلی ها کنه که بچه سریع گفت: - دستت به موهام خوردن بشه، دستت قلم شدن میشه. گرفتن شدی یا نه؟ :missblack - راستی، راضی کردن بچه هم جزء شرح وظایفته.