مرگخواران از پشت بوته ها در حالی که کاملا در برگ ها استتار کرده بودند، صدای آرتور ویزلی را شنیدند که با قدم های آرام به همراه مالی به چادر محفل نزدیک می شد.
-مالی...ببین این اولین بار و شایدم آخرین باریه که بودجه محفل به ما اجازه چنین سفری رو میده. بیا یه امروز رو بالا غیرتا یه شامی غیر پیاز بخوریم.
-خب مثلا چی؟! پیاز سوخاری خوبه؟
-اینم که پیازه!
-نه دیگه این پودر سوخاری هم داره.
-آهان...امم...نه منظورم گوشت بود. ببین این بچه آخریه که الان پیداش کردیم و گمنام هم هست معلوم نیست واقعا بچه ما باشه که! موهای هویجی هم که دلیل جامع ای برای فرزند ما بودن نیست. بیا یه امشب این بچه رو کباب کنیم...
-پناه بر دامبلدور...آرتور زده به سرت؟
-امم...شوخی کردم، شوخی کردم مالی...جدی نگیر!
اما بدن بی سر رابستن هرچقدر بیشتر به آرتور نگاه می کرد قیافه اش اصلا شبیه افرادی نبود که شوخی کرده باشند. بیشتر انگار در خلسه گرسنگی فرو رفته بود.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج









حالا با چی بازی کنیم؟ 








نگاهی بین هم رد و بدل میکنن.

اون بچه میتونه کوزت کافهی ما باشه!