جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] اسکله تفریحی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 اسفند 1398 16:14
نمایش جزئیات
آفلاین
-به به...چه بوی کبابی از این چادر بغلی ها میاد!

مرگخواران از پشت بوته ها در حالی که کاملا در برگ ها استتار کرده بودند، صدای آرتور ویزلی را شنیدند که با قدم های آرام به همراه مالی به چادر محفل نزدیک می شد.
-مالی...ببین این اولین بار و شایدم آخرین باریه که بودجه محفل به ما اجازه چنین سفری رو میده. بیا یه امروز رو بالا غیرتا یه شامی غیر پیاز بخوریم‌.
-خب مثلا چی؟! پیاز سوخاری خوبه؟
-اینم که پیازه!
-نه دیگه این پودر سوخاری هم داره.
-آهان...امم...نه منظورم گوشت بود. ببین این بچه آخریه که الان پیداش کردیم و گمنام هم هست معلوم نیست واقعا بچه ما باشه که! موهای هویجی هم که دلیل جامع ای برای فرزند ما بودن نیست. بیا یه امشب این بچه رو کباب کنیم...
-پناه بر دامبلدور...آرتور زده به سرت؟
-امم...شوخی کردم، شوخی کردم مالی...جدی نگیر!

اما بدن بی سر رابستن هرچقدر بیشتر به آرتور نگاه می کرد قیافه اش اصلا شبیه افرادی نبود که شوخی کرده باشند. بیشتر انگار در خلسه گرسنگی فرو رفته بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 اسفند 1398 11:46
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- آخ جون توپ!

- آخ جون بازی!

مرگخوارها با عادات مشنگ‌ها آشنایی نداشتند و از همین روی، روش استتار مناسبی انتخاب نکردند. کودکان مشنگ یکی پس از دیگری به صف مرگخواران پیوستند. سر رابستن قل می‌خورد، مشنگ‌ها به دنبالش، مرگخواران به دنبال آن‌ها!

- پاس بده!

- این طرف!

- بشوت!

شوتید. پسرک مشنگ، سر رابستن را شوتید.

- سوت شد.

- بریم.


کیلومترها آن طرف تر - ورزشگاه نقش جهان


- چرا نمی‌خواین بازی کنین؟

- می‌خوایم!

- پس چرا نمیاین توی زمین؟

- هوادارامون دوست نداشتن بازی کنیم ... توپو پاره کردن. حالا با چی بازی کنیم؟

زارپ

- این هم از توپ! از آسمون رسید.

- آممم ... صبر کنید ما یکم ذکر بگیم بعد خدمت می‌رسیم.


کمپ تفریحی مشنگی


- حالا بدون سر چطور ردیابی کردن بشم؟

- فکر کنم دیگه نیازی به ردیابی نباشه راب!

مرگخواران به جهت نگاه مرگخواری که این جمله را گفت خیره شدند. آلبوس دامبلدور مقابل چادری ایستاده بود و با اندوه و حسرت به کودکان مشنگی که ناامیدانه از آن چادر دور می‌شدند نگاه می‌کرد.

- هیچ بچه مشنگی حق نداره جولوی هاگرید قیلوله پروف رو با توپ بازی خراب کنه! الان توپتونو ...
- آروم باش هاگرید. توپشون سوت شد ... نمی‌دونی چه نیروی عشقی بین اون‌ها و توپشون جریان داشت!
-عه؟ هیچ نگران نباش پروف ... الان براشون توپ جور می‌کونم.

هاگرید این را گفت و یکی از آن کدوحلوایی‌های غول‌آسا که کنار کلبه‌اش می‌رویید را از جیبش بیرون کشید. سپس آن را به سمت بچه مرگخوارها که اکنون از چادر دور شده بودند پرتاب کرد. کدو رفت و رفت و روی سر یکی از بچه مشنگ‌‌ها فرود آمد.

- برو تو هاگرید ...

هاگرید و دامبلدور برگشتند داخل چادر. مرگخوارها که بالاخره هدف ماموریت را یافته بودند، پیروزمندانه به یکدیگر لبخند زدند.

- یعنی سر من جز ردیابی براتون ارزشی داشتن نکرد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 اسفند 1398 10:20
نمایش جزئیات
آفلاین
رابستن سرش را به سمت رودولف گرفت.
-چرخوندن کن!
-ها؟
-چرخوندن کن... سرم رو با دست‌هات گرفتن و چرخوندن کن.

رودولف هیچ سری از حرف‌های رابستن در نیاورد.
-ها؟

هوریس منتظر توضیح مجدد رابستن برای رودولف نماند. سرش را گرفت و چرخاند.
پس از چرخش دوم یا سوم سر رابستن از گردنش جدا شد، از دست هوریس پایین پرید و رفت.

-کجا رفت؟
-رفت بو بکشه!

ملت نگاهی به بدن بدون سر رابستن انداختند.
-تو با کجات داری حرف می‌زنی؟!
-یه سیرازویی رو دست کم گرفتن نکنید... بیاین دنبالش رفتن کنیم!

و ملت به منظور جلب نکردن توجه مشنگ ها، روش استتار خویش را عوض کرده، ادای کسانی که به دنبال توپ خویش می‌دوند را درآوردند و دوان دوان به دنبال سر رابستن راهی شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 اسفند 1398 02:36
نمایش جزئیات
آفلاین
-بـــــــعــــــدی!

مدیر کمپ که تقریبا شنوایی‌ش را از دست داده بود، با فریادی که زد، به خانواده درون اتاق فهماند که بیرون بروند و دست از گریه و زاری برداشته و خود را از روی زمین جمع کنند.

صدای جیغ بچه معیاری برای تعیین خانواده اش شده بود و وسیله ای برای ناشنوا ساختن مدیر کمپ. حتی زمانی که بچه بعد از دیدن مالی و آرتور نگاهی به درختان درون اتاق انداخته و از حرکت شاخه ها فهمیده بود این ها همانند که باید باشند، مدیر کمپ زیر بار نرفت و اصرار ورزید که بچه باز هم جیغ زده است، ولی گوش های او به فنا رفته اند!

-آقا میگم جیغ نزد! بیا از خودش بپرس.
-من نمی دونم. باید ثابت کنین بچه مال شماست.

مدیر کمپ با مسئولیت پذیری بیجا، نقشه‌ی مرگخواران را در خطر انداخته بود!

مالی چشم هایش را ریز کرده و با دقت به بچه خیره شد.
-آرتور... مطمئنی اینم مال ماست؟
-نیست؟ موهاش قرمزه ها!
-ممکنه نباشه.
-بچه... اسمت چیه؟
-بچه هستنیم.

مالی و آرتور شاد شده و با لبخند به یکدیگر نگاه کردند.
-مال ماست!
-احتمالا جزو این آخریاست که هنوز براشون اسم انتخاب نکردیم.
-آقا ای‍...

آقای مدیریت کمپ نبود.
البته بود... ولی کامل نبود! فقط تعدادی از انگشتان و بخشی از لاله‌ی گوشش که با وجود تمام تلاش های بلاتریکس در دهان فنریر جا نشده بود، گوشه اتاق افتاده بود که خیلی هم جلب توجه نمی کرد.

-حالا چجوری رد یابیشون کنیم؟
-نگران بودن نباشید. من بوی بچه رو از سه تا شهر دور تر هم تشخیص دادن میشم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 اسفند 1398 01:13
نمایش جزئیات
آفلاین
-پرنسس ارباب، حالا لازمه وسط استتار لبخند بزنین؟

نجینی کوچکترین حرکتی نکرد و درست مثل وقتی که جلوی دوربین پدرش ژست می گرفت، بی حرکت سر جایش ماند.

-یه برگش چرا رنگارنگه؟
-نماد پاییزیه که گذشت!
-شاید منظورش بهار عمرشه که در راه پیتزا خزان شد؟!
-سر به سرش نذارین...مشنگا اگه ببیننش وحشتزده می شن.

مرگخواران سرگرم گفتگو درباره نجینی بودند...نجینی سرگرم کشیدن نقشه برای تک تک آن ها پس از پایان ماموریت بود و لینی سرگرم پرواز روی صف!
بعد از مدتی بال بال زنان برگشت.
-پیدا کردم! خودم تنهایی...پیداشون کردم!

سو، که نا خودآگاه اینجا هم خارج از اتاق مدیریت ایستاده بود پرسید:
-چی رو؟

-مالی و آرتور ویزلی! توی صفن...ولی تهشن. اینا رو سریع تر رد کنین که برسن سر صف. بعد تعقیبشون می کنیم و چادر محفلیا رو پیدا می کنیم.

کسی فکر نمی کرد که آیا آرتور و مالی، گنجشکی که رنگ شده را به جای قناری خواهند پذیرفت یا نه...چون حساب بچه های داشته و نداشته شان از دست خودشان هم در رفته بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 اسفند 1398 00:00
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"...And you, my friend, must stay close"


for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: دوشنبه 5 اسفند 1398 21:22
نمایش جزئیات
آفلاین
- آخ بچه‌م! بذارین برم ببینمش. چطور می‌تونین به یه مادر بگین تو صف وایسا تا برای دیدن بچه‌ت نوبتت بشه؟ آخه شما آدمین؟ احساس دارین؟ بچه ندارین؟ چی دارین چی ندارین؟

مرگخوارا که به شکل درخت استتار کرده بودن با شنیدن حرفای این مادرِ دلتنگِ بچه‌ش بدین شکل نگاهی بین هم رد و بدل می‌کنن.
اما اون تنها عجایب ماجرا نبود، بلکه بین کسایی که تو صف وایساده بودن غوغایی برپا بود. ادعای مالکیت بر سر بچه‌ی مو قرمز حسابی زیاد بود و مرگخوارا اصلا از این موضوع خوش‌حال نبودن.

- خانوم محترم لطفا دفعه آخرتون باشه که بچه دیگری رو به جای بچه خودتون جا می‌زنین.
- من هم پدرش بودم و هم مادرش. می‌دونین اگه مادر مرحومش بفهمه بچه رو گم کردم و حالا برای پیدا کردنش تو صف وایسادم چطور تو گور می‌لرزه؟
- بندری؟
- گفتم می‌لرزه نگفتم می‌رقصه که.

لینی که به جای درخت، در نقش یک پرنده ظاهر شده بود، دست از نگریستن به آدمای جلوی صف برمی‌داره و برای کسب اطلاعات بیشتر گشتی بالای سر صف دراز می‌زنه.

- زودباش بگو یه بچه مو قرمز چه خصوصیاتی می‌تونه داشته باشه تا مطمئن شن بچه مال ماس!
- اگه مال ما نیست پس چرا سعی داریم بگیم مال ماست؟
- ابله! اون بچه می‌تونه کوزت کافه‌ی ما باشه!

لینی دست از استراق سمع از دو بچه دزد برمی‌داره و به صف طولانی که هر لحظه طولانی‌تر می‌شد چشم می‌دوزه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: دوشنبه 5 اسفند 1398 19:24
نمایش جزئیات
آفلاین
همه چیز در کسری از ثانیه اتفاق افتاد.
فنریر دست چپ بلاتریکس را گرفت، رودولف دست راستش را. هوریس کمر فنریر را گرفت، پالی کمر رودولف را و زنجیره مرگخواری تا دور‌ دور‌ها ادامه یافت و بلاتریکس قبل از انفجار، خنثی شد.
-چرا؟ چرا من مستحق این اتفاق‌ها شدم؟ چرااا الان به جای مشورت با ارباب در رابطه با موجود دم پشمالوی جهنده، باید اینجا باشم؟
-بلا؟ اونی که گفتی دیگه چیه؟!

بلاتریکس هیچ جوابی نداد. چرا که عمیقا روی مدیر کمپ قفل کرده بود.
دقیقه‌ای بعد قفلش باز شده، پشت به مدیر کرد و راه افتاد. چند متری دور شد و قبل از آنکه کسی بفهمد داستان از چه قرار است، دریفتی کرد و به سمت مدیر حمله ور شد.
-بگو یه بچه مو قرمز پیدا شده... بگووو یه بچه موقرمز پیدا شده!

بلاتریکس در حالی این جمله را گفت که روی کتف مدیر پریده بود و با یک دست موهای او و با دست دیگر ریش هایش را به قصد کندن می‌کشید.
و صدالبته که میکروفون دقیقا جلوی دهانش قرار گرفته بود.
در کسری از ثانیه جماعت زیادی برای پس گرفتن کودک مو قرمزشان جلوی کانتر صف بستند و مرگخوار‌ها بیش از پیش سعی کردند ادای درخت درآورند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: دوشنبه 5 اسفند 1398 17:16
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس که از بامزه بودن مدیر کمپ مانده بود سرش را کجا بکوبد با عصبانیت بچه را در دستان مدیر گذاشت.
-بی زحمت هر وقت خنده هاتون تموم شد توی بلندگو اعلام کنید که یه بچه مو قرمز پیدا شده.
-خب که چی بشه؟ رنگ موی شرابی بیارن موهاشو رنگ کنیم؟ هااار هاار!

بلاتریکس سعی کرد خودش را کنترل کند تا یکی محکم در دهان مدیر نخواباند که دندان هایش کف حلقش بریزد و تا ابد از شرمساری بی دندانی خنده را فراموش کند.
-ببینید...فقط کافیه پشت بلندگو بگین که یه بچه با موهای قرمز پیدا شده و والدینش بیان دنبالش، همین.
-بگم آن شرلی با موهای قرمز پیدا شده چطوره؟ هاااار هااار هاار!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: دوشنبه 5 اسفند 1398 15:49
نمایش جزئیات
آفلاین
نیم ساعتی گشت و رکسان روبروی بچه نشسته بود و به چهره اش خیره شده بود.
مرگخواران با تصور این که این یکی از تکنیک های فوق حرفه ای گریم است، حرفی نمی زدند.
تا این که بالاخره طاقت یکی از آن ها طاق شد!
-خب؟

رکسان به طرف گابریل برگشت.
-خب چی؟

-خب چرا شروع نمی کنی؟

رکسان عمیقا به بچه خیره شد.
-من که گریم بلد نیستم. من فقط می دونم باید چه شکلی بشه. یکی بیاد جلو رنگ آمیزیش کنه. منم راهنمایی می کنم.

ملت مرگخوار به آرامی و بدون جلب توجه و ایجاد صدا، با کف دست به پیشانیشان کوبیدند.

لینی پرواز کنان جلو رفت.
-من می تونم. هر چی باشه سابقه رنگ کردن کراب رو توی کارنامه دارم.

یکی زیر لب زمزمه کرد: "کاش تو اون یکی سوژه داشتیمت! چقدر به درد می خوردی!"

تیم رکسان و لینی شروع به کار کردند.
رکسان گفت و لینی انجام داد و بچه هر لحظه نارنجی تر شد.

مرگخواران بچه را زیر بغل زده و به قسمت مدیریت کمپ بردند.
-ما این بچه رو لای علفا پیدا کردیم.

-از زیر بته به عمل اومده؟ هااااار هااار هااار هار!

مرگخواران:

مدیر کمپ بسیار بامزه بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!