شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
هکتور به جسم سیاه رنگی که عصای سفیدی به دست داشت و لحظاتی قبل به پای سدریک برخورد کرده بود، چشم دوخت. -انگار راه حل خودش رسید! یه موش کور! -کور خودتی! من خیلیم بینام. -الان خودت گفتی کوری که! -اونو برا این گفتم که خسارت تصادف رو ندم. ولی دلیل نمیشه بهم بگی کور ها!
موش سعی کرد به چاله ای که از آن بیرون آمده بود باز گردد اما سر راه پس از پنج بار برخورد به درخت و انداختن چند لانه پرنده و آواره ساختن جوجه های درونشان، بلاخره نقش بر زمین شد و خیال اکوسیستم را برای لحظاتی کوتاه از عدم انقراض کامل پرندگان داخل جنگل آسوده کرد. -هنوزم میگم. من کور نیستم. این درخت سر راه بود. -باشه باشه. فهمیدیم کور نیستی. میتونی یه کمکی به ما کنی؟ میتونی یه چاه برامون حفر کنی؟
موش سعی کرد برای آنکه حالت تفکرش را نشان دهد کمی سرش را بخاراند اما از آنجایی که سرش را نمی دید کمی کفش سدریک را خاراند.
لرد سیاه تصمیم گرفته اربابی جنگلی بشه برای همین به همراه مرگخوارا در جنگلی بدون هیچ امکاناتی سکنی گزیده. لرد تشنه ش میشه و برای رفع تشنگی از مرگخوارا می خواد که توی یه ظرف از جنس جمجمه براش آب بیارن. هکتور و سدریک مامور پیدا کردن آب می شن. ولی هر چی توی جنگل جستجو می کنن به آب نمی رسن.
......................
- سدریک! ... با توام! سدریک!
با صدای هکتور، سدریک که به صورت سروته در میان دسته ای خفاش، از درخت آویزان شده بود، از خواب پرید و با سر روی زمین افتاد! - چته! چرا اینجوری یهویی آدمو بیدار می کنی؟ یه ذره ملایمت داشته باش! تازه داشتم گرم می شدم.
اهمیتی نداشت که وسط تابستان بود. اهمیتی نداشت که سدریک چگونه سرو ته آویزان شده بود. اهمیتی نداشت که خفاش ها چگونه او را در جمع خودشان پذیرفته بودند. ولی این که لرد سیاه از آن ها فقط کمی آب خواسته بود و آنها داستان را به جاهای بسیار باریکی کشانده بودند، اهمیت داشت!
-می گم... چاه بزنیم؟!
سدریک پای درختی دراز کشید و سرش را روی خفاش خسته ای گذاشت. -بیل داری؟
هکتور بیل نداشت. بین مرگخواران فقط دومینیک بیل داشت که فعلا در محل حاضر نبود. هکتور و سدریک بسیار بدون بیل و به درد نخور بودند.
- ای افرین دمت گرم مثل اینکه اونقدر هم خنگ نیستی ها. - ولی یادت باشه باید افتخارش به اسم من ثبت بشه. - یا مرلین بزرگ سدریک و هکتور به سرعت به سمت گل های کنار دریاچه دویدند. - وای چقدر خوشگله اینجا - اره موافقم. - سلام سلام خوش اومدید. به باغ ما خوش اومدید. گل های ما رو کردین شما خوشحال. گل های رو کردید مشتاق. خوشحالیم ما که هستید شما اینجا برای ما. گل های رنگارنگ بسیار زیادی در باغ بودند و با خوشحالی زیادی برای سدریک و هکتور اواز می خواندند. - سلام گل های خوشگل من خیلی خسته م واسه ی همین زیاد حرف نمی زنم بهمون مسیر انجا که اب هایش یخ زده است را نشون می دید؟ - شما باید امتحان ما رو قبول بشید اول. - چی؟! یه امتحان دیگه من دیگه تحمل ندارم. ولی دیگر خیلی دیر شده بود. گل ها پودر هایی را فوت کردند و سدریک و هکتور رو به دنیایی دیگر فرستاد. .......... رویای سدریک. سدریک در حالی که به ارامی بلند می شد سرش را مالید. وقتی به هوش اومد خودش را در تالار عمومی هافلپاف دید. - من کجام؟ عه اینجا که همون تالار عمومی خودمونه. - هی سلام زاخاریاس. - بعد از اون کارت هنوز خجالت نمیکشی که با ما سلام و احوالپرسی می کنی؟ - چه کاری؟! - خودت بهتر از همه می دونی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Im not just a witch that was put in slytherin. They were always jelous to me but the know im better that them. Im the future of slytherin
تا حالا به اعماق وجودش نرفته بود . و راه ان را بلد نبود.
اصلا شاید درخت عقلی در سر نداشت و میخواست سر به سر او بگذارد؟
با اینکه ریونی بود . و همه از او انتظار حل کردن معما را از او داشتند . او چیزی به ذهنش نمیرسید .
تصمیم گرفت ار هکتور کمک بگیرد.
هکتور ارباب ما رو فرستاده با هم براش اب بیاریم نه من تنها ؟
هکتور
میتونی جواب معما رو کمکم حل کنی
هکتور
هی هووم نکن
حالا معما رو بخون تا بشنوم
تا به گل رز چند رنگ برسی.معمای اول این است که تو باید به جایی بروی که در این اب هایی یخ زده است و بعد به جایی که گل هایش وحشی می باشند و بعد به جایی که مردم بسیاری دارند ولی بدان انجام شهر نیست و در اخر جایی که تمامش شادی است و رنگین انجا می توانی گل را پیدا کنی.
هکتور گفت
سدریگ گفت درد هووم
هکتور یک دفعه با خوشحالی گفت: یافتم یا فتم.
سدریگ گفت: چیو یافتی
من یه معجونی دارم میفرستت اون دنیا تا بتونی پیداش کنی .
سدریک گفت :بعد اونوقت چجوری به تو بگم ؟
هکتور دیگه اینشو من نمیدونم با ز دوباره سدریگ این جمله معروف یافتم یافتم را تکرار کرد وگفت
سدریک دستی به موهایش کشید و به ارامی بلند شد. چرخی به بدنش داد. چغ.
- سدریک این صدای غولنجت بود؟! - پنه په مال مامانم بود. سدریک با قدم های بلند به سمت درخت رفت. درخت داشت اواز می خواند و تفسیر می کرد. نقل قول:
دستمال من زیر درخت البالو گم شده. خبر داری؟ نه نه
خب اگر خبر نداری چرا این شعر رو نوشتی؟ - اهم اهم - تو کی هستی؟ با اون خنگ خدایی؟ نه تو باید گیلدوری باشی. الان می گیرمت. دغل کار من رو گول می زنی؟ می ری برام گل رنگارنگ تقلبی می اری. درخت شاخه هایش را در هوا تکان داد و به جایی که سدریک بود برد.
- من را نکش من سدریک دیگوری هستم. پسر اموس دیگوری. - ای تو سدریکی پس. فکر نمی کردم اینقدر مثل گیلدوری بی ریخت باشی. - من و بی ریختی؟! واقعا که خیلی بی سلیقه هستی. -ببخشید پسرم که بهت حمله کردم. چون یه چند وقتی هست که ازش دلگیرم - چرا؟ - بهم گل هفت رنگ تقلبی داد. - اخی گناه داشتی. - اره - اقا درخته ما هم اگر اون از رو برای ارباب نبریم اون هم ما رو می کشه - خب من چون فکر می کنم تو یه پسر خوشگل و مهربونی شاید بهت یه راهنمایی کنم. تو باید به قلبت رجوع کنی تا بتونی جواب معما رو پیدا کنی. اگر بهش رجوع کنی جواب تمام معما ها رو پیدا می کنی. - من الان رجوع کردم قلبم بهم می گه بخواب. - خنگ نباش به اعماق وجودت برو
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Im not just a witch that was put in slytherin. They were always jelous to me but the know im better that them. Im the future of slytherin
هکتور، گیلدروی لاگهارت آینده را در چهره سدریک می دید. -من گیج شدم.
سدریک همان چشمی که به سختی باز کرده بود را دوباره بست. -این که چیز جدیدی نیست. برای همچین چیزی منو بیدار کردی؟ الان باید از اول بخوابم.
هکتور عصبانی شده بود. لگدی به دم دست ترین نقطه بدن سدریک زد. -دِ پاشو می گم. این درخته معما طرح کرده.اونم نه یکی. چند تا... و از اون جایی که نه تو ریونی هستی و نه من، باید یه راه دیگه برای بدست آوردن آب پیدا کنیم.
سدریک با خودش فکر می کرد که ای کاش لینی وارنر را به جای هکتور به همراهش فرستاده بودند. البته لینی هم چندان باهوش محسوب نمی شد، ولی حداقل نمی توانست لگد بزند. اگر می زد هم احتمالا درد نداشت.
-ببین... من که می دونی خیلی خوش صحبتم! باهاش حرف می زنم و سرشو گرم می کنم. تو سعی کن ریشه هاشو از خاک بکشی بیرون و به آب برسی! فکر خوبیه؟
فکر مزخرفی بود. ولی در آن لحظه تنها فکرِ در دسترس بود!
درخت با تعجب بیشتری به سمت پایین خم شد. -چی؟! -هیچی دیگه اقا درخته همین. فقط می خواستیم که ریشه هاتون رو در بیاریم. درخت که از این اهانت بسیار خشمگین شده بود با خشم به هکتور گفت: -من هزاران سال است که در این جنگل زندگی می کنم و هیچ جادوگری نتوانسته است من را از ریشه در بیاورد چون هیچ کس در چالشی که من گفتم پیروز نشده بود. هکتور با تعجب بسیاری پرسید: -چالش؟! -بله چالش.چالشی سخت که اگر از این بیرون بیایید یکی از باهوش ترین،چالاک ترین و بهترین جادوگران تاریخ به حساب می آیید. هکتور با شنیدن چنین جملاتی به فکری فرو رفت. فکری که وقتی از چالش بیرون بیاید همه ی مرگ خواران به او حسودی می کنند. دیگر دردانه ارباب می شود و دیگر کسی به خوردن معجون هایش نه نمی گوید.
-پسرم. در این دنیا هستی اصلأ؟ هکتور با صدای درخت از رویا بیرون امد -بله اقا درخته گوش می دم. درخت شروع به گفتن چالش کرد: -تو باید این معما ها را حل کنید تا به گل رز چند رنگ برسی.معمای اول این است که تو باید به جایی بروی که در این اب هایی یخ زده است و بعد به جایی که گل هایش وحشی می باشند و بعد به جایی که مردم بسیاری دارند ولی بدان انجام شهر نیست و در اخر جایی که تمامش شادی است و رنگین کمان. انجا می توانی گل را پیدا کنی. هکتور که از معما گیج شده بود به ارامی بلند شد و به سمت سدریک رفت.
لرد سیاه تصمیم گرفته اربابی جنگلی بشه برای همین به همراه مرگخوارا در جنگلی بدون هیچ امکاناتی سکنی گزیده. لرد تشنه ش میشه و برای رفع تشنگی از مرگخوارا می خواد که توی یه ظرف از جنس جمجمه براش آب بیارن. هکتور و سدریک مامور پیدا کردن آب می شن. ولی هر چی توی جنگل جستجو می کنن به آب نمی رسن. تصمیم می گیرن درخت بسیار بزرگی رو از ریشه در بیارن و ازش آب بگیرن!
.......................
-خب... تو شروع کن. من بعدا بهت می رسم.
سدریک این رو گفت و سرش رو به درختی تکیه داد و بلافاصله صدای خروپفش به هوا بلند شد.
هکتور با خوشحالی به درخت تنومند مقابلش خیره شد. هیچوقت کاری به این سختی انجام نداده بود. احساس قهرمان بودن می کرد. حس هرکول بودن داشت! البته فامیل بودن هرکول و هکول هم در این جو گیری بی تاثیر نبود! جلو رفت و دست های لاغر و نحیفش رو دور درخت حلقه کرد. -هن...هن و هن...هوم...اممممم....
و صد البته که درخت حتی ذره ای از جاش تکون نخورد.
هکتور همیشه میدونست پاهای قوی داره. قوی در اثر دوایش های زیاد! تصمیم گرفت به نیروی پاهای قدرتمندش اعتماد کند. روی زمین نشست و کف هر دو پاش رو روی درخت گذاشت و فشار داد. فشار داد... و باز هم فشار داد...
-دقیقا داری چیکار می کنی؟
هکتور از جاش بلند شد و درخت را دید که با تعجب به سمت پایین، یعنی جایی که هکتور وایستاده بود، نگاه می کرد.
-خب...چیزه...اممم... داشتم سعی می کردم شما رو از ریشه در بیارم...اگه اشکالی نداره.
سدریک که تا همانجایش هم بیشتر از چیزی که انتظار میرفت بیدار مانده بود، چشمهایش را مالید تا دید بهتری پیدا کند. -کجاش خیس بود هک؟ -همه جاش!
سدریک برای لحظهای دار فانی را وداع گفته، رفت در دنیایی دیگر. دنیایی پر از بالشتهای پر قو... تشکهایی ابریشمی و پتوهایی زرین! دنیایی که هیچگاه نیازی به بیدار شدن نیست. نیازی به بیدار شدن برای رفع نیازهای اولیه بدن هم نیست حتی! اما متاسفانه لحظه به اتمام رسید و سدریک باز به دنیای فانی بازگشت. -همهجاش خیسه... همهجاش هکتور! پس به چه سمتی بریم؟! کدوم ور بریم؟
بیخوابی تاثیرات نامطلوبی روی سدریک داشت!
-من میگم... -نه! هیچی نمیگی... از این به بعد من میگم! این درخت همهجاش خیسه... پس ریشههاش آب دارن. از ریشه درش میاریم و میدوشیمش تا ظرف پر شه و بعد برمیگردیم. به همین سادگی!
قطعا ساده بود. کندن درختی ۱۰ متری از ریشه با دست خالی، ساده ترین کار دنیا محسوب میشد حتی!
سدریک که تمام مدت به سختی خودشو بیدار نگه داشته بود، در یک لحظهی بسیار کوتاه به چرت عمیقی فرو میره. که البته از چشمای هکتور دور نمیمونه.
- هی پاشو ببینم داریم به آب میرسیم!
سدریک ناگهان از خواب میپره و با بدخلقی میگه: - لزومی نداشت داد بزنی. همین که نزدیک شدی زلزله چند ریشتریت خوابو از سرم پروند. - پس بیا بریم.
اما سدریک راه نمیفته. این چرت کوتاه، خوابی به همراه داشت که علاقمند بود با هکتور در میونش بذاره. - ببین هکتور، تو یه نظریهای دادی که ما فرض میکنیم... - فرضی وجود نداره قطعا درسته! - خیله خب حتما درسته. و چون ما خیلی مطمئنیم که درسته نظرت چیه حداقل هر چند درخت یه بار دوباره چک کنی تا مطمئن شی درست میریم؟
ویبرههای هکتور برای مدتی متوقف میشن و به محض تصمیمگیریش دوباره از سر گرفته میشن. - از کجا ذهنمو خوندی؟ آخه همین الان قصد داشتم برم این درختو بغل کنم!
هکتور ضمن گفتن این حرف به سمت درختی حرکت میکنه تا اونو در آغوش بگیره و از درستی مسیر اطمینان حاصل کنه.