هیچ کس جلو نرفت.
- گفتم بعدی!
سدریک انگشت سفتی را حس کرد که محکم به سینهاش برخورد میکرد. برای ثانیهای چشمانش را گشود و با هیکل تنومند مردی در مقابلش روبهرو شد.
- مگه نوبت شما نیست آقا؟ یک ساعته ما رو علاف کردی!
با دستپاچگی چشمانش را گشود و پشت سر هم شروع به عذرخواهی کرد.
- بله بله، نوبت منه. ببخشید.
یه لحظه خوابم برد، معذرت میخوام واقعا. شرمنده که اینجوری شد. اصلا قصد نداشتم...- خیلی خب بابا. کارتو بگو دیگه.
- اوه، بله. یه بلیت به نام سدریک دیگوری میخواستم.
مرد چندین دقیقه پشت میزش گم شد و به دنبال بلیت گشت. لحظاتی بعد، تکه کاغذ باریکی را بیرون آورد و جلوی سدریک گرفت.
- بگیرش. سه بار روش فوت کن تا اسم مقصد ظاهر بشه.
سدریک با تعجب بلیتش را گرفت و سه بار، تاجایی که توان داشت فوت کرد. اما از آنجایی که کمکم احساس خستگی بر دیگر حواسش غلبه میکرد، فوتهایش توان لازم را نداشتند و سه بار دیگر فوت کرد تا به زحمت، نام مقصدش به نمایش درآمد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج




... من اومدم تو اتاقتون... حدس میزنم اینجا رو بیشتر از همه بلد باشین! 













