شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
مرگخوارا یکی یکی و با نارضایتی، از خونهی ریدل خارج میشدن و به سمت آژانس مسافربریِ مذکور پیش میرفتن. گابریل هم دم در ایستاده بود و تکتکشون رو توی نایلون میپیچید و باقیموندهی وسایلشون که از استخر اسید جونِ سالم به در برده بودن رو به دستشون میداد.
- خب ارباب، حالا دیگه همه رفتن و میتونیم بدونِ مزاحمت فیلم ببینیم و وایتکس بنوشیم!
ولی صدای از لرد بلند نشد.
- ارباب دارید سعی میکنید با قایم باشک بازی بیشتر بهمون خوش بگذره؟ ... من اومدم تو اتاقتون... حدس میزنم اینجا رو بیشتر از همه بلد باشین! - نه گب! ما حدس زدیم که تو قراره فکرای الکی بکنی و میخوایم در قالب یک پیام صوتی بگیم اصلا شوخی نداریم و حرفامون درست بوده و صرفا نمیخواستیم برنامه بچینیم تا با مرگخوار محبوبمون بریم صفاسیتی.
و این شد که گابریل هم هفت هشت ساعت بعد از آخرین مرگخوار از سابیدن خونهی ریدل دست برداشت و چمدونی که با طلسم توسعه دهنده عظیمترین محمولهی مواد شویندهی جهان رو حمل میکرد، برداشت و به طرف آژانس پیش رفت.
***
- گابریل دلاکور! لطفا دست از دستمال کشیدنِ دستمالا بردارید و بلیت تبعیدتونو دریافت کنید!
و با چشمغرههای بیشتر، گابریل رو که الان دیگه قدرتِ کامل یه مرگخوار رو نداشت به محل مربوطه فرستاد.
- نظرت چیه که بلیت بیستمی رو اول بخونی و بعد ضدعفونی کنی که کار هردومون راحتتر بشه؟
و از اونجایی که پیشنهاد مسئول بلیتها منطقی بود، گابریل لبخند دندوننمایی زد و برگه رو باز کرد.
ایوا چمدان نداشت. پول هم نداشت. فقط یک دست لباس داشت که پوشیده بود و یک گونی ساندویچ کاهو و کره ی بادام زمینی و هلو داشت که بانو مروپ به عنوان توشه سفر به دستش داده بود. با قدم های سنگین به طرف باجه ی بلیت فروشی رفت. -هی خانم! بلیت بده!
خانم به او نگاه کرد. چشم غره ای رفت و یک بلیت را از داخل کشو درآورد و به سویش دراز کرد. ایوا نگاهی به بلیتش کرد. -خب الان من باید کجا برم؟! -هرجا که روی بلیت نوشته. -ولی روی بلیت که هیچی ننوشته! -پس لابد باید بری به هیچ جا!
خانم مسئول باجه بلیت فروشی به شوخی خودش خندید. سپس درحالی که بیسکوییت پتی بورش را میجوید، به ایوا تشر زد: -برو دیگه! منتظر چی هستی؟ ببین رو بلیت چی نوشته. ماشین بگیر برو! -آخه باور کن اینجا هیچی نوشته نشده!
خانم، بلیت را از دست ایوا قاپید نگاهی به بلیت کرد و در حالی که با تعجب عینکش را روی دماغش جابه جا میکرد گفت: -هومم... عجیبه! مثل اینکه واقعا به "هیچ جا" تبعید شدی!
ایوا نفهمید! درحالی که چشمانش از قبل هم گرد تر شده بودند، گونی ساندویچ هایش را برداشت و رفت تا ماشین بگیرد و برود "هیچ جا"!
لرد سیاه چند دقیقه ای بود که جلوی آژانس ایستاده بود. منتظر مرگخواری بود که به او دستور گرفتن حکمش را بدهد... ولی هیچ مرگخواری تشریف فرما نشد. لرد مجبور شد خودش دست بکار شود.
-نام، نام خانوادگی! -بگیم؟ مطمئنی؟
سر مامور، همچنان پایین بود.
-لرد ولدمورت!
سر مامور دیگر پایین نبود. وحشت زده از جا پرید و فریاد زد: -آقا این چه کاریه؟ چرا اسمشو می برین؟ آدم وحشت می کنه خب. بگیر این حکمتو از جلوی چشمم دور شو!
لرد سیاه در حالتی بین خشم و تعجب باقی مانده بود. -از نام ما می ترسد... ولی از خودمان نه! بکشیمش؟.. نه. احکام بقیه یارانمان نمی رسد. ما حکم خود را بخوانیم.
کاغذ را باز کرد.
دره گودریک. وظیفه محول شده: نقش خود را بازی کند!
به محض خواندن این جملات، چشمانش سیاهی رفت و بی هوش شد.
و وقتی چشمانش را باز کرد، در دره گودریک بود. هوا تاریک بود. کمی صبر کرد تا چشمش به تاریکی عادت کند. این جا را خوب می شناخت. جلوی خانه پاترها بود. -هوم...این را که خوب بلدیم! وارد خانه می شویم. سعی می کنیم بچه را بکشیم. بعد هم بدبخت و بیچاره می شویم!
در حالی که تقریباً تمام مرگخواران چمدان های خود را جمع کرده بودند و در حال رفتن بودند هنوز یک نفر در حال جمع کردن وسایلش بود. درون اتاقش سه تا چمدان بزرگ می شد دید که پر بودند و روی زمین چندین دست لباس و کیف و چندین جفت کفش هنوز مانده بودند که جمع بشوند. بعد از کلی وسواس به خرج داده شده توسط مگان چمدان ها جمع شدند. برای اخرین بار روبه خانه ریدل ها کرد. ابتدا اشک هایش را پاک کرد و از خانه ریدل ها خارج شد. کشان کشان وسایل و چمدانش را با خود به سمت اولین صندلی برد و روی ان نشست. مدتی خیابان ها را نگاه کرد. - یعنی این ماشین نمی خواد بیاد؟ من و وسایل قشنگم رو یک ساعته اینجا نگه داشته و هنوز نمیاد. خودم وقتی ناظر لندن بشم این اژانس رو تعطیل می کنم.
بعد از مدتی تاکسی ای کوچک رسید و برای مگان بوق زد. مگان باورش نمی شد که قرار است با اینجور ماشینی به فرودگاه برود. - چی؟! من با یه تاکسی کوچیک تا فرودگاه برم؟ امکان نداره. من همینجا منتظر لیموزین می مونم. - خانم نمی خواید بیاید؟ - مگه چاره ای دارم. زود باش این ساک ها رو برام بیار.
مگان به ارامی و با قدم های بلند سوار ماشین شد و اصلا اهمیت نمی داد که مرد با چه فلاکتی ان شش چمدان سنگین را حمل می کند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Im not just a witch that was put in slytherin. They were always jelous to me but the know im better that them. Im the future of slytherin
لینی پروازکنان مسیر بین خانه ریدلها تا آژانس مسافربری رو طی میکنه و به صف مرگخوارایی که منتظر دریافت بلیت بودن میپیونده.
ازونجایی که ریز بود، هر از گاهی مرگخواری اونو نمیدید و جاشو تو صف میگرفت. شاید در حالت عادی و در صفی که به منظور گرفتن ماموریت از لرد یا هر اموری مربوط به لرد بود، با دیدن این ناعدالتیای که در حق یک حشره کوچیک میشه، فریاد اعتراض سر میداد، اما الان از این خبرها نبود. از این که دیرتر بفهمه به کجا قراره تبعید شه، کاملا راضی بود.
اما ایجاد تاخیر هم تا یه جایی ممکن بود و بالاخره نوبتش فرا میرسید... که رسید!
- نفر بعد! - اینجام آقا. - بیا تو خب. - هستم. اینجا. - شنل نامرئی انداختی رو خودت؟ - نه. این پایینم.
بالاخره مردی که پشت صندلی نشسته بود، رو صندلیش نیمخیز میشه تا ببینه با کی طرفه. خب، شایدم با چی! - اسمتون؟ - لینی وارنر.
مرد پاکتی چند برابر هیکل لینی رو از بین سایر پاکتها که در رنگها، سایزها و انواع مختلف بودن برمیداره و به سمت لینی پرتاب میکنه. پاکت پرواز میکنه و روی لینی پهن میشه، بزرگ بود به هر حال. لینی خودشو از زیر پاکت میکشه بیرون و میخواد بازش کنه که مرد مانعش میشه.
- برو بیرون چک کن. بقیه منتظرن. کار داریما!
لینی پاکت رو به دهن میگیره و پرواز کنان از اتاق خارج میشه.
پافت نگاه مشکوکی به دربان آژانس مسافربری انداخت. خیلی وقت بود که کسی با این حجم از احترام و مهربانی با او صحبت نکرده بود؛ یک جای کار میلنگید.
اگلانتاین جلوی پیش خوان بلندی ایستاد. پیپ، تنها وسیله ای که با خود آورده بود را گوشه ی لبش گذاشت. - ببخشید...اگلانتاین پافت هستم. بلیطمو میخواستم. - اوه! بله...جناب پافت. خیلی منتظرتون بودیم؛ بفرمایید.
لبخند گرم و صمیمی زن ترسناکتر از چیزی بود که به نظر میرسید. مقصد، روی بلیط خوب چاپ نشده بود. تنها قسمتی که قادر به تشخیصش بود کلمه "جزیره" بود. - امم...جزیرهی چی؟ من نمیتونم بخو...
جمله اش ناتمام باقی ماند. کارمند پشت پیشخوان قایق و دو پاروی چوبی جلوی اگلانتاین گذاشت و فریاد زد. - نفر بعدی...
بلاتریکس همچنان در کنج آژانس، عزلتی گزیده بود و هیچ تکانی به خود نمیداد. -خانم لسترنج... برید! اون دیوار قرار نیست در بشه! اینجا فقط یه در داره... همون که قراره ازش خارج شید... پاشید برید دیگه!
هیچ عکس العملی از سمت بلاتریکس دیده نشد.
-خانم لسترنج من دارم میرم... ساعت کاریم تموم شده... این کلید رو میذارم اینجا، خواستید برید تبعید، این در رو هم پشت سرتون قفل کنین... پشت در یه گلدونه... کلید رو بذارید زیرش!
بلاتریکسی که تا ثانیهای پیش هیچ عکس العملی نداشت، مثل اژدهای شاخ دار مجارستانی از جا پرید. -هاه! همین دیگه! اگه همین یه در وجود داره، تو از کجا میخوای بری؟ ها؟... جواب بده دیگه!
ساحره بلیط فروش بنده مرلین که انتظار داشت از دهان بلاتریکس هر لحظه آتش بیرون بزند، با ترس قدمی عقب رفت. -والا از همین در میرم من... از در بری بیرون دوتا راه هست... یکیش میره خونه من، یکی دیگهاش میره به مقصد بلیط شما!
بلاتریکس طاقتش طاق شده بود. -نمیری! هیچ جا نمیری! همینجا میمونی تا من رو برسونی به اربابم! هیچ جا نمیری!
سدریک نگاهی به دیگر مرگخواران که هر یک چمدانی بزرگ و سنگین با خود حمل میکردند و به زحمت قدم بر میداشتند، انداخت. خوشحال و راضی، بالشش را زیر بغل زد و بدون هیچ وسیله اضافی، از خانه ریدلها خارج شد.
تنها کاری که تا رسیدن به آژانس مسافربری باید میکرد، این بود که سعی کند وسط راه خوابش نبرد. که حقیقتا کار سخت و دشواری بود. تقریبا سه دقیقه از زمانی که نامهی تبعید به دستشان رسیده و لرد آن را خواندند، گذشته و سدریک تمام این مدت را بیدار بود!
به زحمت پاهایش را کف خیابان میکشید و در تلاش بود مانع از بسته شدن چشمانش شود. و هنگامی که متوجه شد از این طریق نمیتواند به موفقیت برسد، تصمیم گرفت وارد مذاکره شود. - ببینید چشمهای عزیز...الان واقعا حیاتیه که شما چند دقیقه بیشتر دووم بیارید تا من به آژانس برسم.
هر یک از چشمها بطور مستقل خود را در حدقه چرخاندند و سپس یکصدا باهم جواب سدریک را دادند. - اونوقت چی به ما میرسه؟ جز خستگی و سوزش و بدبختی؟ - بهتون قول میدم به محض این که بلیتمو گرفتم، بخوابم. انقدر میخوابم تا شما راحت باشین. - چقدر مثلا؟ - هرقدر که شما دوست دارین...اصلا هر چی شما بگین.
پس از گذشت چندین دقیقهی دیگر و اندکی بحث با چشمها، بالاخره موافقت کردند سدریک را تا رسیدن به آژانس همراهی کنند.
طولی نکشید که سدریک به مقصد رسید. و با دیدن صف نه چندان کوتاه مرگخوارانی که زودتر از او رسیده بودند، قدرت باز نگه داشتن چشمهایش به پایان رسید و دقیقا همزمان با این که در انتهای صف ایستاد، به همان حالتِ ایستاده خوابش برد.
_ _میتونم کمکتون کنم آقا؟ _اومدم تبعید شم! _ام...باشه خب...الان بلیطتتون رو پیدا میکنم...فقط میشه بپرسم چرا بابت تبعید شدن خوشحالید؟ _خوشحال نیستم! _ولی این لبخند مسخره روی لبتون و ابرو بالا انداختن و کلا صورتتون چیز دیگه ای میگه! _خب از تبعید خوشحال نیستم...لکن از همکلامی با شما مسرورم و صحبت با شما نیازمند چنین تعابیری در صورت من هست!
ساحرهی مشغول در آژانس مسافربری، نیازی در پرسیدم اسم نمیدید...یک مرد بدون پیراهن، تنها وسیلهی همراهش قمهای بزرگ، چهرهای نچندان جذاب و البته ابراز علاقهاش به ساحرهها در تک تک جملاتش...بله...او را دیگر شناخت...رودولف لسترنج معروف! _بفرمایید آقای لسترنج...اینم بلیط شما!
رودولف در حالی که هنوز سعی در دلربایی از ساحره موردنظر داشت، بلیط را گرفت و نگاهی به آن کرد..کمی خلقش کج شد! _چیزه...زیباروی گرامی..اشتباهی شده فکر کنم...بلیط یکی از این محفلی های بدبخت رو بهم دادی! _نه...مطمئنم بلیط خودتونه! _آخه نوشته مقصد میدان گریمولد! _خب؟ _خب به کمالاتت...اونجا مقر محفل ققنوس هست! _اگه به قسمت اسم مسافر هم دقت کنید اقای لسترنج، ممنون میشم!
رودولف با ترس و لرز به بلیط نگاهی دوباره انداخت...اسم مسافر رودولف لسترنج بود!
_سفر خوبی رو براتون آرزومندم آقای لسترنج...تبعید خوش بگذره! _نههههههه!
لینی تو لونهش نشسته بود و به وسایلش که سرتاسر لونه پخش شده بود نگاه میکرد. انتخاب کردن این که چیو با خودش ببره و چیو بذاره، اصلا براش راحت نبود.
- بابا مگه یه حشره به چی نیاز داره؟ خودتو بردار و بیا دیگه!
هکتور اینو دم در لونهی لینی فریاد میزنه و برای پیوستن به بقیه مرگخوارا ازونجا میره. اما لینی همچنان متفکر گوشهای کز کرده بود و وسایلش رو از نظر میگذروند.
چمدونی نصف هیکل لینی کنارش پهن شده بود و در انتظار بود تا بالاخره وسیلهای داخلش قرار بگیره، اما قرار نمیگرفت که نمیگرفت!
- دِ گرفتی ما رو؟ دوستت راس میگف، نمیخواد چیزی برداری. منم با خودت نبر. چه تضمینیه بتونی از من و وسایل درونم محافظت کنی؟ اصلا ما چه گناهی کردیم که همراه تو تبعید شیم؟ برو تنهایی حکمتو بگذرون و ما رو دخالت نده. بذار از زندگیمون لذت ببریم.
لینی با چشمایی گشاد شده به چمدون معترض نگاه میکنه. این اولین بار بود که دهنش به اعتراض باز شده بود. شاید حق با چمدون بود. لینی نباید وسیلهایش رو مجبور میکرد تا همراه خودش در این تبعید شریک شه!
لینی از چمدون و سایر وسایل خداحافظی میکنه و لونه رو به مقصد آژانس مسافربری ترک میکنه. اونقدر با عجله این کارو میکنه که حتی صدای داد و هوار چمدون که میگفت "منو همینطور باز اینجا ول نکن، حداقل بذارم تو طاقچه" رو نمیشنوه.