هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۲۱:۵۴ یکشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۹

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۲۹:۳۶
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 737
آفلاین
بلاتریکس بالاخره از آژانس کذایی خارج شد... قطعا هیچگاه از قرار گرفتن در خیابان به آن اندازه خوشحال نشده بود.
نفس عمیقی کشید و مجددا وارد آژانس شد. هیچ اثری از ساحره بلیط فروش نبود... این نشانه خوبی محسوب می‌شد.
به سمت در انتهای آژانس رفت، تونل باریک و درازی پیش رویش سبز شد.
هر قدمی که پیش می‌رفت، هر ناسزایی که بلد بود و نبود را نثار روح و دادگستری می‌کرد و هرجا کم می‌آورد، از خلاقیتش برای خلق ناسزاهای جدید استفاده می‌کرد.

-.....،..... ..... بر تو که این مصیبت رو برامون درست کردی... آخه مرد حسابی، نونت کم بود، آبت کم بود... دقیقا چه مرگت بود که مارو تبعید کردی... تسترال کوهی!... غول غارنشین کج و کوله!

بالاخره انتهای تونل نمایان شد... هیچ ایده‌ای نداشت که قرار است سر از کجا دربیاورد، تنها مطمئن بود نباید تا زمانی که از وجود لرد در آن مکان اطمینان پیدا کرده است، از تونل خارج شود.

-وا!... اینجا چیکار می‌کنم من... دره گودریک؟... اینم شبیه خونه پاتر‌هاست. نه قطعا این تبعیدگاه یکی دیگه است... دوباره امتحان می‌کنم!

مسیر تونل را بار دیگر رفت و مجددا بازگشت.

-عکس زن من رو دیوار چیکار می‌کنه!

رودولف رو به انبوهی ازمحفلیان داد می‌کشید.

-عه؟... غیرتی هم بلدی بشی؟... خوبه... لااقل دنبال کمالات نمی‌گرده!

باز مسیر تونل را برگشت...

-غول... چقدر غول! جای دیگه پیدا نکردن این حشره ریز رو بفرستن؟!

فقط مرلین می‌دانست چندبار باید طول این تونل را طی می‌کرد تا بالاخره به اربابش برسد!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۸:۴۱ یکشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۹

ماروولو گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۳۵ چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۵۸:۳۸
از من بپرس اصیلم اون لخت و پتی مشنگ پرسته نه عیب نداره چیه!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 118
آفلاین
خانواده‌ی گانت آقای گانت با شورت ورزشی! - قسمت ششم


- برادر عرض کردم که ... بنده الان کارتم همراهم نیست. شما اجازه بده ما بریم، من جان صبیه رو قسم می‌خورم که برگردم و حساب کنم. نعوذ بالله حق الناس سرم نشه، بنده‌زاده که برام عزیزه!

گانت‌ها هنوز به نیمه‌ی دوم نیازها، یعنی پول دست پیدا نکرده بودند و کم کم داشتند به این نتیجه می‌رسیدند که پول اصلا نیمه‌ی اول است. بین دو نیمه هم هست. وقت اضافه و پنالتی حتا!

- منم به جون عمم قسم می‌خورم که تا پول اقامتتون رو ندین نمی‌تونین برین. عمه که سرت می‌شه؟ اصلا صبیه رو بذار بمونه خودت برو. خودت بمون صبیه رو ...

به هر صورت کسب درآمد مجازی به ثمر نرسیده بود و باید هتل را ترک می‌کردند تا در دنیای واقعی بختشان را بیازمایند.

- زکی! چطور جرات می‌کنی به من پیشنهادای بی‌ناموسی بدی؟! همینم مونده دخترمو تنها ول کنم بین چهارتا مشنگ ... یا بفرستم میون یه گله مشنگ دنبال پول جور کردن! ده آخه بی‌اصل‌ونسب ولدمشنگ! برو مادر خودتو بفرست واسه پول جور کردن! همین مونده نواده‌ی سالازار محتاج خوردن پول توی دوزاری باشه! من اگه لنگ یه قرون دوزار بودم که نمی‌ذاشتم امثال تو کرایمو بخورن و وضعم این نبود! هی من میام کظم غیظ کنم هی نمی‌ذاره!

- هیس! لطفا پاسخ ندین آقای هتل‌دار! ایشون مهمان من هستن. هزینشون رو هم من حساب می‌کنم.

ماروولو با حیرت برگشت تا ببیند این فرشته‌ی نجات کیست که هتل‌دار به احترامش هیچ پاسخی نداده. به خیالش جادوگری بود که با شنیدن نام نواده‌ی سالازار دست‌وپای خود را گم کرده و می‌خواست ادای دینی کند. غافل از این که سلام گرگ بی طمع نیست و برایش کیسه دوخته‌اند!

- «پشتِ‌پرده» هستم. البته شما می‌تونید راحت باشید و اسم کوچیکم رو صدا کنید؛ دست! و شما آقای؟

ماروولو به دستِ دراز شده‌ی دست نگاه کرد و با تردید گفت:

- گانت!

- ابهت و جذبه‌ی شما منو یاد آقای پروین انداخت. الحق که جاشون خالیه ... اما چه می‌شه کرد؟ الان دور دورِ شما خارجی‌هاست. راستی ... شما عکس با شورت ورزشی دارین؟

تصویر کوچک شده


- پدر؟ من می‌خوام درس بخونم!
- باشه دخترم ... فردا از اسنپ مارکت برات بخوانیم بنویسیم سفارش می‌دم. فعلا بذار من یک بار دیگه این بازی رو نگاه کنم بفهمم این مشنگای لعنتی چطوری با یه توپ و یه حلقه‌ی به اون گشادی کوییدیچ بازی می‌کنن تا فردا درست تیمو ارنج کنم.

پر شدن حساب‌های بانکی و سکونت در زعفرانیه، روی اخلاق ماروولو و برخوردش با دخترش نیز تاثیر گذاشته بود.



پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۴:۱۲ یکشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۳:۰۲:۰۶ یکشنبه ۲۳ خرداد ۱۴۰۰
از من فاصله بگیر! نمیخوام ریختتو ببینم.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 510
آفلاین
بالاخره هر طور که بود لیسا در صندوق عقب نشست و راننده هم حرکت کرد.

- بفرمایید رسیدیم. پول منو بده من برم.

لیسا پیاده شد. به شهری که تبعید شده بود نگاه کرد.
دروازه شهر با گل های قرمز تزیین شده بود و داشت از آسمان قلب های قرمز میبارید.

- پول منو نمیدی؟

راننده تاکسی هنوز منتظر پولش ایستاده بود.

-پول؟ پول ندارم که من! اگر داشتم هم به تو نمیدادم.

در واقع لیسا گالیون داشت و تا کنون چیزی به اسم پول ندیده بود.

- اشکال نداره من حساب میکنم. همه دوستا باید به همدیگه کمک کنن.

لیسا تازه متوجه خانمی شد که پشت سرش بود و الان داشت با آقای راننده حساب میکرد؛ که البته دوست لیسا نبود!
آنها با هم وارد شهر شدند.
- خب دوست من دوست داری کجا بریم؟ کجا زندگی میکنی؟ چطوری اومدی لاولند؟
- من دوست تو نیستم. باهاتم قهرم!

با این حرف لیسا، چند سر با تعجب به طرف او برگشت.

- تو با من دوست نیستی؟ پس عشق چی میشه؟ دوست داشتن چی میشه؟ میخوای بیفتی زندان؟

لیسا برای دقایقی فکر کرد به شهر محفلی ها آمده است.
- شما اینجا محفلی هستین؟
- محفل؟ نه ولی جای با عشقی به نظر میرسه!
- همتون معجون عشق خوردین؟
- نه! ولی اگر تو بلدی میتونی درست کنی بهمون یاد بدی.

او تازه متوجه شد که میان مشنگ های محفلی افتاده است!


!Don't talk to me


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۴:۰۶ یکشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۱۰:۰۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6392
آفلاین
چشمانش را باز کرد.
-پناه بر مرلین و خودمان بصورت یکجا! این خیلی تکراری است! باز باید رفته و در بزنیم؟

جرقه ای در ذهنش زده شد.
-نمی زنیم! کیست که مجبورمان کند؟ از جا بلند نشده و در نمی زنیم! همین است که هست! جرات دارید بیایید و ما را از جایمان برخیزانید.

سر جایش دراز کشید و چشمانش را بست. دقایقی گذشت. این حالت هم خسته کننده بود. ولی لرد سیاه لج کرده بود! بلند نمی شد که نمی شد.

چند دقیقه بعد چشمانش را باز کرد که حداقل آسمان تیره و تار را تماشا کند.
ولی آسمان، قهوه ای شده بود! با نقطه ای طلایی رنگ رویش.
-آسمان اینجا چقدر عجیب است و غریب!

کمی دقت کرد.

جنس آسمان از چوب بود.

-این که آسمان نیست!

بالاخره متوجه شد. درِ خانه وقتی زده نشده بود، با عصبانیت از جا کنده شده و به سمت او آمده و حالا روی او خم شده بود.

-چه می خواهی؟

در با قسمت پایینش لگدی به لرد زد.
-منو نمی زنی؟...نزن! من می زنم!

و شروع کرد به زدن لرد سیاه.
لرد بسیار خوشحال بود که کسی در اطراف نبود که کتک خوردن او از یک در را ببیند.

سعی کرد او هم ضرباتی به در وارد کند. ولی حریفش یک در بود و از زده شدن اصلا ناراحت نمی شد.

چوب دستی اش را بیرون کشید.
روی یک در چه طلسمی می شد اجرا کرد؟
-آلوهومورا!

در بشدت باز شد و با صورت صافش برخورد کرد.

-ای بابا... خودمان را مورد ضرب و جرح قرار دادیم!

و بیهوش شد...




پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۹:۵۵ یکشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

گابریل دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۵۲:۴۰ دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۰
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 331
آفلاین
روبروی در آزکابان ایستاد و با ترس و لرز به این فکر کرد که هیچوقت نشنیده کسی به زندان تبعید بشه، اما کسی به جیغ و دادها و تهدیداش توجه نکرده بود و پرتش کرده بودن روبروی در آزکابان‌.

- بیا مثبت باشیم گبی‌. حداقل خوبه که به دشت و صحرا تبعید نشدیم و مجبور نیستیم خاک‌ و شن و ماسه جمع کنیم.

برعکس همه‌ی آدم‌ها، هیچوقت صدایی توی مغز گابریل پخش نمی‌شد؛ بلکه‌ تی‌اش باهاش حرف می‌زد. بنابراین نمی‌شد از یک تی انتظار حرف‌های درست و واقع بینانه را داشت.
- ما تا حالا زندان نرفتیم ولی همین مهمه که مثل یه خونه‌ست... یه خونه‌ی عمومی! کسایی که اونجا هستن حتما آموزش داده می‌شن تا یاد بگیرن چطور زندگی جمعی سالم و تمیزی داشته باشن پس حتما اونجا بهداشت فردی کاملا رعایت می‌شه و ما قراره دوران تبعید خوبی داشته باشیم!
- یعنی... فکر می‌کنی باید برم؟
-

و گابریل رفت.

***



- دلاکور! دلاکور کی بود؟
- اهم... من هستم!
- خب، از توی سبد یه مسواک و حوله بردار و برچسب اسم نفر قبلی رو از روشون بِکَن. بعدشم برو توی سلول شماره‌ی ۲۰۰.

گابریل احساس کرد متوجه منظور زندان‌بانِ سببل کلفت نشده.
- بر...چسب؟
- آره دیگه. البته بعضیا تنبلی می‌کنن برچسب نفر قبلیو نمی‌کَنن. واسه همین ممکنه بعضی از حوله‌ها و مسواکا دو سه تا برچسب داشته باشه که اگه خیلی حساسی زحمت کندنشون به گردن خودته. یونیفرمت رو هم سر راه از سلول ۱۲۰ تحویل بگیر اونا یه دونه اضافی دارن. فقط ممکنه یکم کثیف باشه چون با نفر قبلی یکم شوخی کردن و از شدت بالا آوردن خلط و خون مرد... که اصلا مهم نیست. تو لیوان من یکم آب هست با اون بشور!

- باید روزی می‌رسید که بعضی‌ها یاد بگیرن زیاد به حرف تی‌شون گوش ندن و یکم از عقلشون هم کمک بگیرن.

بالاخره صدای عقل گابریل هم در اومده بود.



کی آماده‌ی شفاف شدنه؟


تصویر کوچک شده


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۷:۱۶ یکشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۶:۲۳:۴۹ جمعه ۱۴ خرداد ۱۴۰۰
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 555
آفلاین
تلاش کرد تا با استفاده از دستش فکِ زمین افتاده‌اش را جمع کند تا آبرویش نرفته‌ است. خم شد تا به این کار مشغول شود که از زیر چشم چیزی دید.
- چقدر دست و پا!

و در همان حالتِ خم، از حال رفت!

***


صدای تیزی به مانند بشکن در مغزش طنین انداز شد و ناخودآگاه چشم هایش را باز کرد.
- اینجا همه چی خوبه؟

روی مبلی قرمز رنگ نشسته بود و این جمله بر روی دیوار روبرویش نقش بسته بود. هنوز در هواپیما بود، این را از حس بی‌وزنی نسبی‌ای که داشت حس می‌کرد.
اتاقی که اکنون در آن نشسته بود با دکور سبز و قرمز چیده شده بود و در چوبی قهوه‌ای رنگی در سمت راستش خودنمایی می‌کرد. در همین حین که اتاق را زیرنظر گرفته بود، در باز شد و مرد خوش‌پوش قدبلندی که چهره‌ای مرموز و موهایی فر داشت از آن بیرون اومد و با لبخندی دوستانه رو به او گفت:
- تام جاگسن، بیا داخل.

از جایش بلند شد و پا در اتاق فرد ناشناس گذاشت. اتاق چیدمان بسیار ساده‌ای داشت، یک فرش کوچک در وسط اتاق، دو صندلی راحتی و یک مبل کوچک که روبروی میزی بزرگ که انگار میز کار فرد بود، قرار گرفته بودند.

- من مایکلم. مسئول راحتی‌ت توی دوران تبعید.

سپس برگه‌ای از درون پوشه نازک روی میزش در آورد و همانطور که از زیر عینکِ گِردش آن را مطالعه می‌کرد، رو به تام کرد.
- توی پرونده‌ت نوشته کارآگاه وزارت خونه بودی. چندین آدم رو نجات دادی و تمام سرمایه زندگی‌ت هم خرج جادوآموزای بی‌بضاعت هاگوارتز کردی... چه فرد نازنینی!

یک‌جای کار می‌لنگید... فرد اسم تام را درست گفته بود اما هیچ‌یک از مشخصاتی که می‌گفت منطقی به نظر نمی‌رسیدند. او و کمک به جادوآموزان بی بضاعت؟! تام خودش از ترم سوم هاگوارتز را ول کرده بود! اما چیزی که در آن لحظه به صلاحش بود، این بود که هیچ‌چیز نگوید.

مایکل بعد از پاک کردن اشک‌هایش که از ملاقات با فرد بی‌نظیری به مانند تام سرازیر شده بودند، از جایش بلند شد و در حالی که تام را به اتاقی دیگر راهنمایی می‌کرد، به راه افتاد.
- همونطور که احتمالاً تا الان فهمیدی، این هواپیما جادوئیه و برای این ساخته شده که آدمای خوب قبل از رفتن به بهشت یه تجربه‌ای کوتاهی ازش داشته باشن. به اندازه یه دهکده جا داره. دوتا ایستگاه قطار، چندتا رستوران، چندین خونه و یه کارناوال فقط کوچیک‌ترین شگفتی‌های اینجان.

ناگهان مشتی به کتفِ تام که محو محیط شده بود زد.
در حالت عادی آن مشت باید تمام بالاتنه تام را پایین می‌ریخت، و این اتفاق افتاد!
اما در کمال تعجب درست بعد از اینکه کتف و کمر تام از جای خود افتادند؛ کتف و کمر جایگزینی به جایشان رشد کرد و او که از تعجب نمی‌توانست افعال را درست انتخاب کند با لکنت گفت:

- اینجا... جالب به نظر می‌رسه...

تا این لحظه به غیر از اینکه کاملاً تام را اشتباه گرفته بودند، همه‌چیز خوب پیش رفته بود. اما چه کسی می‌توانست آینده را تضمین کند؟


آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۴:۵۸ یکشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۹

ماروولو گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۳۵ چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۵۸:۳۸
از من بپرس اصیلم اون لخت و پتی مشنگ پرسته نه عیب نداره چیه!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 118
آفلاین
خانواده‌ی گانت وفق پیدا می‌کند! - قسمت پنجم



بازپرسی زودهنگام از گانت‌ها، به نفعشان تمام شد. ماروولو با الگوبرداری از بچه‌های حفاظت فیزیکی ظاهر خود را دگرگون کرد؛ آن‌ها در همان ابتدای تبعید فهمیدند آدم چگونه می‌تواند در آن بلاد کار خود را راه بیندازد ... البته نیمی از آن را.

- حاج‌آقا سلامٌ علیکم و رحمه‌الله و برکاته. حقیر رو عفو بفرمایید بابت این که مزاحم وقت شریفتون شدم. بالاخص که حتما مشغول ذکر و عبادت هم بودید. تقبل‌الله! قرض از مزاحمت این که حقیر به همراه صبیه دنبال یک منزل آبرومند جهت اسکان هستیم. عنایت داشته باشید که طبعا به علت حضور صبیه، محله و اصالت و تقید اهالی اون برای بنده بسیار مهمه. ماجور باشید ان‌شاءالله.

فک مروپ که هیچگاه تصور نمی‌کرد پدرش بتواند با چنین ادبیاتی صحبت کند به زمین اصابت کرد و شانس با او یار بود که از پشت چادر کسی آن را ندید. با این که او متحیرتر از آن بود که بتواند چیزی بگوید، ماروولو محض احتیاط با آرنج به شکمش کوبید تا حواسش جمع باشد.

- بودجت چقدره حاجی؟

و این نیمه‌ی دوم پیش‌نیازهای زندگی در تبعید بود.

تصویر کوچک شده


«به خدا راست می‌گم سلام! من باروفیو باروفیوزاده هستم ما از عشایر دامدار هستیم امروز در ییلاق یک کوزه پیدا کردم که روش نوشته بود گنجینه‌ی خانواده‌ی اصیل و باستانی گانت که توش پر از سکه‌ی طلا بود. دخترم استخاره کرد شماره‌ی شما در آمد. بیا این‌ها را بفروشیم پولش نصف نصف!»

ماروولو با لبخندی موزیانه بر لب، تایپ کردن این متن را به پایان رساند و آن را به هزاران شماره ارسال کرد!

«سلام من خاله آرابلا فیگ هستم و بلا جونی صدام می‌کنن. اگر می‌خوای با هم چت کنیم یک شارژ بفرست تا اعتماد کنم.»

همزمان با ارسال پیامک، این متن را نیز با دست دیگرش نوشت و بر روی پروفایلش گذاشت.

«بگمن‌بت! پرداخت آنلاین از طریق درگاه‌های رسمی (فیشینگ نه!) و برداشت وجه فوری! بیا یه دست انفجار بزن اگه پولت رو خوردم و سکه‌ی لپرکان دستت دادم دیگه نیا!»

- پدر دارین چی کار می‎کنین؟
- چی کار می‌کنم؟ رزق حلال در میارم که یه سقفی بزنم بالا سرت و یه لقمه نون بریزم تو شیکمت! چی کار می‌تونم بکنم؟!

مروپ نگاهی به صفحه‌ی لپ‌تاپ ماروولو انداخت.

- این‌جوری؟ اینا شغل کاذبه پدر! پس نقشمون در چرخه‌ی تولید چی می‌شه؟ چرخه‌ی اقتصاد کشور؟
- یه پست تحقیرت نکردم که کلیشه نشه، پررو شدیا! خودت چه گلی به سرمون داری می‌زنی؟
- من یه خرده ترشی و مربا و رب خونگی درست کردم فروختم، پولشو ریختم تو بورس!
- بورس؟ این کارا پول بازیه دختر! پس نقشمون در چرخه‌ی تولید چی می‌شه؟ چرخه‌ی اقتصاد کشور؟



پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۲:۲۸ یکشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۹

اگلانتاین پافت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۱:۱۰:۱۷ یکشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 156
آفلاین
سنگ لبخندی زد که شباهتش به تام را دو چندان می‌کرد.
- یعنی واقعا نمیدونی به کجا تبعید شدی. نه؟
- معلومه که میدونم...فقط شاید بخوام یه بارم از زبون تو بشنوم.

اگلانتاین نمی‌خواست کم بیاورد...حتی در کنار ورژن سنگ گونه‌ی تام.
سنگ نیشخند کشداری زد و با بی‌خیالی ای ساختگی گفت.
- اصلا به من چه؟ برو توی جزیره و ببین چه خبره...تبعید لذت بخشی داشته باشی!

پافت پیپ خاموشی روی لبش گذاشت، جلوی خودش را گرفت که سنگ را به درون آب پرت نکند و همزمان به سمت مرکز جزیره به راه افتاد تا شاید دلیل تبعیدش را بفهمد.

- میدونی چی قشنگه؟ خاک بریزیم توی پیپت تا وقتی سرفه کردی گل بدی بیرون.

اگلانتاین برگشت و اسبی را دید که سمش را بالا گرفته و برای او دست تکان میداد.
- ببخشید. چیزی گفتی؟
- داشتم ایده هامو از اینکه خاک بریزم تو پیپ...
- نه...اونو که شنیدم. منظورم اینه که برای چی باید این کارو کنی؟

اسب شیهه ای از روی سرخوشی کشید.
- من آشنا به نظر نمیرسم؟



ارباب...ناراحت شدید؟



پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱:۱۴ یکشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

ملانی استانفورد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۶:۳۶:۵۸ یکشنبه ۲۳ خرداد ۱۴۰۰
از اینور
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 260
آفلاین
با دقت وسواس گونه ای گوشی پزشکی را دور گردنش مرتب کرد و از هم اندازه بودن دو طرف آن مطمئن شد.
چندروزی بود که علامت شوم روی ساعدش به خارش افتاده بود و او به سمت اجرای اوامر اربابش میرفت.
-مطمئنم که ارباب تو تمام این هفت سال که من دود چراغ میخوردم منتظرم بودن برگردم. با... کوله باری... از... دانش! هوف!

ملانی با کوله باری که به دوش داشت به سختی اما شاد و خوشحال قدم بر می داشت. کوله باری که به قول خودش پر از دانش و از دید بقیه پر از گیاهان دارویی و عجیب و غریب بود.
برای ملانی اهمیت نداشت که با جادوی ساده ای می تواند کوله بار را در هوا شناور کند و ببرد.اگر تمام زحمتش با یک ورد ساده به هوا میرفت، اینهمه سال دوری از خانه ریدل ها چه ارزشی داشت.

او عضوی از مرگخواران بود ولی بخاطر این دوری هیچوقت بودنش حس نشده بود.
اما حالا... اشتیاق برگشتن و مرگخوار مفید و شفادهنده ای بودن در او زبانه می کشید.

-به من عاجز کمک کنید. مرلین بهتون سلامتی بده... معلول و درمانده نشی. امان از این پا که نمیذاره یه نات حلال دربیارم... .

ملانی با شنیدن کلمه سلامتی به سرعت به سمت مرد عاجز رفت.
-جاییتون درد میکنه؟
-به من عاجز کمک کنید.
-معلومه که کمک میکنم! بذارید معاینه تون کنم تا سلامت بشید.
-اینم شانس مایه. من عاجزم بابا جان!
اما ملانی با سرعت گوشی پزشکی اش را به گوش زده و دست به کار شده بود.
-یه پای مریض... بذارید ببینم چی دارم.
-پول داری؟
-فکرکنم جلبک اصلاح کننده خوب خوبش کنه.
-خوب خوب؟ کمــک!

چنددقیقه بعد ملانی عاجز مذکور را درحال کشتی گرفتن با گیاهی که مثل چسبی به پای معلولش چسبیده بود تنها گذاشت و به سمت ماموریتش رفت.
تابلوی آژانس مسافربری در نور خورشید می درخشید.

-اسم؟
-خانم.
-فامیلی؟
-دکتر.
-مرگخواری با این اسم نداریم، بعدی!
-باشه خب، ملانی استانفورد.
-زودتر بگو دیگه. بفرما.

ملانی با خوشحالی پاکت را گرفت و به مقصد بلیطش خیره شد.
مرگخواران


-آم، ببخشید... فکرکنم مقصد رو اشتباه زدید. مگه قرار نیست مکان باشه؟

مسئول باجه نگاه چپ چپی به ملانی و گیاهانی که پشت سر او برایش زبان درمی آوردند انداخت.
-درسته خانم. توضیحات رو بخونید.

ملانی به خطوط ریزی در پایین بلیط خیره شد.
توضیحات:
مقصد زنده به دلیل عدم مراجعه مرگخواران به پزشکان و گاهی طلسم کردن آنها داده شده.
شکست تبعید: گواهی سلامت تمام مرگخواران.


?see

تصویر کوچک شده


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱:۰۴ یکشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

وینکی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۱:۲۶:۴۷ شنبه ۱۵ خرداد ۱۴۰۰
از پروپاگاندا
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 527
آفلاین
-وینکی خواست به همه حمله کرد! وینکی همه رو زد! وینکی هیتلر رو زد؛ روسیه رو گرفت و استالین رو زد؛ فرانسه رو گرفت و ناپلئون رو زد؛ انگلیس رو گرفت و ویکتوریا رو زد؛ روم رو گرفت و سزار رو زد؛ روسیه رو دوباره گرفت و تزار رو زد. وینکی، جن زننده!
- یک ملت، یک امپراتوری، یک مسلسل!
-بعدش وینکی رفت مرحله بعد، مرلین رو زد، زئوس رو زد، اودین رو زد، هوروس رو زد، کثولهو رو زد. وینکی حتی بالاتر هم رفت و کل کهکشان رو زد، ابرخوشه محلی رو زد، کل کیهان رو زد!
- یک ملت، یک امپراتوری، یک مسلسل!
-وینکی به جای کیهان، یه مسلسل گذاشت تا مردم روش زندگی کرد.‌ بعدش هم برگشت پیش ارباب و خونه اربابی ارباب رو تمیز کرد و تا آخر عمرش یه جن مفلوک و خدمتگزار موند و مُرد. جن باید جن بود و جنی که جن نبود، جن نبود!
- یک ملت، یک امپراتوری، یک مسلسل!

وینکی نعره‌زنان دهنه مسلسلش را توی نقشه فرو کرد. بعد نقشه را گرفت بالا و خورد. بعد با شکم پر نشست و کمی فکر کرد و به این نتیجه رسید که جن که نباید پیشوا شود و اصلا چطوری شد که قضیه تا اینجا اینطوری کش پیدا کرد و عه! وینکی یک بلیتی هم داشت که رویش مقصدی نوشته شده بود و قرار بود به آنجا برود و اینجا کجاست و اصلا نکند دارد سوژه را اشتباه می‌برد جلو و وسط کار بفهمد که خر یک جای دیگر است و پالونش اینجاست و اینقدر که زحمت کشیده، بیخود بوده و باید دوباره سوار هواپیما شود و برود آنجایی که باید برود و از اول سوژه‌اش را شروع کند. ای بابا!
اما وینکی جن مصمم بود.
-وینکی دستور داد براش ماشین زمان ساخت تا برگشت به آژانس مسافربری!
- یک ملت، یک امپراتوری، یک مسلسل!



Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are mosalsal







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.