جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  45 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  160 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  170 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  278 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  192 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 شهریور 1399 14:33
نمایش جزئیات
آفلاین
سقوط اصلا لذتبخش نبود. قسمت های خاصی از بدنش درد می کرد.
-نمی توانیم بنشینیم. ترجیح می دهیم بلند شویم. ولی آن را هم نمی توانیم. چه کنیم پس؟ همینطور کجکی به زندگیمان ادامه دهیم؟

کسی در اطراف نبود که کمکش کند.
خیلی زود متوجه شد که درست جلو در خانه سقوط کرده.
-این جا که تا دو دقیقه پیش در نداشت! برای چی علافمون کردی خب؟

در شکلکی برای لرد سیاه در آورد و لرد با عصبانیت مشتی حواله شکم در کرد.

و در باز شد!

-لی لی...کیه عزیزم؟

لی لی نگاهی به لرد خاک آلود با لباس های پاره که جلوی در نشسته بود و دست و پایش در زاویه های ناجوری قرار گرفته بودند، انداخت.
-گداست! معلول هم هست. آخی... یه ناتی چیزی نداری بدیم بهش؟

لرد خشمگین شد!
-از سر راه ما برو کنار دختر... نه... الان نرو. دست ما را بگیر و بلندمان کن. بعد برو که خانواده ات را بر باد دهیم.

لی لی تکه ای نان خشک جلوی لرد سیاه انداخت.
-حتما گرسنه ای. اینو بخور.

و در را بست.

لرد سیاه نگاه چپ چپی به تکه نان انداخت.
-ما اگر از گرسنگی در حال مرگ بودیم هم لب به این نمی زدیم.

-قربونت... پس ما می بریمش.

یک لشکر مورچه در یک چشم به هم زدن، نان را بار زدند و داخل لانه شان بردند.

-ولی ما واقعا گرسنه بودیم. حالا می ذاشتین یه کمی می ماند. شاید لب می زدیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 شهریور 1399 13:02
نمایش جزئیات
آفلاین
کم کم داشت شب میشد و حتی ژاکت های پرنتیس هم به درد ایوا نمیخوردند.
-باید آتیش درست کنم!

روکرد به سنجابی که کنارش ایستاده بود و داشت گردویی را با دندان هایش باز میکرد:
-نظر تو چیه؟

سنجاب که توانسته بود مغز گردو را درآورد پیروزمندانه جیغ کوچکی کشید.
-میدونستم موافقی. فقط یه چیزی... من که بلد نیستم آتیش درست کنم!

سنجاب با چشم های نافذ سیاهش به او نگاه عاقل اندر سفیهی انداخت و مشغول خوردن گردو شد.
-اصلا هم بی عرضه نیستم! تقصیر من که نیست... خب بلد نیستم خب...

سنجاب توجهی به او نکرد. قطعا گردو برایش خیلی جالب تر از یه دختر کثیف و گمشده بود.
ایوا که گویا فکر به سرش رسیده بود هیجان زده فریاد زد:
-اصلا یه فکری! بیا مثلا آتیش درست کنیم! بعد هم مثلا روش مارشمالو کباب کنیم! البته فعلا نمیدونم مارشمالو چیه... ولی عیب نداره! مگه نه؟

ایوا نگاهی به سنجاب که از تن بالای صدای او ترسیده بود و پا به فرار گذاشته بود کرد و پشت سرش فریاد زد:
-این یعنی موافقی؟

مثل اینکه سنجاب موافق نبود!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در 1399/6/25 13:26:05
تصویر تغییر اندازه داده شده


عکس پرسنلی ایوا!
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 شهریور 1399 11:30
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ملانی از تنه خوردن خوشش نمی آمد.
-میخواستم با زبون خوش درمانش کنم. حیف.

مرد قلچماق لبخند ملانی را ندید، او فقط لحظه ای سوزشی در پای چپش احساس کرد و با دیدن گیاهی که به پایش می پیچید و آن را می سوزاند داد و فریادش به آسمان رفت.
-این چه جونوریه؟ یکی اینو ازم جدا کنه... .
-فکرکنم استخوانیدوس باشه. تا پات نسوزه و تاول نزنه دست بر نمیداره.
گیاه مذکور به علامت موافقت برگهای بیشتری به پای مرد پیچاند.

-هی! تو اینو به جونم انداختی...یه راهی پیدا کن ولم کنه، آگوامنتی!

آب زیادی به سر و روی گیاه پاشیده شد ولی استخوانیدوس خوشحال و خندان به کارش ادامه داد. کارکنان آژانس پشت باجه های خود پناه گرفته و نگاه می کردند.

-از خواصش میشه به درمان سوختگی ها و تاول ها و کبودی ها اشاره کرد. اما وقتی سوختگی ای وجود نداشته باشه خودش ایجادش میکنه... نگران نباش، بعدش خودش ترمیمش میکنه... .

اما مرد قلچماق به وضوح نگران بود.
-استوپفای!

مشخصه که نگرانی باعث میشه آدم تصمیمات مسخره ای بگیره. مثلا ندونه که گیاه بیهوش نمیشه و طلسمی که به پای کسی برخورد میکنه اونو بیهوش میکنه.

ملانی بالای سر مردی که با ورد خودش بیهوش شده بود رفت.
-خیلی عجول بود.

آستین کت مرد کنار رفته بود و خالکوبی ای به شکل زن موبلندی که به جای زبان مار داشت، روی ساعدش خودنمایی می کرد.
-اوا، مرگخوار نبود که. همه زحماتم به باد رفت.

دیگر چاره ای نمانده بود جز اینکه به ترسش غلبه کرده و به خانه ریدل آپارات کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1399/6/25 19:55:57
بپیچم؟


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 شهریور 1399 09:53
نمایش جزئیات
آفلاین
وقت مظلوم نمایی بود.

- وای به من کمک کنین. این دختر همش کارایی میکنه که اشک من در بیاد. من خیلی ناراحتم.

چند پلیس دویدند و آمدند تا با لیسا صحبت کنند.
- آروم. باشید گریه نکنید. ما توی لاولند طاقت دیدن اشک همدیگه رو نداریم.
- اون دختر که اسمش ناتالیه و من حتی فامیلشو نمیدونم. از لحظه ورودم یعنی بیست دقیقه ی پیش اینجارو برام مثل جهنم کرده.

لیسا واقعا بازیگر خوبی بود.
او در حین بازی کردن، زیر چشمی به واکنش های ناتالی توجه میکرد. عجیب بود که او اصلا احساس ناراحتی در چهره اش پدیدار نبود یا سعی نمیکرد بگوید لیسا دروغگو است.
-‌ اشکال نداره. دوستا برای همدیگه خودشونو فدا میکنن.

و قبل از رفتن لیسا را بغل کرد.
حالا لیسا واقعا احساس چندش بودن میکرد!
بالاخره از دست آن دختر راحت شده بود، به نظرش حالا وقت خوشحالی بود!
- من قهرم! با این آقا قهرم. با اون خانم قهرم. با در و دیوارم قهرم حتی! از هیچ چیزی خوشم نمیاد.

سبک خوشحالی لیسا کمی متفاوت از بقیه بود.
لیسا در حالی که در خیابان میپرید، بلند بلند این جملات را تکرار میکرد و به هر کسی که میرسید، ابراز تنفر میکرد.

قطعا لیسا زمانبندی مناسبی نداشت. پلیس هنوز نرفته بود که حرف های لیسا شنید.

در زندان

- این خیلی خوبه که تو دروغ گفتی. من فکر میکردم تو آدم بدی هستی ولی الان میفهمم اون کارو کردی که توی زندان هم باهم باشیم. بخاطر همینه که ما توی لاولند همیشه به هم اعتماد داریم.

لیسا به حبس ابد محکوم شد بود؛ ناتالی هم همینطور.
او احتمالا باید تا لحظه مرگش با ناتالی سر و کله میزد. این دختر حتی از دیوانه ساز های آزکابان هم بدتر بود‌.
لیسا به عنوان آخرین جمله فقط یک چیز گفت و بعد تا آخر عمرش حتی یک کلمه هم با هیچکس حرف نزند.
- به نظرتون حبس کردن دیگران خیلی کار با عشقیه؟

در هر صورت، لیسا باید در زندان این شهر تبعیدی میپوسید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1399/6/25 10:09:35
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 شهریور 1399 08:54
نمایش جزئیات
آفلاین
دختر آقای گانت، یک آبیار گیاه دریایی نمونه! - قسمت هشتم


جماعتی دانشجو بر روی ماسه های داغ کویر نشسته بودند. آفتاب سوزان مستقیم بر سرشان می تابید و در آستانه تبخیر شدن قرارشان می داد.

-دانشجویان عزیز...می خوام قبل از شروع کلاسمون کمی در مورد اهمیت رشته آبیاری گیاهان دریایی براتون توضیح بدم. اهمیت رشته شما اینه که...خب...آم...اهمیت خاصی نداره مثل اینکه! ولی بیاین امیدوار باشیم در آینده اهمیت خاصی برای رشته تون کشف بشه.

استاد نگاهی به چهره دانشجویان که از شدت اهمیت رشته شان اشک شوق در چشمانشان حلقه زد بود انداخت.
-حالا بیاین در مورد بازار کار رشته تون بیشتر صحبت کنیم...که خب...آم...متاسفانه بازار کاری هم نداره! ولی کی گفته در آینده هم بازار کاری نخواهد داشت؟

دانشجویان که پوستشان از شدت تابش آفتاب سوخته بود و چند نفرشان نیز دچار حریق شده بودند از شدت تاثیرگذاری و امید بخشی سخنان استادشان شروع به دست و جیغ و هورا کردند.

-استاد مامان؟ درس امروزمون چیه؟
-درس امروزمون آبیاری قطره ای گیاهان دریایی هست! فقط برای شروع درس به یک دریا، یک پیمانه گیاه دریایی و یک عدد قطره چکون نیاز داریم که خب فکر کنم توی کویر ممکنه به راحتی پیدا نشن!

دانشجویان کوشا، دستانشان را در جیب هایشان فرو بردند و به دنبال موارد مذکور جستجو کردند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 شهریور 1399 06:34
نمایش جزئیات
آفلاین
- حالا... یعنی... اینم باید من باشم حتما؟
- صددرصد!

جای تردید نبود.
تام نباید نشان می‌داد آن تامی که مدنظر مایکل است شخص دیگری‌ست. نه برای ترس، نه حتی برای اینکه از زندگی‌اش در آن‌جا لذت می‌برد؛ بلکه می‌ترسید به دلیل لو رفتن او مرگخواران در تبعید شکست بخورند و باعث سر افکندگی اربابش شود.

پس تنها چاره را در آن دید که با مایکل همراه شود و به میدان شهر برود...

***


- ... و حالا، دعوت می‌کنم از سخنران جلسه امروز؛ تام جاگسن.

تام در حالی که از اضطراب قلبش را در خروجی‌های بدنش حس می‌کرد، آرام آرام به سمت سکو قدم برداشت.
- ب... ب... بله از مایکل عزیز!

آن‌قدر استرس داشت که نتوانست جمله مفهومی هم بر زبان بیاورد. بعد از پاک کردن عرق‌هایش، اکنون نوبت آن بود تا از مرگخواران بد بگوید.
اما نمی‌توانست! مرگخواران هرچقدر هم که سنگ‌دل و بی‌رحم با او برخورد می‌کردند، باز هم نزدیک ترین دوستان او بودند و نمی‌توانست بدشان رو بگوید.
برای شروع سعی کرد تا به اگلا فکر کند. اگر قرار بود از کسی بد بگوید او به عنوان اولین نفر در صف می‌بود، اما حتی اکنون بر ضد او هم نمی‌توانست سخن بگوید.

نگاه نافذ مایکل تا مغز استخوان هایش وارد میشد.
تصمیمش را گرفت.
- من اون تام جاگسنی که همه فکر می‌کنید نیستم.
-

به سختی آب‌دهانش را قورت داد و سعی کرد ادامه جملاتش را درست انتخاب کند.
- من... من تو دنیای واقعی یه مرگخوارم! یه مرگخوار قاتل! من اصلاً جام بهشت نیست! و اگر هم باشه... اینجا بهشت من نیست.

بعد دستش را به سمت پوسترهایی که از او در حال مبارزه با شرورهای دنیای جادو نصب شده بود، دراز کرد و فریاد زد.
- اینا همه‌ش توهمه! من تهِ ریسکم توی زندگی این بوده که به جای دو لیوان شیر تسترال خوردن سه لیوان خورده ام! اینجا شبیه‌سازی بهشت نیست، جهنمه! حداقل... برای من.

مایکل که تا آن لحظه از شوک ساکت مانده بود، ناگاه به خودش آمد.
با بشکنی دیواری بین تام و مردم حاضر در سخنرانی ایجاد کرد و در حالی که زیرلب دشنام می‌داد، به سمت تام دوید.

لحظه‌ای بعد؛ تام و مایکل در دفترش بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/6/25 6:45:06
آروم آقا! دست و پام ریخت!
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 شهریور 1399 03:36
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ملانی چندین ساعت بود که در محل ایستادنش در آژانس خشک شده و به بلیتش خیره شده بود.
-مرگخواران آخه؟ اینجوری که زشته... بعد اینهمه مدت برگردم بگم مریضید؟

ولی او باید تبعید میشد. یک مرگخوار گوش به فرمان اربابش بود... سرنوشت به او اجازه ی انتخاب نداده بود. شاید او می توانست از قضای مرلینی به قدر مرلینی پناه ببرد یا اینکه... .

-تکون بخور دیگه، یه ساعته تو صفیم

ملانی ناخوداگاه برگشت و به پشت سرش نگاه کرد. مردی با سبیل از بناگوش در رفته و قدی دوبرابر او شلوارک هاوایی و کت یقه داری پوشیده بود و عصبانی با پایش روی زمین ضرب می گرفت.
-به چی زل زدی ضعیفه؟

ملانی هنوز درگیر محل تبعیدش بود. یه دلش میگفت بره بره یه دلش میگفت نره نره، دل ها به واکنش های ناخوداگاه و حتی مغزی که هی به عضلات دستور می داد حرکت کنند و بقای صاحبشان را تامین کنند اهمیت نمی دادند.
-ببین، لرد به مرگخوارهای وفادارش نیاز داره. وفاداری یه مرگخوار از غرورش بالاتره!
-اگه رفتی و کسی تحویلت نگرفت چی؟ اگه بری و بندازنت بیرون میدونی که... راه برگشتی وجود نداره.
-بنظر من که حتی سرگرمی محسوب میشه! حتی فرصتش پیش میاد که از هم در مریض بودن پیشی بگیرن.
-واقعا که خیلی خوش بینی!

-هی بچه ها! اینجارو.

دل ها ساکت شده و به چشمی که وسط بحثشان پریده بود نگاه کردند.
-این یه بحث دلیه. خواهشا دخالت نکن.

-بابا مرد شلوارکی رو ساعدش علامت شوم داره! کله مار از آستین کت بیرون... .
-مطمئنی؟

مغز که از خطاهای دید چشم خسته شده بود خمیازه ای کشید.

-میری کنار یا ببرمت کنار! خمیازه میکشه واس من.

دل ها ساکت شده بودند و مغز فرصت خوبی برای واکنش پیدا کرده بود.
-منتظر شما بودم.
-مسخره میکنی؟ برو باوا حال نعاریم.

مرد قلچماق تنه ای به ملانی زد و به طرف باجه رفت. دلی که میگفت نره نره عادل اندر سفیه به بقیه اعضا نگاه کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بپیچم؟


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 شهریور 1399 02:42
نمایش جزئیات
آفلاین
روزها، ماه‌ها و هفته‌ها، یکی پس از دیگری در ‌پی هم... البته که نگذشتند. اما بلاتریکس هیچ ایده ای نداشت که آن لحظه چه ساعتی از چه روزی است.
نمی‌دانست آیا وینکی موفق به سفر در زمان شد، یا باز هم اموالش جهاز عروس تسلا شده‌اند... نمی‌دانست که سفر مروپ و ماروولو به کجا رسید. حتی نمی‌دانست ایوا از تصادف جان سالم به در برده یا نه... آیا لینی در مشت غول له شد یا نه. اما بزرگ‌ترین دغدغه‌اش چیز دیگری بود... لرد سیاه در آن لحظه کجا و مشغول چه کاری است؟

دستی در موهایش برد تا ظرف غذایی که مروپ به عنوان توشه سفر برایش تهیه کرده بود را پیدا کند، اما در عوض، تکه کاغذی به دستش آمد... بلیط تبعیدش!
-سفر به جزایر هاوایی و گذراندن دوران تبعید در آنجا. ماموریت خاصی به شما محول نشده و تنها اجازه خروج از آنجا تا اطلاع ثانوی را نخواهید داشت. مسخره کردن من رو؟ اینم شد تبعید؟

در کسری از ثانیه فضای تاریک رو‌به‌رویش تغییر کرده و جزیره‌ای که حدس می‌زد یکی از جزایر هاوایی باشد، نمایان شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 شهریور 1399 02:09
نمایش جزئیات
آفلاین
-اسم، سن، شغل، کد ملی، قصدتون از سفر؟
-وینکی، وینکی بود. بلیتشو گم کرد و خواست برگشت به آژانس مسافربری تا دوباره بلیت گرفت و فهمید به کجا تبعید شد تا این بار تو ایستگاه درست از هواپیما پیاده شد. وینکی جن مبعود؟
-و کد ملی؟
-وینکی یه کد داشت که موقع تولد روش زد تا بین بقیه وینکی‌ها گم نشد. خونواده وینکی‌ها خونواده حجیمی بود از سی و هفت هزار تا وینکی که همه اعضاش وینکی بود. خونواده وینکی، جن زیراکس؟
-خیر. کد ملی برای سفر لازمه. بعدی!

بعد از کشیدن اهرم، وینکی در یک سالن بزرگ ظاهر شده بود که کلی باجه داشت که هرکدامشان را یک مرغ بزرگ مسئول بود. کیلو کیلو ملت هم با چمدان‌هایشان می‌رفتند دم هر باجه و بلیت سفر در زمانشان را می‌گرفتند.

-وینکی کارت ملی نداشت. وینکی خود مسئول باجه رو کارت ملی کرد!

وینکی مسلسلش را بیرون کشید و فریادزنان شیشه‌های باجه را شکست و پرید روی مرغ مسئول و شروع کرد به زدنش. وینکی اینقدر روی سر و کله و منقار و نوک مرغ کوبید تا دست آخر همه سر مرغ له شد و مغزش از چشم‌هایش ریخت بیرون. اما مرغ نباید به این آسانی می‌مرد! نه! مرغ یک زمانی برای خودش دایناسور بود! مرغ شاه زمین بود! مرغ گونه برتر بود! مرغ باید برمی‌گشت و انتقامش را از وینکی می‌گرفت! این شد که مرغ از جایش برخاست. مغزش را جمع کرد و توی کله‌اش گذاشت و دوباره زنده و با مغز شد.
دیگر مرغ‌ها که این صحنه را دیدند، پرهایشان ریخت و بدو بدو آمدند و دور مرغِ از مرگ برگشته حلقه زدند.
-مرغ پاتر، مرغی که زنده ماند!
-مرغ برگزیده، برنامه‌تون برای شکست مرغ سیاه چیه؟
-مرغ نامیرا، آیا درسته که شما تخم‌کراکس هشتم مرغ سیاهید؟

وینکی که دید مردم حواسشان گرم رستاخیز مرغ پاتر است، یواشکی از باجه یک بلیت برداشت و رفت تا برود سوار هواپیمای زمان شود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: دوشنبه 24 شهریور 1399 22:33
نمایش جزئیات
آفلاین
-باز نمی کنیم... خسته شدیم.

ولی یاد ضربه های در افتاد!
-نه نه... باز می کنیم. کمی به ما فرصت دهید.

و چشمانش را باز کرد.

آه سردی کشید و به طرف در رفت.
-هرگز به موش ها...

وسط جمله متوجه شد که چیزی که در مقابلش قرار دارد دیوار است.
-وا... پس درش کو؟

نه دیالوگ و نه شکلک با شخصیتش هماهنگ نبود. ولی در این برهوت کسی نبود که او را نقد کند.
حتما جای در عوض شده بود. دور خانه گشت. ولی در، نبود که نبود!
-این که همش دیواره! چرا همچین کرده اند. حال ما چه کنیم؟ همچون میمون از دیوار بالا رویم؟

چاره دیگری نداشت. چوب دستی اش را به دیوار کوبید و سوراخی روی آن ایجاد کرد. خودش را بالا کشید.
-حال چه کنیم؟ آویزان ماندیم که.

انگشتش را داخل سوراخ چوب دستی کرد و با چوب دستی سوراخ دیگری ایجاد کرد.
-آنجا بُدیم، آنجا رَویم، بالا بُدیم، بالا رویم!

همینطور قدم به قدم بالا رفت تا به پنجره رسید.
-جوینده یابنده است. کار را که کرد؟ آن که تمام کرد. اصلِ کار بر و روست، کچلی زیر موست. از این یکی بسی خوشمان آمد.

-لی لی... این بچه سردش شده.

این جمله، درست در لحظه ای که انگشتانش لبه پنجره را گرفته بودند، به گوشش رسید.
-نه لی لی... صبر کن ما بالا بیاییم... ضرب المثل ها ایجاب می کنند که بیاییم. نکن... از سر راه ما برو کنار دختر!

لی لی بدون این که انگشتان کشیده و سفید لب پنجره را ببیند، پنجره را محکم بست...

و لرد سیاه از ارتفاعی بلند روی زمین افتاد.
-ادیبانه سقوط کردیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!