جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  120 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  246 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  165 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  195 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 مهر 1400 16:59
نمایش جزئیات
آفلاین
- آممممم...ببخشید...میشه بپرسم کجا داریم میریم؟من فقط یه سوال کردم!

عزرائیل بدون آنکه به مرگخوار نگاه کند گفت:
- ساکت باش گناهکار!کارنامه اعمالت از شنل من هم سیاه تره! دارم مستقیم به جهنم تحویلت میدم!

مرگخوار تکانی به خودش داد تا خودش را از شر لبه تیز داس عزرائیل دور کند و در همان حالت گفت:
- این خبر خیلی خوبیه...یعنی کارنامه من باعث افتخاره...فقط میشه یه لحظه به من نگاه کنی؟

عزرائیل با بی میلی نگاهی به مرگخوار انداخت و لحظه ای بعد وسط زمین و هوا متوقف شد!
چطور امکان داشت؟ مرگخوار کاملا شبیه خود عزرائیل بود!اسکلتی رنگ پریده با حفره چشمانی خالی، پیچیده شده در ردای سیاهی کلاه دار و کهنه!

- چی...چی شد؟ تو دیگه کی هستی؟من...پسر عمو یا برادر ناشناخته ای داشتم و خودم خبر نداشتم؟!

ایوان استخوان فک پایینش را کمی تکان داد تا با حداکثر توانش حالت لبخند زدن را تداعی کند!
- فکر نمیکنم ما نسبت خونی یا غیر خونی خاصی داشته باشیم، ولی خب همون طور که میبینی، شباهتمون انکار ناپذیره!فقط تو هنوز از مد قدیمی پیروی میکنی و به جای چوب دستی داس داری!

عزرائیل همچنان با تعجب به ایوان نگاه میکرد. ایوان ادامه داد:
- به نظرت حالا که اینقدر بهم شباهت داریم امکانش هست یه پارتی بازی کوچیک در حق من بکنی؟ فعلا جهنم رفتن رو بیخیال بشیم. به جاش من رو برگردون پیش دوستام و یه لطف دیگه هم بهم بکن و کارنامه اعمال همه شون رو بهمون نشون بده تا اگه نکته های سفیدی توش هست برطرفشون کنیم!باور کن بعدا برات جبران میکنم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: چهارشنبه 21 مهر 1400 01:25
نمایش جزئیات
آفلاین
_ سلام رامودا!!!

در یک چشم به هم زدن پیر زن فرتوت تبدیل به حضرت عزرائیل شد.

_تو رو جون عمه ت منو نبر من هنوز جوونم کلی آرزو دارم!

_من تحت تاثیر خوبی تو قرار گرفتم و به همین دلیل باهات کاری ندارم!

مرگ خوار ها یواشکی با هم شروع به پچ پچ کردن کردند.

_یه سوال میشه کارنامه ی زندگی هر کدوم مونو ببینی؟

عزرائیل همان مرگخواری را که این حرف را زد از رو زمین بلند کرد و با خودش برد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 مهر 1400 20:36
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارها نه فرزند اون پیرزن فرتوت بودن. و نه نیکوکار!

حتی کارشون کمک کردن هم نبود. پس راهشون رو گرفتن که برن.


_چه پیرزن گوگولی ای. چشم آلان مادرجون!
با این حرف رامودا مرگخوار ها راهشون رو نگرفتن و نرفتن.

پیرزن گوگولی. چشم. مادرجون!
قطعا رامودا با همین پنج کلمه به اندازه کافی دفتر اعمالش رو سفید کرده بود.

اگر کمکش هم میکرد. شاید دفتر اعمالش زلال میشد!

رامودا جوگیر بود! ولی مرگخوارهای دیگه که نبودن. باید کمکش میکردن و جلوشو میگرفتن.
ولی همین کمک کردن به راموداهم کارخوب محسوب میشد. هیچ کس حاضر نبود به رامودا کمک کنه.


رامودا هم رفت تا به پیرزن از نظر خودش گوگولی کمک کنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلو مون در 1400/7/20 21:30:59
دست به حباب هام نزنید. پاهم نزنید حتی. تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: پنجشنبه 15 مهر 1400 22:44
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه( تا پایان این پست):

لرد سیاه از مرگخوارا خواسته که برن و نامه اعمالشون رو براش بیارن و البته که باید سیاه باشه.
مرگخوارا تصمیم می گیرن که اول کمی کارهای سیاه انجام بدن که کارنامه شون خوب سیاه بشه و بعد بگیرن و تحویل لرد بدن.
سر یه چهار راه به پیرزنی می رسن که برای رد شدن از خیابون، ازشون کمک می خواد.

...............................

- هی... سامرز... رامودا! تو نمی ری بگیری؟

کتی رو به رامودا کرد و پرسید. رامودا دست هایش را زیر چانه زده بود و به فکر فرو رفته بود.
- می خوام... ولی فکر می کنم که... اگه به اندازه کافی سیاه نباشه چی؟ اگه ارباب راضی نباشن؟

حق با رامودا بود. یک مرگخوار نباید ریسک می کرد. همه مثل رامودا به فکر فرو رفتند.

- الان داریم به چی فکر می کنیم؟

آلانیس کمی دیر رسیده بود و موضوع فکر را از دست داده بود. برای همین در گوشه ای نشست و به بدبختی هایش فکر کرد.

سدریک به عنوان یک مرگخوار هوشیارِ ریونکلاوی نظرش را ابراز کرد:
- باید مطمئن بشیم. باید در سطح جامعه بگردیم و کارهای سیاه انجام بدیم و کارنامه مونو کاملا سیاه کنیم.

همه آنقدر با نظر سدریک موافق بودند که کسی اهمیتی نداد که سدریک نه هوشیار است و نه ریونکلاوی.

چند دقیقه بعد، مرگخواران در کنار چهار راهی ایستاده بودند.

پیرزنی فرتوت هم منتظرسبز شدن چراغ عابر پیاده بود.
- فرزندان نیکوکارم... یکیتون به من کمک می کنه از این خیابون رد بشم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: پنجشنبه 24 تیر 1400 17:49
نمایش جزئیات
آفلاین
_ بله! بله! نوشتم. میتونید برید.

بلاتریکس، پوزخندی زد و از در بیرون رفت. زن، نفسی راحت کشید.
_ نفر بعد!

با صدای شترق، در باز شد و فردی قد کوتاه وارد شد. فرد، سعی کرد، دستش را به دستگیره در برساند.
_ چرا اینقدر دسته هاتونو بالا تر از قد مردم میزارین؟ اگه مثلا، یه پیکسی مثل لینی بیاد، چطور باید...
_ میتونه پرواز کنه.

کتی، سکوت را ترجیح داد و تلپی، روی صندلی فرود آمد. بعد از اینکه اتاق را بی حرکت دید، نیم خیز شد، و چشمانش دنبال چیزی گشت.
_ قاقارو؟

از پشت در، صدای غر و لُندی بلند شد.

_ عه!

از جایش بلند شد و در را، با تقلای فراوان، باز کرد.
_ چرا پشت در موندی؟

قاقارو، با اخمی بزرگ، سلانه سلانه به سمت صندلی رفت و رویش ولو شد. کتی، آهی کشید. چرا پشمالو ها اینقدر، خسته کنندن؟ خودش هم به سمت صندلی رفت و کنار قاقارو، ولو شد.
زن، پشت میزش نشسته بود و تمام این کار هارا، نظاره میکرد. بعد از جمع بندی و تحلیل این حرکات، به صندلی رو به رویش نگاه کرد، که یک دختر بچه، همراه یک چیز گربه مانند، رویش نشسته بودند. هر دو از گرما شل شده، و از باد کولر، لذت میبردند. ورقی در آورد رویش چیز هایی نوشت. پایینش امضا زد و آن را، همراه آبنباتی، به کتی داد.
_ بفرمایید.

کتی، از جایش جهید. فکر نمیکرد که اینقدر آسان باشد! همه از سختی و مشقتش گفته بودند. حتما، خیلی خاص بود! شاد و خندان، قاقارو را زیر بغلش زد و برگه را از دست زن قاپید و به سمت خانه ی پلاکس، به راه افتاد.
_ پلاکس!

با تمام قوا، روی در کوفت.

_چته؟

پلاکس، با موهایی پریشان و لباسی شل و ول که از خواب بودنش قبل از اینکه آنجا باشد، خبر میداد، جلوی در ظاهر شد. کتی، قیافه ای مظلوم به خودش گرفت.
_ بیدارت کردم؟
_ نه پس میخواستم با این سر و وضع برم مهمونی! کارتو بگو.

کتی، ورق را جلوی صورتش تکان داد.
_ تونستم!

چشمان پلاکس، اندازه ی نلبکی شد و ورق را از دستش کشید.

_ پلاکس، بلند بخون منم بشنوم!
_ باشه... اینجانب، تایید میکنم که این دخترک مهد کودک را به نحو احسنت گذرانده و میتواند به پایه بالا تر برود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: پنجشنبه 24 تیر 1400 13:59
نمایش جزئیات
آفلاین
در کسری از ثانیه ساحره خشک شد ، شکنجه شد ، سکته کرد ، مورد هجوم حمله قلبی قرار گرفت ، سه باره شکنجه شد ، بی هوش شد ، پاش شکست ، دستش شکست ، مچش پیچ خورد و مورد هجوم انواع و اقسام درد ها قرار گرفت.

- این ها کافی بود یا ادامه بدم ؟

- امم ، ممام ممی مومم مم ممام

- آه درسته . نمیتونی حرف بزنی. خشکت کردم.

سپس تکانی به چوبدستی اش داد و طلسم ساحره را باطل کرد.

- امم ، ب..بله ، خ.. خیلی..ا..ازتون م..متشکرم

- بسیار خب ، حالا بنویس. وگرنه..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: دوشنبه 4 اسفند 1399 17:13
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس به روش‌هایی که می‌تونست بلاتریکس بودن خودشو ثابت کنه فکر می‌کنه. اون در انواع و اقسام شکنجه‌ها ماهر بود، چه بدون چوبدستی و چه با چوبدستی. حتی آواداکداورا گفتناش هم محشر بود. بدون چوبدستی هم دست کمی نداشت و نگاه‌های ترسناکش هرکسی رو به لرزه می‌نداخت.

اما بلاتریکس در اون لحظه حس می‌کنه که شاید استفاده از این روش‌ها برای اثبات بلاتریکس بودنش مناسب نیست. فکر کنین کسی که نامه اعمالتون بهش وابسته‌س رو شکنجه کنی!
- چرا که نه.

بله بلاتریکسه دیگه، اگه فکر کردین کوتاه میاد خواب دیدین. ساحره بهتر بود هرچه سریع‌تر متوجه اشتباهش بشه! از این رو بلاتریکس تصمیم می‌گیره قبل از اعمال خشونت یه فرصتی به ساحره بده. حالا که بیشتر فکر می‌کرد اصلا حتی یه تکون چوبدستیش کافی بود تا صد نفر از ترس سکته کنن!

پس بلاتریکس چوبدستیشو می‌کشه و وانمود می‌کنه طلسمی خوفناک قراره سمت ساحره شلیک کنه. اما در مقابل واکنش ساحره اینطوریه که دستی به عینکش می‌کشه و با دقت بیشتری منتظر ادای طلسم می‌شه.

- خب؟ منتظرم! همیشه وقتی می‌خواین طلسمی اجرا کنین نیاز به این همه تفکر و تمرکز دارین؟ خیلی سیاه به نظر نمی‌رسین.

صبر بلاتریکس هم حدی داشت که با این جمله تموم می‌شه و اختیار از کف می‌ده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: یکشنبه 21 دی 1399 13:13
نمایش جزئیات
آفلاین
نفر بعد بلاتریکس بود که با گردن افراشته و سینه سپر کرده با افتخار وارد اتاق شد.

-بفرمایید بشینید و شروع به تعریف کنین!

بلاتریکس اصلا از قیافه ساحره پشت میز خوشش نیامده بود.
-چی تعریف کنم؟ من بلاتریکس لسترنجم! اسم من خودش معیار سنجش سیاهی ملته. مثلا چند روز پیش شنیدم یه ضرب المثل جدید اختراع شده که میگه «بلاتریکس تر از بلاتریکس»! یعنی فلانی یه کار خیلی بد انجام داده! یا کسی که کار شرورانه‌ای انجام میده، بهش میگن «بلاتریکس وارانه عمل کردی»! البته که هیچکس من نمیشه!

ساحره بالاخره سرش را بالا آورد.
-‌و تو می‌خوای بگی بلاتریکسی؟

حق با مدیر شیرینی فروشی بود. کار و کاسبی آن اداره به حدی کساد بود که حتی افراد جامعه جادویی را دیگر نمی‌شناختند.

-معلومه که من بلاتریکسم!
-ثابت کن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: پنجشنبه 18 دی 1399 15:06
نمایش جزئیات
آفلاین
افلیا در را باز کرد و پایش را داخل اتاق گذاشت. زنی پشت میزی نشسته بود و قلم و کاغذی هم در دستش دیده میشد.
افلیا به سمت صندلی‌ای که رو به روی میز بود قدم برداشت. همانطور که راه می‌رفت، به چند تا از مجسمه‌های گران قیمت، که روی زمین بودند برخورد کرد و آنها را شکاند. تکه های مجسمه روی زمین پخش شد. پای افلیا به آنها گیر کرد و روی زمین افتاد.
همانطور که سعی میکرد بلند شود، یکی از قفسه های وسایل تزئینی را گرفت و آن را از جا کند. با کنده شدن قفسه مجسمه های ریز تزئینی و معجون های کوچک و رنگارنگ، یکی یکی زمین افتادند و خرد شدند.

-داری چیکار میکنی؟ نابود کردی اتاق رو!

زن فریاد زد و افلیا، همانطور که نگاهش را از او می‌دزدید روی صندلی نشست.
-کا...کار من نبود...خوش یهو اینطور شد!

زن چشمانش را چرخاند و کاغذ و قلم را روی میز گذاشت و آماده‌ی یادداشت کردن شد. موهای فرش را مثل گلوله‌ی کاموا روی سرش جمع کرده بود و عینک گرد و بزرگش او را جدی‌تر نشان می‌داد. پلکی زد و به افلیا نگاهی انداخت.
-اصلا تا حالا کار سیاهی انجام دادی؟

زن حق داشت. هرکسی بود به سیاه بودن افلیا شک میکرد. اصولا از اشخاصی که کلاهشان را برعکس می‌پوشیدند یا روی صندلی مدام پاهایشان را تکان میدادند و زیرلب آهنگ کودکانه‌ای را زمزمه میکردند، به عنوان جادوگر سیاه یاد نمیشد!

-البته! من شرور ترین ترین ترین ساحره‌ی تاریخم!

زن چشمانش را چرخاند و با بی‌حوصلگی، جوری که انگار مجبور است بازی کودکانه‌ای را انجام دهد جواب داد.
-چیکار کردی مثلا؟

افلیا به فکر فرو رفت و سعی کرد لبخند افتخارآمیزی بزند که نتیجه‌اش تنها یک لبخند کج و کوله و مسخره بود.
-اوم...خب... یه بار یواشکی موهای لیسا رو کشیدم! خیلی عصبانی شد! یه بارم قلموی پلاکس رو برداشتم و ازش به عنوان مسواک استفاده کردم! خب... حالا درسته عمدی نبود و واقعا فکر میکردم مسواکه ولی...
-برام مهم نیست موهای کدوم بنده مرلینی رو کشیدی! یه کار خلاف میخوام! یه سرپیچی بزرگ از قانون!

افلیا با شنیدن فریاد زن بر خود لرزید. دوباره به فکر فرو رفت و با اضطراب، اعماق مغزش را برای پیدا کردن یک کار خلاف جست و جو کرد.
-اوم...چیز...ا...آها! یه بار روی یه تابلو نوشته بود " دهکده هاگزمید...سمت چپ!" ولی من در یک حرکت خلافکارانه، رفتم سمت راست! ...آم...خب...درسته بعدش گم شدم ولی...

-بسه! بسه! به اندازه کافی شنیدم!

زن درحالی که اخم کرده بود چیزی را روی برگه یادداشت کرد و آن را به کناری پرت کرد.

-ن...نوشتین... م...من خیلی سیاهم...مگه نه؟

افلیا جوابی نشنید.

-ب..ببخشید...خو...خودش یهو اینطور...

اما زن به افلیا اجازه‌ی تمام کردن حرفش را نداد و به امید این که با یک شخص سیاه رو به رو شود کاغذ جدیدی را روی میز گذاشت.
-بعدی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط افلیا راشدن در 1399/10/18 15:15:28
کار من نبود... خودش یهو اینطور شد!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: دوشنبه 3 آذر 1399 04:31
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
-یعنی تو میگی معلم میتونه بهمون اعمال سیاه یاد بده؟
-ما، مرگخواران لرد سیاه، بریم پیش معلم؟

کتی آب دهانش را قورت داد و به اخم های در هم رفته مرگخواران نگاه کرد.
-معلم ها میتونن همه چیزو بهتون یاد بدن، کتاب ها... اصن چه معلمی بهتر از لرد سیاه؟

اخم های مرگخواران اندکی باز شد.

-لرد سیاه توی سیاهی و پلیدی نظیر نداره، اون به راحتی میتونه جادوی سیاه و شرارت رو...

کتی تازه وارد بود، کتی از روحیات مرگخواران و بلاتریکسی که هر ثانیه به او نزدیکتر میشد خبر نداشت. او نمی دانست که چنین پیشنهادی جلوی بلاتریکسی که جادوی سیاه را مستقیما از خود لرد یاد گرفته است چه معنی ای دارد.

-... بهتون یاد بده.

و بالاخره کتی فهمید چه معنی ای دارد. دقیقه ای بعد بجای کتی آدمکی که مثل بادکنک از چند جا گره خورده بود ایستاده بود. بلاتریکس از کاردستی خود راضی به نظر می رسید.
-خب، آگلا کجاست؟

جمعیت مرگخوار آگلا را به جلو پرتاب کردند.
-من رفتم داخل و باهاشون صحبت کردم... میگن شما سیاه نیستید و میخوایم سرشونو کلاه بذاریم.
-اینهمه سیاهی!

بلاتریکس نگاهی به موهای آبی رنگ ملانی و بالش قرمز رنگ سدریک و لباسهای رنگارنگ ایوا انداخت، شاید خیلی هم سیاه نبودند!

-گفت تک تک بریم داخل و درمورد پلیدترین کاری که انجام دادیم بگیم تا میزان سیاهی مون سنجش و ثبت بشه...

مرگخواران به همدیگر نگاه کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بپیچم؟


تصویر تغییر اندازه داده شده