افلیا در را باز کرد و پایش را داخل اتاق گذاشت. زنی پشت میزی نشسته بود و قلم و کاغذی هم در دستش دیده میشد.
افلیا به سمت صندلیای که رو به روی میز بود قدم برداشت. همانطور که راه میرفت، به چند تا از مجسمههای گران قیمت، که روی زمین بودند برخورد کرد و آنها را شکاند. تکه های مجسمه روی زمین پخش شد. پای افلیا به آنها گیر کرد و روی زمین افتاد.
همانطور که سعی میکرد بلند شود، یکی از قفسه های وسایل تزئینی را گرفت و آن را از جا کند. با کنده شدن قفسه مجسمه های ریز تزئینی و معجون های کوچک و رنگارنگ، یکی یکی زمین افتادند و خرد شدند.
-داری چیکار میکنی؟ نابود کردی اتاق رو!

زن فریاد زد و افلیا، همانطور که نگاهش را از او میدزدید روی صندلی نشست.
-کا...کار من نبود...خوش یهو اینطور شد!

زن چشمانش را چرخاند و کاغذ و قلم را روی میز گذاشت و آمادهی یادداشت کردن شد. موهای فرش را مثل گلولهی کاموا روی سرش جمع کرده بود و عینک گرد و بزرگش او را جدیتر نشان میداد. پلکی زد و به افلیا نگاهی انداخت.
-اصلا تا حالا کار سیاهی انجام دادی؟
زن حق داشت. هرکسی بود به سیاه بودن افلیا شک میکرد. اصولا از اشخاصی که کلاهشان را برعکس میپوشیدند یا روی صندلی مدام پاهایشان را تکان میدادند و زیرلب آهنگ کودکانهای را زمزمه میکردند، به عنوان جادوگر سیاه یاد نمیشد!
-البته! من شرور ترین ترین ترین ساحرهی تاریخم!

زن چشمانش را چرخاند و با بیحوصلگی، جوری که انگار مجبور است بازی کودکانهای را انجام دهد جواب داد.
-چیکار کردی مثلا؟

افلیا به فکر فرو رفت و سعی کرد لبخند افتخارآمیزی بزند که نتیجهاش تنها یک لبخند کج و کوله و مسخره بود.
-اوم...خب... یه بار یواشکی موهای لیسا رو کشیدم! خیلی عصبانی شد!

یه بارم قلموی پلاکس رو برداشتم و ازش به عنوان مسواک استفاده کردم!

خب... حالا درسته عمدی نبود و واقعا فکر میکردم مسواکه ولی...
-برام مهم نیست موهای کدوم بنده مرلینی رو کشیدی! یه کار خلاف میخوام! یه سرپیچی بزرگ از قانون!

افلیا با شنیدن فریاد زن بر خود لرزید. دوباره به فکر فرو رفت و با اضطراب، اعماق مغزش را برای پیدا کردن یک کار خلاف جست و جو کرد.
-اوم

...چیز...ا...آها!

یه بار روی یه تابلو نوشته بود " دهکده هاگزمید...سمت چپ!" ولی من در یک حرکت خلافکارانه، رفتم سمت راست!

...آم...خب...درسته بعدش گم شدم ولی...

-بسه! بسه! به اندازه کافی شنیدم!
زن درحالی که اخم کرده بود چیزی را روی برگه یادداشت کرد و آن را به کناری پرت کرد.
-ن...نوشتین... م...من خیلی سیاهم...مگه نه؟

افلیا جوابی نشنید.
-ب..ببخشید...

خو...خودش یهو اینطور...

اما زن به افلیا اجازهی تمام کردن حرفش را نداد و به امید این که با یک شخص سیاه رو به رو شود کاغذ جدیدی را روی میز گذاشت.
-بعدی!