از راه ناهموار و تاریک گذر کرد و روبه روی در تالار اسرار ایستاد. نفس عمیقی کشید تا کمی فکر کند. مطمئن بود کسی دنبالش میکند. نگاهی گذرا به اطراف انداخت. حضورش را حس میکرد.
وارد شد و همینکه بر راهروی تالار قدمی برداشت، با عصبانیت چرخید و فریاد زد:
- سیلویا اشلی ملویل. چطور جرئت میکنی سالازار اسلیترین رو تا تالار اسرار دنبال کنی؟ فکر کردی متوجه نمیشیم؟
منتظر سیلویا ماند تا حرکت بکند. مطمئن بود جایی پشت مجسمهها قایم شده و حالا از ترس خودش را نشان نمیدهد. قدم زنان از مسیر میان مجسمه مارها گذشت. قدمهایش مطمئن و پرقدرت بودند.
- برای آخرین بار تکرار میکنیم سیلویا ملویل. به حالت انسانی تبدیل شو و بیا اینجا. این یک دستوره.
جمله آخر را پرقدرت گفت؛ طوری که به شدت در تالار اسرار اکو شد. به اطرافش نگاه کرد تا متوجه دختری شد که از پشت مجسمهای بیرون میآید. لباسها و موهایش خیس و کثیف شده بودند. سرش را پایین انداخته بود و با آرامش قدم برمیداشت. نفسها و زانوانش میلرزیدند و این وحشت او را از خشم سالازار اسلیترین نشان میداد.
همه اسلیترینیها میدانستند که کسی حق ورود به تالار اسرار را ندارد مگر شخصِ خودِ سالازار اسلیترین اجازه دهد. بدون اجازه و مخفیانه وارد شدن و دنبال کردن او، همه و همه منجر به خشم و در نتیجه تنبیه میشدند.
سیلویا جلوتر آمد. ایستاد و دستی را در دست دیگر مچاله کرد.
سالازار اسلیترین همانجا ایستاده بود و چیزی نمیگفت. سعی داشت بفهمد چطور ممکن است دانش آموزی جرئت اینکه او را تا اینجا دنبال کند را داشته باشد.
- توضیحات رو کامل میشنویم. شاید از تنبیهت کمتر شد.
سیلویا این پا و آن پا کرد. همیشه توضیح دادن برایش سخت بود؛ اگر برای لرد سیاه باشد یا سالازار اسلیترین، حتی سختتر هم میشد.
بعد از فکر کردن بالآخره به حرف آمد:
- به نظرتون من واقعا لایق اینجا بودن هستم؟ اینکه جزوی از این گروه باشم؟ اصلا شاید باید به یه مدرسه سطح پایینتر میرفتم. من هرگز برای گروهی مثل اسلیترین کافی نیستم.
سالازار اسلیترین جا خورد. نگاهی به سر تا پای سیلویا انداخت.
- سرت رو بیار بالا.
سیلویا نگاهی به سالازار اسلیترین کرد. نگاهش مثل همیشه سرد و خشن بود. جدیت او همواره مورد ستایش سیلویا قرار میگرفت. اینکه چطور همیشه غرور خودش را حفظ میکرد، واقعا خارقالعاده بود.
نمیتوانست چیزی بگوید. از آمدن پشیمان شده بود.
- سیلویا ملویل. ما هرگز مثل گودریک، هلگا و روونا نبوده و نیستیم. هیچوقت چیزی جز بینقصی و عالی بودن رو برای گروه خودمون نمیپسندیم. از این بابت مطمئن باش. شاید تو عالی نباشی اما حتما دلیلی بوده که عضوی از این گروهی.
- من نمیتونم کمکی بکنم. همیشه بدشانسی میارم و کارا خراب میشن. این اون چیزی نیست که بهش «بی نقص و عالی» میگن.
سالازار چرخید و به سمت میزش رفت. از وقتی به هاگوارتز و تالارش برگشت، همه چیز تغییر کرده بود.
- به انتخاب ما شک داری؟
- نه. هرگز. اما...
- پس برای چی این سوالات رو میپرسی؟ مطمئنا دلیلی داشتیم که تو رو به عنوان یکی از اعضای گروهمون برگزیدیم.
- سالازار بزرگ! من هرگز به انتخابتون شک نکردم، به خودم شک دارم. من هیچوقت تو جادوگری عالی نبودم.
- هیچکس جز ما نمیتونه تو جادوگری عالی باشه، سیلویا ملویل. این رو آویزه گوشت کن.
- بله، درسته. اما من در سطح خودم هم عالی نیستم. نمیتونم عالی بشم.
سالازار پشت میزش نشست و کنار وسایلش، دمنوشی ظاهر کرد. نگاهی به سیلویا انداخت. نگرانی را از چشمانش میخواند. جرعهای از دمنوش نوشید و به کاغذهای روی میز نگاه کرد. یکی را برداشت. قلم پر گرانقیمتش را در جوهر برد و بعد از لحظهای درنگ، شروع به نوشتن چیزی کرد.
سیلویا حدس میزد تنبیهش باشد یا نامهای که باید به دست ارشدهای گروه برسد. سالازار بزرگ همیشه با این نامهها به اسلیترینیها کمک میکرد و سعی داشت آنها را به سمت جلو حرکت دهد. سیلویا علاقه و اعتماد سالازار اسلیترین را میدید و همواره به خودش یادآوری میکرد که در قبال این زحمات، او را یاری کند.
اما اینبار اشتباه بزرگی مرتکب شده بود که اصلا جزوی از یاری کردن سالازار اسلیترین نبود!
سکوت ناراحتکنندهای برقرار شد و فقط صدای کشیده شدن قلمپر بر کاغذ در تالار پیچیده بود. تا اینکه بالآخره سالازار اسلیترین سرش را بلند کرد و به صندلی تکیه داد.
- میخوایم سوالی ازت بپرسیم.
سیلویا صاف ایستاد، گلویش را صاف و با چشمانی منتظر به او نگاه کرد.
- اگه ما بهت بگیم شخصی مورد قبول ماست، تو نسبت بهش چه نظری داری؟
- من هم قبولش دارم چون به شما اعتماد دارم.
سالازار جرعهای از دمنوش نوشید و ایستاد. کاغذی که تا الان در آن مینوشت را در دست گرلت و به سمت سیلویا رفت.
- قراره شخصی که مورد قبول ماست رو بهت معرفی کنیم.
کمی مکث کرد.
- سیلویا اشلی ملویل. به خاطر اشتباهات گذشته، یه بدشانسی همیشه باهاشه اما همچنان مورد قبول ماست چون ما اون رو همینطور که بود انتخاب کردیم و دلایل خودمون رو داریم. تو هم قبولش داشته باش.
- من...
دستش را بلند کرد تا سیلویا ساکت شود. سپس در ادامه حرف خودش گفت:
- ما اینجاییم تا همه اسلیترینیها به خودشون باور پیدا کنن. همونطور که ما به انتخابمون افتخار میکنیم و قبولش داریم، اونا هم به خودشون افتخار کنن و خودشون رو قبول داشته باشن. ما هرگز بی دلیل کسی رو انتخاب نکردیم. تو هم استثنا نیستی که بخوای به انتخاب ما شک کنی.
کاغذ را سمت سیلویا گرفت نگاهی به کاغذ و بعد به او انداخت.
- به علت نقض قوانینی که براتون گذاشتیم، از جمله بدون اجازه وارد شدن به تالار ما -که خودش به تنهای بسیار اشتباه بزرگیه- و همچنین شک کردن به انتخابهای بینقص ما؛ تو مسئولی کارهایی که اینجا برات نوشتیم رو انجام بدی و به ما تحویلشون بدی. منتظرت هستیم، سیلویا ملویل.
اشارهای کرد و سیلویا فهمید که باید برود. تعظیم کوتاهی کرد و با عذرخواهیهای متعدد از تالار اسرار خارج شد.
تا وقتی که به تالار اسلیترین برسد، کاغد را نگاه نکرد و فقط به حرفهای سالازار اسلیترین فکر میکرد. آنقدر مشغول شد که نفهمید کی به خوابگاه دختران رسیده و رو به روی تختش ایستاده است.
هرچه بود، او به مسئولیتهایی که از سالازار اسلیترین دریافت کرده بود رسیدگی میکرد و مطمئن میشد که بتواند با همین بدشانسیاش هم موفق شود!
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
خاطرات مرگخواران
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/04/01
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: سهشنبه 6 مرداد 1405 20:33
از: عمارت ملویل
پستها:
74
شغل
داور دوئل، مترجم دیوان جادوگران

جزئیات کاربر

نامهای خطاب به جوانان جویای تاریکی،
(خطاب مستقیم به اسکورپیوس مالفوی و سیلویا ملویل در ادامه گفتوگو با دیگر نواده عزیزم، دوریا بلک)
من، سالازار اسلیترین، با افتخاری که از شجاعت و استعدادهای شما میبینم، نامهای به شما مینویسم. در طول دوران بیشماری که از زندگیام میگذرد، همواره به این باور بودهام که بیرحمی و قدرتمندی بالاترین ارزشهایی هستند که یک جادوگر باید داشته باشد. تاکنون، روشهای سنتی که شامل کشتار و شکنجه دشمنانم میشد، همواره مورد استفاده قرار گرفتهاند تا جایی که خودم بهعنوان بزرگترین جادوگر تاریکی شناخته شدهام.
با این حال، دوریا بلک، که برایش احترام عمیقی قائلم، مرا به یاد این انداخته است که زمانها تغییر کردهاند و نسل جدید ممکن است راههای دیگری برای نشان دادن بیرحمی خود داشته باشند. دوریا تأکید کرده است که شاید روشهای نوینی برای کسب قدرت وجود دارند که نسل جوان ارتش اسلیترین میتواند از آنها بهره ببرد. با وجود این، باور دارم که هدف نهایی هر جادوگری باید کسب قدرت و برتری باشد، هرچند که مسیر رسیدن به آن متفاوت باشد. من از شما انتظار دارم که در هر زمینهای که تخصص دارید، بهترین و قدرتمندترین باشید، حتی اگر نتوانید به قدرت من دست یابید که بدیهی است.
اسکورپیوس، اگرچه تفاوتهایی با روحیات سنتی خاندان مالفوی داری و بیشتر به دنبال ثروت هستی، ولی این بدان معنی نیست که نتوانی به شیوهی خودت قدرتمند شوی.
سیلویا، تو نیز که به شدت به فراگیری جادوی تاریک علاقهمند هستی، باید یاد بگیری چگونه از این دانش برای مقابله با بدشانسی ذاتی که همیشه با تو هست، استفاده کنی. قطعاً غرورت اجازه نخواهد داد که چیزی جز بهترین باشی.
شما دو نفر باید بدانید که هر چند من دیکتاتوری بر شیوههای رسیدن به قدرت نخواهم داشت، اما همچنان انتظار دارم که هر یک از شما به بالاترین سطوح قدرت دست یابید. جامعهی سبز ما نیازمند سربازانی است که همواره برای برتری و پیشرفت تلاش کنند. ما به عنوان اسلیترینها، خونپاکان و جادوگران ناب، باید همواره به دنبال فتح و تسلط باشیم، زیرا قدرت تنها چیزی است که در این دنیا ماندگار خواهد بود.
علاوه بر این، لازم است که ثابت کنید روشهایی که برای کسب قدرت انتخاب کردهاید واقعاً مؤثر هستند. من به سادگی باور نمیکنم و انتظار دارم که شما با عملکرد خود نشان دهید که میتوانید قدرتمند شوید و به ارتش من در فتح جهان کمک کنید.
تولدتان را تبریک میگویم و امیدوارم که امسال نیز بتوانید به خدمت خود در سایهی سالازار بزرگ و در ارتش من ادامه دهید.
سالازار اسلیترین
(خطاب مستقیم به اسکورپیوس مالفوی و سیلویا ملویل در ادامه گفتوگو با دیگر نواده عزیزم، دوریا بلک)
من، سالازار اسلیترین، با افتخاری که از شجاعت و استعدادهای شما میبینم، نامهای به شما مینویسم. در طول دوران بیشماری که از زندگیام میگذرد، همواره به این باور بودهام که بیرحمی و قدرتمندی بالاترین ارزشهایی هستند که یک جادوگر باید داشته باشد. تاکنون، روشهای سنتی که شامل کشتار و شکنجه دشمنانم میشد، همواره مورد استفاده قرار گرفتهاند تا جایی که خودم بهعنوان بزرگترین جادوگر تاریکی شناخته شدهام.
با این حال، دوریا بلک، که برایش احترام عمیقی قائلم، مرا به یاد این انداخته است که زمانها تغییر کردهاند و نسل جدید ممکن است راههای دیگری برای نشان دادن بیرحمی خود داشته باشند. دوریا تأکید کرده است که شاید روشهای نوینی برای کسب قدرت وجود دارند که نسل جوان ارتش اسلیترین میتواند از آنها بهره ببرد. با وجود این، باور دارم که هدف نهایی هر جادوگری باید کسب قدرت و برتری باشد، هرچند که مسیر رسیدن به آن متفاوت باشد. من از شما انتظار دارم که در هر زمینهای که تخصص دارید، بهترین و قدرتمندترین باشید، حتی اگر نتوانید به قدرت من دست یابید که بدیهی است.
اسکورپیوس، اگرچه تفاوتهایی با روحیات سنتی خاندان مالفوی داری و بیشتر به دنبال ثروت هستی، ولی این بدان معنی نیست که نتوانی به شیوهی خودت قدرتمند شوی.
سیلویا، تو نیز که به شدت به فراگیری جادوی تاریک علاقهمند هستی، باید یاد بگیری چگونه از این دانش برای مقابله با بدشانسی ذاتی که همیشه با تو هست، استفاده کنی. قطعاً غرورت اجازه نخواهد داد که چیزی جز بهترین باشی.
شما دو نفر باید بدانید که هر چند من دیکتاتوری بر شیوههای رسیدن به قدرت نخواهم داشت، اما همچنان انتظار دارم که هر یک از شما به بالاترین سطوح قدرت دست یابید. جامعهی سبز ما نیازمند سربازانی است که همواره برای برتری و پیشرفت تلاش کنند. ما به عنوان اسلیترینها، خونپاکان و جادوگران ناب، باید همواره به دنبال فتح و تسلط باشیم، زیرا قدرت تنها چیزی است که در این دنیا ماندگار خواهد بود.
علاوه بر این، لازم است که ثابت کنید روشهایی که برای کسب قدرت انتخاب کردهاید واقعاً مؤثر هستند. من به سادگی باور نمیکنم و انتظار دارم که شما با عملکرد خود نشان دهید که میتوانید قدرتمند شوید و به ارتش من در فتح جهان کمک کنید.
تولدتان را تبریک میگویم و امیدوارم که امسال نیز بتوانید به خدمت خود در سایهی سالازار بزرگ و در ارتش من ادامه دهید.
سالازار اسلیترین
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
همهچیز را میفهمم… جز آنچه باید احساس شود.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/04/01
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: سهشنبه 6 مرداد 1405 20:33
از: عمارت ملویل
پستها:
74
شغل
داور دوئل، مترجم دیوان جادوگران

〈 دفترچه خاطرات سیلویا ملویل 〉
«جنگلی از ذهن برای بافتن خاطراتت به شاخههای درختان حافظه»
July 1st, The day after graduation, In Malfoy Manor
*******
با صدای قیژ قیژ بلندی درب عمارت مالفوی را باز کرد و به درون قدم نهاد. پاشنه کفشهای چرمینش ضربات محکمی به کف سنگی عمارت میزد. دو ضربه متوالی به زمین زد و قدمهایش را در راه مستقیم رو به رویش ادامه داد. منتظر بود. منتظر کسی که سالها از او امانت مهمی را به همراه داشت. کتاب را چند بار در دستانش چرخاند و منتظر ماند. دوباره دو ضربه متوالی و چند قدم دیگر به جلو.
ناگهان دری باز شد.
- سیلویا ملویل؟
- لوسیوس مالفوی؟
این را گفت و چرخید. لوسیوس مالفوی در چهارچوب درب ایستاده بود. مثل همیشه. مثل همان اوایل سالهای فارق التحصیلیاش؛ همان موقعی که به دیدن پدر سیلویا آمده بود.
سیلویا وقتی کاملا چرخید و رو به روی لوسیوس ایستاد، متوجه شد چقدر همه چیز در او عوض شده است.
- روزتون خوب بوده تا الان جناب مالفوی؟
- همه چیز خوبه. تو بعد این همه مدت، اونم با این عجله اینجا چیکار میکنی؟
- اومدم امانتی رو بهتون برگردونم.
چهره لوسیوس در هم پیچید و به جلو قدم برداشت. سیلویا میدانست این کتاب از وسایل مهم و شخصی لوسیوس است. کتابی که قدرت جادوگری لوسیوس و پدرش را چندین برابر کرده بود. کتابی که باعث شده بود سیلویا هم به قدرتی بزسد، فراتر از چیزی که پدرش انتظار داشت.
- این کتاب فقط برای من نیست. میدونی که پدرت هم تو پیدا کردنش بهم کمک کرده. ما با هم اینو پیدا و ازش استفاده کردیم. اینکه اومدی بهم کتاب رو بدی و اینقدر عجله داری... اتفاقی افتاده؟
- خیلی دوست دارم بهتون دروغ بگم و جواب قاطعانه «نه» رو به زبون بیارم، اما چون پدرم شما رو دوست دارن، اینکارو نمیکنم.
- خب؟ چیشده سیلویا؟
سیلویا دستش را از دستکش درآورد. حلقههای سیاهی دور بندهای انگشتش نقش بسته بودند. لوسیوس خیره به دستان سیلویا، کتاب را از او گرفت و آن را روی میز کناری انداخت.
- طلسم شدی؟ چیشده؟!
- این کتاب یه روح زنده همراه خودش داره. متوجهش نشده بودین؟
- نه. این ممکن نیست. چطور ما...
حرف لوسیوس در دهانش ماسید. او متوجه شده بود که چیزی درباره این کتاب متفاوت است اما اصلا در عمق آن کنکاش نکرده بود.
- اینکه به ژرفای افکارتون درباره این کتاب قدم نزدین، کار درستی بوده جناب مالفوی. اما من طبق پیمان ناگسستنیای که پدرم باهاتون بست، این کتاب رو بهتون برمیگردونم. هرچند برام سخته که همچین چیزی رو اینجا بذارم و برم. دلم برای پسرتون، دراکو، میسوزه.
لوسیوس به کتاب و بعد دستان سیلویا نگاه کرد. ناگهان برقی در چشمانش درخشید و سرش را با سرعت به سمت سیلویا چرخاند. لبخندی بر لبانش نقش بست.
- سیلویا؟ چرا بهم کمک نمیکنی تا از دستش خلاص شم یا حداقل بتونم کنترلش کنم؟ حالا چون برای منه، فقط میخوای بذاریش و بری؟! گفتی دلت برای دراکو، پسرم، میسوزه؛ پس کمکم کن. نظرت چیه؟
سیلویا کمی به فکر فرو رفت. پوزخندی زد. منتظر همین درخواست بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
I'll be smiling at the end of this road
And will sing the secrets of the forest all the way
And will sing the secrets of the forest all the way
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/05/27
تولد نقش: 1398/04/17
آخرین ورود: سهشنبه 3 شهریور 1405 17:30
از: گیل مامان!
پستها:
867

نقل قول:
سالازار و مروپ دست در دست یکدیگر به سمت ماداگاسکار به راه افتادند. سر راه گلرت را هم بار زدند و حس کردند سه نفری عدد نحسی به نظر میآیند پس یک تُک پا به آلمان رفتند و هیتلر را هم داخل جیبشان گذاشتند تا جمعشان جمع شود و بروند دانشگاه ماداگاسکار را با خاک یکسان کنند.
پیاده از شهرها و کشورها گذشتند و چند مشنگ را سر راه کشتند و با لگدی برج پیزا را صاف کردند. از بیابانها عبور کردند و چندین گونه عقرب نایاب را زیر قدمهای استوارشان منقرض کردند. از کف دریاها عبور کردند و وارد دهان نهنگها شدند و از مخرجشان خارج شدند.
- جد بزرگوار مامان؟ به نظرتون کار درستی بود که اصیلزادههایی مثل ما از مخرج یک نهنگ خارج بشن؟ آیا وقارمون زیر سوال نرفت؟
سالازار کمی تفکر کرد. اصلا چه معنی داشت که اصیلزادهای از مخرج نهنگ خارج شود؟ به عقب و به داخل مخرج نهنگ برگشت و اینبار مخرج مشترک گرفت و از مضرب نهنگ خارج شد.
- درود بر تو ای نواده بر حقم... با هوشیاری سلاله پاکم باعث حفظ وقار نجیبزادگان شدیم.
گلرت و مروپ تکبیر گفتند.
- سالازار و اکبر! سالازار و اکبر! جد مامان افضل! مرگ بر ضد خون اصیل... مرگ بر خائن به اصل و نسب... مرگ بر مشنگ و مشنگ پرست... درود بر اسلیترین!
- اکبر کیه؟
سالازار، گلرت و مروپ به اطرافشان نگاه کردند تا اکبر را پیدا کنند. تنها کسی که دیدند هیتلر بود که با دستش "هایل هیتلری" به آنها نشان داد.
- اکبر همین هیتلره جد بزرگوار مامان... بعد اینکه به دین پاک سالاگلرتیسم ایمان آورد اسمشو گذاشت اکبر!
سالازار نگاهی سرشار از رضایت به اکبر انداخت. اکبر هم نگاهی سرشار از عنایت به سالازار انداخت. قبل از آنکه تلاقی این نگاهها تبدیل به نگاههای آلبوس و گلرت وارانه شود و خاطرات مرگخواران را به صفحه پیوندها متصل کند، گروه چهارنفرهشان توسط مروپ به سمت ادامهی مسیر راهنمایی شد.
ماداگاسکار!
موجی به ماسههای ساحل برخورد کرد و نگاهی به سمت راست جزیره انداخت.

سپس نگاهی به سمت چپ جزیره انداخت.

- آخیش... مروپ منو ول کرد و رفت با گلرت مزدوج شد! بچهشونم شده شیر تو ماداگاسکار! راضیم... گل پسرمم داداشدار شد. چه پایان زیبایی.
خب پس منم دیگه میتونم برم و با سیسیلیا ازدواج کنم.
گلرت:
مروپ اخمی به تام کرد که روی کله اختاپوسی نشسته و همراه موج به ساحل آمده بود.
- مرتیکه بیغیرت مامان!
سر مبارک جد بزرگوار مامان جا مونده توی راه... الان میرسن!

- ای بابا!
موج با وحشت از قیافههای دفرمه و میزان مسمومیت تصاویری که دیده بود ایمان آورد که چشمها را باید شست، پس به آغوش دریا بازگشت و تام را با اختاپوسش با خود برد جلوی خانه ریدلها پیاده کرد و دیگر تا ابد پا به ساحل ماداگاسکار نگذاشت.
با وجود دریای بدون موج، سکوت عمیقی بر فضا حاکم شد که با صدای رادیویی الستور شکست.
- گردن هیتلر که به هیچ جا متصل نیست سرگرمکننده به نظر میرسه.
گلرت که فن بیان خوبی در سخنرانیهایش داشت تصمیم گرفت توجیه منطقیای برای این مسئله را بیان کند.
- دوتا گردن داره. یکیش توی پس کلهشه... این یکی گردنش زاپاسه برای روز مبادا! یک چنین موجود گنگی رو آوردیم برا مبارزه!
گابریل لبخندی زد و سر گلرت را ماچ کرد.
- ما که دعوا نداریم، با کسیم کار نداریم گلرت جان! بیاین دوست باشیم.
- به چه جراتی منو ماچی کردی ریونکلاوی؟!
سالازار دستمالی از جیبش در آورد و سر گلرت را پاک کرد.
- دوستی بی دوستی! ما فقط اومدیم اینجا خونهای گریفیندوری و ریونکلاوی مدیرا رو خالص سازی کنیم و همه رو به خاک و خون بکشیم!
الستور گردنش را کج کرد و لبخند موذیانهای بر لبانش نمایان شد.
- ولی این هیتلری که با خودتون آوردین خودش جادوگر نیست و خونش ناخالصه.
سه اسلیترینی با وحشت به اکبر نگاه کردند.
- چرا نگفته بودی جادوگر نیستی؟ هان؟! نفوذی بودی نه؟ میخواستی نقشههای اصالت طلبانه مارو برای دشمن آشکار کنی؟ بگو دیگه!
- ایخ واس ایش لاخ لیش ریش...
متاسفانه هرگز مشخص نشد که هیتلر در آخرین لحظات عمرش قصد داشت چه چیز را به آن سه اسلیترینی بگوید زیرا لحظهای بعد او را روی درخت بائوبابی گذاشتند و با قدرت اسلیترینیشان شاخههای درخت را خم کردند و بای بای کنان درخت را رها کردند تا اکبر را راهی نیستی کنند.
- خب یاران من... همون طور که میبینین با هوشیاری دوباره تونستیم پاکی خونمونو حفظ کنیم. حالا زمان اون رسیده که با این جماعت زوپس نشین درگیر بشیم و هدف متعالی پاک کردن خون جادوگران رو عملی کنیم. حمله کنید!
مروپ ملاقهاش را مانند شمشیری از غلاف در آورد و یکی بر سر هری کوبید.
- چرا میزنی خب؟!
- جد بزرگوار مامان گفتن حمله کنیم.
- مگه چه هیزم تری بهت فروختم خب؟! تو اصلا میدونی مامان نداشتن یعنی چی؟! میدونی همه کارای سایتو سرت ریختن چون یتیمی یعنی چی؟! میدونی مدیر هاگوارتزت کردن بخاطر عدم داشتن نیروی کافی یعنی چی؟! میدونی به زور برای نامههای هاگوارتز امضاتو جعل کردن یعنی چی؟! می دونی شبانه روز بالای سایت عین مترسک سر جالیز وایسی و زل بزنی به ملت و بگی اگر سوالی دارن ازت بپرسن یعنی چی؟!
مروپ نمیدانست "یعنی چی؟!" برای همین ضربه دوم ملاقه را محکمتر بر سر پسر برگزیده کوبید.
- فکر کردی پسر برگزیده شدی برای چی؟ باید تا ابد کار کنی برای سایت مامان... دندتم نرم!
ضربه سوم محکمتر از ضربه دوم بود. دیزی عینک آفتابیاش را برداشت و به جسد هری بر روی زمین نگاه کرد.
- وای هری کوشته شد!
ناگهان باد شدیدی وزید و آسمان جزیره ابری شد. رعد و برقی در آسمان درخشید و به زمین برخورد کرد. از محل برخورد رعد و برق دود سیاهی به آسمانها برخاست. مردی زیباروی از میان دود بیرون آمد.

- ها ها ها... آقو هری رو کشتید که!
نه به اون روز بالای تاپیک شخصیت خودتونو معرفی کنید که همهی خالهها و عموها موقع تولدش جمع شده بودید تبریک بگید... نه به کشتنش! ووی ووی ووی! 
چهره حسن به شکل رعب آوری ناگهان جدی شد. تیر کمانش را به سمت مروپ گرفت.
- بزن گاد حسن مامان! بزن و مامانو شهید کن... ولی اینو بدونین که مامان آب پرتقال شهادتو در راه اهداف جد بزرگوارش مامان نوشید. مامان در راه خالص سازی خون جادوگران جنگید. مامان با آغوش باز پذیرای مرگه!
تیر قلبی شکل از کمان پرتاب شد و به قلب مروپ برخورد کرد. دو تیر دیگر نیز همزمان به قلب سالازار و گلرت برخورد کردند. سپس حسن بالای سر هری رفت و با سرور و هاست یکی بر کله زخمیاش کوبید که باعث شد کلهاش زخمی تر شود اما دوباره پسری شود که زنده ماند.
از آنجایی که این جنگ بدون دادن مسئولیتی به الهه قبول مسئولیت یونان باستان نباید به پایان میرسید، جعفر با گلهای گوسفند به میان جزیره آمد و شروع به قبول مسئولیت پخش شیرینی ناپلئونی خامه طبیعیاش در میان جمعیت ماچ و بغل کنان کرد.
سپس جماعت ریونکلاوی، گریفیندوری و هافلپافی با اسلیترینیها در روز برادری و برابری آشتی کردند و تا آخر عمر با خوبی و خوشی کنار یکدیگر زندگی... خیر! شاید گوسفندهای جعفر یک روز پرواز کنند اما اسلیترینیها هرگز با گروههای دیگر صلح نخواهند کرد حتی با وجود تیرهای قلبی گاد حسن!
سالازار اسلیترین، گلرت گریندلوالد و مروپ گانت زیر ماسک خندههای مهربانانه خویش در تدارک نقشههای شوم آیندهشان برای دنیای جادوگری بودند.
- حالا که به این نتیجه رسیدیم، بیا بریم دانشگاه ماداگاسکار رو با خاک یکسان کنیم و همه رو بکشیم.![]()
سالازار و مروپ دست در دست یکدیگر به سمت ماداگاسکار به راه افتادند. سر راه گلرت را هم بار زدند و حس کردند سه نفری عدد نحسی به نظر میآیند پس یک تُک پا به آلمان رفتند و هیتلر را هم داخل جیبشان گذاشتند تا جمعشان جمع شود و بروند دانشگاه ماداگاسکار را با خاک یکسان کنند.
پیاده از شهرها و کشورها گذشتند و چند مشنگ را سر راه کشتند و با لگدی برج پیزا را صاف کردند. از بیابانها عبور کردند و چندین گونه عقرب نایاب را زیر قدمهای استوارشان منقرض کردند. از کف دریاها عبور کردند و وارد دهان نهنگها شدند و از مخرجشان خارج شدند.
- جد بزرگوار مامان؟ به نظرتون کار درستی بود که اصیلزادههایی مثل ما از مخرج یک نهنگ خارج بشن؟ آیا وقارمون زیر سوال نرفت؟
سالازار کمی تفکر کرد. اصلا چه معنی داشت که اصیلزادهای از مخرج نهنگ خارج شود؟ به عقب و به داخل مخرج نهنگ برگشت و اینبار مخرج مشترک گرفت و از مضرب نهنگ خارج شد.
- درود بر تو ای نواده بر حقم... با هوشیاری سلاله پاکم باعث حفظ وقار نجیبزادگان شدیم.
گلرت و مروپ تکبیر گفتند.
- سالازار و اکبر! سالازار و اکبر! جد مامان افضل! مرگ بر ضد خون اصیل... مرگ بر خائن به اصل و نسب... مرگ بر مشنگ و مشنگ پرست... درود بر اسلیترین!
- اکبر کیه؟
سالازار، گلرت و مروپ به اطرافشان نگاه کردند تا اکبر را پیدا کنند. تنها کسی که دیدند هیتلر بود که با دستش "هایل هیتلری" به آنها نشان داد.
- اکبر همین هیتلره جد بزرگوار مامان... بعد اینکه به دین پاک سالاگلرتیسم ایمان آورد اسمشو گذاشت اکبر!

سالازار نگاهی سرشار از رضایت به اکبر انداخت. اکبر هم نگاهی سرشار از عنایت به سالازار انداخت. قبل از آنکه تلاقی این نگاهها تبدیل به نگاههای آلبوس و گلرت وارانه شود و خاطرات مرگخواران را به صفحه پیوندها متصل کند، گروه چهارنفرهشان توسط مروپ به سمت ادامهی مسیر راهنمایی شد.
ماداگاسکار!
موجی به ماسههای ساحل برخورد کرد و نگاهی به سمت راست جزیره انداخت.

سپس نگاهی به سمت چپ جزیره انداخت.

- آخیش... مروپ منو ول کرد و رفت با گلرت مزدوج شد! بچهشونم شده شیر تو ماداگاسکار! راضیم... گل پسرمم داداشدار شد. چه پایان زیبایی.
خب پس منم دیگه میتونم برم و با سیسیلیا ازدواج کنم.
گلرت:
مروپ اخمی به تام کرد که روی کله اختاپوسی نشسته و همراه موج به ساحل آمده بود.
- مرتیکه بیغیرت مامان!
سر مبارک جد بزرگوار مامان جا مونده توی راه... الان میرسن!
- ای بابا!
موج با وحشت از قیافههای دفرمه و میزان مسمومیت تصاویری که دیده بود ایمان آورد که چشمها را باید شست، پس به آغوش دریا بازگشت و تام را با اختاپوسش با خود برد جلوی خانه ریدلها پیاده کرد و دیگر تا ابد پا به ساحل ماداگاسکار نگذاشت.
با وجود دریای بدون موج، سکوت عمیقی بر فضا حاکم شد که با صدای رادیویی الستور شکست.
- گردن هیتلر که به هیچ جا متصل نیست سرگرمکننده به نظر میرسه.
گلرت که فن بیان خوبی در سخنرانیهایش داشت تصمیم گرفت توجیه منطقیای برای این مسئله را بیان کند.
- دوتا گردن داره. یکیش توی پس کلهشه... این یکی گردنش زاپاسه برای روز مبادا! یک چنین موجود گنگی رو آوردیم برا مبارزه!
گابریل لبخندی زد و سر گلرت را ماچ کرد.
- ما که دعوا نداریم، با کسیم کار نداریم گلرت جان! بیاین دوست باشیم.
- به چه جراتی منو ماچی کردی ریونکلاوی؟!
سالازار دستمالی از جیبش در آورد و سر گلرت را پاک کرد.
- دوستی بی دوستی! ما فقط اومدیم اینجا خونهای گریفیندوری و ریونکلاوی مدیرا رو خالص سازی کنیم و همه رو به خاک و خون بکشیم!
الستور گردنش را کج کرد و لبخند موذیانهای بر لبانش نمایان شد.
- ولی این هیتلری که با خودتون آوردین خودش جادوگر نیست و خونش ناخالصه.

سه اسلیترینی با وحشت به اکبر نگاه کردند.
- چرا نگفته بودی جادوگر نیستی؟ هان؟! نفوذی بودی نه؟ میخواستی نقشههای اصالت طلبانه مارو برای دشمن آشکار کنی؟ بگو دیگه!
- ایخ واس ایش لاخ لیش ریش...
متاسفانه هرگز مشخص نشد که هیتلر در آخرین لحظات عمرش قصد داشت چه چیز را به آن سه اسلیترینی بگوید زیرا لحظهای بعد او را روی درخت بائوبابی گذاشتند و با قدرت اسلیترینیشان شاخههای درخت را خم کردند و بای بای کنان درخت را رها کردند تا اکبر را راهی نیستی کنند.
- خب یاران من... همون طور که میبینین با هوشیاری دوباره تونستیم پاکی خونمونو حفظ کنیم. حالا زمان اون رسیده که با این جماعت زوپس نشین درگیر بشیم و هدف متعالی پاک کردن خون جادوگران رو عملی کنیم. حمله کنید!
مروپ ملاقهاش را مانند شمشیری از غلاف در آورد و یکی بر سر هری کوبید.
- چرا میزنی خب؟!
- جد بزرگوار مامان گفتن حمله کنیم.

- مگه چه هیزم تری بهت فروختم خب؟! تو اصلا میدونی مامان نداشتن یعنی چی؟! میدونی همه کارای سایتو سرت ریختن چون یتیمی یعنی چی؟! میدونی مدیر هاگوارتزت کردن بخاطر عدم داشتن نیروی کافی یعنی چی؟! میدونی به زور برای نامههای هاگوارتز امضاتو جعل کردن یعنی چی؟! می دونی شبانه روز بالای سایت عین مترسک سر جالیز وایسی و زل بزنی به ملت و بگی اگر سوالی دارن ازت بپرسن یعنی چی؟!
مروپ نمیدانست "یعنی چی؟!" برای همین ضربه دوم ملاقه را محکمتر بر سر پسر برگزیده کوبید.
- فکر کردی پسر برگزیده شدی برای چی؟ باید تا ابد کار کنی برای سایت مامان... دندتم نرم!
ضربه سوم محکمتر از ضربه دوم بود. دیزی عینک آفتابیاش را برداشت و به جسد هری بر روی زمین نگاه کرد.
- وای هری کوشته شد!
ناگهان باد شدیدی وزید و آسمان جزیره ابری شد. رعد و برقی در آسمان درخشید و به زمین برخورد کرد. از محل برخورد رعد و برق دود سیاهی به آسمانها برخاست. مردی زیباروی از میان دود بیرون آمد.

- ها ها ها... آقو هری رو کشتید که!
نه به اون روز بالای تاپیک شخصیت خودتونو معرفی کنید که همهی خالهها و عموها موقع تولدش جمع شده بودید تبریک بگید... نه به کشتنش! ووی ووی ووی! 
چهره حسن به شکل رعب آوری ناگهان جدی شد. تیر کمانش را به سمت مروپ گرفت.
- بزن گاد حسن مامان! بزن و مامانو شهید کن... ولی اینو بدونین که مامان آب پرتقال شهادتو در راه اهداف جد بزرگوارش مامان نوشید. مامان در راه خالص سازی خون جادوگران جنگید. مامان با آغوش باز پذیرای مرگه!
تیر قلبی شکل از کمان پرتاب شد و به قلب مروپ برخورد کرد. دو تیر دیگر نیز همزمان به قلب سالازار و گلرت برخورد کردند. سپس حسن بالای سر هری رفت و با سرور و هاست یکی بر کله زخمیاش کوبید که باعث شد کلهاش زخمی تر شود اما دوباره پسری شود که زنده ماند.
از آنجایی که این جنگ بدون دادن مسئولیتی به الهه قبول مسئولیت یونان باستان نباید به پایان میرسید، جعفر با گلهای گوسفند به میان جزیره آمد و شروع به قبول مسئولیت پخش شیرینی ناپلئونی خامه طبیعیاش در میان جمعیت ماچ و بغل کنان کرد.
سپس جماعت ریونکلاوی، گریفیندوری و هافلپافی با اسلیترینیها در روز برادری و برابری آشتی کردند و تا آخر عمر با خوبی و خوشی کنار یکدیگر زندگی... خیر! شاید گوسفندهای جعفر یک روز پرواز کنند اما اسلیترینیها هرگز با گروههای دیگر صلح نخواهند کرد حتی با وجود تیرهای قلبی گاد حسن!
سالازار اسلیترین، گلرت گریندلوالد و مروپ گانت زیر ماسک خندههای مهربانانه خویش در تدارک نقشههای شوم آیندهشان برای دنیای جادوگری بودند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

سفر به سرزمین پرشین های خسته
برگرفته از مانگای اسم تو
اولیشون!
اولیشون!
با صدای عجیبی از خواب بیدار شد.
- آهن آلات، ضایعات، شیر آلات، کاغذ، نون خشک، پلاستیک و بازیــــافـــــت خریداریم.
سراسیمه خودش را جمع کرد و تن به ظاهرش لش خویش را جمع کرده و نگاهی به دور اطرافش کرد. همه چیز با همیشه فرق داشت. سیلی محکمی را روانه صورتش کرد تا مطمئن شود خواب نیست.
شترق!
سیلی ناجوانمردانه دردی را راهی صورتش کرد تا بفهمد خواب نیست. هنوز درد سیلی خوب نشده بود که شُک دیگری را تجربه کرد. شلوارک با طرح چهارخانه ، بلوز نازک آبی رنگی و جورابی مشکی که شصت پایش از آن بیرون زده بود را بر تن داشت. سریع به سمت کمد قدیمی در گوشه اتاق رفت تا یه دست لباس آبرومند برای پوشیدن پیدا کند.
- روونا خودت به دادم برس! این چه مصیبتی بود توش گیر کردم!
- ننه نصرت! خل شدی ؟ پ چرا با خودت حرف میزنی؟ بیا ناشتایی بخور باید با آقات بری دری دکون!

ننه... نصرت... ناشتایی... آقات... دری دکون؟!
تک تک این کلمات برایش لحظه به لحظه عجیب تر میشد. این وسط کلمه نصرت برایش آشنا تر بود.
فلش بک_ شب قبل
چشمان خیس مروپ و چشمان پر از شرارت الستور درست به چشمان او زل زده بودند و لبخندی که روی صورت الستور نقش بسته بود، ثانیه به ثانیه ترسناک تر و دارک تر میشد.
- دیزی بی کران مامان! هنوز بیکاری دیگه مامان؟!

-بله چطور؟

- خوبه! ماموریت دارم برات آلوچه نشسته مامان. جزئیات و ایناش تو این پاکته که زیاد مهم نیست. مهم کلیاته!

پاکت در یک آن در دستان الستور آتش گرفت، سوخت و پودر شد. از آن طرف دمای محیط هر لحظه برای دیزی بالاتر می رفت و استرس در تمامی این دقایق او را همراهی میکرد.
- روونا نکرده اشتباهی که ازم سر نزده؟!

- چه نوع اشتباهی مثلا؟
- نمیدونم مثلا اون روز که آشپزخانه رو فرستادم رو هوا... یا اون روز که اشتباهی به جای فرستادن اون نامه محرمانه به دهکده هاگزمید پستش کردم برای محفلیا... یا حتی اون روز که...

- نه مامان جان ! نهایت اشتباهت این بوده اون اوایل بذار رو بزار می نوشتی؛ البته مطمئنم گابریل مامان بخشیدتت.

مروپ لبخند ملیحی زد تا کمی اطمینان و اعتماد دیزی را به دست أورد و خب موفق هم شد.
- اون مواردی رو هم که خودت گفتی اگه این ماموریت رو درست انجام بدی، سعی میکنم فراموش کنم. خیالت راحت مامان! حالا بریم سر ماموریتت؛ مامان باید یه سر بری خارج. البته نوع رفتنت یه کوچولو فرق داره. الستور مامان من دیگه نمی تونم توضیح بدم... بقیه ش با خودت!
مروپ به گوشه ای از کادر صحنه رفت و خیلی رمانتیک و احساسی طور زد زیر گریه و فضا را همانند فیلم های هندی کرد. صد البته که فقط خود او و جناب مون می دانستند که این. اشک ها همان اشک تمساح معروف است.
- این چیز روشنه؟! آزمایش میکنیم... آزمایش می کنیم...
الستور چند ضربه به عصایش زد تا بلاخره صدایش رادیویی اش بلند و واضح شد.
- من اینجام تا کمکت کنم! این ماموریتی که داری میری یه ماموریت سریه؛ فقط ما و تو از این ماموریت خبر داریم. از الان به بعد هر وقت پات رو از این آشپزخونه بیرون بذاری روح تو و روح یه نصرت نامی تناسخ پیدا میکنه و تعویض میشه. اوه اوه... داره دیر میشه... بانو مروپ بهتره عجله کنیم.

الستور دوباره لبخند زد و همراه با مروپ دیزی را تا دم در آشپزخانه همراهی کردند.
- میشه نرم؟

- نمیشه!

- میشه حداقل بدونم کجا دارم میرم؟

- آره مامان جان! میری یه شهری به اسم... وایسا الان یادم میاد... آهان... میری اصفهان مامان! گویا تو قلب خود ایرانه مامان.

- ایران آخه؟! جای بهتری نبود؟!

- نه متاسفانه!

دیزی که نه راه پیش داشت و نه راه پس؛ همانند کودکی که آبنباتش را گم کرده است، ناراحت و چوله شده بود. تا اینجا هم به اندازه کافی باعث طویل شدن پست شده بود؛ بنابراین خودش در را باز کرد و خواست قدم اول را بردارد که از سر تا پا خیس شد.
- ای وای! مامان ببخشید این آب باید پشت سرت ریخته میشد که نشد. برو مامان مرلین و روونا پشت و پناهت!

دیزی خیس، ناراحت و چوله نه تنها قدم اول بلکه قدم های دوم و سوم را نیز برداشت و از زیر کتاب مرلینی که مروپ بالای سرش گرفته بود رد شد. در را پشت سرش بست و به سرعت به یکی از محله های اصفهان تناسخ پیدا کرد.
الستور مامان الکی آب ریختم
- موردی نداره بانو! اون که قرار نبود برگرده؛ آب ریختن یا نریختن زیاد فایده نداشت به هر حال.

الستور جمله اش را تمام کرد و رفت تا به بقیه کارهایش برسد.
پایان فلش بک
الان تازه داشت دو هزاری اش می افتاد. همه چیز کمکم داشت شفاف میشد.
خانمی که او را ننه خطاب کرده بود، در اتاق را بست و رفت. فقط دیزی نصرت نما ماند و نصرتی که در باطن نصرت نبود.
- نه! صبر کن ببینم... مطمئنم جواب نداده!

به سمت آینه دوید و به خودش در آینه نگاه کرد. پسری با کله تاس، قد بلند و عینک ته استکانی در آینه به او زل زده بود.
- چرا این حجم زشت آخه!

ضربه محکمی به سر تاسش زد. توقع داشت حداقل نصرت جوانی رعنا و اصطلاحا جاذاب شد ولی خب زهی خیال باطل.
- ننه نصرت زیر لفظی میخوای؟! بیا ننه دیگه.
چاره ای نبود. علاوه بر میل باطنی اش باید از آن اتاق بیرون میرفت و با دنیای جدید آشنا میشد.
روزگار سختی در پیش رویش بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/05/27
تولد نقش: 1398/04/17
آخرین ورود: سهشنبه 3 شهریور 1405 17:30
از: گیل مامان!
پستها:
867

کلاه شنل سیاهش را هر چه بیشتر جلو کشید. شاید این اقدام پوششی برای مقابله با قطرات بارانی بود که بی امان بر سرش می بارید...شاید هم ترجیح میداد چهره اش را از عابرین آن کوچه تاریک پنهان کند. قدم هایش انبوه از تزلزل بود. در هر قدم مکثی می کرد و دستش را به دیوار سخت می گرفت.
متوقف شد. دست سردش را زیر شنل برد و لحظه ای بعد آغشته به خونی گرم بیرون آورد. وقتی دستش را دید، آهی پر سوز از دهانش خارج شد. قطرات درخشان باران بر روی دستش می غلطیدند و خون سرخ را در آغوش می گرفتند، سپس همراه یکدیگر بر روی سنگ فرش کوچه سقوط می کردند.
دست لرزانش را به سرعت پنهان کرد. تلاش کرد دیوار را محکم تر نگه دارد. در درونش خشمی افسار گسیخته با گام هایی آتشین در حال جوش و خروش بود. خشم ادای احترامی به دوست قدیمی اش نفرت کرد. نفرت نگاه رضایتمندانه ای به آتشی که پشت سر خشم زبانه می کشید، انداخت و سری به نشانه ی تایید تکان داد...
یکبار دیگر پیمانی میان آن دو دوست قدیمی تجدید شده بود.
از احساس ضعف بیزار بود. باید یک قدم دیگر بر می داشت...فقط یک قدم دیگر. خواست پایش را از زمین جدا کند اما نتوانست. دیگر توانی در پاهای خسته اش باقی نمانده بود. بدون آنکه بخواهد زانوانش سست شد و با صدایی که در آن بارش سهمگین به گوش هیچ یک از رهگذران پریشان نمی رسید، در کنار دیوار سنگی بر زمین افتاد.
دنیا جلوی چشمانش می چرخید. در میان تصاویر نا واضح، حس کرد غریبه ای توقف کرده و از فاصله ای دور به او نگاه می کند. لحظه ای بعد، گویی غریبه تصمیمش را گرفت و به سمتش گام برداشت. هر آن نزدیک و نزدیک تر...آیا او مرگ بود؟ به نظرش آمد قدم های غریبه لطیف و با وقار تر از آن است که بخواهد مرگ باشد!
غریبه در کنارش زانو زد. به نظر می آمد که دارد به خون جاری بر روی زمین نگاه می کند.
-خوابت نبره ها...باشه؟ مامان اینجاست! نمیذاره اتفاقی برات بیفته.
نمیدانست "مامان" کیست. می خواست دستان غریبه را که سعی داشت عمق زخم را بررسی کند پس بزند و از خود دور کند اما توانی برایش باقی نمانده بود. زمانی که لمس دست غریبه را احساس کرد، به یاد گذشته ای بسیار دور افتاد...دقیقا همان زمانی که طفلی صغیر بود در تابستانی گرم و آفتابی. هنگامی که در بازی های کودکانه اش زمین خورد و اشک در چشمانش حلقه زد. آن زمان تنها تسکینش آغوش گرم او بود. وقتی اشک هایش بند می آمد سرش را بر روی پای او می گذاشت و مادر، موهای بلندش را از جلوی صورتش به کناری میراند و با دستان مهربانش، صورت فرزندش را نوازش میکرد.
در این لحظات آخر، حسرت فراوانی را در دلش احساس کرد اما چه خاطره دلنشینی برای پایان بود. پایانی برای همه چیز...
تاریکی همه جا را فرا گرفت.
اما تاریکی پایان نبود. تاریکی توان مقابله در برابر دستان گرم غریبه را نداشت. بوی بهارنارنج مشامش را پر کرد. به سختی چشمانش را باز کرد تا منبع آن بوی خوش بهاری را با چشم خود ببیند. در ابتدا همه چیز تار بود. دوباره پلک زد. زنی با موهای بلند تیره دید. موهایی زیبا که چند تار موی سفید در میانشان به زیبایی و وقار زن میانسال افزوده بود. سعی کرد بر روی چهره زن تمرکز کند. چهره اش نگران به نظر می رسید اما به محض تلاقی نگاه هایشان با یکدیگر لبخندی مهربان بر لبان کوچک زن هویدا شد.
-من...من...مردم؟!
طنین صدای سوال در آشپزخانه پیچید. زن میانسال با نگرانی به اطرافش نگاهی انداخت.
-نه...اما اگر آروم تر صحبت نکنیم ممکنه این دفعه واقعا بمیری! میدونی این اصلا بر اساس آداب ما نیست که غریبه هارو به خونمون راه بدیم. ولی...
زن مکثی کرد. دستمال های خونین را جمع کرد و در کاسه ای با آب تمیز انداخت. آستین هایش را بالا کشید تا دستانش را در داخل کاسه فرو ببرد.
دختر با دیدن نشان سیاه ساعد دست چپ زن، سعی کرد به سرعت از جایش برخیزد. درد شدیدی را احساس کرد.
-آروم باش...مامان جادوگر ماهری نیست که با یه ورد بتونه زخمتو ترمیم کنه؛ برای همین سعی کردم با گیاه های دارویی که میشناختم برات یه ضماد درست کنم. خون رو کاملا بند آورده ولی باید باهاش مدارا کنی.
زن مکثی کرد و به محل زخم نگاهی پر اندوه انداخت.
-ولی این زخمی نیست که خودت بتونی به خودت بزنی. کی اینکارو باهات کرده؟
دختر حس کرد غمی در گلویش انباشته شده که هر آن ممکن است کنترل آن را از دست دهد. سعی کرد آن را قورت دهد تا ضعفش را مثل همیشه پنهان کند اما این تلاش درد را محو نکرد بلکه بر شدت آن افزود.
-شما کی هستین؟! چرا منو نجات دادین؟!
-من مامانم...فقط مامان! نباید میذاشتم بخاطر زخمی که از دشمن خوردی گوشه کوچه دیاگون بمیری...اینطوری دیگه مامان نبودم...
چشمان دختر از روی علامت شوم برداشته شد و به چشمان زن خیره شد. قبلا بارها شنیده بود چشم ها آینه روح هستند. چشمان آن زن روحی بلند را پشت خود داشتند.
-این زخم کار خودمه. فقط خودم! این زخم بهای اعتماد بی جا به آدماییه که فکر میکردم براشون مهمم. این زخم حاصل فرصت های بی جا به آدماییه که فکر می کردم باعث اصلاحشون میشم. این زخم خنجر آدماییه که فکر میکردم دوستم دارن...اعتراف می کنم اشتباه بزرگی می کردم. کاش میذاشتی همونجا بمیرم!
-میخواستی مامان بذاره با زخم اعتماد بمیری؟! اینکه خیلی راحته! شجاع باش دختر! شجاعت یعنی زنده بمونی و زندگی کنی اما هیچ وقت اجازه ندی هیچکس دوباره از پشت بهت خنجر بزنه. شجاعت یعنی اشتباه کنی اما فرصت جبرانشونو از خودت نگیری. شجاعت یعنی خودتو دوست داشته باشی.
یکی از شکوفه های بهارنارنجش را که برای مربا شدن روی دستمال سفیدی پهن کرده بود برداشت و در دست راست دختر قرار داد.
-زندگی خیلی قشنگ تر از آدمای زشتیه که واردش میشن؛ پس نذار زندگیتو ازت بگیرن. امیدوارم بهترین تصمیمو بگیری و به سرت نزنه اون ضمادو از روی زخمت برداری.
زن لبخندی دلگرم کننده به دخترک زد و همراه دستمال های خونین از آشپزخانه خارج شد.
از جایش برخاست. با احتیاط از خانه بیرون آمد. دلش نمی خواست برای آن زن دردسری درست کند. از پرچین های تاریک اطراف خانه گذر کرد و قدم به داخل هوای آفتابی بیرون آن گذاشت. به ضماد بر روی زخمش که به خوبی پانسمان شده بود دستی کشید. می خواست آن را از زخمش جدا کند اما متوجه دست مشت شده دیگرش شد. آن را باز کرد و شکوفه سفید رنگ بهارنارنج را در میان انگشتانش دید. با تمام وجود آن را بویید...
رایحه زندگی در اعماق وجودش نفوذ کرد.
نفس عمیقی کشید. شکوفه ظریف را در میان موهایش قرار داد و در دشت های سرسبز لیتل هنگلتون به سوی نقطه ای نامعلوم، رهسپار کسب تجربیات جدیدی در زندگی اش شد.
متوقف شد. دست سردش را زیر شنل برد و لحظه ای بعد آغشته به خونی گرم بیرون آورد. وقتی دستش را دید، آهی پر سوز از دهانش خارج شد. قطرات درخشان باران بر روی دستش می غلطیدند و خون سرخ را در آغوش می گرفتند، سپس همراه یکدیگر بر روی سنگ فرش کوچه سقوط می کردند.
دست لرزانش را به سرعت پنهان کرد. تلاش کرد دیوار را محکم تر نگه دارد. در درونش خشمی افسار گسیخته با گام هایی آتشین در حال جوش و خروش بود. خشم ادای احترامی به دوست قدیمی اش نفرت کرد. نفرت نگاه رضایتمندانه ای به آتشی که پشت سر خشم زبانه می کشید، انداخت و سری به نشانه ی تایید تکان داد...
یکبار دیگر پیمانی میان آن دو دوست قدیمی تجدید شده بود.
از احساس ضعف بیزار بود. باید یک قدم دیگر بر می داشت...فقط یک قدم دیگر. خواست پایش را از زمین جدا کند اما نتوانست. دیگر توانی در پاهای خسته اش باقی نمانده بود. بدون آنکه بخواهد زانوانش سست شد و با صدایی که در آن بارش سهمگین به گوش هیچ یک از رهگذران پریشان نمی رسید، در کنار دیوار سنگی بر زمین افتاد.
دنیا جلوی چشمانش می چرخید. در میان تصاویر نا واضح، حس کرد غریبه ای توقف کرده و از فاصله ای دور به او نگاه می کند. لحظه ای بعد، گویی غریبه تصمیمش را گرفت و به سمتش گام برداشت. هر آن نزدیک و نزدیک تر...آیا او مرگ بود؟ به نظرش آمد قدم های غریبه لطیف و با وقار تر از آن است که بخواهد مرگ باشد!
غریبه در کنارش زانو زد. به نظر می آمد که دارد به خون جاری بر روی زمین نگاه می کند.
-خوابت نبره ها...باشه؟ مامان اینجاست! نمیذاره اتفاقی برات بیفته.
نمیدانست "مامان" کیست. می خواست دستان غریبه را که سعی داشت عمق زخم را بررسی کند پس بزند و از خود دور کند اما توانی برایش باقی نمانده بود. زمانی که لمس دست غریبه را احساس کرد، به یاد گذشته ای بسیار دور افتاد...دقیقا همان زمانی که طفلی صغیر بود در تابستانی گرم و آفتابی. هنگامی که در بازی های کودکانه اش زمین خورد و اشک در چشمانش حلقه زد. آن زمان تنها تسکینش آغوش گرم او بود. وقتی اشک هایش بند می آمد سرش را بر روی پای او می گذاشت و مادر، موهای بلندش را از جلوی صورتش به کناری میراند و با دستان مهربانش، صورت فرزندش را نوازش میکرد.
در این لحظات آخر، حسرت فراوانی را در دلش احساس کرد اما چه خاطره دلنشینی برای پایان بود. پایانی برای همه چیز...
تاریکی همه جا را فرا گرفت.
اما تاریکی پایان نبود. تاریکی توان مقابله در برابر دستان گرم غریبه را نداشت. بوی بهارنارنج مشامش را پر کرد. به سختی چشمانش را باز کرد تا منبع آن بوی خوش بهاری را با چشم خود ببیند. در ابتدا همه چیز تار بود. دوباره پلک زد. زنی با موهای بلند تیره دید. موهایی زیبا که چند تار موی سفید در میانشان به زیبایی و وقار زن میانسال افزوده بود. سعی کرد بر روی چهره زن تمرکز کند. چهره اش نگران به نظر می رسید اما به محض تلاقی نگاه هایشان با یکدیگر لبخندی مهربان بر لبان کوچک زن هویدا شد.
-من...من...مردم؟!
طنین صدای سوال در آشپزخانه پیچید. زن میانسال با نگرانی به اطرافش نگاهی انداخت.
-نه...اما اگر آروم تر صحبت نکنیم ممکنه این دفعه واقعا بمیری! میدونی این اصلا بر اساس آداب ما نیست که غریبه هارو به خونمون راه بدیم. ولی...
زن مکثی کرد. دستمال های خونین را جمع کرد و در کاسه ای با آب تمیز انداخت. آستین هایش را بالا کشید تا دستانش را در داخل کاسه فرو ببرد.
دختر با دیدن نشان سیاه ساعد دست چپ زن، سعی کرد به سرعت از جایش برخیزد. درد شدیدی را احساس کرد.
-آروم باش...مامان جادوگر ماهری نیست که با یه ورد بتونه زخمتو ترمیم کنه؛ برای همین سعی کردم با گیاه های دارویی که میشناختم برات یه ضماد درست کنم. خون رو کاملا بند آورده ولی باید باهاش مدارا کنی.
زن مکثی کرد و به محل زخم نگاهی پر اندوه انداخت.
-ولی این زخمی نیست که خودت بتونی به خودت بزنی. کی اینکارو باهات کرده؟
دختر حس کرد غمی در گلویش انباشته شده که هر آن ممکن است کنترل آن را از دست دهد. سعی کرد آن را قورت دهد تا ضعفش را مثل همیشه پنهان کند اما این تلاش درد را محو نکرد بلکه بر شدت آن افزود.
-شما کی هستین؟! چرا منو نجات دادین؟!
-من مامانم...فقط مامان! نباید میذاشتم بخاطر زخمی که از دشمن خوردی گوشه کوچه دیاگون بمیری...اینطوری دیگه مامان نبودم...
چشمان دختر از روی علامت شوم برداشته شد و به چشمان زن خیره شد. قبلا بارها شنیده بود چشم ها آینه روح هستند. چشمان آن زن روحی بلند را پشت خود داشتند.
-این زخم کار خودمه. فقط خودم! این زخم بهای اعتماد بی جا به آدماییه که فکر میکردم براشون مهمم. این زخم حاصل فرصت های بی جا به آدماییه که فکر می کردم باعث اصلاحشون میشم. این زخم خنجر آدماییه که فکر میکردم دوستم دارن...اعتراف می کنم اشتباه بزرگی می کردم. کاش میذاشتی همونجا بمیرم!
-میخواستی مامان بذاره با زخم اعتماد بمیری؟! اینکه خیلی راحته! شجاع باش دختر! شجاعت یعنی زنده بمونی و زندگی کنی اما هیچ وقت اجازه ندی هیچکس دوباره از پشت بهت خنجر بزنه. شجاعت یعنی اشتباه کنی اما فرصت جبرانشونو از خودت نگیری. شجاعت یعنی خودتو دوست داشته باشی.
یکی از شکوفه های بهارنارنجش را که برای مربا شدن روی دستمال سفیدی پهن کرده بود برداشت و در دست راست دختر قرار داد.
-زندگی خیلی قشنگ تر از آدمای زشتیه که واردش میشن؛ پس نذار زندگیتو ازت بگیرن. امیدوارم بهترین تصمیمو بگیری و به سرت نزنه اون ضمادو از روی زخمت برداری.
زن لبخندی دلگرم کننده به دخترک زد و همراه دستمال های خونین از آشپزخانه خارج شد.
از جایش برخاست. با احتیاط از خانه بیرون آمد. دلش نمی خواست برای آن زن دردسری درست کند. از پرچین های تاریک اطراف خانه گذر کرد و قدم به داخل هوای آفتابی بیرون آن گذاشت. به ضماد بر روی زخمش که به خوبی پانسمان شده بود دستی کشید. می خواست آن را از زخمش جدا کند اما متوجه دست مشت شده دیگرش شد. آن را باز کرد و شکوفه سفید رنگ بهارنارنج را در میان انگشتانش دید. با تمام وجود آن را بویید...
رایحه زندگی در اعماق وجودش نفوذ کرد.
نفس عمیقی کشید. شکوفه ظریف را در میان موهایش قرار داد و در دشت های سرسبز لیتل هنگلتون به سوی نقطه ای نامعلوم، رهسپار کسب تجربیات جدیدی در زندگی اش شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/07/14
تولد نقش: 1402/07/15
آخرین ورود: دیروز ساعت 02:16
از: من دور شو! تو خیلی مشکوکی!
پستها:
495
شغل
مدیر خزانه دیوان جادوگران، ارشد گریفیندور، کدخدای هاگزمید، بانکدار گرینگوتز
افتخارات

- چرا همه میگن زمین گرده؟
شاید... شاید یه شکل دیگه باشه!
تلما داشت این سوال رو از خودش می پرسید. مثل همیشه به یه چیزی شک کرده بود و داشت تلاش میکرد اثبات کنه که اون چیز اشتباهه! اینبار هم گیر داده بود به گردی زمین.
- اگه یه سری آدم سودجو الکی گفته باشن زمین گرده چی؟!
اگه آدما این همه سال به یه دروغ باور کرده باشن چی؟!
تلما یکم مکث کرد. بعد از جاش بلند شد و ادامه داد:
- من باید دنبال یه دلیل بگردم. یه چیزی که نشون بده زمین گرد نیست! یه چیزی که به مردم بفهمونه این همه سال بهشون دروغ گفتن! یه چیزی مثل...
تلما یه ذره فکر کرد. چه چیزی میتونست نشون بده که زمین گرد نیست؟ اون یکم بیشتر به ذهنش فشار آورد. اما به نتیجه ای نرسید.
- نمیدونم!
اما... شاید کس دیگه ای بدونه!
تلما با گفتن این حرف سریع از اتاقش تو خونه ریدل بیرون اومد و به سمت سالن رفت.
توی راهرو، ایزابل رو دید. فرصت رو غنیمت شمرد و ازش پرسید:
- ایزابل! تو میدونی چطور باید خلاف یه چیزی رو ثابت کرد؟
ایزابل سر جاش وایستاد و حرکت نکرد. چند لحظه ای ساکت موند و بعد گفت:
- مطمئن نیستم. فکر کنم... فکر کنم یه نوشته توی چند تا کتاب معتبر بتون...
تلما حتی چند ثانیه هم صبر نکرد حرف ایزابل تموم بشه. حتی ازش تشکر هم نکرد! انقدر هیجانزده شده بود که میخواست هرچی سریعتر ثابت کنه زمین گرد نیست!
به لطف ریونی ها و مرگخوارایی که خیلی کتاب دوست داشتن، یه کتابخونه خیلی بزرگ و پر از کتاب توی خونه ریدل وجود داشت.
تلما هم که اینو میدونست به طرف کتابخونه رفت تا یه مدرک بر علیه گرد بودن زمین پیدا کنه.
وقتی رفت داخل کتابخونه، با یه عالمه کتاب مواجه شد. نمیدونست باید توی چه کتابی دنبال مدرک بگرده.
تلما دنبال یه راه حل بود که حس کرد کتابخونه داره ویبره های ریز میره. سرش رو که به سمت در برگردوند، متوجه هکتوری شد که ویبره زنون داشت داخل کتابخونه میشد.
- عه! تلما! اینجا چیکار میکنی؟
- هکتور معجونی داری که بشه باهاش یه مدرک پیدا کرد؟
تلما هول شده بود. کاملا معلوم بود که خیلی هول شده بود. وگرنه حتی اگه درحال مرگ هم بود از هکتور کمک نمیخواست! خودش بار ها دیده بود که معجون های هکتور به هیچ دردی نمیخورن. اما حالا فقط به ثابت کردن گرد نبودن زمین فکر میکرد!
هکتور که خیلی از اینکه یکی ازش راجب معجون هاش پرسیده بود خوشحال بود، ویبره هاش شدیدتر شد.
- دارم! دارم! البته که دارم! بیا بگیرش!
بعد یه شیشه کوچیک معجون بنفش رنگ از توی رداش درآورد.
- درش رو بردار و بگو دنبال چی هستی. بعدش بریز روی کتابا.
تلما شیشه رو از هکتور گرفت. درش رو برداشت و آروم داخلش زمزمه کرد.
- دلیل محکم برای گرد نبودن زمین!
بعد معجون رو یواشیواش روی کتاب ها ریخت. چند لحظه هیچ اتفاقی نیوفتاد. اما فقط چند لحظه بعد، کتاب ها شروع کردن به پرواز کردن. خودشون رو به در و دیوار زدن و از کتابخونه خارج شدن.
یک ساعت بعد
- تلما چطور تونستی عمارت ما را خراب کنی؟
لرد سیاه، درحالی که با حسرتی نامعلوم به خونهاش نگاه میکرد این رو به تلما گفت. لرد حق داشت. از اون خونه مرتب و تمیز یه ساعت پیش هیچ خبری نبود. مبل و صندلی ها همه کلهپا شده بودن، میز از وسط نصف شده بود، ادویه های مروپ روی زمین ریخته بودن و میشد صفحه های پاره شده کتاب هارو روی زمین دید!
- ارباب! من... من رو ببخشید ارباب...
لرد نگاهی به تلما کرد و گفت:
- بخشش ما الان فایده ای نداره!
لرد یکم ساکت موند. بعد با لحن تهدیدآمیزش گفت:
- از الان تا زمانی که ما امر بفرماییم، شک کردن به هرچیزی ممنوعه! زیر سایه ما بی شک باش تلما. و البته، خونه ما رو هم تمیز کن!
لرد این رو گفت و رفت. مرگخوارا هم نفری یه چشم غره نثار تلما کردن و اون رو تنها گذاشتن.
حالا تلما باید به تنهایی کل خونه رو از مرتب میکرد. اون شروع به کار کرد و مشغل فکر کردن شد.
شاید با خودتون بگین که حتما داشت به اشتباهش فکر میکرد. یا داشت شک رو از زندگیش حذف میکرد. اگه همچین فکری دارید، کاملا اشتباه میکنین! تلما با خودش می گفت:
- چرا معجون های هکتور همیشه خراب میشه؟ این خیلی مشکوکه!
باید دلیلش رو پیدا کنم!
شاید... شاید یه شکل دیگه باشه!
تلما داشت این سوال رو از خودش می پرسید. مثل همیشه به یه چیزی شک کرده بود و داشت تلاش میکرد اثبات کنه که اون چیز اشتباهه! اینبار هم گیر داده بود به گردی زمین.
- اگه یه سری آدم سودجو الکی گفته باشن زمین گرده چی؟!
اگه آدما این همه سال به یه دروغ باور کرده باشن چی؟!
تلما یکم مکث کرد. بعد از جاش بلند شد و ادامه داد:
- من باید دنبال یه دلیل بگردم. یه چیزی که نشون بده زمین گرد نیست! یه چیزی که به مردم بفهمونه این همه سال بهشون دروغ گفتن! یه چیزی مثل...
تلما یه ذره فکر کرد. چه چیزی میتونست نشون بده که زمین گرد نیست؟ اون یکم بیشتر به ذهنش فشار آورد. اما به نتیجه ای نرسید.
- نمیدونم!
اما... شاید کس دیگه ای بدونه!تلما با گفتن این حرف سریع از اتاقش تو خونه ریدل بیرون اومد و به سمت سالن رفت.
توی راهرو، ایزابل رو دید. فرصت رو غنیمت شمرد و ازش پرسید:
- ایزابل! تو میدونی چطور باید خلاف یه چیزی رو ثابت کرد؟
ایزابل سر جاش وایستاد و حرکت نکرد. چند لحظه ای ساکت موند و بعد گفت:
- مطمئن نیستم. فکر کنم... فکر کنم یه نوشته توی چند تا کتاب معتبر بتون...
تلما حتی چند ثانیه هم صبر نکرد حرف ایزابل تموم بشه. حتی ازش تشکر هم نکرد! انقدر هیجانزده شده بود که میخواست هرچی سریعتر ثابت کنه زمین گرد نیست!
به لطف ریونی ها و مرگخوارایی که خیلی کتاب دوست داشتن، یه کتابخونه خیلی بزرگ و پر از کتاب توی خونه ریدل وجود داشت.
تلما هم که اینو میدونست به طرف کتابخونه رفت تا یه مدرک بر علیه گرد بودن زمین پیدا کنه.
وقتی رفت داخل کتابخونه، با یه عالمه کتاب مواجه شد. نمیدونست باید توی چه کتابی دنبال مدرک بگرده.
تلما دنبال یه راه حل بود که حس کرد کتابخونه داره ویبره های ریز میره. سرش رو که به سمت در برگردوند، متوجه هکتوری شد که ویبره زنون داشت داخل کتابخونه میشد.
- عه! تلما! اینجا چیکار میکنی؟
- هکتور معجونی داری که بشه باهاش یه مدرک پیدا کرد؟
تلما هول شده بود. کاملا معلوم بود که خیلی هول شده بود. وگرنه حتی اگه درحال مرگ هم بود از هکتور کمک نمیخواست! خودش بار ها دیده بود که معجون های هکتور به هیچ دردی نمیخورن. اما حالا فقط به ثابت کردن گرد نبودن زمین فکر میکرد!
هکتور که خیلی از اینکه یکی ازش راجب معجون هاش پرسیده بود خوشحال بود، ویبره هاش شدیدتر شد.
- دارم! دارم! البته که دارم! بیا بگیرش!
بعد یه شیشه کوچیک معجون بنفش رنگ از توی رداش درآورد.
- درش رو بردار و بگو دنبال چی هستی. بعدش بریز روی کتابا.
تلما شیشه رو از هکتور گرفت. درش رو برداشت و آروم داخلش زمزمه کرد.
- دلیل محکم برای گرد نبودن زمین!
بعد معجون رو یواشیواش روی کتاب ها ریخت. چند لحظه هیچ اتفاقی نیوفتاد. اما فقط چند لحظه بعد، کتاب ها شروع کردن به پرواز کردن. خودشون رو به در و دیوار زدن و از کتابخونه خارج شدن.
یک ساعت بعد
- تلما چطور تونستی عمارت ما را خراب کنی؟
لرد سیاه، درحالی که با حسرتی نامعلوم به خونهاش نگاه میکرد این رو به تلما گفت. لرد حق داشت. از اون خونه مرتب و تمیز یه ساعت پیش هیچ خبری نبود. مبل و صندلی ها همه کلهپا شده بودن، میز از وسط نصف شده بود، ادویه های مروپ روی زمین ریخته بودن و میشد صفحه های پاره شده کتاب هارو روی زمین دید!
- ارباب! من... من رو ببخشید ارباب...
لرد نگاهی به تلما کرد و گفت:
- بخشش ما الان فایده ای نداره!
لرد یکم ساکت موند. بعد با لحن تهدیدآمیزش گفت:
- از الان تا زمانی که ما امر بفرماییم، شک کردن به هرچیزی ممنوعه! زیر سایه ما بی شک باش تلما. و البته، خونه ما رو هم تمیز کن!
لرد این رو گفت و رفت. مرگخوارا هم نفری یه چشم غره نثار تلما کردن و اون رو تنها گذاشتن.
حالا تلما باید به تنهایی کل خونه رو از مرتب میکرد. اون شروع به کار کرد و مشغل فکر کردن شد.
شاید با خودتون بگین که حتما داشت به اشتباهش فکر میکرد. یا داشت شک رو از زندگیش حذف میکرد. اگه همچین فکری دارید، کاملا اشتباه میکنین! تلما با خودش می گفت:
- چرا معجون های هکتور همیشه خراب میشه؟ این خیلی مشکوکه!
باید دلیلش رو پیدا کنم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
واسه چی داری تعقیبم میکنی؟ 
خیلی مشکوکی!

خیلی مشکوکی!

جزئیات کاربر

تاریکی ها اندک روشناییِ به جا مانده را، ناشیانه می بلعیدند.
آرامش در جوّی ناپایدار بود؛ رخت می بست و جایش را با نگرانی عوض می کرد.
عشق در میانِ ما غریبه و غرورش شکسته بود، فکر فرار را به عمل تبدیل می کرد و تنفر به ریشِ ما می خندید!
غالبِ همهمه ها در باطنِ خود از سکوتی عظیم رنج می بردند و توانِ خودنمایی نداشتند!
- مامان تو میدونی مرگ یعنی چی؟
- مرگ ؟!
- خاله پنسی وقتی با پسرش حرف میزد ، گفت" خونه ما حس مرگ و مردن بهش میده " ؛ گفت تو بابابزرگ و مادربزرگ رو به کشتن دادیـ...
وسط حرف دختر کوچکش پرید.
- حرف بقیه مهم نیست کوچولو مامان! مهم اینه که نیم ساعت دیگه بابا میاد ولی ما هنوز چمدون ها رو نبستیم. تو که دوست نداری بابایی تنها بره سفر، دوست داری؟!
دست کوچوک دخترش را گرفت و تاتی کنان با او به سمت اتاق خواب کودک رفت. همانطور که لباس های دخترک را تا می کرد و گوشه چمدان می ریخت. سیل فکر و نگرانی ها شروع به خوردن مغزش کرد.
تازه شش ماه بود به محله جدید نقل مکان کرده بودند. سعی کرده بود همسایه ها به او شک نکنند ولی گویا کنجکاوی و دخالت همسایه ها کار دستش داده بود. دو ساله ای بود، به هر محله جدیدی که می رفت بدون هیچ دلیل منطقه ای همسایه به او شک کرده و خواهان رفتن او بودند. میتوانست حدس بزند همه این ها زیر سر یک نفر است. شخصی که در گذشته بی دلیل کینه گرفته بود و با زدن زیر آب او به نوعی داشت انتقام گرفت.
- مامانی... مامانی... ماشین باباعه. داره باهام بای بای میکنه، منم براش بای بای کنم؟
به خودش آمد. دختر کوچکش همانطور که با دستان کوچکش لبه پنجره را به زور گرفته بود با نگاهی پرسشگرانه به او می نگریست. لبخند بی رمقی زد و به سمت پنجره رفت. دخترک را در آغوش گرفت و همراه با او برای شخصی که در پشت پنجره در انتظار آن دو در ماشین نشسته بود، دست تکان دادند.
-وقتشه بریم کوچولو!
چمدان کرم رنگ را از روی تخت برداشت و همراه فرزندش از خانه بیرون رفت. هنوز درب خانه چوبی را قفل نکرده بود که پنسی، زن همسایه کناری صدایش کرد.
- هی خانمی، حواسم بهت هست. خبرش رو دارم با خانوادت چیکار کردی. واقعا چطور دلت اومد پدر و مادرت رو بکشی؟ اصلا اون موقع دل هم داشتی ؟ بعید میدونم.
از شدت عصبانیت دندان هایش را روی هم فشرد. خون در تک تک رگ هایش به جوش آمده بود. حرف زن همسایه همانند شک برقی تمام اعضای بدنش را برای ثانیه به لرز انداخت.
- مامانی خوبی؟!
- آره عزیزم! برو پیش بابا سوار شو تا من بیا.
دخترک سری تکان داد و به سمت خودرو پدرش رفت.
- بهتره قبل از اینکه کلمات از اون دهن کثیفت بیرون بیاد، اون مغز پوکت تحلیل کنه داری چی میگی. آره دل داشتم. همون دل هیچ وقت نداشت پشت پدر و مادرم رو خالی نکنم؛ من اونا رو نکشتم.
- من که فکر نمیکنم، کلاغا که جور دیگه خبر رسوندنــ....
قبل از تمام شدن جمله طرف مقابلش خود را به ماشین رساند و سوار شد. دستانش میلرزید و صورتش یخ کرده بود.
- میگم تو خوبی؟! رنگ و رو نداری .
- آره، خوبم. بهتره راه بیفتی.
- اون پیرزنِ بهم ریختت؟ چی گفت بهت؟
- همون جریان همیشگی! حرف و تهمت های پشت سرم.
- اووو... بیخیال! خودش یه روز میفهمه اشتباه کرده.
ماشین استارت خورد و به راه افتاد. خانواده کوچک و سه نفره ملبورن از مقصد به مقصدی دیگر می رفتند. با ماشین کوچکشان از ساحل مدیترانه در جنوب اسپانیا، کشور همسایه اش فرانسه و آندورا گذر کردند.
در تک تک این لحظات ذره ای احساس ناراحتی و پشیمانی به او دست نداد. در واقع از وقتی به خواستگاری حسابدار شرکتی که در آن مشغول بود، جواب مثبت داده بود هیچ وقت پشیمان نشده بود. از آن دوران به بعد زندگی برای او هر روز قشنگ تر و تاریکی گذشته اش توسط خانواده سه نفره اش روشن تر شده بود.
لطفا نجاتم بدید!
من عاشق شدم.
همه چیز خوب پیش رفت و ملبورن ها سه هفته بعد به خانه برگشتند. ن یمه های شب بود که ماشین آنها در پارکینگ جای گرفت. بعد از به خواب رفتن دختر کوچک و پدرش به سمت آشپزخانه رفت تا صبحانه فردا را حاظر کند. بعد از آماده شدن همه چیز برای فردا و خاموش شدن چراغ آشپزخانه، بوی عجیبی فضای خانه را پر کرد. بوی بنزین کم کم داشت هوای خانه را تسخیر میکرد.
شتابان به سمت یکی از پنجره ها رفت. افرادی را دید که با بطری های پر از بنزین مشغول آغشته کردن دیوار های خانه به بنزین بودند. سریع از خانه بیرون زد و شروع کرد به داد و فریاد زدن.
- لطفا دست نگه دارید. اینجا یه خانواده داره زندگی میکنه . قضیه اصلا چیزی نیست که شما ها فکر می کنید . من بی گناهمـ...
- خفه شو... این دختر یه ساحرست. با همین جادو و جمبل ها پدر و مادرش رو کشته. هر چی داره میگه دروغه!
افراد که برای چند لحظه دست از کار کشیده بودند، دوباره شروع کردند. قبل از اینکه بتواند دوباره به خانه برود و دخترک و پدرش را خبر دار کند، شخصی از پشت او را گرفت و اجازه تکان خوردن و حتی فریاد زدن را به او نداد ، در گوشه ای دیگر، پنسی ،فندکی را روشن کرد و به سمت خانه پرتاب کرد.
- برید عقب... برید عقب! الان خونه این زنیکه کاملا میسوزه.
در طی چند دقیقه کل آن زندگی رنگی و قشنگ غرق در شعله های آتش و دود شد. مرد حسابدار و دختر خردسالش برای همیشه این دنیا و عضو سوم خانواده را ترک کردند. ساحره جوان با چشمانی پر از اشک به منظره رو به رویش چشم دوخته بود. درد و عذاب مانند طناب محکمی دور گردنش پیچیده بود و او را داشت خفه میکرد. برای اولین بار پشیمان بود، پشیمان از همه چیز.
زن همسایه هیچ نفهمید که اشتباه کرده است.
ترسناک تر از کور شدن، نابینایی من است بعد از آن شب.
روحم درد می کند، احساسم تیر می کشد.
ناچارم به قدم زدن در هراسی که با تاریکی می آید با روشنایی نمی رود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: امروز ساعت 09:26
از: ایستگاه رادیویی
پستها:
313
شغل
داور دوئل

نامناسب برای افراد حساس.
ماه در پشت ابرها پنهان بود و آسمان لندن گویا لباسی از جنس مخمل بر تن کرده بود. اما این فقط ظاهر ماجرا بود. در عمق زیبایی شب، ابرها در حال تشکیل طوفانی بیسابقه بودند که شبکه هواشناسی ماگلها، آن را پیشبینی کرده و به اطلاع شهروندان رسانده بود. اگرچه به دلیل طوفان دنیای ماگلهای ساکن لندن در سکوت فرو رفته و شهروندان به خانههای گرم و امنشان و بیخانمانها به گرمخانهها پناه برده بودند، اما در دنیای جادویی هنوز هیاهو برپا بود، گویا که دوشنبه بود و اوج ساعت کاری.
و دلیلش را تنها سیاهترین، و البته ثروتمندترین جادوگران میدانستند. هر سال در تاریخ بیست و نه آپریل، نمایشگاه حراجی از انواع عتیقهجات و ابزار جادوهای باستانی تاریک و شیطانی، در نقطهای از لندن درست در میان دنیای ماگلها به صورت غیرقانونی برگزار میشد. شاید غیر قانونی بود، اما گاهی حتی وزرای سحر و جادو نیز نمیتوانستند کنجکاوی خود را کنترل کنند و به صورت ناشناس، سری به آن محل میزدند، اما تلاشی برای جلوگیری از چنین وقایعی انجام نمیگرفت. برگزار کنندگان آن چنان نفوذ عمیقی در وزارت داشتند که میتوانستند تمام وزارت، کارمندانش و خود وزیر را بخرند، آزاد کنند و سپس دوباره همه را به دو برابر قیمت قبلی خریداری کنند.
محفل ققنوس و مرگخواران اهمیت چندانی به چنین رویدادهایی نمیدادند. اما پس از فاش شدن لیست اشیائی که قرار بود برای حراج گذاشته شوند، یک مرگخوار تصمیم به شرکت در این حراجی عظیم گرفته بود. مرگخواری که برعکس اکثریت همرزمانش، ردای سیاه بر تن نداشت، بلکه کت و شلواری سرخ بر تن، و عینکی تکچشمی بر صورت داشت که او را شبیه به مردی از طبقات بالای جامعه جادویی میکرد. و عصایش که شبیه به یک میکروفون سرخ بود، او را شبیه به یک اجرا کننده نمایش کرده که با لباسهای شیکش در تضاد بود.
ضربهای ملایم به در اتاق خورد و گوشهای بلند و گوزن مانند مرد که با مو پوشیدهشده بودند، به سمت عقب خم شدند. به خوبی میدانست چه زمانی است، و البته به بهترین نحو میدانست چطور از خانه ریدلها خارج شود. صدای شاد گابریل، نوید آمادهشدن شام را به مرگخوار سرخپوش داد.
- الستور؟ هنوز تو اتاقتی؟ شام حاضره! سریع بیا تا بقیه سهمتو نخوردن!
پوزخند تقریبا همیشگی الستور، تبدیل به لبخندی گرم شد. هیچوقت از مصاحبت با گابریل خسته نمیشد. دلش میخواست بیشتر راجع به ذهن و افکار پیچیده وی یاد بگیرد. همچنان که لبخندش را حفظ کرده بود، از اتاق خارج شد و با سرعتی زیاد در حالیکه عصایش را به زمین میکوبید، از میان راهروها عبور کرد و مستقیم به سالن غذاخوری رفت. جایی که تمام مرگخواران در آن زمان نشسته بودند. مرگخوار عصا به دست، عصایش را پیش از نشستن روی صندلیاش رها کرد، و سایهاش به سرعت عصا را گرفت و برعکس صاحبش که روی صندلی، پشت میز بزرگ شام نشسته بود، ایستاد و به عصا تکیه داد و با پاهایش به زمین کوبید و به مچ دستش نگاه کرد، انگار که شدیدا در انتظار بود.
الستور به ظرف غذایش نگاه کرد. ترافل سفید که با خاویار تزئین شده بود. مرگخواران هیچوقت از نظر رژیم غذایی دچار کم و کسر نبودند، و الستور شخصاً به شدت به نوع غذایی که مصرف میکرد، حساس بود. برعکس بقیه شبها که او با آرامش تمام و سرعتی حتی آهستهتر از دیگران شامش را میل میکرد، به سرعت غذایش را به اتمام رساند و از پشت میز بلند شد.
- آ! آ! کجا با این عجله؟! میدونم که تو با یه بشقاب سیر نمیشی!
الستور در جایش متوقف شد و به مروپ که به وسیله چوبدستی، برایش یک بشقاب دیگر غذا پر کرده بود، نگاه کرد. تعظیم غرایی کرد و با لحن آرامی گفت:
- بانو گانت عزیزم! واقعاً از اینکه انقدر به فکر من هستید متشکرم، ولی هردومون میدونیم که این دندونا نیاز به جویدن گوشت دارن. شب خوبی داشته باشید رفقا!
سپس دوباره صاف ایستاد، لبخند دندان نمایی زد، و با آرامش تکهای سبز را از لای دندانهای تیز و زردش خارج نمود، روی پاشنه پا چرخید و به سمت در خروجی رفت، و سایهاش نیز که به دنبالش بود، طول سالن را روی زمین پیمود و برای مرگخواران و مروپ دستی تکان داد.
چند ثانیه بعد، مرگخواران که همچنان مشغول لذت بردن از غذایشان بودند، صدای باز و بسته شدن در جلویی خانه ریدلها، و سپس صدای غیب شدن یک جادوگر، در خارج از خانه را شنیدند.
I am the passenger
And I ride and I ride
I ride through the city's backsides
I see the stars come out of the sky
Yeah, the bright and hollow sky
You know it looks so good tonight
لحظاتی بعد، الستور چشمانش را باز کرد و به اطرافش نگاه کرد. هوا بوی چمن تازه کوتاه شده میداد که دلپذیر بود، اطرافش پر از درختانی بود که خشک شده بودند و در مقابل خانههای آجری قهوهای و سفید ماگلها ، وسایل نقلیه آهنی ماگلها در هر طرف ایستاده بودند که خالی و بیجان به نظر میرسیدند. و تابلوی تقاطع خیابان پرنسس و ملویل گاردنز در کنار خیابان دیده میشد. و این تابلو، همان چیزی بود که الستور به دیدنش نیاز داشت. سرش را تکان داد، و همانطور که شروع به حرکت میکرد، سایهاش، عصایش را به دستش داد.
Death comes sweeping through the hallway, like a lady's dress
Death comes driving down the highway, in its Sunday best
بدون اتلاف وقت بیشتر، الستور از تقاطع گذشت و در جهت خیابان ملویل گاردنز به سمت شمال حرکت کرد. خیابان باریکتر میشد و هیچ جنبندهای در آن به چشم نمیخورد. البته که دقیقهای بعد، این وضعیت با چند ماگل قوی هیکل مسلح به چاقو، که از درون یکی از وسایل نقلیه خارج شدند، تغییر یافت. الستور به سرعت تمام احتمالات را از نظر گذراند. تا مقصدش، یعنی خانه شماره چهل و دو که در تقاطع بین ملویل گاردنز و هروارد گاردنز بود، بیش از صد متر نمانده بود. اما دو ماگل مقابلش بودند، و یکی هم پشت سرش. بنابراین، کاری را کرد که در آن استاد بود. لبخند دندان نمایی زد و با چشمان سرخش به عمق روح ماگلهای رو به رویش نگاه کرد.
If you wanted me dead, you should've just said
Nothing makes me feel more alive
So I leap from the gallows and I levitate down your street
Crash the party like a record scratch as I scream
- هرچی داری رو سریع بده! صداتم در نیاد!
الستور سرش را کج کرد و چشمانش را تنگ. همچنان در حال ارزیابی ماگلها و میزان خطر بود که ماگلی که پشت سرش بود، تصمیم گرفت چند قدم نزدیکتر شود تا از عدم فرار وی، اطمینان بیشتری حاصل کند. دو ماگل جلویی هم به او نزدیکتر شدند، هر دو حدود بیست و پنج، سی سال سن داشتند، چشمانشان سرد و بدون احساس بود، بدنشان را با کتهایی از جنس چرم پوشانده بودند، و قدشان از الستور بسیار بلندتر بود. جادوگر از گوشه چشم، نیمنگاهی به ماگل پشت سرش انداخت. بزرگتر از دو نفر رو به رویش بود. روی بازوانش خالکوبیهایی داشت که پوستش را به طور کامل سیاه کرده بودند و لباس آستین کوتاه و جذبی که پوشیده بود، عضلات قدرتمندش را به خوبی به نمایش میگذاشتند. آنها اهمیتی به چهره عجیب و حتی کابوسوار الستور نمیدادند. فقط پول یا لباسهای به نظر گران قیمتش را میخواستند. البته همانطور که نزدیک میشدند، ذره ذره زبانشان باز شد و حرفهایشان لحن تمسخرآمیزی به خود گرفت.
- داداشمون فکر میکنه هالووینه!
- تو عقب افتادهای چیزی هستی؟
- زود باش جیبتو خالی کن! ما که کل شبو وقت نداریم!
آنها تقریبا در فاصلهای بودند که میتوانستند به راحتی جادوگر را با چاقو بزنند. الستور مشکلی با پرداخت پول، یا حتی تحویل کت یا عینک تکچشمیاش به آنها نداشت. اما به خوبی میدانست که آنها قرار نیست پس از گرفتن پولهایش، که البته فقط گالیون بودند، او را به سلامت رها کنند. قطعا از چاقوهایشان استفاده میکردند. این مردها آن شب نه فقط برای به دست آوردن نان، بلکه برای خون بیرون آمده بودند. این را از چشمانشان میخواند. خودش هم مرد نجیبی نبود، و میتوانست افکار شومشان را که مثل دندانهای حیوانی درنده، برهنده بودند، از چشمانشان بخواند.
- شماها هیچ استایلی ندارید.
لحنش سرخوش و آرام بود، بدون هیچ حس تهدیدی. و این تنها چیزی نبود که زورگیران را غافلگیر کرده بود، آنها متوجه شده بودند که صدای مرد، گویی از دهانش خارج نمیشد، بلکه انگار از رادیویی قدیمی پخش میشد که گوینده سرخوش آن مشغول گزارش یک مسابقه ورزشی هیجان انگیز بود. و ماگلهای زورگیر که نمیخواستند کنترل اوضاع را از دست بدهند، یا توسط یک فرد به قول خودشان عقب افتاده مورد تمسخر قرار گیرند، به الستور حمله کردند. شاید در یک لحظه، اجازه احساس خشم برای کنترل تمام اعمال آدمی، کار درستی به نظر برسد. اما در طولانی مدت ممکن است باعث پشیمانی یا حتی از دست رفتن جانی شود.
Well you know I never pray
I won't offer no salvation
I was born to raise some hell
پیش از آنکه هریک از ماگلها فرصتی برای واکنش داشته باشند، انتهای عصای الستور به زانوی ماگلی که مقابلش و سمت چپش قرار داشت، برخورد کرد. ماگل از درد نعره کشید و الستور با وقار و آرامش خودش را به سمت چپ انداخت و از دایره محاصرهشان خارج شد. حالا هر سه مقابلش بودند. ماگلی که ضربه خورده بود، با اینکه چهرهاش غرق درد و نفرت بود، اما حالا میل بیشتری به کشتن قربانی سرخ پوشش داشت.
- و هیچ نظمی هم ندارید.
ماگلها که از خشم کور شده بودند، تلاش کردند با زور و سرعت زیادشان به الستور ضربه بزنند و بدون نظم و تکنیک خاصی، با چاقوهایشان هوا را میبریدند. و الستور به سادگی ضربات را دفع میکرد یا خود را از جلوی چاقوها کنار میکشید و با غرور و هیجان میخندید، گویی که مشغول انجام بازی کودکانهای است و نه دفاع از جان خود. دیگر به نظر میرسید نقش شکار و شکارچی تغییر یافته. برای اثبات این تغییر نقش، الستور با انتهای عصایش ضربه محکمی به صورت ماگلی که قبلاً پشت سرش بود، زد. ضربه به صورت کاملا دقیق و حساب شده، وارد چشم راست ماگل شد، و زمانی که الستور عصایش را از چشم مرد خارج کرد، مرد فریادی از درد و عجز کشید و تلاش کرد با کف دست فواره خونی که از چشمش خارج میشد را بپوشاند، که ضربه دیگری با عصا به کشاله رانش برخورد کرد و ماگل قوی هیکل با صدای خفهای به زمین افتاد. دو ماگل دیگر لحظهای جا خوردند و متوقف شدند. الستور از فرصت استفاده کرد و به انتهای عصایش که وارد چشم مرد شده بود، نگاه کرد. کره چشم و مقداری از رگهای خونی هنوز به عصا چسبیده بودند. و الستور با لبخندی آن را لیسید.
- مزهش درست مثل سبک مبارزهش بود. نفرتانگیز و ضعیف.
Soon be there, the moon in the sky tonight
We're burning on a purified
Smash your face and then I beat it down
Are we really gonna die?!
ماگلها دوباره به اعصاب خود مسلط شدند و هر دو به جادوگر سادیسمی حمله کردند. حملاتشان بی اثر بود، یکیشان با ضربه عصا که به سینهاش برخورد کرده بود، تلوتلو خوران عقب رفت و دیگری، با ضربه محکم عصا به شکمش، تمام محتویات معدهاش را روی آسفالت خیابان تخلیه کرد.
- و میدونید از همه بدتر چیه؟ شلخته و رقت انگیزید!
و مرد که هنوز درحال عق زدن بود و دولا شده بود، با ضربه بخش میکروفون عصا به سرش، با شدت به زمین افتاد. جمجمهاش به شدت خرد شده بود و خون درحال بیرون ریختن از محل شکستگی، به آرامی زمین را تزئین میکرد. آخرین ماگل بالاخره موفق شد نفسش را بازیابد و به سرعت به سمت مرگخوار حمله کرد. و الستور که صدای خندههای رادیوییاش در سرتاسر خیابان شنیده میشد، به ازای هر ضربهای که ماگل خطا میزد، ضربه آرامی به زانوها و قوزک پاهای مرد میزد. شکارچی هنوز در حال بازی با شکارش بود و از این بازی وحشیانه لذت میبرد. بعد، ماگل قوی هیکل، احمقانهترین کاری که میتوانست در آن شب شوم انجام دهد را انجام داد. تردید کرد. و همین برای الستور تشنه به خون کافی بود که سرگرمیاش را تمام شده ببیند. بنابراین با یک ضربه عصایش مرد را خلع سلاح کرد و با ضربه دیگری به پشت زانو، مرد را به زمین انداخت. سپس با آرامش تمام به سمت چاقوی مرد که روی زمین افتاده بود، رفت.
عصایش را با بیخیالی رها کرد تا همانجا روی زمین ایستاده باقی بماند، کتش را با آرامش و وقار از تن خارج کرد و روی هوا رها کرد، که پیش از رسیدن به زمین، توسط سایهاش گرفته شد. بعد از آن، آستینهای پیراهن سرخش را بالا داد، پاپیون سیاهش را مرتب کرد و با اشاره دستش چاقو را روی هوا شناور کرد تا بدون دولا شدن آن را به چنگ آورد. درحالی که چاقو را بین انگشتانش میچرخاند به سمت قربانی بخت برگشته که هنوز نتوانسته بود از جایش بلند شود، بازگشت و روی زمین مقابل مرد زانو زد. چاقو را به صورت عمودی روی زمین قرار داد و مطمئن شد که تیغه نقرهای و مرگبارش به آسمان سیاه شب اشاره کند. و بعد موهای ماگل را که ناله میکرد و دیگر توانایی مقاومت نداشت، در میان انگشتان دست دیگرش گرفت، و لبهایش را به گوشهای ماگل نیمهجان نزدیک کرد و زمزمه کرد:
- دیدار به جهنم.
Hellfire isn't really just flames
Right now it's a city of stains
All primed for it being my stage
Turn the volume up
سپس با شدت تمام سر ماگل را به روی تیغه چاقو کوبید. جیغ مرد به سرعت تبدیل به نالهای بیجان شد که در میان اصواتی که از میان لبهای جادوگر خارج میشد و همچون صدای گوزنی در حال زجر کشیدن بود، گم شد. بدن مرد چند ثانیه لرزید، سپس بیحرکت شد. شکار به پایان رسیده بود.
الستور لبخندی زد. کتش را از سایهاش پس گرفت و بر تن کرد، سپس عصایش را که ثابت ایستاده بود، در دست گرفت و به سوی مقصدش به راه افتاد. نگران پیشآمد این اتفاق کوچک نبود. به خوبی میدانست صبح روز بعد پلیسهای ماگل زمانی که جسدها را بیابند و فیلم دوربینهایشان را بررسی کنند، با تصاویری کاملا برفکی و نامفهوم رو به رو خواهند شد. آخرین قدمهایش تا خانه شماره چهل و دو، به سرعت پیموده شدند. و به محض اینکه مقابل مردمک چشمکی که روی در خانه حکاکی شده بود و به نظر میرسید با کنجکاوی به شخصی که مقابل درب ایستاده نگاه میکند، قرار گرفت، با بخش بالای عصایش دو ضربه ملایم و آرام، و بلافاصله پنج ضربه سریع به در نواخت. در بدون کمک کسی باز شد، اما نه به خانهای ماگلی، بلکه به راهرویی طولانی با دیوارهایی تزئین شده با انواع نقاشیها و تزئینات که با مشعلهایی که با شعلههای آبی و سبز میسوختند، روشن شده بودند.
جادوگر لبخندش را حفظ کرد، نفس عمیقی کشید، هیجانش را مخفی کرد، و اولین قدمش را روی کف از جنس چوب بلوط راهرو گذاشت. قدمهایش کوچکترین صدایی تولید نمیکردند که خبر از طلسم قدرتمندی برای ایجاد سکوت میداد. توجه الستور به سرعت به نقاشیها که با ظرافت و هنری خارقالعاده، تاریخ دنیای جادویی و ماگلها و حتی گابلینها را به نمایش میگذاشتند، جلب شد. نقاشیها چنان زیبا بودند که انگار از دنیایی دیگر آمده بودند. اما مانند هر چیز خوبی، آن راهرو و نقاشیهای اعجاب انگیزش هم به پایان رسید و الستور به درب چوبی بسیار سادهای که مقابلش بود، نگاه کرد. و بعد بدون اتلاف وقت بیشتری، در را گشوده و وارد شد. دقایقی طول کشید تا چشمان سرخش به نور شدید عادت کنند، و بعد با سالن عظیمی رو به رو شد. اولین چیزی که توجهش را جلب کرد، درهایی دور تا دور سالن بودند. پس نمایشگاه دهها، شاید صدها ورودی داشت تا از هر نقطه قابل دستیابی باشد، و به نظر میرسید هربار شخص جدیدی قصد ورود داشت، درب جدیدی برایش به صورت اختصاصی ساخته میشد. پس از این مشاهدات، توجه مرگخوار سرخپوش به انواع و اقسام عتیقهجات جادویی و شیطانی جلب شد که در تمام سالن روی پایههایی قرار داشتند و با حبابهایی از جادو حفاظت میشدند. و جادوگران و ساحرگانی با رداها و لباسهایی بسیار شیک در بین این وسایل حرکت میکردند و بررسیشان میکردند.
الستور هم به بقیه پیوست. هیچکس به چشمان و چهره کسی نگاه نمیکرد، و او هم همین رفتار را در مقابل بقیه نشان داد. حتی سایهاش هم تلاش میکرد توجه کسی را جلب نکند. جادوی سیاهی که در تمام آن سالن عظیم حکمرانی میکرد، اضطراب و نگرانی را به جان همه حاضرین انداخته بود. اما به جز حس نگرانی، چیز دیگری هم بود، گویا با فشاری بر مغزشان، تمام خاطرات غمانگیز گذشته و حسرتهای افراد که سالها بود زیر بار بقیه خاطرات دفن شدهبودند، ناگهان زیر و رو میشدند. اما حتی با وجود فشار روانی، الستور به گشتن در میان تمامی عتیقهجات ادامه داد. چندین بار احساس کرد چشمانی او را زیر نظر دارند، اما اهمیت نداد. و در حالی که تمام خاطرات فراموش شده تلخ گذشته، به صورت زنده در مقابل چشمانش حرکت میکردند. فقط به لبخند زدن ادامه داد.
و سرانجام، آنچه میخواست را یافت. درون یکی از حبابهای جادویی محافظ، رادیویی قدیمی به رنگ سرخ، به چشم میخورد، که مشخص بود رنگ و رویش به دلیل رسیدگی نه چندان خوب، از بین رفته و رویش لایهای از غبار نشسته. توضیحاتش که روی سنگ حکاکی شده بودند را مانند نوشیدنی گوارایی، با چشمان سرخش نوشید. رادیو در سال 1734، یعنی 167 سال پیش از اختراعش توسط ماگلها، به کمک جادوی سیاه ساخته شده بود تا انرژی جادویی شخص را پس از هدایت توسط چوبدستی، تقویت نموده و جادوگر را حتی قدرتمندتر یا خطرناکتر کند. و اگرچه هیچکس به آن توجه نمیکرد، جادوگری مثل الستور نمیتوانست از آن بگذرد. زنگولهای روی هوا در کنار توضیحات وجود داشت، که در صورت به صدا درآمدن، میتوانست بها را پرداخته و محل را با جنس خریداری شده، ترک کند. الستور به زنگوله نگاه کرد و درخشش وحشیانهای در چشمان سرخش شکل گرفت. و البته گزشی هشدار آمیز در گردنش، گویا میدانست هر حرکتش، پیامدی خواهد داشت.
It's hard to tell these days and which way that we're falling
I'm not sure any more what's right or what is wrong
It hurts to feel, to think, to know I may be nothing
But then again I've been wrong before
I've opened up my eyes just to wish that I'd stayed blind
از شدت این گزش، لبخندش محو شد. دستش را به سمت زنگوله کوچک و طلایی دراز کرد، و با ضربهای آن را به صدا در آورد. برای یک لحظه، گویا تمام سالن که پر از زمزمه جادوگران و ساحرگان بود، در سکوت فرو رفت. اما بعد همه چیز به حالت عادی بازگشت، و سنگی که توضیحات رادیو رویش حک شده بود، همچون سینی کوچکی مقابل الستور قرار گرفت. زمان پرداخت بهای خواستهاش رسیده بود.
دستش را جیب کناری کتش فرو برد، سپس به صورت مشتشده بیرون آورد و بالای سینی سنگی قرار داد. زمانی که مشتش را باز کرد، هفت یاقوت به رنگ خون، روی سینی افتادند. اتفاقی نیفتاد. چشمهای سرخ فامش را ریز کرد و به فکر فرو رفت. ندایی در درونش میگفت بهای واقعی خواستهاش چیزی گرانبهاتر است. اینبار کتش را باز کرد و دستش را درون جیب داخلی کت فرو برد، گردنبندی با سنگی درخشان به رنگ بنفش را از جیبش خارج کرد، که نمادهای عجیبی روی آن حکاکی شده بود. حکاکیهایی مربوط به جادوی سنتی وودوو که در بعضی مناطق آمریکا همچنان رواج داشت. الستور به گردنبند نگاه عمیقی انداخت، و حس کرد قطره اشکی در چشمش شکل میگیرد. اما شانهای بالا انداخت، و گردنبندی که تنها ارثیه باقیمانده از مادرش بود را روی سینی سنگی قرار داد.
در لحظه قرار دادن گردنبند روی سینی سنگی، در خاطراتش فرو رفت. مادرش را که روی تخت در اتاقی خالی دراز کشیده بود دید، زن زیبایی بود. به نظر نمیرسید سنش بیش از چهل سال باشد. و بهترین زنی بود که الستور در زندگیاش شناخته بود. بدنش را ملافهای سفید پوشانده بود، و چهرهاش بینهایت آرام بود. نمیتوانست صحبت کند، اما با چشمانی پر از اندوه به چهره پر از نگرانی فرزندش نگریست. دست فرزندش را در دست خود که هر آن سرد و سردتر میشد، نگاه داشته بود. لحظهای بعد، دستش فرو افتاد، و گردنبندی کف دست الستور جوان که شانههایش شروع به لرزیدن کردهبودند، باقیماند.
Everywhere I go, my shadow, it follows behind
Doesn't matter where I travel, my shadow, it finds me
Something that I've come to realize after all this time
I can't escape my shadow, I can't escape my shadow
خاطرات به همان ناگهانی که وارد شدهبودند، محو شدند. الستور حس کرد پاهایش ضعف میروند، وزنش را به سرعت روی عصایش انداخت. چهره سایهاش برای اولین بار لبخند نمیزد و به نظر نگران، یا حتی تا حدودی وحشتزده بود. اما بعد، انعکاس رادیو در چشمانش که همچون دو گلوله آتش شده بودند، و طمع شیطانیاش برای قدرت، دوباره احساساتش را در خود خفه کردند. دستش را به سمت رادیو دراز کرد و به آرامی انگشتانش را به سمتش برد. سایهاش هر لحظه چهره نگرانتری به خود میگرفت و از هر حرکتی برای نشان دادن نارضایتیاش استفاده میکرد، اما نمیتوانست اراده فولادین صاحبش را سست کند.
درست در زمانی که نوک انگشتش میخواست با رادیو برخورد کند، دوباره چشمان اندوهگین مادرش را دید. دستش شروع به لرزیدن کرد. سایهاش همچنان به شدت از لمس کردن رادیو نهیاش میکرد، گویی چیزی شوم در آن میدید که صاحبش توانایی دیدناش را نداشت. الستور حس میکرد به تمام قوانین و قواعدی که برای خودش وضع کرده، و به خاطره مادرش، خیانت میکند. شاید یک شیطان بود، اما شیطانی با قوانین اخلاقی خاص خودش بود. نیمنگاه دیگری به سایهاش انداخت. نفس عمیقی کشید، به اعصابش مسلط شد. و تصمیم بزرگی گرفت. با آرامش چرخید، و فقط گردنبند را از روی سینی سنگی برداشت، که باعث شد حباب جادویی دور رادیو دوباره تشکیل شود.
به سرعت از آن محل شوم خارج شد. ریههایش را با نفسی عمیق از هوای خنک شب پر کرد. احساس سبکی میکرد، فشار زیادی به ناگاه از رویش برداشته شدهبود، و سایهاش دوباره لبخند پلیدش را بر لب داشت. خودش هم لبخندی شبیه به لبخند سایهاش را زد. برای اولین بار شکست خورده بود. آنهم به خواست خودش. و به طرز عجیبی از این موضوع احساس آرامش میکرد. تصمیم گرفت پیش از بازگشت به خانه ریدلها، اندکی قدم بزند. شاید دوست یا دشمنی قدیمی را در مسیر میدید، شاید هم نمیدید. بههرحال شب هنوز تمام نشده بود.
Special thanks to Winky and Alannis for assisting in writing the musical parts. And Merupe gaunt and Gabrielle delacoure for pointing at story problems and moral support.
Now in darkness, world stops turning
Ashes where their bodies burning
No more war pigs have the power
Hand of God has struck the hour
Ashes where their bodies burning
No more war pigs have the power
Hand of God has struck the hour
ماه در پشت ابرها پنهان بود و آسمان لندن گویا لباسی از جنس مخمل بر تن کرده بود. اما این فقط ظاهر ماجرا بود. در عمق زیبایی شب، ابرها در حال تشکیل طوفانی بیسابقه بودند که شبکه هواشناسی ماگلها، آن را پیشبینی کرده و به اطلاع شهروندان رسانده بود. اگرچه به دلیل طوفان دنیای ماگلهای ساکن لندن در سکوت فرو رفته و شهروندان به خانههای گرم و امنشان و بیخانمانها به گرمخانهها پناه برده بودند، اما در دنیای جادویی هنوز هیاهو برپا بود، گویا که دوشنبه بود و اوج ساعت کاری.
The jewel, the prize
Looking into your eyes
Cool pools drown your mind
What else will you find?
Looking into your eyes
Cool pools drown your mind
What else will you find?
و دلیلش را تنها سیاهترین، و البته ثروتمندترین جادوگران میدانستند. هر سال در تاریخ بیست و نه آپریل، نمایشگاه حراجی از انواع عتیقهجات و ابزار جادوهای باستانی تاریک و شیطانی، در نقطهای از لندن درست در میان دنیای ماگلها به صورت غیرقانونی برگزار میشد. شاید غیر قانونی بود، اما گاهی حتی وزرای سحر و جادو نیز نمیتوانستند کنجکاوی خود را کنترل کنند و به صورت ناشناس، سری به آن محل میزدند، اما تلاشی برای جلوگیری از چنین وقایعی انجام نمیگرفت. برگزار کنندگان آن چنان نفوذ عمیقی در وزارت داشتند که میتوانستند تمام وزارت، کارمندانش و خود وزیر را بخرند، آزاد کنند و سپس دوباره همه را به دو برابر قیمت قبلی خریداری کنند.
محفل ققنوس و مرگخواران اهمیت چندانی به چنین رویدادهایی نمیدادند. اما پس از فاش شدن لیست اشیائی که قرار بود برای حراج گذاشته شوند، یک مرگخوار تصمیم به شرکت در این حراجی عظیم گرفته بود. مرگخواری که برعکس اکثریت همرزمانش، ردای سیاه بر تن نداشت، بلکه کت و شلواری سرخ بر تن، و عینکی تکچشمی بر صورت داشت که او را شبیه به مردی از طبقات بالای جامعه جادویی میکرد. و عصایش که شبیه به یک میکروفون سرخ بود، او را شبیه به یک اجرا کننده نمایش کرده که با لباسهای شیکش در تضاد بود.
ضربهای ملایم به در اتاق خورد و گوشهای بلند و گوزن مانند مرد که با مو پوشیدهشده بودند، به سمت عقب خم شدند. به خوبی میدانست چه زمانی است، و البته به بهترین نحو میدانست چطور از خانه ریدلها خارج شود. صدای شاد گابریل، نوید آمادهشدن شام را به مرگخوار سرخپوش داد.
- الستور؟ هنوز تو اتاقتی؟ شام حاضره! سریع بیا تا بقیه سهمتو نخوردن!
پوزخند تقریبا همیشگی الستور، تبدیل به لبخندی گرم شد. هیچوقت از مصاحبت با گابریل خسته نمیشد. دلش میخواست بیشتر راجع به ذهن و افکار پیچیده وی یاد بگیرد. همچنان که لبخندش را حفظ کرده بود، از اتاق خارج شد و با سرعتی زیاد در حالیکه عصایش را به زمین میکوبید، از میان راهروها عبور کرد و مستقیم به سالن غذاخوری رفت. جایی که تمام مرگخواران در آن زمان نشسته بودند. مرگخوار عصا به دست، عصایش را پیش از نشستن روی صندلیاش رها کرد، و سایهاش به سرعت عصا را گرفت و برعکس صاحبش که روی صندلی، پشت میز بزرگ شام نشسته بود، ایستاد و به عصا تکیه داد و با پاهایش به زمین کوبید و به مچ دستش نگاه کرد، انگار که شدیدا در انتظار بود.
الستور به ظرف غذایش نگاه کرد. ترافل سفید که با خاویار تزئین شده بود. مرگخواران هیچوقت از نظر رژیم غذایی دچار کم و کسر نبودند، و الستور شخصاً به شدت به نوع غذایی که مصرف میکرد، حساس بود. برعکس بقیه شبها که او با آرامش تمام و سرعتی حتی آهستهتر از دیگران شامش را میل میکرد، به سرعت غذایش را به اتمام رساند و از پشت میز بلند شد.
- آ! آ! کجا با این عجله؟! میدونم که تو با یه بشقاب سیر نمیشی!
الستور در جایش متوقف شد و به مروپ که به وسیله چوبدستی، برایش یک بشقاب دیگر غذا پر کرده بود، نگاه کرد. تعظیم غرایی کرد و با لحن آرامی گفت:
- بانو گانت عزیزم! واقعاً از اینکه انقدر به فکر من هستید متشکرم، ولی هردومون میدونیم که این دندونا نیاز به جویدن گوشت دارن. شب خوبی داشته باشید رفقا!
سپس دوباره صاف ایستاد، لبخند دندان نمایی زد، و با آرامش تکهای سبز را از لای دندانهای تیز و زردش خارج نمود، روی پاشنه پا چرخید و به سمت در خروجی رفت، و سایهاش نیز که به دنبالش بود، طول سالن را روی زمین پیمود و برای مرگخواران و مروپ دستی تکان داد.
چند ثانیه بعد، مرگخواران که همچنان مشغول لذت بردن از غذایشان بودند، صدای باز و بسته شدن در جلویی خانه ریدلها، و سپس صدای غیب شدن یک جادوگر، در خارج از خانه را شنیدند.
I am the passenger
And I ride and I ride
I ride through the city's backsides
I see the stars come out of the sky
Yeah, the bright and hollow sky
You know it looks so good tonight
لحظاتی بعد، الستور چشمانش را باز کرد و به اطرافش نگاه کرد. هوا بوی چمن تازه کوتاه شده میداد که دلپذیر بود، اطرافش پر از درختانی بود که خشک شده بودند و در مقابل خانههای آجری قهوهای و سفید ماگلها ، وسایل نقلیه آهنی ماگلها در هر طرف ایستاده بودند که خالی و بیجان به نظر میرسیدند. و تابلوی تقاطع خیابان پرنسس و ملویل گاردنز در کنار خیابان دیده میشد. و این تابلو، همان چیزی بود که الستور به دیدنش نیاز داشت. سرش را تکان داد، و همانطور که شروع به حرکت میکرد، سایهاش، عصایش را به دستش داد.
Death comes sweeping through the hallway, like a lady's dress
Death comes driving down the highway, in its Sunday best
بدون اتلاف وقت بیشتر، الستور از تقاطع گذشت و در جهت خیابان ملویل گاردنز به سمت شمال حرکت کرد. خیابان باریکتر میشد و هیچ جنبندهای در آن به چشم نمیخورد. البته که دقیقهای بعد، این وضعیت با چند ماگل قوی هیکل مسلح به چاقو، که از درون یکی از وسایل نقلیه خارج شدند، تغییر یافت. الستور به سرعت تمام احتمالات را از نظر گذراند. تا مقصدش، یعنی خانه شماره چهل و دو که در تقاطع بین ملویل گاردنز و هروارد گاردنز بود، بیش از صد متر نمانده بود. اما دو ماگل مقابلش بودند، و یکی هم پشت سرش. بنابراین، کاری را کرد که در آن استاد بود. لبخند دندان نمایی زد و با چشمان سرخش به عمق روح ماگلهای رو به رویش نگاه کرد.
If you wanted me dead, you should've just said
Nothing makes me feel more alive
So I leap from the gallows and I levitate down your street
Crash the party like a record scratch as I scream
- هرچی داری رو سریع بده! صداتم در نیاد!
الستور سرش را کج کرد و چشمانش را تنگ. همچنان در حال ارزیابی ماگلها و میزان خطر بود که ماگلی که پشت سرش بود، تصمیم گرفت چند قدم نزدیکتر شود تا از عدم فرار وی، اطمینان بیشتری حاصل کند. دو ماگل جلویی هم به او نزدیکتر شدند، هر دو حدود بیست و پنج، سی سال سن داشتند، چشمانشان سرد و بدون احساس بود، بدنشان را با کتهایی از جنس چرم پوشانده بودند، و قدشان از الستور بسیار بلندتر بود. جادوگر از گوشه چشم، نیمنگاهی به ماگل پشت سرش انداخت. بزرگتر از دو نفر رو به رویش بود. روی بازوانش خالکوبیهایی داشت که پوستش را به طور کامل سیاه کرده بودند و لباس آستین کوتاه و جذبی که پوشیده بود، عضلات قدرتمندش را به خوبی به نمایش میگذاشتند. آنها اهمیتی به چهره عجیب و حتی کابوسوار الستور نمیدادند. فقط پول یا لباسهای به نظر گران قیمتش را میخواستند. البته همانطور که نزدیک میشدند، ذره ذره زبانشان باز شد و حرفهایشان لحن تمسخرآمیزی به خود گرفت.
- داداشمون فکر میکنه هالووینه!
- تو عقب افتادهای چیزی هستی؟
- زود باش جیبتو خالی کن! ما که کل شبو وقت نداریم!
آنها تقریبا در فاصلهای بودند که میتوانستند به راحتی جادوگر را با چاقو بزنند. الستور مشکلی با پرداخت پول، یا حتی تحویل کت یا عینک تکچشمیاش به آنها نداشت. اما به خوبی میدانست که آنها قرار نیست پس از گرفتن پولهایش، که البته فقط گالیون بودند، او را به سلامت رها کنند. قطعا از چاقوهایشان استفاده میکردند. این مردها آن شب نه فقط برای به دست آوردن نان، بلکه برای خون بیرون آمده بودند. این را از چشمانشان میخواند. خودش هم مرد نجیبی نبود، و میتوانست افکار شومشان را که مثل دندانهای حیوانی درنده، برهنده بودند، از چشمانشان بخواند.
- شماها هیچ استایلی ندارید.
لحنش سرخوش و آرام بود، بدون هیچ حس تهدیدی. و این تنها چیزی نبود که زورگیران را غافلگیر کرده بود، آنها متوجه شده بودند که صدای مرد، گویی از دهانش خارج نمیشد، بلکه انگار از رادیویی قدیمی پخش میشد که گوینده سرخوش آن مشغول گزارش یک مسابقه ورزشی هیجان انگیز بود. و ماگلهای زورگیر که نمیخواستند کنترل اوضاع را از دست بدهند، یا توسط یک فرد به قول خودشان عقب افتاده مورد تمسخر قرار گیرند، به الستور حمله کردند. شاید در یک لحظه، اجازه احساس خشم برای کنترل تمام اعمال آدمی، کار درستی به نظر برسد. اما در طولانی مدت ممکن است باعث پشیمانی یا حتی از دست رفتن جانی شود.
Well you know I never pray
I won't offer no salvation
I was born to raise some hell
پیش از آنکه هریک از ماگلها فرصتی برای واکنش داشته باشند، انتهای عصای الستور به زانوی ماگلی که مقابلش و سمت چپش قرار داشت، برخورد کرد. ماگل از درد نعره کشید و الستور با وقار و آرامش خودش را به سمت چپ انداخت و از دایره محاصرهشان خارج شد. حالا هر سه مقابلش بودند. ماگلی که ضربه خورده بود، با اینکه چهرهاش غرق درد و نفرت بود، اما حالا میل بیشتری به کشتن قربانی سرخ پوشش داشت.
- و هیچ نظمی هم ندارید.
ماگلها که از خشم کور شده بودند، تلاش کردند با زور و سرعت زیادشان به الستور ضربه بزنند و بدون نظم و تکنیک خاصی، با چاقوهایشان هوا را میبریدند. و الستور به سادگی ضربات را دفع میکرد یا خود را از جلوی چاقوها کنار میکشید و با غرور و هیجان میخندید، گویی که مشغول انجام بازی کودکانهای است و نه دفاع از جان خود. دیگر به نظر میرسید نقش شکار و شکارچی تغییر یافته. برای اثبات این تغییر نقش، الستور با انتهای عصایش ضربه محکمی به صورت ماگلی که قبلاً پشت سرش بود، زد. ضربه به صورت کاملا دقیق و حساب شده، وارد چشم راست ماگل شد، و زمانی که الستور عصایش را از چشم مرد خارج کرد، مرد فریادی از درد و عجز کشید و تلاش کرد با کف دست فواره خونی که از چشمش خارج میشد را بپوشاند، که ضربه دیگری با عصا به کشاله رانش برخورد کرد و ماگل قوی هیکل با صدای خفهای به زمین افتاد. دو ماگل دیگر لحظهای جا خوردند و متوقف شدند. الستور از فرصت استفاده کرد و به انتهای عصایش که وارد چشم مرد شده بود، نگاه کرد. کره چشم و مقداری از رگهای خونی هنوز به عصا چسبیده بودند. و الستور با لبخندی آن را لیسید.
- مزهش درست مثل سبک مبارزهش بود. نفرتانگیز و ضعیف.
Soon be there, the moon in the sky tonight
We're burning on a purified
Smash your face and then I beat it down
Are we really gonna die?!
ماگلها دوباره به اعصاب خود مسلط شدند و هر دو به جادوگر سادیسمی حمله کردند. حملاتشان بی اثر بود، یکیشان با ضربه عصا که به سینهاش برخورد کرده بود، تلوتلو خوران عقب رفت و دیگری، با ضربه محکم عصا به شکمش، تمام محتویات معدهاش را روی آسفالت خیابان تخلیه کرد.
- و میدونید از همه بدتر چیه؟ شلخته و رقت انگیزید!
و مرد که هنوز درحال عق زدن بود و دولا شده بود، با ضربه بخش میکروفون عصا به سرش، با شدت به زمین افتاد. جمجمهاش به شدت خرد شده بود و خون درحال بیرون ریختن از محل شکستگی، به آرامی زمین را تزئین میکرد. آخرین ماگل بالاخره موفق شد نفسش را بازیابد و به سرعت به سمت مرگخوار حمله کرد. و الستور که صدای خندههای رادیوییاش در سرتاسر خیابان شنیده میشد، به ازای هر ضربهای که ماگل خطا میزد، ضربه آرامی به زانوها و قوزک پاهای مرد میزد. شکارچی هنوز در حال بازی با شکارش بود و از این بازی وحشیانه لذت میبرد. بعد، ماگل قوی هیکل، احمقانهترین کاری که میتوانست در آن شب شوم انجام دهد را انجام داد. تردید کرد. و همین برای الستور تشنه به خون کافی بود که سرگرمیاش را تمام شده ببیند. بنابراین با یک ضربه عصایش مرد را خلع سلاح کرد و با ضربه دیگری به پشت زانو، مرد را به زمین انداخت. سپس با آرامش تمام به سمت چاقوی مرد که روی زمین افتاده بود، رفت.
Can you hear the silent screams?
You embrace an ice cold breeze
We're heading for a fall
The nights are gone
You embrace an ice cold breeze
We're heading for a fall
The nights are gone
عصایش را با بیخیالی رها کرد تا همانجا روی زمین ایستاده باقی بماند، کتش را با آرامش و وقار از تن خارج کرد و روی هوا رها کرد، که پیش از رسیدن به زمین، توسط سایهاش گرفته شد. بعد از آن، آستینهای پیراهن سرخش را بالا داد، پاپیون سیاهش را مرتب کرد و با اشاره دستش چاقو را روی هوا شناور کرد تا بدون دولا شدن آن را به چنگ آورد. درحالی که چاقو را بین انگشتانش میچرخاند به سمت قربانی بخت برگشته که هنوز نتوانسته بود از جایش بلند شود، بازگشت و روی زمین مقابل مرد زانو زد. چاقو را به صورت عمودی روی زمین قرار داد و مطمئن شد که تیغه نقرهای و مرگبارش به آسمان سیاه شب اشاره کند. و بعد موهای ماگل را که ناله میکرد و دیگر توانایی مقاومت نداشت، در میان انگشتان دست دیگرش گرفت، و لبهایش را به گوشهای ماگل نیمهجان نزدیک کرد و زمزمه کرد:
- دیدار به جهنم.
Hellfire isn't really just flames
Right now it's a city of stains
All primed for it being my stage
Turn the volume up
سپس با شدت تمام سر ماگل را به روی تیغه چاقو کوبید. جیغ مرد به سرعت تبدیل به نالهای بیجان شد که در میان اصواتی که از میان لبهای جادوگر خارج میشد و همچون صدای گوزنی در حال زجر کشیدن بود، گم شد. بدن مرد چند ثانیه لرزید، سپس بیحرکت شد. شکار به پایان رسیده بود.
الستور لبخندی زد. کتش را از سایهاش پس گرفت و بر تن کرد، سپس عصایش را که ثابت ایستاده بود، در دست گرفت و به سوی مقصدش به راه افتاد. نگران پیشآمد این اتفاق کوچک نبود. به خوبی میدانست صبح روز بعد پلیسهای ماگل زمانی که جسدها را بیابند و فیلم دوربینهایشان را بررسی کنند، با تصاویری کاملا برفکی و نامفهوم رو به رو خواهند شد. آخرین قدمهایش تا خانه شماره چهل و دو، به سرعت پیموده شدند. و به محض اینکه مقابل مردمک چشمکی که روی در خانه حکاکی شده بود و به نظر میرسید با کنجکاوی به شخصی که مقابل درب ایستاده نگاه میکند، قرار گرفت، با بخش بالای عصایش دو ضربه ملایم و آرام، و بلافاصله پنج ضربه سریع به در نواخت. در بدون کمک کسی باز شد، اما نه به خانهای ماگلی، بلکه به راهرویی طولانی با دیوارهایی تزئین شده با انواع نقاشیها و تزئینات که با مشعلهایی که با شعلههای آبی و سبز میسوختند، روشن شده بودند.
جادوگر لبخندش را حفظ کرد، نفس عمیقی کشید، هیجانش را مخفی کرد، و اولین قدمش را روی کف از جنس چوب بلوط راهرو گذاشت. قدمهایش کوچکترین صدایی تولید نمیکردند که خبر از طلسم قدرتمندی برای ایجاد سکوت میداد. توجه الستور به سرعت به نقاشیها که با ظرافت و هنری خارقالعاده، تاریخ دنیای جادویی و ماگلها و حتی گابلینها را به نمایش میگذاشتند، جلب شد. نقاشیها چنان زیبا بودند که انگار از دنیایی دیگر آمده بودند. اما مانند هر چیز خوبی، آن راهرو و نقاشیهای اعجاب انگیزش هم به پایان رسید و الستور به درب چوبی بسیار سادهای که مقابلش بود، نگاه کرد. و بعد بدون اتلاف وقت بیشتری، در را گشوده و وارد شد. دقایقی طول کشید تا چشمان سرخش به نور شدید عادت کنند، و بعد با سالن عظیمی رو به رو شد. اولین چیزی که توجهش را جلب کرد، درهایی دور تا دور سالن بودند. پس نمایشگاه دهها، شاید صدها ورودی داشت تا از هر نقطه قابل دستیابی باشد، و به نظر میرسید هربار شخص جدیدی قصد ورود داشت، درب جدیدی برایش به صورت اختصاصی ساخته میشد. پس از این مشاهدات، توجه مرگخوار سرخپوش به انواع و اقسام عتیقهجات جادویی و شیطانی جلب شد که در تمام سالن روی پایههایی قرار داشتند و با حبابهایی از جادو حفاظت میشدند. و جادوگران و ساحرگانی با رداها و لباسهایی بسیار شیک در بین این وسایل حرکت میکردند و بررسیشان میکردند.
الستور هم به بقیه پیوست. هیچکس به چشمان و چهره کسی نگاه نمیکرد، و او هم همین رفتار را در مقابل بقیه نشان داد. حتی سایهاش هم تلاش میکرد توجه کسی را جلب نکند. جادوی سیاهی که در تمام آن سالن عظیم حکمرانی میکرد، اضطراب و نگرانی را به جان همه حاضرین انداخته بود. اما به جز حس نگرانی، چیز دیگری هم بود، گویا با فشاری بر مغزشان، تمام خاطرات غمانگیز گذشته و حسرتهای افراد که سالها بود زیر بار بقیه خاطرات دفن شدهبودند، ناگهان زیر و رو میشدند. اما حتی با وجود فشار روانی، الستور به گشتن در میان تمامی عتیقهجات ادامه داد. چندین بار احساس کرد چشمانی او را زیر نظر دارند، اما اهمیت نداد. و در حالی که تمام خاطرات فراموش شده تلخ گذشته، به صورت زنده در مقابل چشمانش حرکت میکردند. فقط به لبخند زدن ادامه داد.
It must be the lesson
Hidden deep inside
It must be the lesson
So roll the tide
Hidden deep inside
It must be the lesson
So roll the tide
و سرانجام، آنچه میخواست را یافت. درون یکی از حبابهای جادویی محافظ، رادیویی قدیمی به رنگ سرخ، به چشم میخورد، که مشخص بود رنگ و رویش به دلیل رسیدگی نه چندان خوب، از بین رفته و رویش لایهای از غبار نشسته. توضیحاتش که روی سنگ حکاکی شده بودند را مانند نوشیدنی گوارایی، با چشمان سرخش نوشید. رادیو در سال 1734، یعنی 167 سال پیش از اختراعش توسط ماگلها، به کمک جادوی سیاه ساخته شده بود تا انرژی جادویی شخص را پس از هدایت توسط چوبدستی، تقویت نموده و جادوگر را حتی قدرتمندتر یا خطرناکتر کند. و اگرچه هیچکس به آن توجه نمیکرد، جادوگری مثل الستور نمیتوانست از آن بگذرد. زنگولهای روی هوا در کنار توضیحات وجود داشت، که در صورت به صدا درآمدن، میتوانست بها را پرداخته و محل را با جنس خریداری شده، ترک کند. الستور به زنگوله نگاه کرد و درخشش وحشیانهای در چشمان سرخش شکل گرفت. و البته گزشی هشدار آمیز در گردنش، گویا میدانست هر حرکتش، پیامدی خواهد داشت.
It's hard to tell these days and which way that we're falling
I'm not sure any more what's right or what is wrong
It hurts to feel, to think, to know I may be nothing
But then again I've been wrong before
I've opened up my eyes just to wish that I'd stayed blind
از شدت این گزش، لبخندش محو شد. دستش را به سمت زنگوله کوچک و طلایی دراز کرد، و با ضربهای آن را به صدا در آورد. برای یک لحظه، گویا تمام سالن که پر از زمزمه جادوگران و ساحرگان بود، در سکوت فرو رفت. اما بعد همه چیز به حالت عادی بازگشت، و سنگی که توضیحات رادیو رویش حک شده بود، همچون سینی کوچکی مقابل الستور قرار گرفت. زمان پرداخت بهای خواستهاش رسیده بود.
دستش را جیب کناری کتش فرو برد، سپس به صورت مشتشده بیرون آورد و بالای سینی سنگی قرار داد. زمانی که مشتش را باز کرد، هفت یاقوت به رنگ خون، روی سینی افتادند. اتفاقی نیفتاد. چشمهای سرخ فامش را ریز کرد و به فکر فرو رفت. ندایی در درونش میگفت بهای واقعی خواستهاش چیزی گرانبهاتر است. اینبار کتش را باز کرد و دستش را درون جیب داخلی کت فرو برد، گردنبندی با سنگی درخشان به رنگ بنفش را از جیبش خارج کرد، که نمادهای عجیبی روی آن حکاکی شده بود. حکاکیهایی مربوط به جادوی سنتی وودوو که در بعضی مناطق آمریکا همچنان رواج داشت. الستور به گردنبند نگاه عمیقی انداخت، و حس کرد قطره اشکی در چشمش شکل میگیرد. اما شانهای بالا انداخت، و گردنبندی که تنها ارثیه باقیمانده از مادرش بود را روی سینی سنگی قرار داد.
در لحظه قرار دادن گردنبند روی سینی سنگی، در خاطراتش فرو رفت. مادرش را که روی تخت در اتاقی خالی دراز کشیده بود دید، زن زیبایی بود. به نظر نمیرسید سنش بیش از چهل سال باشد. و بهترین زنی بود که الستور در زندگیاش شناخته بود. بدنش را ملافهای سفید پوشانده بود، و چهرهاش بینهایت آرام بود. نمیتوانست صحبت کند، اما با چشمانی پر از اندوه به چهره پر از نگرانی فرزندش نگریست. دست فرزندش را در دست خود که هر آن سرد و سردتر میشد، نگاه داشته بود. لحظهای بعد، دستش فرو افتاد، و گردنبندی کف دست الستور جوان که شانههایش شروع به لرزیدن کردهبودند، باقیماند.
Everywhere I go, my shadow, it follows behind
Doesn't matter where I travel, my shadow, it finds me
Something that I've come to realize after all this time
I can't escape my shadow, I can't escape my shadow
خاطرات به همان ناگهانی که وارد شدهبودند، محو شدند. الستور حس کرد پاهایش ضعف میروند، وزنش را به سرعت روی عصایش انداخت. چهره سایهاش برای اولین بار لبخند نمیزد و به نظر نگران، یا حتی تا حدودی وحشتزده بود. اما بعد، انعکاس رادیو در چشمانش که همچون دو گلوله آتش شده بودند، و طمع شیطانیاش برای قدرت، دوباره احساساتش را در خود خفه کردند. دستش را به سمت رادیو دراز کرد و به آرامی انگشتانش را به سمتش برد. سایهاش هر لحظه چهره نگرانتری به خود میگرفت و از هر حرکتی برای نشان دادن نارضایتیاش استفاده میکرد، اما نمیتوانست اراده فولادین صاحبش را سست کند.
درست در زمانی که نوک انگشتش میخواست با رادیو برخورد کند، دوباره چشمان اندوهگین مادرش را دید. دستش شروع به لرزیدن کرد. سایهاش همچنان به شدت از لمس کردن رادیو نهیاش میکرد، گویی چیزی شوم در آن میدید که صاحبش توانایی دیدناش را نداشت. الستور حس میکرد به تمام قوانین و قواعدی که برای خودش وضع کرده، و به خاطره مادرش، خیانت میکند. شاید یک شیطان بود، اما شیطانی با قوانین اخلاقی خاص خودش بود. نیمنگاه دیگری به سایهاش انداخت. نفس عمیقی کشید، به اعصابش مسلط شد. و تصمیم بزرگی گرفت. با آرامش چرخید، و فقط گردنبند را از روی سینی سنگی برداشت، که باعث شد حباب جادویی دور رادیو دوباره تشکیل شود.
به سرعت از آن محل شوم خارج شد. ریههایش را با نفسی عمیق از هوای خنک شب پر کرد. احساس سبکی میکرد، فشار زیادی به ناگاه از رویش برداشته شدهبود، و سایهاش دوباره لبخند پلیدش را بر لب داشت. خودش هم لبخندی شبیه به لبخند سایهاش را زد. برای اولین بار شکست خورده بود. آنهم به خواست خودش. و به طرز عجیبی از این موضوع احساس آرامش میکرد. تصمیم گرفت پیش از بازگشت به خانه ریدلها، اندکی قدم بزند. شاید دوست یا دشمنی قدیمی را در مسیر میدید، شاید هم نمیدید. بههرحال شب هنوز تمام نشده بود.
Special thanks to Winky and Alannis for assisting in writing the musical parts. And Merupe gaunt and Gabrielle delacoure for pointing at story problems and moral support.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الستور مون در 1403/2/11 1:03:15
The things I did back then were high school
But now I'm going for my degree
But now I'm going for my degree
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1401/10/18
تولد نقش: 1401/10/30
آخرین ورود: یکشنبه 31 خرداد 1405 09:45
از: حدشون که گذشتن، از روی جنازشون رد میشم...!
پستها:
260

شعلهی رقصان آخرین شمع، در نگاه غمگینش میسوخت. قصد داشت نفسی دیگر را وقف خاموشی نور آزار دهندهاش کند؛ اما چنگالهای بُرندهی بغض، گلویش را خراشید.
پلکهایش را به یکدیگر رساند و سرش را بالا گرفت. دریای آبی رنگ چشمانش، حال طوفانیتر از هر زمان دیگری بود. نمیتوانست اجازه بدهد که طغیان کند و سیلی از اشک و اندوه را به همراه خود بیاورد.
برای جلوگیری از فروپاشی بغضش، آروارهاش را منقبض کرد و با لبخندی تصنعی، به تصویری که در آینه نقش بسته بود، خیره شد. گویا هر ثانیهای که از عمرش میگذشت، بیشتر با تصویر داخل آینه غریبه می شد. به چه کسی نگاه میکرد؟ آیا واقعا همان ایزابل بود؟
پاسخ هیچ یک از سوالاتش را نمیدانست.
صدای لرزانش در فضای خالی اتاق، طنین انداز شد:
_ تبریک میگم. یک سال دیگه زنده موندی ایزابل... .
از آینهها تنفر داشت. در آینه چیزی را میدید که شاید سالها از دید دیگران پنهان بود.
ناخنهایش را در پوست دستش فرو کرد، اما برای نگه داشتن اشکهایش افاقه نکرد. بنابراین دست مشت شدهاش را به انعکاس تصویر گریانش در آینه کوبید.
شکست...
به غیر از آینه چه چیز دیگری میتوانست بشکند؟
قلبی که با هزار زحمت، تکههایش را به هم وصل کرده بود.
با صورتی خیس از اشک، فریاد بلندی از سرِ درد کشید. با نفسهایی بریده بریده، به قطرات خونی که از دست مجروحش میچکید، چشم دوخت.
صدای قدم های ریز و کوتاهی توجهش را جلب کرد. کوین در چهارچوب در ایستاده بود و با چهرهای وحشتزده به صحنهی رو به رویش خیره شد.
ایزابل با حالتی دستپاچه لب به سخن باز کرد:
_ ای وای... دیدی چی شد؟ آینه رو شکستم. جدیداً دختر بدی شدم.
_ ایژا... دشتت چی شده؟
ایزابل چند قدم جلو آمد و رو به روی کوین زانو زد. در همین حین با پشت دست اشکهایش را پاک کرد. با لبخندی ساختگی رو به کوین گفت:
_ چیزی نیست، من خوبم عزیزم. وسایلت آمادست؟
_ آره...
_ خوبه. باید زودتر بریم.
ایزابل میخواست از جا بلند شود که متوجه شد اشکهای کوین بر روی گونههای سرخ رنگش، جاری شدهاند. لبخند از روی صورتش محو شد، اما خودش را نباخت. دستی در موهای طلایی رنگ کوین کشید و گفت:
_ منم به اندازهی تو دلم تنگ میشه...
_ لرد کی برمیگرده؟
_ نمیدونم. شاید یه روزی...
دیگر نمیتوانست تحمل کند. صورتش از درد مچاله شد، اما کوین را در آغوش کشید تا حالت چهرهاش را نبیند. در حالی که هق هقهایش شروع شده بودند، زیر لب زمزمه کرد:
_ یه روزی که خیلی دیره...
یادگاری از ۲۴ فروردین ماه ، روزی که دیگر سیاهی نبود.
تولدم مبارک...
پلکهایش را به یکدیگر رساند و سرش را بالا گرفت. دریای آبی رنگ چشمانش، حال طوفانیتر از هر زمان دیگری بود. نمیتوانست اجازه بدهد که طغیان کند و سیلی از اشک و اندوه را به همراه خود بیاورد.
برای جلوگیری از فروپاشی بغضش، آروارهاش را منقبض کرد و با لبخندی تصنعی، به تصویری که در آینه نقش بسته بود، خیره شد. گویا هر ثانیهای که از عمرش میگذشت، بیشتر با تصویر داخل آینه غریبه می شد. به چه کسی نگاه میکرد؟ آیا واقعا همان ایزابل بود؟
پاسخ هیچ یک از سوالاتش را نمیدانست.
صدای لرزانش در فضای خالی اتاق، طنین انداز شد:
_ تبریک میگم. یک سال دیگه زنده موندی ایزابل... .
از آینهها تنفر داشت. در آینه چیزی را میدید که شاید سالها از دید دیگران پنهان بود.
ناخنهایش را در پوست دستش فرو کرد، اما برای نگه داشتن اشکهایش افاقه نکرد. بنابراین دست مشت شدهاش را به انعکاس تصویر گریانش در آینه کوبید.
شکست...
به غیر از آینه چه چیز دیگری میتوانست بشکند؟
قلبی که با هزار زحمت، تکههایش را به هم وصل کرده بود.
با صورتی خیس از اشک، فریاد بلندی از سرِ درد کشید. با نفسهایی بریده بریده، به قطرات خونی که از دست مجروحش میچکید، چشم دوخت.
صدای قدم های ریز و کوتاهی توجهش را جلب کرد. کوین در چهارچوب در ایستاده بود و با چهرهای وحشتزده به صحنهی رو به رویش خیره شد.
ایزابل با حالتی دستپاچه لب به سخن باز کرد:
_ ای وای... دیدی چی شد؟ آینه رو شکستم. جدیداً دختر بدی شدم.
_ ایژا... دشتت چی شده؟
ایزابل چند قدم جلو آمد و رو به روی کوین زانو زد. در همین حین با پشت دست اشکهایش را پاک کرد. با لبخندی ساختگی رو به کوین گفت:
_ چیزی نیست، من خوبم عزیزم. وسایلت آمادست؟
_ آره...
_ خوبه. باید زودتر بریم.
ایزابل میخواست از جا بلند شود که متوجه شد اشکهای کوین بر روی گونههای سرخ رنگش، جاری شدهاند. لبخند از روی صورتش محو شد، اما خودش را نباخت. دستی در موهای طلایی رنگ کوین کشید و گفت:
_ منم به اندازهی تو دلم تنگ میشه...
_ لرد کی برمیگرده؟
_ نمیدونم. شاید یه روزی...
دیگر نمیتوانست تحمل کند. صورتش از درد مچاله شد، اما کوین را در آغوش کشید تا حالت چهرهاش را نبیند. در حالی که هق هقهایش شروع شده بودند، زیر لب زمزمه کرد:
_ یه روزی که خیلی دیره...
یادگاری از ۲۴ فروردین ماه ، روزی که دیگر سیاهی نبود.
تولدم مبارک...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایزابل مکدوگال در 1403/1/24 0:08:59
I burned my soul to light my own path

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج