هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۱:۴۱:۴۶ شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۳

ریونکلاو، مرگخواران

دیزی کران


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۹ سه شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۲:۵۸:۲۸ پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۳
از کنار خیابون رد شو. ಠ_ಠ
گروه:
مرگخوار
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 258
آفلاین

تاریکی ها اندک روشناییِ به جا مانده را، ناشیانه می بلعیدند.
آرامش در جوّی ناپایدار بود؛ رخت می بست و جایش را با نگرانی عوض می کرد.
عشق در میانِ ما غریبه و غرورش شکسته بود، فکر فرار را به عمل تبدیل می کرد و تنفر به ریشِ ما می خندید!
غالبِ همهمه ها در باطنِ خود از سکوتی عظیم رنج می بردند و توانِ خودنمایی نداشتند!


- مامان تو می‌دونی مرگ یعنی چی؟
- مرگ ؟!
- خاله پنسی وقتی با پسرش حرف میزد ، گفت" خونه ما حس مرگ و مردن بهش میده " ؛ گفت تو بابابزرگ و مادربزرگ رو به کشتن دادیـ...

وسط حرف دختر کوچکش پرید.
- حرف بقیه مهم نیست کوچولو مامان! مهم اینه که نیم ساعت دیگه بابا میاد ولی ما هنوز چمدون ها رو نبستیم. تو که دوست نداری بابایی تنها بره سفر، دوست داری؟!

دست کوچوک دخترش را گرفت و تاتی کنان با او به سمت اتاق خواب کودک رفت. همانطور که لباس های دخترک را تا می کرد و گوشه چمدان می ریخت. سیل فکر و نگرانی ها شروع به خوردن مغزش کرد.

تازه شش ماه بود به محله جدید نقل مکان کرده بودند. سعی کرده بود همسایه ها به او شک نکنند ولی گویا کنجکاوی و دخالت همسایه ها کار دستش داده بود. دو ساله ای بود، به هر محله جدیدی که می رفت بدون هیچ دلیل منطقه ای همسایه به او شک کرده و خواهان رفتن او بودند. میتوانست حدس بزند همه این ها زیر سر یک نفر است. شخصی که در گذشته بی دلیل کینه گرفته بود و با زدن زیر آب او به نوعی داشت انتقام گرفت.

- مامانی... مامانی... ماشین باباعه. داره باهام بای بای می‌کنه، منم براش بای بای کنم؟

به خودش آمد. دختر کوچکش همانطور که با دستان کوچکش لبه پنجره را به زور گرفته بود با نگاهی پرسشگرانه به او می نگریست. لبخند بی رمقی زد و به سمت پنجره رفت. دخترک را در آغوش گرفت و همراه با او برای شخصی که در پشت پنجره در انتظار آن دو در ماشین نشسته بود، دست تکان دادند.

-وقتشه بریم کوچولو!

چمدان کرم رنگ را از روی تخت برداشت و همراه فرزندش از خانه بیرون رفت. هنوز درب خانه چوبی را قفل نکرده بود که پنسی، زن همسایه کناری صدایش کرد.
- هی خانمی، حواسم بهت هست. خبرش رو دارم با خانوادت چیکار کردی. واقعا چطور دلت اومد پدر و مادرت رو بکشی؟ اصلا اون موقع دل هم داشتی ؟ بعید می‌دونم.

از شدت عصبانیت دندان هایش را روی هم فشرد. خون در تک تک رگ هایش به جوش آمده بود. حرف زن همسایه همانند شک برقی تمام اعضای بدنش را برای ثانیه به لرز انداخت.

- مامانی خوبی؟!
- آره عزیزم! برو پیش بابا سوار شو تا من بیا.

دخترک سری تکان داد و به سمت خودرو پدرش رفت.

- بهتره قبل از اینکه کلمات از اون دهن کثیفت بیرون بیاد، اون مغز پوکت تحلیل کنه داری چی میگی. آره دل داشتم. همون دل هیچ وقت نداشت پشت پدر و مادرم رو خالی نکنم؛ من اونا رو نکشتم.
- من که فکر نمیکنم، کلاغا که جور دیگه خبر رسوندنــ....
قبل از تمام شدن جمله طرف مقابلش خود را به ماشین رساند و سوار شد. دستانش می‌لرزید و صورتش یخ کرده بود.

- میگم تو خوبی؟! رنگ و رو نداری .
- آره، خوبم. بهتره راه بیفتی.
- اون پیرزنِ بهم ریختت؟ چی گفت بهت؟
- همون جریان همیشگی! حرف و تهمت های پشت سرم.
- اووو... بیخیال! خودش یه روز می‌فهمه اشتباه کرده.

ماشین استارت خورد و به راه افتاد‌. خانواده کوچک و سه نفره ملبورن از مقصد به مقصدی دیگر می رفتند. با ماشین کوچکشان از ساحل مدیترانه در جنوب اسپانیا، کشور همسایه اش فرانسه و آندورا گذر کردند.

در تک تک این لحظات ذره ای احساس ناراحتی و پشیمانی به او دست نداد. در واقع از وقتی به خواستگاری حسابدار شرکتی که در آن مشغول بود، جواب مثبت داده بود هیچ وقت پشیمان نشده بود. از آن دوران به بعد زندگی برای او هر روز قشنگ تر و تاریکی گذشته اش توسط خانواده سه نفره اش روشن تر شده بود.

لطفا نجاتم بدید!


من عاشق شدم.



همه چیز خوب پیش رفت و ملبورن ها سه هفته بعد به خانه برگشتند. ن یمه های شب بود که ماشین آنها در پارکینگ جای گرفت. بعد از به خواب رفتن دختر کوچک و پدرش به سمت آشپزخانه رفت تا صبحانه فردا را حاظر کند. بعد از آماده شدن همه چیز برای فردا و خاموش شدن چراغ آشپزخانه، بوی عجیبی فضای خانه را پر کرد. بوی بنزین کم کم داشت هوای خانه را تسخیر میکرد.
شتابان به سمت یکی از پنجره ها رفت. افرادی را دید که با بطری های پر از بنزین مشغول آغشته کردن دیوار های خانه به بنزین بودند. سریع از خانه بیرون زد و شروع کرد به داد و فریاد زدن.

- لطفا دست نگه دارید. اینجا یه خانواده داره زندگی می‌کنه . قضیه اصلا چیزی نیست که شما ها فکر می کنید . من بی گناهمـ...
- خفه شو... این دختر یه ساحرست. با همین جادو و جمبل ها پدر و مادرش رو کشته. هر چی داره میگه دروغه!

افراد که برای چند لحظه دست از کار کشیده بودند، دوباره شروع کردند. قبل از اینکه بتواند دوباره به خانه برود و دخترک و پدرش را خبر دار کند، شخصی از پشت او را گرفت و اجازه تکان خوردن و حتی فریاد زدن را به او نداد ، در گوشه ای دیگر، پنسی ،فندکی را روشن کرد و به سمت خانه پرتاب کرد.

- برید عقب... برید عقب! الان خونه این زنیکه کاملا میسوزه.

در طی چند دقیقه کل آن زندگی رنگی و قشنگ غرق در شعله های آتش و دود شد. مرد حسابدار و دختر خردسالش برای همیشه این دنیا و عضو سوم خانواده را ترک کردند. ساحره جوان با چشمانی پر از اشک به منظره رو به رویش چشم دوخته بود. درد و عذاب مانند طناب محکمی دور گردنش پیچیده بود و او را داشت خفه میکرد. برای اولین بار پشیمان بود، پشیمان از همه چیز.

زن همسایه هیچ نفهمید که اشتباه کرده است.


ترسناک تر از کور شدن، نابینایی من است بعد از آن شب.
روحم درد می کند، احساسم تیر می کشد.
ناچارم به قدم زدن در هراسی که با تاریکی می آید با روشنایی نمی رود.



تصویر کوچک شده

~ only Raven ~


پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۲۰:۰۱:۰۱ دوشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۳

گریفیندور، محفل ققنوس، مرگخواران

الستور مون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۹:۵۳ پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۱۱:۰۳
از ایستگاه رادیویی
گروه:
گردانندگان سایت
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
محفل ققنوس
پیام: 89
آفلاین
نامناسب برای افراد حساس.

Now in darkness, world stops turning
Ashes where their bodies burning
No more war pigs have the power
Hand of God has struck the hour

ماه در پشت ابرها پنهان بود و آسمان لندن گویا لباسی از جنس مخمل بر تن کرده بود. اما این فقط ظاهر ماجرا بود. در عمق زیبایی شب، ابرها در حال تشکیل طوفانی بی‌سابقه بودند که شبکه هواشناسی ماگل‌ها، آن را پیش‌بینی کرده و به اطلاع شهروندان رسانده بود. اگرچه به دلیل طوفان دنیای ماگل‌های ساکن لندن در سکوت فرو رفته و شهروندان به خانه‌های گرم و امن‌شان و بی‌خانمان‌ها به گرم‌خانه‌ها پناه برده بودند، اما در دنیای جادویی هنوز هیاهو برپا بود، گویا که دوشنبه بود و اوج ساعت کاری.

The jewel, the prize
Looking into your eyes
Cool pools drown your mind
What else will you find?


و دلیلش را تنها سیاه‌ترین، و البته ثروت‌مندترین جادوگران می‌دانستند. هر سال در تاریخ بیست و نه آپریل، نمایشگاه حراجی از انواع عتیقه‌جات و ابزار جادوهای باستانی تاریک و شیطانی، در نقطه‌ای از لندن درست در میان دنیای ماگل‌ها به صورت غیرقانونی برگزار میشد. شاید غیر قانونی بود، اما گاهی حتی وزرای سحر و جادو نیز نمی‌توانستند کنجکاوی خود را کنترل کنند و به صورت ناشناس، سری به آن محل می‌زدند، اما تلاشی برای جلوگیری از چنین وقایعی انجام نمی‌گرفت. برگزار کنندگان آن چنان نفوذ عمیقی در وزارت داشتند که می‌توانستند تمام وزارت، کارمندانش و خود وزیر را بخرند، آزاد کنند و سپس دوباره همه را به دو برابر قیمت قبلی خریداری کنند.

محفل ققنوس و مرگخواران اهمیت چندانی به چنین رویدادهایی نمی‌دادند. اما پس از فاش شدن لیست اشیائی که قرار بود برای حراج گذاشته شوند، یک مرگخوار تصمیم به شرکت در این حراجی عظیم گرفته بود. مرگخواری که برعکس اکثریت هم‌رزمانش، ردای سیاه بر تن نداشت، بلکه کت و شلواری سرخ بر تن، و عینکی تک‌چشمی بر صورت داشت که او را شبیه به مردی از طبقات بالای جامعه جادویی می‌کرد. و عصایش که شبیه به یک میکروفون سرخ بود، او را شبیه به یک اجرا کننده نمایش کرده که با لباس‌های شیکش در تضاد بود.

ضربه‌ای ملایم به در اتاق خورد و گوش‌های بلند و گوزن مانند مرد که با مو پوشیده‌شده بودند، به سمت عقب خم شدند. به خوبی می‌دانست چه زمانی است، و البته به بهترین نحو می‌دانست چطور از خانه ریدل‌ها خارج شود. صدای شاد گابریل، نوید آماده‌شدن شام را به مرگخوار سرخ‌پوش داد.
- الستور؟ هنوز تو اتاقتی؟ شام حاضره! سریع بیا تا بقیه سهمتو نخوردن!

پوزخند تقریبا همیشگی الستور، تبدیل به لبخندی گرم شد. هیچ‌وقت از مصاحبت با گابریل خسته نمی‌شد. دلش می‌خواست بیشتر راجع به ذهن و افکار پیچیده وی یاد بگیرد. همچنان که لبخندش را حفظ کرده بود، از اتاق خارج شد و با سرعتی زیاد در حالی‌که عصایش را به زمین می‌کوبید، از میان راهروها عبور کرد و مستقیم به سالن غذاخوری رفت. جایی که تمام مرگخواران در آن زمان نشسته بودند. مرگخوار عصا به دست، عصایش را پیش از نشستن روی صندلی‌اش رها کرد، و سایه‌اش به سرعت عصا را گرفت و برعکس صاحبش که روی صندلی، پشت میز بزرگ شام نشسته بود، ایستاد و به عصا تکیه داد و با پاهایش به زمین کوبید و به مچ دستش نگاه کرد، انگار که شدیدا در انتظار بود.

الستور به ظرف غذایش نگاه کرد. ترافل سفید که با خاویار تزئین شده بود. مرگخواران هیچ‌وقت از نظر رژیم غذایی دچار کم و کسر نبودند، و الستور شخصاً به شدت به نوع غذایی که مصرف می‌کرد، حساس بود. برعکس بقیه شب‌ها که او با آرامش تمام و سرعتی حتی آهسته‌تر از دیگران شامش را میل می‌کرد، به سرعت غذایش را به اتمام رساند و از پشت میز بلند شد.

- آ! آ! کجا با این عجله؟! میدونم که تو با یه بشقاب سیر نمیشی!

الستور در جایش متوقف شد و به مروپ که به وسیله چوبدستی، برایش یک بشقاب دیگر غذا پر کرده بود، نگاه کرد. تعظیم غرایی کرد و با لحن آرامی گفت:
- بانو گانت عزیزم! واقعاً از اینکه انقدر به فکر من هستید متشکرم، ولی هردومون میدونیم که این دندونا نیاز به جویدن گوشت دارن. شب خوبی داشته باشید رفقا!

سپس دوباره صاف ایستاد، لبخند دندان نمایی زد، و با آرامش تکه‌ای سبز را از لای دندان‌های تیز و زردش خارج نمود، روی پاشنه پا چرخید و به سمت در خروجی رفت، و سایه‌اش نیز که به دنبالش بود، طول سالن را روی زمین پیمود و برای مرگخواران و مروپ دستی تکان داد.
چند ثانیه بعد، مرگخواران که همچنان مشغول لذت بردن از غذایشان بودند، صدای باز و بسته شدن در جلویی خانه ریدل‌ها، و سپس صدای غیب شدن یک جادوگر، در خارج از خانه را شنیدند.

I am the passenger
And I ride and I ride
I ride through the city's backsides
I see the stars come out of the sky
Yeah, the bright and hollow sky
You know it looks so good tonight

لحظاتی بعد، الستور چشمانش را باز کرد و به اطرافش نگاه کرد. هوا بوی چمن تازه کوتاه شده می‌داد که دل‌پذیر بود، اطرافش پر از درختانی بود که خشک شده بودند و در مقابل خانه‌های آجری قهوه‌ای و سفید ماگل‌ها ، وسایل نقلیه آهنی ماگل‌ها در هر طرف ایستاده بودند که خالی و بی‌جان به نظر می‌رسیدند. و تابلوی تقاطع خیابان پرنسس و ملویل گاردنز در کنار خیابان دیده می‌شد. و این تابلو، همان چیزی بود که الستور به دیدنش نیاز داشت. سرش را تکان داد، و همان‌طور که شروع به حرکت می‌کرد، سایه‌اش، عصایش را به دستش داد.


Death comes sweeping through the hallway, like a lady's dress
Death comes driving down the highway, in its Sunday best


بدون اتلاف وقت بیشتر، الستور از تقاطع گذشت و در جهت خیابان ملویل گاردنز به سمت شمال حرکت کرد. خیابان باریک‌تر می‌شد و هیچ جنبنده‌ای در آن به چشم نمی‌خورد. البته که دقیقه‌ای بعد، این وضعیت با چند ماگل قوی هیکل مسلح به چاقو، که از درون یکی از وسایل نقلیه خارج شدند، تغییر یافت. الستور به سرعت تمام احتمالات را از نظر گذراند. تا مقصدش، یعنی خانه شماره چهل و دو که در تقاطع بین ملویل گاردنز و هروارد گاردنز بود، بیش از صد متر نمانده بود. اما دو ماگل مقابلش بودند، و یکی هم پشت سرش. بنابراین، کاری را کرد که در آن استاد بود. لبخند دندان نمایی زد و با چشمان سرخش به عمق روح ماگل‌های رو به رویش نگاه کرد.

If you wanted me dead, you should've just said
Nothing makes me feel more alive
So I leap from the gallows and I levitate down your street
Crash the party like a record scratch as I scream

- هرچی داری رو سریع بده! صداتم در نیاد!

الستور سرش را کج کرد و چشمانش را تنگ. همچنان در حال ارزیابی ماگل‌ها و میزان خطر بود که ماگلی که پشت سرش بود، تصمیم گرفت چند قدم نزدیک‌تر شود تا از عدم فرار وی، اطمینان بیشتری حاصل کند. دو ماگل جلویی هم به او نزدیک‌تر شدند، هر دو حدود بیست و پنج، سی سال سن داشتند، چشمانشان سرد و بدون احساس بود، بدنشان را با کت‌هایی از جنس چرم پوشانده بودند، و قدشان از الستور بسیار بلندتر بود. جادوگر از گوشه چشم، نیم‌نگاهی به ماگل پشت سرش انداخت. بزرگ‌تر از دو نفر رو به رویش بود. روی بازوانش خالکوبی‌هایی داشت که پوستش را به طور کامل سیاه کرده بودند و لباس آستین کوتاه و جذبی که پوشیده بود، عضلات قدرتمندش را به خوبی به نمایش می‌گذاشتند. آن‌ها اهمیتی به چهره عجیب و حتی کابوس‌وار الستور نمی‌دادند. فقط پول یا لباس‌های به نظر گران قیمتش را می‌خواستند. البته همانطور که نزدیک می‌شدند، ذره ذره زبانشان باز شد و حرف‌هایشان لحن تمسخرآمیزی به خود گرفت.
- داداشمون فکر میکنه هالووینه!
- تو عقب افتاده‌ای چیزی هستی؟
- زود باش جیبتو خالی کن! ما که کل شبو وقت نداریم!

آن‌ها تقریبا در فاصله‌ای بودند که می‌توانستند به راحتی جادوگر را با چاقو بزنند. الستور مشکلی با پرداخت پول، یا حتی تحویل کت یا عینک تک‌چشمی‌اش به آن‌ها نداشت. اما به خوبی می‌دانست که آن‌ها قرار نیست پس از گرفتن پول‌هایش، که البته فقط گالیون بودند، او را به سلامت رها کنند. قطعا از چاقوهایشان استفاده می‌کردند. این مردها آن شب نه فقط برای به دست آوردن نان، بلکه برای خون بیرون آمده بودند. این را از چشمانشان می‌خواند. خودش هم مرد نجیبی نبود، و می‌توانست افکار شوم‌شان را که مثل دندان‌های حیوانی درنده، برهنده بودند، از چشمانشان بخواند.
- شماها هیچ استایلی ندارید.

لحنش سرخوش و آرام بود، بدون هیچ حس تهدیدی. و این تنها چیزی نبود که زورگیران را غافل‌گیر کرده بود، آن‌ها متوجه شده بودند که صدای مرد، گویی از دهانش خارج نمی‌شد، بلکه انگار از رادیویی قدیمی پخش می‌شد که گوینده سرخوش آن مشغول گزارش یک مسابقه ورزشی هیجان انگیز بود. و ماگل‌های زورگیر که نمی‌خواستند کنترل اوضاع را از دست بدهند، یا توسط یک فرد به قول خودشان عقب افتاده مورد تمسخر قرار گیرند، به الستور حمله کردند. شاید در یک لحظه، اجازه احساس خشم برای کنترل تمام اعمال آدمی، کار درستی به نظر برسد. اما در طولانی مدت ممکن است باعث پشیمانی یا حتی از دست رفتن جانی شود.

Well you know I never pray
I won't offer no salvation
I was born to raise some hell

پیش از آنکه هریک از ماگل‌ها فرصتی برای واکنش داشته باشند، انتهای عصای الستور به زانوی ماگلی که مقابلش و سمت چپش قرار داشت، برخورد کرد. ماگل از درد نعره کشید و الستور با وقار و آرامش خودش را به سمت چپ انداخت و از دایره محاصره‌شان خارج شد. حالا هر سه مقابلش بودند. ماگلی که ضربه خورده بود، با اینکه چهره‌اش غرق درد و نفرت بود، اما حالا میل بیشتری به کشتن قربانی سرخ پوشش داشت.

- و هیچ نظمی هم ندارید.

ماگل‌ها که از خشم کور شده بودند، تلاش کردند با زور و سرعت زیادشان به الستور ضربه بزنند و بدون نظم و تکنیک خاصی، با چاقوهایشان هوا را می‌بریدند. و الستور به سادگی ضربات را دفع می‌کرد یا خود را از جلوی چاقوها کنار می‌کشید و با غرور و هیجان می‌خندید، گویی که مشغول انجام بازی کودکانه‌ای است و نه دفاع از جان خود. دیگر به نظر می‌رسید نقش شکار و شکارچی تغییر یافته. برای اثبات این تغییر نقش، الستور با انتهای عصایش ضربه محکمی به صورت ماگلی که قبلاً پشت سرش بود، زد. ضربه به صورت کاملا دقیق و حساب شده، وارد چشم راست ماگل شد، و زمانی که الستور عصایش را از چشم مرد خارج کرد، مرد فریادی از درد و عجز کشید و تلاش کرد با کف دست فواره خونی که از چشمش خارج می‌شد را بپوشاند، که ضربه دیگری با عصا به کشاله رانش برخورد کرد و ماگل قوی هیکل با صدای خفه‌ای به زمین افتاد. دو ماگل دیگر لحظه‌ای جا خوردند و متوقف شدند. الستور از فرصت استفاده کرد و به انتهای عصایش که وارد چشم مرد شده بود، نگاه کرد. کره چشم و مقداری از رگ‌های خونی هنوز به عصا چسبیده بودند. و الستور با لبخندی آن را لیسید.
- مزه‌ش درست مثل سبک مبارزه‌ش بود. نفرت‌انگیز و ضعیف.

Soon be there, the moon in the sky tonight
We're burning on a purified
Smash your face and then I beat it down
Are we really gonna die?!

ماگل‌ها دوباره به اعصاب خود مسلط شدند و هر دو به جادوگر سادیسمی حمله کردند. حملاتشان بی اثر بود، یکی‌شان با ضربه‌ عصا که به سینه‌اش برخورد کرده بود، تلوتلو خوران عقب رفت و دیگری، با ضربه محکم عصا به شکمش، تمام محتویات معده‌اش را روی آسفالت خیابان تخلیه کرد.

- و میدونید از همه بدتر چیه؟ شلخته‌ و رقت انگیزید!

و مرد که هنوز درحال عق زدن بود و دولا شده بود، با ضربه بخش میکروفون عصا به سرش، با شدت به زمین افتاد. جمجمه‌اش به شدت خرد شده بود و خون درحال بیرون ریختن از محل شکستگی، به آرامی زمین را تزئین می‌کرد. آخرین ماگل بالاخره موفق شد نفسش را بازیابد و به سرعت به سمت مرگخوار حمله کرد. و الستور که صدای خنده‌های رادیویی‌اش در سرتاسر خیابان شنیده می‌شد، به ازای هر ضربه‌ای که ماگل خطا می‌زد، ضربه آرامی به زانوها و قوزک پاهای مرد می‌زد. شکارچی هنوز در حال بازی با شکارش بود و از این بازی وحشیانه لذت میبرد. بعد، ماگل قوی هیکل، احمقانه‌ترین کاری که می‌توانست در آن شب شوم انجام دهد را انجام داد. تردید کرد. و همین برای الستور تشنه به خون کافی بود که سرگرمی‌اش را تمام شده ببیند. بنابراین با یک ضربه عصایش مرد را خلع سلاح کرد و با ضربه دیگری به پشت زانو، مرد را به زمین انداخت. سپس با آرامش تمام به سمت چاقوی مرد که روی زمین افتاده بود، رفت.

Can you hear the silent screams?
You embrace an ice cold breeze
We're heading for a fall
The nights are gone


عصایش را با بی‌خیالی رها کرد تا همانجا روی زمین ایستاده باقی بماند، کتش را با آرامش و وقار از تن خارج کرد و روی هوا رها کرد، که پیش از رسیدن به زمین، توسط سایه‌اش گرفته شد. بعد از آن، آستین‌های پیراهن سرخش را بالا داد، پاپیون سیاهش را مرتب کرد و با اشاره دستش چاقو را روی هوا شناور کرد تا بدون دولا شدن آن را به چنگ آورد. درحالی که چاقو را بین انگشتانش می‌چرخاند به سمت قربانی بخت برگشته که هنوز نتوانسته بود از جایش بلند شود، بازگشت و روی زمین مقابل مرد زانو زد. چاقو را به صورت عمودی روی زمین قرار داد و مطمئن شد که تیغه نقره‌ای و مرگ‌بارش به آسمان سیاه شب اشاره کند. و بعد موهای ماگل را که ناله می‌کرد و دیگر توانایی مقاومت نداشت، در میان انگشتان دست دیگرش گرفت، و لب‌هایش را به گوش‌های ماگل نیمه‌جان نزدیک کرد و زمزمه کرد:
- دیدار به جهنم.

Hellfire isn't really just flames
Right now it's a city of stains
All primed for it being my stage
Turn the volume up

سپس با شدت تمام سر ماگل را به روی تیغه چاقو کوبید. جیغ مرد به سرعت تبدیل به ناله‌ای بی‌جان شد که در میان اصواتی که از میان لب‌های جادوگر خارج می‌شد و همچون صدای گوزنی در حال زجر کشیدن بود، گم شد. بدن مرد چند ثانیه لرزید، سپس بی‌حرکت شد. شکار به پایان رسیده بود.

الستور لبخندی زد. کتش را از سایه‌اش پس گرفت و بر تن کرد، سپس عصایش را که ثابت ایستاده بود، در دست گرفت و به سوی مقصدش به راه افتاد. نگران پیش‌آمد این اتفاق کوچک نبود. به خوبی می‌دانست صبح روز بعد پلیس‌های ماگل‌ زمانی که جسدها را بیابند و فیلم دوربین‌هایشان را بررسی کنند، با تصاویری کاملا برفکی و نامفهوم رو به رو خواهند شد. آخرین قدم‌هایش تا خانه شماره چهل و دو، به سرعت پیموده شدند. و به محض اینکه مقابل مردمک چشمکی که روی در خانه حکاکی شده بود و به نظر می‌رسید با کنجکاوی به شخصی که مقابل درب ایستاده نگاه می‌کند، قرار گرفت، با بخش بالای عصایش دو ضربه ملایم و آرام، و بلافاصله پنج ضربه سریع به در نواخت. در بدون کمک کسی باز شد، اما نه به خانه‌ای ماگلی، بلکه به راهرویی طولانی با دیوارهایی تزئین شده با انواع نقاشی‌ها و تزئینات که با مشعل‌هایی که با شعله‌های آبی و سبز می‌سوختند، روشن شده بودند.

جادوگر لبخندش را حفظ کرد، نفس عمیقی کشید، هیجانش را مخفی کرد، و اولین قدمش را روی کف از جنس چوب بلوط راهرو گذاشت. قدم‌هایش کوچک‌ترین صدایی تولید نمی‌کردند که خبر از طلسم قدرتمندی برای ایجاد سکوت می‌داد. توجه الستور به سرعت به نقاشی‌ها که با ظرافت و هنری خارق‌العاده، تاریخ دنیای جادویی و ماگل‌ها و حتی گابلین‌ها را به نمایش می‌‎گذاشتند، جلب شد. نقاشی‌ها چنان زیبا بودند که انگار از دنیایی دیگر آمده بودند. اما مانند هر چیز خوبی، آن راهرو و نقاشی‌های اعجاب انگیزش هم به پایان رسید و الستور به درب چوبی بسیار ساده‌ای که مقابلش بود، نگاه کرد. و بعد بدون اتلاف وقت بیشتری، در را گشوده و وارد شد. دقایقی طول کشید تا چشمان سرخش به نور شدید عادت کنند، و بعد با سالن عظیمی رو به رو شد. اولین چیزی که توجهش را جلب کرد، درهایی دور تا دور سالن بودند. پس نمایشگاه ده‌ها، شاید صدها ورودی داشت تا از هر نقطه قابل دستیابی باشد، و به نظر می‌رسید هربار شخص جدیدی قصد ورود داشت، درب جدیدی برایش به صورت اختصاصی ساخته می‌شد. پس از این مشاهدات، توجه مرگخوار سرخ‌پوش به انواع و اقسام عتیقه‌جات جادویی و شیطانی جلب شد که در تمام سالن روی پایه‌هایی قرار داشتند و با حباب‌هایی از جادو حفاظت می‌شدند. و جادوگران و ساحرگانی با رداها و لباس‌هایی بسیار شیک در بین این وسایل حرکت می‌کردند و بررسی‌شان می‌کردند.

الستور هم به بقیه پیوست. هیچ‌کس به چشمان و چهره کسی نگاه نمی‌کرد، و او هم همین رفتار را در مقابل بقیه نشان داد. حتی سایه‌اش هم تلاش می‌کرد توجه کسی را جلب نکند. جادوی سیاهی که در تمام آن سالن عظیم حکم‌رانی می‌کرد، اضطراب و نگرانی را به جان همه حاضرین انداخته بود. اما به جز حس نگرانی، چیز دیگری هم بود، گویا با فشاری بر مغزشان، تمام خاطرات غم‌انگیز گذشته و حسرت‌های افراد که سال‌ها بود زیر بار بقیه خاطرات دفن شده‌بودند، ناگهان زیر و رو می‌شدند. اما حتی با وجود فشار روانی، الستور به گشتن در میان تمامی عتیقه‌جات ادامه داد. چندین بار احساس کرد چشمانی او را زیر نظر دارند، اما اهمیت نداد. و در حالی که تمام خاطرات فراموش شده تلخ گذشته، به صورت زنده در مقابل چشمانش حرکت می‌کردند. فقط به لبخند زدن ادامه داد.
It must be the lesson
Hidden deep inside
It must be the lesson
So roll the tide

و سرانجام، آنچه می‌خواست را یافت. درون یکی از حباب‌های جادویی محافظ، رادیویی قدیمی به رنگ سرخ، به چشم می‌خورد، که مشخص بود رنگ و رویش به دلیل رسیدگی نه چندان خوب، از بین رفته و رویش لایه‌ای از غبار نشسته. توضیحاتش که روی سنگ حکاکی شده بودند را مانند نوشیدنی گوارایی، با چشمان سرخش نوشید. رادیو در سال 1734، یعنی 167 سال پیش از اختراعش توسط ماگل‌ها، به کمک جادوی سیاه ساخته شده بود تا انرژی جادویی شخص را پس از هدایت توسط چوبدستی، تقویت نموده و جادوگر را حتی قدرتمندتر یا خطرناک‌تر کند. و اگرچه هیچ‌کس به آن توجه نمی‌کرد، جادوگری مثل الستور نمی‌توانست از آن بگذرد. زنگوله‌ای روی هوا در کنار توضیحات وجود داشت، که در صورت به صدا درآمدن، می‌توانست بها را پرداخته و محل را با جنس خریداری شده، ترک کند. الستور به زنگوله نگاه کرد و درخشش وحشیانه‌ای در چشمان سرخش شکل گرفت. و البته گزشی هشدار آمیز در گردنش، گویا می‌دانست هر حرکتش، پیامدی خواهد داشت.

It's hard to tell these days and which way that we're falling
I'm not sure any more what's right or what is wrong
It hurts to feel, to think, to know I may be nothing
But then again I've been wrong before
I've opened up my eyes just to wish that I'd stayed blind

از شدت این گزش، لبخندش محو شد. دستش را به سمت زنگوله کوچک و طلایی دراز کرد، و با ضربه‌ای آن را به صدا در آورد. برای یک لحظه، گویا تمام سالن که پر از زمزمه جادوگران و ساحرگان بود، در سکوت فرو رفت. اما بعد همه چیز به حالت عادی بازگشت، و سنگی که توضیحات رادیو رویش حک شده بود، همچون سینی کوچکی مقابل الستور قرار گرفت. زمان پرداخت بهای خواسته‌اش رسیده بود.

دستش را جیب کناری کتش فرو برد، سپس به صورت مشت‌شده بیرون آورد و بالای سینی سنگی قرار داد. زمانی که مشتش را باز کرد، هفت یاقوت به رنگ خون، روی سینی افتادند. اتفاقی نیفتاد. چشم‌های سرخ فامش را ریز کرد و به فکر فرو رفت. ندایی در درونش می‌گفت بهای واقعی خواسته‌اش چیزی گرانبهاتر است. اینبار کتش را باز کرد و دستش را درون جیب داخلی کت فرو برد، گردنبندی با سنگی درخشان به رنگ بنفش را از جیبش خارج کرد، که نمادهای عجیبی روی آن حکاکی شده بود. حکاکی‌هایی مربوط به جادوی سنتی وودوو که در بعضی مناطق آمریکا همچنان رواج داشت. الستور به گردنبند نگاه عمیقی انداخت، و حس کرد قطره اشکی در چشمش شکل می‌گیرد. اما شانه‌ای بالا انداخت، و گردنبندی که تنها ارثیه باقی‌مانده از مادرش بود را روی سینی سنگی قرار داد.

در لحظه قرار دادن گردنبند روی سینی سنگی، در خاطراتش فرو رفت. مادرش را که روی تخت در اتاقی خالی دراز کشیده بود دید، زن زیبایی بود. به نظر نمی‌رسید سنش بیش از چهل سال باشد. و بهترین زنی بود که الستور در زندگی‌اش شناخته بود. بدنش را ملافه‌ای سفید پوشانده بود، و چهره‌اش بی‌نهایت آرام بود. نمی‌توانست صحبت کند، اما با چشمانی پر از اندوه به چهره پر از نگرانی فرزندش نگریست. دست فرزندش را در دست خود که هر آن سرد و سردتر می‌شد، نگاه داشته بود. لحظه‌ای بعد، دستش فرو افتاد، و گردنبندی کف دست الستور جوان که شانه‌هایش شروع به لرزیدن کرده‌بودند، باقی‌ماند.

Everywhere I go, my shadow, it follows behind
Doesn't matter where I travel, my shadow, it finds me
Something that I've come to realize after all this time
I can't escape my shadow, I can't escape my shadow

خاطرات به همان ناگهانی که وارد شده‌بودند، محو شدند. الستور حس کرد پاهایش ضعف می‌روند، وزنش را به سرعت روی عصایش انداخت. چهره سایه‌اش برای اولین بار لبخند نمی‌زد و به نظر نگران، یا حتی تا حدودی وحشت‌زده بود. اما بعد، انعکاس رادیو در چشمانش که همچون دو گلوله آتش شده بودند، و طمع شیطانی‌اش برای قدرت، دوباره احساساتش را در خود خفه کردند. دستش را به سمت رادیو دراز کرد و به آرامی انگشتانش را به سمتش برد. سایه‌اش هر لحظه چهره نگران‌تری به خود می‌گرفت و از هر حرکتی برای نشان دادن نارضایتی‌اش استفاده می‌کرد، اما نمی‌توانست اراده فولادین صاحبش را سست کند.

درست در زمانی که نوک انگشتش می‌خواست با رادیو برخورد کند، دوباره چشمان اندوه‌گین مادرش را دید. دستش شروع به لرزیدن کرد. سایه‌اش همچنان به شدت از لمس کردن رادیو نهی‌اش می‌کرد، گویی چیزی شوم در آن می‌دید که صاحبش توانایی دیدن‌اش را نداشت. الستور حس می‌کرد به تمام قوانین و قواعدی که برای خودش وضع کرده، و به خاطره مادرش، خیانت می‌کند. شاید یک شیطان بود، اما شیطانی با قوانین اخلاقی خاص خودش بود. نیم‌نگاه دیگری به سایه‌اش انداخت. نفس عمیقی کشید، به اعصابش مسلط شد. و تصمیم بزرگی گرفت. با آرامش چرخید، و فقط گردنبند را از روی سینی سنگی برداشت، که باعث شد حباب جادویی دور رادیو دوباره تشکیل شود.

به سرعت از آن محل شوم خارج شد. ریه‌هایش را با نفسی عمیق از هوای خنک شب پر کرد. احساس سبکی می‌کرد، فشار زیادی به ناگاه از رویش برداشته شده‌بود، و سایه‌اش دوباره لبخند پلیدش را بر لب داشت. خودش هم لبخندی شبیه به لبخند سایه‌اش را زد. برای اولین بار شکست خورده بود. آن‌هم به خواست خودش. و به طرز عجیبی از این موضوع احساس آرامش می‌کرد. تصمیم گرفت پیش از بازگشت به خانه ریدل‌ها، اندکی قدم بزند. شاید دوست یا دشمنی قدیمی را در مسیر می‌دید، شاید هم نمی‌دید. به‌هرحال شب هنوز تمام نشده بود.



Special thanks to Winky and Alannis for assisting in writing the musical parts. And Merupe gaunt and Gabrielle delacoure for pointing at story problems and moral support.


ویرایش شده توسط الستور مون در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۱۱ ۱:۰۳:۱۵

Smile my dear, you're never fully dressed without one


پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۰:۰۳:۲۶ جمعه ۲۴ فروردین ۱۴۰۳

ریونکلاو، مرگخواران

ایزابل مک‌دوگال


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۵ یکشنبه ۱۸ دی ۱۴۰۱
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۱۶:۱۶
از حدشون که گذشتن، از روی جنازشون رد میشم...!
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مدیر شبکه اجتماعی
ناظر انجمن
پیام: 168
آفلاین
شعله‌ی رقصان آخرین شمع، در نگاه غمگینش می‌سوخت. قصد داشت نفسی دیگر را وقف خاموشی نور آزار دهنده‌اش کند؛ اما چنگال‌های بُرنده‌ی بغض، گلویش را خراشید.

پلک‌هایش را به یکدیگر رساند و سرش را بالا گرفت. دریای آبی رنگ چشمانش، حال طوفانی‌تر از هر زمان دیگری بود. نمی‌توانست اجازه بدهد که طغیان کند و سیلی از اشک و اندوه را به همراه خود بیاورد.

برای جلوگیری از فروپاشی بغضش، آرواره‌اش را منقبض کرد و با لبخندی تصنعی، به تصویری که در آینه نقش بسته بود، خیره شد. گویا هر ثانیه‌ای که از عمرش می‌گذشت، بیشتر با تصویر داخل آینه غریبه‌ می شد. به چه کسی نگاه می‌کرد؟ آیا واقعا همان ایزابل بود؟
پاسخ هیچ‌ یک از سوالاتش را نمی‌دانست.

صدای لرزانش در فضای خالی اتاق، طنین انداز شد:
_ تبریک می‌گم. یک سال دیگه زنده موندی ایزابل... .

از آینه‌ها تنفر داشت. در آینه چیزی را می‌دید که شاید سال‌ها از دید دیگران پنهان بود.
ناخن‌هایش را در پوست دستش فرو کرد، اما برای نگه داشتن اشک‌هایش افاقه نکرد. بنابراین دست مشت شده‌اش را به انعکاس تصویر گریانش در آینه کوبید.

شکست...
به غیر از آینه چه چیز دیگری می‌توانست بشکند؟
قلبی که با هزار زحمت، تکه‌هایش را به هم وصل کرده بود.

با صورتی خیس از اشک، فریاد بلندی از سرِ درد کشید. با نفس‌هایی بریده بریده‌، به قطرات خونی که از دست مجروحش می‌چکید، چشم دوخت.

صدای قدم ‌های ریز و کوتاهی توجهش را جلب کرد. کوین در چهار‌چوب در ایستاده بود و با چهره‌ای وحشت‌زده به صحنه‌ی رو به رویش خیره شد.

ایزابل با حالتی دست‌پاچه لب به سخن باز کرد:
_ ای وای... دیدی چی شد؟ آینه رو شکستم. جدیداً دختر بدی شدم.
_ ایژا... دشتت چی شده؟

ایزابل چند قدم جلو آمد و رو به روی کوین زانو زد. در همین حین با پشت دست اشک‌هایش را پاک کرد. با لبخندی ساختگی رو به کوین گفت:
_ چیزی نیست، من خوبم‌ عزیزم. وسایلت آمادست؟
_ آره...
_ خوبه. باید زودتر بریم.

ایزابل می‌خواست از جا بلند شود که متوجه شد اشک‌های کوین بر روی گونه‌های سرخ رنگش، جاری شده‌اند. لبخند از روی صورتش محو شد، اما خودش را نباخت. دستی در موهای طلایی رنگ کوین کشید و گفت:
_ منم به اندازه‌ی تو دلم تنگ می‌شه...
_ لرد کی برمی‌گرده؟
_ نمی‌دونم. شاید یه روزی...

دیگر نمی‌توانست تحمل کند. صورتش از درد مچاله شد، اما کوین را در آغوش کشید تا حالت چهره‌اش را نبیند. در حالی که هق هق‌هایش شروع شده بودند، زیر لب زمزمه کرد:
_ یه روزی که خیلی دیره...



یادگاری از ۲۴ فروردین ماه ، روزی که دیگر سیاهی نبود.
تولدم مبارک...


ویرایش شده توسط ایزابل مک‌دوگال در تاریخ ۱۴۰۳/۱/۲۴ ۰:۰۸:۵۹

•« ʜᴇ ᴡᴀs ʜɪᴅɪɴɢ ʜɪs sᴀᴅɴᴇss, ʙᴜᴛ ɪ ᴄᴏᴜʟᴅ sᴇᴇ ʜɪs ᴛᴇᴀʀs »•
تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۲۰:۰۸:۳۳ پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۳

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۰۶:۱۳ سه شنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 5467
آفلاین
لینی در حال طی کردن مسیری طولانی برای رسیدن به اتاق اربابش بود. طولانی بودن مسیر از این جهت نبود که لینی مسیر را بلد نبود. چرا که لینی خانه ریدل‌ها را همچون کف دست خود می‌شناخت. علتش دور و دراز بودن خانه ریدل‌ها هم نبود. که اگرچه بزرگی خانه ریدل‌ها بر هیچ‌کس پوشیده نبود، اما برای لینی که بال‌بال‌زنان از این سو به آن سو می‌رفت، رسیدن به مقصد در چشم به هم زدنی رخ می‌داد.

علت طولانی بودن مسیر چیزی نبود جز این که لینی راه رفتن بر روی پاهایش را بر پرواز کردن ترجیح داده بود. شاید دوست داشت که دیرتر به مقصد برسد. دیرتر برسد بلکه احتمال سر رسیدن اربابش بالاتر برود... یا شاید هم که مسیر سخت را برای مجازات کردن خود برگزیده بود.

برای لینی بالا رفتن از پله‌هایی که به اتاق لرد ولدمورت منتهی می‌شد سخت‌ترین چالش بود. پرش‌های بی‌امانش رو به بالا بلکه به پله بعدی برسد از یک طرف، و موفق یا عدم موفقیتش برای گیر انداختن دستش به پله و کشیدن هیکل کوچکش به بالا نیز از سمت دیگر سختی کار را دو چندان کرده بود.

به هر زحمتی که بود بالاخره لینی خودش را به بالای پله‌ها می‌رساند و چشمش به اتاق لرد می‌افتد و دری که برخلاف همیشه باز بود. لینی قبل از این که به سمت اتاق به حرکت در آید، با هزاران امید نگاهی به پایین پله‌ها می‌اندازد.

اما هیچ‌کس آنجا نبود.

وقتی اربابش را در آنجا نمی‌بیند، این‌بار گوش‌هایش را تیز می‌کند. شاید صدای فریاد شوق مرگخواری به هوا برمی‌خاست و خبر از بازگشت لرد می‌داد.

اما صدایی نیز به گوش نمی‌رسید.

لینی برای چند دقیقه که برایش هم‌چون یک عمر می‌ماند همان‌جا منتظر می‌ماند. اما نه صدایی به هوا بلند می‌شود و نه لردی بر پایین پله‌ها ظاهر می‌شود.

خانه ریدل‌ها در سکوتی بی‌سابقه فرو رفته بود و برای لینی، پیکسی آبی رنگ کوچک که با اربابش گره خورده بود، سرد و تاریک نیز شده بود. لینی با ناامیدی چشم‌ها و گوش‌هایش را برمی‌گیرد و به سمت اتاق لرد قدم برمی‌دارد. قدم‌هایش به قدری سخت برداشته می‌شدند که گویا در باتلاقی در حال حرکت بود.

بالاخره جلوی در اتاق لرد می‌رسد. دری که باید بسته می‌بود و مثل همیشه بدون اجازه از درون سوراخ کلید به داخل اتاق شیرجه بزند و صدای غرولند لرد که چرا بی‌خبر داخل شده است بلند شود.

کاش این‌چنین بود...

اما در باز بود و اشعه‌های سرخ‌رنگ نور خورشید که لای پنجره به داخل اتاق تابیده می‌شد، منظره را حتی غمگین‌تر نیز کرده بود.

لینی به سمت تخت لرد می‌رود. این‌بار ارتفاع به قدری بلند بود که لینی با هیچ جهشی نمی‌توانست به آن برسد. اما مهم هم نبود. این‌جا را می‌خواست پرواز کند. می‌خواست آخرین لحظه‌هایش را پرواز کند تا نشان دهد تلاش کرد پیکسی بماند، اما نشد... نتوانست.

بال می‌زند و گوشه‌ای از تخت فرود می‌آید. برای آخرین بار آن اتاق، حضور اربابش و تک‌تک خاطره‌هایی که در تمام این سال‌ها با خود به همراه داشت را به یاد می‌آورد. اما دیگر لرد آن‌جا نبود.

لینی در وسط تخت در خود مچاله می‌شود و بلافاصله گویا که جادویی از غیب ظاهر شده باشد، پیله‌ای شروع به تنیده شدن دورش می‌کند. اگر لرد رفته بود، پیکسی‌اش نیز به او تعلق داشت و با او می‌رفت.

وقتی پیله به طور کامل او را در برمی‌گیرد، صدای نفس کشیدن و ضربان قلبش که تا لحظاتی پیش در اتاق ساکت طنین می‌انداخت، به ناگاه ساکت می‌شود.

حالا دیگر هر دو به یکدیگر پیوسته بودند.




پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۶:۴۴:۲۴ چهارشنبه ۲۲ فروردین ۱۴۰۳

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۹:۳۶:۵۹
از گیل مامان!
گروه:
ناظر انجمن
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
گردانندگان سایت
پیام: 497
آفلاین
مدت ها بود که چشم هایش خیره به ساعت مانده بود. به عقربه ثانیه شماری که به سرعت و بی خبر از او و احساسش در حال حرکت بود و ساعت ها را به روز ها تبدیل می کرد. اما در دل مروپ واقعیت با آن ساعت تفاوت بسیار داشت.

گویی بعد از رفتن او زمان برایش منجمد شده بود. مدام از خودش می پرسید که حالا باید چه کند؟ برای چه کسی غذاهایش را با تمام تلاش و انگیزه اش بپزد؟ مادر چه اربابی باشد؟

پاسخش مشخص بود. هیچکس را جز او لایق نمی دانست.

نمی توانست که بداند.

چمدانی که همیشه برای رفتن به خانه سالمندان آماده بود را از گوشه آشپزخانه برداشت و با گام هایی مصمم آن را به دنبال خودش به سمت در کشید.

دستش را بر روی دستگیره گذاشت. کف دستش عرق کرده بود‌. ناگهان متوجه شد تمام بدنش می لرزد.
-نه نه، نباید بلرزی. نباید...

چشمانش پر از قطرات درخشان اشک شد. با ناامیدی دستش را از روی دستگیره برداشت‌ و همانجا پشت در نشست و به آن تکیه داد. با دستانش روی صورتش را پوشانده بود. چرا؟ آیا فکر میکرد با آن دست های لرزان می تواند احساساتش را پنهان کند؟

دقایقی گذشت...شاید هم ساعت ها...

بلاخره دستانش را از روی صورتش برداشت. نگاهش به چمدان افتاد. چمدانی که هر وقت می خواست توجه یکی یکدانه اش را به خودش جلب کند از آن استفاده می کرد.

ذهنش بی اراده به یاد یکی از آن وقت ها افتاد.
-اصلا مامان میره خونه سالمندان!
-نروید.

نمی پرسید چرا‌...لازم نبود. همان "نروید" برایش کافی بود. همان نروید آنقدر برایش عزیز بود که روز ها و روز ها به آن لحظه و آن کلمه ساده فکر کند و دلش لبریز از احساس شود.

از افکار پر حسرتش بیرون آمد. دستش را به سمت چمدانش برد. به اطرافش نگاهی انداخت تا مطمئن شود کسی آنجا نباشد. شاید دلش نمی خواست کسی او را در آن حال ببیند. اگر می دیدند پیش خودشان چه می گفتند؟ نا سلامتی او مادر لرد سیاه بود.

زیپ چمدان را تا نیمه باز کرد. دستش را در آن فرو برد‌. اولین جسمی که به نظر می رسید به تازگی به چمدان اضافه شده را بیرون کشید. یک کاغذ تا شده بود.

تا کاغذ را باز کرد و نقاشی درون آن هویدا شد. چقدر برایش پر معنا بود. از همان لحظه که آن را در دستان کوچک کوین دیده بود، نتوانسته بود جلوی خودش را بگیرد و نقاشی را از خودش جدا کند.

به تک تک چهره های آشنای داخل تصویر نگاهی انداخت. چهره هایی که با دقت فراوان به تصویر کشیده شده بودند. چهره هایی که هر کدام ویژگی های خودشان را با تفاوت فکری های مختلف با یکدیگر داشتند اما نقطه تشابه همه آنها به زیبایی به تصویر کشیده شده بود...همان ردای سیاه که همه شان را در بر گرفته بود. ردایی که همه آنها با میل خود انتخاب کرده بودند تا زیر سایه آن باشند.

اگر آن ردا نبود، هرگز آن اتحاد و آن همه قلب مشکی بالای آن پدید نمی آمد.

دوباره دستش را داخل چمدان فرو برد. نیش یدکی آبی رنگ، پاتیلی نقره ای، قمه ای جیبی، یک تار موی فر، بسته ای پودر سفید، شامپو ای که دری به شکل جمجمه داشت، شیشه ای تف تسترال، یک دستگاه آبمیوه گیری که تا نیمه گاز زده شده بود، لنت ترمز، دو کلاه که یکی بسیار زیبا و دیگری بسیار بلند بود، مسلسلی کوچک، یک فنر، کاتر پیتزا، یک قوری با طرح پیژامه، چند مداد رنگی و بسیاری اجسام عجیب غریب دیگر را از درون آن بیرون کشید.

نگاهی پر از حس مادرانه و دلتنگی به همه آنها انداخت. با دیدن تک تک شان به یاد روز هایی در گذشته های دور افتاد...بسیار دور...

ناگهان دستگیره دری که به آن تکیه داده بود، تکان خورد. با استرس شروع به برگرداندن یادگاری هایش به داخل چمدان کرد. صورتش را پاک کرد و سعی کرد صدایش را صاف کند.
-شاید برگشته...حتما برگشته...

چشمانش پر از امید بود. می دانست کنار او دوباره تمام آن اجسام معنا می یابند. یقین داشت کنار او دوباره مادری خوشحال خواهد شد.




Don't ask me why I still can't leave
This is where I feel at home
This is where my heart always belonged


پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۹:۴۸:۱۸ جمعه ۳ فروردین ۱۴۰۳

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۳:۲۵ پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6961
آفلاین
نیمه شبی سرد و برفی، جلوی در خانه ریدل ها، سو لی مثل همیشه در گوشه ای ایستاده بود.
کمی که دقت کرد متوجه سایه ای مبهم در میان تاریکی شد.
- کی هستی؟
- ما کی نیستیم.

سو به سرعت از جا جست و با احترام ایستاد.
- ارباب شما نصفه شب اینجا چیکار می کنین. خیلی سرده ها.

لرد سیاه که صدایش اصلا راضی به نظر نمی رسید جواب داد:
- ده دقیقه پیش به این نتیجه رسیدیم.

- مگه از کیه اینجایین؟
- یازده دقیقه ای می شه.

سو قصد داشت شنل پشمی اش را به لرد بدهد. ولی رنگ صورتی ملایم و گل های نارنجی روی شنل مانعش می شد.
- ارباب جسارت نباشه. چرا بیرونین؟ چرا نمی رین تو؟ رداتون برای این هوا زیاد مناسب نیست.

صدای لرد سیاه به وضوح می لرزید.
- اومدیم آشغالا رو بذاریم بیرون. در بسته شد. چوب دستی یا کلیدی هم نداریم. در هم نمی زنیم عمرا. در شان ما نیست.

سو چوب دستی اش را روشن کرد و به اطراف نگاه کرد.
- آشغالا کجان پس؟

لرد سیاه با خشم جواب داد:
- احساس کردیم در شان ما نیست آشغال حمل کنیم. گذاشتیم جلوی در اتاق ایوان روزیه.

سو دیگر جرات نداشت بپرسد پس خودتون چرا اومدین بیرون؟!
چیزی که واضح بود این بود که لرد سیاه بشدت سردش بود.
- تو... درو برامون باز کن.

سو آه سردی کشید که هوا را سردتر کرد.
- ارباب فراموش کردین؟ شما طلسم باز کردن در رو از چوب دستیم حذف کردین. زنگ در رو هم ضد سو کردین. حتی اگه با مشت به در بکوبم هم صدایی جز چه چه پرندگان ازش در نمیاد.

- ما گرسنه نیز هستیم. تو اینجا چه می خوری؟

سو کمی نان خالی از جیبش در آورد.
- مرگخوارا گاهی یادشون میفته و برام غذا میارن. امشب همینو دارم فقط. بفرمایین.

لرد سیاه مایل بود لوس شده و نفرماید، ولی سرما به اضافه گرسنگی، ترکیب بسیار بدی بود.

نان را گرفت و خورد.
- حال چه کنیم پس؟ پرواز هم بی فایده اس. پنجره اتاقمون بسته اس.

- صبح زود لینی برای نرمش صبحگاهی از خونه میاد بیرون. البته اونم درو باز نمی کنه. از سوراخ کلید میاد. کمی بعدش سدریک میاد بیرون زیر آفتاب صبحگاهی بخوابه.

لرد چاره ای جز صبر کردن نداشت.

به همراه سو تا طلوع خورشید صبر کرد.

سو درست گفته بود. لحظاتی قبل از طلوع آفتاب، لینی خمیازه کشان از سوراخ کلید خارج شد و با دیدن لرد سیاه که با اخم به او خیره شده بود خمیازه اش نصفه ماند.

سو اشاره کرد که چیزی نگفته و از آنجا دور شود.

بعد از رفتن لینی رو به لرد سیاه کرد.
- ارباب همش سر پا بودین. الان دیگه سدریک میاد.

لرد سیاه جوابی نداد. مدتی بود که جوابی نمی داد.

- یه قهوه داغ بخورین حالتون جا میاد.

لرد همچنان ساکت و بی حرکت بود.

- ارباب؟ کمی حرکت کنین خب...
سو خطر را حس کرد. دیگر انتظار جایز نبود. دو دستی با مشت به در می کوبید و فریاد می زد.
- یکی بیاد ارباب رو نجات بده‌.

صدایش در میان چهچهه پرندگان به گوش مرگخواران رسید.

ظرف یک دقیقه، چند مرگخوار خواب آلود در را باز کردند.

سو با چشمان پر از اشک به آنها خیره شد.
- کسی تخصصی در یخ زدایی ارباب نداره؟




پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۱:۰۷:۲۶ جمعه ۳ فروردین ۱۴۰۳

ریونکلاو، مرگخواران

ایزابل مک‌دوگال


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۵ یکشنبه ۱۸ دی ۱۴۰۱
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۱۶:۱۶
از حدشون که گذشتن، از روی جنازشون رد میشم...!
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مدیر شبکه اجتماعی
ناظر انجمن
پیام: 168
آفلاین
به دریاچه‌ی پیش رویش چشم دوخت و با احساس سرما در اطرافش، لبخندی بر روی لب آورد.
_ دیر کردی عزیزم...

ایزابل بر روی زمین نشست و زانوهایش را بغل کرد. حالا لبخند روی صورتش محو شده و سرمای نگاهش، جای خود را به نگرانی و غم داده بود.
_ حس می‌کنم یه تیکه از وجودم نیست. انگار یه چیزی ازم دزدیده شده. کمکم کن کارلوس...

پسری که بالای سر ایزابل ایستاده بود، دیگر بدنی شفاف و توخالی نداشت، بلکه کاملا مانند انسان‌های عادی به نظر می‌رسید. چشمانش با حالت خاصی برق می‌زد و لبخند جنون‌آمیزش، سادگی ایزابل را به تمسخر گرفته بود.
_ اگه انقدر بهم نیاز داری... خب حرف دیگه‌ای نیست.

این جمله را گفت و دست راستش را به سمت ایزابل دراز کرد. ایزابل با تردید نگاهش را میان کارلوس و دستی که به سویش دراز شده بود، رد و بدل کرد و در نهایت، بر روی چشمان عسلی کارلوس ثابت ماند.
آن دو گوی عسلی رنگ، چشمان کسی بود که روزی اعتمادش را از هم درید و احساس پاکش را به بازی گرفت. چرا باید دوباره به او اعتماد می‌کرد؟
پاسخ ساده ای داشت: عشق، احساسی که با منطق غریبه بود.

بنابراین ایزابل دوباره اعتمادش را زیر پا له کرد.
چیزی نمانده بود تا دستان یکدیگر را پس از مدت‌ها لمس کنند، اما صدای قدم‌های آهسته‌ای خلوتشان را به هم زد و حواس از دست رفته‌ی ایزابل را به جای خود بازگرداند.
دختر از جا بلند شد و در یک حرکت ناگهانی چوبدستی‌اش را آماده‌ی پرتاب طلسم گرفت‌. چند قدم کوتاه از دریاچه دور شد و نجوا کرد:
_ خودتو نشون بده...

پاسخی دریافت نکرد.
با قدمی کوتاه، دوباره به سمت دریاچه بازگشت اما نشانی از کارلوس نیافت.
هنگامی که تصمیم داشت قدمی دیگر برداشته و اطراف دریاچه را جست و جو کند، احساس کرد زیر پاهایش خالی شده و سرش سبک می‌شود. دید چشمانش به تاریکی شب شد و از آن لحظه به بعد، چیزی به جز سیاهی تماشا نکرد.



ادامه دارد...


•« ʜᴇ ᴡᴀs ʜɪᴅɪɴɢ ʜɪs sᴀᴅɴᴇss, ʙᴜᴛ ɪ ᴄᴏᴜʟᴅ sᴇᴇ ʜɪs ᴛᴇᴀʀs »•
تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۵:۴۵:۴۴ پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۴۰۲

اسلیترین، مرگخواران

ایوان روزیه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۰۹:۳۸ پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۳
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 1506
آفلاین
ساعت کمی از نیمه شب گذشته بود. دیگر مشتری زیادی در کافه دیده نمیشد. در یک روز وسط هفته چیزی بیشتر از این هم نمیشد انتظار داشت. آنها دور یک میز نشسته بودند و برای چندمین بار لیوان های نوشیدنی کره ای شان را بالا میگرفتند و به سلامتی هم مینوشیدند.

کافه چی لاغر و استخوانی پشت بار مشغول خشک کردن لیوان های شسته شده با دستمالی کهنه و چرک بود و کلاه ردای مشکی و گشادش را روی سرش انداخته بود. جیکوب میتوانست قسم بخورد که چند باری درخشیدن دو گلوله آتشین را در جایی که باید چشم های او قرار میداشت ببیند. اما مست تر از آن بود که به این مسائل فکر کند. از طرف دیگر، این چیزها در کوچه ای بدنام مثل ناکترن کاملا عادی بود.

صدای رعد و برق و بارش شدید باران در فضای کافه میپیچید و بادی که از لای پنجره های نیمه باز به داخل میوزید شعله شمع های کوتاه و کم نور را میرقصاند.

جاناتان دستش را روی شانه جیکوب گذاشت و گفت:
- پسر واقعا فکر میکردی یه روز به اینجا برسیم؟ شما رو نمیدونم ولی این رسما بزرگترین موفقیت زندگی منه!

جیکوب و پاتریک با خنده ای بلند و جامی برافراشته حرفش را تایید کردند. پاتریک جرعه نوشیدنی را فرو داد و گفت:
- تاسیس اولین کارگروه تخصصی مقابله با مرگخواران! پسر ما خیلی خفنیم. اونقدر خفن که شخص وزیر رو مجبور کردیم با درخواست ما موافقت کنه و اجازه بده گروه خودمون رو زیر نظر شخص وزیر تشکیل بدیم! دلم به حال مرگخوارها میسوزه. قراره زندگی براشون بدتر از جهنم بشه.

جیکوب لیوانش را روی میز کوبید و گفت:
- بچه ها این حس عجیب رو میفهمین؟ حس قدرت! حس ارزشمند بودن. بالاخره تونستیم جایگاه خودمون رو بین اون همه کاراگاه بدرد نخور بدست بیاریم. یادته که چند بار توی آزمون کاراگاهی رد شدیم و همه شون مسخره مون میکردن؟ حالا از فردا صبح همه شون با گردن کج پشت در دفتر نوساز و شیکمون صف میکشن تا شاید قبول کنیم اونها رو توی گروهمون راه بدیم.

... ها ها ها ها

صدای خنده کافه چی در فضای کافه پیچید. هر سه با تعجب به او نگاه کردند که هنوز داشت با دستمال چرکش لیوان ها را خشک میکرد. کافه چی گفت:
- اگر خودم از نزدیک نمیدیدم و نمیشنیدم هیچ وقت باور نمیکردم که اینقدر سطحی، مضحک و رقت انگیز باشین!

جیکوب تلوتلو خوران از روی صندلی بلند شد و همان طور که سعی میکرد تعادلش را حفظ کند گفت:
- هی لاغر مردنی! داری در مورد ما حرف میزنی؟ بهتره مراقب حرف دهنت باشی وگرنه...

- وگرنه چی؟ برام یه قبض جریمه صادر میکنی؟ ها ها ها...باورم نمیشه که وضع وزارت به چنین روزی افتاده باشه که شما سه تا شدیه باشین مسئول بخش ضد مرگخواریش!

حالا هر سه با صورت های برافروخته ایستاده بودند و دستشان غلاف چوبدستی هایشان را لمس میکرد. کله شان حسابی داغ شده بود. آنقدر داغ که بدشان نمی آمد حساب یک کافه چی گستاخ را برسند. اما آنها هیچ وقت فرصت این کار را پیدا نکردند. قبل از آنکه حتی کلمه دیگری بر زبان بیاورند طلسم آواداکداورا جسد بی جان هر سه را به زمین انداخت.

کافه چی چوب دستی اش را داخل جیب ردایش گذاشت، دستمال را به روی پیشخوان پرت کرد و خنده کنان گفت:
- بی صبرانه منتظرم داستان این سه تا ابله رو برای ارباب تعریف کنم. مطمئنم که حسابی تفریح میکنه.

سپس از روی جسد کافه چی واقعی که پشت پیشخوان مخفی اش کرده بود رد شد و از کافه خارج شد...


ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!


پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۰:۳۳:۴۹ یکشنبه ۲۰ اسفند ۱۴۰۲

ریونکلاو، مرگخواران

ایزابل مک‌دوگال


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۵ یکشنبه ۱۸ دی ۱۴۰۱
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۱۶:۱۶
از حدشون که گذشتن، از روی جنازشون رد میشم...!
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مدیر شبکه اجتماعی
ناظر انجمن
پیام: 168
آفلاین

دفتر خاطرات کارلوس _ برگی به قلم عشق _ صفحه‌ی اول


" هرگاه که به او می‌نگرم، پری‌زادی را می‌یابم که جنگل سیاه موهایش از آن من نیست. نسیم که می‌وزد و عاشقانه زلف‌هایش را نوازش می‌کند، من حسود ترین انسان روی زمینم.
هنگامی که مجنون و سرگشته، بی‌اراده نگاهم به آن دو گوی آبی گرهِ کور می‌خورد، تشنه تر از آنم که غرق شدن در اقیانوس افسون شده‌ی چشمانش، مرا سیراب کند. او با امواج بی رحمانه‌ی نگاهش، کشتی این ناخدای عاشق را در هم می‌شکند.

سیب سرخ لب هایش ممنوعه‌ترین میوه‌ی دنیا و چیدنش زیباترین گناه ممکن است. من گناه کردم و حالا مدت‌هاست که در دوزخ آتشین عشق، قلبم ذره ذره خاکستر می‌شود.
هر دم که نامم را بر روی لب‌هایش می‌راند، شور زندگانی دوباره در رگ‌هایم جریان می‌یابد و احساس می‌کنم که صدای دلنشینش، روحم را می‌نوازد و به سوی کرانه‌ی آسمان، به پرواز در می‌آورد.
نگاهم را به رخساره‌ی سپیدش می‌دوزم و با خود تکرار می‌کنم که او، رویایی دست‌نیافتنی و الهه‌ای دلربا است. "


او از زندگی‌اش رفته بود، اما آثار آن عشق آتشین، رهایش نمی‌کردند. جسم معشوقش در میان لایه‌های سرد خاک می‌پوسید، اما پرسه‌های بی‌قرار روحش را در اطراف خود حس می‌کرد. حضور داشت. او و خاطراتی که به قصد کشت هجوم می‌آوردند، تصمیمی برای رهایی ایزابل نداشتند.
ورق به ورق برگه‌های آن دفتر خاطره، بوی عطر تلخی می‌داد. بویی که هنوز هم وقتی به مشام ایزابل می‌رسید، لبخندش چال گونه‌ی زیبایی را به نمایش می‌گذاشت. در حالی که نگاهش را به فنجان قهوه‌ی سرد روی میز دوخته بود، نجوا کرد:
- تو دروغ گفتی، و من عشق رو با دروغ‌های زیبای تو شناختم.

لبخندش دوام نداشت. آن خنده‌ی دلنشین بر روی صورتش، به حالت بی‌روحی تغییر کرد.
زیرا روحش را در قمار با عشق، باخته بود... .




•« ʜᴇ ᴡᴀs ʜɪᴅɪɴɢ ʜɪs sᴀᴅɴᴇss, ʙᴜᴛ ɪ ᴄᴏᴜʟᴅ sᴇᴇ ʜɪs ᴛᴇᴀʀs »•
تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۲۱:۴۸:۴۴ شنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۲

اسلیترین، مرگخواران

دوریا بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۵ پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
امروز ۶:۳۲:۵۱
از جنگل بایر افکار
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
مترجم
پیام: 327
آفلاین
بخش سوم (بخش دوم، بخش اول)

درک کردن پیرزن برای من کار سختی نبود. من نیز آن دردها را تجربه کرده بودم و مدت زیادی نمی‌گذشت که متوجه شده بودم زندگیم آن‌چنان شاد و سرخوشانه که فکر می‌کرده‌ام، نبوده است. بله؛ می‌شد گفت من نسخه‌ی جوان‌تر این زن بودم با این تفاوت که زودتر از او به عمق دردهایم پی برده و از این بابت شکرگزار بودم.

لبخندی زدم و به چشمان دردمند و چروکیده‌اش نگاه کردم. آیا سرنوشت من هم این بود؟ گذراندن روزهای آخر زندگیم در خانه‌ی سالمندان در حالی‌که به هردست‌آویزی چنگ می‌زنم تا شده برای لحظه‌ای کمتر احساس تنهایی کنم و بتوانم به خودم بگویم آخرین تلاشم برای جاودانه شدن را کرده‌ام؟ بله؛ جاودانه شدن... این پیرزن به دنبال این بود تا با ثبت خاطرات زندگیش، در اذهان زنده بماند و اینگونه احساس کند اثری از خود در این دنیا به جا گذاشته است. ترس از آینده و سرنوشت، مثل نسیم‌های اولیه‌ی یک طوفان مهیب، پشت چشمانم شروع به شکل گرفتن کرد. می‌دانستم اگر به ذهنم آزادی دهم، این طوفان طی دقایقی کوتاه تمام فکر و بدنم را درگیر خواهد کرد پس با بستن چشمانم و کشیدن نفسی عمیق، در این زندان تاریک را بسته و آن را قفل کردم. این به من چندساعتی فرصت می‌داد تا بتوانم کارم را تمام کنم. بعد از رسیدن به خانه با آن روبرو می‌شدم. بعد از رسیدن به خانه درهم می‌شکستم.

پیرزن همچنان به دستان چروکیده‌اش که رگ‌های سبز آن در تلاش برای رساندن زندگی به سلول‌هایش، بیش از حد بزرگ شده بودند نگاه می‌کرد.

-دوست دارم ادامه‌ش رو بشنوم.

پیرزن با لبخندی تلخ لب به سخن گشود.
-راستش رو بخوای توی زندگی من اتفاق خیلی بدی نیافتاده. خیلی‌ها با خیلی چیزهای وحشتناکی سر و کله می‌زنن. جنگ، فقر، یتیم بودن، بیماری‌های لاعلاج و خیلی چیزهای دیگه. زندگی من آروم بود و برای همین وقت‌هایی که شدیدا احساس غم می‌کردم، نمی‌تونستم به خودم این حق رو بدم تا ناراحت باشم. همش از خودم می‌پرسیدم دردت چیه؟ یه سقف بالا سرته، خانوادت کنارتن، دیگه چی می‌خوای؟ خب راستش رو بخوای، این حرف‌ها رو از آدم‌های دورم شنیده بودم. وقتی که باهاشون درد و دل می‌کردم و غر می‌زدم اینارو بهم می‌گفتن. منم از یه جایی تصمیم گرفتم سکوت کنم. دیگه با کسی درد و دل نکردم. همشو ریختم تو خودم و گفتم یه روز چمدونم و می‌بندم می‌رم.

به اینجا که رسید کمی سکوت کرد و گذاشت قطره‌ی اشکی که مدت‌ها منتظر سرازیر شدن بود، از روی گونه‌ش به پایین بغلتد.
-اون یه روز هیچ وقت نرسید.

بغضی که حین صحبت‌هایش در گلویم شروع به شکل‌گیری کرده بود، چنان به آن چنگ انداخت که به سختی توانستم آن را مهار کنم. با شنیدن حرف‌هایش ترسیده بودم؛ ترسیده بودم که نکند آن یک روز برای من هم هیچ‌گاه فرا نرسد.


Isabella's lullaby-The Promised Neverland

یک عالمه اطلاعات بیشتر!

دوئل مرگ؛ بهترین نوشته‌ی من؟


,Out beyond ideas of wrongdoing and rightdoing
.there is a field. I’ll meet you there
*
.I believe in poems as I do in haunted houses
.We say, someone must have died here
*
You are NOT the main character in everybody's story
*
Il n'existe rien de constant si ce n'est le changement
*
Light is easy to love
Show me your darkness








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.