جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

57 کاربر(ها) آنلاین هستند (43 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
55 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها

منظومه چهارگانه اشعار

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: منظومه چهارگانه اشعار
ارسال شده در: یکشنبه 6 اردیبهشت 1405 22:58
نمایش جزئیات
آفلاین
دفتر اول: میم
داستان دار


بر سینه‌ی تنگ چوب، رازی بار بود.
چوبک ما می‌دانست، که چوب دار بود.

زمان بگذشت و چوبک به بالاها رفت.
به بالای دار برد هر سر، که سبکسار بود.

زبان نداشت چوب دار، با این‌حال هشدار داد.
به بالا می‌برم هر سر، چه گل و چه خار بود.

بلند بود و بالا می‌برد، انگار که مقام می‌داد.
تو گویی یک تکه چوب، با خدا جار بود.

رفیق بودند و دست در دست سرودها سر می‌دادند.
داستان مرگ و دار، داستان ادامه‌دار بود.
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ: منظومه چهارگانه اشعار
ارسال شده در: شنبه 5 اردیبهشت 1405 19:35
نمایش جزئیات
آفلاین
دفتر اول: میم
بد زدند


قصه را راوی خواند، شنونده را حد زدند!
بدی خوب را کشت، خوب را اما بد زدند!

در وادی تنبیه و مجازات، همه‌ی ما برابریم!
داروغه اما یکی را صفر و مابقی را صد زدند!

در میان الفبا، "ب" به دنیا بد کرده بود.
قاضی از ترس حکم داد که "الف" را مد زدند!

خیر و نیکی بماند، در این سرای نیکی کن!
دیر نیست روزی رسد که نیکی را سد زدند!

ایزد در بیابان باز داد، به ما انعام‌ها اما...
به هرچه نیکی که در دجله انداختیم، دست رد زدند!
ویرایش شده توسط مرگ در 1405/2/5 19:45:50
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ: منظومه چهارگانه اشعار
ارسال شده در: جمعه 4 اردیبهشت 1405 00:04
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
در سکوت مقدسی که مقدمه شعر است، پژواک قلبی فرانسوی که آماده ابراز وجود است، طنین‌انداز می‌شود.

از آغوش پاریس، چو مهتاب می‌چکد نور
به برج ایفل زرین، نگاه عاشق پر شور

خیابان‌های او، چو رقص زندگی در جان
کنار سن زیبا، دل از آشوب شده پنهان

شکوه ورسای زیبا، به باغ و کاخ آن یار
هنر، در هر کرانش، زند چون گوهر اسرار

موزه لوور،دارد صد قصه را در دل
نقاشی ها لمس می‌کنند روح مرا هم هی

ز عطر کوچه باغش، ز لبخند مردمانش
به دل دارم تمنا، که خوب باشم میانش

فرانسه، ای وطن عشق، ای شهر آرزوها
به جانم بود شوقی، که دوباره بینم روی ماهت را
فلور ایزابل دلاکور
Lorsque le pouvoir de l'amour triomphera de l'amour du pouvoir, le monde connaîtra la paix.تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: منظومه چهارگانه اشعار
ارسال شده در: پنجشنبه 3 اردیبهشت 1405 02:57
نمایش جزئیات
آفلاین
دفتر اول: میم
فال مرگ


در گفتگو با زندگی، حیف! فنجان خالی باشد.
با فنجان پر نیز، ممکن است مرگ این حوالی باشد!

روشنی، آگاهی است. قدر این علم را بدان.
بعد از آن ظلمت رسد، دام لیالی باشد.

عاشقی پرواز است و آسمان هم باز است.
دیوانگی خود فرصتی است، شاید بالی باشد.

درد این دل، روشن است. درمان ز یار می‌خواهد.
درمان یار، دل بردن است! درمان عالی باشد.

بخت و اقبال مرا، زندگی بر هم ریخته است.
رمال و فالگیر چرا؟ مرگ نیز، فالی باشد.
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ: منظومه چهارگانه اشعار
ارسال شده در: یکشنبه 30 فروردین 1405 10:55
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
در سرزمین گل‌های سوسن و شکوفه‌های بهار،
من از هاگوارتز، با قلبی پر از افتخار.

موهایم چون طلای تابنده، چون رود جاری روان،
چشمانم آبی عمیق، چون آسمان بی‌کران.

از فرانسه آمدم، با شکوه و با ناز،
به هاگوارتز، به میدانی پر از آواز.

مسابقه سه جادو، آزمونی سخت و بزرگ،
برای اثبات شجاعت، برای غلبه بر دروغ.

دریا، اژدها، و جنگل تاریک و ترسناک،
هر آزمون، داستانی بود، پر از بیم و هراس.

اما من،با عشق به خانواده و وطن،
از پس همه برآمدم، با قدرت جان و تن.

بعد از آن روزها، در جنگی بزرگ،
با ولدمورت، با تاریکی، با خشم و غضب.

من در کنار دوستانم، در کنار عشق و نور،
جنگیدم تا پیروز شویم، تا بماند این غرور.

اکنون در کنار همسرم، در خانه‌ای گرم و امن،
زندگی می‌کنم، با خاطراتی که نیستند کهن.

من،دختری از سرزمین نور،
همیشه در قلبم، عشق و شجاعت است، چون بلور.
فلور دلاکور
Lorsque le pouvoir de l'amour triomphera de l'amour du pouvoir, le monde connaîtra la paix.تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: منظومه چهارگانه اشعار
ارسال شده در: شنبه 29 فروردین 1405 20:24
نمایش جزئیات
آفلاین
ای اربابِ من، لردِ تاریکی‌ها،
بشنو این نغمه را که از دلِ من برمی‌خیزد…

از دلِ تاریکی، از دلِ بادِ سردِ شب،
برخاست روحی، با اراده‌ای چون کوه محکم.

نامش لرزه بر دل جهان می‌انداخت،
اربابِ تاریکی، که قدرتش را می‌شناخت.

نهراسید از مرگ، او را زیر دست گرفت؛
قدرت جاودانگی،سرتاسرش را گرفت.

با چوبی از نورِ شوم،
تقدیرِ جهان را نوشت، برایِ عموم.

هر که در برابرش ایستاد، خاکستر شد،
هر که با او در افتاد، از هستی بیرون شد.

او لردِ تاریکی، نمادِ قدرتِ محض،
نامش، لرزه بر جان‌ها، تا ابد در محض.
آستوریا گرین‌گرس
ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در 1405/1/29 20:27:59
Power, authenticity, and beauty, these are my signature
پاسخ: منظومه چهارگانه اشعار
ارسال شده در: دوشنبه 24 فروردین 1405 11:46
نمایش جزئیات
آفلاین
قبل از آنکه آسمان تیره بشکافد، مرگ باران را در اعماق روح خویش پیش‌بینی کرد. دخترک به سوی کناره‌ی رودخانه خزید، موج‌ها در رقصی ولگردانه و خبیث با صدایی سمی که از عمق رود چون خنجری زهرآلود بر سکوتِ گورستان‌وارجنگل فرود می آمدند. باران بر موهای بلند و پریشانش فرومی‌ریخت؛ به سایه‌ای بی‌جان نزدیک شد، پیرمردِ خاموش که در ظلمت بی‌انتها، واژه‌هایِ ممنوعه را بر کاغذ پوسیده می‌بافت، انگشتانش روی کاغذ می لغزیدند. سرانجام، آن را بدون کلمه‌ای به دختر داد. کاغذ، زیر شلاق‌های بی‌رحم باران، متلاشی و جوهر زمردین مسمومش چون جریانی از ارواح گمشده به رقص هولناکی درآمد.
دخترک کاغذ را با دستانی یخ‌زده گرفت و چشمانش را به پیرمرد دوخت؛ او با قامتی شکسته، در مهِ مرگبار باران ناپدیدشد، سایه‌ای از کابوس ابدی. آنگاه، به کاغذ خیره شد و دکلمه را در سکوت طوفان زمزمه کرد:

می‌بینم
آن شکفتن شادی را
پرواز بلند آدمیزادی را
آن جشن بزرگ روز آزادی را
کیوان
خندان به سایه می‌گوید:
-دیدی؟!
به تو می گفتم...

-آری، تو همیشه راست می گفتی
می‌بینم
می‌بینم...


هوشنگ ابتهاج (متخلص به هـ. ا. سایه)
ویرایش شده توسط لاکرتیا بلک در 1405/1/24 12:03:37
Only Raven



پاسخ: منظومه چهارگانه اشعار
ارسال شده در: جمعه 15 اسفند 1404 01:00
نمایش جزئیات
آفلاین
خر نه تنها به نشان جل و افسار خر است
تن خر در کت و شلوار رود باز خر است

دو سه مثقال خریت ز خران چیزی نیست
آدمی هست که الحق دو سه خروار خر است


#بهمن پهن



دروغ گفتم ابالقاسم حالت در مجموعه ی خروس جنگی
سید اشرف الدین گیلانی -نسیم شمال- هم یچی شبیه به این داره

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1404/12/15 7:13:43
زیبا ترین لبخند ها بزرگ ترین درد ها رو پنهان میکنن .
✦ هنر نویسندگی ✦ (آموزشی)
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: منظومه چهارگانه اشعار
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 اسفند 1404 19:53
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
شعری درمورد داستان زندگی لیسا تورپین. شعری پر از غم و خشم و انتقام. شعر مرگ



در شب تاریک و سرد، شعله جنگ برپا شد
زمین از خون و دود، پر از فریادها شد

پدر و مادر فرمانده، در دل میدان جنگ
با شمشیر و عصا، روبرو با انسان شدند سنگ

اما تیغ انسان، بی‌رحم و تیز و کشنده
آن‌ها را از پای انداخت، دنیا شد تلخ و خنده

دخترک کوچک، با برادر و خواهر در سایه‌ها
گریست و زمزمه کرد: «قسم به انتقام، نخواهد بود رها!»

شب‌ها گذشت و دل او پر شد از تاریکی
چشمانش سوخت از درد، اما پر از استواری و دلیری

در دل جنگل‌های سیاه، او نقشه کشید
که روزی انتقام بگیرد، هر که بر خانواده‌اش دست کشید

با هر قدمش، برگ‌ها می‌لرزیدند از وحشت
پرندگان شبانه، از هراس فرو می‌پریدند به پشت

سال‌ها گذشت، و او بزرگ شد و توانا
با خون و تیزبینی، مثل یک سایه‌ی بی‌رحم و دنا

او قسم خورد که هیچ انسانی رها نخواهد شد
هر دشمنی که قدم بگذارد، در خونش خواهد شد غرق و خسته باد

و جهان تاریک شد، از هیاهوی انتقام
صدای گریه و فریاد، پیچید در هر مکان

اما دخترک کوچک، با دل محکم و آهنین
می‌دانست که عدالتش تنها در خون و قهرانگی نهفته و بی‌سیرین
خواهر و برادر کوچکش، در خانه‌ای امن جا شد
دخترک خون‌آشام، تنها به راه تاریک پا شد

وارد شد به قلعه‌ای پر از جادو و نور
هاگوارتز شد محل بازی، اما دلش پر از زور

روحیه‌اش شاد و مهربان، لبخند بر لب داشت
اما درون تاریکش، انتقام به شکل نقشه جا داشت

در کلاس‌ها می‌خندید، با دوستانش خوش بود
اما در خلوت شب‌ها، با گذشته و خون دشمن روبه‌رو بود

هیچ‌کس ندید سایه‌ی انتقام در دل او
هیچ کس ندانست که دلش پر از نقشه و قتل و هو

در کتابخانه، در زیر نور چراغ کم
او اسرار و رموز دشمنان را می‌خواند بی‌صدا و کم

سحرها می‌آموخت، طلسم و جادو را
اما ذهنش در جنگ تاریک، با دشمنان بود سراپا

هر شب ماه، شاهد عهد و قسم او شد
که روز انتقام برسد، و خون دشمنان ریخته شود بر زمین سرد و خشک

و او با لبخند، در میان دوستان و استادان
چون فرشته‌ای شاد و بی‌گناه، در میان آن‌ها می‌درخشید همچنان


اما قلبش پر از شعله، پر از خشم و انتقام
و هیچ‌کس ندانست که این دختر، در خفا چگونه نقشه می‌کشد آرام
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: منظومه چهارگانه اشعار
ارسال شده در: دوشنبه 27 بهمن 1404 11:05
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
اگه تاپیک کنتراتی نیست و الزامی هم نیست که سراینده‌ اشعار خودمون باشیم، این شعر رو میذارم. قشنگه و چیزایی می‌گه که فکر کنم حرف دل باشن.

الان چندین و چَن ساله ِشبا خوابُم نمی گیره
نِگو عاشق شدی؛ بابا مو اعصابُم نمی گیره
.

هُلُم میده جلو اما جهان کارش عقب گرده
مو او "طفلم" که گردون از سر "تابُم" نمی گیره
.

ِغمام رویایین چیزی ِشبیه قصه ها اما
پرِ شاماهی قصه به قلابُم نمی گیره
.

کسی قدر دل پاک مونه هرگز نمی دونه
مو "موسی" هم ِبشُم "آسیه" از "آبُم" نمی گیره
.

مو هر دردآشنایی می شناسم رو لِبش خنده س
خیالت ای دل شنگول و شادابُم نمی گیره؟
.

پسر کُش بوده ای دنیا از اول، آخر قصه
اشاره میکُنم رستم مو سهرابُم... نمی گیره
.

نِفهمید و نمیفهمن مُنو درد مونه اینجا
مو خط دکترُم خالو کسی قابُم نمی گیره


#احمد جم
خیلی خب... از اوّل!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.