جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

28 کاربر(ها) آنلاین هستند (17 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
26 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] ايستگاه كينگزكراس

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: امروز ساعت 16:58
نمایش جزئیات
آفلاین
۲ تا پست تا آخر


هری سعی کرد دهانش را ببندد چون مثل اینکه هر چه میگفت، قرار بود در دادگاه بر علیهش استفاده شود. اما دابی که تا الان سکوت کرده بود، انگار نتوانست جلوی دهانش را بگیرد و میخواست زندگیشان را بر باد دهد.
- دابی اجازه نداد هری پاتر قربان خودش رو ملاقات کنه!

قلم پر ریتا دوباره شروع کرد به نوشتن.
« هری پاتر از دیدن خود وحشت دارد. راز پنهان هری پاتر، پسر برگزیده. »

- نه نه قسمت برگزیده رو خط بزن.

قلم پر روی قسمت برگزیده خط کشید و منتظر ماند تا ریتا چیز دیگری اضافه کند. ریتا چند لحظه حرکات هری را زیر نظر گرفت و سپس دوباره به قلم پرش اشاره کرد.
- بنویس هری پاتر پسری که سکوت میکند و اتهامات را نمی‌پذیرد. ادامش هم بنویس راز ترسناک یا صرفا خود کوچک پنداری؟

ریتا سپس دوربین کوچکی را از ناکجا آباد دراورد و در سریع ترین شکل ممکن از هری که فلش دوربین داشت چشمش را کور میکرد عکس گرفت.
- خیلی خب پسر کوچولوی مامانی منتظر اخبار جذابت توی روزنامه بمون.

ریتا چشمکی زد و آن دو را ترک کرد. هری نمیدانست دقیقا چند دقیقه ی دیگر قرار است جغدی پرواز کنان روزنامه ای روی سرشان بی‌اندازد.
- چه سرعتی...

هری لوله ی روزنامه را باز کرد و با عکس متحرک خودش درحالی که داشت از شدت نوری که به صورتش برخورد میکرد، چشم هایش را روی هم فشار میداد روبرو شد. تیتر به این صورت بود.

نقل قول:
هری پاتر؛ نابودگر آن که نباید اسمش را برد، یا
مسئول جشنواره رشته‌فرنگی؟


دقایقی پیش، هری پاتر، به همراه جن بد بو و زشتش در ایستگاه کینگزکراس دیده شد که ادعا میکرد وزارتخانه، جشنواره ی رشته فرنگی جمجمه به راه انداخته است. او همچنین طولی نکشید که ادعای خود را انکار کرد.

جن خانگی بی ریخت میگوید: «هری پاتر رازی را پنهان کرده است. رازی مخوف و ترسناک! »

اما با گمانه زنی ها راجب این موضوع، به نتیجه ای دست یافتیم که هری پاتر از دیدن خود میترسد. به گفته ی روان درمانگر ملانی استانفورد، افرادی که در کودکی دچار تروماهای بزرگ شده اند ممکن است در بزرگ سالی حتی از سایه خود نیز بترسند. شکی در آن نیست که هری پاتر دچار بیماری های روانی بسیاری میباشد. اما سوال اینجاست: پس او کی قرار است به درمان بپردازد؟

سکوت طولانی هری پاتر، نشان دهنده ی این است که به هیچ کدام از حرف هایی که میزند اعتماد ندارد. او حتی به خود نیز اعتماد ندارد.



هری نگاه معنا داری به دابی انداخت و هر دو بر سر خود زدند. طولی نکشید که ماموران وزارت خانه برای دستگیری «هری پاتر دیوانه» به سراغشان آمدند.

افرادی که لایک کردند

𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
پاسخ: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: چهارشنبه 24 تیر 1405 22:26
نمایش جزئیات
آفلاین
3 تا پست تا آخر!

مادر، بدون اینکه حتی نیم‌نگاهی به آنچه بچه نشان می‌داد بیندازد، دست او را پایین کشید.
- عزیزم، چند‌ بار گفتم به هرکسی که عینک گرد زده نگو پسری که زنده ماند. دفعه پیش هم که رفتیم پاتیل درزدار همین رو گفتی، بیست درصد تخفیف گرفتیم، هنوز عذاب‌وجدان دارم...

بچه با اخم گفت:
- ولی مامان... این خیلی شبیهشه!

مادرِ بچه، اول به جسد نگاه کرد، بعد به بچه، بعد دوباره به جسد. آن‌قدر این مسیر را با چشم‌هایش رفت و برگشت که اگر روی زمین ریل می‌کشیدند، همان‌جا قطار بینایی افتتاح می‌شد.

- عزیزم... نه. این... این فقط... استراحت میکنه...
- ولی مامان، مغزش چرا رفته گردش؟

هری بزرگه با سرعتی که فقط آدم‌های مشهور موقع خراب شدن آبرو پیدا می‌کنند، خودش را انداخت جلوی جنازه.
- نه نه! این مغز نیست. این... آممم... رشته فرنگیه.

دابی هم سر تکان داد.
- رشته فرنگیِ جادویی قربان. رشته قربان مخصوص جشن اول سپتامبر بود.

در همین لحظه، @ریتا اسکیتر که از قضا سه دقیقه بود دنبال سوژه‌ای می‌گشت تا تیتر فردایش را ببندد، دفترچه‌اش را درآورد.
- هـــــــــــری، چــطوری؟ از بــار قبلی که دیدمت خیلی بزرگتر شدیا! البته الانم مثل اون‌موقع هیچ دوستی نداری. پس اون دو تا دوست‌جون‌جونیت کجان؟
- هنوز کسی شناسه‌شون رو برنداشته.
- آها! خب خب... بگذریم! داشتی می گفتی... منظورت اینه وزارتخونه رسماً جشنوارهٔ رشته‌فرنگی جمجمه ای برگزار کرده؟

هری رنگش پرید.
- نه! اصلاً همچین چیزی نگفتم!

اما قلم‌پر ریتا با سرعتی که خودش هم نمی دانست چقدر است، شروع کرد به نوشتن.
نقل قول:
هری پاتر؛ نابودگر آن که نباید اسمش را برد، یا
مسئول جشنواره رشته‌فرنگی؟


- نقل قول مستقیم ننویس! من نگفتم!
- مشکلی نداره هری جون! اصلاح می‌کنم.

ریتا یک خط پایین تر نوشت:
نقل قول:
هری پاتر پس از اعتراف، سخن خود را انکار کرد.

افرادی که لایک کردند

✨ 𝓓𝓮𝓶𝓮𝓵𝔃𝓪 𝓡𝓸𝓫𝓫𝓲𝓷𝓼 ✨
پاسخ: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: پنجشنبه 22 آبان 1404 20:06
نمایش جزئیات
آفلاین
۴ پست تا آخر!


هنوز هری کوچکه و هاگرید آن‌قدر لخ‌لخ نکرده‌بودند که آن‌قدر نزدیک هری بزرگه و دابی شوند که توی هیاهوی پرتکاپوی ایستگاه ببینندشان، که یکهو دابی دستش را آورد بالا، با یخه‌اش تمیزش کرد، دوتا بشکن‌فشنگ تویش چپاند، و به هری بزرگه گفت:
- هر کاری دابی کرد، برای هری پاتر قربان کرد.

و دوتا بشکن شلیک کرد. مغز هری کوچکه و هاگرید از کله‌هاشان بیرون ریخت و جفتشان افتادند و مُردند.

- چرا کشتیشون؟
- دابی از کجش و پیچش‌های اولتراکوانتوم فضا-زمان خبر داشت. دابی دونست اگه دو نسخهٔ زمانی از یه نفر توی یه زمان بود، زمان تاب برداشت و کمرش شکست و همه مُرد. دابی با کشتن ارباب پاتر از ارباب پاتر محافظت کرد.

پسری که زنده ماند کلی تعجب کرد و ترسید و یک ذره دچار بحران وجودی شد و اگزیستنسیالیسمش درد گرفت و جای زخمش که دید آن درد گرفته، تصمیم گرفت عقب نماند و درد بگیرد و لرد ولدمورت که هم خبردار شد جای زخم هری پاتر درد گرفته، سوار بر هورکراکس‌هایش پیتیکو پیتیکو آمد تا از غافله عقب نماند و سوروس اسنیپ هم که این‌ها را شنید تصمیم گرفت پاترونوسش را دربیاورد و بفرستد دنبالش و مک‌گوناگال هم صد امتیاز به گریفیندور اضافه کرد ولی یکهو پاترونوس اسنیپ با هورکراکس ولدمورت تصادف کرد و دوتایشان مُردند و زنگ زدند پلیس بیاید تا شاسی بکشد.

هری بزرگه بدو بدو رفت سراغ جسد هری کوچیکه و هاگرید.
- حداقل می‌ذاشتی اول ازشون بپرسیم اینجا چیکار می‌کنن. شاید برگشته‌بودن عقب توی زمان که بهمون هشدار بدن. شاید اصلا ما برگشتیم عقب توی زمان!
- دابی هیچوقت توی زندگیش تعلل نکرد. همیشه اول بشکن زد، بعد سوال پرسید.
- اینا رو چیکار کنیم الان خب؟ قتل تو روز روشن، وسط این همه آدم؟ می‌گیرنمون می‌برنمون آزکابان به جرم... آم... خودکشی.
- به دابی سپرد قربان. دابی الکی که تندیس زرین عضو برتر کارتل ونزوئلا رو نبُرد.
- ها؟
- و رتبه اول بهترین ناپدیدگر اجساد در مافیای سیسیلی. دابی حتی بورسیه شد واسه عضویت افتخاری تو یاکوزای شانگهای.

همین که دابی خم شد تا آثار شنیع جنایاتش را قایم کند، یکهو یک بچه‌ای مامانش را کشان‌کشان آورد سمتشان و با ذوق به جسد هری پاتر اشاره کرد.
- عه مامان نیگا نیگا. پسری که زنده ماند!

از جایی که بشکنِ دابی کلهٔ هری را شکافته‌بود، مغز می‌غلید.

افرادی که لایک کردند


Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: جمعه 2 آبان 1404 18:32
نمایش جزئیات
شغل
آنلاین
تعداد پست‌های باقیمانده تا پایان سوژه: 5 پست!



سوژه‌ی جدید


صبح روز اول سپتامبر بود و تقریباً یک ساعت دیگر (یعنی ساعت 11)، قطار سریع‌السیر هاگوارتز به حرکت درمی‌آمد.

دابی و هری پاتر قرار گذاشته بودند آن سال در کنار سکوی 9 و 3/4 یادی از خاطرات گذشته و دانش‌آموزان هاگوارتز را بدرقه کنند.

- هری پاتر قربان! از صبح تا حالا الکی اینجا ایستاده‌ایم. به نظرتون بهتر نبود کار مهم‌تری انجام بدیم؟
- آخه چه کاری مهم‌تر از این دابی؟ من آدم معروفی‌ام. الگوی این بچه‌ها هستم. خیلی خوب می‌شه موقع سوار شدن به قطار من رو دیده باشن.
- اما قربان به حضور من چه احتیاجی بود قربان؟ من الان می‌تونستم با وینکی مشغول بازی باشم.
- دابی! از وقتی آزاد شدی تا الان خیلی عوض شدی... خب اصلاً چرا قبول کردی با من بیای؟ من که اصراری نداشتم.
- آخه قربان. هری پاتر از دابی هر چی بخواد، هر چی! دابی نه نمی‌گه. می‌شه از من یه چیزی بخواد که همیشه می‌خواسته و روش نمی‌شده بگه.
- من همیشه دلم میخواسته این کار رو بکنم دابی. اگه چیز دیگه‌ای تو ذهنته، بعداً یه جای خلوت به من بگو. اینجا آبروی من رو نبر.

دابی آرزومندانه آهی می‌کشد و دیگر هیچ نمی‌گوید.

هاگرید در حال حرکت به سوی آنهاست و پسربچه‌ای عینکی و یک سری چمدان و یک قفس حاوی یک جغد سفید زیر دو بغلش زده و لخ‌لخ‌کنان نزدیک می‌شود.

- اون... هاگریده... دابی اون کیه که زیر بغل هاگریده؟
- دابی گیج شد قربان. اون مثل کوچیکیای هری پاتر بود قربان.


(نفرات بعدی لطفاً ابتدای هر پست یک عدد از تعداد پست‌های باقیمانده کم کنید.)

افرادی که لایک کردند

زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: چهارشنبه 23 اسفند 1402 01:36
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران باقی‌مونده به دور شدن دو مرگخواری که زندانی رو به دوردست‌ها حمل می‌کردن نگاه می‌کنن. اونا همین‌طور می‌رفتن و مرگخوارا نمی‌دونستن تا کجا می‌رن!

به محض این که اون سه نفر به قدری دور می‌شن که دیگه در محدوده دیدشون نمی‌باشن، مرگخوارا برمی‌گردن و این‌بار با بلاتریکسی در دوردست‌های اون یکی طرف مواجه می‌شن که با دو مرگخوارِ متنبه شده در حال بازگشت بود.

- مرگخواران ما دست از وارسی اطراف بردارین و توجهتون رو به ما بدوزید!

مرگخوارا که شوکه شده بودن، دست از تعقیب کردن بلاتریکس با چشماشون برمی‌دارن و با لردی مواجه می‌شن که چیزی نمونده بود از عصبانیت به رنگ لبو در بیاد. بالاخره بی‌توجهی هم حدی داشت و مرگخوارا در طی این سوژه آن‌چنان به حضور پر قدرت لرد بی‌توجهی کرده بودن که دیگه کاسه‌ی صبر لرد لبریز شده بود.

مرگخوارا می‌دونستن چند صدم ثانیه‌ای با انفجار خشم اربابشون فاصله ندارن و کمی به هم نزدیک‌تر می‌شن و از لرد دورتر. اما پیش از انفجار خشم لرد، اسکورپیوس با جهشی خودشو از وسط جمعیت بیرون می‌پره و همراه خودش تعدادی از جادوآموزان رو هم به جلو هل می‌ده.
- ارباب به نظرم الان وقتشه به نوگلان باغ دانش پندی که از اتفاقات اخیر بدست اومده رو آموزش بدین.

به نظر میومد اسکورپیوس اونقدر که باید متنبه نشده بود! ولی به هر حال این باعث نمی‌شه که مرگخوارا از پا درمیونی اسکورپیوس نفس راحتی نکشن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: پنجشنبه 28 دی 1402 15:55
نمایش جزئیات
آفلاین
- خب... یارانمان! دو ایده در این میان، درمیان هستند. ایده اول، ایده بسیار گوش نواز، اینکه وی را درمیان دراز گودالی انداخته، و با آتش و مواد مذاب، کاری کنیم که جد و آبادش جلوی چشمانش رژه بروند و به او درود بگویند. و راه دوم راهی که از بقیه کمی، فقط کمی بهتر بود و من ( درحالیکه چوبدستی را به سمت یارانش گرفته بود) ارباب شما! مایل بودم با دموکراسی نظر مثبت شما را در مورد انتخاب اولتان یا راه دوم که اصلا نیازی نمیبینم درموردش سخن بگویم، بپرسم!
- ارباب ولی راه دوم رو حداقل بگید به ما که بتو...
- کروشیو
- ار گگگگگگگگکککککاااااگگگگییگییگیگیییی باب هرچه...شما...بگ...ید!
- کس دیگری مثل دوستمان مایله نظرشو بیان کنه؟!

مرگخوار ها در سکوت به زمین خیره شدند!

- آه! دموکراسی! همیشه مارا فرحبخش می کند! خب... ای زندانی؟! اسمت چیه؟!
- بَلَع؟!
- نامت! نامت چیست؟!
- نامَم فرایدِی هسته! اما مرا برادری است که نامَش فرایدِی نایت هسته! اما پدرم اورا بیشتر دوست دارد! و من از آنها متینفر هسته کردوم!

ارباب تاریکی، که به زندانی توجهش جلب شده بود. آرام اورا پایین آورد و اورا آزاد کرد.

- خب... فرایدِی! مایلیم بدانیم چرا در آزکابان بودی؟!
- انقد با ایستیفادَع از طیلیسمَ کروشیاتوس برادروم را شَکَنجَکی کردوم! کَ نامَش از فرایدِی نایت بَ بیلَک فرایدِی تغییر کاربری کرده کرده است!
- هوم! مایلیم بلک فرایدی را ببینیم. با دوتن از یارانمان به دنبال او برو!
- اما او در سرزمینی دیگریست!
- همینکه گفتیم! مایلیم اورا ببینیم!

لرد، بشکنی زد و ناگهانی دوتن از یاران زیر بغل فرایدِی را گرفتند و اورا بردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1402/10/28 23:12:14
.یادگار گذشتگان.



با خود میگفتم اوضاع بهتر میشه و روزای خوبم میبینی!
الان فهمیدم خیر! اوضاع، اصلا اوضاعی نی!



تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: چهارشنبه 27 دی 1402 16:11
نمایش جزئیات
آفلاین
که یک دفعه همه مرگخوارا از ترس منتقل شدن به مایل ها اونورتر اون هم همراه با بلاتریکس به حرف اومدن و هرکدام نظری میدادن.

لرد که از این همهمه آشفته شده بود داد زد:ساااکت مجبورمان نکنید روی هرکدومتان یک آواداکداورای زیبا انجام بدهیم.

همه جا در سکوت فرو رفت.

_بسیار خب حالا مایلیم نظراتتان را در مورد چگونگی ادب کردن این ملعون بی ادب بشنویم،بهتر است ایده تان ارزش گوش دادن داشته باشد وگرنه میگوییم بلاتریکس شما را همراه اسکورپیوس در مایل ها آن طرف تر مجازات کند

یک مرگخوار داوطلب شد.
_چه میخواهی بگویی؟
+ارباب به نظر من از اون جایی که شما بسیار مهربان و خوش برخور_

لرد که دید ابهتش دارد به دست یک مرگخوار نابود میشود چوبدستی اش را به سمتش گرفت و او را نیز به جای بلاتریکس فرستاد.

مرگخواران رد سفیدی که از ان بخت برگشته در اسمان به جا میماند را نگاه میکردند تا این که صدای تلپ بلندی شنیده شد و به نظر صدای خنده ی بلاتریکس آمد که بخاطر نفر دیگری که باید مجازات کند،خوشحال شده بود.

لرد وقتی صدای تلپ را شنید با رضایت سرش را برگرداند و به مرگخواران حاضر در اردو نگاه کرد:

_خب یارانمان،چه کسی پیشنهاد خوب و بدردبخوری دارد؟

تعداد دست های اندکی بالا رفت.

_خب...تو! مایل هستیم نظرت را بشنویم.
...
پس از مدتی لرد دو نظر را که فکر میکرد از بقیه بهترند انتخاب کرد و قرار شد بین ان ها رای گیری برگزار شود.

فلش بک

+ارباب به نظر من بهتر است این زندانی را جایی زنجیر کنید و هر کس جلو بیاید و طلسم های مخلتف را رویش انجام بدهد تا بینیم کدام جادوآموز موفق به باز کردن دهان زندانی میشود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پانسی پارکینسون در 1402/10/27 16:22:21
یک مرگخوار اسلیترینی
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 دی 1402 23:40
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد با دیدن مرگخواران و جادوآموزانی که با شنیدن این حرف سرهاشون به صورت اتوماتیک به سمتش برمی‌گرده، بادی به غبغب می‌ندازه. لرد آماده بود تا زندانیِ بی‌ادب رو ادب کنه.
- خب ما تصمیم خودمان را گرفتیم. ما می‌خواهیم این ملعون را... یارانمان!

اما گویا مرگخوارا آماده ادب شدنِ زندانیِ بی‌ادب نبودن!
چرا که به نظر درس عبرت‌هایی که بلاتریکس به اسکورپیوس می‌داد چندان هم بی سر و صدا نبود! صداهایی که از پشت بوته‌ها می‌اومد باعث شده بود دوباره مرگخوارا سرشون به سمتی به جز جایی که لرد قرار داشت برگرده.

لرد صرفا برای این که کمی از خشمش رو خالی کنه، یکی می‌زنه پس کله‌ی زندانی و بعد فریادزنان می‌گه:
- بلاتریکس! مایلیم اسکورپیوس رو در مایل‌ها اونورتر مجازات کنی.

ناگهان سر و صداها متوقف می‌شه، کله‌ای که متعلق به بلاتریکس بود از پشت بوته‌ها نمایان می‌شه، چشم اربابی می‌گه و اسکورپیوس به دست به مایل‌ها اونورتر می‌ره.

مرگخوارا و جادوآموزان که سرگرمی خودشون رو از دست داده بودن، دوباره به سمت لرد برمی‌گردن. اما لرد این بی‌توجهی رو فراموش نکرده بود و مرگخوارا باید با عواقب کارشون کنار میومدن.
- ما تصمیم خودمان را گرفته بودیم. اما چون نطق ما را کور کردید، تا سه می‌شماریم و بعد از پایان شمارشمان اگه به ما نگین چطور می‌خواستیم این بی‌ادب رو ادب کنیم، همه‌تان را پشت بوته... یعنی مایل‌ها اونورتر می‌فرستیم.

مرگخوارا اصلا دوست نداشتن به مایل‌ها اونورتر منتقل بشن. پس آب دهنشونو قورت می‌دن.

- داریم می‌شمریم! یک... دو...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: شنبه 16 دی 1402 20:35
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه:
لرد سیاه تصمیم گرفته مثل دامبلدور مدیر مدرسه باشه. به دستور لرد، مرگخوارا تعداد زیادی جادوآموز جمع می‌کنن و براش میارن و همگی با هم به اردویی می رن که یه جای خطرناک نزدیک آزکابان برگزار می شه. یه زندانی هم از آزکابان فرار کرده و به اردو رسیده. لرد از زندانی می خواد خودش رو معرفی کنه ولی زندانی هیچ حرفی نمی‌زنه و فقط زبون درازی می کنه. لرد هم تصمیم می‌گیره مجازاتش کنه. ولی اسکورپیوس برای اینکه سلامت روانی جادو آموزا حفظ بشه می خواد جلوی این کار رو بگیره.


- سرورم من مایلم داوطلبانه این کار رو بکنم. می خوام این فرد مرموز رو مجازات کنم.

جادوآموزان با دیدن بلاتریکس لسترنج که این حرف را زده و بعد با حالتی کاملا مصمم رو به روی لرد ایستاده بود، وحشت کردند.
آن زن حتی از لرد سیاه هم خشن تر و ترسناک تر به نظر می رسید. به طوری که بچه ها ترجیح میدادند زیر آواداکداورای لرد جان دهند ولی زیر شکنجه های بلاتریکس نروند.

لردسیاه که توانایی ذهن خوانی داشت از اینکه دید جادوآموزان چقدر در افکار خود از بلاتریکس می ترسند کمی حسودی اش شد. به هرحال او لرد اعصار و خبیث خبیثان و ترسناک ترسناکان بود و اصلا دلش نمی‌خواست کس دیگری جایش را بگیرد.
بنابراین با اینکه می دانست نیت بلاتریکس خیر است و هدفی جز خدمت به او ندارد، مخالفت کرد.
- بلا با اینکه خونخواهی تو رو تحسین می کنیم اما ما باید کسی باشیم که اونو مجازات می کنه.

بلاتریکس سری کوتاه تکان داد و یک قدم عقب رفت تا در صف کنار دیگر مرگخواران قرار بگیرد.
کوین که روی شانه های بلاتریکس نشسته بود شروع کرد امیدواری دادن:
- اشکالی نداره حاله بلا. مهم اینه که تو تموم تلاشتو کردی! دفعه بعدی حتما می تونی. مطمئن باش!
- تو کی رفت اون بالا؟ از رو شونه های من بیا پایین بچه!
- اشلا نیاژی نیشت کشیو مجاژات کنی. من همینطوریشم دوشتت دارم حاله بلا.

در این گیر و دار که همه حواسشان پرت بلاتریکس و کوین بود، اسکورپیوس یواشکی از دروازه بیرون آمد و خود را به جماعت مرگخوار و جادوآموز رساند و توجه آنها را به خود جلب کرد.
- ای ملت خیالتون راحت! وقتی ارباب تصمیم بگیرن کسی رو همون لحظه مجازات کنن یا بُکُشَن، طرف تا 17 سال می تونه آزادانه، شاد و خرم به زندگیش ادامه بده... تازه ته این 17 سال هم خودش دیگه از زندگی خسته میشه. میاد پیش ارباب. بعد با اینکه ارباب می زنه می کُشَتِش ولی نمی میره!... پس مجازات شدن این غریبه توسط ارباب جای نگرانی نداره.

اسکورپیوس زیادی به فکر سلامت روانی جادوآموزان بود جوری که حتی فراموش کرده بود سلامت خودش در خطر است.

- بلا فکر کنیم همین الان یه نفر رو پیدا کردیم که خیلی به مجازات احتیاج داره. فامیل خودتونم هست.
- اطاعت سرورم!
- ایول حاله بلا! دیدی گفتم دفعه بعدی حتما موفق می شی؟

بلاتریکس کوین را دست ایزابل سپرد. سپس سراغ اسکورپیوس رفت و بعد گرفتن یقه ی لباسش او را کشان کشان پشت بوته ای برد تا حسابی از خجالتش در بیاید.
مردم که مشغول تماشای دور شدن بلاتریکس و اسکورپیوس بودند با صدای لرد به خود آمدند.

- خیلی خب برگردیم سراغ کار خودمان. کجا بودیم؟... آهان. می خواستیم فرد مرموز رو مجازات کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده



تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 تیر 1401 23:12
نمایش جزئیات
آفلاین
اسکورپیوس جلو پرید! چرا که درس عبرت نمی گرفت.
- ارباب... مجازاتش نکنین. اون بدبخته. قصد بدی نداشت. یعنی داشت. و قصد بد برای ما سیاه ها خوبه. پس می تونین اینو ببخشین. ارباب... به جاش منو مجازات کنین.

لرد سیاه از پیشنهاد آخر استقبال کرد.
- یکی اسکورپیوس را گره بزند.

نجینی استقبال کرد. چون اسکورپیوس قبلا بارها او را گره زده بود.
ولی به محض این که با خوشحالی به سمت اسکورپیوس خزید، متوجه شد که انگشتی ندارد و بدون انگشت نمی شود گره زد و اسکورپیوس هم اکنون گره ناپذیر است.

ولی کتی به فریادش رسید.
- می تونی از انگشتای من استفاده کنی.

و نجینی استفاده کرد و اسکورپیوس را گره زد و از او توپی ساخت و به سمت دروازه ای که ایوان روزیه را دروازه بانش کرده بودند شوت کرد.
ایوان روزیه اسکلتی بود دارای سوراخ سنبه های زیاد و اسکورپیوس گل شد.

- اهم اهم...

صدای لرد سیاه بود که احساس می کرد زیادی دارد به او توجه نمی شود.
- ما هنوز مایلیم این غریبه را مجازات بفرماییم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!