جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  94 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  204 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  217 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  306 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  208 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: دوشنبه 7 آذر 1384 21:46
نمایش جزئیات
آفلاین
شب از شبهای سرد زمستان، ساعت 2 نیمه شب بود، همه اعضای محفل در تختخواب های گرم و نرم خویش خوابیده بودن و خوابهای ناموسی و بیناموسی میدیدند و خروپف مینمودن و با این کار همه را مینمودن! بادی بسی سرد در خیابان می وزید، هیچ حیوانی جرات اینکه توی اون هوا از خونه اش بیرون بیاد رو نداشت چون مطمئنا به محض بیرون اومدن آب دماغش یخ میبست و سوراخ دماغش مانند دهانه غاری پر از استالاگمیت و استالاگتیت میشد.
در همین حین شخصی بس تنها و بینوا در کوچه خیابانهای لندن میدویید و میگشت.....اندکی می ایستاد و به کاغذی نگاه میکرد و دوباره میدوید، سرانجام انقدر دوید که به کوهی....یعنی به جلوی دیواری که رسید که یک طرف آن خانه 11 و طرف دیگر خانه 13 قرار داشت.....
شخص مجهول الهویه : خودشه...همینجاس.....(نکته ثبت و احوالی : شخص مجهول الهویه است دلیلی نیست که او مجهول الپدر نیز باشه <هرچند که هست> )
اندکی به کاغذ و اندکی به دیوار نگاه کرد تا سرانجام در خانه شماره 13 را دید، جلو رفت و زنگ زد و انگشتی مجهول رو روی زنگ نگه داشت.
****داخل خانه****
سیریوس : کریچر.......برو درو باز کن.
کریچر : کریچر مرده، کریچر هیچی نمیفهمه.
الستور : چقدر تو بی ادبی مرتیکه بوقی؟ هر چی میگی بوقه که.......خودتی اصلا....نگاه کن هنوزم داره به من فحش میده....خوبه کارگردان داره همه رو به بوق تبدیل میکنه و گرنه که......
ولی دامبلدور هوشیار!! زود از جاش بلند میشه و میره دم در....
درو باز میکنه ولی هیچی نمیبینه.
آلبوس : کیه؟....کیه؟
-: منم دامبی، بذار بیام تو.
آلبوس : میگم کیه؟ چرا من نمیبینم؟
- : خب معلومه احمق جون، عینکتو نزدی آخه.....
آلبوس از توی جیبش عینک رو درمیاره.
آلبوس : اه آوریل...این که تویی؟ اینجا چیکار میکنی؟
آوریل : مگه تو منتظر من نبودی؟
آلبوس : من؟ نه بابا من منتظر.....ها؟ آها...آره دیگه منتظرت بودم....بیا......چی شده بود؟ انقد از اون نامه ات ترسیدم.
آوریل : پیرمرده گنده خجالت نمیکشی میگی میترسم؟ منی که تا اینجا اومدم نمیگم میترسم.
آلبوس نگاهی به آوریل کرد و گفت : حالا نمیخوای بیای تو؟ بابا هیکلت قندیل شد.
آوریل و دامبی میان تو آوریل میره جلوی شومینه وایمسته، کم کم همه اون استالاگتیت و استالاگمیت هاش آب شدن و ریختن روی گربه هرمیون، اونم یه پیوف کرد و دوید بالا.
آلبوس با دوتا فنجون چایی میاد.
آلبوس : خب چی شده بود حالا؟
آوریل روی صندلی نشست و گفت : ها....؟هیچی آقا، من 3روز پیش رفتم خونه، دیدم بالای سره خونمون علامت سیاهه، دویدم رفتم تو دیدم جنازه ننه بابام و 8 تا خواهرام و 10 تا داداشام افتاده رو زمین، همشون از دم مرده بودن.....(از زیر صندلی دامبی آبی روان شد)، بالای سر ننه خدابیامرزم هم یه کاغذی بود که توش نوشته بود:
به آوریل، چون تو به حرفهای من گوش نکردی و به اسلیترین ها امتیاز بیشتری در کلاست ندادی و به من هشدار ندادی که در طبقه سوم هستیم و از همه مهمتر منو جلوی همه خراب کردی، من انتقامم رو از خانواده ات گرفتم، تا تو باشی که به من خیانت نکنی.......والده مورت
آوریل در این لحظه اشکی ریخت و با دستمالی کثیف و آلوده اشکاش رو پاک کرد و فین بلندی در آن کرد که صداش فیلی را در هندوستان بیدار کرد چه برسه به اعضای محفل.
آوریل : و من اومدم تا عضو سفیدا بشم تا انتقامم رو از اون ولدی بوقه بوقیه بوق زاده بوق اندر بوقه بوق به بوق شده بگیرم .
آلبوس : خوش آمدی فرزندم...به جمع ما خوش آمدی. بیا در پناه آسلام


لاوين جان پستت جالب بود!
تيكه هاي باحال زياد داشت!......ولي جالب ترين قسمت اين بود كه تونستي به طرز جالبي خودت رو با ولدمورت دشمن كني و سوژه خوبي بسازي كه بعدا به دردت ميخوره

و اما قسمت كوچك نقد كه اسمش هست نكته هاي منفي پست!:
اولا اينكه ميدونم كه الان براي خنده دار شدن پستت اين شكلي نوشتي ولي يادت باشه بعدا براي شناسه هاي دامبلدور رو ولدمورت ديالوگ هاي قوي و با قدرت بنويسي!

دوما اينكه دامبلدور از هيچ كس نميترسه!(اين كه شد همون قبليه! )...اميدوارم تو جنگ توجه كني به اين

سوما اينكه به نظرم ميتونستي افراد بيشتري رو تويه جريان نمايشنامت بياري.يعني تا اونجا كه من ديدم بيشتر نمايشنامه رو گفته هاي دامبلدور و لاوين تشكيل ميدادن ولي خب اگه بقيه هم بودن از يكنواختي درش مياورد....البته در بعضي مواقع هم كم بودن تعداد بيشتر به درد ميخوره كه اميدوارم رويه اين هم از اين به بعد بيشتر دقت بكني تا بهتر بشي ايول!
ولي در كل داستان پسوستنت به محفليا و دشمني با ولدمورت رو جالب نوشته بودي!
ميتوني براي درست شدن سوژه بعدا از ولدمورت يه جوري انتقام بگيري و بفهمي كه اعضاي خانوادت به دست كدوم يكي از مرگخوارا كشته شدن!سوژه جالبي ميشه!

نقاد محفل....دامبلدور!!

ويرايش:در ضمن شما از همين لحظه عضو محفل هستي!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1384/9/8 20:31:55
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1384/9/8 22:01:44
[size=small]جادوگران برای هم?
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: چهارشنبه 2 آذر 1384 21:27
نمایش جزئیات
آفلاین
نمای اول :
خانه شماره 12 میدان گریمولد ,سیریوس در حال شکنجه کریچر

کریچر: ارباب منو ول کرد .تقصیر کریچر نبود
سیریوس با حالتی از قساوت قلب:آخه ای بوق ..بوق ..بوق باد چرا به این دامبلدور گفتی که پاشه بیاد اینجا ؟؟ ای بوق بر تو
-: دامبلدور کریچر رو مجبور به این کار کرد وقتی ارباب رفته بود بالا به آقای جیمز sms بزنه اومد تو آتیش و گفت که میخواد با بروبچز محفل امشب بریزه اینجا !! به منم دستور داد که خونه رو براشون آماده کنم ..ای گندزاده های بی مصرف , ای خرفت لب گور ,ای بی مصرف
-:بسه حالا پاشو برو در رو ببندش که کسی نتونه بیاد تو اون قفل گنده رو هم بزن بهش اگر هم دامبلدور زنگ در رو زد در رو باز نکن.
-:بله قربان. الان میرم

--------------بعد از 10 دقیقه
نمای دوم در بیرون در میدان گریمولد
لیلی رو به دامبلدور:چرا در رو باز نمیکنه؟؟؟ مگه سیریوس خونه نیستش؟؟
دامبلدور:نمیدونم من که خودش رو ندیدم فقط با کریچر از تو آتیش حرف زدم.موبایلش هم همش اشغال میزنه فکر کنم شماره من رو گذاشته تو black list!!!! ای بوق بر تو سیریوس
مودی:خب بهش sms بزنید.... کسی موبایلشو آورده؟؟
چو: آره من موبایل دارم ولی شماره ی سیریوس رو ندارم کسی شمارش رو حفظ نیست؟؟
لیلی:بزار من از جیمزی بپرسم موبایلتو بده چو

-------نمای سوم------

درینگ درینگ درینگ u have a message........
سیریوس که منتظر sms جیمزی بود با شنیدن این صدا از جاش پا میشه تا جواب جیمزی رو بده ولی با دیدن شماره ی نا آشنا که فقط نوشته بو " در رو باز کن " جا میخوره پس میره توی آشپزخونه و از آیفن تصویری نگاه میکنه که کی پشت در وایساده ولی تصویر برفکی بود پس با عصبانیت به سمت کریچر برمیگرده و میگه:مگه قرار نبود بیان این رو درست کنن؟؟
و کرچر در پاسخ میگه:قربان اومدن درستش کردن 30 گالیون هم از کریچر گرفتن ولی ارباب با من حساب نکرد؟؟؟؟
سیریوس: پس این چرا اینجوری نشون میده .... و ناگهان نوری در ذهن سیریوس درخشیدن گرفت.... این ریش دامبلدور بود که تو تصویر اومده بود و نمیذاشت که سیریوس بیرون رو ببینه
سیریوس رو کرد به کریچر و گفت: من میرم بالا قایم میشم تو میری دم در و میگی که ارباب نیست و اونها رو تو خونه راه نمیدی فهمیدی یا نه؟؟؟
کریچر:بله قربان کریچر همه چیز رو میفهمه
و سیریوس شتابان به بالای پله ها رفت و از آنجا کریچر رو تحت نظر گرفت

------------خارجی -- نمای پایانی-----

کریچر:شما از جان خانه ی آبا و اجدادی من چه میخواین؟؟؟ هااان؟؟ هااان؟؟؟؟
هرمایونی با مهربانی به کریچر گفت: ما از خونه ی شما چیزی نمیخوایم فقط با سیریوس کار داریم
کریچر با عصبانیت: ارباب به من گفت که به شما بگم خونه نیستش ... مگه نه ارباب؟؟؟
و به سمت سیریوس که در بالای پله ها نظاره گر بود برگشت
مودی از همین فرصت استفاده کرد و به داخل خانه آمد و سیریوس رو در بالای پله ها دید!!!!

----------------------
و اینچنین بود که سیریوس بلک نواده ی فینیاس نایجلوس کبیر عضو محفل ققنوس شد و تا پای جان از آن دفاع کرد!!!!!!!!--

پست زيبايي بود!....چون گفتن خوبياش يه طومار جا ميخواد من فقط بدياش رو ميگم:
خب يه اشكالي كه در روند داستان وجود داشت اين بود كه اگه در كتاب دقت كرده باشي لحن صحبت دامبلدور با اعضاي محفل اين طوري نيست و رسمي تر از اين حرفاست!
البته من منظورم از اين حرف اين نبود كه اين شكلي ننويسين ولي براي مبارزه با سياها بزرگ نشون دادن شخصيت ها خيلي مهمه!

البته من اينو بيشتر براي بقيه بچه هاي محفل گفتم...البته اگر اين ويرايش رو بخونن!

پس يادتون باشه كه بايد سعي كنين اعضاي محفل رو بزرگ جلوه بدين و اونارو قشنگ بپرورونين!
مخصوصا رويه ديالوگ هاي اشخاص اصلي كتاب هاي هري پاتر دقت خاصي داشته باشين!

حق نگهدارت!
(نحوه پاراگراف بندي لذت بخش بود!)
دامبلدور

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1384/9/2 21:58:57
ما به آن سید و این میر اردادت داریم
ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم

[url=http://us.battle.net/wow/en/character/burning-legion/
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: چهارشنبه 2 آذر 1384 20:06
نمایش جزئیات
آفلاین
در یک شب طوفانی ناگهان صدای کوبیدن در به گوش رسید و بعد از آن یهو یک دختر حدودا 13 14 ساله اومد تو خونه...
نگاهی به افراد حاضر در اتاق انداخت و گفت:سلام به همه ی شما عزیزان.
و تعظیمی کرد!دامبلدور نگاهی به دخترک کرد و گفت:سلام.میشه بگی چه کاری با ما داشتی؟
دختر گفت:
من اما رابینسون هستم.خاندان ما جد در اند جد سفید بودن و عضو گریفیندور.و اینک من راه آنها را ادامه میدهم و یکی از اعضای وفادار ارتش وایت تورنادو هستم.وقسم میخورم که اگر مرا عضو محفل خود بدانید تا پای جان از سپید و سپیدی دفاع میکنم و هرگز به هیچ یک از اعضای سپید خیانت نمیکنم.
امیدوارم مرا به عضویت ارتش خود قبول کنید.
دامبلدور نگاهی به اما میکنه و میگه:که اینطور؟نگفتی چند سالته
اما جواب داد:دقیقا 14
اسنیپ:که اینطور جالبه....
اما نگاهی ملتسمانه به افراد انداخت و منتظر جواب ماند.

متاسفانه نمايشنامه تكراري اي بود و تاييد نشدي!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1384/9/2 21:46:18
قدرت فقط 13 و عشق فقط 3 و نفرت فقط 23

Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 آذر 1384 23:01
نمایش جزئیات
آفلاین
خب خب خب ...
اعضای فعلی محفل ققنوس که اخیرا آپدیت شده رو میبینید
اینها احتمالا پس فردا باید در جبهه های حق علیه باطل شرکت کنند:


1-فلور دلاكور
2-چو چانگ
3-پروفسور گريفندور
4-الستور مودي
5-رون ويزلي
6-رونان
7-استرجس پادمور
8- بيل ويزلي
9-دنيل واتسون
10-اندرومیدا بلک
11-هرمایونی گرنجر
12-لیلی اونز
13-تدی اسنیپ
14-پروفسور لاوین(آوریل خودمون)


اعضا افتخاري:
1-مرلين كبير
2-سیریوس بلک
3-آلبوس دامبلدور

اعضای مشروط:
1-مایک لوری
2-نداریم
3-نداریم بابا ولمون کن
4-هنوز از رو نرفتی
5-یعنی فکر کردی ما انقدر بخیلیم

اعضای ردی:
1-اما رابینسون { پس از آپ دیت شدن این پست توسط خودم در همین لحظه }

اشكالي نداره!....ولي خوب خودتو تويه اعضاي افتخاري جا كرديا!

فقط يه چيزي!
اگر ميشه سيريوس تو هم يه نمايشنامه بنويس كه تبعيض نشه يه موقع!
در ضمن اميدوارم فعال تر از قبل باشي!...خيلي فعال!....به كمكت احتياج دارم!
دامبلدور

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس شهید در 1384/9/2 21:58:42
ویرایش شده توسط سیریوس شهید در 1384/9/2 22:02:48
ویرایش شده توسط سیریوس در 1384/9/9 10:48:20
ما به آن سید و این میر اردادت داریم
ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم

[url=http://us.battle.net/wow/en/character/burning-legion/
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: دوشنبه 30 آبان 1384 14:39
نمایش جزئیات
آفلاین
در با شدت باز می شود و دو نفر به درون سالن پرت می شن و حرف دامبلدرو رو قطع می کنن .
یک پسر 16 ساله و یه مرد بزرگ .
ملت :
پسر پله ها را دو تا یکی می کند و پشت سر دامبلدور مخفی می شود .
دامبلدور :سوروس بچه رو چیکار داری؟
اسنیپ:کته کله ی شمپیت حرف منو گوش نمی ده می خواد بیاد عضو محفل بشه.
ملت:ایول..بابا شجاع.!!!!
دامبلدور دستش را روی شانه ی اسنیپ می گذارد و تا کنار در او را همراهی می کند.
_ ببین سوروس...(بقه اش را در گوشی می گوید.)
اسنیپ: باشه(رو به پسر می کند ) تو با لاخره مییای خونه.(و از در بیرون می رود.)
تدی
:دامبلدور:خب اگر می خوای عضو محفل بشی سخنرانی تو شروع کن."آآآآرش تو رو خیلی دوست دارم...."
دامبلدور:الو...و به گوشه ی سالن می رود.
تدی ردایش را صاف می کند دستی به موهایش می کشد و یک شاخه از آنها را روی صورتش می اندازد.
_اهم..اهم...همان طور که می دانید همه ی اجداد من سیاه بودند. ولی من همیشه تمایل به سفیدی داشتم.من در آخرین نقطه ی تاریک زندگی قرار داشتم که روزنه ای از روشنایی به سوی قلبم گشوده شد و انوار طلایی رنگ امید همه ی زوایای تاریک قلبم را روشن ساخت.آن روزنه ی امید بخش گریفیندور بود.اون روز وقنی که کلاه گروه بندی را روی سرم گذاشتم من و همه یشما فکر می کردیم که سرنوشت من مانند همه ی اجدادم به اسلیترین گره خورده است. ولی این گریفیندور بود که مرا در آغوش گرم خود پذیرفت.تا زمانی که زنده هستمآنروز را فراموش نخواهم کردو سوگند می خورم که به محفل ققنوس وفادار باشم.زنده باد سفیدی.
درقسمت خواهران همه بادستمال اشکهایشان را پاک می کردند.
ولی در قسمت برادران:
وقتی سخنرانی تدی تمام شد همه ی دختر ها بلند شدند و برایش دست زدند. دنی هم بلند شد ولی رون سریع او را کشیدو سر جایش نشاندو گفت:بشین بابا.
تدی به طرف خواهران لبخندی زد و از سکو پایین رفت.

پستت قشنگ بود و خودت رو خوب معرفي كردي!....و در كل اميدوارم هميشه اين طوري بنويسي!....تاييدت ميكنم!(البته اگر بعدا پستات از اين سطح بياد پايين تر عذرت رو ميخوام!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1384/9/1 21:26:27
فردا خواهد آمد خواهید دید هر کس آنچه نیست که می بینید
و اما پشت دریا ها یقین شهری ست رویایی

[img]http://www.jadoogaran.org/modules/xcgal/watermark.php?[/img]
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: یکشنبه 29 آبان 1384 12:28
نمایش جزئیات
آفلاین
جمعیت درون سالن گردهمایی محفلیا هر لحظه بیشتر میشد. خبر شام و شیرینی که قرار بود دامبلدور بعد از معرفی اعضا بده به سرعت برق به همه جا رسیده بود و علاوه بر انسانها و سانتورها که قبلا حضور به هم رسونده بودن تعداد زیادی از موجودات مختلف جادویی توی سالن به چشم میخوردن.

دامبلدور از پشت پرده یواشکی جمعیت رو نگاه میکرد و هی به خودش لعنت میفرستاد که چرا جو گرفتتتش و یه حرفی از دهنش پریده ...اینا هم که بی چشم و رو ..همینطور وایساده بودن...ااا..چرا از رو نمیرن... این یکی رو نگاه ..زده زیر آواز ...

_"آرزومهههههه.....آرزومههههه...که درو وا بکنی بیای تو خونه .....تورو تو بغل بگیرم عاشقونه ..."
_نگاه کن ..مگه اینا خودشون ناموس ندارن؟؟ وجدانم دیگه اجازه نمیده..بزن بریم به سرعت برق وباد ....اوا ...منو چرا انقدر زود جو میگیره..

دامبلدور از پشت پرده ای که قایم شده بود میاد بیرون ...دستاش رو باز میکنه تا همه رو به سکوت دعوت کنه....
"تو خود نمره بیستی...تو مثل هیچکسی نیستی .....حالا بیا..."

دامبلدور که انتظار این همه ابراز احساسات رو نداشت اشک شوق توی چشماش جمع میشه و خطاب به جمعیت میگه: من تا حالا افرادی با محبت تر از شما ندیدم ..اصلا معرفی نمیخواد..همه تون بیاین پیش خودم ..همه تون رو توی محفل راه میدم..اصلا ولدی کیلو چند؟؟
جمعیت :هیچی....
دامبلدور با خوشحالی دست میزنه و ادای قهرمانهای ملی رو در میاره

_"تو مال منی...از همه سری....تو یک افسونگری...."

دامبلدور: میدونم....میدونم...لازم به یادآوری نیست...چقدر شماها خوبین...به آدم روحیه میدین یادم باشه دفعه بعد خواستم با این پسره پاتر برم دنبال هورکراکس ها شماها رو هم با خودم ببرم

صدایی از میان جمعیت به گوش رسید: کدوم پسره؟؟
دامبلدور: این پاتر رو میگم دیگه ..کی سوال کرد؟
همون صدا: من
دامبلدور: شما؟؟؟ نمیبینمتون...بیاین جلوتر....آهاااان ...شما بودی؟پاتر رو ندیدی؟؟ اگه میخوااااا....

دامبلدور چند بار دهنش رو باز و بسته میکنه ولی صدایی در نمیاد

یکی از وسط جمعیت: مرد؟؟
یکی دیگه: نه بابا ..فکر کنم سکته کرده

همون صدای اولی: داشتی میگفتی دامبلدور
دامبلدور با صدای ضعیفی میگه: ااا ...لیلی ..عزیزم ...چطوری؟؟خیلی وقت بود ندیده بودمت.سلام منو به جیمز برسون ..داشتم از هری میگفتم...آره..عجب پسره گلیه این بچه ..حرف..

لیلی بی توجه به حرفهای دامبلدور میاد جلو تا میرسه به سکو .بعد میپره روش و در آخر میرسه به دامبلدور که داشت پشت تریبون در وصف هری حرف میزد
_: آره دیگه ..خلاصه ..جونم براتون بگه که این هری ..اصلا صبر کنین ..مادرش اینجاست .خودش براتون میگه...لیلی ..بیا بابا
لیلی بلندگو رو از دامبلدور میگیره:خانمها و آقایان, سانتورها و دیگر موجودات جادویی. این دامبلدور که اینجا میبینین هیچکاره هستش ..هری من اینجا همه کاره ست ..هر کی میخواد عضو محفل بشه بیاد یه سر خونه ما توی دره گودریک...فقط خشکه ش یادتون نره ...معرفی و پیام و از این چیزها هم نمیخواد ..پول رو بدی کار تمومه ..مادام العمر عضو محفل میشی .ممنون

صدای تکبیر ملت بلند میشه:الله اکبر...هری رهبر...الله اکبر...لیلی رهبر..

لیلی روش رو به طرف دامبلدور برمیگردونه و میگه: حال کردی..اگه ببینم منو توی محفل راه ندادی خودت میدونی و خودت. ما دیگه رفتیم

شتررررق.
زيبا بود!...تاييد شدي!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1384/8/29 23:26:26
The Death Prophet is coming to U

Enemies of the heir beware
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: جمعه 27 آبان 1384 20:21
نمایش جزئیات
آفلاین
در یک شب سرد


مایک لوری با آلبوس دامبلدور خانه ی 12 گریموالد قرار داره.

مایک خودشو به خونه ی 12 میرسونه. درب خونه رو میزنه. بعد از چند دقیقه صدایی از پشت در میگه: کیه؟؟؟

مایک: من مایک لوری هستم.... با پرفسور دامبلدور قراری داشتم.

درب بازی میشه و لوری مرلین رو جلو خودش می بینه؟؟؟؟

مایک: یا ریش خودت ای مرلین....!!! شما اینجا چه می کنید..؟؟

مرلین: حوصله ندارم..جوابتو بدم.... بیا تو....

مایک میره تو .... مرلین مایک رو به طرف اتاقی در ته راهرو راهنمایی میکنه...

مرلین در رو باز میکنه.....

لوری خودش رو در آشپزخانه می بینه که در مقابلش یک جمع تقریبا 10 نفری رو می بینه که جلو وایستند..

آلبوس دامبلدور از میان جمع بیرون میاد و به طرف لوری میره..

دامبلدور: مایک عزیز به محفل ققنوس خوش آمدی .
امیدوارم سال های سال با ما باشی.... هر چند که من رو به مرگم ولی با محفل باش تا محفل یار و یاورت باشه.....

سپس لوری را به میز شام برد و بعد از شام درباره ی محفل صحبت کردن...

در نهایت مایک لوری هم حاضر شد به محفل بپیونده....

متاسفانه يا خوشبختانه شما تاييد نشدي!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1384/8/29 23:18:01
[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: جمعه 27 آبان 1384 15:46
نمایش جزئیات
آفلاین
يك عصر زيباي آفتابي هرمايني بعد از انجام كارها و تكاليفش تصميم ميگيره كه به دفتر دامبل دور بره و آمادگيه خود و گروهشو اعلام كنه
بعد از گذشتن از راهروها و پله ي چرخان بلاخره به دفتر دامبلدور ميرسه
(بافرض اينكه رمز عبور رو ميدونسته در ميزنه)
تق تق تق
دامبلدور:داخل شويد
دفتر دامبلدور مثل هميشه رمز آلود و زيبا بود و ظروف نقره اي روي ميز با انعكاس آفتاب درخشش خاصي رو به اتاق داده بود
دامبلدور رو به پنجره ايستاده بود با وارد شدن هرمايني بدون اينكه برگرده گفت:عصر زيباييه دوشيزه گرنجر اينطور نيست؟
هرمايني در حالي كه نگران از جواب منفي دامبلدور بوده ميگه:بله پروفسور

دامبلدور همون طور كه به طرف ميزش ميرفت:خوب بنابراين حتما موضوعه مهمي پيش اومده كه شما به جاي قدم زدن در كنار درياچه به دفتر من اومدين!!

هرمايني با لبخندي ساختگي به ميز نزديك ميشه و شروع به صحبت ميكنه:
بله پروفسور موضوعه مهميه
دامبلدور پشت ميزنشسته بود و درحالي كه دستاش رو و به ميز تكيه داده و در هم قفل كرده بود گفت:خوب بنابراين ميشنوم
هرمايني:بله پروفسور
من اومدم بگم كه من و تمام اعضاي وايت تورنادو آماده ي هر گونه كمك به شما ومحفل ققنوس هستيم وخواستم بگم كه اگه هر گونه مشكلي پيش اومد خواهش ميكنم ما رو هم در جريان بگذاريد چون همه ي ما آمادگي كافي رو داريم وتا آخرين قطره ي خون حاضريم در برابر سياهي بجنگيم
دامبلدور در تمام مدت صحبت هرمايني هيچ نگفت و فقط گوش داد بعد از پايان صحبتش گفت:
من خيلي خوشحالم كه جوانان جادوگر و ساحره ي ما حاضرند جانشونو براي به روي آوردن سپيدي عطا كنند(خيلي ادبي شد) اما دوشيزه گرنجر شما با همه ي اعضاي وايت تورنادو صحبت كرديد و نظر همه رو پرسيديد؟
هرمايني:البته كه اين كارو كردم و همه هم موافقت كردند
دامبلدور:پس بنابراين من روي كمك شما حساب ميكنم
هرمايني با تعجب:جدي ميگيد؟
دامبلدور :معلومه
هرمايني با خو شحالي از دامبلدور تشكر كرد وگفت:بايد اين خبر رو به بقيه بدم خيلي خوشحال ميشن وقبل از اين كه خارج بشه دامبلدور گفت:
اما به يك شرط
هرمايني برگشت و گفت:چه شرطي پروفسور؟
دامبلدور:بالاغيرتا جن هاي خونگي رو قاطي ماجرا نكن
هرمايني با خنده:چشم و در رو بست و دور شد
دامبلدور صداي هورا گفتن بچه هاي وايت تورنادو رو از پشت در شنيد و با لبخندي سرشو تكان داد و شروع به نوشتن نامه اي كرد
----------------------------------------------------
اينم اعلام آمادگيه ارتش وايت تورنادو

پست زيبايي بود!...اميدوارم هميشه همين طور بنويسيد براي محفل!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1384/8/29 23:14:43
ما به اوج باز می گردیم و بر تری گریفیندور را عملا ثابت می کنیم...منتظر باشید..
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: پنجشنبه 26 آبان 1384 16:29
نمایش جزئیات
آفلاین
" اهم...اهم"
دامبلدور اون طرف تر در حال حرف زدن با یه گوشی بود که هر چی اسمش بود به خودش مربوطه!ما داخل موارد سیاسی نمی شیم.یه خانم نسبتا جوان پشت میکروفونی بود که دامبلدور از اون غافل شده بود.
" سلام!من خوبم شما خوبین؟"
ملت : مرسی!!
"خب...خداروشکر!...من می خوام بگم!..یه چیزه مهم!"
دستش رو به سمت لیوان ابی برد که روی میز کنفرانس بود.در حالی که اونو بر می داشت پرسید : پروفسور از این اب خوردن؟
"بله!"
لیوان رو بلند کرد و بالای سرش گرفت و مواظب بود اب اون جایی نریزه.
" خب...خوبه...اینی که می بینین از رهبر ما هست!ما باید فدای اون بشیم!فدای یک قلپ از این اب!من می خوام کاری کنم که همه ی شما ملت جادوگر!همه ی شما جوانان ازاده ی این مرز و بوم جادوگر!فیض ببرید و رستگار شوید!الله اکبر!...تکرار کنید!...جانم فدای رهبر!...جانم فدای ذره ذره ی وجود دامبلدور!...جانم فدای دامبلدور!...الله اکبر!....باشد که رستگار باشید!"
و اب را بر روی سر و روی ملت ازاده ی جادوگر ریخت.همه دهان باز انتظار فرج قطره ای اب بودند!
ملت :
"مواظب باشید!پیروی کنید!ازادی حق ما جادوگرانه ازاده است!انرژی از نوع هسته ای جادوگری حق هر ملتیست!...صلوات ختم کنید!...باشد که رستگار شوید!"
دامبلدور پس از جدا شدن از گوشی مذکور(اسمشو نمی شه گفت!ما داخل موارد سیاسی نمی شیم!)نگاهش توجه خانمی روی سکو و پشت میز و میکرفون شد....بووووووووووووووق!!

تیتر روزنامه های فردا :

تعدادی از جادوگران ازاده ی ما دیروز در راه دستیابی به انرژی مخفی شده در اب لیوانی زیر دست و پای جمعیت له شدند!به خانواده ی این ازادگان جادوگر تسلیت می گوییم!صلوات ختم کنید!باشد که رستگار شوید!!

واقعا زيبا بود!....خسته نباشي خواهر!...تاييدي 100 درصد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1384/8/29 22:49:03
" در جهان چیزی به نام آغاز و پایان وجود ندارد. زندگی امروز خود را به گونه ای بگذرانید که گویی همه چیز در همین یک روز است ... "
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 آبان 1384 10:09
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
سلام. منم عضو محفل شدم به سلامتي. براي اين كه عدالت برقرار بشه يه نمايشنامه هم من ميزنم اگه بد بود از محفل بندازينم بيرون
---------------------------------
ساعت پنج دقيقه به 9 شب- سر كوچه محفل

صداي گربه اي مياد...
- ميوو... ميوو.... مواوووو!
تنها نور منعكس شده از چشاي گربه ، "شكننده تاريكي مطلق موجوده".. هيچ صدايي هم جز ميو ميو به گوش كر ما نميرسه.
در اين زمان..
هوشت!

مقدار زيادي ريش جلوي تصوير رو فراميگيره...
- اه بابا صد بار گفتم اين دوربينو يه كم عقب تر بذارين!
مرلين كبير كه از برخورد با دوربين (پس از ظاهر شدن) نقش زمين شده بود از جا بلند شدو ريش هاش رو مرتب كرد. بعد از اون با دقت اطرافش رو پاييد. اين طرف و آن طرف كسي نبود به جز همان گربه ميوميوگر..
يك پلاستيك سياه و نسبتا سنگين از زير رداش درآورد و در كنار گربه گذاشت.
- چند دقيقه اي وقت داري هر بلايي ميخواي سر اين آشغالا در بياري! البته من نفرين ضد چنگ روش گذاشتم بايد با دندون پارش كني! دير بجنبي ماشين آْشغالي مياد ميبره اينو..
گربه مظلومانه نگاهي به آشغالها ميندازه و مشغول ميشه..
مرلين از پيچ كوچه حركت ميكنه و به سمت محفل راهي ميشه.
در راه مرلين در تفكراتش:
اين همه نوشتم كه چي؟ اين كه اصلا هيچ ربطي به سفيد يا سياهي نداشت؟ آهان!‌ بايد حسابي سفيد باشه!!

وقتي به خودش مياد كه صد متر از در محفل رد شده!!
ناگهان چشمش به يك حادثه جالب ميفته.
يك گداي مونث كه بسيار ضعيف مينمود و اشك از چشمانش روان بود جواهر گرانقيميتي در دست داشت و در طول كوچه به راه افتاده بود.

بومب!!!

زمان به دو شاخه تبديل ميشه.
يكي شاخه اي كه يك مرگخوار از كنار آن گدا عبور ميكنه و ديگري شاخه اي كه يك محفلي و سفيد از كنار آن گدا عبور ميكنه!

1- مرگخوار ميخنده.. موهاهاها!! آواداكداورا! هاها اين جواهر مال من شده بيد.
2- محفلي ميخنده... آخي.. نازي... بگو آخه واسه چي پيشم نمياي خوب من؟ مگه دوستم نداري منو نميخواي خوب من؟ :bigkiss:
گدا:
محفلي: واي چه جواهر نازي داري بلا بيا من اينو 500 گاليون ازت ميخرم... بقيشم واسه خودت

(نكته: محفلي و گدا رو هر دو مونث فرض كنيد!!!)

شما كه عضو افتخاري بودي!!!....ولي به هر حال متشكرم از لطفت! :bigkiss:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1384/8/29 22:47:27
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده