هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۶:۳۴:۰۲ چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۹
#95

Bellaaaa


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۴۲:۳۶ جمعه ۵ دی ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۵:۰۲:۲۲ پنجشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 12
آفلاین
لرد رو به ببر کرد.
_کچل خودتی و هفت جد و آبادت .
الانم مثل بچه ببر درست بشین تا ما تکلیف این قضیه را روشن بنماییم.

ببر که تحت تاثیر ابهت لرد بود ساکت گوشه ای نشست تا مشاجره مرگخواران که بیشتر شبیه فیلم سینمایی بود تماشا کند.
_ ایوااا. ما در حال جویده شدن هستیم . اونوقت تو به فکر شکمتی .
_ ارباب اگه من ببره رو بخورم و مریض بشم چی ؟.
_ارباب جسارت نباشه ولی چطوری وقتی ببره اون گوشه نشسته؛ داره پاتون رو میخوره ؟.

لرد سیاه نگاهی به گوینده که کسی جز رودولف نبود انداخت و سپس رو به هکتور کرد.
_ هکتورمون! هنوز از معجونات چیزی داری ؟.

هکتور ذوق کرد. بالاخره یه نفر از خاصیت معجون هایش باخبر شد.
_البته ارباب . صدا خفه کنشو بدم ؟‌ ریزش موشو بدم ؟ کدومو بدم ؟.



پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۵:۳۳:۵۵ سه شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۹
#94

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۰:۴۰:۱۸
از من فاصله بگیر! نمیخوام ریختتو ببینم.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 515
آفلاین
- ببر؟ ببر بخورم؟

ایوا نیاز به تایید کسی نداشت. از چهره تک تک مرگخواران مشخص بود که چقدر مشتاق این اتفاق هستند!

- آخه میدونین چیه؟ ما چیزه... خانوادگی به ببر حساسیت داریم.

در مواقع بحرانی پیدا کردن دلیل قانع کننده کار دشواریست؛ اما ایوا نسبتا خوب عمل کرده بود.
به نظر میرسید بیشتر مرگخواران این بهانه را پذیرفته بودند.

- اشکال نداره. ملانیمون شفا دهنده ماهریه و تو به سرعت به حالت اول بر میگردی. همچنین به نظرمون نیازه که یادآوری کنیم که ما درحال جویده شدنیم.

یک لرد همیشه موقع برنامه‌ریزی به تمام جزئیات توجه میکند و در مواقع پر استرس هم خونسرد بود!

- بله ارباب... فقط یه نکته اینکه امروز خیلی غذا خوردم میترسم رو دل کنم اون وقت هرچی زحمت کشیدیم از بین میره.

با شناختی که مرگخواران از ایوا داشتند، این جمله غیر ممکن بود‌.
- ایوا تو یه بار تقریبا داشتی مادام ماکسیمو میخوردی و تنها دلیلی که باعث شد کارتو متوقف کنی این بود که ارباب گفتن حق نداری یه مرگخوارو بخوری!
- من هیچوقت یادم نمیره که یه بار اون چیزی که مشنگا بهش میگن هواپیما رو با کل مسافراش خوردی.

همه خسته شده بودند.
لرد خسته شده بود.
ببر هم حتی خسته شده بود!
- تکلیف منو روشن کنید. این قراره منو بخوره یا من این کچله رو بخورم؟


!Don't talk to me


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۷:۲۸:۲۰ جمعه ۱۲ دی ۱۳۹۹
#93

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۵:۳۲
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 746
آفلاین
با رفتن نگهبان، ببر مشغول کار خودش شد.

-اهم اهم!

مرگخواران نشنیدند.

-فرمودیم اهم!

مرگخواران می‌دانستند که نباید بشنوند.

-بلاتریکس تو هم؟

بلاتریکس گوشش را از جا کند و درونش فوت کرد و سرجایش گذاشت.

-بلا!
-عه... ارباب با منین؟ گوشم خاک گرفته بود. جان بلا؟

حقیقتا نیازی نبود تا لرد موقعیتی که در آن بودند را شرح دهند. پای لرد به طور غیر قابل انکاری در حلقوم ببر بود و بلاتریکس حساب کار دستش آمد.
-ایوا! بخورش!

ایوا با شک به اربابش نگاه کرد.
-بلا... میشه نخورم؟
-ایوا ببر! ببر رو بخور!

ببر اما کمی غیر قابل خوردن به نظر می‌رسید.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۲۲:۵۷:۲۶ پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۹
#92

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۵۹:۳۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6424
آفلاین
به سختی خودش را جمع و جور کرد و با حالتی طلبکار به طرف نگهبان برگشت.
- شما پلاکس به این بزرگی رو نمی بینین که داره به سرعت به طرفتون می شتافه؟

نگهبان با خونسردی لبخندی زد که هیچ نشانه ای از مهر و محبت در آن دیده نمی شد.
- متاسفم خانم. می تونم بپرسم چرا داشتیم به سمت من می شتافیدین؟ مشکلی پیش اومده؟

پلاکس با نگرانی به قفس ببر اشاره کرد.
- البته که پیش اومده. ببینین. ارباب و مرگخوارا!

لبخند نگهبان ناگهان گرم و صمیمی شد.
- اوه... بله. دیدم. چقدر جالبن! لرد سیاهی که پاش تو دهن ببره و مرگخوارایی که وانمود می کنن این صحنه رو نمی بینن.

پلاکس نگران پای لرد شد!
- به جای تماشا، اون در لعنتی رو باز کن. من این طرف هستم و ارباب و مرگخوارا اون طرف.

نگهبان سریعا دسته کلیدش را در آورد.
- خر وحشی... کرگدن... زرافه بی خاصیت!

پلاکس با چشمانی متعجب به طرف نگهبان برگشت.
-چرا فحش می دی؟

-فحش نبود... کلیدا رو می گشتم ببینم کدوم مال قفس ببره. اولی مال قفس خر وحشی بود. دومی کرگدن. سومی هم زرافه ای که در اثر جهش ژنتیکی گردن نداره و در نتیجه به هیچ دردی نمی خوره. هر کی می بینه می گه این بزغاله رو چرا گذاشتین تو باغ وحش! و اما ببر! خودشه... باز کنیم.

نگهبان در قفس را باز کرد و پلاکس قهرمانانه جلو رفت.
- ببر! یک ثانیه دست نگه دار!

ببر دست نگه داشت و موقتا جویدن انگشتان پای لرد را متوقف کرد.

- من... پلاکس اعظم، مفتخرم اعلام کنم که همین الان لرد و کل ارتش سیاه رو از قفس ببر نجات...

صدای "جرینگ" مانندی که از پشت سرش شنید، حس خوبی به او نمی داد. به چهره های عصبانی مرگخواران نگاه کرد.
-نبست... بگین که در قفس رو روی من نبست!

ولی بسته بود.

نگهبان با لبخند مسخره اش دسته کلید را در جیبش گذاشت.
- خب... فکر می کنم درست شد. حالا مرگخوارا اون طرف هستن و تو هم اون طرف هستی. مردم صبح برای بازدید میان. آروم بگیرین تا حیوونا کمی استراحت کنن.

-این حیوان که استراحت نمی کند... این در حال جویدن ماست!

نگهبان سوت زنان دور شد.




پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۸:۴۰:۵۷ دوشنبه ۸ دی ۱۳۹۹
#91

گریفیندور، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۳۲:۱۲
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 239
آفلاین
خلاصه:
مرگخوارا نصف شب برای بازدید از باغ وحش هاگزمید رفتن.
اونا مشغول‌ هستنن که به طور ناگهانی، گابریل دلاکور تو قفس ببر گیر میکنه. مرگخوارا برای نجاتش میرن داخل قفس. ولی درِ قفس قفل میشه و تمام مرگخوارا به جز "پلاکس" توی قفس گیر میکنن. لرد سعی میکنه با استفاده از چوب دستی، درِ قفس رو باز کنه ولی توی باغ وحش طلسمی کار گذاشتن که نشه توی محوطه ش از چوب دستی استفاده کرد و چوب دستی تبدیل به چوب معمولی میشه.
الان همه به جز پلاکس که بیرون قفس مونده، داخل قفس‌ هستن و ببره خیلی عصبانیه.
***


جماعت مرگخوار، رو به روی ببری که روی دو پای عقبش ایستاده بود و خیلی عصبانی دستانش را در هوا تکان میداد ایستاده بودند.

دقایقی به سکوت گذشت... و چند دقیقه دیگر. حوصله‌ی ببر دیگر داشت سر میرفت. قبلا اگر چنین حرکاتی از او سر میزد، انسان هایی که احتمال داشت در قفس باشند دقیقه ای سکوت نمیکرده، و داد و هوار به راه می‌انداختند.

-آمم... بروید با این ببر حرف زده، و کمی او را آرام کنید. ما حوصله اش را نداریم.

هیچ یک از مرگخواران نمیدانستند به یک ببر چه بگویند.

ببر که بالاخره مورد توجه قرار گرفته بود، عربده ی بلندی زد و مشت هایش را به سینه کوبید:
-یوهاها! از قفس من برید بیرون!
-این گوریله؟
-ببره ها ولی... شایدم دورگه‌ست! واهاهای!
-آره مثلا مامانِ گوریل، بابای ببر!

ببر که از درک و فهم مرگخواران نسبت به ابهتش ناامید شده بود، روی هر چهار دست و پایش ایستاد و خرخری با نارضایتی سر داد.

لردِ سیاه و مرگخواران، ببر بی حال و حوصله را رها کردند و حواسشان به پلاکسی که تا چند دقیقه پیش فراموش شده بود، پرت شد.

پلاکس با درماندگی مشت های تپلش را به شیشه ی ضخیم کوبید و حلقه‌ای از اشک چشمانش را خیس کرد.
-...! ...؟! ...؟ ...!

تنها صدای "همم ممم" نامفهومی به گوش آنها رسید.
لردِ سیاه چانه اش را مالید.
-او چه میگوید؟

مرگخواران شانه هایشان را بالا انداختند. لردِ سیاه با عصبانیت فکر کرد آنها هیچ چیز نمیدانند.
-پلاکس تو چه می گویی؟

پلاکس لحظه ای مکث کرد. اگر آنها صدایش را نمیشنیدند باید تدبیر دیگری می اندیشید. پلاکس خلاق بود. نقاش بود به هر حال. او دستانش را در هوا تکان داد تا توجه ها را به خود جلب کند. سپس جلوی چشم همه شروع کرد به پانتومیم بازی کردن:
-اممم... هممم! اوهوم اوهوم... ... ، ، ، ، ! هوممم؟

رودولف حدس زد:
-میخواد بره یه باکمالات در یابه؟

لرد سیاه چشم هایش را ریز کرد:
-خیر... ما فکر میکنیم پلاکس داره به ما میگه که خیلی خوشحاله چون میخواد در مسابقات اسب دوانی شرکت کنه.

پلاکس که دید که زحماتش نتیجه ای ندارد، تصمیم گرفت نقشه ی بی نظیری که فقط خودش از ماهیتش خبر داشت را اجرا کند. او برگشت تا دوان دوان به سمت دکه ی نگهبانی برود و مشکل را حل کند.
اما نیازی نبود؛ او محکم به نگهبانِ عصبانی، که تا آن موقع پشت سرش ایستاده بود و کلید هایش در جیبش جرینگ جرینگ میکردند برخورد کرد و پخش زمین شد.


ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۸ ۲۲:۴۳:۴۷



پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۹:۲۴:۴۴ یکشنبه ۷ دی ۱۳۹۹
#90

ریونکلاو

میوکی سوجی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴:۲۸ یکشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۲:۳۱:۱۱ چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۰
گروه:
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 58
آفلاین
_چطور جرعت میکنی به من دستور بدهی؟ حالا که اینطور است اینجا برای ماست و تو باید بری بیرون
_ارباب... اما اینجا خیلی کثیفه مطمئن هستید اینجا رو میخواید؟
_

از آن طرف دسته‌ای از مرگ خواران، سبزیجات به دست نزدیک شدند

_ارباب... سبزیجات آبپز پیدا کردیم
_خوب است. سبزیجات را به مادرمان بدهید
_آفرین بر مرگخوارای مامان
_چیز دیگری احتیاج نداری؟
_چرا یک عدد موی دماغ شیمر هم لازم دارم شلوی مامان (پ‌ن: شیمر یک هیولای کمیاب یونانی است که سر شیر، تنه بز و دم اژدها دارد. این هیولا بسیار وحشی، بی رحم و خطرناک است)
_موی دماغ شیمر از کجا پیدا کنیم؟
_ما نمیدانیم همین الان برای مادرمان موی دماغ شیمر پیدا بکنید
_یعنی فکر می‌کنی توی این باغ وحش شیمر پیدا میشه؟
_خدا کنه پیدا بشه وگرنه مجبوریم بریم یونان
_مارو نکشه صلوات من هنوز جوونم آرزو دارم

در همین لحظات بود که شیر بدبخت با قیافه‌ای زار گفت:

_بفرمایید شیرینی و چای میل کنید تا شما از خودتون پذیرایی میکنین منم برم یه بیست، سی تا تخم مرغ املت کنم بیارم کوفت کنین ماشالا یکی دو نفر هم که نیستن آخه
_این شیرینی ها کثیف شدن وایسا اول با وایتکس بشورمشون
_عقل کل بهشون وایتکس بخوره که خراب میشن

پلاکس که تا کنون سکوت کرده بود، با اعتراض دستش را به سمت شیرینی ها برد و یکی از انها را برداشت، داخل دهانش گذاشت و گفت:

_من نمیدونم! من گشنمه میخوام شیرینی بخورم
_خوردی؟ نوش جونت... اماده شو باید معده‌ات رو با وایتکس بشورم چون معده‌ات کثیف شد


⁣زندگی
سازِ دل است
و تو نوازنده‌ٔ این سازی و بس...


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۰:۵۹:۰۴ سه شنبه ۲ دی ۱۳۹۹
#89

اسلیترین، مرگخواران

پلاکس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۸ شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۳۶:۲۸
از ما هم شنیدن!
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 158
آنلاین
_ واااااااااای! واااااااااااااااااااای! نههههههههههههههههه! امکان ندارهههههههههههه!

مرگ‌خواران با وحشت به سمت گابریل که دیوانه وار و بی وقفه فریاد میکشید برگشتند.
تی اش را در هوا گرفته بود و دور قفس میدوید و همچنان فریاد میکشید.
پلاکس سریعا دستش را پایه دفتر نقاشی اش کرد و به گابریل، ببر و همچنین قفس چشم دوخت.
سوژه ای بهتر از فریاد های گابریل و ببری که ترس و تعجب در چشمانش موج میزد، چیز نایابی بود.

لرد سیاه و مرگخواران اما چشمان یک نقاش را نداشتند! برای همین با همان سرعت پلاکس به سمت قفس حمله کردند.
فنریر با پنجه های بزرگش گابریل را در دست گرفت، و پاهای گابریل همانطور که روی هوا معلق بود حالت دویدن داشتند.

_ خب ساکتش کن!

فنریر گابریل را بین دو انگشتش جا داد و دست دیگرش را روی دهان او گذاشت.

_ حالا بهتر شد، گابریل چه خبرههههه؟

_ امممممم، هممم، هم هممم هممممم!

همچنان که گابریل مشغول توضیح دادن ماجرا بود، مرگ‌خواران هم مشغول ماساژ دادن، تمیز کردن و حتی سوراخ کردن پرده گوش هایشان بودند؛ تا بلکه متوجه حرف های او بشوند.
ولی لرد سیاه که مظهر کمال ابهت و هوش بودند نگاهی به آنها کرده و سری به نشانه تاسف تکان دادند:
_ خب مرگخواران باهوشمان! مشکل از گوش هایتان نیست! مشکل ببر است که زبان صحبت گابریل را عوض کرده!

بحث بین دانشمندان مرگخوار بالا گرفته بود، تام که اصلا هم با ذکاوت نبود از میان آنها آرام کنار رفت، نزدیک فنریر شد، دست او را از روی دهان گابریل کنار زد و سوت زنان به مکان قبلی ایستادنش بازگشت.

_ میخواستم بگم ببره آشغال های تر و خشکش رو از هم جدا نمیکنه!

بحث فلسفی مرگ‌خواران پایان یافت، این بار حتی ببر هم دلسوزانه به آنها نگاه میکرد و با همان چهره ببر گونه اش تاسف های زیاد میخورد.
فنریر که متوجه زباله های تر مثل گوشت شده بود گابریل را رها کرد و به سمت گوشه قفس هجوم برد.

_ آخه ببر هم انقدر بی فرهنگ؟ ببر هم انقدر بی سلیقه؟ ببر هم انقدر زشت؟
_ ببر هم ببر های قدیم! زمان سالازار... مرلین بیامرز... ببر جماعت جرعت نداشت آشغال تولید کنه! چه برسه بخواد تفکیک کنه یا نکنه!

لرد سیاه باید خونسردی خود را حفظ می‌کرد، بلاخره کتی هااا پشت در بودند و اگر خونسردی خود را حفظ نمیکرد، کتی ها نومید شده و به مورفین گانت ها میپیوستند:
_ گابریل عزیزمان! قول میدهیم پس از خروج از اینجا، در را هزاران قفل زده و سالها به ببر غذا ندهیم تا هر روز تو را میل کند. اما اکنون عجله داریم، میدانیم برای چه عجله داریم ولی دلمان نمیخواهد بگوییم. باید سریع تر برگردیم.

و این سرعت مصادف شد با هجوم دوباره مرگ‌خواران ناهار نخورده به سمت درب خروج و برخورد آنها با شیشه هایی به ضخامت طول ببر!
بلاتریکس دستگیره را گرفت و به سمت پایین کشید، اما دریغ از یک حرکت کوچک!
این بار هم لرد سیاه چوبدستی ارزشمند خود را بالا برد تا آلاهامورایی نثار در کند.
مچ دست لرد چرخید، ثانیه ای گذشت، مچ دست لرد سیاه باز هم کمی چرخید، یک ثانیه دیگر گذشت، این بار ورد هم بر لبانش جاری شد، نیم ثانیه گذشت و چوبدستی همانطور بی حرکت به در زل زده بود.

_ آلاهامورا!

چوبدستی به زل زدن ادامه داد.

_ میگوییم آلاهامورا!

باز هم چوبدستی همانطور بی حرکت ایستاد، و لرد سیاه بار ها به او گوشزد کرد که لرد ولدمورت است و اگر بخواهد میتواند پدرش را در بیاورد.
اما گوش چوبدستی بدهکار این حرف ها نبود، برای همین لرد سیاه که احساس میکرد حرمتش شکسته شده آرام بلند شد، از پشت تمام مرگخواران گذشت؛ از آنها سراغ سوروس را گرفت که هنوز نرسیده بود و فکر میکرد راه را گم کرده. همه آنها را از نظر گذرانید، سر انجام کنار لوسیوس بخت برگشته ایستاد:
_ چوبدستی!

لوسیوس به سختی آب دهانش را فرو فرستاد و نگاهی به لرد سیاه کرد.

_ چوبدستی تو بده من!

لوسیوس که اهل مقاومت نبود به آرامی چوبدستی اش را در دستان لرد سیاه قرار داد، لرد دسته آن را با یک حرکت ساده شکاند و ما بقی را به سمت درب نشانه رفت:
_ آلاهامورا!

چوبدستی لوسیوس هم حرکتی از خود نشان نداد.

_ پلاکس! تو بزن! شاید چوبدستی ها با ما قهر نمودن.

پلاکس هم حرکتی نکرد.

_ پلاکس؟! با تو بودیم!

توجه همه به صدایی که از برخورد انگشت پلاکس به شیشه ایجاد شده بود، جلب شد.
و همگی این صحنه را دیدند.تصویر کوچک شده
_ ارباب بدون من موندین اون تو؟! ارباب الان اینو میشکنم میام پیشتون.

بلاتریکس که از عصبانیت سرخ شده بود تصمیم گرفت یکبار برای همیشه پلاکس را به دست فراموشی بسپارد:
_ آوداکاداورا.

اما چوبدستی او هم حرکتی نکرد، پلاکس لپش را از شیشه جدا کرد و به تابلویی گوشه محوطه اشاره کرد:
_ با حوصله ترین ببر مازندرا... ببخشید لندن. توجه، هیچ چوبدستی ای در محیط باغ وحش کار نمیکند.

ببر که واقعا تا اینجا هم ببر مشتی ای بود و خیلی راه آمده بود بلاخره عصبانی شد، اما بر جماعت گل رو و مشکین دل مرگ‌خوار عصبانیت هم فایده ای نداشت.

_ میگم... حالا شما که اومدین! میخواین نیمرو دو زرده ای، املتی، چیزی فراهم کنم میل کنین؟
تا همتونو ریز ریز نکردم از قفس من برید بیرون! بیروووووون!


ویرایش شده توسط پلاکس بلک در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۲ ۱:۰۵:۲۳

عزیز دل هیچکس


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۲۱:۴۴ چهارشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۹
#88

ایزابلا تینتوئیستل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۳ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲:۱۷:۲۱ شنبه ۲۶ تیر ۱۴۰۰
از ارباب دورم نکن
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 124
آفلاین
توی قفس ببر گابریل تی به به دست به ببر چشم غره می رفت.

_اصلا دلت میره تو این اشغال دونی زندگی کنی؟

شاید ببر جیوون بود ولی به این معنی نبود که نمی فهمید (نمیدونم شایدم واقعا نمی فهمید) . بنابر این با غرشی برق اسا (که شباهت زیادی به فریاد های بلاتریکس داشت) به سمت گابریل برگشت. و البته گابریل کار همیشگی رو کرد،وایتکس به سمت چشم های ببر پاشید .

_فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه!(الان فلفل و وایتکس چه ربطی به هم دارن ؛دقیقا؟ )
_غرررر (غلط کردم به زبون ببری.)
_افرین پیشی خوب.
_ غرر غرر غر؟ (من کجام به گربه میخوره ؛ به زبون ببری)

ولی گابریل داشت به قفس نفرت انگیز ( البته به تعبیر خودش) نگاه می کرد .

_اینه باید بره اونور ...


!Warning
Risk of biting


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۹:۱۲ چهارشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۹
#87

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۹:۳۰:۴۱ چهارشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۰
از کتابخونه!؟
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 507
آفلاین
مرگخواران با نگرانی به گابریل، که حالا رد داخل قفس ببر گرفتار شده بود و تی اش رو به سمت ببر گرفته بود خیره شدن و لحظه ای بعد حواسشان به مروپ برگشت.

-آفرین هلوی مامان! میگفتم مرگخوارای مامان...اول باید برین برام سبزیجات آبپز بیارین!
-اما مادر ما چگونه از وسط این باغ وحش برایتان سبزیجات آبپز بیاریم؟
-از جنگل شلیل مامان!

لرد نگاهی به جمعیت مرگخوارا کرد و بعد نگاهی به مروپ.

-مرگخوارا بروید برای مادرمان سبزیجات آبپز بیاورید!


only Hufflepuff


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۰:۰۴ پنجشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۹
#86

رکسان ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۵:۵۵:۲۳ شنبه ۱۹ تیر ۱۴۰۰
از ش چندشم میشه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 219
آفلاین
- اینکه کاری نداره. فقط...
- صبر کنیــــــــــــــــــــد!

همه به نقطه ای که صدا ازش اومده بود نگاه کردن؛ عده ای که عقب تر بودن از سر و کول همدیگه بالا میرفتن تا ببینن کی بوده که جرئت کرده وسط حرف مادر ارباب بپره. عده ای هم که جلوتر بودن با دهنایی که دیگه به زمین رسیده بود، به گوینده خیره شده بودن.

- ارباب، پاتیل بانو مروپ یه ذره کثیفه.

همه با تعجب به هم نگاه کردن، بعد به مروپ، بعد به لرد، و نهایتا به گابریل. گابریل تازه فهمیده بود که چه اشتباهی ازش سر زده.
- نه ارباب، قصدم جسارت به نحوه ظرف شستن بانو نبود به رداتون قسم...
- نگران نباش گابریل، ما نمیخوایم بکشیمت.
- نمیخواین، ارباب؟
- خیر؛ ما اربابی هستیم بسیار بخشنده. در واقع، ما میخوایم هدایتت کنیم. ما یه چیز کثیف تر سراغ داریم. میدونستی ببر توی اون قفس چقدر کثیفه؟ مسئول اینجا شش ماهی یه بار تمیزش نمیکنه...

گابریل اجازه نداد حرف لرد تموم شه؛ سریعا همه تجهیزاتش رو برداشت و به سمت قفس پلنگ حمله ور شد. به محض اینکه وارد قفس شد، لرد در قفس رو بست.
- ما گفتیم نمیکشیمش، نگفتیم پلنگه اجازه نداره بکشش.

و روبه مروپ که با افتخار به پسرش نگاه میکرد، گفت:
- میگفتی، مادر جان.


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.