جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
تولد 22 سالگی
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

29 کاربر(ها) آنلاین هستند (24 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
29
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: سالن دوئل انفرادی
ارسال شده در: پنجشنبه 9 مرداد 1404 13:25
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
توجه: این رول قبلا تا یه جایی نوشته شده بود و بعدها تکمیل و ویرایش شد برای همین شخصیت های قدیمی داره که ممکنه الان نباشن یا تغییر شناسه داده باشن.

بلاتریکس لسترنج



- خاله بلا معژرت می خوام. واقعا معژرت می خوام.

کوین درحالی که سعی داشت بلاتریکس لسترنج بیهوش را داخل کمد بچپاند، با شرمندگی زیاد این جملات را تکرار می کرد.
- فقط برای شلامتی خودت دارم این کار رو می کنم. همه چیژ اژ یه عطشه‌ی کوشولو شروع می شه.

تا حدودی می توانست حق با کوین باشد زیرا که تمام ماجرا ها با همان عطسه کوچک آغاز شده بود.
در واقع چندین روز می شد که هیچکس خبری از بلاتریکس لسترنج نداشت. او ساعت ها درون اتاقی می ماند و شب ها فقط برای دادن گزارش نزد لرد سیاه می رفت. اما آن روز صبح تصمیم گرفته بود همراه مرگخواران صبحانه بخورد.

در نتیجه کنار دیگر مرگخوران سر یک میز نشست و کوین توانست بعد مدت ها خاله محبوبش را ببیند که از فرط کم خوابی زیر چشمانش گود افتاده بود و به دلایلی نامعلوم پی در پی عطسه می کرد. هیچکدام از مرگخواران اهمیتی به تغییر حال بلاتریکس ندادند. همه سرشان به کار خودشان بود جز کوین.
پسر بچه که تا به حال در عمرش بلاتریکس را چنین خسته و بیمار ندیده بود با نگرانی او را تماشا می کرد. همان موقع به یاد خاطره ناخوشایندی از بیماری مادرش افتاد و چون نمی خواست بلاتریکس را هم در همان وضعیت ببیند، به خودش قول داد که هرطور شده او را وادار به استراحت کند.

خب اگر بلاتریکس را بشناسید می دانید واکنشش به تلاش های کوین برای خواباندن و استراحت چگونه باید باشد. به همین دلیل کوین مجبور شد از روش خودش پیش برود و خاله اش را بیهوش کند.
فوق ما وقع.

برگردیم به زمان حال، جایی که کوین با دقت و ظرافت خاصی (!) که فقط از یک کودک بر می آمد، بلاتریکس بیهوش شده را داخل کمد چپانده بود و سعی داشت خودش لباس هایی مشابه او بپوشد و نقش بدلش را بازی کند. به هرحال یک نفر باید جای خالی بلاتریکس را پر می کرد تا او با خیال راحت استراحت کند. مگر نه؟

کوین جلوی آینه قدی ایستاد و خودش را برانداز کرد. حتی با کفش های پاشه بلند هم قدش به زور به میز آینه می رسید؛ موهای مشکی فرفری که از سر بلاتریکس کنده بود بدجوری جلوی دیدش را می گرفت و لباس ها هم به تنش زار می زد.

- عینهو خود خاله بلا شدم. هیچکی شک نمیکنه!

خندید و لایکی به تصویر درون آینه نشان داد سپس چرخید تا از اتاق خارج شود. اما قبلش دید یک عدد دست بلاتریکس از بین دو در کمد بیرون زده و خوبیت ندارد آدم دست را همانطوری ول کند برود. برای همین قبل رفتن یک "بزن قدش!" با دست بلاتریکس انجام داد و سپس خارج شد.
کوین کودک به فکری بود!

پایش را هنوز از در بیرون نگذاشته بود که کفش پاشنه بلند به لبه در گیر کرد و باعث سر نگونی پسربچه شد. کوین به طور اتفاقی روی چیز نرمی افتاد.
- آخ ... اوا شدریک روی تو افتادم؟

- اوهوم بلاتریکس. حالا لطف می کنی از روش پاشی؟ داشتیم می رفتیم به ارباب گزارش بدیم.

دیالوگ دوم را نه سدریک، بلکه آگلانتاین گفته بود. البته نه با لحن دستوری، با لحن مرگخوار محتاطی که از بلاتریکس می ترسد. کوین به آرامی از جایش بلند شد و سعی کرد جوری سرپا بایستد که چهره اش معلوم نشود. تام جاگسن و آگلاینتاین، با آغوشی پر از برگه رو به رویش ایستاده بودند و سدریک روی زمین چرت می زد. البته تا قبل اینکه کوین رویش فرود بیاید و چرتش را پاره کند.

- ببخشید شدریک پام گیر... چی شد؟

برگه های آگلانتاین و تام همزمان با حرف کوین ریخت و هردو متعجب به او زل زدند.
- بلا یه بار دیگه بگو چی گفتی؟
- به شدریک گفتم ببخشیـ...
- بلاتریکس همین الان گفت ببخشید؟

چشمان تام از کاسه خارج شد و فکش از حیرت روی زمین افتاد. البته ناگفته نماند آگلانتاین هم از موقعیت سو استفاده کرد و فک تام را یواشکی از روی زمین برداشت و داخل جیبش گذاشت. به هرحال همیشه یه فک اضافه به درد انسان می خورد و باعث می شود جاگسن کمتر پر حرفی کند.
کوین که احساس خطر کرده بود با نگرانی آب دهانش را قورت داد و سعی کرد یکجورهایی قضیه را ماست مالی کند اما از بخت خوبش نیازی به این کار نداشت. زیرا حالا تام و آگلانتاین داشتند با یکدیگر سر فک دعوا می کردند و سدریک همچنان خواب بود. پس کودک قبل اینکه لو برود سریع فلنگ را بست وارد سرسرای اصلی شد.

- بلا کوین رو ندیدی؟ گفته بود ببرمش پارک.

ایزابل مک دوگال با قدم هایی بلند به کوین نزدیک شد و نیشخندی معنادار به او زد.
- به به! می بینم که خودت هم قد کوین شدی...

قطرات درشت عرق روی پوست پسربچه نشستند. حتما لو می رفت. ایزابل کوین را بهتر از خودش می شناخت. کارش تمام بود. بانوی مرگخوار خم شد و صورتش مماس با صورت کودک قرار گرفت.
- معجون معجون که می گفتی خفنه، اینه؟ می خوای همه رو کوین کنی؟... اوه! ببینم نکنه دلت می خواد تو رو هم ببرم پارک؟!
- ن... ن... نخیر.

ایزابل خندید و فاصله گرفت. بعد درحالی که زیرلب چیزی می گفت از کوین دور شد و برایش دست تکان داد. کوین معنی حرف های ایزابل را نفهمیده بود و نمی دانست جریان معجون چیست. تنها چیزی که می دانست این بود جان سالم به در برده و کسی متوجه تغییر قیافه ضایع اش نشده. البته فعلا.

- وای بلا چقدر کیوت شدی!

کوین با دیدن اطرافش متوجه لینی شد که دقیقا بالای سرش پرواز می کرد. انتظار این یکی را نداشت واقعا. لینی ریز بود و قطعا می توانست ریزبین هم باشد. داشت در دلش دعا دعا می کرد متوجه هویت واقعی اش نشود که لینی بی توه جه به او، لیستی از غیب ظاهر کرد و دستش داد.
- می دونم خیلی سرت شلوغه و اثرات معجون دارن اذیتت می کنن اما ارباب گفتن حتما به این دستورات خودت رسیدگی کنی. اولیش هم با بازجویی از گروگانا شروع می شه که از همه مون توش بهتری.
- مرشی لینی!

کوین فوری برگه را از دست لینی قاپید و سمت اتاق شکنجه دوید و نشنید لینی فریاد زد اثرات معجون انقدری قوی بوده که صدای بلاتریکس مانند کوین به گوش می رسد. هیچکس متوجه نبودِ بلاتریکس اصلی و تغییر چهره کوین نشد.
بچه آن روز روی شانس بود و نمی خواست به هیچ عنوان از دستش بدهد. باید کاری می کرد که بلاتریکس واقعی و بقیه مرگخواران به او افتخار کنند.
وارد اتاق شکنجه شد.
- اوه اوه! اینجا اشلا برای ورود یه بچه مناشب نیشت. اونایی که میان اینجا شب چه خوابایی می بینن؟

دیوارهای اتاق مشکی و در برخی قسمت ها قرمز رنگ بود. البته خود اتاق نور بسیار کمی داشت. روی دیوار پر از انواع اقسام وسایل شکنجه‌ی مشنگی و جادویی بود. پسرک موهای بلاتریکس را بیشتر جلوی چشمانش ریخت تا نتواند جایی را ببیند. به هرحال سلامت روحی خودش هم در معرض خطر قرار داشت.

جلوتر رفت و دید پنج مرد مو قرمز را به ستون های بزرگ زنجیر کرده اند. سر مردها در ابتدا رو به پایین بود و زیرلبی با هم حرف می زدند. اما با ورود کوین-بلا سر هایشان را بالا آوردند. یکی از مردها که به نظر از همه شجاعتر می رسید، پوزخندی زد.
- لسترنج! پس تو رو برای شکنجه‌ی ما فرستادن.
- آره! منو فرشتادن. مشکلی داری عمو؟
- اولا من عمو نیستم و ثانیا تو تحت هیچ شرایطی نمی تونی ما رو وادار به صحبت کنی. ما انواع و اقسام شکنجه ها رو از سرگذروندیم و می تونیم در برابر هر طلسمی دووم بیاریم و جانمان فدای آرمان های ... هی کجا میری؟! داشتم واسه تو حرف می زدما!

کوین-بلا بی توجه به صحبت های مو قرمز از اتاق خارج شد و چند دقیقه بعد با تام ریدل پدر که به کمک فرغون باغبانی اش جعبه ای شیشه ای را حمل می کرد، برگشت. محفلی ها نگاهی بدبینانه به جعبه انداختند و منتظر بدترین شکنجه ها شدند اما همین که چشمشان به محتوای درون جعبه افتاد، برق از سرشان پرید. درون جعبه پسرکی زنده قرار داشت که برای فروش گذاشته شده بود.

- صبر کن میخوای ما رو بفروشی؟ هه! ما ویزلی ها برای اینکه خرج و مخارج محفل زیاد بود هزار بار فروش رفتیم و دیگه...
- یه دقیقه شاکت شو عمو تا ببینی!

با صدای داد کوین مرد مو قرمز دهانش را بست. اگر شکنجه خرید و فروش و قاچاق انسان نبود پس چه بود؟
کوین آرام روی جعبه زد و گفت:
- تِشت شِدا. بخون تری جان بخون!

تری که همان پسر داخل ویترین بود با بغض شروع به خواندن کرد:
- من همونم که یه روز، می خواستم دریا بشم... می خواستم بزرگترین، دریای دنیا بشم... آرزو داشتم برم، تا به دریا برسم... شبو آتیش بزنم تا به فردا برسم!

-یک ساعت بعد-

- کاشکی این دیوار خراب شه من و تو با هم بمیریم تو یه دنیای دیگه دستای همو بگیریم. شاید اونجا توی دل ها درد بیزاری نباشه میون پنجره هاشون دیگه دیواری نباشه!

صدای گریه کل اتاق شکنجه را فرا گرفته بود. تام گریه می کرد چون با شنیدن آهنگ های خیلی غمگین یاد بدبختی هایش می افتاد. تری گریه می کرد چون گلویش خشک شده و بود و هیچکس یک لیوان آب هم به او نمیداد. محفلی ها گریه می کردند چون آهنگ غم انگیز و دل گیر بود تازه توسط پسری اسیر خوانده می شد که صدایش حتی یک ذره هم تن موسیقیایی نداشت و نه تنها گوش فلک را کر می کرد، بلکه قتل عام موسیقی بود! و کوین گریه می کرد چون... چون... نه کوین گریه نمی کرد چون ساعت ها قبل خوابش برده بود و آب دهانش از گوشه لبش شره می کرد.

- آقا بسه! تمومش کن لطفا.
- ول کن دیگه مرد مومن نخون. گوشی برامون نموند.
- ما تسلیمیم! تسلیم!

همین دیالوگ آخر کافی بود تا کوین از خواب بپرد و بفهمد نقشه اش گرفته. قبلا این ترفند را روی بچه های فامیل اجرا کرده بود و می دانست قطعا جواب می دهد. البته آن زمان خودش شروع به خواند کرده بود و با صدای بی نظیرش بچه های فامیل که هیچ، تمام جک و جانورهای محل را هم فراری داده بود.

- تام و تری می تونین مراخش بشین. ... خب برگردیم شر کار خودمون. شما عموهای قرمژی قشدتون اژ دخول به خانه‌ی ریدل رو شرح بدید.
- راستش ما اومدیم دنبال اون معجون مخفی که یه قطره‌ش میتونه یه بیماری وحشتناک فراگیر ایجاد کنه.

کوین کمی فکر کرد. از صبح همه معجون معجون می کردند و او نمی دانست قضیه چیست. معجونی که می توانست بیماری ای وحشتناک ایجاد کند... ناگهان فهمید همه از چه معجونی حرف می زنند.
- آها! معجونای هکتورو می گین! بابا اونا که مخفی نیشتن. یجوری گفتین فکر کردم چیه. برین اتاق آژمایش می تونین هر چند تا شیشه که دلتون خواشت بردارین. این یه مدت هم ورود هکتور به اونجا ممنوع شده راحت می تونین رفت و آمد کنین.

محفلی ها متعجب یک دیگر را نگریستند و بعد به کوین-بلا خیره شدند که درحال باز کردن زنجیرهایشان بود.

- لسترنج شوخی میکنی نه؟ امروز کلا یه نفر دیگه شدیا!
- شوخی کدومه عمو قرمژی؟ منم تحت تاشیر همون معجونا هشتم. اینو ایژابل و لینی گفتن.

کوین مردهای مو قرمز را آزاد کرد و آن ها به سادگی راضی شدند بلاتریکس تحت تاثیر معجون های هکتور است. همه با شاهکارهای هنری خطرناک ترین معجون ساز قرن و عوارضش آشنا بودند و برای همین نمی دانستند اثر معجونش کی از بین خواهد رفت. بنابراین بهترین تصمیم را گرفتند و آن این بود قبل از اینکه بلاتریکس نظرش تغییر و بخواهد دوباره زندانی شان کند، به محفل بازگردند.

بعد شکنجه محفلی ها، کوین باید سراغ بررسی فرم های عضویت تازه واردین می رفت. برای همین وارد دفتر کار بلاتریکس شد. محیط خیلی آشنا به نظر نمی رسید زیرا اغلب اجازه ورود به آنجا را نداشت. به سمت صندلی رفت و تمام تلاشش را کرد رویش بنشیند. البته وقتی نشست دید که سرش به میز نمی رسد. به همین خاطر از جایش برخاست و روی صندلی سرپا ماند. نگاهی به فرم های روی میز انداخت و به خود دلگرمی داد که قطعا از پس این یکی هم بر خواهد آمد فقط اگر دقت کند و محفلی جماعت را تایید نکند، بقیه اش حل بود.

همین موقع در باز و پیرمردی با ریش دراز وارد شد.

- بابا جان درخواست عضویت تو گروه تام رو داشتم. قبولم می کنی؟

کوین نگاهی به پیرمرد انداخت. به شدت آشنا به نظر می رسید. به یاد آورد وقتی که در اتاق لرد بود، عکسش را روی دیوار دیده. البته نه یک عکس معمولی. عکسی به عنوان صفحه دارت استفاده می شد و پذیرای انواع طلسم ها و دارت ها بود.
کودک فوری دامبلدور را شناخت.

- بابا نوئل تویی که لباش جادوگری پوشیدی؟
- نه فرزندم.
- نیاژی نیشت دروغ بگی من شناختمت. لرد شیاه عشکتو روی دیوار ژده. چون ژیاد اژت خوشش نمیاد. ولی اژ دشتش ناراحت نشو. کریشمش که شد واشه اونم کادو ببر.

شاید با خودتان بگویید دامبلدور که دیگر پیر و بزرگ و عاقل محفل است چرا متوجه نشد کوین بلاتریکس نیست. در واقع این حقیقت هنوز هم برای ما روشن نشده است اما حدس می زنیم دامبلدور آن روز عینکش را در خانه جا گذاشته بود. به هرحال او هم نتوانست هویت واقعی بچه را تشخیص دهد و حتی موفق نشد به او بفهماند بابانوئل نیست. و از آنجایی که کوین عاشق بابانوئل بود، دامبلدور را تایید کرد.
البته به یک شرط!

- چه شرطی باباجان؟
- ریشاتو باید بژنی!
- چی؟ نه! اینا مثل ناموسمن. نمیتونم بزنمشون. اینا نماد پاکی و سفیدی و تمیزی و صلح و... آآآآآآآآآخ! داری چی کار می کنی؟

دیگر کار از کار گذشته بود. قبل از اینکه دامبلدور بتواند حرفش را تکمیل کند، موهایش توسط تیغ جادویی خودکار و تیزی (که کوین همین امروز صبح به کمک آن موهای بلاتریکس را کوتاه کرده بود تا بتواند برای خودش کلاهگیس تغییر چهره بسازد) کوتاه شده بود.
کار تیغ که تمام شد، فوری داخل جیب کوین بازگشت. دامبلدور دستی به کله کچل و صورت بدون ریشش کشید.
- احتمالا شبیه تام شدم. خیلی نامردی باباجان.
- نگرن نباش بابانوئل باژم در میاد. آخجون بابانوئلو تایید کردم!

آن روز کوین سه عدد دامبلدور غمگین را که کچل شده بودند تایید کرد و فقط مرلین می دانست چگونه.
سپس بقایای ریش های آنها را برداشت و جست و خیز کنان به سوی آزمایشگاه هکتور رفت. هیچ پرنده ای آنجا پر نمی زد و تنها یک پاتیل بزرگ وسط اتاق درحال جوشیدن بود. کوین ریش ها را داخل پاتیل ریخت و با خوشحالی از آنجا خراج شد.
بلاتریکس بودن زیاد هم سخت به نظر نمی آمد.

همینطور شاد و خندان داشت به سوی آشپزخانه می رفت که یادش آمد باید به تسترال ها غذا بدهد. نظرش تغییر کرد. بلاتریکس بودن کاملا هم سخت به نظر می آمد. آخر چگونه می خواست به موجوداتی که نمی بیند غذا بدهد؟

- ارباب نظرتون چیه بریم پیاده روی؟
- خیر پاکس فعلا مشغولیم!

خودش بود! پلاکس!
کوین-بلا سعی کرد با بیشترین سرعت خود را به پلاکس برساند آن هم بدون اینکه کفش هایش از پایش خارج شود.

- هی پلاکش! پلاکش!
- بلا خودتی؟ چرا آب رفتی این همه؟
- چیژی نیشت اشرات معجونه.

پلاکس با تعجب سرتاپای کوین را که نفس نفس می زد اسکن کرد. او به عنوان یک نقاش هنر و ظرافت سرش می شد برای همین می دانست یک چیزی درست نیست. یک چیزی که نمی توان به معجون ربطش داد. تا آمد حرفی در این باره بزند، کوین-بلا قلمویی را داخل دستش گذاشت.
- پلاکش امروژ وژیفه داری بری تشترالامونو خوشگل کنی.
- ولی آخه...
- آخه نداره دیگه. برو. اگه بری ممکنه منم تشمیم بگیرم برم با لرد شحبت کنم تا راژی شه باهات بیاد بیرون.

همین که این حرف از دهان کوین خارج شد پلاکس مثل تیری که از فشنگ رها شده باشد به سرعت سمت طویله دوید تا تسترال ها را رنگ کند و جای قناری بفروشـ.... چیز همان تسترال ها را رنگ کند و بعد به دست آوردن رضایت بلاتریکس با اربابش بیرون برود. به راحتی می شد برخی مرگخواران را با استفاده از علاقه شان به لرد، تسترال کرد.

- امروز خیلی عجیب رفتار می کنیا بلای مامان.
- واقعا رفتار بانو لسترنج عجیب بودن میشه.
- بلا مطمئنی قبل خوردن غذا اونو خوب با وایتکس شستی؟ بنظر میاد غذا مسموم بوده چون مهربون شدی. در حالت عادی پلاکسو با اون خنجر غیر بهداشتیت تهدید می کردی.

کوین-بلا برگشت و به پشت سرش نگاه کرد. بانو مروپ، رابستن و گابریل که به طور همزمان داشتند از سالن عبور می کردند، حالا ایستاده بودند و با نگاه هایی پرسشگر _ مشکوک او را می نگریستند. اوضاع به شدت خراب بود. پسر بچه باید هرچه سریعتر راهی میافت که به آنها نشان دهد خیلی هم مهربان نیست. با اضطراب نگاهی به اطرافش انداخت و دنبال راه نجات گشت.

- اونقدر بزرگه تنهایی این مرد که حتی تو دریا نمیشه غرقش کرد!... من عاشقت هستم اینو نمی فهمی یه چیزو میدونم که خیلی بی رحمییییییییی!

البته در حالت عادی صدای کر کننده ماروولو گانت که از داخل حمام می آمد برای کسی اهمیت نداشت. اما همین صدا باعث شد جرقه ای در ذهن کوین زده شود و به فکر یک نقشه بیفتد. کوین مجبور بود از هر فرصتی استفاده کند. می فهمید؟ مجبور بود!
برای همین به سمت حمام رفت و با احتیاط لای در را باز کرد.
- الان نشونتون میدم من همون بلاتریکش نامهربونم.

بعد مقابل چشمان حیرت زده بقیه، یک عدد بمب کود حیوانی را از جیبش در آورد و داخل حمام انداخت و فوری در را بست. برخورد بمب کود حیوانی با زمین همان و بیرون زدن دود قهوه ای از زیر در حمام همان!

- کار کدوم پدر مشنگی بود؟

عربده ماروولو گانت جوری کوین، مروپ، گابریل و رابستن را ترساند که هر کدام با بیشترین سرعت به سمت و سوی متفاوتی متواری شدند. شانس آوردند ماروولو برهنه بود و تا بخواهد لباس بپوشد کلی طول می کشید وگرنه تکه بزرگشان گوششان می شد.
کوین خودش را به آشپزخانه رساند و سعی کرد داخل یکی از کابینت ها قایم شود. بعد از "زیر تخت خاله بلا"، کابینت امن ترین مکان برای پنهان شدن بود. اما همین که در یکی از کابینت ها را باز کرد، مردی شل و ول از آن بیرون افتاد و روی زمین پخش شد.
مرد به شدت آشنا به نظر می رسید. کوین با کفش پاشنه بلندش به آرامی لگدی به مورفین زد تا ببیند زنده است یا خیر.

- دایی لرد شیاه؟ تو چرا تو کابینت قایم شده بودی؟
- شی؟ قایم چیه بابا! دراژ کشیده بودم تو شفینه م تا منو ببرن فژا.

اوضاع مورفین اصلا خوب به نظر نمی رسید و کوین هم دلش نمی خواست سفینه یک معتاد مفنگی که اعتیادش بیماری بود نه جرم، را اشغال کند. برای همین سراغ سفیه بعدی... اه ببخشید یعنی سراغ کابینت بعدی رفت. یک عدد کریچر داخل کابینت بعدی بود.

- تو هم داری میری فژا کریچر؟
- کریچر کدوم بود؟ فقط وینکی جن خوب بود!

وینکی در را بست و کوین سراغ کابینت بعدی رفت. درون کابینت بعدی لادیسلاو زاموژسلی در حالی که سوتی در دهان داشت، نشسته بود.

- خود خویشتنمان داور مسابقه می باشیم.

لادیسلاو به دنگی اشاره کرد که درحال مبارزه همزمان با یک عنکبوت و یک سوسک (که ادعا می کرد ریتا است) بود. کوین دلش نمی آمد مسابقه شان را خراب کند. در را بست و کابینت بعدی را باز کرد.
- چیییییییی! تو دیگه کی هشتی؟
- چاکر شما ماندانگاسم.
- این دزده بلاتریکس! بگیرش!

کوین نگاهش را از ماندانگاس گرفت و نگاهی به جمجمه داخل دستش انداخت. احتمالا برای ایوان روزیه بود. اما قبل از اینکه کوین بخواهد کامل شناسایی اش کند، ماندانگاس آن را داخل کیسه ای سیاه چپاند.

- عه بلیز! روفوس! شما رو هم دزدیده؟... پرنسس نجینی... عه قدرت!

می شد به راحتی صدای ایوان را شنید که از ته کیسه می آمد. ماندانگاس لبخند بی خیالی زد. او از دزدی اشیا قدیمی به دزدی افراد قدیمی روی آورده بود.
- ببخشید شما فعالیتتونو از چه سالی شروع کردین بانو بلا؟

کوین وحشتزده شد و در را تو صورت ماندانگاس کوبید. اصلا آمادگی دزدیده شدن را نداشت. سمت آخرین کابینت رفت و با ترس و لرز درش را باز کرد. مرلین را شکر فقط یک کیسه زباله درونش بود. اگر به موقع زباله را بیرون می برد می توانست آن را به کامیون حمل زباله های مشنگ ها تحویل دهد و کابینت خودش را داشته باشد.

- باورم نمیشه بلا داری آشغالا رو می بری دم در؟
- خاله بزرگه واقعا؟

کوین نمیدانست سر و کله اسکورپیوس و دوریا از کجا پیدا شده بود فقط می دانست باید ضایع نکند که بلاتریکس نیست. برای همین با احتیاط کیسه زباله را کناری گذاشت و سمت مورفین رفت. مورفین را از جایش بلند کرد.

- اوه خیالم راحت شد. فکر کردم می خوای آشغالا رو بذاری دم در.
- منم یه لحظه فکر کردم عوض شدی خاله جان.
- بلاتریکس هنوزم خشنه.

چند مرگخوار دیگر هم به جمع آنها پیوستند. کوین مورفین را که بسیار سبک بود روی زمین گذاشت و مجددا سراغ آشغال ها رفت.

- نچ نچ!
- وایی...
-
-

آشغال ها را کنار گذاشت و مورفین را برداشت.

- آفرین.
- ایول.
- خودشه.
-

آشغال:
-
-

مورفین:
-
-

کوین فهمید کار درست چیست. با ذوق مورفین را برداشت و بدو بدو از در خارج شد و (بعد له کردن اشتباهی پای سو لی که اتفاقا باعث شد مرگخواران بیشتر تشویقش کنند) با یک پرتاب صد امتیازی دایی معتاد لرد سیاه را داخل ماشین حمل زباله انداخت.
با این حرکت، همه مرگخواران با خوشحالی برای کوین-بلا دست زدند و او هم که جوگیر شده بود، خم شد و تعظیمی برای جمعیت کرد.
ناگهان ماشین زباله حرکت کرد و سکوت وحشتناکی بین مرگخواران حاکم شد. همین الان چه شکری خورده بودند؟!

- هی وایسا دایی اربابو کجا می بری!؟
- بگیرینش! بگیرینش!
- یکی اون ماشینو نگه دارهههه!

جماعت مرگخوار فریاد کشان به دنبال کامیون راه افتادند و کوین را به حال خودش رها کردند. کوین هم شانه ای بالا انداخت و راهی اتاقش شد. واقعا فاز آدم بزرگ ها را نمی فهمید.

در راه با آیلین و ربکا مواجه شد و ماموریت غذا دادن به تسترال ها را به آنها سپرد. بعد یکی از دامبلدور کچل ها را دید، که مشغول آشپزی برای مرگخواران بود و از اینکه تعداد مرگخواران از تعداد ویزلی ها بیشتر است گلایه می کرد. آنجا بود که کوین مطمئن شد دامبلدور عینکش را واقعا فراموش کرده چون به جای آشپزی در آشپزخانه داشت داخل آزمایشگاه هکتور غذا می پخت.
بعد راهنمایی دامبلدور مذکور، سراغ یک سری کارهای حوصله سر بر دیگر رفت (مثل فرستادن بی دلیل فنریر و پالی گرگینه به کوالالامپور، بهم ریختن لوازم پزشکی ملانی، قایم کردن گوشواره های کراب و خندیدن به او) تا اینکه وقت شام رسید و لرد سیاه احضارش کرد.

کوین-بلا با استرس پشت در اتاق ایستاد و سعی کرد عادت ورود بلاتریکس به اتاق لرد را به یاد بیاورد. چیزی یادش نیامد ولی احتمال داد برخلاف همیشه که خودش با هیجان در را باز می کرد و کله اش را می انداخت پایین و می رفت تو، باید در بزند. پس خیلی آرام دستش را بالا آورد و چند تقه ای به در زد.

- بیا داخل.

لرد پشت میزش نشسته و مشغول خوردن سوپ پیش غذایش بود.
- مزه عجیبی میده. دقایقی پیش یه آشپز تازه وارد کچل که بسیار به نظرمون آشنا می اومد آوردش. چشماش خیلی غمگین بود. بگذریم... بلا پروژه چطور پیش میره؟
- کدوم پروژه شرورم؟

کوین هرگز به لرد ارباب نمی گفت و مانند بلاتریکس او را "سرورم" صدا می زد و همین براش یک پوئن مثبت به حساب می آمد. لرد با جدیت به او خیره شد.
- همونی که چند شبه بخاطرش نخوابیدی و قول دادی تا امروز تمومش می کنی. البته ما میدونیم برای اینکه به اون ریشا حساسیت دادی پروژه رو تموم نکردی. اما باید هرچه سریعتر کار رو تموم کنی.

گوش های کوین با شنیدن صحبت های لرد سوت کشید. قرار بود بلاتریکس پروژه ای را تمام کند که او حتی خبر نداشت! استرس به جان بچه افتاد حالا باید چه جوابی میداد؟

- راستی چرا به این روز و قیافه افتادی؟ یه عده از مرگخوارا هم گزارش دادن رفتارت عجیب شده.
- اشرات معجونه شَروَرم.
- اثرات معجون؟ روی خودت تستش کردی بلا؟

پسرک جوابی به این سوال نداد چون فکرش درگیر حرف های قبلی لرد بود. همان جایی که درمورد حساسیت بلاتریکس به ریش می گفت. پس مرلین را شکر خاله عزیزش مریض نشده بود و فقط یک حساسیت عادی داشت. اما جریان ریش چه بود؟
- شرورم فقط محژ اطمینان می پرشم اما می شه یه بار دیگه بگین چی کار باید می کردم؟ من کاملا یادمه ها! ولی میخوام شد در شد مطمئن بشم.
- واقعا عجیب رفتار می کنی ولی ما بهت می گیم قرار بود امروز اون معجونی رو که داشتی تو آزمایشگاه هکتور می پختی، تکمیل کنی و تحویلمون بدی. دیشب گفتی همه چیزش آماده ست به جز یه تار ریش دامبلدور که بهش حساسیت داشتی.

لرد یک قاشق دیگر از سوپش را خورد.
- یه تار ریش دامبلدور کافیه تا همه رو مریض کنه. از بس پر از آلودگی و میکروبه. برای معجونمون لازمش داریم تا قوی و قدرتمند تر از حالا بشیم و بتونیم دشمنانمونو با استفاده از یه قطره معجون تار و مار کنیم.

کوین نفسی از سر آسودگی کشید. خوشبختانه او توانسته بود خیلی اتفاقی ریش بابانوئلی را که شبیه دامبلدور بود تهیه کند و خیلی اتفاقی تر آن را داخل همان پاتیلی بیندازد که لرد میگفت... اما این وسط یک مشکلی وجود داشت.

- شرورم من میدونم یه تار ریش دامبلدور نیاژ داشتیم ولی خب اگه چند تا بشه چی؟
- البته ما پلیدیم و هرچی بیشتر بشه بهتره ولی چندتا خیلی زیاده! با یدونه هم کارمون راه میفته.

کوین سعی کرد حساب کند هر دامبلدور چند تار ریش دارد و اگر قدرت هر تار ریش کلی باشد، قدرت چندین و چند تار ریش چقدر خواهد شد؟ و اگر ریش سه تا دامبلدور را داخل پاتیل بریزیم...
بچه ریاضی اش ضعیف بود اما عقل سلیم حکم می کرد قبل از اینکه گندش لو برود... اوخ!

نگاه کوین که به لرد افتاد تازه فهمید هیپوگریفش چند قلو زاییده است. چشمتان روز بد نبیند، سرتا پای لرد کهیر های سبز رنگی زده بود و چیزهای قلمبه ای داشت از کله اش بیرون می آمد. آن دامبلدور بی عینک حواس پرت، اشتباهی "معجون مخفی بلاتریکس با ریش اضافه" را به جای سوپ برای لرد سرو کرده بود. کوین حالا می فهمید چرا لرد از بابانوئل ها متنفر است.

- شرورم یه لحژه اجاژه میدین برم بیرون و دوباره برگردم؟

قبل از اینکه لرد بخواهد جوابی بدهد، کوین-بلا فوری از در بیرون رفت. و دقایقی بعد با مردی نیمه برهنه برگشت.

- رودولف؟ اونو واسه چی آوردی آخه!؟
- ببینین اژ رودولف داخل رولم اشم نبرده بودم فکرم مونده بود. حالا آوردمش بیاد دیالوگ معروفش رو بگه و رول رو به شبک رولای دوئل اون تموم کنیم.

لرد به رودولف زل زد. رودولف هم نگاهی به کوین-بلا انداخت و حرف دل کودک را فهمید. سپس به سمت لرد چرخید.
- ببخشید ارباب... می بخشید ارباب؟






_چند روز بعد_

در کمد با مشت فولادین از جایش کنده شد. بلاتریکس مانند زامبی هایی که داخل فیلم های ترسناک از تابوت خارج می شوند، از کمد بیرون آمد. بدنش به علت بد خوابیدن حسابی خشک شده بود. کف دست راستش هم به شدت زُق زُق می کرد که نمی دانست علتش چیست. نگاهی به سرتاپای خودش انداخت. کفش و لباس رسمی نداشت. کی دزد به او زده بود؟
همان موقع چشمش به عکس درون آینه افتاد و خود را کچل یافت. دزد های لعنتی حتی موهایش را هم برده بودند!

احتمالا خودتان می توانید حدس بزنید بقیه واکنش های زنجیره ای بلاتریکسی که مرز های جنون را رد کرده، چطور می تواند باشد. و می دانید که چون بلاتریکس احتمال می داد دزد ها وسایلش را بردند، چگونه پدر ماندانگاس را در آورد. برای همین زیاده گویی نمی کنم و شما را به مرلین می سپارم.

پایان!َ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
ارسال شده در: یکشنبه 28 آبان 1402 16:22
نمایش جزئیات
آفلاین
سنت مانگو


گادفری به سختی چشمانش را باز کرد و چراغ های گرد و کم نوری را دید که بالای سرش روشن بودند. خواست تکان بخورد، ولی نتوانست. دست ها و پاهایش را محکم به تختی که رویش دراز کشیده بود، بسته بودند. در همین لحظه صدای باز شدن در آمد. قدم هایی به گوش رسید و بعد یک زن سفیدپوش با موهای صورتی کوتاه و لبخندی حجیم بالای سر گادفری ظاهر شد.
- چه قدر خوب که به هوش اومدید، آقای میدهرست.

با دیدن زن لرزه ای بر اندام گادفری افتاد، رنگ صورتی او را وحشت زده می کرد، مخصوصا این صورتی جیغ. با صدایی ترسان گفت:
- من کجام؟

- شما توی سنت مانگو هستین.
- سنت مانگو؟! ولی چرا؟

زن سفیدپوش با صدایی دلسوزانه پاسخ داد:
- آخی! یادتون نمیاد آقای میدهرست؟ شما خودتونو به یه میله تو خیابون بسته بودین و منتظر بودین تا خورشید طلوع کنه و بسوزونتون و بمیرین.

چشمان گادفری گشاد شد.
- اصلا همچین چیزی یادم نمیاد. بعدشم من اصلا افکار خودکشی و ازین چیزا تو مغزم نیست.

زن سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.
- بله، درسته، شما قصد خودکشی نداشتین. فکر می کردین بعد از مرگ مثل ققنوس دوباره از خاکسترتون متولد میشین.

گادفری شروع کرد به خندیدن.
- چه حرفا! حتما یکی یه چیزی تو نوشیدنیم ریخته بوده که یه همچین حرکتی زدم. بهتون اطمینان میدم که اون چیز هر چی بوده دیگه اثرش کاملا از بین رفته و من الان فکر نمی کنم که ققنوس یا یه چیزی تو این مایه هام. لطفا دست و پامو باز کنین.

زن سرش را به نشانه ی نفی تکان داد.
- نمی تونم این کارو بکنم. اول شفابخش باید بیاد معاینه تون کنه.

در همین لحظه در دوباره باز شد و این بار هکتور دگورث گرنجر وارد اتاق شد. گادفری با نگاه اول او را نشناخت، چون معجون ساز چهره ی آرام و معقولی به خود گرفته بود و آن حالت دیوانه وار و سادیستیک همیشگی در چهره اش به چشم نمی خورد. گادفری با تعجب گفت:
- هکتور؟! از کی تا حالا تو شفابخش شدی؟

زن گفت:
- اوه، چه جالب! شفابخش گرنجر، شما همدیگه رو میشناسین؟

هکتور سرش را به نشانه ی نفی تکان داد و با تاثر گفت:
- آقای میدهرست بیچاره منو با یکی دیگه اشتباهی گرفته.

گادفری فریاد زد:
- نخیر! تو خودتی، هکتور، معجون ساز دیوونه ی سادیسمی مرگخوار... جلو نیا، جلو نیا... لعنتیا، دست و پامو باز کنین.

هکتور با لحنی آرام و مقتدرانه گفت:
- خانم، شما بفرمایین بیرون. من خودم به این مریض رسیدگی می کنم.

زن سرش را به نشانه ی تایید تکان داد و به سمت در رفت.

گادفری فریادزنان صدایش کرد:
- نه، نه، منو با این دیوونه تنها نذار، خواهش می کنم!

به محض آن که زن بیرون رفت، حالت چهره ی هکتور تغییر کرد و همان شکل دیوانه وار همیشگی را به خود گرفت. او در حالی که دستانش را به هم می مالید، با صدایی که شرارت از آن می بارید، گفت:
- میدهرست، میدهرست! ما قراره کلی با هم خوش بگذرونیم.

رنگ از صورت گادفری پرید.
- چی تو مغزته؟

هکتور یک جعبه را از زیر تخت بیرون کشید و روی میز کناری گذاشت و درش را باز کرد. نفس گادفری با دیدن محتویات آن بند آمد. داخل جعبه پر از ابزار بود، ابزار پزشکی و نجاری ماگلی.
- هکتور... تو که نمی خوای از اون کارا بکنی، مگه نه؟

هکتور چند لحظه با حالتی شیطانی به گادفری خیره شد و لبخندش به قدری حجیم شد که چیزی نمانده بود از کادر صورتش خارج شود. او دستش را داخل جعبه برد و یک قیچی بیرون آورد و آن را به سمت موهای گادفری برد. گادفری با دو دست موهایش را چسبید و فریاد زد:
- نه، موهام نه، خواهش می کنم!

هکتور یک شاخه از موهای گادفری را چید و گادفری طوری فریاد زد که انگار بخشی از گوشتش را با قیچی بریده اند، یک فریاد سوزناک و جگرخراش. هکتور قیچی را پایین آورد و در حالی که یک حالت دلسوزانه ی تصنعی به چهره اش داده بود، گفت:
- آخی! گادفری بیچاره!

بعد دست آزادش را بالا آورد و سر گادفری را نوازش کرد. گادفری داشت می لرزید و هق هق می کرد.

- نه، نه، اگه این طوری کنی که دیگه خوش نمیگذره. شاید بهتر باشه یه چیز لطیف ترو امتحان کنیم. نظرت چیه که من ناخن کشو بهت بدم و تو ناخنای دستتو یکی یکی باهاش بکشی؟ این جوری منم دیگه کاری با موهات ندارم.

گادفری که با شنیدن این حرف هکتور خوشحال شده بود، سرش را به شدت به نشانه ی تایید تکان داد. هکتور دستان گادفری را باز کرد، ناخن کش را از داخل جعبه درآورد و آن را به دست گادفری داد. گادفری نیم خیز شد، به ناخن کش خیره شد و حرکت دیگری نکرد. هکتور که حوصله اش داشت سر می رفت، گفت:
- ای بابا! پس معطل چی هستی؟ نکنه باید بریم سر همون بازی قبلیمون؟

و دوباره قیچی را به موهای گادفری نزدیک کرد. گادفری وحشت زده گفت:
- نه، نه، الان شروع می کنم.

ناخن انگشت کوچکش را بین دو لبه ی ناخن کش قرار داد، آب دهانش را قورت داد، با یک حرت سریع ناخنش را کشید و صدای نعره اش اتاق را پر کرد.
*
گادفری با چشمانی اشک آلود و صورتی در هم رفته روی تخت دراز کشیده بود و دستانش را دوباره به تخت بسته بودند. انگشتانش باندپیچی شده بود و لکه های سرخ خون روی باند سفید دیده می شد. در همین لحظه در اتاق باز شد و سیریوس بلک داخل شد. گادفری با دیدن او فریادی از خوشحالی کشید و گفت:
- رفیق عزیزم! تو اومدی نجاتم بدی؟ خواهش می کنم سریع دستا و پاهامو باز کن.

سیریوس فقط با حالتی متاثر به گادفری نگاه کرد. گادفری ماتش برد.
- سیریوس! چرا همین جوری وایسادی؟ بیا بازم کن تا سریع از این جا بریم. الان اون هکتور دیوونه دوباره برمی گرده. ببین چه بلایی سرم اورده!

و با نگاهش به انگشتانش اشاره کرد. سیریوس با ناراحتی گفت:
- دوست بیچاره ام! تو خودت این بلا رو سر خودت اوردی.
- خب، آره، ولی اون مجبورم کرد. اگه این کارو نمی کردم، همه ی موهامو قیچی می کرد.

سیریوس با جدیت به او خیره شد.
- گادفری! هکتور اصلا این جا نبوده. تو ام همین طور. تو خودت این بلا رو تو خونه ی گریمولد سر خودت اوردی و بعدم ما مجبور شدیم بیاریمت این جا.

گادفری با بی قراری سرش را تکان داد.
- نه، نه، لطفا این جوری نگو سیریوس. نگو که من عقلمو از دست دادم و دیوونه شدم.

سیریوس یک بطری کوچک از داخل جیب کتش درآورد و با لحنی آرام گفت:
- بیا این خونو بخور، توش خواب آور ریختم. یه کم استراحت حالتو بهتر می کنه.

و آن را به سمت دهان گادفری گرفت. گادفری با حالتی درمانده خون را سرکشید و بلافاصله پلک هایش سنگین شدند و به خواب فرو رفت.

سیریوس همان جا ایستاد و مدتی به او خیره شد تا این که کم کم چهره اش تغییر کرد و به شکل هکتور درآمد، هکتوری که با لبخندی شیطانی و چشمانی شرارت بار به گادفری خیره شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/8/28 16:30:20
پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
ارسال شده در: پنجشنبه 7 اسفند 1399 13:03
نمایش جزئیات
آفلاین
جاسوسی


-بلا بیا اینجا! همین الان!

برای بار دوم فریاد لرد سیاه به هوا رفته بود. جماعت مرگخوار به طور تلمبار شده روی سر و کله هم، گوش‌هایشان را به در اتاق چسباند بودند.

-بلا ما رو مجبور به تکرار حرفمون کردی. اگر یکبار دیگه تکرار کنیم و پیدات نشه...

لزومی به اتمام جمله نبود، تن صدای لرد گویای همه چیز بود. لاکن این بار اتمام نکردن جمله دلیل دیگری داشت.
لرد به سمت در اتاق برگشته و با حرکت چوب دستی آن را به طور چهار طاق باز کردند و بالطبع، سیل مرگخواران فال گوش ایستاده، روی زمین جاری شد.

-بلاتریکس در اتاقمون قایم شده. پیداش کنین. سریع!

مرگخواران به خودشان آمدند و پس از اختصاص چند دقیقه به جا سازی پانکراس تام سرجایش، مشغول گشتن اتاق شدند.
در این بین رودولف به طور محسوسی به هر وسیله شک برانگیز لگد محکمی می‌زد.

-یاران ما... نگردید! یافتیم!

کلاه گیس پر پشتی که دست لرد بود خودش را جمع کرد و سعی کرد کلاه گیس تر به نظر برسد.

دقایقی بعد بلاتریکس رو به روی لرد سیاه ایستاده بود.

-در مورد قایم شدنت، رفتار عجیبت و به زحمت انداختن ما، بعدا مفصل صحبت می‌کنیم. بعدا... بعد از بازگشتت از محفل!
-ارباب... سرورم! هرجا که بگید میرم و هرکار بگین می‌کنم اما ارباب، محفل... ارباب، دامبلدور... ارباب، ریش هاش! ارباب!

مکالمه چندان طولانی نشد. چرا که صبر لرد سیاه به سرعت به سر آمده، کروشیویی نثار بلاتریکس کردند و بدین ترتیب با یک تیر دو نشان زدند. هم بلاتریکس بدون درست کردن دردسر دیگری راهی محفل ققنوس شد و هم مرگخواران با از دست دادن نیمی از شنواییشان بر اثر جیغ گوشخراش بلاتریکس، ترک عادت فال گوش ایستادن کردند.

خانه شماره ۱۲ گریمولد، مقر محفل ققنوس

-بابا جانی، یکبار دیگه... گفتی این چیه؟

ویزلیچه شماره بیست و هشت، خواست پشت چشمی نازک کند اما یادش افتاد که همین دیروز مادرش به ضرب کفگیر، یادش داده بود پشت چشم نازک کردن کار زشتی است.
-پشت خارون پروفسور! برای اینکه بیست و شش بار در روز صدامون نکنین که پشتتون رو بخارونیم! این کمکتون می‌کنه. فقط کافیه بهش بگین دقیقا کجاتون میخاره!

دامبلدور پشت خارون را بار دیگر از نظر گذراند.
-باشه بابا جانی... فقط... این چرا اینقدر مو داره؟!

دسته پشت خارون با موهای زبر سیاه رنگ پوشیده شده بود.

-نمی‌دونم پروفسور! لابد اون بخش ماساژورشه. من همینجوری پیداش کردم.

و قبل از آنکه دامبلدور سوال دیگری مطرح کند، دوان دوان خارج شد.

-هوم... بذار امتحان کنیم. پشت خارون جان بابا، کتف سمت راستم!

دامبلدور حاضر به قسم خوردن بود که پشت خارون به او زبان درازی کرد و تا کمرش به خون ریزی نیوفتاد خارش را رها نکرد.‌
-بابا جانی... بسه! آقا بسه! ردام پاره شد بسه... پوست کمرم رفت بسه... آقا بسسسسه!

در همین بین ورود شخصی به اتاق تمرکز پشت خارون رو به هم زد.
-دامبلدور؟ وقت داری؟
-آه سوروس! مرلین بهت خیر و سلامتی بده! البته که مرگخواره و بعیده اینکار رو بکنه!

پشت خارون دهن کجی محسوسی به دامبلدور کرد.

-دامبلدور من اومدم گزارش ماموریتی که بهم داده بودی رو بدم. البته اگر کاشت پیاز رو بشه ماموریت دونست!
-آه سوروس... البته که ماموریته... ماموریتی حتی مهم تر از چیزی که از سیریوس خواستم! تامین غذای محفل مهمه!

اینبار نوبت اسنیپ بود که پشت چشم نازک کند.
-از سیریوس چی خواستی؟

دامبلدور در ژست مخصوصش قرار گرفت.
-این یه رازه سوروس. یه راز بزرگ!... این مو‌ها از کجا اومدن؟!

کف زمین پوشیده از مو های ریز مشکی رنگی شده بود.
در همین بین، فریاد سیریوس بلک از طبقه پایین به گوش رسید.
-آلبوس من برگشتم. ریش‌هات رو کاشتم! همونطور که گفتم بعیده درخت ریش سبز بشه. اما به هر حال من کاشتم!

پوزخند اسنیپ پررنگ تر شد.

خانه ریدل‌ها

-کاشت پیاز؟ درخت ریش؟ همین؟! دو ماموریت مهمش این بود؟!... وایسا ببینم! چه بلایی سر موهات اومده؟

بازتاب نور روی سر بلاتریکس چشم مرگخواران را می‌زد.

-سرورم... گفتم به ریش دامبلدور حساسیت دارم که... ریخت!
-مهم نیست بلا. فقط سعی کن سریع تر رشد کنن. ما دوست نداریم کسی شبیهمون باشه.

کل ناراحتی چهره بلاتریکس از بین رفت. واضحا از این زاویه به قضیه فکر نکرده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 مهر 1399 19:35
نمایش جزئیات
آفلاین
ورود جنتلمنانه



بعد از سختی های فراوان وارد هاگوارتز شد .چند روزی از ورودش می‌گذشت ولی فقط رز و سدریک که مسئول تازه ورود ها بودند اونو میشناختن .علی خیلی هیجان زده بود و برای همین با خرج خودش یک برنامه ایی چیده بود . اون با جن ک کارگرش بود تو یک چادر تو حیاط که مخفی بود پنهان شده بودند .

-خب آماده اند؟
-آره ! مطمئنی میخوای این کارو بکنی !؟
-یک مِشَدی هیچ وقت از کاری و چیزی نِمترسه ! غیر از همو ووووو...ووو.اون.

وقتی می‌خواست اسمشو بیاره زبونش میگرفت .اما خیلی بهتر شده .چون با خودش داره تمرین می‌کنه که نترسه .چون شاید مثل آخرین جنگ هاگوارتز پیش بیاد اونوقت نه راه پس هست نه پیش ! باید جنگید و باید ایستادگی کرد .

-ارباب ! تو قوانینو نخوندی ! مطمئنی میخوای انجام بدی !

یکدفعه از حالت رییس مافیا در میاد و دستاشو بالا پایین میاره .
-ها دگه! هی مُپُرسه! قیافش شبیه عنبر نساعه بعد واسه ما مگه ایی خوبه او بده!

جن خونگی که رو به روش ایستاده بود اسم تو چشماش جمع شد و گودش چشمش هر لحظه بزرگتر میشد .

-خا باش! اینطور نگا نکن دلوم ریشش مِره!

نیشِ جن باز شد و شروع کرد کمک کردن به علی .
علی کت شلوارشو که از لوسیفر مورنینگ استار ورداشته بود که شامل کت شلوار و پیراهن سفید بود رو پوشید این صحنه عکس صحنه جنگیدن علی با لوسیفرِ که سر کت شلوار دعواشون شده بود رو نشون میده ، و موهای خودشو که لَخت کرده بود مدل انگلیسی زد و رو درستشون کرد .اون موی مشکی و مدل موی جذابش ، صورتش رو نمایان تر میکرد و زیبا تر .البته بر خلاف قیافش همه فکر میکردند باید خیلی شیک و با کلاس صحبت کنه اون ولی اون اعتقاد داشت باید اصالتشو در هر لباسی حفظ کنه و برای همین لهجشو نگه داشته بود .

- تو برو .مو میام هه.

و در آخر عینکشو زد .جن رفت بیرون و بعد از چند دقیقه صدای انفجار و زدن ورد اومد .علی سرشو برگردوند جوری که قُلنج گردنش شکست و سریع خودشو به بیرون رسوند . اون بیرون بَل بشویی بپا شده بود داخل حیاط دو نفر داشتند بهم ورد می‌زدند و اسم علی بشیر رو صدا می‌زدند . انکار دنبالش بودند .

-علی بشیر کجایی؟

بچه ها می‌ترسیدند به طرف اونا بِرَن .علی نفسشو تو سینش حبس کرد و جرعتشو تو قلبش جمع کرد و پرده چادر رو کنار زد .

-علی کجاست ! بگین وگرنه همتون می‌میرید !

همه ترجیح می‌دادند علی رو تحویل بدن و جلو نمی‌رفتند ولی علی اینو ترس اونا برداشت کرده بود.پردع رو زد کنار و دادو بیداد اون دونفرو قطع کرد .

-آهااااااااااااای یرگه های قناص الاعضا ! تا سرتانبه ما تحتتان نِرِفته بزنِن...... به چاک.

-هه ! بدون چوبدستی تو دنیای جادوگری مثل شله خوردن بدون کوکا مِمانی!

علی دستشو برد پشتش که چوبدستیشو برداره .

-هه ! الان نشونتون مُد د د د د ..... یره کو چوبدستیمان!

دونفر مرد که قیافه های عجیب غریب داشتند با پالتوی بلندشون ایستاده بودند و می‌خندیدند .میتونین اونارو هرجور که میخواین تصور کنید ولی هیچوقت به فکر یک چهره زیبا نباشید .

-یعنی ! یعنی مخی دعوا کنی؟

ولی علی کم نیاورد و دیسیپلینش رو حفظ کرد و ازپیچیدن به دور خودش به دنبال چوبدستیش صرف نظر کرد.
-هه! مال دعواهم نیستی ! کجات بزنوم نٍشکٍنی جوجه؟

تو ذهنش با خودش گفت ای کاش یکی بود آهنگ Mjجی گرگ دو رو پخش میکرد .ناگهان سهراب Mj سرو کلش پیدا شد و شروع کرد خوندن .
-منو از چی میترسونی ؟ از روز بزرگ چی ؟شب سیاهی منم زوزه گرگ.....

دونفر این حرف رو تحقیر دونستن و چوبدستی هاشون رو کنار گذاشتن .هافلی ها به علاوه تمام هاگوارتز به شور اومدن و علی رو تشویق میکردند.

-علی پارش کن!

-اعععععع علییییییه! حسن ! ببین خودشه علییییه!
-جون ! چه جنتلمن!
-

این تشویق ها روی مخ دشمن بود .علی کتشو دراورد و دستمال یزدیشو دور دستش بست.به جلو رفتن جنگی سخت داشت اتفاق میفتاد .علی به جلو رفت و با لگد های بروسلی وار اونارو مورد عنایت قرار داد یکی با لگد اومد تو شکم علی ولی با فن از پا بگیر پرتش کن حریفو از میدون به در کرد.


چند ساعت بعد

سهراب Mj دیگه دهنش در حال کف کردند بود که به آهنگ گنگش بالاس رسید .
صورت علی پر خون بود و گونه اش داشت خون میریخت حریف خیلی قَدر بود و کم نمیاورد و خیلی سریع بلند شد .جن خونگی غیب شد و چوبدستی رو به هوا پرت کرد دشمن با دیدن چوبدستی حالت اسلومشن طور و با دهان باز که نشان از فریاد بلند میداد چوبدستی هاشون رو دراوردن .علی حالت جیمز باند به هوا پرید و دودستی چوبدستی رو روی هوا گرفت.
-آاااااااواراااااااکداورااااااااا !

نوری سبز همه جا رو فرا گرفت دو تا دشمن روی زمین افتاده بودند و بچه های هاگوارتز چشم هاشون رو گرفته بودند.همه در شوک بودند که علی فن ممنوعه رو زده.علی بلند شد شانه راست لباسش پاره شده بود و گنش زخمی بود.جن به طرف علی رفت.

فلش بک


-نگاه کن!میری دو تا عروسک بیریخت گیر میاری زندشان مُکُنی بعد مٍرٍم یعنی مٍرٍم که نٍه مُرُم !اونجه شکستشان مُدوم میام!
-غمت نباشه ارباب ! اوکیش میکنم!
-اسکل اوکی چیه ! بگو باشَش مُکُنُم!
-غمت نباشه ارباب ! باشَش مُکُنُم!
-ها باریک المرلین خا برو !.

چند روز بعد .

-خب آماده اند؟
-آره ! مطمئنی میخوای این کارو بکنی !؟
-یک مِشَدی هیچ وقت از کاری و چیزی نِمترسه ! غیر از همو ووووو...ووو.اون.
.
.
.
.

پایان فلش بک
-ارباااااب ارباااااب!
-مرگ ارباب درده ارباب اربابیسم بگیری ! اینا چی بودَن!


همینطور که داشتند نگاهشون میکردند همزمان داشت با جن حرف میزد.

-ارباب یکی از عروسک ها خراب شد مجبور شدم یک مرگخوار درجه صفر رو بیارم!
-هم خاک به ننگت کُنن! مو مُگفُم جرا یکیشان جدی مٍزنه! . فقط بِرِم ازینجه خٍلاص رٍم مو مٍدٍنوم با تو!
_ ااااربااااب

علی رو به جمعیت کرد و بعد از این جریان باز پاش به دادگاه باز شد و با بهانه ندونستن قوانین و خوندن اون ورد از یک کتاب سرو ته ماجرا رو هم آورد و ورود جنتلمنانش با سه روز حبس در زندان شروع شد.


امتیاز دهی بشه ممنون


امتیازدهی شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط علی بشیر در 1399/7/22 20:03:36
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1399/7/26 0:25:20

If you are not willing to risk the usual you will have to settle for the ordinary. ~Jim Rohn




تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
ارسال شده در: دوشنبه 21 مهر 1399 16:40
نمایش جزئیات
آفلاین
معجون عشق


طعمش حال بهم زن بود! احساس میکردم از درون دارم آتیش میگیرم! تسلطی بر روی خودم نداشتم و فقط آرزو میکردم که کاشکی، کاشکی معجون عشق رو درست میکردم.

"فلش بک"

-خب نوگلان درس خوب وو شیرین درس معجون سازی!
-بله پرفسور؟
-امروز یه درس شیرین و کاربردی در انتظارتونه!

هیچ وقت معلوم نبود که تا دقایقی دیگه چه اتفاقی برامون میوفته؛ هیچ وقت نمی دونستین الان باید کدوم معجون رو درست کنین یا چطوری یه معجون جدید بسازیم؟ همیشه سردرگم بودیم!

-نوگل های درس معجون سازی، امروز قراره بترکونیم!
-
-
-
-

طبق معمول کسی به هکتور جوابی نداد اما این کار هیچ وقت باعث توقف کلاس نمیشد.هکتور با چوبدستیش روی تخته حرکاتی انجام داد و با ویبره شدید به ما نگاهی انداخت.

-نوگل های درس شیرین معجون سازی...امروز قراره معجون عشق درست کنیم!

جوابی نیومد.

-پس وقتشه که دست به کار بشین!

تک تک بچه ها نگاهی به تخته انداختن و به مواد لازم معجون نگاهی کردن.

-معجون عشق؟

صدای بلند و رسای گابریل از ته کلاس دراومد.

-بله معجون عشق!

هکتور بیشتر از همیشه هیجان زده شده بود. با ویبره ای شدید و ناگهانی به ته کلاس رفت و به گابریل نگاهی انداخت.

-چرا معطلی؟ برو بساز معجونت رو دیگه!

گابریل باا خودش فکر کرد. خب ساخت معجون عشق مشکلی نبود اما وقتی که معجون ساخته بشه چی؟ با شناختی که بچه ها و گابریل از هکتور داشتند، قطعا باید به خورد یکی ههم میدادن معجون خودساختشون رو!

-چرا معجون هاتون رو نمی سازین؟

بچه ها با بی میلی تمام به سمت قفسه مواد اولیه رفتن و مشغول جمع کردن مواد معجون عشق شدن.

-تو چرا نمیری؟
-ممنون پرفسور، اما نمیخوام معجون عشق بسازم!

چهره هکتور لحظه ای تغییر نکرد و با ویبره های همیشگی به سمت در رفت و از در کلاس خارج شد.

-خب...فکر کنم بجای معجون عشق بتونم معجون شانس رو درست کنم!

گابریل با خوشحالی به سمت قفسه ی مواد معجون سازی رفت و مشغول جمع کردن مواد معجون شانس شد، اما هکتور با ویبره ی شدید دیگه ای دوباره در رو از جا کند!

-آفرین به نوگلان معجون سازی!

همه با ورود ناگهانی هکتور جا خوردن اما دوباره مشغول کارشون شدن. هکتور هر جند دقیقه با ویبره ای ناگهانی در وسط کلاس راه میرفت و اشکالاتی از تمام بچه های کلاس میگرفت.

-یه ذره بیشتر باید عصاره ی اژدها رو اضافه کنی!...باید شعلت زیادتر باشه!...با چاقو خوردش کن!

هکتور با ویبره به سمت گابریل رفت تا اشکالاتش رو بهش بگه.

-اصلا نیاز به نمک خوراکی نبود!...خون اژدها رو بریز دیگه!

هکتور تند و تند از گابریل غلط میگرفت، اما هنوز متوجه ی کتابی که روی میز بود نشده بود.

- شعله ی پاتیلت کمه!...یکم از اون عصاره ی دارویی بریز!...صدف حلزون چرا میریزی؟

گابریل که اعصابش لحظه به لحظه بهم میریخت با صدای بلندی به هکتور جواب داد!

-پرفسور من معجون عشق درست نمیکنم! دارم معجون شانس درست میکنم.

هکتور لحظه ای دست از ویبره زدن برداشت و بعد به سمت معجون عشق یک سال اولی رفت و معجون عشق پسر توی دهن پسر چپوند با ویبره ای از کلاس خارج شد!

"پایان فلش بک"

صبح روز بعد:

گابریل از خواب بیدار شد و لباس هاش رو تنش کرد و از خوابگاه بیرون زد؛ هوای سرد و نسیم پاییزی صورتش رو نوازش میکرد. با نشاط فراوان در راهروهای خلوت تک و تنهایی قدم میزد و به سمت کتابخونه میرفت. به در کنابخونه رسیده بود که ناگهان هکتور با پاتیلش جلوی گابریل سبز شد!

-هکتور؟
-سلام!
-صبح شنبه دم کتابخونه چیکار میکنی؟
-منتظرتون بودم!

گابریل کنجکاو شده بود تا ماجرا رو بفهمه ولی درک این اتفاق خیلی سخت بود!

-معجون جدیدم رو میخوای امتحان کنی؟

گابریل نگاهی به شیشه ای که در دست هکتور بود نگاهی کرد. رنگ معجون سبز لجنی بود و خیلی حال بهم زن!

-نه ممنون هکتور!
-این یکی رو چی؟

معجون دیگری که دست هکتور بود قرمز جیگری بود و تو ذوق میزد!

-نه مرسی هکتور...الان چیزی میل ندارم بخورم!
-پس اینو بخور!

معجونی که هکتور از توی پاتیلش در آورد سیاه رنگ بودش اما با دقت فراوان میشد رگهایی از رنگ سبز لجنی رو در داخل شیشه دید!
گابریل با تردید به شیشه نگاهی کرد.

-هکتور میدونم که معجون هات خیلی عالی هستن...اما من الان میلی به خوردن معجون ها...

اما قبل از تموم شدن حرف گابریل هکتور معجون رو در داخل دهنش خالی کرد!



..............................................

امتیاز دهی شه لطفا.


امتیازدهی شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل تیت در 1399/7/21 16:47:03
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1399/7/26 0:21:17
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
ارسال شده در: جمعه 7 شهریور 1399 22:11
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه


-تمام این مدت دنبال خونه میگشتم...

اشکاش رو با پشت دستاش پاک کرد. نفس عمیقی کشید و با لبخندی که در ظاهر مصنوعی ولی از ته دل بود به برادرش خیره شد و ادامه داد:
-و بالاخره فهمیدم خونه جاییه که قلبم اون جاست.

فلش بک

دو نفر بودن. دختری حدودا شونزده ساله و پسری که چهارده ساله به نظر میرسید. به پشت روی چمن ها دراز کشیده بودن. بدون حرکت، انگار که مردن. هر کسی که تجربش رو داشت میتونست بفهمه که دراز کشیدن رو چمنی که هنوز از بارون دیشب نم داره و نگاه کردن به آسمونی که تازه ستاره هاش یکی یکی پیدا میشن، جای بدی واسه مردن نیست.

-مانامی؟ فکر میکنی چند نفر از اون بالا به این پایین زل زدن؟

شاید از نظر آدم هایی که به اندازه کافی برای آسمون ارزش قائل نیستن سوال کودکانه و عجیبی بود. از اون سوال هایی که اکثرا سرسری از کنارش رد میشن و در پاسخ جواب سر بالا تحویل میدن ولی مانامی واقعا به فکر فرو رفت. تصور این که حتی یک نفر از اون بالا مشغول نگاه کردن اونا باشه احساس فوق العاده عجیبی بهش میداد، یه احساس گرمای دوست داشتنی بعد از سرمای شدید، یه احساسی که انگار تنها نیستی و یه نفر نگاهش به توئه.

-فکر کنم تو همه ستاره ها حداقل دو نفر پیدا میشن که به آسمون نگاه کنن، ها؟ پس اگر این دو نفرو در تعداد همه این ستاره ها ضرب کنی...یه جورایی بی نهایت "نفر ستاره ای" دارن نگامون میکنن.

پسر شگفت زده شد. از دهنی که باز مونده بود و چشمایی که از حالت عادیشون هم بزرگ تر شده بودن میشد حدس زد. زنگ ساعت به صدا در اومد و ساعت ده رو اعلام کرد. پسر سریع از جا پرید و تقریبا با فریاد گفت:
-باید بریم خونه...

فکر کرد خواهرش نشنیده و باز اعلام کرد:
-باید بریم خونه!

مانامی بی رغبت بلند شد و با سستی گرد و خاک نشسته روی شلوارش رو تکوند. با خودش فکر کرد خونه کجاست؟ یه گوشه تو زیرزمینی که بوی نم زندان میداد، بدون هیچ مادر یا پدری که موهات رو نوازش کنن و دو تا بچه ای که تمام امید و آرزوی هم بودن؟! جدا اگر خونه همچین جایی بود گاهی فرار رو به قرار ترجیح میداد.

_که بریم خونه، ها؟ جفری میگه خونه دو تا دستین که بغلت میکنن...نه که بخوام بدجنس باشما ولی فک کنم من و امثال جفری با این شرایط اسفناک زندگیمون مجبوریم خودمون رو با این تعاریف معنوی گول بزنیم که کم تر احساس بدبختی کنیم.

پسر قهقه ای زد و در حالی که سرش رو تکون میداد، گفت:
-بیخیال مانا! ما حتی با این تعریف جفری هم بی خانمان محسوب میشیم.

پسر به خواهرش نگاه کرد و دستش رو دور شونه هاش انداخت. با لحن شیطنت آمیزی ادامه داد:
-بدون شوخی نمیدونم چقد دستای من به درد میخورن ولی اگر به حرفای جفری ذره ای اعتقاد داری بدون من خونتم.

مانامی لبخند زد. قدم هاش رو شل کرد و تو مغزش زمزمه کرد:
-ما خونه ایم.

پایان فلش بک

- بالاخره فهمیدم خونه جاییه که قلبم اون جاست.

سر جاش ایستاده بود. مردد بود بین این که بره جلوتر و برادرش رو بغل کنه یا سرجاش بمونه تا اون بیاد استقبالش. مثل بچه ای که دست مادرش رو ول کرده و گم شده و وقتی پیداش میکنه، نمیدونه اگر جلو بره آغوش نصیبشه یا یه ضربه با پشت دست.

-بهت حق میدم اگر منو پس بزنی. حق میدم چون میدونم بی معرفت بودم و پشت سرم رهات کردم. اما باور کنی یا نه قلبم همیشه این جا بود. خوابیدم با فکر این که تو کجا خوابی. غذا خوردم و فکر کردم تو چی میخوری. خندیدم و فکر کردم کاش تو کنارم بودی و میخندیدی...

حرفش نصفه موند. بین دستای بزرگ برادرش گم شد و اونقدر فشار داده شد که حس کرد قلبش داره بیرون میپره. احساس کرد اشکای مارتین داره لباسش رو خیس میکنه. بغضش شدید تر شد. صدای مارتین گفت:
-بهت گفته بودم من خونتم و مهم نیست چقد دور بری. خونه همیشه منتظرت میمونه چون میدونه برمیگردی...میدونستم برمیگردی احمق!

کلمه آخر رو با تاکید گفت. یه جوری که مانامی حس کرد اولین احمق جهانه. به هرحال قضیه میزان حماقت مانامی نبود. بعد از دو سال جستجو برای پیدا کردن خودش و یه آلونکی که اسمش خونه باشه، برگشته بود به خونه واقعیش. همون جایی که دو تا دست آغوشش میشدن، جایی که قلبش اون جا بود و جایی که کسی وجود داشت تا تحت هر شرایطی منتظرش بمونه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مانامی ایچیجو در 1399/6/7 22:19:56
پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
ارسال شده در: دوشنبه 30 تیر 1399 00:27
نمایش جزئیات
آفلاین

خرگوش

همه چیز خسته کننده شده بود!
انگاری درجه ی زمان رو، روی کندترین درجه اش زده بودن، نمونه اش برگ خشک و زردی که تاب گرما نیاورده بود، و توی هوا، بین زمین آسمون مونده بود.
وسط محوطه ی جلوی خونه، بخار داغی، از روی آب حوضچه ی کوچک بلند میشد. آدم احساس می کرد اگر همه چیز همینطور پیش بره، آب حوض به قل قل کردن هم می افته.
از کمی اون طرف تر، از کنار اسفالتی که مثل خمیر اسباب بازی شل شده بود، مِهی که معمولا بر سر آتش دیده میشد و انگار گاز های خارج شده از آتش ان که هر چند نامرئی، ولی مثل موجی از آتش میرقصن، و اینبار این بخار و مه از روی خاک داغ خورده ی زمین بلند میشد.

اما او، به سرِ موخوره دارِ دو شاخه شده ی موی ریشش هم نبود، حتی بالعکس!
با دقت تمام سعی داشت یه ورِ سرِ ریشش رو از اینور بکشه و یه ورش و از اون ور، و مثل تیر تیرکمونی که به تیر دیگه ای میخوره و از وسط دو تیکه اش میکنه، اون تار موی ریشش رو به دو نیمه ی مساوی تبدیل و تقسیم کنه!

بعد از چندی تلاش، آهی کشید و با کشیدن پیشونی اش روی شیشه با صدای قیژی، دنبال جایی دیگه از پنجره گشت تا جلوی باد کولر کمی خنک تر باشه و پیشونی پهنش رو خنک کنه. هوای بیرون بد جوری داغ بود!

دوباره آه کشی، سه باره و حتی چهار باره، انقدر از بیکاری و کلافگی آه کشید تا چشمش به چیزی غیر طبیعی افتاد.
خرگوش کوچک و سیاهی کنار حوضچه ی آب جست و خیز میکرد، انگار سوراخی که ازش بیرون اومده بود رو به هوای خوردن آب حوض، گم کرده بود و حالا پاهای مخملی و کوچکش تاب گرمای زمین رو نداشت و مجبورش میکرد تا زیر نور افتاب روی پنجه ی پا برقصه.
طفلک به هر سختی که بود لحظه ای درنگ کرد و زبون به آب حوض زد، آب حوض کوچک، حتی از زمین زیر پایش داغ تر بود، و سوزش زبونش دوباره گرمای زیر پاش رو به یادش آوُرد، اونقدری دور حوض چرخید تا کم کمک از حال رفت و با بدن پف کرده ی سیاهش آماده ی رفتن بود، شاید اون جا خنک تر میبود...شاید!
دهنش و باز کرده بود و زبونش رو بیرون آورده بود... هر لحظه از شدت نفس کشیدنش کاسته میشد و شکم کوچکش کمتر تکون میخورد...
تا اینکه قلبش از حرکت ایستاد و دیگه تکون نخورد.

پیرمرد پشت پنجره، احساس بدی داشت، شاید باید به جای تماشا کردن کاری میکرد، شاید یه ظرف کوچک آب...
شاید همین الان بودن بچه هایی که زیر خاک منتظر خوردن شیر مادرشونن، مادری که دیگه هیچ وقت مسیر خونه رو پیدا نمیکرد.
و شاید بودن آدم هایی که اگه جای پیر مرد بودن کاری میکردن.

پیرمرد دوباره دستی به ریشش کشید و پیشونی اش رو روی پنجره ی خنک جا به جا کرد.
به خرگوشی نگاه میکرد که دیگه تکون نمیخورد.

خورشید بی رحمانه ظلم میکرد، خرگوش هر چی که بود لیاقت بهتر از این ها رو داشت.
ولی بود دست هایی هر چند چروکیده که میتونست جلوی سوزوندن افتاب رو بگیره، دست هایی که ترجیه داد زحمتی به خودش نده.

دوباره آهی کشید و چشماش رو بست، به هر چیز میخواست فکر کنه تا عذابی که حالا روی دوشش کشیده میشد از ذهن بیرون کنه...
با چشمانی بسته و دستهایی مشت کرده نفس میکشید، توی دلش به خورشید ناسزا میگفت و شکایت میکرد.
همونطور که غر میزد نفسش تنگ شد و قلبش سنگین، انگار کسی روی سینه اش نشسته بود، انگاری دیگه نمیتونست چشماش رو باز کنه.
بعد از چند لحظه سکوت، پیر مرد با نفس عمیق و بلندی که بیشتر مثل فریادی بلند بود به هوش اومد.

مرگ هر چه دردناک بود، پیرمرد لیاقت بد تر از این ها رو داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
ارسال شده در: شنبه 31 خرداد 1399 17:05
نمایش جزئیات
آفلاین
موضوع: روزی که نامه هاگوارتز به دستم رسید.

امشبم مثل شب های گذشته روی تختم دراز کشیدم و به اتفاقای عجیبی که برام افتاده بود فکر کردم و کمی بعد خوابیدم.

صبح با صدای مادرم از خواب پریدم:

-آرتور، آرتور، بیدار شو؛ یه نامه داری.

-نامه! از طرف کی؟

-بهتره که خودت بیای و ببینی که از طرف کیه.

به سمت مادرم رفتم و نامرو ازش گرفتم وقتی پاکتو چرخوندم باورم نشد نامه از هاگوارتز بود.
همون جایی که مادرم کلی ازش برام تعریف کرده بود دنیایی جادویی با اتفاقای عجیب و غریبش.

نامرو باز کردم و خوندم بعد، از روی خوشحالی جیغ بلندی کشیدم و روی تختم بالا و پایین پریدم .

بعد که کمی آروم تر شدم به مادرم گفتم:

-مامان میشه بیشتر درباره هاگوارتز برام بگی.
اونجا چچور جاییه؟

-اونجا یه دنیای جادوییه که فقط کسایی که استعداد جادوگری دارن می تونن برن اونجا .

-منم استعدادشو دارم مگه نه؟

-آره عزیزم .

-پس به خاطر همین بود که هر روز کلی اتفاق عجیب وغریب برام میفتاد.

بعد از تموم شدن حرفم از مادرم خواستم بیشتر برام توضیح بده.
اونم بدون خستگی برام توضیح داد و به همه سوالام جواب داد.

امروز فقط داشتم به هاگوارتز فکر می کردم و هی نامرو می خوندم و از مادرم سوال می کردم.

امروز اونقدر خسته شده بودم که شب خیلی زود حتی قبل از اینکه شام بخورم خوابم برده بود و تو خواب هم داشتم به اون نامه و هاگوارتز فکر می کردم.


*لطفا نمره بدید*



امتیاز دهی شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرتور در 1399/3/31 19:44:22
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1399/4/2 23:19:39
هر چی آدم چیزهای بیشتری رو دوست داشته باشه چیزهای بیشتری برای از دست دادن دارهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
ارسال شده در: پنجشنبه 11 اردیبهشت 1399 19:27
نمایش جزئیات
آفلاین
قبر



تو میدانی که من برای باخت به دنیا آمده ام...
و قمار کار احمق هاست...
ولی این طوری هست که من می‌پسندم...
من که نمیخواهم تا ابد زنده باشم...


هر کسی دوست دارد بعد از یک روز کاری طاقت فرسا یا شبیه آن، به خانه‌ی گرم و نرم و دنج خود برود ...و لش کند!
او هم از این امر مستثنی نبود...برای رسیدن به خانه ذوق داشت...تنها تفاوت او با بقیه این بود که طاقتی که از او فرسوده میشد و کارش، همان خانه بود...و این دوگانگی عجیبی را برای او به وجود می‌آورد...

برای باخت به دنیا آمده...
برای برد زندگی میکند...


یادش می‌رفت...خسته می‌شد...می‌برید...و هزاران دلیل دیگر برای این که یادش برود، نبیند، و یا ببیند و یادش باشد، صرفا غر میزد و فاصله میگرفت از وسیله‌ی برد و برنده شدنش.

وسیله راه بود...انتخاب بود...و حالا اما در دستش...در روحش...در جوهره‌اش...

به خانه رسید...حقیقتش اینکه هیچقوت از خانه خارج نشده بود...او و همه، تمام مدت در قبرستان بودند...گاهی سرگردان و گاهی در سرجای خود...در خانه‌ی خود...در قبر خود...

آس تا زمان مرگ...


-------------------------------------

رحمت بر لمی که از زبان او به راه بازگشتم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
ارسال شده در: شنبه 23 فروردین 1399 00:02
نمایش جزئیات
آفلاین


طبق انتظارات رایج، هوا بی رحمانه سرد نبود! گرم هم نبود! بهاری و دل انگیز بود. V.behdasht از بیکاری و علافی دوران قرنطینه به دیوار سفید دفترش خیره مانده بود. دیگر سر خوردن با صندلی چرخ دار اداری هم برای سرگرم کردنش افاقه نمی کرد. ناگهان به این نتیجه رسید که چرا مزاحم ملت نشود و کیفش را نبرد؟ این شد که به پستخانه رفت.

خانه ریدل

لرد سیاه به سمت کمد رداهایش رفت. در آن را باز کرد و سیلی از پرتقال ها از درون کمد بر سرش جاری شد. پس از ساعت ها دست و پا زدن در میانشان با زحمت خودش را بیرون کشید. سپس در حالی که با خشم به اطرافش نگاه می کرد تا آوادایی نثار اولین فردی که ممکن است او را در این حال دیده باشد کند، با خود اندیشید که کدام گناهش او را سزاوار چنین مادری کرده است.
به سمت تخت خوابش رفت و دراز کشید.
-آااااخ!

به سرعت از جایش برخاست و با انبوه سیب های سرخی مواجه شد که شاخه های آنها در کمرش فرو رفته بود.
-لعنت به...دامبلدور! چه گرفتاری شدیم ها!

همان لحظه جغدی از غیب وارد اتاق لرد شد.
-در صورت مشاهده یا مواجهه با موارد کودک آزاری، همسر آزاری در ایام قرنطینه، برای دریافت خدمات اجتماعی–روانی به صورت رایگان و شبانه روزی با شماره جغد 123، اورژانس اجتماعی سازمان بهزیستی جادوگران، تماس بگیرید. ارادتمند شما...V.behdasht!

لرد به دلایل نامعلومی که اصلا هم به نیکی به پدر و مادر و فرهنگ سازی ربطی نداشت، از این کار بسیار وسوسه انگیز صرف نظر کرد. از آنجایی که تختش بوی سیب می داد ترجیح داد روی زمین بخوابد. با دست چند بار روی جغد فلک زده کوبید تا صاف شود، سپس سرش را بر رویش گذاشت و به خواب رفت.

خورشید طلوع کرد. جغدی که کاربرد بالشت پیدا کرده بود تکانی خورد و لرد را از خواب پراند. ناگهان نامه ای که ظاهرا در معده اش از قبل جاسازی شده بود را بالا آورد.
-سلام به لرد تو خونه...اون ارباب نمونه... قول بده که حرفای V.behdasht یادت بمونه! همیشه قبل خوردن صبحونه، مسواک بزن تا میکروبی نمونه. خواستی یه شکایتی هم کن از مادر خل...چیز...چراغ خونه.

لرد نامه را آتش زد و جغد مذکور را هم با موجی از طلسم های شکنجه به بیرون پرتاب کرد.

به سمت مرلینگاه روانه شد و شیر آب را باز کرد. دستش را شست و سپس پر از آب کرد و به صورتش پاشید...اما اشکالی وجود داشت. آب نارنجی رنگ بود و بوی...
-پرتقال؟!

با فریاد هایی حاکی از فحش به ریش های دامبلدور به سمت میز صبحانه رفت. دوباره با صحنه دلخراش دیگری مواجه شد؛ میزی رنگارنگ و پر از میوه! البته این صحنه ای جدید نبود. دیگر عادت کرده بود که به سبک مادرش و با بهره گیری از مهندسی معکوس، شکلات صبحانه و نان تستش را در قوطی های خالی کمپوت و در گوشه ای از خانه جاساز کند. برای رسیدن به آن صبحانه دل انگیز، اول باید از شر مادرش که با رویت او مانند کنه به ردایش می چسبید و به سمت میز صبحانه می کشیدش نجات پیدا می کرد.

-بامیه مامان، صبحونه میل نمیکنی؟ امروز برات میوه های استوایی هم خریدم تا ویتامین خونت بیشتر از همیشه تامین بشه. ببین اون یک قاچ پاپایا روی میز چه لبخندی بهت میزنه!

اما به نظر لرد، پاپایا مذکور بیشتر داشت به او دهن کجی می کرد.
-میل نداریم مادر.
-چرا دلمه مامان؟ چیزی شده؟ وای نکنه حالت بده؟ فشارت افتاده؟ بیا سیب بخور فشارت نیفته!

لرد با خود فکر کرد که شاید اگر بگوید سرش درد می کند مادرش دست از سرش بردارد.
-نه مادر...سرمان درد می کند.
-بیا سیب بخور که سر دردت خوب بشه پسرم.
-حالت تهوع هم داریم.
-همش بخاطر کمبود سیب هست!
-تنگی نفس نیز...

هنوز کلمه سیب از دهان مروپ خارج نشده بود که ناگهان جغدی وارد خانه ریدل شد و مستقیم بر روی سر لرد نشست. جغد را از روی سرش برداشت و نامه را از پایش باز کرد.

-دوباره V.behdashtم قربونت برم. خواستم بگم علائمت مرموزه ها! من واقعا نگرانتم...بیشتر دستتو بشور.
-مادرمان کم بود این یکی نیز اضافه شد!

سپس نامه را دوباره به پای جغد بست و آن را به سمت پاپایای لبخند زننده پرتاب کرد. هنوز جغد به آن برخورد نکرده بود که دوباره برگشت. نامه دیگری در منقار داشت که ظاهرا از زیر بال هایش در آورده بود.
-فووووت...فوت. هااار هااار هار.
-مرتیکه بی شخصیت مزاحم شونده!

همان موقع جغد، نامه دیگری از زیر آن یکی بال خود درآورد و به منقار گرفت.
-حالا چرا انقدر زود خون خودتو کثیف میکنی؟ بده نگرانتم؟ بده برام مهمی؟ بجا این حجم از عصبانیت سعی کن ماسک های استفاده شده رو کف خیابون نندازی. از دست زدن به صورتت هم تا اطلاع ثانوی خودداری کن. از ملت هم یک متر فاصله بگیر. می بینی چقدر به فکرتم مرلین وکیلی؟

لرد تصمیم گرفت مزاحم را بلاک کند. در نتیجه جغد را درون سطل زباله انداخت و در آن را محکم بست.

روز بعد

-خودمان را شکر. یک روز بدون مزاحم در پیش داریم.

لحظه ای از این جمله نگذشته بود که دوباره همان جغد همیشگی وارد اتاق شد و نامه اش را مستقیم به سمت صورت لرد پرتاب کرد.
-بلاکم کردی؟
-این جغد که الان باید در سطل زباله باشد!
-دیدم بدون توصیه های من ممکنه شست پات بره تو چشمت خب. نتونستم رهات کنم! بده انقدر وفادارم؟

نامه و جغد را باهم آتش زد و نفس راحتی کشید.

هنوز یک ساعت نگذشته بود که دوباره روح همان جغد مذکور، نامه عربده زنی را آورد.
-این بود جواب محبتام؟ من...
-پناه بر خودمان! مگر دستمان به این مزاحم نرسد!

از بد حادثه...دستش به مزاحم نمی رسید! تصمیمش عوض شد. به سرعت به سمت کویری در دور دست ها به راه افتاد.

کویری در دور دست ها!

-اینجا دیگر آنتن نمی دهیم. راحت شدیم.

همان لحظه طوفانی صحرایی، روح جغد حامل نامه عربده زن را با خود آورد.
-حرف منو نصفه می ذاری؟ دیگه قهرم تا روز قیامت...کات فور اور اصلا!
-بهتر. خودمان را شکر.
-ولی مطمئن باش که بدون توصیه های من، آخر شستت میره تو چشمت.
-نمی رود! مطمئنیم!

یک هفته بعد

بعد از آن جدایی غم انگیز و جان فرسا، لرد در اعماق وجودش حس افسردگی نمی کرد...اتفاقا بسیار خوشحال هم بود. یک هفته آرامشی که حتی میوه های مروپ هم نمی توانست خرابش کند. البته شاید هم می توانست!

لرد بدون توجه به اطرافش پشت میزش نشسته بود و به نقد پستی رسیدگی می کرد. ناگهان دستی با یک پر پرتقال جلوی چشمش ظاهر شد. قطراتی از آب پرتقال هم بر روی پاسخ نقد ریخت. توقع چنین پدیده ناگهانی را نداشت. ترس؟ نه! ترس برای انسان های ضعیف بود. فقط از صندلی اش سر خورده بود و شست پایش در چشمش فرو رفته بود.
-آخ! مادر؟ صدبار نگفتیم بدون در زدن وارد نشوید؟
-من فقط می خواستم حین کار ضعیف نشی عزیز دل مامان. من مادر خیلی پلیدی هستم...میرم خانه سالمندان.
-تعطیل است...در این ایام، همه جا تعطیل است!

ناگهان نامه ای را روی همان نقطه ای از زمین که سر خورده و افتاده بود دید. بازش کرد.
-دیدی گفتم بدون من شست پات میره تو چشمت؟ دیدی خیرتو می خواستم؟ حالا پاشو برو دستتو بشور بعدم چشمتو از کاسه در بیار و با الکل ضد عفونیش کن. دوستدار همیشگی تو...V.behdasht.

. . .


لطفا امتیازدهی بشه. پیشاپیش ممنونم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!