جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  58 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  185 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  289 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: شنبه 17 تیر 1402 11:46
نمایش جزئیات
آفلاین
با پایین آمدن حسن از منبر، همه‌ی جادوآموزان بجز سال اولی‌ها به ۴ گروه تقسیم شدند تا با ارشدهای خود صحبت کنند. با جمع شدن گروه اسلیترین دور هم، آن‌ها هم شروع به صحبت کردند.
-به نظر من که خوب شد بردنش!
-آره الان یک استاد اسلیترینی میتونه مدیر بشه! چی بهتر از این؟
-کی پروفسور روزیه؟ اونکه اگه یکی براش پا بگیره باید تا ۱۲ ساعت فقط استخوناشو از رو زمین جمع کنه!
-به هر حال اسلیترینیه!

در این هنگام چشم اسکورپیوس به دوریا افتاد که با لبخند مرموزی به بقیه گروه‌ها نگاه می‌کرد.
-چرا داری اونجوری لبخند میزنی؟
-میتونیم یک تفریح کنیم!

اسکورپیوس چشمانش را ریز کرد و به دوریا خیره شد.
-چه نقشه‌ی شومی توی ذهنته؟
-به این فکر کن که میتونیم سرنخ‌ها رو منحرف کنیم! خیلی جالب میشه!

این جمله باعث شد تا چشمان دو جین اسلیترینی برق بزند.
-چطوری؟
-چه نقشه‌ای داری؟
-زود باش بگو!
-این همه سال اولی بی خبر از همه جا داریم! میتونیم بهشون بگیم یه سرنخی دیدیم! اونا هم زود میرن به یکی میگن!

اسکورپویس پشت چشمی نازک کرد.
-و فکر کردی به همین راحتیه؟ بقیه گروه‌ها همچین خنگ نیستن!
-برای همینه که تو باید سر بچه‌های ریونکلاو رو گرم کنی و اعصاب گروه گریفندور رو بهم بریزی! هافلپاف هم که سرشون توی کار خودشونه به کسی کاری ندارن. منم به بچه‌های سال اولی سرنخ اشتباه میدم!
-و چرا کار سخت رو من بکنم؟ تو برو سر اونا رو گرم کن و اعصاب اینارو بهم بریز منم...
-اسکور جان! تو از همه باهوش‌تری پس...
-فکر کردی میتونی گولم بزنی؟
-ولی اسکور عزیزم! تو اگه باهوش نبودی که نمیتونستی این همه پول درآری آخه! یادت بیاد از همه‌ی کلاه برداری‌هایی که کردی! نمی‌خوای یه بار دیگه هوش سرشارت در کلاهبرداری رو به همه نشون بدی؟

دوریا به هدف زد. اسکورپیوس پشت چشمی نازک کرد و به سمت ریونکلاویی کم سنی که به نظر می‌رسید سال دومی باشد، حرکت کرد و به صدای بلند شروع به صحبت با خودش کرد.
- شنیدم که آخرین بار بعد از اسکله مدیر رو دیدن که...

گوش سال دومی تیز شده بود. اسکورپیوس لبخندی زد.
-به چی گوش میدی بچه؟

چشمان جادوآموز از ترس گرد شده بود.

-می‌خوای بدونی مدیر رو کجا بردن؟ مطمئنم برات خیلی مهمه! آخه هم گروهی خودتون بوده!

سر ریونکلایی کوچک با اشتیاق مثل یک عروسک پارچه‌ای به نشانه‌ی تایید تکان می‌خورد.

-این اطلاعات خیلی مهمه! چرا باید به تو اینارو بگم؟ در ازاش چی بهم میدی؟

چشمانی که شبیه دو علامت سوال بزرگ شده بود به اسکورپویس خیره ماند.

-من دلم نمی‌خواد گریفیندوری‌ها زودتر مدیر رو پیدا کنن،‌ میدونی دیگه! چطوره بری بهشون بگی که سو لی رو توی کافه‌ی پایین خیابون دیدی و بعد هم کل گروهتون رو جمع کنی بیاری جلوی آبنبات فروشی تا من بهت بگم سو لی رو کجا دیدم! چطوره؟

ریونکلایی با شوق به سمت یک سال دومی گریفیندوری حرکت کرد.

دوریا آن‌طرف‌تر یک کلاه نوک تیز مشکی، درست مثل کلاه سو لی را درون دریاچه‌ی کنار اسکله انداخت و سپس به سمت سال اولی‌ها حرکت کرد.
-وای اونجارو! من چشمام ضعیفه نمی‌بینم اونجا چیه؟

گردن سال اولی‌ها به سمت دریاچه کش آمده بود.
-مشکیه!
-نوکش تیزه!
-کلاهه؟

دوریا حالت وحشت زده‌ای به خودش گرفت.
-وای یعنی کلاه مدیر مدرسه است؟

با گفتن این جمله، ۴ جین جادوآموز کوچک شروع به دویدن به سمت اساتید کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: شنبه 17 تیر 1402 00:01
نمایش جزئیات
آفلاین
× سوژه جدید - اردوی اول هاگوارتز ×



با از میان رفتن دود حاصل از حرکت قطار سرخ‌رنگ هاگوارتز، جادوآموزان چشم به قلعه‌ای می‌دوزن که ماه‌ها یا شاید حتی سال‌ها برای بازدیدش روزشماری کرده بودن... هاگوارتز!

در حالی که شور و شوق عجیبی بین جادوآموزان موج می‌زد و صدای گپ و گفت و خنده‌هاشون همه جا رو فرا گرفته بود، ناگهان با فریاد بلندی همه‌ش فرو می‌ریزه.

- جادوآموزان عزیز لطفا توجه کنید! مشکلی پیش اومده و به جای هاگوارتز باید به هاگزمید بریم. از مسیرهای مشخص شده و همراه با اساتید به سمت اسکله تفریحی حرکت کنین تا اونجا توضیحات تکمیلی داده بشه.

دوباره صدای همهمه‌ای بلند می‌شه که سرشار از علامت‌ سوال‌های شکل گرفته در ذهن جادوآموزان بود. با این که همه چشم انتظار ورود به هاگوارتز بودن، اما تعریف‌های بی‌انتهایی که از هاگزمید شده بود تلخی این ماجرا رو کمرنگ می‌کرد.

بالاخره بعد از دقایقی، اساتید هاگوارتز و جادوآموزان به اسکله تفریحی می‌رسن. جایی که حسن مصطفی منتظر ایستاده بود تا همه چیز رو توضیح بده.
- متاسفانه ما مدیر مدرسه هاگوارتز، یعنی سو لی رو از دست دادیم.

ناگهان سکوت ترسناکی حکم‌فرما می‌شه!

- وووی وووی وووی قیافه‌هاشونو! نه نمیخندوم! له له هستم!

همه هاج و واج نگاهی به هم می‌ندازن که حسن خنده‌هاشو قطع می‌کنه و چهره‌ای جدی به خودش می‌گیره.
- نترسین. منظورم این بود که ایشون گم شده و آخرین‌بار همین‌جا دیده شده. ما نمی‌تونیم سال تحصیلی جدید رو بدون حضور مدیر مدرسه شروع کنیم. باید بگردین و پیداش کنین! هر سرنخی پیدا کردین می‌تونین به اساتید یا ارشد گروهتون گزارش بدین.

یک جادوآموز ریزه میزه‌ی سال اولی که در بین جمعیت تصویرش دیده نمی‌شه اما صداش شنیده می‌شه، بلند می‌پرسه:
- ولی آقا ما که هنوز گروهبندی نشدیم! از کجا بدونیم گروهمون کدومه که ارشدش کی باشه؟
- شما این حق رو دارین که سکوت اختیار کنین وگرنه هرچی بگین ممکنه برعلیهتون توی مراسم گروهبندی استفاده بشه. ووی.

حسن با دیدن نگاه‌های خیره‌ی نه‌چندان دلپسندی که متوجهش شده بودن، گلوشو صاف می‌کنه.
- اهم... شما مجازین به هرکی خواستین گزارش بدین! اینم هدیه ما به شما. حالا عملیات جستجو رو شروع کنین.

حسن ضمن گفتن این حرف از بالا منبر پایین میاد تا همراه سایرین به دنبال نشانی از سو لی بگرده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: یکشنبه 16 مرداد 1401 00:47
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)



- روغن! روغنش کمه. اینجوری خشک و بدمزه می شه.

سو لی طاقت نیاورد و این جمله را فریاد کشید. بعد هم در حرکتی مصمم، ظرف پر از روغن را برداشت و روی اسکورپیوس خالی کرد.

بومیان با حیرت به این حرکات نگاه می کردند. ولی این پایان کار سو نبود.
- خب... از دستم در رفت و کمی زیاد ریختم. این غذا خیلی چرب شده. باید روغنش گرفته بشه وگرنه باعث گرفتگی رگ های شما و سکته می شه. شما نمی دونین سکته چیه. من می دونم و خیلی ترسناک و لولوئه.

بومیان از کلمه لولو بسیار ترسیدند. اسکورپیوس را تحویل مرگخواران دادند تا کم روغنش کنند.

لرد سیاه خوشحال به نظر می رسید.
- خب... کلی زمان خریدیم. الان وقتشه کمی اقتدارمونو بهشون نشون بدیم. به مناسبت این موفقیت و برای ترساندن هر گونه گیاهی و جانوری روی این جزیره، یک علامت شوم همگانی درست می کنیم. همه با هم. یک... دو... سه!

مرگخواران چوب دستی ها را به هم چسبانده و فریاد "مورس موردر" را سر دادند.
علامت شوم عظیمی آسمان جزیره را پوشاند که فقط پلاکس قادر به دیدنش نبود. چون داشت به اقیانوس نگاه می کرد.

جزیره به لرزه در آمد.

- می بینین یاران ما؟ قدرت علامت شوم را احساس می کنید؟

احساس می کردند. حتی بیشتر و بیشتر.

لرزش ها شدت گرفت و رعد و برق و طوفان شروع شد.

- یاران ما! ما دیگه زیادی داریم احساس می کنیم. چرا همچین می شود؟ ما را از خشم طبیعت در امان بدارید!

جزیره به حرکت در آمد و هر مرگخواری به گوشه ای پرتاب شد.
بومیان جزیره پشت سر هم به سمت علامت شوم روی آسمان تعظیم می کردند. لرد سیاه اگر در حال چرخانده شدن توسط گردباد نبود، بسیار از این صحنه احساس غرور و افتخار می کرد.

امواج متلاطم دریا و جزیره ای که ظاهرا دیگر موجود زنده ای را روی خودش تحمل نمی کرد، صحنه ای ترسناک به وجود آورده بودند.

- یاران ریونکلاوی ما... فکری کنید که یاران هافلپافی ما اجرایش کنند و یاران گریفیندوری ما، ما و یاران اسلیترینی ما را توسط آن فکر نجات دهند.


یک روز بعد!


- جزیره قرنطینه رو زدین منفجر کردین... بومیای جزیره همگی روی درختی وسط اقیانوسن که اصلا مشخص نیست ریشه اش کجاست. حاضر هم نیستن محل زندگیشونو ترک کنن. رفتن توی لونه یه ققنوس عصبانی پناه گرفتن. بعدش با چهار موسس محترم و باارزش هاگوارتز قایق درست کردین و نارلک رو به عنوان بادبان بهشون بستین و تا اولین خشکی رفتین؟ سه ساعت طول کشید که گره هاشون رو باز کنیم. شما اصلا متوجه هستین که چه خسارت عظیمی به وزارت سحر و جادو وارد کردین؟

لرد سیاه و مرگخواران در حوله هایی با آرم وزارت پیچیده شده و در حال لرزش بودند. لرد سیاه دو حوله داشت. حوله سدریک را که خواب بود هم گرفته بود.

- ما پول داریم... می پردازیم خب! فقط یک غذایی به ما بدهید. گرسنه ماندیم. این اسکورپیوس را هم دوباره بشویید. بوی کلم و ادویه می دهد.


معاون وزیر سری به نشانه تاسف تکان داد. ولی بیشتر از این هم جرات بحث با لرد سیاه را نداشت.

امضا و تعهد های لازم را از لرد ومرگخواران گرفت و برگه تست منفی ویروس شناسی را هم به دستشان داد.
- همگی سالمین. این پلاکس هم احتمالا شب بد خوابیده. سرش چرخیده. همینجوری می مونه دیگه. نقاشیاشو هم باید حدسی بکشه. برین یه فکری برای تهیه این پول بکنین.

-ارباب! من راهشو بلدم.
- راه نمی خواهد. گفتیم پول داریم. می پردازیم.
-ارباب!
- مرگ! از ما دور شو. همین امروز می دهیمت به خشکشویی. پلید و آلوده شدی.

اسکورپیوس به لرد سیاه نزدیک تر شد و در گوشش زمزمه کرد:
- نه ارباب. من راضی نمی شم پول از دست بدین. نگران خسارت نباشین. خودم حلش می کنم. امشب یه جایی دعوت شدم که فکر می کنم بتونم پول زیادی بدست بیارم و کل مشکل رو حل کنم. اصلا نگران نباشین. تا منو دارین غم ندارین. بسپارینش به اسکورپیوس همیشه برنده!


پایان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: شنبه 15 مرداد 1401 21:22
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران فکر کردند. مرگخواران خیلی فکر کردند! فکرهایی بسیار عمیق و هوشمندانه. اما راهی به ذهنشان نرسید.

-پیس پیس! لینی؟! داری چه کار می‌کنی؟ بیا این طرف کنار ما فکر عمیق کن.

لینی چند قدم از بقيه فاصله گرفته و رویش را از اسکورپیوس برگردانده و به سرعت بال می‌زد.
-می‌خوام هوا رو به جریان بندازم تا آتیش زیر اسکور خاموش بشه. همیشه شمع تولد خودمو اینجوری خاموش می‌کنم.

مرگخواران از هوش بی اندازه‌ی لینی حیرت کرده و لب به تحسين گشودند.

-لب به تحسین نگشایید! فرصت نداریم، ما مرگخوار نیم‌پز نمی‌خواهیم.

حق با لرد سیاه بود. حرار زیر اسکورپیوس یکنواخت و ملایم بود و خود اسکورپیوس هم به طور یکدست در حال برشته شدن بود. مرگخواران لب‌های گشوده شده را غنچه کرده و آماده شدند.
-همه با هم، یک... دو... سه!

همه با هم فوت کردند. اصولا هر قدر هم که تعدادشان زیاد بود، نباید فوت کردنشان آن هم از آن فاصله، تاثیری روی شعله آتش می‌گذاشت؛ اما در کمال حیرت، گذاشت!

-یاران ما دست نگه دارید. این چرا شعله‌ورتر شد؟!

اسکورپیوس که حالا ادویه‌ها به خوبی مزه‌دارش کرده بودند، با خود می‌اندیشید که ای کاش او را به کمی روغن هم آغشته می‌کردند تا پیش از مغزپخت شدن، نسوزد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: شنبه 15 مرداد 1401 20:55
نمایش جزئیات
آفلاین
رئیس قبیله رسما لرد سیاه را دعوت به چرا کرده بود! ولی حالا موقعیت مناسبی برای برخوردن نبود. چرا که قبیله ای ها در حال کوتاه کردن موهای اسکورپیوس بودند.
- موی زیاد خوب نبود. گلو رو قلقلک داد. لباس اضافی هم خوب نبود. دیر هضم شد.

یکی از بومیان میوه ای شبیه لیمو را از وسط نصف کرده بود و نقاط مختلف اسکورپیوس را به آن آغشته می کرد.
- خوشمزه شد!

اسکورپیوس انگشتش را روی بازوی خودش کشید و در دهان گذاشت.
- اصلا هم خوشمزه نشد. مزه کلم داد.

بومیان با خوشحالی روی اسکورپیوس ادویه ریختند.

لرد سیاه هم بدش نمی آمد اسکورپیوس پخته شود. ولی دوست داشت خودش شخصا در خانه ریدل ها او را بپزد. این روش به نظر او بسیار توهین آمیز بود که مرگخوارش را جلوی چشمش ادویه مالی کرده و بپزند.

- ارباب... بگین آب پز و بخار پز نکنن حداقل. بی مزه می شم. اگه منو بذارن توی دیگ، قول نمی دم توی غذاشون خرابکاری نکنم.

- آب پز و بخار پزش نکنین. کبابیش خوشمزه تره.

-ممنونم ارباب!

بومیان با خوشحالی قبول کردند. اسکورپیوس را به چوبی بستند و روی حرارت ملایم قرار دادند.

-ارباب... کمک!

فورا باید چاره ای می اندیشیدند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1401/5/15 21:03:12
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: شنبه 15 مرداد 1401 20:45
نمایش جزئیات
آفلاین
-ارباب؟! از شام منظورش من که نیستم، نه؟

لرد سیاه به فکر فرو رفتند. اسکورپیوس خیلی خوشمزه به نظر نمی‌رسید.
-ولی این بهش میخوره گوشتش دیر پز باشه... ما خیلی گرسنه هستیم!

سر دسته قبیله نوک نیزه ای به اسکورپیوس زد.
-نرم بود! زود پخت!

لرد سیاه چشم غره ای به مرگخواران رفتند و دو گالیونی آن ها افتاد.

-نه این گوشتش تلخه. من قبلا گازش زدم.

سر دسته به گل و گیاه های اطراف اشاره کرد.
-ادویه زد، شیرین شد.

-نه نمیشه... نجینی به گوشت مالفوی حساسیت داره. لوزه هاش باد می‌کنه.

-مار لوزه داشت؟

لینی بال بال زنان تایید کرد.
-مار لوزه نداشت. اما پرنسس لوزه داشت!

سر دسته سرش را خاراند.
-خب... ما این را خورد... شما گیاه خورد!

و به درختان اطراف اشاره کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: شنبه 15 مرداد 1401 20:11
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه خوشحال شد. بسیار خوشحال. اما هنوز به اندازه‌ای خویشتندار بود که ذوق و شوقش را نشان نداده و ابهتش را حفظ کند.
- پس به آنان بگو غذاهایشان را برای ما بیاورند تا در ضیافتی پرشکوه میل کنیم.

نجینی به طرف سردسته آدمخواران رفت و مقادیری فس و اندکی هس و به مقدار قابل توجهی صس کرد. فس و هس‌ها در مغز مرگخواران نفوذ کرده و استخوان‌های تن و بدنشان را لرزانده و چیزی نمانده بود آنها را دیوانه کند، که نجینی متوقف شد و با لبخندی بزرگ، به طرف مرگخواران برگشت.

- چی شد؟ قبول کردن؟ از غذاهاشون برای ما هم میارن؟
- فس.

اسکورپیوس فریادی از شادی کشید و حدود یک متر به هوا پرید. چند دقیقه سپری شد و اسکورپیوس همچنان در هوا بود. منتظر بود به زمین برگردد، اما باز هم در میان زمین و هوا و در ارتفاع یک متری معلق بود. لحظاتی طول کشید تا بفهمد روی دستان بومیان قرار دارد.
- هی! چی کار می‌کنید؟ منو بذارید زمین ببینم! من داشتم پرش پیروزمندانه می‌کردم، قرار نبود منو رو هوا بگیرید!

اما بومیان گوش نمی‌دادند. بقیه مرگخواران هم فقط ایستاده و به اسکورپیوس زل زده بودند تا ببیند عاقبتش چه می‌شود.
اسکورپیوس همچنان فریاد می‌زد و کمک می‌خواست. تاجایی که اعصاب فرمانده‌ی بومیان در مرز خرد شدن قرار گرفت.
- دوست ما نجینی شام خواست. شما غریبه‌ها شام خواست. ما به شما شام داد. شام!

همزمان با فریاد "شام"، اسکورپیوس را بالاتر گرفته و به جماعت مرگخوار نشان دادند. ظاهرا تصور نجینی و مرگخواران از شام با تصور بومیان اندکی متفاوت بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: شنبه 15 مرداد 1401 19:35
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس داشت تاکتیک‌های حمله و دفاع رو بررسی می‌کرد که..

- فس!

- چمدون‌ت رو می‌خوای دخترم؟! اونم الان؟!

- خیلی مهم و فیس هصس سسص!

- اکسیو چمدونِ دخترمون!

لحظه‌ای بعد نجینی عکسی را با دُم‌ش از آلبومی که همراه داشت بیرون کشید و آن را به به بومیانِ جزیره نشان داد:

تصویر تغییر اندازه داده شده


بومیانِ جزیره دور عکس جمع شدند و سپس خنجرها و نیزه‌هایشان را در هوا تکان دادند و شروع به پایکوبی کردند. مرگخوارها و موسسانِ هاگوارتز سعی داشتند از ماجرا سر دربیاورند. بلاتریکس کنارِ نجینی ایستاد و منتظرِ یک حرکتِ اضافی از سمت بومیان شد. نجینی با فس و هس شروع به صحبت با لرد کرد. بعد از چند لحظه لرد گفت:

- پس اینها دوستانِ دوستان‌ت هستند فرزندم؟! اون‌ها غذا در اختیار دارند؟!

-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نجینی در 1401/5/15 21:51:17
"...And you, my friend, must stay close"


for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: شنبه 15 مرداد 1401 18:47
نمایش جزئیات
آفلاین
همین اینکه لرد سیاه و مرگخواران متوجه منظور بومی های جزیره میشن سعی می کنن آرامش خودشون رو حفظ کنن و راه حلی برای در امان موندن جونشون پیدا کنند ولی مرگخوارا آدم های ترسویی بودن و بعد اینکه قصد بومی ها رو فهمیده بودن آرامش شون رو از دست داده بودند.

- حالا چکار کنیم؟ من هنوز جوونم...حیفه به این زودی بمیرم.
- منو چی میگی؟ هنوز باید معجون های بیشتری درست کنم و اونا رو ثبت کنم.
- من خورده شم چی به سر وسایل نقاشیم میاد؟

بلاتریکس که حوصله و اعصاب درست حسابی نداشت و از این که مرگخوارا با کوچک ترین خطر اینقدر ترسو میشدند خونش به جوش اومده بود و اصلا هم آدمی نبود که همینطوری خوراک بومی های جزیره بشه یه قدم به جلو بر داشت و آماده نبرد با بومی های جزیره شد.

- درست فهمیدم کسی میخواست لرد سیاه رو بخوره؟

بلاتریکس منتظر جواب بومی ها بود ولی بنظر می‌رسید اونا قصد جواب دادن ندارن.

- خاله...اونا زبونتو بلد نیستن. بنابر این نمیشه باهاشون مذاکره کرد.

بلاتریکس نگاه تندی به اسکورپیوس کرد که باعث شد اون به سرفه کردن بیوفته و تا مرز تشنج بره و بفهمه نباید تو کار بلاتریکس دخالت کنه.
تو همین زمان بلاتریکس دوباره لبخند مخصوص خودشو می زنه و اینبار با یه استراتژی جدید یه قدم رو به جلو ور میداره.

- زبون ما رو که نمیفهمن. ولی زبون جادو رو شاید بتونن متوجه بشن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ثروت، قدرتی است که می‌تواند به انسان‌ها اجازه دهد تا از زنجیرهای فقر رهایی یابند و به دستاوردهای بزرگ دست یابند.


Wealth is a power that can enable people to break the chains of poverty and achieve great accomplishments.


الثروة هي قوة تمكن الناس من كسر قيود الفقر وتحقيق إنجازات عظيمة.
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: شنبه 15 مرداد 1401 18:03
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد از روی زمین بلند شد و گرد و خاک را از روی ردایش تکاند و گفت:
- برای همین از ققنوس ها بدمان می‌آید!موجودات متزلزل و سست عنصری هستند!

مرگخواران و موسسان هاگوارتز هم از روی زمین بلند شدند و به اطراف نگاه کردند. دور تا دورشان را افراد لاغر اندامی احاطه کرده بودند که استخوانی بالای سرشان به موهای بلندشان گره خورده بود. ایوان با خوشحالی به استخوان ها اشاره کرد و گفت:
- فکر کنم اینها قطعات یدکی اسکلت میفروشن!

لرد کروشیویی روانه ایوان کرد و با دقت مشغول بررسی آن ها شد. یکی از بومی ها که نیزه ای چوبی با تیغه ای سنگی در دست داشت جلو امد و همان طور که نیزه را زمین میکوبید با صدای نخراشیده ای گفت:
- اکومبا باکومبا تاپونگا!

همه بهم نگاه کردند.قطعا هیچ کدام حتی یک کلمه از حرف های ان بومی را متوجه نشده بودند. بلاتریکس نگاهی به موسسان هاگوارتز انداخت و گفت:
- شما نمیدونین این زبون بسته چی میگه؟ به هر حال شما سال ها قبل از ما اینجا بودین!

سالازار دستی به ریش بزی اش کشید و گفت:
- ما سال هاست اینجا گیر افتادیم اما اولین باریه که این ها رو میبینیم! به نظرتون میتونیم با کلاه گروه بندی اصیل زاده هاشون رو تفکیک کنیم؟

بومی جزیره به دیگ بزرگی که روی آتش قرار داشت اشاره کرد. هکتور با دیدن دیگ به وجد آمد و فریاد زد:
- معجون سازن!به جان خودم معجون سازن! یه عالمه کارآموز معجون سازی مفت و مجانی برای من!

بومی دوباره اشاره ای به دیگ کرد، سپس به ان ها اشاره کرد و دستش را روی شکمش کشید. ذوق و شوق هکتور کور شد و اب دهانش را با صدای بلندی قورت داد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!