جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

161 کاربر(ها) آنلاین هستند (124 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
158 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: دوشنبه 19 تیر 1402 14:13
نمایش جزئیات
آفلاین
در بین هیاهوی درگرفته، سال اولی های هیجان زده می دویدند تا از یکدیگر زود تر خبر پیدا شدن کلاه سولی را به اساتید برسانند؛ اما یک نفر ایستاده بود و به دویدن گله سال اولی ها که به گله گاومیش ها شباهت داشت نگاه می‌کرد. البته او تنها کسی نبود که به آنها به دید تاسف نگاه می‌کرد، چرا که با چرخاندن سرش به خوبی میتوانست همگروهی های اسلیترینی خبیثش را ببیند که نقشه های احمقانه کشیده بودند و برای عملی شدنشان تلاش بی وقفه ی هم میکردند.
اسکندر خمیازه ای کشید و با چشمان نیمه خواب آلود اطرافش را ور انداز کرد، درست کمی آنطرف تر یک سطل زباله بسیار بزرگ بود و از سر و رویش زباله آویزان بود.
با جهش های نسبتا بلندی به سمت سطل زباله رفت و پشت سرش رد خیس و بد بوی پوشکش را به جا گذاشت، شباهت اسکندر و حلزون های ساحل در همین بود، مایع لزژی که رد پایشان بود.
با رسیدن به سطل زباله سرفه ای کرد تا صدایش باز شود و تقه ای به بدنه سطل زباله زد؛ طولی نکشید که دسته بزرگی از مگس ها با دهان های کثیف از باقیمانده های خوراک صدف دریایی رستوران ساحلی، از سطل بیرون آمدند.
_این ارباب حشرات موزیه که صحبت میکنه، و این( اشاره به پوشکی که اسکندر بسته بود) نماد ارباب بزرگ، اسکندر است.

با تموم شدن جمله مگسیمیلیان اسکندر لبخند رضایتی بر روی صورتش نقش بست و مگس های سطل زباله به همهمه افتادند. حق داشتند، آنها نمیتوانستند به این راحتی حرف مگسیمیلیان را بپذیرند، به هر حال عجیب بود.
پس از گفتگو های طولانی و جنجال میان مگس ها، سِرمگاسی با همان وقار سلطانی اش رو به اسکندر کرد.
_برای ما این خیلی جمله مضحک و بی معنی بود، اگر واقعا ادعای اربابی داری میتونی اصلا ثابت کنی که میتونی حرف ماها رو بفهمی و فقط ویز ویز نمیشنوی؟
_نه تنها حرفتونو میفهمم حتی حرف غرغر شکم هاتون رو هم میفهمم، مطمئنی خوراک صدف سمی نمیکشتتون؟

با تموم شدن جمله اسکندر دوباره بین مگس ها بحثی درگرفت.
_هی اون واقعا حرفمونو میفهمه!
_خب که چی؟ به هر حال اگر ادعایی داره ما هم قوانینی داریم.
_اره باید به قوانین گنگ های خیابونی احترام بذاره.
_احمقا اون یه آدمی زاده، معلومه که تو مبارزه سر مگاسی رو میکشه، اونم با یه کوبیدن دو دستش به هم!

سر مگاسی که ترسیده بود، با احتیاط نگاهی به مگس های اطراف اسکندر انداخت و بین اون ها مگس های غول پیکر زیادی رو دید. با ترس و لرز رو دستش رو به هم کشید تا تمرکز کنه و بتونه بهترین تصمیم رو بگیره.
_خیله خب، اربابتون چی میخواد؟
_ اون میخواد از شما مگس های محلی چنتاسوال بپرسه!
_و در عوض چی گیر ما میاد؟
_غذا، امنیت و یه ارباب.

سر مگاسی اول پوزخندی زد اما وقتی اسکندر از پر قنداقش یه عالمه ساندویچ فاسد بیرون آورد و ریخت جلوی مگس ها، حتی مگاسی هم نتونست به گشنگی غلبه کنه و شرط رو قبول کرد.
حالا اسکندر یه ارتش جستجو گر و یکسری منابع معتبر برای پیدا کردن سولی داشت. البته اون اطلاعات دسته اولی هم داشت، مثلا این که سولی به یه کلاب زیر زمینی رفته.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: دوشنبه 19 تیر 1402 14:02
نمایش جزئیات
آفلاین
در همین حین که دانش آموزان سردرگم به دنبال سولی می گشتند پیک مرگ خسته ، بندن از یکی از کافه های معروف هاگزمید بیرون آمد.
اسلیترینی ها که گویی جن(البته در حقیقت پیک مرگ!!) دیده باشند با جیغ آژیری به سمت بندن دویدند.

-بچه ها اون بندنه؟
-وای خدای من بندن خودتی؟ چقد اهم چیزه... چقدررر جوون تر شدی!
-ما فکر کردیم مردی!
-بندن، تمام این یکسال رو کدوم قبرستونی بودی؟

بندن در حالی که نگاه پرسشگرانه اعضای گروهش را زیر نظر گرفته بود گفت: حقیقتش در این مدت تو سه تا قبرستون زندگی میکردم. کار و بار زیاد بود کسی هم مرخصی نمیداد ما بیایم به ادامه تحصیلمون بپردازیم. تازهههه ارباااااابم..
-هییییسسسسسسسس آروووم تر! الان همه میشنون.

بندن سرش را پایین تر آورد و با صدایی که به زور شنیده می شد گفت: ارباب هم دو سه تا پروژه خطیر به من سپرده بودن برای همین گم و گور بودم. اما نگران نباشید از دکتر بندنیان پور برای غیبتم گواهی گرفتم. راستی شما ها اینجا چیکار می کنید مگه نباید الان هاگوارتز باشید؟؟

دوریا با حالتی انزجار گونه گفت: مدیر مدرسه گم شده .برای همین تا پیداش نکنیم، نمیتونیم بریم مدرسه! ما هم تصمیم گرفتیم تا یکم تفریح کنیم برای همین...

در همین حین که دوریا نقشه خبیثانه گروه را برای بندن توضیح میداد، تعدادی از گریفندوری ها اخبار کذب پیدا شدن کلاه سو لی در دریاچه را به سرگروه ها اطلاع دادند و توجه بیشتر دانش آموزان به سمت دریاچه جلب شد!

بندن که از ایده خوفناک اعضای گروهش خوشش آمده بود، به عصای تیز و بلندش تکیه داد و گفت: نکنه این مدیره واقعا ناکار شده باشه و جنازه اش یه جایی همین دور و بر ها افتاده باشه یا شایدم بلیط گرفته برای تعطیلات بره تایلند و...

اسکورپیوس که گویی فرمول جدیدی در ریاضیات جادویی را کشف کرده بود گفت: یافتتتتتم! کاری که ما باید انجام بدیم همینه! اول خودمون پیداش میکنیم زنده یا مرده و وقتی فهمیدیم کجاست تمام سر نخ های اشتباه رو به بقیه گروه ها میدیم.
- منطقیه ترم یک روز هم دیر تر شروع بشه یک روزه!
-شاید تا اونموقع مدیر جدید رو از اسلیترین انتخاب کنند.

بندن با نگاهی عاقل اندر صفیه گفت: حله! ینی چیزه..مقبول نظر بنده هم هست! میتونم با استفاده از توانایی های خاصم با چند تا از بروبچ اداره مکندگی روح تماس بگیرم و ببینم آیا کسی با مشخصات سولی جهت انتقال به قبرستون ثبت شده یا نه.
اسلیترینی ها که گویی هدف تازه ای برای بقا یافته بودند متعهد شدند تا زمانی که مکان دقیق و صحیح با مختصات جفرافیایی سولی را پیدا نکرده اند از پا ننشینند و از هیچ تلاش سازنده ای فروگذار نکنند.
دوریا اقدامات سازنده اش را با سر زدن به تک تک ساختمان های مسکونی و غیر مسکونی شروع کرد.
تق تق تق!

-بله؟
-زود باشید بگید، اونجاسسسسسست؟
-کی؟
-از من میپرسی؟ تو که مخفیش کردی بهتر میدونییییییی!! تسلیم شو! مدیر ما کجاسسسست؟

اسکورپیوس و بقیه اعضا تصمیم گرفتند تا با دور زدن دریاچه پشت دهکده را زودتر از بقیه گروه ها بگردند، بلکه سرنخی جدید پیدا کنند.
بندن هم بعد از بررسی دفاتر اداره مکندگی روح و نیافتن نتیجه در خور، در اولین فرصت با گوشی ماگلی اش تمام بلیط های فرست کلاس پرواز به پاتایا، هاوایی و جزایر لانگرهاوس را رزرو و برای بررسی احتمال فرار سولی روانه سفری طاقت فرسا و سخت به این مکان ها شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: شنبه 17 تیر 1402 15:03
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
دانش آموز ریونکلایی داشت با شوق سمت پسری گریفیندوری که به نظر سال دومی می رسید; می دوید ولی نمی فهمید چرا هر چه بیشتر نزدیک می شود، بچه گریفی بیشتر آب می رود.
- تو مطمئنی سال دومی هستی؟

پسر گریفی جوابی نداد. به شدت مشغول بررسی کاغذ پوستی ای بود که در دست داشت.
دانش آموز ریونکلاوی که دید پسرک هیچ توجهی به او نکرده شروع به تکان دادن دستش مقابل چشمان بچه کرد تا حداقل اینطور بتواند توجهش را جلب نماید.
- الو؟ بچه؟... با توام! زبون نداری؟
- ژبون دارم... منتها مامانم گفته با غریبه ها حرف نژنم.
- عه! یعنی واقعا دلت نمی خواد بهت بگم که مدیر سو رو کجا دیدم؟

پسرک گریفیندوری که نامش کوین بود سرش را از کاغذ بیرون آورد و نگاه مشکوکی به دانش آموز ریونی انداخت. سپس کاغذش را بالا گرفت...کمی بالاتر... برد بالای سرش...
- میشه بی ژحمت یکم خم بشی؟... دشتت درد نکنه.

و همزمان که به گوشه ی راست کاغذ پوستی اشاره می کرد، عکس را نشان ریونی داد.
_ می بینی!؟ این مدیر شولیه. تو مطمئنی خودش رو دیدی؟
- بله کاملا مطمئنم .بیا به تو هم...
- خود خود شولی بود؟
- بله خودش بود. داشت...
- خود خود خودش بود؟
- آره دیگه خودش بود که...
- پش اگه خودش بود چرا به ارشد گروهت اطلاع ندادی؟ تو که گروهبندی هم شدی.

این هم حرفی بود!
پسر ریونکلاویی که انتظار چنین پرسشی را نداشت اول دست و پایش را گم کرد ولی از آنجایی که ریونی ای باهوش بود و می دانست رنگ رخسار نشان می دهد از سر درون فوری خودش را جمع و جور کرد.
- خب... خب میدونی من گفتم چون گریفیا شجاعن شاید خودشون بخوان دنبال مدیر بگردن.
- و ریونی ها حرف گوش کنن و هیچ وقت حرف مدیرا رو ژمین نمی نداژن!... چه فکری تو شرته؟

کوین قیافه ای کاراگاه گونه به خود گرفت و همزمان از داخل یکی از کافه ها، موسیقی فیلم پوآرو و مارپل پخش شد.
دانش آموز ریونی که دید به هیچ طریقی نمی تواند سر بچه را شیره بمالد اول یاد ضرب المثل فلفل نبین چه ریزه افتاد. بعد هم کمی با خودش فکر کرد که حق با این فسقل بچه است و اگر اسلیترینی ها واقعا می دانند مدیر کجاست چرا به اساتید اطلاع نمی دهند؟
- لعنتی فکر کنم گولم زدن.

کوین نگاهی به دستان مشت شده ی پسرک رو به رویش انداخت. کلاه کاراگاهی اش را روی سرش تنظیم کرد و دفترچه و ذره بینش را بالا کرفت.
- مهم نیشت! چون کارآگاه بژرگ کوین دی کارتر در خدمت شماشت! میدونی من اخیرا ردپا هایی نژدیک دریاچه دیدم داشتم می رفتم ارشدا...

قبل از اینکه جمله کوین کامل شود دانش آموز ریونی صحنه را ترک کرده بود و به سمت دریاچه می دوید.
_ عه کجا رفت؟ جدی ریونی بود؟ تاژگیا این ریونی ها چه ژود گول می خورن... حالا که دشت به شرشون کردم میرم به تحقیقات خودم اطراف ایشتگاه برشم.... آخرین جایی که شولی دیده شده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده



تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: شنبه 17 تیر 1402 11:46
نمایش جزئیات
آفلاین
با پایین آمدن حسن از منبر، همه‌ی جادوآموزان بجز سال اولی‌ها به ۴ گروه تقسیم شدند تا با ارشدهای خود صحبت کنند. با جمع شدن گروه اسلیترین دور هم، آن‌ها هم شروع به صحبت کردند.
-به نظر من که خوب شد بردنش!
-آره الان یک استاد اسلیترینی میتونه مدیر بشه! چی بهتر از این؟
-کی پروفسور روزیه؟ اونکه اگه یکی براش پا بگیره باید تا ۱۲ ساعت فقط استخوناشو از رو زمین جمع کنه!
-به هر حال اسلیترینیه!

در این هنگام چشم اسکورپیوس به دوریا افتاد که با لبخند مرموزی به بقیه گروه‌ها نگاه می‌کرد.
-چرا داری اونجوری لبخند میزنی؟
-میتونیم یک تفریح کنیم!

اسکورپیوس چشمانش را ریز کرد و به دوریا خیره شد.
-چه نقشه‌ی شومی توی ذهنته؟
-به این فکر کن که میتونیم سرنخ‌ها رو منحرف کنیم! خیلی جالب میشه!

این جمله باعث شد تا چشمان دو جین اسلیترینی برق بزند.
-چطوری؟
-چه نقشه‌ای داری؟
-زود باش بگو!
-این همه سال اولی بی خبر از همه جا داریم! میتونیم بهشون بگیم یه سرنخی دیدیم! اونا هم زود میرن به یکی میگن!

اسکورپویس پشت چشمی نازک کرد.
-و فکر کردی به همین راحتیه؟ بقیه گروه‌ها همچین خنگ نیستن!
-برای همینه که تو باید سر بچه‌های ریونکلاو رو گرم کنی و اعصاب گروه گریفندور رو بهم بریزی! هافلپاف هم که سرشون توی کار خودشونه به کسی کاری ندارن. منم به بچه‌های سال اولی سرنخ اشتباه میدم!
-و چرا کار سخت رو من بکنم؟ تو برو سر اونا رو گرم کن و اعصاب اینارو بهم بریز منم...
-اسکور جان! تو از همه باهوش‌تری پس...
-فکر کردی میتونی گولم بزنی؟
-ولی اسکور عزیزم! تو اگه باهوش نبودی که نمیتونستی این همه پول درآری آخه! یادت بیاد از همه‌ی کلاه برداری‌هایی که کردی! نمی‌خوای یه بار دیگه هوش سرشارت در کلاهبرداری رو به همه نشون بدی؟

دوریا به هدف زد. اسکورپیوس پشت چشمی نازک کرد و به سمت ریونکلاویی کم سنی که به نظر می‌رسید سال دومی باشد، حرکت کرد و به صدای بلند شروع به صحبت با خودش کرد.
- شنیدم که آخرین بار بعد از اسکله مدیر رو دیدن که...

گوش سال دومی تیز شده بود. اسکورپیوس لبخندی زد.
-به چی گوش میدی بچه؟

چشمان جادوآموز از ترس گرد شده بود.

-می‌خوای بدونی مدیر رو کجا بردن؟ مطمئنم برات خیلی مهمه! آخه هم گروهی خودتون بوده!

سر ریونکلایی کوچک با اشتیاق مثل یک عروسک پارچه‌ای به نشانه‌ی تایید تکان می‌خورد.

-این اطلاعات خیلی مهمه! چرا باید به تو اینارو بگم؟ در ازاش چی بهم میدی؟

چشمانی که شبیه دو علامت سوال بزرگ شده بود به اسکورپویس خیره ماند.

-من دلم نمی‌خواد گریفیندوری‌ها زودتر مدیر رو پیدا کنن،‌ میدونی دیگه! چطوره بری بهشون بگی که سو لی رو توی کافه‌ی پایین خیابون دیدی و بعد هم کل گروهتون رو جمع کنی بیاری جلوی آبنبات فروشی تا من بهت بگم سو لی رو کجا دیدم! چطوره؟

ریونکلایی با شوق به سمت یک سال دومی گریفیندوری حرکت کرد.

دوریا آن‌طرف‌تر یک کلاه نوک تیز مشکی، درست مثل کلاه سو لی را درون دریاچه‌ی کنار اسکله انداخت و سپس به سمت سال اولی‌ها حرکت کرد.
-وای اونجارو! من چشمام ضعیفه نمی‌بینم اونجا چیه؟

گردن سال اولی‌ها به سمت دریاچه کش آمده بود.
-مشکیه!
-نوکش تیزه!
-کلاهه؟

دوریا حالت وحشت زده‌ای به خودش گرفت.
-وای یعنی کلاه مدیر مدرسه است؟

با گفتن این جمله، ۴ جین جادوآموز کوچک شروع به دویدن به سمت اساتید کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: شنبه 17 تیر 1402 00:01
نمایش جزئیات
آفلاین
× سوژه جدید - اردوی اول هاگوارتز ×



با از میان رفتن دود حاصل از حرکت قطار سرخ‌رنگ هاگوارتز، جادوآموزان چشم به قلعه‌ای می‌دوزن که ماه‌ها یا شاید حتی سال‌ها برای بازدیدش روزشماری کرده بودن... هاگوارتز!

در حالی که شور و شوق عجیبی بین جادوآموزان موج می‌زد و صدای گپ و گفت و خنده‌هاشون همه جا رو فرا گرفته بود، ناگهان با فریاد بلندی همه‌ش فرو می‌ریزه.

- جادوآموزان عزیز لطفا توجه کنید! مشکلی پیش اومده و به جای هاگوارتز باید به هاگزمید بریم. از مسیرهای مشخص شده و همراه با اساتید به سمت اسکله تفریحی حرکت کنین تا اونجا توضیحات تکمیلی داده بشه.

دوباره صدای همهمه‌ای بلند می‌شه که سرشار از علامت‌ سوال‌های شکل گرفته در ذهن جادوآموزان بود. با این که همه چشم انتظار ورود به هاگوارتز بودن، اما تعریف‌های بی‌انتهایی که از هاگزمید شده بود تلخی این ماجرا رو کمرنگ می‌کرد.

بالاخره بعد از دقایقی، اساتید هاگوارتز و جادوآموزان به اسکله تفریحی می‌رسن. جایی که حسن مصطفی منتظر ایستاده بود تا همه چیز رو توضیح بده.
- متاسفانه ما مدیر مدرسه هاگوارتز، یعنی سو لی رو از دست دادیم.

ناگهان سکوت ترسناکی حکم‌فرما می‌شه!

- وووی وووی وووی قیافه‌هاشونو! نه نمیخندوم! له له هستم!

همه هاج و واج نگاهی به هم می‌ندازن که حسن خنده‌هاشو قطع می‌کنه و چهره‌ای جدی به خودش می‌گیره.
- نترسین. منظورم این بود که ایشون گم شده و آخرین‌بار همین‌جا دیده شده. ما نمی‌تونیم سال تحصیلی جدید رو بدون حضور مدیر مدرسه شروع کنیم. باید بگردین و پیداش کنین! هر سرنخی پیدا کردین می‌تونین به اساتید یا ارشد گروهتون گزارش بدین.

یک جادوآموز ریزه میزه‌ی سال اولی که در بین جمعیت تصویرش دیده نمی‌شه اما صداش شنیده می‌شه، بلند می‌پرسه:
- ولی آقا ما که هنوز گروهبندی نشدیم! از کجا بدونیم گروهمون کدومه که ارشدش کی باشه؟
- شما این حق رو دارین که سکوت اختیار کنین وگرنه هرچی بگین ممکنه برعلیهتون توی مراسم گروهبندی استفاده بشه. ووی.

حسن با دیدن نگاه‌های خیره‌ی نه‌چندان دلپسندی که متوجهش شده بودن، گلوشو صاف می‌کنه.
- اهم... شما مجازین به هرکی خواستین گزارش بدین! اینم هدیه ما به شما. حالا عملیات جستجو رو شروع کنین.

حسن ضمن گفتن این حرف از بالا منبر پایین میاد تا همراه سایرین به دنبال نشانی از سو لی بگرده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: یکشنبه 16 مرداد 1401 00:47
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)



- روغن! روغنش کمه. اینجوری خشک و بدمزه می شه.

سو لی طاقت نیاورد و این جمله را فریاد کشید. بعد هم در حرکتی مصمم، ظرف پر از روغن را برداشت و روی اسکورپیوس خالی کرد.

بومیان با حیرت به این حرکات نگاه می کردند. ولی این پایان کار سو نبود.
- خب... از دستم در رفت و کمی زیاد ریختم. این غذا خیلی چرب شده. باید روغنش گرفته بشه وگرنه باعث گرفتگی رگ های شما و سکته می شه. شما نمی دونین سکته چیه. من می دونم و خیلی ترسناک و لولوئه.

بومیان از کلمه لولو بسیار ترسیدند. اسکورپیوس را تحویل مرگخواران دادند تا کم روغنش کنند.

لرد سیاه خوشحال به نظر می رسید.
- خب... کلی زمان خریدیم. الان وقتشه کمی اقتدارمونو بهشون نشون بدیم. به مناسبت این موفقیت و برای ترساندن هر گونه گیاهی و جانوری روی این جزیره، یک علامت شوم همگانی درست می کنیم. همه با هم. یک... دو... سه!

مرگخواران چوب دستی ها را به هم چسبانده و فریاد "مورس موردر" را سر دادند.
علامت شوم عظیمی آسمان جزیره را پوشاند که فقط پلاکس قادر به دیدنش نبود. چون داشت به اقیانوس نگاه می کرد.

جزیره به لرزه در آمد.

- می بینین یاران ما؟ قدرت علامت شوم را احساس می کنید؟

احساس می کردند. حتی بیشتر و بیشتر.

لرزش ها شدت گرفت و رعد و برق و طوفان شروع شد.

- یاران ما! ما دیگه زیادی داریم احساس می کنیم. چرا همچین می شود؟ ما را از خشم طبیعت در امان بدارید!

جزیره به حرکت در آمد و هر مرگخواری به گوشه ای پرتاب شد.
بومیان جزیره پشت سر هم به سمت علامت شوم روی آسمان تعظیم می کردند. لرد سیاه اگر در حال چرخانده شدن توسط گردباد نبود، بسیار از این صحنه احساس غرور و افتخار می کرد.

امواج متلاطم دریا و جزیره ای که ظاهرا دیگر موجود زنده ای را روی خودش تحمل نمی کرد، صحنه ای ترسناک به وجود آورده بودند.

- یاران ریونکلاوی ما... فکری کنید که یاران هافلپافی ما اجرایش کنند و یاران گریفیندوری ما، ما و یاران اسلیترینی ما را توسط آن فکر نجات دهند.


یک روز بعد!


- جزیره قرنطینه رو زدین منفجر کردین... بومیای جزیره همگی روی درختی وسط اقیانوسن که اصلا مشخص نیست ریشه اش کجاست. حاضر هم نیستن محل زندگیشونو ترک کنن. رفتن توی لونه یه ققنوس عصبانی پناه گرفتن. بعدش با چهار موسس محترم و باارزش هاگوارتز قایق درست کردین و نارلک رو به عنوان بادبان بهشون بستین و تا اولین خشکی رفتین؟ سه ساعت طول کشید که گره هاشون رو باز کنیم. شما اصلا متوجه هستین که چه خسارت عظیمی به وزارت سحر و جادو وارد کردین؟

لرد سیاه و مرگخواران در حوله هایی با آرم وزارت پیچیده شده و در حال لرزش بودند. لرد سیاه دو حوله داشت. حوله سدریک را که خواب بود هم گرفته بود.

- ما پول داریم... می پردازیم خب! فقط یک غذایی به ما بدهید. گرسنه ماندیم. این اسکورپیوس را هم دوباره بشویید. بوی کلم و ادویه می دهد.


معاون وزیر سری به نشانه تاسف تکان داد. ولی بیشتر از این هم جرات بحث با لرد سیاه را نداشت.

امضا و تعهد های لازم را از لرد ومرگخواران گرفت و برگه تست منفی ویروس شناسی را هم به دستشان داد.
- همگی سالمین. این پلاکس هم احتمالا شب بد خوابیده. سرش چرخیده. همینجوری می مونه دیگه. نقاشیاشو هم باید حدسی بکشه. برین یه فکری برای تهیه این پول بکنین.

-ارباب! من راهشو بلدم.
- راه نمی خواهد. گفتیم پول داریم. می پردازیم.
-ارباب!
- مرگ! از ما دور شو. همین امروز می دهیمت به خشکشویی. پلید و آلوده شدی.

اسکورپیوس به لرد سیاه نزدیک تر شد و در گوشش زمزمه کرد:
- نه ارباب. من راضی نمی شم پول از دست بدین. نگران خسارت نباشین. خودم حلش می کنم. امشب یه جایی دعوت شدم که فکر می کنم بتونم پول زیادی بدست بیارم و کل مشکل رو حل کنم. اصلا نگران نباشین. تا منو دارین غم ندارین. بسپارینش به اسکورپیوس همیشه برنده!


پایان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: شنبه 15 مرداد 1401 21:22
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران فکر کردند. مرگخواران خیلی فکر کردند! فکرهایی بسیار عمیق و هوشمندانه. اما راهی به ذهنشان نرسید.

-پیس پیس! لینی؟! داری چه کار می‌کنی؟ بیا این طرف کنار ما فکر عمیق کن.

لینی چند قدم از بقيه فاصله گرفته و رویش را از اسکورپیوس برگردانده و به سرعت بال می‌زد.
-می‌خوام هوا رو به جریان بندازم تا آتیش زیر اسکور خاموش بشه. همیشه شمع تولد خودمو اینجوری خاموش می‌کنم.

مرگخواران از هوش بی اندازه‌ی لینی حیرت کرده و لب به تحسين گشودند.

-لب به تحسین نگشایید! فرصت نداریم، ما مرگخوار نیم‌پز نمی‌خواهیم.

حق با لرد سیاه بود. حرار زیر اسکورپیوس یکنواخت و ملایم بود و خود اسکورپیوس هم به طور یکدست در حال برشته شدن بود. مرگخواران لب‌های گشوده شده را غنچه کرده و آماده شدند.
-همه با هم، یک... دو... سه!

همه با هم فوت کردند. اصولا هر قدر هم که تعدادشان زیاد بود، نباید فوت کردنشان آن هم از آن فاصله، تاثیری روی شعله آتش می‌گذاشت؛ اما در کمال حیرت، گذاشت!

-یاران ما دست نگه دارید. این چرا شعله‌ورتر شد؟!

اسکورپیوس که حالا ادویه‌ها به خوبی مزه‌دارش کرده بودند، با خود می‌اندیشید که ای کاش او را به کمی روغن هم آغشته می‌کردند تا پیش از مغزپخت شدن، نسوزد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: شنبه 15 مرداد 1401 20:55
نمایش جزئیات
آفلاین
رئیس قبیله رسما لرد سیاه را دعوت به چرا کرده بود! ولی حالا موقعیت مناسبی برای برخوردن نبود. چرا که قبیله ای ها در حال کوتاه کردن موهای اسکورپیوس بودند.
- موی زیاد خوب نبود. گلو رو قلقلک داد. لباس اضافی هم خوب نبود. دیر هضم شد.

یکی از بومیان میوه ای شبیه لیمو را از وسط نصف کرده بود و نقاط مختلف اسکورپیوس را به آن آغشته می کرد.
- خوشمزه شد!

اسکورپیوس انگشتش را روی بازوی خودش کشید و در دهان گذاشت.
- اصلا هم خوشمزه نشد. مزه کلم داد.

بومیان با خوشحالی روی اسکورپیوس ادویه ریختند.

لرد سیاه هم بدش نمی آمد اسکورپیوس پخته شود. ولی دوست داشت خودش شخصا در خانه ریدل ها او را بپزد. این روش به نظر او بسیار توهین آمیز بود که مرگخوارش را جلوی چشمش ادویه مالی کرده و بپزند.

- ارباب... بگین آب پز و بخار پز نکنن حداقل. بی مزه می شم. اگه منو بذارن توی دیگ، قول نمی دم توی غذاشون خرابکاری نکنم.

- آب پز و بخار پزش نکنین. کبابیش خوشمزه تره.

-ممنونم ارباب!

بومیان با خوشحالی قبول کردند. اسکورپیوس را به چوبی بستند و روی حرارت ملایم قرار دادند.

-ارباب... کمک!

فورا باید چاره ای می اندیشیدند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1401/5/15 21:03:12
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: شنبه 15 مرداد 1401 20:45
نمایش جزئیات
آفلاین
-ارباب؟! از شام منظورش من که نیستم، نه؟

لرد سیاه به فکر فرو رفتند. اسکورپیوس خیلی خوشمزه به نظر نمی‌رسید.
-ولی این بهش میخوره گوشتش دیر پز باشه... ما خیلی گرسنه هستیم!

سر دسته قبیله نوک نیزه ای به اسکورپیوس زد.
-نرم بود! زود پخت!

لرد سیاه چشم غره ای به مرگخواران رفتند و دو گالیونی آن ها افتاد.

-نه این گوشتش تلخه. من قبلا گازش زدم.

سر دسته به گل و گیاه های اطراف اشاره کرد.
-ادویه زد، شیرین شد.

-نه نمیشه... نجینی به گوشت مالفوی حساسیت داره. لوزه هاش باد می‌کنه.

-مار لوزه داشت؟

لینی بال بال زنان تایید کرد.
-مار لوزه نداشت. اما پرنسس لوزه داشت!

سر دسته سرش را خاراند.
-خب... ما این را خورد... شما گیاه خورد!

و به درختان اطراف اشاره کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: شنبه 15 مرداد 1401 20:11
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه خوشحال شد. بسیار خوشحال. اما هنوز به اندازه‌ای خویشتندار بود که ذوق و شوقش را نشان نداده و ابهتش را حفظ کند.
- پس به آنان بگو غذاهایشان را برای ما بیاورند تا در ضیافتی پرشکوه میل کنیم.

نجینی به طرف سردسته آدمخواران رفت و مقادیری فس و اندکی هس و به مقدار قابل توجهی صس کرد. فس و هس‌ها در مغز مرگخواران نفوذ کرده و استخوان‌های تن و بدنشان را لرزانده و چیزی نمانده بود آنها را دیوانه کند، که نجینی متوقف شد و با لبخندی بزرگ، به طرف مرگخواران برگشت.

- چی شد؟ قبول کردن؟ از غذاهاشون برای ما هم میارن؟
- فس.

اسکورپیوس فریادی از شادی کشید و حدود یک متر به هوا پرید. چند دقیقه سپری شد و اسکورپیوس همچنان در هوا بود. منتظر بود به زمین برگردد، اما باز هم در میان زمین و هوا و در ارتفاع یک متری معلق بود. لحظاتی طول کشید تا بفهمد روی دستان بومیان قرار دارد.
- هی! چی کار می‌کنید؟ منو بذارید زمین ببینم! من داشتم پرش پیروزمندانه می‌کردم، قرار نبود منو رو هوا بگیرید!

اما بومیان گوش نمی‌دادند. بقیه مرگخواران هم فقط ایستاده و به اسکورپیوس زل زده بودند تا ببیند عاقبتش چه می‌شود.
اسکورپیوس همچنان فریاد می‌زد و کمک می‌خواست. تاجایی که اعصاب فرمانده‌ی بومیان در مرز خرد شدن قرار گرفت.
- دوست ما نجینی شام خواست. شما غریبه‌ها شام خواست. ما به شما شام داد. شام!

همزمان با فریاد "شام"، اسکورپیوس را بالاتر گرفته و به جماعت مرگخوار نشان دادند. ظاهرا تصور نجینی و مرگخواران از شام با تصور بومیان اندکی متفاوت بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.