جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

49 کاربر(ها) آنلاین هستند (36 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
48 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: شنبه 16 خرداد 1394 20:41
نمایش جزئیات
آفلاین
آرسینوس در تاریکی و سکوت هولناک اتاق به شکست هایش در پیدا کردن دزد فکر میکرد.کم کم تصمیم گرفت که بازجویی بعدی را شروع کند.از در چوبی اتاق خارج شد وبه سالن رسید.با نگاه هایی موشکافانه مهمانان را جست و جو کرد که به ناگاه فریاد زد:
-کییییییف
به سمت کیفی کوچک در آن طرف سالن دوید وبدون توجه به نگاه های حاکی از حیرت مهمانان شروع به گشتن آن کرد.

-حتما کار خودشه...دزدناشی!فکر کرده من نمیفهمم که هورکراکس رو تو این گذاشته!خب بزار ببینم این تو چیه...عطر...عطر...بازم عطر،ای بابا عجب دزد با فرهنگی!آهان معجون جلوگیری کننده از گرفتن صدا؛اینو دیگه میخواسته چیکار!؟

ناگهان جسمی محکم با ماسک آرسینوس برخورد کرد.

-خجالت نمیکشی به اموال یه خواننده بین المللی دستبرد میزنی اونم تو روز روشن...اهم...شب تاریک.
-سلسیتنا واربک!باسلاح سرد به جون مامور قانون میفتی!؟
-سلاح سرد؟تو به یه میکروفون طلایی،کوچیک،مظلوم میگی سلاح سرد!

دقایقی بعد اتاق تاریک و نمناک بازجویی

-بشین!
-ایییییش!من اصلا امکان نداره رو این صندلی زوار در رفته بشینم.از همه جاش صدای پوسیدگی میاد.چند ساله بهش آب میدید!؟
-مگه باغچه هست!میشینی یا بگم رودولف بیاد؟
-همون یارو که قمه داره؟باشه ....باشه خب چرا عصبانی میشی بیا نشستم!

سپس سلسیتنا به سمت صندلی رفت و روی آن نشست و شروع به کشیدن و صاف کردن آن به سمت میز کرد.
قژژژژژ...قژژژژ
-نام و نام خانوادگی؟
قژژژژژ....قژژژژژژژ
-چطور نمیشناسی؟فکر کنم این روزا به انداز کافی مشهور باشم.سلسیتنا واربک ساحره خوش صدا محبوب.
قژژژ...قژژ...قژژژژ
-میشه دست از سر اون صندلی لعنتی برداری!؟
سپس در کاغذ بازرسی اش نوشت:
-مجرم دارای اعتماد به نفس کاذب است.
-میدونی چیه!؟این صندلیه صدای جالبی میده انگار از کائنات شکل میگیره.
-این چیه رو چشمت زدی!؟
-عینکه ریبنه...نه روبنه...نه روبانه اصلا هرچی!شما با کارآگاه هرکول پوآرو نسبتی نداری؟
-اون دیگه چه موجودیه!؟غوله؟
-نه یه فیلمه زیبای مشنگیه در مورد یه کارآگاهه که...
-یادم نمیاد با فیل جماعت نسبتی داشته باشم.
-چقدر صدات گوش خراشه. مطمئنم از اونایی هستی که به جمله" تنها صداست که میماند" اعتقادی ندارند.
آرسینوس کاغذ هایش را صاف کرد و گفت:
-من فقط به ارباب اعتقاد دارم.
سلسیتنا اخم هایش را درهم کشید و ادامه داد:
-این خیلی بده،توباید به صدا این عنصر آرامش بخش این سمبل زندگانی و حکمت بشریت و لطف مرلینی...

آرسینوس که دیگر صبرش سر آمده بود و حوصله شنیدن چرند های ساحره را نداشت،کیف او را دوباره در دست گرفت و شروع به گشتن آن کرد.
-دنبال چیزی میگردی؟
-آره دنبال هورکراکس میگردم.
-چی چی کراس؟
-هورکراکس،جان پیچ چه میدونم...هرچی اسمشو میزاری!
-من" پیچ" تو کیفم نمیزارم.
-کاملا قانع شدم.

۳ساعت بعد

این کیفت چقدر گوده!چه طلسمی زدی رو این بیچاره!
-طلسم گسترش دهنده!میگم میخوای بی خیال شی رول داره طومار میشه!
-انگار حق با توئه.فقط این چاه بازکن به چه دردت میخوره!؟
-عع به لوازم منزل رسیدی!؟
آرسینوس:
سلسیتنا:
-ظاهرا جان پیچ این تو نیست. اما یه سوال دیگه میمونه.چیز عجیبی تو این مهمونی ندیدید بانو!؟
-این مهمونی همه چیزش عجیب بود.

آرسینوس صدایش را صاف کرد و گفت:
-مثلا؟
-کجای جهان صندلی میگه میخواد بره دستشویی؟
-اون فلیت ویک بود؛خب میتونید برید.
-صبرکن یه چیز دیگه هم عجیب بود،یه نفر داشت درمورد دزدیدن یه پیچ حرف میزد.
برق کشف شرارت درچشمان زیر نقاب آرسینوس درخشید.
-منظورتون همون جانپیچه!کی؟...کی؟ سریع بگین.
-نمیدونم صداش انقدر بد بود که بهش نگاه نکردم و ازش گذشتم.
-یعنی چون صداش بد بود تو از یه پرونده جرم بزرگ که ممکنه باعث قتل روح یک فرد بشه،گذشتی!؟
-خب آره دیگه.
-واقعا ما به کدام سو میریم!؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سلسیتنا واربک در 1394/3/16 20:55:17
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 14 خرداد 1394 23:37
نمایش جزئیات
آفلاین
-دامبلدورِ بوووووووووووق... آخه من بهش چی بگم. :vay:
ارسینوس پس از گفتن این حرف از اتاق بیرون رفت تا شخص دیگری را برای بازپرسی بیاورد. به تک تک افراد حاظر نگاه کرد؛ دنبال کار یا نگاه مشکوکی بود تا این که دید یکی از صندلی ها دارن تکون میخورند! به اطراف صندلی نگاه کرد ولی چیزی ندید! آرام آرام به سمت ان رفت و با دیدن فلیت ویک فکری به سرش زد؛ آرام زیر لب گفت:
-فیلیوس قدش کوتاهه، هوش ریونی هم که داره؛ پس راحت میتونه هورکراکس ارباب را برداره بدون این که کسی متوجه شه. عه راستی استاد درس وردهای جایی هم هس پس...

-چرا داری با خودت حرف میزنی؟! دیوونه شدی؟
-نوبت تو هم میشه رودولف، از تو هم بازجویی میکنم.
-بزنمت با قمه...
-نمیتونی اخه من اختیارشو دارم از هر کی که دلم بخواد بازجویی کنم. قبول نداری برو از ارباب بپرس.
-بعدا به حسابت میرسم .
-حالا هم برو این فلیت ویک رو ببر اتاق بازجویی منم الان میرم.

در اتاق بازجویی

ارسینوس در اتاق داشت راه میرف و منتظر فلیت یک بود.

پنج دقیقه بعد

آرسینوس با عصبانیت روی صندلی نشت. تصمیم داشت برود پیش رودولف که ناگهان صدایی از سمت صندلی خالی امد.
-میشه یه لیوان آب بدی؟!
-چی؟
-آّب.
-تو تو میتونی حرف بزنی؟
-بله. هر کسی میتونه حرف بزنه.
-من الان دارم با صندلی حرف میزنم!!

صدای پوفی از صندلی آمد!صندلی تکانی خورد و فلیت ویک کوچک اندام از روی ان بلند شد.البته فرقی در بلندی قدش نکرد، ولی با کنار امدن او آرسینوس توانست اورا ببیند.
-نه من صندلی، میز، کلاه متحرک و خیلی چیزای دیگه نیستم! چرا همه همیشه همین فکرو میکنن؟!

آرسینوس که تازه متوجه فلیت ویک شده بود گفت:
-تو تمام مدت اینجا بودی؟
-بله میشه...
-پس چرا هیچی نگفتی؟
-آخه چیزی نپرسیدی. حالا میشه...
-خب پس شروع میکنیم بشین.

فیلیوس به آرامی به سمت میز رفت و سر جایش نشست.
-حالا میشه...
-هورکراکس ارباب کجاست؟
-من نمیدونم؛ میـــ....
-پس چرا اومده بودی اینجا؟!
-من نمیخواستم بیام ولی منو مجبور کردن بیام...
-مجبـــــــــــــور کی مجبورت کرده بود؟

آرسینوس از این که نمیتوانست فلیت ویک را ببیند عصبانی بود ولی به روی خودش نمیاورد و فقط به صندلی مثلا خالی خیره شده بود. فکر میکرد سرنخی پیدا کرده بود.

-رودولف لسترنج. گفته بود اگه نیام منو با قمه به 100 تکه تقسیم میکنه. مثل این که همه رو اینجوری تهدید کرده تا به این مراسم بیان فک کنم دستور اربابتون بود.فکر خوبی بود اینجوری همه شرکت کردند. مراسم باشکوهی بود. حالا میشه...
-بله فکر اربابمون بود. همیشه فکراشون عالین.
-میشه یه...
-خووووووووووووب پس یعنی ادعا میکنی هورکراکس ارباب رو تو برنداشتی؟
-نه.میـــ
-پس وقت دزدیده شدنش کجا بود؟
-آخه نمیتونم بگم!
-بگو کجا بودی؟
-دستشویی
-از کجا بفهمم که راست میگی؟
-به مرلین. من همیشه راست میگم. حالا میشه...
-چیه هی میشه میشه میکنی؟
-هیچی اب میخواستم میرم بیرون میخورم.
-برو بیرون.

آرسینوس برای اولین بار بود که در سه بازجویی شکست خورده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور فلیت ویک در 1394/3/15 0:19:14
Only Raven
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 خرداد 1394 10:22
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور با ارامش همیشگی اش در مقابل آرسینوس نشسته بود و با چشمان ابی رنگش از عینکش به آرسینوس چشم دوخته بود. گویی نه اینکه اتفاقی افتاده و نه اینکه او را به عنوان مجرم به اتاق بازجویی برده بودند.مثل همیشه با ارامش بود.
ارسینوس خوشحال از اینکه بعد از سال ها توانسته بود فرصتی برای بازجویی از دامبلدور پیدا کند در مقابل دامبلدور نشسته بود و به او خیره مانده بود.
بعد از چند دقیقه و در اتاق تارک بازجویی قدمی زد.منتظر بود تا عرق سردی از اضطراب و ترس بر پیشانی دامبلدور بنشیند .اما دامبلدور همچنان با ارامش تمام و بدون دغدغه نشسته بود .
ارامشی که باعث عذاب ارسینوس می شد . ارامشی سفید....ارامشی که برای یک مرگخوار بد ترین شکنجه بود
بعد از چند بار چرخیدن به دور اتاق ایستاد و بلند گفت:

-خب...


چشمان دامبلدور بار دیگر به چشمان ارسینوس خیره ماند و اینبار باعث پیدایش سوالی بس عجیب شد..«او چطور چشمان مرا می بیند؟»
سعی کرد این پرسش را از ذهنش بیرون کند اکنون مهمترین چز برای او پیدا شدن هوراکسس اربابش بود و بس...

-کجاست؟
-چی کجاست فرزندم؟؟
-میگم کجاست؟

و احساس کرد صدایش در اتاق می پیچد .از اینکه صدایش بار ها و بارها در اتاق تکرار شود لذت می برد .بار دیگر با همان صدای بلند گفت:

-هوراکسس ارباب کجاست؟

اما دامبلدور برخلاف ارسینوس با صدایی بسیار ارام پاسخ داد...

-فرزندم...خودت میگی هوراکسس اربابت.اونوقت از من می پرسی کجاست؟اربابت اگر هوراکسسی می سازه خودش باید ازش محافظت کنه نه دیگران...

و همچنان به ارسینوس خیره ماند. ارسینوس احساس میکرد که دیگر قادر به سخن گفتن نیست . دستی به سر و روی خود کشید و با دست به دامبلدور اشاره کرد که برود .هیچ وقت فکرش را هم نمی کرد که بازجویی ازدامبلدور انقدر مشکل باشد به دری که پشت سر دامبلدور بسته شده بود خیره ماند...جوابی که دامبلدور داده بوود همچنانن در ذهنش همچون اونگی به دا در می امد و گیجش می کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 10 خرداد 1394 19:27
نمایش جزئیات
آفلاین
_همه ساکت!

با فریاد آرسینوس همهمه ی سالن فروکش کرد...سپس آرسینوس دو بار دستانش را به هم زد و با این کار چهار دیوانه ساز از غیب ظاهر شدند...آرسینوس نگاهی به جمعیت خوف کرده انداخت و گفت:
_اینجا همه در برابر قانون یکسانند...نمیدونم ربطش چیه ولی همه اینجورین!به هر حال...هیچ کی از این سالن بیرون نمیره...دزد بدون شک یکی از شماست...این دمنتورها هم مواظبن که کسی از جاش تکون نخوره...الان هم تک به تک میایین توی اون اتاق تا ازتون بازجویی بشه...هاگرید...اول تو...بیا توی اتاق!

در اتاق بازجویی!

هاگرید پشت میز نشسته و تک چراغ بالای سرش که به تنهایی وظیفه روشن نگه داشتن اتاق را داشت،تلو تلو میخورد...آرسینوس جیگر نیز که ایستاده بود،با انگشتانش بر روی میز ضرب گرفته و به هاگرید خیره شده بود...ده دقیقه ای میشد که وضع بر همین منوال بود...بلاخره آرسینوس سکوت را شکست و گفت:
_خب...نمیخوای اعتراف بکنی؟!
_من کاری نکردم...
_به چشمام نگاه کن و بگو کاری نکردم...نگاه کن دیگه...هوی!میگم به چشمام نگاه کن،کجا رو داری نگاه میکنی؟!
_دارم دنبال چشمات میگردم!راستی...من دقت نکرده بودم...چشمات کجاست تو؟!
_ای بابا...این دوتا سوراخ رو میبینی توی نقاب...این برای چشامه دیگه!
_یعنی چشمات دوتا سوراخه؟!
_نه:vay:...اصلا ولش کن...اعتراف میکنی یا مجبور بشم از روش های اعتراف گیری خودم استفاده کنم!
_نه...نه...باشه...اعتراف میکنم!من...چیزه...چه جوری بگم...من اون کیک رو انگولک کردم!
_چی؟!کیک؟!کیک چیه؟!داریم در مورد هورکراکس مسروقه لرد صحبت میکنم!
_توی کیک بود هورکراکسش؟!

آرسینوس با دست به پیشانی خود کوبید...یادش نمی آمد چرا اصلا به هاگرید شک کرده بود...اصلا هاگرید چه انگیزه ای داشت که هورکراکس لرد را بدزد؟!
آرسینوس کمی با خود فکر کرد...بعد از یک دقیقه ناگهان فریاد زد:
_فهمیدم!هاگرید رو ببرین بیرون...بگین دامبلدور بیاد تو!

از اول باید میفهمید...شناسه قبلی دامبلدور حاضر،ماندانگاس فلچر بود...در گذشته هم بارها قصد کرده بود که جانپیج های لرد از جمله گردنبند و انگشتر مربوط به سالازار را بدزدد...دامبلدور مظنون اصلی بود...آرسینوس با روش های خاص بازجویی خودش باید از دامبلدور اعتراف میگرفت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1394/3/10 20:08:25
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 10 خرداد 1394 19:23
نمایش جزئیات
آفلاین
همچنان که مهمانان متعب سرجایشان باقی مانده بودند، ناگهان چشمان تیزبین آرسینوس دو نفر را تشخیص داد... شخصی مو زنجبیلی و همچنین شخصی با قدی بسیار بلند و ریش مویی بسیار خفن، پس یک قدم جلو رفت.

- چی چیو تو بازپرسی؟! تو خودت اصن مشکوک میزنی.

این صدای رودولف لسترنج بود که با چهره ای خشمگین به آرسینوس نگاه میکرد و البته آرسینوس هم با شنیدن این جمله ی رودولف بسیار خشمگین شد و نعره بر آورد که:
- چی؟! چی؟! من مشکوکم؟! من که به ارباب اینهمه خدمات انجام دادن و وفادار بودم، چرا حالا باید همه ی اینارو بیخیال بشم و یه همچین غلطی بکنم؟
- شاید میخوای از هورکراکس ارباب توی مجون هات استفاده کنی!
- اصن شاید خودت برش داشته باشی، شاید میخوای تقدیمش کنی به همسر گرامیت!
- همه ی ساحرگان همسران گرامی من هستن خوب، منظورت به کدومشونه؟

بلاتریکس که به طور اتفاقی دیالوگ آخر رودولف را شنیده بود:
- تو امشب میای خونه دیگه!

آرسینوس که چهره ی رودولف و بلاتریکس را دیده بود:

- حالا اصن اینارو ولش کنید! کی میخواد از خود آرسینوس بازپرسی کنه؟

لرد از روی تخت سلطنتش بلند شد و دستی به جای خالی هورکراکسش کشید.
- ما خودمان از آرسینوس بازپرسی خواهیم کرد ... آرسینوس، شروع کن دیگه! میفهمی هورکراکسمان گم شده یعنی چی؟

آرسینوس که به شدت خوف کرده بود بلافاصله به سمت شخص مو زنجبیلی و شخص قد بلند کناری اش رفت و به آن دو نگاهی کرد.
- هاگرید و ویزلی! برام جالبه بدونم که کله زخمی کجاست!
- این الان بازپرسیه؟ :worry:
- نه... همینجوری پرسیدم! حالا جدا کجاست؟
- نمیدونم... نیومده فکر کنم!
- اومدنش که اومده... حالا بیخیال! هاگرید، اول با تو شروع میکنم!
- به جان خاله ی مشنگ هری من و رون فقط اومده بودیم کیک بخوریم! املا هم جون خودت زیر بیصت نگرفتم.
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 10 خرداد 1394 15:35
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید


-ببخشید پروفسور! ما الان داریم اینجا چیکار می کنیم؟
-فکر می کنم داریم به سبک سیاه زندگی می کنیم فرزند...و این اصلا درست نیست. ما یک عمر در هاگوارتز به این مقوله پرداختیم که زندگی به سبک سیاه، سبکی بسیار منفور و پلید است!
-اونو نمی گم...تو این جشن چیکار می کنیم؟

پروفسور مک گونگال به فکر فرو رفت. البته زیاد هم فرو نرفت. فقط وانمود کرد فرو رفته است. چون جوابی برای این سوال نداشت. نگاهی به تابلوی درخشان جلوی در سالن مجلل انداخت.

مراسم رونمایی از آخرین هورکراکس لرد سیاه!


با خودش فکر کرد " واقعا ما داریم به کدام سو می رویم؟" ...بلافاصله متوجه شد که آرسینوس باعصبانیت به او خیره شده...شاید آرسینوس هم در ذهن خوانی پیشرفت کرده بود.
سالها قبل،حتی صحبت درباره هورکراکس ها ممنوع بود. اساتید و مدیر هاگوارتز هرگز اجازه نمی دادند دانش آموزان درباره چنین جادوی سیاهی کنجکاو شوند...همان تام ریدل برای هفت پشتشان کافی بود. ...و حالا...زیر سایه وزارتی که نیمش سیاه بود، برای رونمایی از چنین محصول شرم آوری مراسم برگزار می کردند.
درمیز دیگری ریموس لوپین معجون گرگ خفه کنش را جرعه جرعه می نوشیدن و حرص می خورد!

مرگخواران با غرور و افتخار به جزئیات مراسم رسیدگی می کردند. رودولف کاملا مراقب بود که به تک تک ساحره ها خوش بگذرد.

و بالاخره...لحظه موعود فرا رسید!

میز بسیار زیبایی از چوب بید کتک زن(که ظاهرا قربانی این مراسم شده بود) و دستمالی بزرگ و سفید رنگ که میز را از دید مهمانان پنهان می کرد...و البته لرد سیاه که روی تخت سلطنتش نشسته بود.
رودولف که فرصت را برای خودنمایی مناسب دیده بود اجرای مراسم را برعهده گرفت. چند ضربه روی میکروفونش زد و شروع به صحبت کرد.
-با سلام خدمت حضار محترم...سیاهان عزیز، دانش آموزان دوست داشتنی، اساتید بعضا محترم، و سفیدا...ضمن خوش آمد گویی از شما دعوت می کنم به آخرین شاهکار دنیای جادویی که با تلاش ها و خباثت ها و جنایات بسیار دقیق خلق شده توجه کنید. این شما و این هم جدیدترین هورکراکس لرد سیاه!

داداداداااااام!

صدا از ارکستر نبود...به دلیل کمبود امکانات افکت مورد لزوم را آرسینوس جیگر با دهانش اجرا کرده بود. رودولف دستمال روی میز را با یک حرکت سریع به هوا بلند کرد و میز نمایان شد!
صدای سوت و کف زدن فضای سالن را پر کرد.

-چقدر زیبا!
-خیره کنندس.
-چه تراش های هنرمندانه ای. همه اشکال حساب شده و دقیق هستن.
-آفرین بر این سلیقه.

رودولف متوجه اشتباه شد!
-هی...ملت..چی رو دارین تحسین می کنین؟ اینجا رو نگاه کنین. هورکراکس در دست منه.

ملت تازه متوجه شدند که هورکراکس مورد نظر، دستمال روی میز بوده و به دلیل کج سلیقگی عوامل، از ابتدای مراسم رونمایی شده بوده! رودولف دستمال را روی میز گذاشت و ادامه داد:
-حالا به افتخار و احترام این واقعه تاریخی یک دقیقه خاموشی!

ملت جادوگر با یک دقیقه سکوت آشنا بودند...ولی تعجبی نداشت که در مراسمی که میزبانانش اعضای ارتش تاریکی بودند احترام با خاموشی نشان داده شود.
ثانیه ها به کندی می گذشتند...و بالاخره با کف زدن حضار یک دقیقه به پایان رسید و مشعل ها روشن شدند. رودولف تعظیمی به لرد سیاه کرد و مجددا به میز اشاره کرد.
-حضار محترم، ازتون خواهش می کنم این محصول ارزشمند رو یک بار دیگه تشویق...محصول ارزشمند...محصول...مح...

همه نگاه ها به طرف میز برگشت...میز خالی بود!
آرسینوس شتاب زده جلو رفت.
-به نام قانون کسی از جاش تکون نخوره! به عنوان بازپرس ویژه آزکابان هورکراکس مسروقه رو پیدا می کنم!

___________________

اصولا برای سوژه ها نباید تعیین تکلیف کرد. ولی اسنثناهایی وجود دارن که سوژه باید به شکل خاصی پیش بره. این سوژه هم قراره به شکل بازجویی پیش بره. مکان عوض نمی شه و برای این که همه بتونن شرکت کنن همه اعضا و شخصیت ها به مراسم دعوت شدن.
ایده سوژه از رودولف لسترنجمان بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1394/3/10 15:43:13
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 10 خرداد 1394 15:03
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)


-مرلین؟

مرلین مغرورانه برای مورد تجلیل قرار گرفتن جلو رفت.

-چرا تو اینقدر نحسی؟

این تجلیلی نبود که مرلین در نظر داشت. کمی از میزان غرورش کم شد!
-چرا ارباب؟ من به این زیبایی...من به این دوست داشتنی ای!

لرد سیاه چوب دستیش را تکان داد و نقل قولی از مرلین کبیر جلوی چشمان مرلین ظاهر شد:
نقل قول:
چشمان مرلین برقی زد، از اینکه بعد از این همه پست دوباره وارد سوژه شده بود و نقش محوری و لجستیکی رو در روند سوژه بازی میکنه، خوشحال بود.

-چقدر یه جادوگر می تونه شوم باشه؟ وارد سوژه شدی و نقش محوری بازی کردی سوژه مرد! الان کی جوابگوئه؟ تو؟ ریشت؟

نه مرلین و نه ریش مرلین پاسخگو نبودند. مرلین شرمنده شد. مرلین خوار و خفیف شد. مرلین عقب نشینی کرد.

لرد سیاه نگاهی به گیلبرت کت بسته انداخت.
-اینو ببرین تحویل تیمارستان بدین. نه باباش به دردمون خورد نه خودش! تا بیشتر از این دردسر درست نکرده از جلوی چشمای ما دورش کنین.


پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 12 آذر 1393 01:24
نمایش جزئیات
آفلاین
- ساکت بشین!

مرگخوار های هیجان زده، مجبور به قطع برنامه ها و ایده ای جنجالی خودشون در مورد مسئله ی پر اهمیت جهان امروز شدند. لرد یک بار دیگه صداش رو صاف کرد و در حالیکه پنهانی از ابهت و جذابیت خودش خوشش اومد، شروع به صحبت کرد:
- میخواهیم که مرلین جادویی اختراع کنه و اون رو به افتخار ما، لرد سیاهیوس نامگذاری کنه و در عملکرد، باعث بشه که این گیلبرت به راه راست هدایت بشه.

چشمان مرلین برقی زد، از اینکه بعد از این همه پست دوباره وارد سوژه شده بود و نقش محوری و لجستیکی رو در روند سوژه بازی میکنه، خوشحال بود. برای همین رفت بالای سکو ایستاد و دستانش رو بالا برد و از جمعیت حاضر درخواست کرد که سکوت کنند. در حین کارهای مرلین، مرگخواران با قیافه ی بهت زده به او نگاه میکردند و سعی در پردازش و هضم اتفاقات داشتند.
- ممنونم، ممنونم! از لرد سیاه که موجبات خنده و شادی ما رو... چیز یعنی، موجبات پیشبرد این اتفاق مهم و دستیابی به راه حلی جامع و کامل رو در زیر سایه ی هوش و توانایی ذهنی و فکری فوق العاده شون فراهم آوردند، تشکر میکنیم.

لرد سیاه نگاه رضایت بخشی به مرلین انداخت و این کار باعث شد که مرلین بیشتر دور بگیره!
- الیوم استعمال چیز حرام اعلام شده و استفاده از آن حکم محاربه با لرد سیاه را خواهد داشت!

-

نگاه رضایت بخش لرد کمی افول کرد، مرلین با درک موقعیت خطیر استراتژیکی و امکان حمله ی پهپاد های بی سرنشین و با سرنشین مرگخواران دیگه رو درک کرد، شدیدا سعی کرد که اوضاع رو کنترل کنه و بیشتر از این موجبات خنده و شادی مرگخواران رو فراهم نکنه.
- و اکنون، مرلین پروداکتز تقدیم میکند! دی ری ری دیم! لردیوس سیاهیوس!

با گفتن این ورد، اژدهای گیلبرت کان لم یکن تلقی شده و گیلبرت در حالیکه نمیدانست از کجا خورده، دست بسته توسط مرگخواران در جلوی لرد سیاه حاضر شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 10 آذر 1393 23:48
نمایش جزئیات
آفلاین
طولی نمی‌کشه که ایده‌های ناب مرگخوارا شروع به تراوش کردن می‌کنه. هکتور در یک چشم به هم زدن بساط پاتیل و معجون درست‌کنیشو رو میز پهن می‌کنه و می‌گه:

- یه معجون می‌سازم. هنوز نمی‌دونم دقیقا قراره چه اثری داشته باشه اما هدف اینه که اونو از دور، فاصله‌ای خیلی دور، دورتر از اونچه تصور کنین، به صورت قطره‌ای می‌پاشیم رو گیلبرت! معجون اثر می‌کنه و گیلبرت از آن ما می‌شه. به همین سادگی! :fishing:

مرگخوارا نگاهی سرشار از شک و تردید بین هم رد و بدل می‌کنن. هکتور با دیدن چهره‌ی نه‌چندان راضی‌ـه اونا کمی، و فقط کمی، ناامید می‌شه. اما این به نشونه‌ی پایان راه برای اون نیست، هکتور هرگز تسلیم نمی‌شه. بنابراین وسایلشو تو رداش می‌ریزه و به سمت میزی گوشه‌ی اتاق می‌ره و مشغول ساخت معجون می‌شه.

مورگانا با تاسف سری‌تکون می‌ده و نگاهشو از هکتور برمی‌داره و به سمت پنجره می‌ره. یه چشمشو می‌بنده و مشغول نشونه‌گیری اژدها می‌شه.

- به نظرتون گیلبرت اونقدر عاقل هست که بفهمه طلسم چیه؟ می‌تونیم از همین فاصله و با یه نشونه‌گیری دقیق اونو هدف بگیریم و ... فوقع ما وقع!

اما کراب سریعا مداخله می‌کنه و حواس همه‌رو به خودش جلب می‌کنه. این‌بار نوبت خودشه که با ایده‌های درخشانش همه‌رو به وجد بیاره.

- چطوره روونارو سپر بلا کنیم؟ بعنوان روح می‌فرستیمش جلو، اژدهاهه هم تا دلش می‌خواد اونو فوت می‌کنه! ولی فایده نداره که! آتیش از توش رد می‌شه.

روونا با دست شروع به نوازش صورتش که سالم و بی‌هیچ سوختگی‌ایه می‌کنه، بعدش بلافاصله دست‌ به سینه می‌شه و با جدیت می‌گه:

- اونوقت می‌شه بگی بعدش قراره چی بشه؟ حتما قراره دستمو دور گیلبرت حلقه کنم و سعی کنم از رو اژدها بندازمش پایین، درسته؟

کراب که هنوز تحت تاثیر عوارض معجون هکتور تو سوژه‌های پیشین قرار داره به حالت دلربایانه‌ای پلک می‌زنه.

- درسته! دقیقا منظورم همین بود.

روونا آه کشان نگاهشو از کراب خوشنود و خوش‌خیال برمی‌داره.

- سورپرایز! من یه روحم و نمی‌تونم گیلبرتو با خودم حمل کنم! نقشه‌ت با شکست رو به رو شد، بعدی!

لرد از این همه اظهارنظر پیاپی مرگخوارا که واسه خودشون می‌بریدن و می‌دوختن و حواسشون از خودش پرت شده، دلخور می‌شه. بنابراین گلوشو صاف می‌کنه تا توجه مرگخوارارو دوباره به خودش جلب کنه ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1393/9/10 23:55:28
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1393/9/11 11:42:49
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 آذر 1393 22:08
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

تنها پسر گلرت گریندل والد به نام گیلبرت از بیمارستان روانی فرار کرده. محفل و مرگخوارا دنبالشن. گیلبرت دچار اختلال حواس و بسیار خطرناکه! گیلبرت که به دنبال کار می‌گرده سر از محفل در میاره. مرگخوارا هم که متوجه این موضوع شدن سعی می کنن گیلبرتو از محفلیا بگیرن و مجبور می شن مسابقه شطرنجی با محفل برگزار کنن. مسابقه به هم می خوره و اژدهاها به محل مسابقه حمله می کنن!

__________________________

مرگخواران دوان دوان بطرف مهره شطرنج رفتند. سر راه بطور اتفاقی چشم مصنوعی مودی را به سمت نامعلومی شوت کردند،بطور اتفاقی کوچکترین ویزلی را زیر پا له کردند و با رد شدن از چاله پر از آب گل آلود بطور اتفاقی گل و لای را به ریش و موی سفید دامبلدور و اطرافیانش پاشیدند. ولی بالاخره به مهره فیل رسیدند!

-گیلی؟
-اون زیری؟
-اگه هستی یه طلسم بفرست!

چند جرقه خفیف از زیر مهره فیل خارج شد. لودو گریان و نالان خرطوم فیل را گرفت.
-از روی نصفم پاشو تن لش!

وینسنت تحت تاثیر گذشته ای که با لودو داشت بصورت ناگهانی غیرتی، و به فیل حمله ور شد. با یک حرکت سریع مهره فیل را تکان داد و نیمه راست لودو را نجات داد. برای بقیه مرگخواران نیمه راست لودو اهمیتی نداشت...نیمه چپش هم اهمیتی نداشت! آنچه مهم بود گیلبرت بود!


ساعتی بعد...خانه ریدل!

-ارباب...آوردیمش!

لرد سیاه نگاه مشکوکی به یارانش انداخت.
-یعنی باور کنیم بالاخره کاری رو درست انجام دادین؟

نیمه راست لودو که ظاهرا بسیار پررو بود جواب داد:
-خب...ارباب...گیلبرت اومد! ولی هر کاری کردیم حاضر نشد سوار جارو بشه یا آپارات کنه. پرید رو یکی از اژدهاهای حاضر در صحنه و پرواز کنان اومد!

-الان کجاست؟
-تو محوطه جلوی خونه اس! می گه هر کی بره جلو به اژدهاش میگه فوتش کنه که جزغاله بشه! و ظاهرا اژدها به حرفش گوش می کنه! ارباب این گیلبرت زیاد متعادل به نظر نمی رسه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.