هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۱۶:۴۲ جمعه ۱۸ خرداد ۱۳۹۷

مروپ گانت old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۰۹ سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۰:۲۳:۰۱ یکشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 122
آفلاین
حقیقت این بود که دلفی زبان ماری انگلیسی را با نوع فرانسوی آن قاط زده بود. برخی کلمات در این دو زبان ، شباهت هایی از لحاظ تلفظ دارند. مثلا ‘فاسهی’ در فرانسوی و ‘فَسهی’ در انگلیسی که مترادف همان تاکسی (تکسی) خودمان می باشد.

مار مزبور که یک انگلیسی نجیب زاده بود و روی زبان مادریش حساسیت بسیار داشت ، وقتی دید دلفی دارد با لهجه ی انگلیسی-فرانسوی حرف می زند ، رگ وطن دوستی اش متورم شد و به او حمله ور گشت...

***


مروپ پشت میزی واقع در آزمایشگاه خانه ی ریدل ، نشسته بود و داشت دستورالعمل معجون عشقی را که اخیرا درست کرده بود ، می نوشت.

-قمه ی رودولف : 2 عدد ... چربی موی اسنیپ : 2 قاشق غذا خوری ... خلوت تنهایی دلفی : به مقدار لازم ... معجون عشق آماده ی هکتور : 1 عدد ... بانز : 1 عدد جهت آزمایش معجون ...

در این هنگام بود که سقف آزمایشگاه فرو ریخت و شخصی با ژست سامورایی طور بر زمین فرود آمد.

مروپ همان طور که سعی داشت خودش را از زیر آوار بیرون بکشد ، تاتسویا را دید که مقابلش ایستاده و کاتانایش را به سمت او گرفته.

- ام! ... تاتسویا سان! ... نمی خوای بگیریش اون ور ...

تاتسویا چند بار پلک زد و در حالی که از مود سامورایی وارش خارج می شد ، کاتانایش را غلاف کرد و گفت : "مروپ سان! ... جغدتو جا گذاشته بودی ... نجینی از صبح هی زنگ می زد ..."

مروپ جغدش را که جدیدترین محصول شرکت گلابی بود ، از تاتسویا گرفت و به نجینی زنگ زد.

-هَسو؟ ... هِس فِس! (الو؟ .. مامان مروپ! ... معجون عشق دسته ، بذار زمین ... پاپام گفته هر کی زبون ماری بلد باشه ، خونه ی گانت رو می زنه به اسمش!)

جغد مروپ از دستش افتاد. بعد از این همه زحمتی که برای پسرش نکشیده بود ، این طوری جوابش را می داد؟ دستش را روی قلبش گذاشت و در حالی که پیازهایی را که به عنوان غنیمت از محفل برداشته بودند ، به چشمانش می مالید تا اشکش درآید ، گفت : "تاتسویا سان! ... قلبم شکست! ... آخه می خواستم خونه ی گانتو تبدیل به نمایندگی فروش معجون عشق کنم ... "

-مروپ سان! ... اولا ، قلبت اون جایی که دستتو گذاشتی نیست! ... دوما ، خودت بهم قول داده بودی که می تونم اون جا رو تبدیل به باشگاهِ کنم ...

مروپ سرش را به نشانه ی تکان داد و گفت : "آره ، الانم همینو گفتم ، تو هنوز زبون فارسی رو درست متوجه نمیشی ...

بعد هر دو راه افتادند تا در رقابت مرگخواران برای به دست آوردن سند خانه ی گانت شرکت کنند ...


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۱۸ ۱۷:۳۹:۳۵
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۱۸ ۱۷:۴۳:۳۵
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۱۸ ۱۷:۴۶:۰۲
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۱۸ ۱۷:۴۷:۴۹
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۱۸ ۱۹:۲۰:۳۴
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۱۸ ۲۲:۱۵:۰۶


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۱۸:۵۵ چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۶

ریتا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۴ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۹:۲۷:۰۶ دوشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۹
از سوسک سیاه به عنکبوت!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 205
آفلاین
-وقت دختر ما بیشتر از انجام این کارای پیش پا افتاده ارزش داره.

دلفی که مردد مونده شروع کنه به حرف زدن یا نه، اول به مار، بعد به اربابش و دوباره به مار نگاه میکنه و آب دهنش رو قورت میده. قرار نبود لرد با همچین مار بد قواره ای بسنجدش خب! حالا باید چیکار می کرد؟

دلفی نگاهی به لرد میندازه که دوباره مشغول محاسباتش شده بود... شاید بهتر بود خیلی سوسکی از همون دری که وارد شده بود، برگرده.
بعد از انجام کمی محاسبات سوسک ضربدر قلم پر برابر ریتا و ریتا برابر سوسک کش، سوسک کش برابر خلوت تنهایی، پس ریتا برابر خلوت تنهایی... وقتی سرانجام به نتیجه رسید که ریتا داره خلوت تنهاییشو ازش میدزده، عزمشو جزم کرد که بره و جلوش وایسته. پس، خیلی پاورچین پاورچین به سمت در اتاق رفت، دستگیره رو چرخوند و در رو باز... نکرد! در قفل بود!

-کجا با این عجله؟ بیا اول به سلامت از این آزمون رد شو، بعد!
-ارباب! همین الان متوجه شدم ریتا داره خلوت تنهاییم رو ازم میدزده. باید برم خلوت تنهاییمو نجات بدم از دستش!
-فرمودیم اول آزمون، بعد.

دلفی ترسون و لرزون به جای اولش برمیگرده و روبروی مار می ایسته. مار هم سرشو بالا میاره و به دلفی زل میزنه. دلفی آب دهنشو قورت میده و چشم هاشو میبنده، بعد یادش میفته نباید چشم هاشو ببنده. باید با ترسش روبرو بشه. در نتیجه چشم هاشو باز میکنه و به چشمای مار نگاه میکنه.
-فس فیس فسس فس فس؟



تصویر کوچک شده

Only Raven


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۱۵:۱۴ چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۶

بانز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
لرد همونطور که سرش تو محاسباتش بود به طرف رداش که یه گوشه ای پرت شده اشاره میکنه.
-اونجا تو جیب داخلی ردامونه. برش دار برو. به گلدونا هم آب بده. وقتی داری میای بیرون چراغا رو...هی...صبر کن ببینیم...داری از حواس پرتی ما سوء استفاده میکنی؟ ما شرطمون یادمون نرفته. مگه زبون ماری بلدی؟

دلفی با اعتماد به نفس سرشو تکون میده و میگه: البته که بلدم ارباب. خیلی خوب صحبت میکنم. بی لهجه.

لرد چوب دستیشو در میاره. دلفی میترسه! درآورده شدن چوب دستی لرد اتفاق ترسناکیه.
لرد چوب دستیشو تکون میده...
ولی دلفی بر خلاف تصورش نمیمیره.

یه مار غول پیکر درست جلوی پای دلفی ظاهر میشه.

-تواناییتو ثابت کن! حرف بزن باهاش ببینیم!

دلفی با ترس و لرز به ماره نگاه میکنه.
-حالا چه لزومی داشت مزاحم اوقات ایشون بشیم ارباب؟ نجینی جان که بودن...


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۱۶:۳۹ سه شنبه ۵ دی ۱۳۹۶

دنیسold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۲ یکشنبه ۵ آذر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۱:۱۹ دوشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 36
آفلاین
- نه خیر. یکم نم کشیده فقط. چیزه... بلدما. هولم نکنین بذارین تمرکز کنم..
- بفرما تمرکز کن ببینیم.
- اینطوری که نمیشه! صدای نفس کشیدن‌تون نمیذاره تمرکز کنم!
- بلد نیستی بگو بلد نیستم دیگه. بهونه چرا میاری؟

مرگخواران رکوردرها را خاموش کرده و محل را ترک کردند.

- خیلی هم بلدم!

دلفی کمی به فکر فرو رفت. دید با کمی به فکر فرو رفتن به نتیجه‌ای نمی‌رسد. در نتیجه بیشتر به فکر فرو رفت. همانطور که به فکر فرو رفته بود به خودش آمد و دید جلوی دربِ اتاق ارباب ایستاده؛ رشته‌ی افکار از دستش در رفت و هرچه فکر کرد یادش نیامد که داشت به چه فکر می‌کرد.
شانه بالا انداخت و در زد.

- بیا تو.

وارد شد.
به نظر می‌آمد لرد در حالِ محاسبه‌ی چیزی بود.

- ارباب اومدم کلید خونه‌ی گانت‌ها رو بگیرم ازتون.



پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۱۲:۵۲ دوشنبه ۴ دی ۱۳۹۶

دلفی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۹ پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۱:۱۶ یکشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۸
از خلوت تنهاییم دور شو شیاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 200
آفلاین
خلاصه:
لرد سیاه قصد داره مالکیت خانه گانت ها رو به یکی از مرگخوارها واگذار کنه. تنها شرطش هم اینه که مرگخوار مورد نظر، مارزبان باشه.
مرگخوار ها تلاش می کنن مارزبان بشن. لینی از نجینی درس می گیره(که بی فایده اس)...هکتور معجون مارزبانی درست می کنه(که بی فایده اس)...بلاتریکس می خواد زبون مار بخوره که به جاش زبون مارمولک می خوره. اثر منفی می ذاره و حالا فقط مثل گاو مااا مااا می کنه. آریانا طی یه تلاش نافرجام به میز تبدیل شده و تلاش رودولف برای یاد گرفتن زبون مار ها از هری پاتر هم بی نتیجه میمونه.از طرفی ریتا هم موفق نمیشه با مصاحبه کردن زیرزبون مار رو بکشه و ازش حرف زدن مار ها رو یاد بگیره.
_______________________
ریتا موقتا بیخیال یادگیری زبان مار ها شده بود و به سراغ تنبیه قلم پرش رفته بود.
در سویی دیگر، دلفی که بعد از چندروزی دوری از هردوجهان، از خلوت تنهاییش بیرون آمده بود چشمش به آگهی روی دیوار خورد. با خودش فکر کرد:
-مار زبان بودن؟... مارزبان بودن! آره خودشه من مارزبانم! لعنتی پاک یادم رفته بود!

دلفی به اتاقش برگشت و ردای پلوخوری اش را تن کرد و برای خفن تر جلوه کردن عینک آفتابی بزرگی به چشمانش زد.
-اَه نه! واسه عینک دودی خیلی تاریکه ولش کن اینو به عنوان صاحب آینده خونه آبا و اجدادی ارباب به خودی خود خفن محسوب میشم.

سپس به سمت اتاق لرد سیاه حرکت کرد تا بعد از اثبات مارزبانی اش سند خانه را تحویل بگیرد، توی راه اتاق بود که مشغول رویا پردازی شد؛ خانه را بغل کرد، خانه را نوازش کرد، خانه را خواباند، خلوت تنهایی اش بزرگ شد، خلوت تنهایی اش با خانه ازدواج کرد، ماه عسل رفت، خانه گانت ها با خلوت تنهایی اش صاحب فرزندان دورگه نیمه خانه نیمه خلوت شدند، بچه ها بزرگ شدند، با دو ویلای خوشتیپ ازدواج کردند. خلوت تنهایی اش و خانه گانت ها در حالی که با عشق به نوه هایشان خیره شده بودند همدیگر را بوسیــــــــــ...
-دلفی دلفی کجا میری؟
-زهرنجینی و کجا میری! فضله تسترال و کجا میری؟ چرا وسط صحنه حساس ماجرا مزاحم میشی ها؟ هــــــا؟ هـــــــــــــــــــــا؟

لینی حشره ای نبود که به این سادگی ها دست از هدفش بردارد پس بدون این که خم به شاخکش بیاورد گفت:
-نمیگی کجا میری؟
-دارم میرم بمیرم؟ مگه نمیبینی لباس رسمی پوشیدم؟ دارم میرم قرارداد خونه رو با ارباب امضا کُــــ...

هنوز جمله منعقد نشده بود که تمام مرگخواران دور تا دور را محاصره کردند!
-چرا رو نمیکنی شیطون؟
-یه دو کلوم حرف بزن ببینیم مرلینی!
-تو مث یه روز قشنگ آفتابی، اومدی به آسمون قلبم بتابی.
-همیشه معلوم بود با استعدادی... از چشمات میخوندم اصلا.
-کی بهتر از تو که بهترینی؟ تو ماه زیبای روی زمینی!
-تو دوست داری با دوست من که دوست داره با دوست تو دوست بشه دوست بشی؟

به دلفی فشار آمد! دلفی خلوت تحمل این همه شلوغی را نداشت.
-بــــــــــــــــــــســـــــــــــــــــــــه!

سکوت ناگهانی ای همه جارا فراگرفت.

-خب خب، میدونین که دل نداشتم نمیاد که ناامیدتون کنم یه چندتا جمله به زبون مارا میگم بعدا برید واسه بقیه تعریف کنید دهن به دهن بچرخه...
-بگو بگو!

ملت مرگخوار رکوردر های جادوییشان را استارت کردند تا هیچ کلمه ای را از دست ندهند.

-خب شروع میکنیم! فس فس...آم چیزه یه لحظه هول شدم وایسین!...
فیس... نه نه اینم نبود، خیلی وقته تمرین نداشتم... الان درست میشه، فوس فوس فیس... اشتباه شد اشتباه شد. هولم نکنین دیگه! الان دارم هول میشم! استرس گرفتم، وگرنه بلدم...

کم کم صدای اعتراض ها بلند شد:
-ما رو تسترال فرض کردی؟
-این چه وضشه!




تصویر کوچک شده

A group doesn't exist without the leader


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۱۵:۴۰ چهارشنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۶

دیانا ویلیامسون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۵ جمعه ۷ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۰۹ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 36
آفلاین
آن طرف قضیه.
ریتا داشت با خودش فکر میکرد که چگونه زبان ماری رو یاد بگیره.
او باز فکر کرد...
و بازم فکر کرد...
و دوباره نیز فکر کرد...
و فکر کرد برای اینکه به فکر خوبی برسه باید دوباره فکر کنه.
تا اینکه فکری به سرش داد.
فکر او این بود که، او یه خبرنگاره و تنها راه یادگیری زبان مار ها میتواند، مصاحبه با یه مار باکمالات باشه.
همون روز او، مار باکمالات رو خبر کرد تا برای مصاحبه با او به خانه ی ریدل بیاید، ملت مرگخوار هم شدن به عنوان تماشاگر مصاحبه.
-خانم ها و اقایون محترم، این شما و اینم... اقای مار باکمالات.

مار با پاپیون قرمز و کتی قهوه ای وارد شد و ملت هم دست زدن.
-مشتکرم فیس فیسا!
-خوب به مصاحبه خوش اومدید، دلیل اینکه شما به اینجا اومدین این است که طبق اطلاعات اخیر شما به عنوان، سریع ترین مار دنیا شناخته شده اید.قلم اماده ی نوشتن باش.
-بله من خیلی سریعم، من توی بیست دقیقه یه متر حرکت میکنم، فیسا!
-خوب...میشه لطفا اسم و فامیل گرامیتون رو شرح بدین؟
-من اقای باکمالات هستم.اسمم...باکم...فامیلیم...الات است.
-در مورد تحصیلات، اوقات فراغت و ... توضیح بدید.
-من یه مار تحصیل کرده از داشنگاه مسبال هستم، معمولا اوقات فراغتم رو صرف کتاب خوندن میکنم.یه برادر به اسم کمی دارم.
-بله.

"در همین حین قلم ریتا که از چرت و پرت نوشتن خسته میشه، شروع میکنه به خط خطی کردن و ریتا متوجه نمیشه."
-خوب، میشه در مورد اینکه چطوری تونستین زبون ماری یاد بگیرین، صحبت کنید؟
-خوب زبون مادریم بوده دیگه، فیس فیس!
-خوب مگه شما از همون اول بلد بودین همه چیزه خواندن و نوشتن رو؟
-خوب نه فیس!
-کامل توضیح بدید.
-خوب من کتاب "صلح اموزی با مار" رو اول خوندم.البته این کتاب دیگه وجود نداره‌، حتی اگه ماری، از قبل این کتابو داشته، گرفتن سوزوندن اون کتابو، و الان هم به صورت سری برای اینکه کسی سواستفاده نکنه، اموزش میدن به بچه مارها.
-شما میتونید مثلا الان به من چند تا چیز یاد بدین؟:)
-من معلم نیستم که و تازه این چیزی که شما میگید ازپس من برنمیاد، اگر هم بیاد من اصلا حوصله ی همچین کاری ندارم ولی میتونم به شما یه چیزی رو بگم.
-خوب بگید.
- درس اول...آنفیس یعنی آن مثلا، منفیس یعنی من.
-نفهمیدم.

ریتا که میبینه اینکارا فایده ای ندارم و حس یه ادم وقت هدر داده ی شکست خورده بهش دست داده، از هم شکست ولی دوباره سرهم شد، ذوب شد ولی باز منجمد شد.
-خیلی خوب، میتونید برید، ممنون بابت مصاحبه.

ریتا اینو از ته دل البته نگفت.مار میره و مرگخواران هم برمیگردن تا به کارهایشان برسند و ریتا حداقل با این امید که یه امید دیگه واسه یاد گرفتن زبون مارا داره، به سراغ قلمش رفت که شاید با توجه به حرفا های مار بتونه نکاتی رو پیدا کنه.
-سلام قلم خوبم، همه چیزو نوشتی؟

قلم هیچی نمیگه و فقط ورقه ای رو که روش چیز میز نوشته بود رو به ریتا نشون داد.
-ای قلم بد، بد،همش که خط خطی کردی، من تا تورو ادم نکنم،‌ول کن نیستم.

قلم هم پا به فرار میذاره البته پا به پرواز.


ویرایش شده توسط دیانا ویلیامسون در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۲ ۱۶:۱۵:۳۹
ویرایش شده توسط دیانا ویلیامسون در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۲ ۱۶:۱۶:۵۶
ویرایش شده توسط دیانا ویلیامسون در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۲ ۱۶:۲۱:۱۹
ویرایش شده توسط دیانا ویلیامسون در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۲ ۱۶:۲۷:۱۱
ویرایش شده توسط دیانا ویلیامسون در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۲ ۱۶:۲۸:۳۷

Im a haffley
Where words fail, music speaks.تصویر کوچک شده
🎵🎼Dιαɴα Wιllιαмѕoɴ🎹🎶
just lord
تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۲۰:۳۴ جمعه ۳۰ تیر ۱۳۹۶

گریفیندور

یوآن آبرکرومبی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۸ جمعه ۹ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۹:۴۵ جمعه ۱۴ آذر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 376
آفلاین
پاق!

رودولف جلوی در خونه‌ی گانت‌ها ظاهر شد.

- هیسسسسس! فیسسسسس!

امّا توسط ماری که به در تخته شده بود، متوقف شد. یه دفعه یه فکری به سرش زد و تصمیم گرفت میزان مارفَهم بودنش رو همینجا تست کنه.
- چه مار باکمالاتی!

مؤنث بودنِ مار رو از مژه‌هاش فهمیده بود.

- فیس فیس فیس فوس فســـــا!

و این "فســـــا"ی آخری به شدت تهدیدآمیز بود. رودولف فهمید که مار متوجه چشم‌چرونیش نشده. اونطور که قبلاً فهمیده بود، اون برای حرف زدن با مارها، به توهم نیاز داشت. ولی گنجینه‌ی توهم پشتِ در و پیش مورفین بود و رودولف برای رسیدن به اون گنجینه، باید با توهم، با مار معاشرت میکرد. ماری که برای قمه‌فهم کردنش، نیاز به توهم داشت و توهم هم اون پشت مشتا و پیش مورفین بود. رودولف بارها این چرخه رو تکرار کرد و فهمید که توی تله گیر افتاده.
آخرین اُمیدش رو امتحان کرد.
- فسو؟
- فیس!
- فیسی فیس؟!
- فیس!
- چه کمالاتی! چه افاده و فیسی! فیس؟!
- فسا!
- فیس؟
- فوس!
- اذیت نکن دیگه! بذار رد شم!
- فسو! نمیشه!
- عه! عین آدم حرف زدی که! زبون آدمیزاد حالیته؟!

مار که تصادفاً از دهنش پریده بود، خودش رو جمع و جور کرد و به فیس فیس کردنش ادامه داد.
رودولف نااُمید شد. خراب شد. شکست. باناموس شد.
تصمیم گرفت تا آخر عمرش پیراهن و شلوار گشاد و تمام‌بدن بپوشه.
تصمیم گرفت با شیرجه بپره توی پاتیلِ معجونِ اسیدیِ هکتور.
اعتمادش به فنگ رو تکذیب کرد.
مجلس ساحره‌ها رو ترک کرد.
به ناپدید شدن ولدمورت خندید.
نالون و گریون کوله‌بارش رو بست. چرخید که بره...

- فســـــو!

امّا برگشت و با چهره‌ی اشک‌آلود مار روبه‌رو شد.
- چی شده؟
- داداش شرمنده! الآن نمیتونم خودمو کنترل کنم! اون خالکوبی پشت کمرت منو داغون کرد! شبیه ماریه که یه مدت پیش منو ول کرد!
- اینو بیخیال! چرا الآن داری به زبون آدمیزاد حرف میزنی؟!
- آخه من قبلش ساحره بودم! طلسمم کردن! مارم کردن!
- عه؟ جوووون! اممم... خب پس... برو کنار، کارم رو تموم کنم، بعدش میام تا صبح باهات درد و دل میکنم! بعدشم سوغاتی میبرمت خونمون!
- باشه!

و مار به کنار خزید و به رودولف اجازه‌ی ورود داد.


ویرایش شده توسط یوآن آبرکرومبی در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۳۰ ۲۱:۵۳:۰۷


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۱۶:۰۶ جمعه ۳۰ تیر ۱۳۹۶

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۴:۱۳:۳۰
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
گردانندگان سایت
مرگخوار
پیام: 1227
آفلاین
آریانا که در تلاش برای مار زبان شدن به میز تبدیل شده بود، تنها توانست با چشمان میزیش،وینکی را نگاه کند که لیوانش را بر آن گذاشته و اتاق خارج شد!
اما خروج وینکی مصادف شد با ورود رودولف به اتاق!
_چه میز باکمالاتی!

آریانا به فکر فرو رفت...نکند تمام آن اشیای بی جانی که رودولف در آن کمالات میدید و به آنها علاقه خاص خود را ابراز میکرد هم واقعا ساحره هایی مثل او بودند که با طلسمی اشتباه به وسایل تبدیل شده بودند؟

اما رودولف که گونی ای را بر دوش خود حمل میکرد،با نگرانی در را پشت سر خود بست و گونی را بر روی زمین گذاشت!
سپس در حالی که مراقب بود که کسی در آن اطراف نباشد، دستش را در گونی کرد و از آن یک عدد هری پاتر که دست و پایش با طناب و دهانش با چسب بسته شده بود،در آورد و بر روی صندلی گذاشت!
_خب کله زخمی...داد و بیداد کنی با قمه زخم و زیلیت میکنم...چسب دهنت رو الان باز میکنم و فقط به سوالایی که من میپرسم جواب میدی!

ولی همین که رودولف چسب را از روی دهان هری پاتر باز کرد،او داد زد:
_چی از جون من میخوای؟من پسر برگزیده ام...من باید نگران زنده ها باشم...من چشمام به مادرم رفته...من تسترال شانسم،نمیتونی من رو به اربابت تحویل بدی!
_کی خواست تو رو به ارباب تحویل بده..من میخوام ازت سو استفاده ابزاری کنم!
_چی..دامبلدور کم بود،حالا تو هم اضافه شدی؟
_هیس...تو بلدی به زبون مارا صحبت کنی،باید بهم یاد بدی!
_چی؟من که بلد نیستم!
_دروغ نگو...اگه بلد نیستی چجوری حفره اسرار رو باز کردی؟
_بابا من همینجوری توهم میزنم یه چیزی میگم،هیس هیس سیس سیس میکنم حفره اسرار باز میشه،وگرنه بلد نیستم که!

رودولف به فکر فرو رفت..او با خودش فکر کرد که با توهم زدن میشود به زبان مارها حرف زد!
_خب کله زخمی..کارم با تو تموم شده...آپارات کن برو همون جهنم دره ای که بودی؟
_عه؟میتونم؟
_آره...هاگوارتز نیست اینجا که نتونی...منم آپارات کنم برم پیش مورفین ببینم مواد توهم زا تو دست و بالش چی داره!

آریانای میز شده که در آن اتاق و شاهد این ماجرا بود،نمیتوانست تکان بخورد..ولی اگر میتوانست مطمئنا،سرش را به نشانه تاسف تکان میداد!
رودولف با مصرف مواد توهم زا شاید میتوانست به زبان سانسکتریت صحبت کند،ولی زبان مار ها نه!




پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۱:۴۴ پنجشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۶

هافلپاف، مرگخواران

آریانا دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۰:۴۴:۱۲ یکشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۹
گروه:
هافلپاف
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 371
آفلاین
خلاصه:
لرد سیاه قصد داره مالکیت خانه گانت ها رو به یکی از مرگخوارها واگذار کنه. تنها شرطش هم اینه که مرگخوار مورد نظر، مارزبان باشه.
مرگخوار ها تلاش می کنن مارزبان بشن. لینی از نجینی درس می گیره(که بی فایده اس)...هکتور معجون مارزبانی درست می کنه(که بی فایده اس)...بلاتریکس می خواد زبون مار بخوره که به جاش زبون مارمولک می خوره. اثر منفی می ذاره و حالا فقط مثل گاو مااا مااا می کنه.

-----

درحالی که صدای ماااااا مااااا از پشت دیوار به گوش می رسید، آریانا فکر کرد که یا دارن غذای نذری میدن و همه خواهان غذا هستن با گفتن ماااا؛ یا هم خانه ی ریدل تصمیم گرفته لبنیات طبیعی مصرف کنه.

به هرحال بیخیال این موضوع شده و دوباره سرش رو روی کتاب" وردها و طلسم های سیاه و جادویی"خم می کنه. با فکری که به ذهنش رسیده بود، به خودش افتخار می کرد؛ بیشتر به هوش سرشارش البته. آریانا قصد داشت خودش رو به یه مار تبدیل کنه و زبون ماری رو یاد بگیره.

کتاب رو ورق می زنه تا طلسم مورد نظرش رو پیدا می کنه. طلسم رو چندبار می خونه تا خوب تلفظ کنه و حفظ بشه. بعدش چوبدستیش رو به سمت خودش می گیره. اصلا به طلسمش و اینکه اشتباه کار می کنه شک نمی کنه. چون این فشفشه ی لجباز معتقده طلسماش خیلی هم دقیق عمل می کنن.

یهو یه ابر جلوش ظاهر می شه و گذشته مثل فیلم جلو چشماش میاد. تبدیل کردن کرم به دایناسور. تبدیل کردن طلسم لوموس به کرم شب تاب. تبدیل کردن لوموس به لوستر. آتیش زدن اتاق. شکنجه کردن با اکسپلیارموس و...

آریانا با تکون دادن دستش ابر رو از بین می بره.
- اونا فقط یه اشتباه جزئی بودن.

نفس عمیقی می کشه و طلسم رو اجرا می کنه. آریانا کشیده شدن اندام هاش رو حس می کنه. عوض شدن پوستش رو به وضوح می بینه. خم شدن پاهاش رو احساس مي كنه. بعد از چند دقیقه به نظر رسید که طلسم کامل شده. آریانا خیلی خوشحال بود. حالا می تونست مار زبونی رو یاد بگیره.

اما هرچقدر سعی کرد نتونست حرف بزنه. سعی کرد تکون بخوره... اما فایده نداشت.
انگار دهنش رو چسب زده و دست و پاش رو محکم بسته بودن. داشت آروم آروم وحشت می کرد.

یهو وینکی رو دید. خواست صداش کنه اما نتونست. در عوض وینکی مستقیم به سمت آریانا اومد. آریانا خوشحال شد. وینکی نزدیک شد و بعد لیوانی که توی دستش بود رو گذاشت روی آریانا!

- وینکی این میز رو قبلا اینجا ندید. این میز جدید بود.
آریانا:


Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around




پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۱۴:۳۴ جمعه ۱۶ تیر ۱۳۹۶

بانز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
از شانس بد و بخت برگشته ی بلا، همون لحظه لرد تصمیم میگیره برای سرکشی به جلبک های آبی پرورش یافته در ضلع شرقی خانه ی ریدل ها، از جلوی اتاقی که مرگخوارا توش تجمع کرده بودن رد بشه.

-مـــــــــــــــــا!

لرد یهو میزنه رو ترمز!
-این کی بود؟

بلا عشوه ای میاد و جواب میده:
-ما!

لرد سیاه در حالت عادی کاملا سفید بود. ولی تو اون لحظه ارغوانی مایل به سرخ شده بود.
-بلا...هنوز نفهمیدی که تو این خونه فقط ماییم که ما هستیم؟ و بقیه، من میباشن؟ ما اینو طی دستوری رسمی به همه ی مرگخوارا ابلاغ کردیم. شماها از کی دستور میگیرین؟

-ماااااا!

بلاتریکس خیلی دلش میخواست دهنشو بسته نگه داره. ولی این کار وقتی که لرد با اون جذبه و شکوه جلوش وایساده بود ممکن به نظر نمیرسید.

-شما؟ مرگخوارا از شما دستور میگیرن؟ کودتا؟ قیام؟ علیه لرد سیاه؟ کی جرات داره همچین کاری انجام بده؟

ماااااااااااای بعدی که از دهن بلا بیرون بیاد، رسما حکم مرگشو امضا میکنه. برای همین نارسیسا جلو میپره و دهن بلا رو میگیره. البته اگه دقت کنین نارسیسایی تو سایت وجود نداره. ولی تنها مرگخواری که ممکنه از مرگ بلا ناراحت بشه همین یکیه. مجبور شدیم باهاش قرارداد موقت ببندیم.

به هر حال نارسیسا دهن بلا رو میگیره و لرد که از این حرکت های چیپ و سبک اصلا خوشش نیومده راهشو به سمت جلبک های آبی ادامه میده.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.