جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

23 کاربر(ها) آنلاین هستند (16 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
22
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  107 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  220 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  224 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  311 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  214 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 22 آبان 1399 09:41
نمایش جزئیات
آفلاین
خاطرات مارکوس فنویک (سال نمی دونم )
---------------------------------------------------------------

-مطمئنا تا ایده ام رو بهتون نگم درست بردار نیستم پس گوش بدید
-برای اولین بار تو عمرم ازت می خوام زودتر ایده ات رو بگی
-خب من دو تا ایده دارم یکی اینکه با اون ماشینای ماگلی بریم که اونجاست یکی هم اینه که از اون روح یا عزرائیلی که پشتتونه بخواین بهتون کمک کنه
-چی تو گفتی عزرائیل همون روح مرگی که ما جادو گرا داریم
-خب روح مرگم میشه به من گفت در ضمن دوشیزه بل لطفا از این به بعد به من عزرائیل نگین چون من هنوز امتحان عزرائیل شدنمو ندادم
-این صدای چه فردی بود
-ای بابا مرلین ای پیر پر پر نمنمنه من پشتتونم
-خب واقعا صدا از پشتمونه؟
-ای بابا دیگه شما چرا آقای جاگسن ؟
-خب صورتت ترسناکه یعنی اگه ببینیمت میمیریم؟
-دقیقا دقیقشو بخواین نه چون یه ماسک زدم
- خیلی خب آجیلای پر مغز مامان شما اول برگردین وگرنه یه کروشیو مهمونتون میکنم.
همه ی مرگ خوارا وقتی بر گشتن یه موجودی مثل یه مجنون گر دیدن فقط با این تفاوت که این تفاوت که این موجود دقیقا شبیه روح های هاگوارتز بود.
-تو همونی نیستی که ارباب زندانیت کرده بود بعد فرار کردی.
-فکر کنم نه این کسیه که تو هگوارتز یه نقاشی داشت البته نقاشیش تو کافه ی گروه ریون کلاو بود آره اون نقاش نقاشی تو بود.
همه ی مرگ خواران بجز کتی چوب دستی هایشون رو محکم چسبیدند خب دلیل خوبی هم داشتند کسی که جلوشون بود شاید بعد از هری و دامبلدور و محفلی ها لرد دنبال این فرد بود.
-لطفا حرکت نکن ما هری پاترو از دست دادیم تو رو از دست نمیدیم.
- خب دوستان من می خوام باهاتون یه معامله بکنم اگه من براتون به جای هری پاتر یه محفلی و محلشو بهتون بگم میزارین همراهتون خدمت ارباب حاضر بشم
-اگه قبول نکنیم خودتو ببریم به ارباب نشون بدیم چطور
- چرا ناراحت میشی خب اگه میتونستین منو بگیرین خیلی وقت پیش دوشیزه بل منو میگرفت دیگه درضمن منو یادتون رفته که می تونم ماسکم رو پایین بیارم
-باشه ولی باید یه چیزی تند تر از اون ماشینای ماگلی بدی اونوقت قبول میکنیم.
-خب تا حالا باید خسته شده باشین میتونین اون طرف رو ببینین اون خار ها رو می بینین یادم میاد که حدود یکی دو دهه پیش وقتی از آزکابان فرار کردم از اون خارا برای پرواز کردن استفاده کردم شما هم میتونین از اون استفاده بکنین
-خب باید چیکار کنیم نکنه باید بخوریمش
-بله باید بخورینش یا میتونین اون رو تو پوستتون فرو کنین این هم آدرس زاخاریاس بهتره شما عجله کنین اون الان تو مرلین گاهه راستی اسم من مارکوس فنویک هست لطفا اسم من رو به لرد بگید راستی این تیغ ها فقط برای چند ساعت اثرش موندگاره خدا نگهدار.
- خب کتی برای اولین بار از ایده ات خوشم اومد .
-خب تا موقعی که به ایده های من عمل کنین میتونین درست کارا رو انجام بدین
-خب آجیلای پر مغز مامان راه بیوفتین یعنی پرواز کنین تا یه کروشیو مهمونتون نکردم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مارکوس فنویک در 1399/8/22 9:52:37
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 21 آبان 1399 08:50
نمایش جزئیات
آفلاین
صورت هکتور اول قرمز شد بعد از آن بنفش شد سپس دادی سر داد.
- یعنی من الکی اینهمه این رو کول کردم؟

لینی هم که سعی داشت با درماندگی هکتور را آرام کند اصلا موفق نبود، و صد البته! فقط هکتور نبود... همه مرگخواران عصبانی بودند.
باز هم مثل همیشه کتی موقعش پیدا شد. داشت لی لی کنان به سمت هاگزمید حرکت میکرد. وقتی مرگخواران در حال منفجر شدن را دید ایستاد.

- چیزی شده گل منگولا؟

همه نگاهشان به سمت کتی افتاد.

-تو اول عضو مرگخواران بشو بعد از اون همش جلوی ما ظاهر بشو.

بر خلاف همیشه کتی گریه کنان از آنجا دور شد.

- گامبوی مامان؟ چرا خواهرت رو اذیت کردی؟ برو پیشش و از دلش در بیار!
بعدم مامان های گامبوی من فقط منظورم هکتور نبود گامبو های مامان، همتون بودید. بعدم الان فعلا کارمون زیاده باید کله زخمی رو بگیریم مامان ها اما بعدش باید از دلش در بیارید خب؟

مرگخواران خوشحال از اینکه بانو مروپ نظرش را تغییر داده . و خوشحال تر از اینکه کتی نبود تا ایده بدهد و خوشحال ترتر از اینکه کتی یکی را نابود نکرده بود.

- یک نظر بدم؟

همه به سمت کسی که حرف زده بود برگشتند.

- خب بنظرم نظر کتی رو بپرسید چطوره؟

همه احساس کردند دارند دیوانه میشوند آخه کتی همین حالا رفته بود ولی حالا...

- مطمئنن تا ایدم رو بهتون ندم دستبردار نیستم پس گوش کنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 آبان 1399 13:09
نمایش جزئیات
آفلاین
هوا کم کم در حال تاریک شدن بود و مرگخواران که پس از کیلومتر ها پیاده روی خسته شده بودند ،شروع به غر زدن کردند.
_من دیگه نمیتونم.
_یکی بیاد ما را کول کند تا دم خانه ریدل ها‌‌ ببرد. حال راه رفتن نداریم.
_عه وا ! مرلین از تو بعید بود.
_راه میاین یا همتونو یه کروشیو مهمون کنم؟

هیچ جمله ای مثل این جمله بلا نمی توانست محرکی برای دوباره راه افتادن مرگخواران باشد ، ملت،میخواستند دوباره به سمت خانه ریدل راه بیفتند که ناگهان دومنیک توجه ملت را به خود جلب کرد.

_دروغ گفتم‌.
_دومنیک مامان ، درمورد چی دروغ گفتی؟
_من هری رو نخوردم.
_بچه جون ، ملت که اسکل تو نیستن، تا چند ساعت پیش میگفتی خوردی،الان میگی نخوردی؟
_آره دیگه ، هری گفت اگه دروغ بگم که اونو خوردم ، صد گالیون جرینگی میره تو حسابم و منو پیشی هم قبول کردیم.
_هری رو تِخ میکنی یا ایوا رو بفرستم تو معدت ،هری رو بیارِ بیرون؟
_بچه هم بچه های زمان سالازار، بچه ها اون‌زمونا اسکل نمی کردن که.
_هری رو تِخ میکنی ، یا با زبون خوش کروشیو،یه کاری کنم تِخش کنی؟
_من به چه زبونی بگم ، هری رو نخوردم ، به پیر ،به مرلین نخوردم.

ملت مرگخوار که حال و حوصله شوخی نداشتند. برای حمله به دومنیک آماده شدند ولی در همان لحظه، گوزنی نقره ای با پوزخندی مضحک توجه همگان را به خود جلب کرد.

_اینجانب هری پاتر ،رسماً اعلام میکنم که دومنیک منو نخورده ، حالا اگه میتونید بیاین منو بگیرید.

سپس گوزن ، میگ میگ کنان، به سرعت نور محل را ترک کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دیزی کران در 1399/8/20 13:14:47
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 3 آبان 1399 16:01
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور دستاشو به هم مالید و بازو هاشو نشون ملت داد. بعد پاتیل رو کشید و...

بوم!

روی زمین افتاد. خیلی عجیب بود. همیشه حتی اگه پر از وسایل معجون سازی یا معجون بود هم خودش تنهایی روی کولش حملش میکرد. الان چطور نمیتونست؟
برای فهمیدن جواب نگاهی به پاتیل انداخت... و دید لینی روی لبه ش نشسته.
- آهای، من گفتم کمکم پاتیلو کمکم بيار، نه اینکه سنگينش کن.
- من که وزنی ندارم. زیر پاتیل داشتم له میشدم. تازه، تو فقط گفتی بگیرمش، منم گرفتمش.

لینی راست ميگفت. همون جایی که نشسته بود، با دستاش محکم پاتیل رو نگه داشته بود. هکتور با حالت اعتراض آمیز به بقیه مرگخوارا نگاه کرد.

- راست ميگه ديگه.
- خودت گفتی ديگه.
- میخوای خودم دومینیکو بخورم سبک بشه پاتیل؟

وقتی مرگخوارا به سختی ایوا رو مهار کردن، با عصبانیت به هکتور اشاره کردن که راه بيفته. هکتور که زیر لب غر ميزد، به سمت پاتیل رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 28 مهر 1399 17:11
نمایش جزئیات
آفلاین
مدتی به فکر کردن درباره واحد شمارش میمون می‌گذره تا این که همه به این نتیجه می‌رسن که هیچ ایده‌ای در این مورد ندارن. برای همین هکتور دوباره توجهاتو به سمت خودش برمی‌گردونه.
- حالا هرچی! من نمی‌تونم تنهایی بیارمش. کمک می‌خوام!

هکتور طوری اینو مطرح کرده بود انگار قراره کسی اهمیت بده و برای کمک پا پیش بذاره!
اما خودشم می‌دونست که این اتفاق هرگز نخواهد افتاد، پس سریعا جمله‌شو تکمیل می‌کنه.
- به نظرم لینی خیلی برای این کار مناسبه. تیم خوبی می‌شیم.

مرگخوارا تا وقتی که پای خودشون میون نبود، با به زحمت افتادن یکی دیگه مشکلی نداشتن. پس مهر تاییدی بر حرف هکتور می‌زنن.
- باشه خب! دوتایی بیارین، فقط بیارین!

لینی که طبق معمول ساکت یه گوشه رو هوا بود و واسه خودش بال‌بال می‌زد، با شنیدن این حرف ناگهان از جا می‌پره.
- معجون‌ساز حسابی یه نگاه به هیکل من بنداز! پاتیلت که 10 برابر من قد داره، دومینیکم که با اون کله زخمی و میمونش دو نفر و یه نمی‌دونم چی چی حساب می‌شن، وزن دارن این هوا! من چطوری اینا رو کول کنم آخه؟

هکتور با شیطنت نگاهی به سرتاپای لینی می‌ندازه.
- فکر می‌کردم حشره توانمند و پر زوری هستی. خب اگه نیستی که هیچی پس!
- هستم اما...

هکتور اهمیتی به باقی جمله‌ی لینی نمی‌ده، به جاش یه پاشو تو هوا می‌قاپه و می‌کشدش سمت خودش.
- پس مخالفت نداریم. من اینورشو می‌گیرم، تو اونور!

و اینطوری می‌شه که یه ور پاتیل می‌ره تو دست هکتور و یه ور دیگه‌ش رو هیکل لینی سوار می‌شه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 5 مهر 1399 23:28
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد به دلیل گرفتن مقداری خون از مورفین معتاد شده. ولی مشخص نیست به چی.
لرد که بطور ناگهانی فلج هم شده ادعا می کنه به یه سفید(محفلی) معتاد شده و باید برن براش یه جادوگر سفید بیارن. مرگخوارا برای پیدا کردن یه سفید، به پیازستان(واقع در ناکترن) می رن و هری پاتر رو می گیرن. ولی هری ناپدید می شه! دومینیک ویزلی ادعا می کنه هری پاتر رو خورده و اگه با خودشون ببرنش تفش می کنه!

.....................

مرگخواران غرغر کنان به طرف دومینیک رفتند.

-این چرا سبزه؟ حالت تهوع داره؟
-چرا لبخند بی معنی می زنه؟
-این میمونم جزوشه؟

دومینیک اصلاح کرد:
-میمون نه... پیشی! خوشت میاد خودت رو انسان صدا کنیم؟ هر کسی اسمی داره.
پیشی تایید کرد.

مرگخواران دست و پای دومینیک را گرفتند و همراه پیشی درون پاتیل هکتور گذاشتند.

سوالی برای هکتور که از اشغال شدن پاتیلش چندان خوشحال نبود، پیش آمد.
-کیا پاتیلو حمل می کنن؟

جواب برای مرگخواران مشخص بود!
-البته که خودت! مگه ما گفتیم پاتیل همراه خودت بیاری؟ زود کولش کن.

-این کله زخمی رو هم خورده! یعنی در واقع باید دو نفر و یک... یک... واحد شمارش میمون چیه؟

کسی نمی دانست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 30 شهریور 1399 08:48
نمایش جزئیات
آفلاین

-من نمی تونم بیام!

بلاتریکس که از دست ربکا عصبانی بود، کففشش رو در اورد و به سمت ربکا رفت اما بعد متوجه شد که هکتور کنار خودش هستش و ایندفعه مشکل از ربکا هستش!

-واسه چی؟ پ
-چون الان افتاب داره چشمام رو می سوزونه...من یه خفاشم!

صورت بلا در اون لحظه شبیه زغال معدن های مشنگی شده بود و مرگخوارا دو قدم دو قدم هماهنگ به عقب میرفتن...


-بلا جون؟...ولش کن اون پشت سر ما میاد...یه ذره لوس شده!

بلا دیگه عصاب نداشت پس به سمت تام رفت...

-تا شب باید با ربکا اینجا منتظر باشی وقتی که افتاب رفت ربکا و خودت برمی گردین به خونه ی ریدل ها!
-اما بلاتری...
-اما و زهر باسیلیسک!همین که گفتم!
-چشم،ببخشید سوال بی جا پرسیدم!
-بقیه هم دومنیک رو تو پاتیل هکتور بذارین بیارینش خونه ی ریدل ها!

مرگخوارا با اینکه میدونستن الان دومنیک سنگینتر از قدیم هاست،ولی میدونستن که اگه اطاعت نکنن بلا به پودر تبدیلشون میکنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 14 شهریور 1399 15:14
نمایش جزئیات
آفلاین
- من پاترو خوردم!

مرگخواران که داشتند دور می‌شدند، دیگه دور نشدند و به طرف صدا برگشتند. صدایی که ادعا می‌کرد هری پاتر رو خورده، خودش رو از پشت درخت بیرون کشید؛ و مرگخواران با یک دختر مو قرمز که پوست سبز رنگی داشت ، مواجه شدند. و البته با هری پاتری که به وضوح درون شکمش دست و پا می‌زد.

- خب من یه دومینیک ویزلیِ گشنه بودم!

همه‌ی این اتفاق ها برای بلاتریکس بیش از حد بود. چوب دستیش رو از بین موهاش بیرون کشید تا یه طلسم ناقابل حرومِ ویزلی مزاحم کنه و پاترو بیرون بکشه که...
- جلو بیاید، هضمش می‌کنم!

گابریل دو تا پیس وایتکس روی دختر پاشید و گفت:
- خاله جون تف کن بیرون اونو ببینم!
- میتونم بهش یه معجون بدم که کله زخمیو بالا بیاره.

- منو با خودتون ببرین خونه و بهم جای خواب بدین. قول میدم تفش کنم. براتون باغچه‌ام بیل میزنم.


و مرگخواران هیچ ایده ای نداشتند که باید پاتر رو همون جا از شکم دومینیک ویزلی خارج کنن، یا اونو توی پاتیل هکتور بذارن و با خودشون به مقر برگردونن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دومینیک ویزلی در 1399/6/14 18:58:42
همتونو بیل می‌زنم!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 3 مرداد 1399 12:07
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا با عصبانیت به آن دو نگاه می کرد.خون جلوی چشم هایش را گرفته بود. در این لحظه هیچ کس حرف نمیزد.بلا چوب دستی اش را بالا آورد و به هردوی آن ها برای مدت طولانی کروشیو زد.

سدریک با وحشت گفت:
_ چیه؟ چی شده ؟چرا اینطوری می کنی؟

_ بلا این چه طرز از خواب بیدار کردنه.می خواستی بکشیمون.

آن دو همینطور حرف می زدند و بلا همچنان با عصبانیت به انها نگاه می کرد.ناگهان بلا فریاد زد
_یه نگاه به اطرافتون بکنید .حس نمیکنید یه اتفاقی افتاده.

سدریک و رودولف به اطراف نگاهی انداختند.
_ آها ما نبودیم رفتید اونطرف تر خوابیدید.اگه جاش خوب بود چرا به ما نگفتید .

در واقع رودولف داشت به مرگخوارانی اشاره می کرد که از ترس بلا گوشه ای جمع شده بودند.

_ وقتی شما دونفر اینجا خواب بودید ،پاتر فرار کرده .مثلا قرار بود حواستون بهش باشه .دو نفر بودید و فقط یه کار برای انجام داشتید ولی اونم انجام ندادید.

بلا این بار رو به مرگخواران کرد و گفت :
_حالا همتون برید دنبالش بگردید.

مرگخواران از ترس بلا هر چه سریع تر از آنجا دور شدند تا دنبال پاتر بگردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Happiness cannot be found But it can be made
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 2 مرداد 1399 20:33
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از نصف روز پیاده روی آفتاب آخرین پرتو های خود را بر زمین تاباند و سپس مهتاب نمایان شد. مرگخوران خسته و بی جان درحالیکه هنوز نصف راه را در پیش داشتند و دیگر نایی برجانشان نمانده بود برای شب همانجا در زیر درختی تنومند اتراق کردند. رودولف طنابی قطوری را از وسایلی که با خود داشتند بیرون آورد و هری را به درخت طناب پیچ کرد.

_بسیارخب حالا وقت تقسیم کار. راب و فنریر مسئول هیزم جمع کردن و روشن کردن آتش، بانو، ربکا و من مسئول تهیه غذا و پخت و پز. تام مسئول درست کردن جای خواب، سدریک و رودولف هم تا صبح نوبتی کشیک بدن و مراقب کله زخمی باشن. بقیه تون مرخصید.
_باشه بلا ولی...اممم میدونی راستش گمونم یه مشکلی هست...دقیقا قراره چجوری جای خواب رو درست کنم؟ ما که فول امکانات راهی سفر نشدیم که بخوایم تجهیزات خواب داشته باشیم.
_یعنی اینم باید من بهت بگم؟ خب نابغه الان وسط طبیعتیم برو یه برگی، چمنی، پوشالی چیزی پیدا کن دیگه.
_چشم بلا ببخشیدسئوال بی جا پرسیدم.
و هرکدام به سراغ مسئولیت های خود رهسپار شدند.

صبح روز بعد...

مرگخواران هرکدام در گوشه ای کنار شمع کوچکی که سو سو میزد و بر روی بالشت سنگی و پتویی از جنس برگ درحالیکه هر یک پوست سیب در دست داشتند به خواب رفته بودند با صدای خروسی بی محل ازخواب بیدار شدند. دقایقی طول کشید که به خود بیایند و بعد با صحنه ای شوکه کننده مواجه شدند که هضمش از هضم سیب کال درختی که شب گذشته در زیرش خوابیدند و به جای شام خوردند هم سخت تر بود.
هری پاتر در جایی که باید می بود، نبود و دو نگهبانی هم که بلاتریکس مسئول مراقبت از او کرده بود هم هنوز که هنوزه در خواب هفت پادشاه بودند که با فریاد بلا همچون جرقه از جایشان برخواستند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
He deals the cards as a meditation
And those he plays never suspect
He doesn't play for the money he wins
He don't play for respect

He deals the cards to find the answer