هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   2 کاربر مهمان





پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱۷:۲۷ سه شنبه ۲۴ آبان ۱۴۰۱

هافلپاف

گابریل ترومن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۱ جمعه ۱۰ تیر ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۱۶:۴۴:۴۴ یکشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۱
از جایی در ناکجاآباد
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 15
آفلاین
زیر بالشت

- پیسسسس! جات امنه پسرخاله؟
- چی؟
- جات امنه؟ ( با صدای بلندتر)
- فکر کنم اره
- شماها دیگه کدوم شونه ای هستید و دقیقا زیر بالشتم چیکار میکنید؟
این گفتگو سه شانه در زیر بالشت سدریک بود.

شونه ها هم زمان گفتند:
_ خودت کی هستی؟
هنری فرصتی برای جواب دادن پیدا نکرد چون خروپف سدریک به هوا رفت و شانه ها احساس راحتی نداشتند.
- من یه شاهم نباید زیر یه بالشت درحال زلزله باشم. باید توی قصر مویی درحال شونه زدن موها باشم و چندتا شونه هم موهای من... یعنی خود منو شونه بزنن. همیشه ارزوی شونه زدن مو رو داشتم
- خب از این موها شروع کن پسرخاله!
و به موهای سدریک اشاره کرد.( درسته شونه ها دست ندارن ولی به هرحال)

هنری با انزجار گفت:
چطور..چطور جرعت کردید حتی فکر همچین کاری رو کنید؟ چی.. نه! این مو فقط مال شونه شه! نهههههههه!
ولی به هرحال شونه سعی در انجام این کار داشت که علی رغم موقعیت مناسب، خروپف های پی در پی اجازه این کار رو نمیدادن.
- اه! نمیشه که...
-نهههههههههههه!

در روبروی خونه گریمولد:

- کنار درخت ها رو گشتی؟
- این خونه بغلی بدجور مشکوک میزنه. بگردمش؟
- هی تو اینجا قرارگاه محفلی هاست نه مرگ خوارا!
- این افسونو امتحان کردین ارباب؟
- بچه ها اون جا رو نگاه کنید!

همه با این سخن آرتور ویزلی توجه شون به مشنگی جلب شد که داشت با سبد خریدش به سمت خونه اش میرفت. دوریابلک با بی حوصلگی گفت:
- میشه بگی دقیقا کجاش جالبه ویزلی؟
- م..م..مگه نمیبینید؟ یه سبد دستشه! یه جور..یه جور افسون جمع آوریه!

پروفسور که توجه اش به این موضوع جلب شده بود با علاقه گفت:
- آه که چه انگشت شمارند اون هایی که مشنگ ها رو درک میکنند.

سپس اشک هاش از راه پر پیچ و خم سبیلش عبور کرد و به سراشیبی ریش رسید. هنگام این ماجراجویی جذاب اشک دامبلدور ناگهان صدای فریادی از طرف سدریک اومد...





پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱۰:۳۱ چهارشنبه ۴ آبان ۱۴۰۱

گریفیندور، محفل ققنوس

جیانا ماری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۰ جمعه ۸ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۴:۴۸:۰۸ یکشنبه ۴ دی ۱۴۰۱
از ایران_اراک
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 172
آفلاین
شونه همون جوری که بالا و پایین می پرید و شاه شاه می کرد پای بلاتریکس رو روی خودش حس کرد و ترق. صدا به قدری برای همه مهیب بود که حتی ایوا از خودن دست کشید.
-چی...چیکار کردی؟
-هیج کس حق نداره بجز لرد سیاه پادشاه باشه.
-اما اون پادشاه یه کارخونه متروک بود بلا.

کم کم شوک حادثه جایش را به خشم می داد.
-شونه اربااااااااااااااااااااااااابببببببب.
-شونه پروفسوووووووووووووووورررر.

شانه در حالی که نفس های آخرش را می کشید نگاهی به پروخاله اش کرد.
-هنوز...یادم....نیست تو کی هستی...ولی ...به عنوان....پادشاه....دستور میدم...
-ریپرو.

مالی ویزلی با چوبدستی اش شانه را درست کرد.
-ای بابا رون و فرد و جور و بیل اینقدر تو بچگی همه چیز رو میشکستن رفتم چند تا ورد مخصوص تعمیر یاد گرفتم بفرمایین دعوا نکین جاش مهربون باشین.
-کاملا درسته به جای این که هی زاویه دید رو بین محفل و رگخوار ها شوت کنین بچسبین به ادامه.
-چی؟
-ولش کنین این تو یه دنیای دیگه است فقط جسمش اینجاس. معلوم نیست محفلیه یا مرگخوار با اون رداش.
- لابد از گوچه اسنیگرز...استیگرز...اه یادم نمیاد اسمش چی بود از همون جا معجون روان گردان خریده ولش کنین.
- من هنوز گشنمه.
-اصلا چرا محفلی ها اینقدر رو مخن؟
-چه ربطی داره اصلا؟
- به ریش مرلین همتون عجیبین.
-دست کم نور سفید گرما و سرما رو حفظ میکنه سیاه زود جوش میاره زود هم یخ میکنه.
-حرفتو پس بگیر.
- مگه همین بلاتریکس شونه رو شقه نکرد؟اگه مالی عزیزم نبود الان میخواستین چی کار کنین؟
-فرزندام آرام باشید صلح همیشه بر جنگ پیروز می شه ، جنگ جزویرانی و تلفات چیزی نداره.
- ولی پروفسور آخه اینا دیگه پاتیلش رو درآوردن.

در همین هین شانه که حالش جا آمده بود دست پسر خاله را گرفت و دو پا داشت دو تا دیگه قرض کرد و در رفت.

در حالی که همه مشول صحبت بودند و بعضی دست به ردا شده بودن ناگهان جیانا که داشت کتی را تکان تکان می داد ناگهان متوجه غیبت شانه شد. کتی هم که چشمش به جای خالی شانه افتاد داد زد:
-در رفتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت بگیرینششششششششششششششششش.

نزدیک به دویست نفر سیاه و سفقید به دنبال شانه و پسروخاله سرازیر شدن . ناگهان سدریک از خواب خوش پرید و در حالی که بالش کوچکتری را که نزدیک بالشش بود برای شانه ی خاص و عزیزش هنری که مال ارباب بود جابجا می کرد دوباره به خواب رفت.


الوهومورا

بیهوشی حالتی است بین خواب و بیداری نه کاملا گیجی نه کاملا هشیاری

قدم به قدم تا روشنایی از شمعی در تاریکی تا نوری پر ابهت و فراگیر!!
می جنگیم تا اخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!
برای عشق!!
برای گریفندور!!


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱۸:۴۹ شنبه ۵ شهریور ۱۴۰۱

اسلیترین، مرگخواران

دوریا بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۵ پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۲:۳۶:۴۳ یکشنبه ۹ بهمن ۱۴۰۱
از وسط زندگی
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 204
آفلاین
شانه جیغ بلندی کشید.
-این کیه؟
-منم پسرخاله! منو یادت نمیاد؟
-این کیه؟

بلاتریکس گلویش را صاف کرد.
-می‌خواستی خانواده‌ت رو ببینی! حالا بیا بریم!
-این خانواده‌ی من نیست!

شانه‌ی ملقب به پسرخاله با اندوه به شانه‌ی دیگر نگاه کرد، صدایش آرام بود و گویی هر لحظه ممکن بود بشکند.
-یعنی چی من خانواده نیستم؟ اون... اون روزهایی که با هم دیگه از کارخونه فرار می‌کردیم و می‌رفتیم گشت و گذار رو یادت نیست؟ پسرعمه رو یادت نیست؟ داداشت رو یادت نیست؟
-آها! داداش... من یک داداش دارم! اون رو برام بیارین!
-ولی پسرخاله! یادت نمیاد؟ داداشت... اون... از وسط نصف شد.

شانه ماتش برد. جمعیت مرگخواران و محفلی‌ها همگی سرهایشان را پایین انداختند. پسرخاله با یکی از دندانه‌هایش به شانه‌ی شانه زد و با صدایی آرام ادامه داد.
-بعد از اینکه کارخونه در حال تعطیل شدن بود، پدرت، شاه شونه‌ها، به برادر بزرگت دستور داد تا از فرمانروایی محافظت کنه. پس به جنگ کارخونه‌دارها رفت و اونا هم همه‌‌ی شهروندهای فرمانروایی چوشان رو از وسط نصف کردند. فقط من و تو موندیم! سالهاست از کس دیگه‌ای خبری ندارم.

شانه به پسرخاله نگاه می‌کرد. هیچ چیزی را نمی‌شد از چهره‌ش خواند؛ اما ناگهان از جا پرید.
-یعنی من الان میشم پادشاه چوشان؟

اعضای محفل و مرگخواران با نگرانی به هم نگاه کردند. بوی مشکل جدیدی می‌آمد.

-من پادشاهم! همتون بهم تعظیم کنین!



موسیقی بی‌کلام Mariage D'amour by Richard Clayderman

Light is easy to love
Show me your darkness
*
I wish I could but I don't want to
*
es-tu dans la lune؟


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱۵:۰۳ چهارشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۱

هافلپاف

هلن مونرو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳ شنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۱۸:۰۱:۱۲ سه شنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۱
از کتابخونه
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 7
آفلاین
به ثانیه نکشید که هرکدام از بلک ها به اتاق خودش هجوم برد تا شاید شانه ای پیدا کند.
دوریا و پلاکس کل اتاقشان را زیر و رو کردند حتی سراغ میراث خانوادگی هم رفتند ولی انگار هیچ شانه ای در خانه ی بلک ها یافت نمیشد!
پلاکس و دوریا با خستگی به طرف سنگ برگشتند.از قیافه هاشون معلوم بود که هیچ چیز بدرد بخوری پیدا نکردند.
شانه که دیگه واقعا داشت حوصله اش سر میرفت رو به جمعیت کرد و گفت.
-من مثل شونه های عادی نیستم ، حوصله ام سر رفته.زودباشید تا نظرم عوض نشده
-بلاتریکس کجاست؟
این صدای نیمه ای از پیتر بود که از وسط جمعیت می آمد.
-راست میگه بلا کجاست؟!
-پیچوند؟!
-کجا رفت؟!
آنجا پر شده بود از این حرف ها که چهره ی پر از غرور و افتخار بلا از پشت سرشان پدیدار شد.
با غرور به سمت جلو قدم برمی‌داشت که ناگهان کفشِ پاشنه بلندش به زمین گیر کرده و با مخ به زمین برخورد کرد.
محفلی ها درحالی که سخت جلو خنده شون رو گرفته بودند به بلند شدن بلاتریکس چشم دوختند.
ایوا و پیتر سعی کردند به بلا کمک کنند.
-دور شید.شما دوتا جلوی پاتونم نمی‌تونید ببینید بعد میخواید به من کمک کنید؟!
بعد درحالی که به جلو میرفت هرکسی که سد راهش شده بود رو از یقیه بلند کرده و به طرفی پرت میکرد.
جلوی شانه که رسید ، دستش را در جیبش کرد و شانه ای درآورد.
با وسواس خاصی شانه را کنار آن یکی شانه گذاشت.
شانه ی مذکور خودش را بغل آن یکی انداخت.
-چطوری پسر خاله؟


𝘐𝘯 𝘮𝘺 𝘴𝘩𝘰𝘦𝘴, 𝘫𝘶𝘴𝘵 𝘵𝘰 𝘴𝘦𝘦, 𝘸𝘩𝘢𝘵 𝘪𝘵’𝘴 𝘭𝘪𝘬𝘦 𝘵𝘰 𝘣𝘦 𝘮𝘦, 𝘐’𝘭𝘭 𝘣𝘦 𝘺𝘰𝘶, 𝘭𝘦𝘵’𝘴 𝘵𝘳𝘢𝘥𝘦 𝘴𝘩𝘰𝘦𝘴


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱۸:۵۹ دوشنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۱

اسلیترین، مرگخواران

دوریا بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۵ پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۲:۳۶:۴۳ یکشنبه ۹ بهمن ۱۴۰۱
از وسط زندگی
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 204
آفلاین
پس از رد و بدل چند صد نگاه تکراری و غیرتکراری، بالاخره یک نفر دهان گشود.

-خب خانوادت کجان؟
-اگه بهتون بگم که براتون آسون میشه
-اگه بهمون نگی اصلا نمیتونیم پیداشون کنیم

شانه کمی فکر کرد. یکی از پاهایش را بالا آورد و سرش را خاراند. به غروب آفتاب خیره شد. به قیافه‌ی تمام کسانی که دور او جمع بودند نگاهی کرد.
حوصله‌ی همه سر رفته بود.

-خب چی شد؟
-چرا به من فشار میاری؟
-فشار ندیدی

مرگخوارها که عادت نداشتند از یک شانه دستور بگیرند و مثل محفلی‌ها هم عادت نداشتند تظاهر به مهربانی کنند دست به چوبدستی شدند.

-واقعا میخوای به یک شونه‌ی بیچاره حمله کنی؟

قطعا این یک محفلی بود که داشت از آب گل آلود ماهی می‌گرفت. اوضاع به خوبی برای مرگخواران پیش نمی‌رفت.

-اگر نمی‌دونی خانوادت کجان، ما می‌تونیم خانواده‌ی جدیدت باشیم! دوست داری به عضویت اسلیترین دربیای و بعدشم مرگخوار شی؟

صورت‌ها چنان به سمت گوینده‌ی این جمله چرخید که چندتا سر از روی گردن‌هایشان مثل فنر جدا شدند و دوباره برگشتند.

-حالت خوبه؟
-شونه بشه عضو اسلیترین؟
-تو خودتم جزو مرگخوارا نیستی داری شونه رو دعوت می‌کنی بیاد؟

دوریا نگاهی به مرگخوارهایی انداخت که بیش از حد صادق بودند.

-به نظرم عیبی نداره! یکم درکش کنید! اون فقط دنبال یک فضای گرمه تا بتونه احساس آرامش کنه! احساس امنیت و اینکه جایی به اسم خونه داره!

چندتا از محفلی‌ها زدن زیر خنده.

-از کی تا حالا خونه‌ی ریدل شده محل امن و گرم؟ شما با اون لباس‌های سیاهتون جز خطر و سرما چیزی رو منعکس نمی‌کنین

چندتا از مرگخوارها دوباره دست به چوبدستی شدند اما دوریا زودتر شروع به صحبت کرد.

-لباس سیاه همه‌ی طیف مرئی نور رو جذب می‌کنه و برای همین گرمتره. لباس سفید همه‌ی نور و گرما رو منعکس میکنه. پس اونی که داره گرما رو پس میزنه شمایین نه ما!

محفلی‌ها با شنیدن این جمله به فکر فرو رفتند. نکند واقعا آن‌ها داشتند گرما را پس میزدند؟ زمزمه‌هایی شکل گرفته بود.

-بریم عضو مرگخوارا بشیم؟
-نکنه راست میگه؟
-دامبلدور گولمون زده؟


شانه از این وضعیت که تمرکز و توجه از روی او برداشته شده بود خوشش نیامد اما پیشنهاد عضویت رسمی را دوست داشت.

-اول خانواده‌ی واقعیمو پیدا کنین و بعد در این مورد تصمیم می‌گیرم!
-پس بگو از کجا باید شروع کنیم؟
-من توی یک کارخونه‌ی تولید شونه‌ی چوبی به اسم شونه فرنگی متولد شدم. این کارخونه 5 سال پیش بسته شد اما کسایی که من و خانوادم رو میخریدن از افراد شناس و مشهور جادوگری بودند. یادمه یک‌بار یک خانواده‌ی بزرگ چندتا از ما رو خریدند. معنی فامیلیشون مشکی یا سیاه یا همچین چیزی بود. شاید خواهر و برادرم پیش اونا باشن.

نگاه‌ها به سمت پلاکس، بلاتریکس و دوریا چرخید.



موسیقی بی‌کلام Mariage D'amour by Richard Clayderman

Light is easy to love
Show me your darkness
*
I wish I could but I don't want to
*
es-tu dans la lune؟


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۲۱:۳۳ جمعه ۷ مرداد ۱۴۰۱

ریونکلاو، زندانی آزکابان، مرگخواران

دیزی کران


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۹ سه شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۱:۲۲:۴۰ یکشنبه ۲۵ دی ۱۴۰۱
از کنار خیابون رد شو. ಠ_ಠ
گروه:
مرگخوار
ریونکلاو
کاربران عضو
زندانی آزکابان
ایفای نقش
پیام: 154
آفلاین
شانه فکر کرد و فکر کرد. در مغز کوچکش تمام خاطراتش را از ریل تولید کارخانه تا همین حالا مرور کرد. کاغذ و قلم کوچکی را از جیب شانه ای اش در آورد و شروع به لیست بندی خواسته هایش کرد.

- تموم شد!


تمام توجهات آسمانی و زمینی به شانه جلب شد. شانه که توقع این همه توجه رو نداشت، نفس عمیقی کشید و روی نوک دندانه های ریزش ایستاد. وقتش رسیده به تا مهم ترین کمبود زندگی اش از آن ملت طلب کند.

- من از همون اول که تولید شدم تا به الان که تبدیل به همچین شونه مهمی شدم، هیچ وقت هیچ کسی بهم افتخار نکرده. نه پدری، نه مادری...
- بمیرم برات! مالی نباشه که تو اینجوری درد کشیدی.

مالی ویزلی در گوشه ای از کادر همانطور که پیاز خرد می کرد با دستش اشکش را پاک کرد و همراه بقیه به ادامه داستان و خواسته شانه گوش داد.

- داشتم میگفتم... رک و راست بهتون بگم من هیچ کس و کاری نداشتم. از همون بچه گی سعی کردم روی پایه خودم بزرگ شم ولی چند وقتیه که زندگیم اونجوری که باید نمیگذره.

با تمام شدن جمله شانه هق هق تمام ویزلی ها به جز رونالد شان بلند شد. صد البته که گریه آنها به خاطر داستان خسته کننده شانه نبود بلکه عطر تند پیاز به شدت روی آنها تاثیر گذاشته بود.

- بچه حواشی رو ول کن؛ اصل مطلب رو بگو!

ایوا همانطور که پرچین های خانه گریمولد را می بلعید، با دهان پر این جمله را گفته بود.

- اصل مطلب... خب باشه! من کس و کارم رو میخوام! شما باید منو به خانوادم برسونید.
- کس و کارت؟!
_ آره دیگه! بلاخره منم باید خانواده ای داشته باشم یا نه؟

شانه به محفلی ها و محفلی ها با تعجب به مرگخوارها نگاه کردند. به جز شانه هیچ کس نمیدانست چطور باید خانواده او را به خانه اش برسانند.


بیکار ترین مرگخوار اربــــــــــــــاب

~ only Raven ~

swim in space


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱۵:۱۹ پنجشنبه ۶ مرداد ۱۴۰۱

هافلپاف، محفل ققنوس

پیکت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۵ یکشنبه ۸ خرداد ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۰:۳۶:۱۶ یکشنبه ۱۸ دی ۱۴۰۱
از ریش پروف!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 36
آفلاین
خلاصه: شونۀ موی لرد سیاه گم شده! لرد به مرگخوارا ماموریت میده تا شونه ش رو پیدا کنن و تا زمانی که پیدا نکردن به خانۀ ریدل بر نگردن. مرگخوارا متوجه میشن که شونه لرد دست دامبلدور و محفلیاست و در خونه گریمولد، نقش شونه دامبلدور رو ایفا میکنه.
مرگ‌خوارا اول پیتر رو میفرستن دنبال شونه، ولی نصفش برمیگرده و نصف دیگش که شونه همراهشه، توی اتاق دامبلدور می‌مونه.
در مرحله دوم، هاگرید رو گیر میارن تا بلاتریکس به شکل هاگرید در بیاد و وارد محفل بشه، اما نقشه لو می‌ره! محفلیا، مرگ‌خوارا رو بیرون از پنجره اتاق میبینن که هاگرید رو به درخت بسته‌ن و بلاتریکس توی محفل، به حالت عادی ش بر میگرده.


تصویر کوچک شده


بلاتریکس داشت زیر نگاه های محفلیا له میشد. حتی بلاتریکس هم توی چنین موقعیتی، نمیدونست باید چیکار کنه!
- ام... چیزه... اون هاگرید نیست که... اون یکی از مرگ‌خواراست... کدومشونه...
- گوشنمه.
- ایواست! ایوا میخواست پیتر بیچاره رو بخوره... ببینین پیتر نصفش فقط روی زمینه!

محفلیا به پیتر نصفه نیمه که براشون دست تکون می‌داد، نگاه کردن.

- ای داد! ببینین بچه رو به چه روزی انداختن! معلومه تو مقر مرگخوارا سوپ پیاز نمیدن به بچه!
- آخی، ببین چه با عشق دست تکون میده. معلومه یه روزنه نوری درونش هست.
- به نظرتون می‌دونه کاربرد اردک پلاستیکی چیه؟

بلاتریکس نمی‌فهمید دلیل این همه خونسردی محفلیا چیه، ولی مهم نبود. تا محفلیا سرگرم پیتر بودن، سریع دوید به سمت اتاق دامبلدور، ولی اثری از شونه ندید. فقط نصف دیگه پیتر که داشت دست تکون می‌داد.

- پس شونه کو؟
- شونه رفت.
- یعنی چی شونه رفت؟!
- از اینهمه سر و صدایی که یهو درست شد، ترسید و رفت. میشه کمکم کنی بل‍...

ولی بلاتریکس رفته بود. باید قبل از اینکه شونه خیلی دور بشه بهش می‌رسید... ولی کجا رو باید می‌گشت؟

- هی! شونه پروف اینجا چیکار میکنه؟

بلاتریکس به سمت صدا برگشت و جرمی رو دید که به بیرون اشاره می‌کرد. شونه پشت یکی از سنگا قایم شده بود و تعدادی مرگخوار و محفلی، دور سنگ حلقه زده بودن.
- دستتو بکش، شونه اربابه!
- تو دستتو از شونه پروف بکش!

شونه ترسیده بود. اون فقط یه شونه معمولی بود که تا حالا دعوا از نزدیک ندیده بود. حتی تا حالا، هیچ سری رو هم شونه نکرده بود! توی خونه ریدل ها، نقشش این بود که ثابت کنه سر لرد سیاه کچل نیست، فقط کم پشته! و توی محفل هم نقشش صاف کردن ریش دامبلدور بود. میخواست برای یه بار هم که شده، حس یه شونه عادی بودن رو تجربه کنه... ولی این آرزو ظاهراً دست نیافتنی بود...

- شونه مال اربابه!
- نخیر! مال پروفه!

فکری به ذهن شونه رسید. شاید نمیتونست حس و حال یه شونه عادی رو تجربه کنه، ولی میتونست یه شونه خیلی خیلی خاص رو تجربه کنه! هر چی نباشه، الان نماینده های دو جادوگر بزرگ، داشتن روش دعوا میکردن!
با این فکر، از پشت سنگ بیرون پرید.
- اهم... من با یه گروه از شما میام. ولی اول باید یه چند تا کار کوچیک برام انجام بدین.

تا بلاتریکس و بقیه محفلیا و مرگ‌خوارا خودشونو به اونجا رسوندن، شونه فکراشو کرد تا غیر ممکن ترین چیزا رو ازشون طلب کنه!


ویرایش شده توسط پیکت در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۶ ۱۵:۲۵:۲۴

یه بوتراکلِ جذاب




پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱۲:۵۸ جمعه ۲۹ مرداد ۱۴۰۰

بریج ونلاک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۸ یکشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۶:۱۵ شنبه ۲۸ خرداد ۱۴۰۱
از کچل بودن، دست نمی کشم!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 33
آفلاین
بلاتریکس-هاگرید آهی کشید و بعد به ساعت هاگرید نگاه کرد، او یک ربع تا اینکه دوباره به حالت اولش برگردد بیشتر وقت نداشت! سریع رویش را به سمت سیریوس برگرداند، که داشت با نگاهی پر از ظن و شک به او نگاه می کرد...

-سیریوس... اعصاب منو خورد نکن! برو پی کارِت!

سیریوس که با شنیدن این حرف عصبی شده بود، همانجا بر روی زمین نشست و بعد با صدای بلند گفت:
-من از جام تکون می خــــــــورم!

بلاتریکس-هاگرید تازه بهانه ای را که گفته بود تا به بالا بیاید، یادش آمد، او برای استراحت آمده بود! او سعی کرد از حالت عصبی اش بکاهد و حالت خسته به خود بگیرد و در این کار هم تا حدودی موفق شده بود...

-سیریوس... هااااو... من واقعا خیلی خسته ام، می خوام بخوابم!

سیریوس کمی سرش را خاراند و بعد گفت:
-تو اتاق دامبلدور؟

بلاتریکس-هاگرید، دیگر برای این هیچ جوابی نداشت، تا اینکه از بیرون از پنجره صدای غول مانندی می آمد که فریاد می زد «ولم کنین!» اعضای محفل همه از پنجره به بیرون خیره شدند و فهمیدند منشأ صدا از کجاست...

-عه! اینم که هاگریده!
-چرا دو تا هاگرید داریم؟
-کدوم هاگرید واقعیه؟
-هی! اونجا رو! چند تا آدم دورش جمع شدن، اونا کین؟

سیریوس سرش را به پنجره چسباند تا آن افراد را ببیند، اما نتوانست تا اینکه ریموس دوربینش را آورد و مرگخواران لو رفتند...

-چی؟ اونا مرگـــــ...ـــخوارن!

بلاتریکس-هاگرید دیگر مهلت تغییرشکلش تموم شده بود و با ناله دوباره به حالت اولش تبدیل شد! سیریوس زودتر از همه سرش را برگرداند و متوجه حضور دخترخاله اش شد...

-بلاتـــریکس!


کچلی رو عشقه!


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱۰:۴۶ جمعه ۲۹ مرداد ۱۴۰۰

مرگخواران

آلانیس شپلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۹ چهارشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۲:۱۷:۱۴ جمعه ۱۴ بهمن ۱۴۰۱
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 128
آفلاین
بلاتریکس-هاگرید خودش را کمی جمع و جور کرد.
- اینجا چی کار میکنی؟

سیریوس با شک به بلاتریکس- هاگرید نگاه کرد.
- هیچی، فقط اینجا دراز کشیدم. خبریه؟ اینجا چی کار میکنی؟

بلاتریکس آنقدر باهوش بود که بفمهمد اگر بگه که واقعا اونجا چی کار میکنه کل نقشه شون لو می ره.
- خب... آرتور اون پایین کارت داره!

سیریوس از روی تخت بلند شد. سپس رو به بلاتریکس- هاگرید کرد.
- آرتور؟ چی کار داره؟ نکنه پیازها وسبزیجات هامون تموم شده باشه؟ خدا کنه تموم نشده باشه وگرنه برای شام چی کار کنیم؟

بلاتریکس کم کم داشت عصبانی می شد.
- من چه می دونم اون چی کار داره؟ فقط برو پایین! این اینقدر کار سختیه؟

سیریوس با شک به بلاتریکس- هاگرید خیره شد.
- چرا این طوری رفتار میکنی؟ مگه می خوای این بالا چی کار کنی که من باید برم پایین؟



پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۲۱:۱۷ دوشنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۰

بریج ونلاک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۸ یکشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۶:۱۵ شنبه ۲۸ خرداد ۱۴۰۱
از کچل بودن، دست نمی کشم!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 33
آفلاین
خانه ۱۲ گریمولد — بلاتریکس-هاگرید و محفلی ها

-هاگرید؟ هوی هاگرید!

بلاتریکس-هاگرید داشت به در و دیوار محفل نگاه می کرد و تک تک اتاق های طبقه پایین را بررسی می کرد، تا اینکه با صدای آرتور به خود آمد...
-چی شده ویزلی؟ اوف! آرتور!
-هه هه هه! امروز عادت کردی بگی ویزلی ها هاگرید، ما اسم داریم، اسمممممم!
-آره ویز... آرتور! راستی چه خبر از دامبلدور؟ اعضای محفل چطورند؟ چی کار می کنن؟

آرتور خنده ای مضحک کرد و بعد بادی به غبغب انداخت و گفت:
-اعضا که همه شون سر ماموریت های ساختگی شونَن! والا! از رز که خبری نیست، استر هم تازه رمز حفره تالار گریفندور رو فهمیده تو تالار وله! نوه لوسی مان هم چون تازه محفلی شده, خیلی جوگیر شده و داره تک تک سوراخ سنبه های محفل رو می گرده! جرمی هم که...

بلاتریکس-هاگرید دستش را به سرش چسباند و گفت:
-باشه، باشه! از دامبلدور جه خبر؟

آرتور پوزخندی بر لب آورد و گفت:
-بابا دامبلدور که کاری بدون هماهنگی تو نمی کنه!

بلاتریکس-هاگرید سوتی بدی داده بود، ولی نگران نبود چون آرتور ساده تر از این حرف ها بود که بخواهد کلکش را بفهمد پس با حالتی حق به جانب گفت:
-تازگی ها خلف شده! باهام هماهنگ نیست!

سوتی بلاتریکس-هاگرید عمیق تر و بد تر از پیش شده بود. آرتور هم حتی متوجه عجیب بودن هاگرید شده بود، پس با صدایی گرفته و با مضمون «چته؟» گفت:
-هی هاگرید، غذا کم خوردی؟ سرت به جایی خورده؟ کسی با چماق زدتت؟ مریض شدی؟ افسردگی گرفتی؟

بلاتریکس-هاگرید گفت:
-خب... چیز، عه... چند وقته دامبلدور رو ندیدم، فراموشش کردم!
-آهان... چه جالب! مطمئنی خوبی دیگه؟ دامبلدور همین دیروز به تو با تو صحبت کرده بود... از نظرم برو یکم استراحت کن! مغزت انگار تکون خورده... یا شاید آلزایمر مشنگی گرفتی؟

بلاتریکس-هاگرید دوباره لبخندی شیطانی زد و گفت:
-نه دیشب کم خوابیدم، مشکل از اینه! میرم استراحت کنم! اتاق من بود دیگه؟
-آره. دقیقا بغل اتاق دامبلدور!
-خوبه!
-آره، خیلی!

طبقه بالا — بلاتریکس-هاگرید و لوسی ویزلی

-تو اینجا چی کار می کنی ویز... اه، لوسی!
-خب دارم می گردم و تمیز می کنم. مشکلیه؟
-آره! مزاحم استراحت من می شی!
-خب باشه، من میرم پایین! اما برمی گردم، بعد از استراحتت!
-برگرد! اما بعد از استراحت! کیش کیش دیگه!

لوسی رفت، حال نوبت عملی کردن نقشه مرگخواران بود!

-خب، خب! این اتاق دامبلدوره...
و بعد بلاتریکس-هاگرید در اتاق دامبلدور را باز کرد و با صحنه عجیبی مواجه شد...

-هاگرید! چه خبر؟
این صدای سیریوس بود، او روی تخت دامبلدور دراز کشیده بود و داشت با چوبدستیش ور می رفت...
-چرا خشکت زده، هاگرید؟

بلاتریکس-هاگرید تو بد شرایطی بود، حال دخترخاله در برابر پسر خاله بود!

!Boy cousin

Vs

!Girl cousin


کچلی رو عشقه!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.